پگاه حوزه
(١)
ضرورت مديريت شادي و هيجان -
١ ص
(٢)
بقا و زوال امپراتوري ايالات متحده -
٢ ص
(٣)
تهاجم امريكا به عراق و افغانستان - ابوالفضلی حسین
٣ ص
(٤)
طالبان و هلال بنيادگرايي - کاظمی جمال
٤ ص
(٥)
مطالبات و آسيبهاي جنبش دانشجويي - مقیمی غلامحسین
٥ ص
(٦)
نقد روايت ايدئولوژيك از جهاني شدن(2) -
٦ ص
(٧)
نقش روشنفكران ايراني در فرآيند توسعه و نوسازي -
٧ ص
(٨)
رهيافتهايي در اجتهاد و نوگرايي - بهزادیان مهدی
٨ ص
(٩)
مطالعات تطبيقي در پژوهشهاي ديني ضروري است -
٩ ص
(١٠)
افت تحصيلي، توهم يا واقعيت؟! -
١٠ ص
(١١)
نگاهي دوباره به پديدهي فرار مغزها از حوزه -
١١ ص
(١٢)
گفتمان نظري پست مدرنيسم در ايران - درجزی فریبرز
١٢ ص
(١٣)
فيلسوفان تجربهگرا و انديشهي دموكراسي - پارسانیا حمید رضا
١٣ ص
(١٤)
اقتضاها و امتناعهاي ساختاري ـ ذهني آزادي سياسي - شفیعی محمود
١٤ ص
(١٥)
پيشگامان اصلاح ديني و دموكراسي - میراحمدی منصور
١٥ ص
(١٦)
نگرش كاركردگرايانه به زبان - کرمی پور الله کرم
١٦ ص
(١٧)
پيوند آسمان و زمين - احمدی امیر
١٧ ص
(١٨)
پنجمين همايش همانديشي دين از نگاه سينما
١٨ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - نقد روايت ايدئولوژيك از جهاني شدن(٢)

نقد روايت ايدئولوژيك از جهاني شدن(٢)


گفت‌وگو از: علي اقليدي‌نژاد

آيا اسلام يك پارادايم اقتصادي مخصوص براي جهاني شدن دارد يا خير؟
همه‌ي مكاتب فكري به جهاني شدن مي‌انديشند؛ يعني هيچ مكتبي را نمي‌توانيد نام ببريد كه آرمانش جهاني شدن نباشد. اسلام نيز به جهاني شدن مي‌انديشد و آرمان ما اين است كه زماني حكومت جهاني واحدي در پرتو حكومت امام عصر(عج) تشكيل شود. ولي پارادايم حاكم بر جهاني شدن كاملاً متفاوت است، يكي از عنصرهاي اصلي نئوليبراليسم حاكميت سرمايه و زياد كردن سرمايه براي مصرف و رفاه بيشتر است كه قطعا اين با ديد اسلام سازگار نيست.
مؤلفه‌ي اصلي حاكم بر اسلام اين است كه حاكميت انسان تحقق يابد، اين نظريه با نظريه‌ي جهاني شدن متفاوت است. قرآن مجيد رباخوار را فردي نامتعادل مي‌خواند؛ يعني حاكميت سرمايه ـ كه يكي از ابعاد آن به معناي رنجواري است ـ انسان را دچار عدم تعادل مي‌كند.
در نظام احسن خلقت، بخشي از كمال‌ها با اختيار تحقق مي‌يابد؛ يعني بدون اختيار تحقق پيدا نمي‌كند. بنابراين بشريت بايد به بلوغي برسد كه بعضي از مسايل را با اختيار قبول كند. يكي از مسايلي كه انسان بايد آن را با اختيار قبول كند، گذار از اين فلسفه‌ي اصلي كلاسيك است، زيرا «آدام اسميت» وقتي مساله‌ي «دست نامرئي» را مطرح كرد، آن را بر پايه‌ي نفع شخصي تفسير كرد، ولي اسلام مي‌گويد شما بايد از عقبه گذر كنيد. به اين معنا كه شما به فكر ديگران باشيد پس انسان بايد به اين بلوغ برسد كه به فكر ديگران باشد. در آن هنگام، زمينه‌ي جديدي به‌وجود مي‌آيد كه معادلاتش با اين معادلات، بسيار فرق مي‌كند و صحبت در اين رابطه در اين مجال نمي‌گنجد.

آيا انديشه‌هايي كه در درون كشور داشتيم مي‌تواند تجربه‌ي موفقي در برخورد با جهاني شدن اقتصاد باشد؟
وقتي ما نمي‌توانيم اقتصاد اسلامي را ايجاد كنيم، مجبوريم كه به قول اقتصاددانان با توجه به شرايط موجود منافع خود را به صورت حداكثر به دست آوريم؛ به عبارت ديگر ما بايد بپذيريم آنچه بر جهان حاكم است، حاكميت سرمايه است و بايد بپذيريم كه هم‌اينك عرصه‌ي خاصي بر جهان حاكم است كه اگر ما نتوانيم خودمان را با تحولات آن سازگار كنيم، بازنده هستيم. با توجه به اين شرط، بايد ما منافع خود را حداكثر كنيم؛ يعني بايد تلاش كنيم نظام تامين اجتماعي مابه يك نظام كارآمد تبديل شود و اجازه ندهد كه شكاف درآمدي موجب شكاف طبقاتي نيز بشود و عده‌اي از جامعه و محيط آرام زندگي دور گردند. علاوه بر اين، مشكلات شديدي كه در عرصه‌ي جهاني شدن به ظهور مي‌رسد، مشكلاتي است كه محيط زيست آنها را تحمل مي‌كند. مي‌دانيد كه در جهاني شدن آنچه مورد توجه قرار نمي‌گيرد محيط زيست است، زيرا حاكميت سرمايه توجه جدي به محيط‌زيست را ايجاب نمي‌كند و متاسفانه وقتي مي‌گوييم محيط زيست، يعني محيط زيست كشورهاي جهان سوم. يكي از اساتيد جمله‌اي را از آقاي «سامر» كه زماني «رييس فدرال رزرو» بود، نقل مي‌كرد كه ما بايد ببينيم در كجا براي محيط زيست هزينه‌هاي كمتري وجود دارد. چون مردم كشورهاي فقير داراي عمر كوتاه‌تر و اميد به زندگي كمتري هستند و درآمد سرانه‌ي اين كشورها پايين است، بنابراين اگر قرار است محيط زيستِ مكاني تخريب شود، بهتر است اين مكان جايي باشد كه هزينه‌اش از جاهاي ديگر كمتر است. يعني نمي‌توان محيط زيست اروپا را ـ كه داراي اميد به زندگي و درآمد سرانه‌ي بالا است ـ تخريب كرد، زيرا بسيار هزينه‌بر است. بنابراين بايد براي توليدات زيادي كه بر پايه‌ي ژنتيك و بتوتكنيك انجام مي‌گيرد و تخريب‌كننده‌ي محيط زيست است، به سراغ كشورهاي جهان سوم رفت.

در جهاني شدن چند پيشفرض اسلامي را مطرح نموديد از جمله آن‌كه بايد شرايط امروزي را پذيرفت، اما به نظر شما آيا پذيرش اين‌گونه شرايط داراي مباني فقهي هست يا خير؟
من از دو ديدگاه به اين مساله مي‌پردازم؛ يك مساله اين است كه اگر جهاني شدن اتفاق بيفتد، يعني كشورها يا شركت‌هاي چند مليتي بتوانند عوامل و نيروي كارشان را از جاهاي متعدد تهيه كنند (هر جا كه ارزان‌تر است) مثلاً عوامل نيروي كار ماهر را از بعضي كشورهايي كه اين نيروها را دارند و سرمايه را از بعضي جاهاي ديگر و نيروي كار غير ماهر را از كشورهاي جهان سوم تهيه كنند، زيرا جهاني شدن به معناي پايين آوردن هزينه‌هاي توليد با توجه به امكانات حمل و نقل و ارتباطات مي‌باشد. ما نمي‌توانيم بگوييم كشورهاي اسلامي از زمين، فضا، دريا و... به نوعي خود را منزوي كنند تا اين انتقال سرمايه صورت نگيرد يا تحرك عوامل توليد انجام نشود. به نظر من اين امكان‌پذير نيست؛ يعني شما در هر حال با توجه به قيدهاي خاصي كه داريد بايد تحقق هدف خود را بهينه كنيد. بنابراين الان ما با اين شرايط مواجه هستيم و بايد دو راه در نظر بگيريم؛ يك راه بلندمدت، يعني اين‌كه ما سعي كنيم وضعيت خود را بهبود ببخشيم كه بحث بسيار بلندمدت است و بايد با شتاب انجام شود. راه ديگر راه كوتاه‌مدت است كه در كوتاه مدت شما نمي‌توانيد اين وضعيت را تغيير دهيد. بنابراين بايد با پذيرش اين قيود، خود را با مجموعه وفق دهيد. اين مساله تقريبا شرايط اضطرار است. در شرايط اضطرار نيز ما ناچاريم در مقابل اين وضعيت بهترين راه را انتخاب كنيم تا كمترين ضربه را بپذيريم و بتوانيم خودمان را حفظ كنيم. در عين حال، به‌ناچار بايد با بعضي امور هماهنگ شويم.

با توجه به ديدگاه سيستمي در مبحث جهاني شدن، آيا مي‌توان اين بحث را تنها از نگاه اقتصادي دنبال كرد، آيا به نظر نمي‌رسد جهاني شدن در بعد اقتصاد بر مسايل سياسي، ديني، فرهنگي و اجتماعي تاثير خواهد گذاشت؟ با توجه به اين مقدمه آيا مي‌توان ديدگاه اسلام در خصوص جهاني شدن اقتصاد را تنها از زاويه‌ي تنگ اقتصادي ديد؟
من يقين دارم كه همه‌ي اجزاي اسلام به يكديگر مرتبط است و سيستم اقتصادي اسلام با سيستم‌هاي ديگر آن وابستگي كامل دارد و از همه مهم‌تر با جهان‌بيني اسلامي و فلسفه‌ي اسلامي ارتباط نزديك دارد، زيرا جهان‌بيني آبشخور همه‌ي سيستم‌هاي اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي است، بنابراين تا زماني كه نتوانيم اين جهان‌بيني را حاكم كنيم، نه به معناي اين كه فقط افراد بپذيرند، بلكه اين جهان‌بيني در الگوي ترجيحات آن‌ها واقعا دخالت كند و تابع مطلوبيت آن‌ها را متاثر نمايد، نمي‌توانيم سيستم اقتصاد اسلامي، فرهنگي، سياسي يا اجتماعي را شكل دهيم.
«آدام اسميت» به اين مساله اشاره مي‌كند كه ليبراليسم يك پكيج (Pacage) واحد است و شما نمي‌توانيد اين ليبراليسم را تكه‌تكه كنيد و بگوييد اقتصادش باشد ولي فلسفه‌اش نباشد. بنابراين اكنون كه بحث جهاني شدن مطرح است، جهاني‌شدن با يك سيستم فكري خاص و يك جهان‌بيني خاص معنا پيدا مي‌كند. بنابراين اجزاي آن به هم وابسته است، اخلاق در عرصه‌ي جهاني‌شدن با سياست و مسايل اجتماعي ديگر مرتبط مي‌باشد. پس ما بايد تلاش كنيم در بلندمدت با استفاده از فعاليت‌هاي ارشادي و فكري، نظامي جامع و گسترده را برپايه‌ي مباني اسلام طرح‌ريزي كنيم؛ به عبارتي ما نمي‌توانيم بدون داشتن اخلاق و انديشه‌ي اسلامي اين ادعا را مطرح كنيم كه بخش خصوصي در اقتصاد ما يك بخش اسلامي است و به صورت آرماني عمل مي‌كند.

با توجه به تجربه‌ي حاكميت ديني در دو دهه‌ي گذشته، بهترين استراتژي‌اي كه حكومت مي‌تواند در مقابل جهاني‌شدن اقتصاد پيش بگيرد چيست؟
همان‌طور كه در جواب سؤال قبل گفتم، تا زماني كه مردم عميقا باور داشتند كه اسلام و ارزش‌هاي اسلامي مي‌توانند نجات‌بخش و نقش‌آفرين باشند. ايثارها و تلاش‌هاي زيادي انجام مي‌گرفت و وضعيت بسيار عالي‌اي حاكم بود. به خصوص اگر اوايل انقلاب يادوران جنگ تحميلي را به خاطر بياوريد، در آن هنگام هيچ كس منافع شخصي خود را در نظر نمي‌گرفت. اما زماني كه افراد احساس كردند وقتي كه آن‌ها منافع شخصي را در نظر نمي‌گرفتند ديگران سراسيمه به سمت منافع شخصي خودشان مي‌رفتند، دچار احساس باخت شديدي شدند و آن‌ها نيز مسير خود را تغيير دادند. من فكر مي‌كنم نظام اقتصادي ما تفاوت چنداني با اقتصاد سرمايه‌داري ندارد، زيرا مقدرات نظام اقتصادي ما و تعامل‌هايي كه در اين اقتصاد صورت مي‌گيرد، بر اساس منافع شخصي است. بنابراين من احساس تفاوت زيادي نمي‌كنم و فكر مي‌كنم همين عدم احساس تفاوت‌ها باعث شده كه برخي از متفكرين اقتصادي خيال كنند اقتصاد اسلامي دقيقا همان اقتصاد كلاسيك است، در حالي‌كه روح حاكم بر اقتصاد اسلامي با روح حاكم بر اقتصاد غرب كاملاً متفاوت است و آن روح وقتي شكل بگيرد، تاثيراتش را در همه‌ي اندام منتشر مي‌كند، آن‌گاه تفاوت‌هاي زيادي بروز خواهد كرد.

اين فضا بر استراتژي ما چه تأثيراتي را ايجاد مي‌كند؟
ناچاريم مانند كشورهاي اسكانديناوي عمل كنيم؛ به‌اين‌معنا كه آن‌ها نيز در اين چارچوب، سعي مي‌كردند دولت رفاه عمومي را شكل دهد، البته دولت‌هاي حوزه‌ي اسكانديناوي يا حوزه‌ي آلمان يا... در اين عرصه‌ي جهاني شدن دچار گسست شده و كارآمدي خود را از دست دادند، هم‌اينك يكي از بحث‌هاي جدي در جهاني‌شدن، تاثير آن بر عملكرد دولت رفاه عمومي است و مشخص مي‌شود كه در اين عرصه، دولت‌هاي رفاه عمومي ناكارآمد خواهند بود، اما به نظر من ما تا زماني كه نتوانيم آن جوهره‌ي اسلامي را ايجاد كنيم، يعني در الگوي ترجيحات افراد نقش معنويت، خدا و رسالت انساني را وارد كنيم و افراد را از منافع شخصي خلاص كنيم، نمي‌توانيم تغيير بنياديني ايجاد نماييم.

بنابراين معتقديد كه ابتدا بايد توسعه‌ي فرهنگي را در جامعه گسترش دهيم، سپس به بحث اقتصاد برسيم و در آنجا شروع به يك استراتژي فعال نماييم؟
بله، من معتقدم بدون توحيد بحث‌هاي ديگر بي‌فايده هستند و اولين ركن اسلام توحيد است. ما بايد ابتدا خدا محوري را شكل دهيم. پيامبر اسلام نيز تا زماني كه اين مسئله را روشن نكرد، فعاليت ديگري انجام نداد.

آيا اين استراتژي منفعل كه مسلما ناخواسته بر ما تحميل مي‌شود، با روح اسلام منافات ندارد؟
من نمي‌خواهم بگويم اين مسئله اسلامي است، ولي حداقل عقلاني است؛ به اين معنا كه تضادهاي طبقاتي و شكاف‌هاي طبقاتي‌اي كه در عرصه‌ي جهاني شدن به ظهور مي‌رسد، با تقويت دولت رفاه عمومي تا اندازه‌اي جبران مي‌گردد. به عبارت ديگر، با يك نظام تامين اجتماعي قوي و گسترده، همراه با تلاش‌هاي دولت براي ايجاد اشتغال كامل و گسترانيدن تور حمايتي اجتماعي، مي‌توان بخشي از آسيب‌ها را كاهش داد. همين كه ما مي‌توانيم آسيب‌ها را كمتر كنيم مطمئنا مورد قبول اسلام است، هر چند در عرصه‌ي جهاني‌شدن اين كار تا اندازه‌ي زيادي نشدني است.
هم‌اينك نيز حكومت‌هاي حوزه اسكانديناوي مثل سوئد، دانمارك، نروژ و... با اين مسئله به طور جدي مواجه هستند، ولي متفكرينشان همچنان طرح‌هاي خاصي براي دولت رفاه در قرن بيست و يكم پي‌ريزي مي‌كنند و اخيرا من با مقاله‌اي از «اسپينگ اندرسن» مواجه شدم كه بحث دولت رفاه از قرن بيست و يك را مطرح مي‌كرد.

نظام جهاني‌شدن اقتصادي در درون مباحث مختلف خود يك حالت هژمونيك نهفته‌اي دارد كه مسلما بر كل جامعه‌ي اقتصادي، سياسي و فرهنگ ما تاثير مي‌گذارد. به نظر شما اين هژمونيك نهفته با ديدگاه برتري طلب اسلام هماهنگي دارد يا خير؟
اگر ما آن آيات و روايات را به معناي ديدگاه برتري طلبي تفسير كنيم ـ براي مثال روايت «الاسلام يعلو و لايعلي عليه» ـ به هيچ وجه با اين هژمونيك نهفته در بحث جهاني شدن همسو نيست. وقتي اسلام برتري خود را مشخص مي‌كند، به معناي برتري كل انسان‌ها است. وقتي اسلام نظام فطري خويش را مطرح مي‌كند و مي‌گويد: انسان بر اساس فطرت آفريده شده است و بعد مي‌گويد اسلام ديني فطري است، يعني انسان بعد از گزينش اختياري تقوا و هدايت خود را با نظام هستي همسو مي‌كند و وقتي با نظام هستي همسو شد، در يك كوثر و كثرت بي منتها، و در يك تزايد زاينده و جوشنده قرار مي‌گيرد. طبيعتا حركتي كه با فطرت همسو باشد هيچ وقت خاموشي ندارد و از بين نمي‌رود. در اين نظام كسي حاكم و ديگري محكوم نيست و اين انسان است كه با همراهي طبيعت حاكم شده و محكوم به زوال نيست. بر خلاف افراد يا جوامعي كه از مسير فطرت فاصله گرفته‌اند و ابتر مي‌مانند. اين فاصله پيدا كردن به اين معنا نيست كه بتوانند در غالب يك ديد جهاني استيلا و برتري جهاني داشته باشند. بنابراين به نظر من اختياري كه اسلام براي پيمودن راه هدايت به انسان‌ها داده است، عامل پيروزي انسان است و در واقع جهان خانه‌ي مردم و مردم صاحب‌خانه و پيروزند، در حالي كه هژمونيكي كه در جهاني‌شدن مطرح است، به معناي پايان تاريخ در حاكميت سرمايه يا دموكراسي يا ليبراليسم است. اين مسئله نوعي محكوميت انسان را اثبات مي‌كند كه در آن حاكم سرمايه است و كسي كه بايد فرمان ببرد انسان است. اينجا شديدترين اسارت انسان صورت گرفته است. اين حاكميت سرمايه عامل ايجاد شكاف طبقاتي وسيع در جامعه و استيلاي شركت‌هاي محدود چند مليتي بر تمام مقدرات مردم شده است. اين حاكميت مردم را وادار مي‌كند كه خودشان با خواست خود براي تامين منافع آن‌ها اقدام كنند؛ يعني شديدترين نوع استعمار با دخالت در ترجيحات آشكار شده‌ي افراد شكل مي‌يابد. در واقع هژمونيك به نوعي چيرگي و استيلاي قشري خاص بر كل مردم مي‌گويند كه به نظر من بابرتري‌طلبي اسلام كاملاً متفاوت است. «الاسلام يعلو و لايعلي عليه» به معناي اين است كه كتاب تشريع و تكوين نظام اسلام يكي است و از يك جا سرچشمه گرفته و بين آن‌ها فاصله‌اي نيست، مگر اين‌كه كتاب تشريع با رقم نوشته شده و كتاب تكوين با عينيت تحقق پيدا كرده باشد. بنابراين انساني كه كتاب تشريع را مي‌پذيرد، همراه با كتاب تكوين حركت خواهد كرد و در يك مجموعه‌ي بسيار قوي قرار مي‌گيرد. اين انسان هيچ وقت حركتش از بين نمي‌رود. روح برتري‌طلبي اسلام باعث كوثري مي‌شود كه خدا به پيامبر اسلام به عنوان طلايه‌دار اين مسير عطا فرموده است.

در پايان با توجه به اين كه جهاني‌شدن اقتصاد در سال ١٩٩٤ مطرح شده (به شكل كنوني‌اش) و مسلما نسبت سنجي آن با اقتصاد اسلامي نيز كار دشواري است، رسالت دانشمنداني كه دغدغه‌ي دين و اقتصاد دارند را چه مي‌دانيد؟
من فكر مي‌كنم ما بايد قبل از هر كاري، اين پديده را به طور جدي مورد مطالعه قرار دهيم، مقتضيات و لوازمش را خوب درك كنيم و ببينيم كه چه تاثير و تاثري در بقيه‌ي مسايل به جا مي‌گذارد. وقتي به تعامل نهادها كاملاً وقوف پيدا كرديم، نقاطي كه قابل تاثيرگذاري برجهاني شدن است شناسايي مي‌شود. سپس نقش مسايل دستوري، هنجاري و ارزشي يا نورماتيو (نُرماتيو) فرامي‌رسد؛ يعني ما بعد از اين كه خوب شناسايي كرديم ببينيم با توجه به آن بايدها و نبايدهاي كلي ديني خودمان، چگونه مي‌توان با آن مقابله كرد. بنابراين من فكر مي‌كنم كه اگر ما بخواهيم به صورت كور و جاهلانه با اين پديده برخورد كنيم، شكست خواهيم خورد. اين واقعيتي است كه در حال وقوع مي‌باشد و ما توان جلوگيري از آن را نداريم، ولي بايد خودمان را آماده كنيم و گام‌هاي اساسي را برداريم.