پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - ثناى حضرت خورشيد
ثناى حضرت خورشيد
كهكشان گريه
ساعد باقرى
اى دل! اين آشفته حالى را كه تقديم تو كرد؟
وحشت آن جاى خالى را كه تقديم تو كرد؟
خواب ديدى تيغ عريان را، خيال انگاشتى
زخم آن تيغ خيالى را كه تقديم تو كرد؟
فرصت گل چيدن از باغ جمالش با تو بود
اينك اين بهت جلالى را كه تقديم تو كرد؟
در طلوع گريهها، اى آسمان چشم من!
كهكشان لايزالى را كه تقديم تو كرد؟
آه، اى باران! پياپى نام پير ما بِبَر
هر كه پرسد اين زلالى را كه تقديم تو كرد؟
باغ من! در غيبت كبراى چشمِ او
اضطراب خشكسالى را كه تقديم تو كرد؟
رفت، امّا دست ما را همچنان خواهد گرفت
اى دل! اين فرخنده فالى را كه تقديم تو كرد؟
هفت پشت عطش
محمد على بهمنى
زندهتر از تو كسى نيست، چرا گريه كنيم؟
مرگمان با د و مباد آن كه تو را گريه كنيم
هفت پشت عطش از نام زلالت لرزيد
ما كه باشيم كه در سوگ شما گريه كنيم؟
رفتنات آينه آمدنات بود، ببخش!
شب ميلاد تو تلخ است كه ما گريه كنيم
ما به جسم شهدا گريه نكرديم، مگر
مىتوانيم به جان شهدا گريه كنيم؟
گوش جان باز به فتواى تو داريم، بگو
با چنين حال بميريم و يا گريه كنيم؟
اى تو با لهجه خورشيد سراينده ما
ما تو را با چه زبانى به خدا گريه كنيم؟
آسمانا! همه ابريم؛ گره خورده به هم
سر به دامانِ كدام عقده گشا گريه كنيم؟
باغبانا! ز تو و چشم تو آموختهايم
كه به جانْ تشنگى باغچهها گريه كنيم
در سوگ آينه
محمد كاظم كاظمى
اى خفته در نگاه تو صد كشور آينه
شد مدّتى، نگاه نكردى در آينه
رفتى و روزگار سيه شد بر آينه
رفتى و كرد خاك جهان بر سر آينه
رفتى و شد ز شعله برانگيزى جنون
در خشكسال چشم تو خاكستر آينه
چون رنگ تا پريدى از اين خاكْ خورده باغ
خون مىخورَد به حسرتِ بال و پر آينه
دردا! فتاده كار دل ما به دست چرخ
يعنى كه دادهاند به آهنگر آينه
در سنگخيزِ حادثه تنها نشاندىاش
اى سرنوشت! رحم نكردى بر آينه
امشب در آستان ندامت عجيب نيست
اى مرگ! اگر ز شرم بميرى هر آينه
خورشيد
على موسوى گرمارودى
مردى كه آهن از نفسش نرم مىشد
و عزماش پيشاپيش كالبد گام بر مىداشت،
مردى به صداقت گياه باغچه هامان،
هرگز ديدهاى شمعدانى دروغ بگويد؟
هرگز ديدهاى قَرَنْفُل چاپلوسى كند؟
يا سَروْ پيش سپيدار سر فرود آورد؟
مردى به روانى موج در بر خاستن
و تا كران نشكستن
و از پاى ننشستن
مردى به زلالى باران؛ در نوشاندن
به صداقت آتش در سوختن،
مردى كه پولاد از چين ابرويش به هم مىپيچيد،
مردى كه نگه نمىكرد، مىنگريست
مردى كه غمانِ امت را در خويش مىگريست،
مردى با چشم و زبان و گوشى در صداقت برابر
مردى كه با طراوت مىگفت،
با سخاوت مىشنفت،
مردى كه گلخندهاش از سنگ و آهن، شكوفه مىروياند؟
بى تو، اينك اى مرد!
جهان چه خواهد كرد؟
دريغا!
مردى از تاريخ پيشتر
و از همه بيشتر
مردى كه از بهار يادگار ماند،
چون بذر در خاك شد،
امّا در شكفتن
ماندگار ماند.
اى پاسخ سپيد
سلمان هراتى
سال قحطى چشم تو
سالى كه باغ در سايه مىزيست
و جنگل از بسيارى رطوبت
كِرخت مىروييد،
چشمها حفرههاى مخوف
و سال اختلاطِ گرگ و ميش
دستى براى تفكيك بر نمىآمد
و هيچ چشمى نمىانديشيد
لبها
با آهنگ تجسس سلام مىكردند
آسمان
آيينه تمام نماى دق بود
كه بشارت هيچ حجم روشنى
از لبان صبح نمىگذشت،
دريا تالاب مسطحى
بى موج
كه روى ران زمين
در استراحتى يَلِه بود
و عشق حرام بود،
هيچ خلوتى
به ياد خدا بر پا نمىشد،
مردم با يأس
عكس يادگارى مىگرفتند
و با مرداب
هزار خاطره داشتند؛
رهايىناپذير،
توآمدى
سادهتر از بهار،
مثل تلاوت آيههاى قيامت،
با بعثتى عظيم در پى
و ما از خويشتن پرسيديم:
»زيستن يعنى چه؟«
و ياد گرفتيم بگوييم
»تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّه«
پيشانىات
پاسخ سپيدى بود
براى ما
- در خويش مردههاى معيوب
در اين ميان
تو به ماه مىمانى،
دريغا!
ماه وارهها در اين آسمان چه مىخواهند؟
كدام دست تو را
از ما مضايقه مىكند؟
و نگاه تاريك كدام چشم
به ماه واره هويت داد؟
ماه واره ها
از چشم آسمان خواهند افتاد،
زيرا
سايه بان دست تو
سر سرايى است سبز،
كه مىتوان در مقابل خدا گريست
و شكوه كرد
و لبخندت
گذرگاهى است
كه مىتوان به فتح پى برد
و سقوط ماه وارهها را تماشا كرد