پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - نگرش كاركردگرايانه به زبان - کرمی پور الله کرم
نگرش كاركردگرايانه به زبان
کرمی پور الله کرم
«هراكليتوس» يوناني گفت: «نه به من بلكه به كلام من گوش فرا دهيد»، در ظهور عيساي مسيح(ع) آمده است: «زماني كه هنوز هيچ چيز به وجود نيامده بود، «كلمه» وجود داشت»١ و خداوند از زبان فرشتهي وحي به پيامبر خاتم(ص) فرمود: «بخوان به نام پروردگارت كه آفريده است»٢. همهي اين جملات بيانگر آن است كه ابتداي پيوند ميان آگاهي و زبان (نيز سخن و كلام) به خلقت انسان و هستي بازميگردد. و زبان و كلام از سطح «وسيله بودن» به ساحتي «معرفتي و هستيشناسانه» منتهي ميشود، گيرايي، دگرگوني و تحول ايجاد ميكند، به كمك واژهها و مفاهيم انسان را در كليتي عام با جهان پيوند ميدهد، امكان تجسم را ميسّر ميسازد، در كار ساختوساز جهان دخالت ميكند و به نيروي سحرآميز و رازآلودي تبديل ميشود كه براي «درك خويش» و «ديگري» در جهان هستي بهكار گرفته ميشود. زبان روح جسميت يافتهاي است كه از طريق آن ملكوت را درك ميكنيم و جهانهاي مختلف را تجربه مينماييم. زبان نيرو و كنش درونياي است كه پديدارها و ساختارهاي نهاني را فراتر از «حديث نفس» هويدا ميسازد، براي ساختِ جهان، به پديدهاي تبديل ميشود كه مفاهيم معنوي، اخلاقي و اجتماعي را در آن درك ميكنيم، و در تجربهي جهان به صورتهاي مختلف پديدار ميشود، جهاني كه گاه شكل ميگيرد و تعيّن مييابد، و گاه ميشكند و درهم فروميريزد. به همين دليل زبان صرفا «رسانهاي» مادي نيست، بلكه به گفتهي «هولدرلين»٣ شاعر آلماني «تعين هستيشناسي ما» و به بيان «گارامر» «همهي تمكن آدمي» و در نظر «هومبولت»٤ «راز انسان بودن ما است».
مارتين هايدگر ميگويد: «انسان حرف ميزند، ما حرف ميزنيم؛ وقتي بيداريم، وقتي خوابيم، همواره حرف ميزنيم. حتي وقتي واژهاي بر زبان نميآوريم، وقتي گوش ميدهيم يا ميخوانيم، حتي زماني كه گوش نميدهيم و حرف نميزنيم، بلكه به كاري مشغوليم و يا استراحت كردهايم. ما به گونهاي مداوم حرف ميزنيم. حرف ميزنيم، چون حرف زدن طبيعت ما است... اين حكم فقط به معناي اين نيست كه آدمي همراه با تواناييهاي ديگرش توانايي حرف زدن هم دارد، بلكه بدين معنا است كه حرف زدن، انسان را قادر ميسازد كه انسان باشد... زبان نزديكترين همسايهي انسان است»٥.
رويكرد معرفتشناسانه به زبان مدعي است ذات زبان وضوح و آشكارگي است، زيرا هستي به خودي خود خاموش و صامت است و انسان با زندگي خود در جهان چيزهايي را كشف و استخراج ميكند كه از قبل آنها را نميشناخته است، و زبان مشخص ميكند كه چيزها چيستند، نسبتشان چگونه است و جايگاهشان كجا است.٦
زبان، گرچه نظامي در خود فروبسته (Self-Exclosed) است و با مجموعهاي محدود از واژگان و حروف سروكار دارد، اما همواره باز و بيكران است و از ظرفيت محدود واژگان درميگذرد، پا در معاني، ايدهها، احساسات و نگرشها ميگذارد و به تعدد نيتها، خواستها، ارادهها و آگاهيها عينيت ميبخشد تا انسان از طريق آن در معاني شركت جويد و در آن سهيم شود. انسانها نسبت به گفتهها باز و گشوده ميشوند، اين گشودگي اسباب ارتباط و تماس را فراهم ميسازد و اين تعلق و وابستگي توانايي گوش فرادادن به يكديگر را پيش روي مينهد.
«گفتن و شنيدن» در حيات جمعي انسان نشاندهندهي آن است كه انسانها از ازل به هم وابسته بودهآند. گفتار، كلام و لوگوس (Logos) از آن جهت تعيّن هستيشناسي آدمي است كه هر چيزي را در هستي به «هستي گشوده» تبديل ميكند، زيرا گفتن و شنيدن هر دو تجلي حقيقت از طريق زبان است و از نگاه هستيشناسي اگر كشف و بازنمايي حقيقت هر چيز به گشايش و نمود آن وابسته است، بازنمايي حقيقت از طريق گشايش زبان صورت ميگيرد، زيرا گفتار از طريق زبان، روشنگر ماهيت هستي است.
گشودگيِ زبان در ميان زندگي انسانها نشان ميدهد كه هر زبان و گويش بشري با رنگها و تنوعات جغرافيايي ـ تاريخي بازگوكنندهي پرتوي از صحنهي نمايش هستي است، هر زبان و گويشي، ديدگاهي (PointOfView) واگوينده از شمارش هستي است و از آنجا كه بشر خود در اين صحنه و بازي شركت دارد و بازيگري از بازيگران است، زبان او نيز زبان نمايش ميباشد. از اين جهت، زبان امري عيني و از آن هستي است. برخي رويكردها در زبانشناسي معتقدند: «حتي علم، عقل، اخلاق، فرهنگ و جامعه، زادهي زبان هستند»٧، زيرا زبان بر همه چيز پرتو ميافكند و با سخن گفتن از خويش، به خود عينيت ميبخشد. با گشوده شدن زبان گفتار و برخاستن بانگ معنادار آن هر امري خاموش، گويا ميشود و هر چيزي خود را ظاهر و آشكار ميسازد.
در اينجا چند رويكرد در زبانشناسي را معرفي ميكنيم. تلقي كاركردي (Functional)، تلقي كنشي ـ ارتباطي (Communicate) و تلقي نمادين (Symbol). اين سه رويكرد معتقدند كه شناخت هر چيز به شناخت زبان آن وابسته است و زبان داراي خصلتي آشكاركننده و تبيينكننده ميباشد.
زبان و تلقيِ كاركردي (Functional)
فيلسوفانِ تحليل زباني (كه عمدتا ريشه در جهان انگلوساكسن دارند) كوشيدند رابطهي معنا و آگاهي و بهطور كلي رسالت فلسفه را از طريق مجاري زباني، مورد بررسي قرار دهند. آرا و آثار آنان موجب گرديد عقلانيت فلسفي به سمت آگاهي زباني تحويل يابد، به همين دليل هابز، لاك و هيوم سعي ميكردند اهميت «وضوح زبان» و كاربرد آن را در فعاليت عقلاني نشان دهند. كارهاي جي.اي.مور (١٩٥٨ـ١٨٧٣)، برتراند راسل (١٩٧٠ـ١٨٧٢) و گوتلب فِرگه (١٩٢٥ـ١٨٤٥) در زمينهي نسبت ميان منطق و زبان و معناداري زبان عمومي تأثير عميقي بر آگاهي زبان گذاشت، اما تلاشها و نظرات «لودويك ويتگنشتاين» (١٩٥١ـ١٨٨٩) فلسفهي زبان را وارد مرحلهي جديدي كرد كه همچنان منشأ تأثيرات گستردهاي در اين مسأله ميباشد.
آراي فيلسوفان تحليلي از نظر رهيافت و شيوهي كار متفاوت بوده است، اما فرض مشترك همهي آنها اين بود كه «ما خواه در معناي يك مفهوم فلسفي مشغول باشيم، و خواه با حل يك مسألهي فلسفي سروكار داشته باشيم، با مجموعهاي از الفاظ و گزارهها سروكار داريم و كاربردشان را معين كردهايم. فهم معناي لفظ مساوي با دانستن چگونگي كاربرد آن است. براي دستيابي به فهم كلماتي مانند راستي، عدالت و دموكراسي بايد كاربردهاي ممكنِ واژهها را بفهميم»٨. در اين ميان ويتگنشتاين بيش از همه بر مركزيت كاربرد و حيثيت زمينهگرايانهي زبان و الفاظ توجه ميكرد. وي تلاش ميكرد نشان دهد پرداختن به يك مسأله برابر با مشخص كردن راههاي سخن گفتن دربارهي آن مسأله ميباشد. به نظر او روشن بودن راه سخن گفتن دربارهي انواع موجودات جهان، در حكم روشن بودن «شيوههايي» است كه از آن سخن ميگوييم. تفاوت اين نگرش با دستگاه فلسفي ارسطويي اين است كه در فلسفهي ارسطويي الفاظ و گفتار (منطق) آغاز مسأله و مقدمهي انديشه است، اما در نگرش تحليلگرانِ زباني بهخصوص ويتگنشتاين اين الفاظ و گفتار قلب مسأله و حتي راهحل آن است.
ويتگنشتاين در دورهي دوّم حيات فكري خود (در دورهي اول به پوزيتيويسم منطقي گرايش داشت) اين سؤال را مطرح كرد كه چگونه تأكيد فلسفي بر زبان ميتواند مسايل فلسفي را حل كند و شيوههايي را كه به واسطهي آن در باب جهان ميانديشيم، روشن گرداند. وي توجه خود را به اين مسأله معطوف كرد كه نميتوان شيوهاي واحد و زباني آرماني و ايدهآل تأسيس نمود و از طريق آن به انسان و جهان نگاه كرد. بنابراين طرحي را به نام «بازيهاي زباني» (LanguageGame) ارايه ميكند كه در آن معتقد است بهترين راهِ فهم زبان، همان سخن روزانه و متداول است كه آدميان آن را بهكار ميبرند و از كاربردش چارهاي ندارند. براي فهم رابطهي زبان و معنا بايد به چگونگي كاربرد آن در نزد مردم توجه كرد.
رابطهي پزشك و بيمار، بنا و دستيار، استاد و شاگرد، خواجه و بنده، كارگر و كارفرما و... دستگاههاي زباني نيستند، بلكه موقعيتهايي زباني هستند كه به انحاي گوناگون با هم متفاوت هستند. اين روابط را فقط از مجراي كاربردشان ميتوان فهم كرد. در حقيقت اين موقعيتهاي زباني همان بازيهاي زباني هستند و منظور از اين بازيها، داشتن همهي مقتضيات و تبعات يك بازي ميباشد. در نظريهي زباني (يا موقعيت زباني) معناي هر واژه به كاربرد آن بستگي دارد و بيشتر سخن از حركتهاي بازي بهميان ميآيد تا بحث از حكم و يا تصديق. در اين فرايند كار فلسفه همچون درمان زباني و گفتاردرماني است. به نظر او فيلسوفان، خلافكاران اصلي در كاربرد ناروشن زبان هستند. وي در رسالهي منطقي ـ فلسفي خود كوشيده است نوعي «انقلاب كانتي» را در باب زبان بهدست آورد. او ميگويد: «هرآنچه بتواند گفته شود، ميتواند به روشني گفته شود و آنچه دربارهي آن بتوان حرف زد، بايد خاموش بماند». در باب محتواي كتاب ميگويد: «اين كتاب بر آن است كه براي انديشيدن مرزي نهد؛ يا بهتر بگوييم، نه براي انديشيدن، بلكه براي بيان انديشهها مرز نهد، زيرا براي مرز نهادن و براي انديشيدن بايد بتوانيم هردو سوي اين مرز را بيانديشيم... در نتيجه اين مرز را تنها در زبان ميتوان كشيد و آنچه فراسوي اين مرز قرار دارد، بهسادگي بيمعنا خواهد بود».٩
انتشار آراي ويتگنشتاين، به اين نگرش كه «تحليل مفاهيم» علاوه بر آنكه فينفسه كاري لذتبخش و معرفتآفرين است، ارزش درماني و خصلتي فرهنگي ـ شناختي دارد، توسعهي بيشتري بخشيد. علم به «اذهان ديگر» و مشاوره و گفتاردرماني يكي از مؤلفههاي مهم جوامع اجتماعي است، چنين كاركردي فراتر از زبانهاي صوري و دستگاههايي منطقي است كه ارسطو و ارسطوييان بر آن تأكيد ميكردند. زبانِ منطق صوري توان تفسير و تحليل فرمانها، پرسشها، سوگندها، باورها، احساسات و تعميمات انساني را ندارد و زبان روزمرهي آدميان مملو از اين نمونهها است. بنابراين نميتوان زبان را در قالب نظامهاي صوري محصور كرد. نظامهاي صوري مسايل را بيش از اندازه ساده ميكنند و توان تفسير گوناگونيها را ندارند. «ويتگنشتاين» محدوديت نظامهاي صوري را زير سؤال برد و تأكيد كرد كه زبان هويتي كاربردي دارد و همچون ابزار و آلتي است كه ميتواند در مقاصد بيشماري بهكار رود. بنابراين نميتوان با تعداد اندكي از علايم و قواعد، گوناگوني زبانها را محصور كرد. به نظر ويتگنشتاين هرگونه تلاش براي تعيين چگونگي كاركرد زبان به كمك تنظيم قواعدِ صوري مانند اين است كه بگوييم ابزاري مثل پيچگوشتي به واسطهي ضرورتي دقيق، فقط براي باز كردن و بستن پيچ قابل استفاده است و از ياد ببريم كه پيچگوشتي ميتواند در باز كردن درِ قوطيها يا چفت كردن پنجرهها هم بهكار رود. از اين جهت، زبان نهادي بشري است كه به قواعد خاصِ خارجي مقيد نيست و تابع قواعدي است كه آدميان آن را درست يا نادرست ميشمارند. هر نشانه به خودي خود بيجان و خاموش است و آنچه او را به پويايي و معناي خاص تبديل ميكند، استعمال و كاربرد آن است. بنابراين حيات هرچيز به كاربرد آن در زمينههاي خاص بستگي دارد.
مسألهي ديگر ـ به نظر ويتگنشتاين ـ اين است كه زبان دنيا را به وسيلهي تصوير كردن به نمايش ميگذارد. نظريهي تصويري زبان (ThePictureTheoryOfMeaning) از همين ديدگاه قابل تبيين است، زيرا زبان اساسا سبك و نوعي از زندگي است. ما جهان را از راه مقولات لفظي تجربه ميكنيم. جهان بر اساس دستگاه بازنمايي ما تقسيم ميشود و وسيلهي اصلي تقسيم آن زبان است و واقعيتها چيزي بيرون از زبان نيستند. اين واقعيت نيست كه به زبان معنا ميبخشد، بلكه آنچه واقعيت است خود را در معانياي كه زبان ميسازد نمايان ميكند. همچنين تمايز ميان واقعيتها، غيرواقعيتها و همخوانيِ با واقعيت زادهي زبان ميباشد. بسياري از مسايلي كه در يك زبان مطرح ميشوند، در زبانهاي ديگر معادل ندارند. بر اساس نگرش ويتگنشتاين فرهنگهاي گوناگون براي تعريف هويتها و واقعيتهاي جهان، تمايزات اشيا در قالب زمان و مكان، شكل و نوع مناسبات آنها و نيز براي درك شيوهي تأثيرگذاري و تأثيرپذيري اشيا بر يكديگر، از نظامهاي مفهومي ـ شناختي متفاوتي بهره ميبرند و بر اساس گوناگوني خود، نظامهاي متفاوتي را بنا ميكنند.
براي فهم هر زباني بايد به درون آن زبان رفت و ديد كه چه مقدار از مفاهيم آن قابل تأويل، برداشت، تفسير و بيان است. زيرا هرگونه ملاك و معياري در باب حقيقت از روشهاي زندگي اجتماعي در پيرامون همان زبان قابل دريافت ميباشد. قاعدهاي جهانشمول كه تمامي دنيا را به منزلهي يك كل مورد بررسي و سنجش قرار دهد، وجود ندارد و در حقيقت، حقايق امري مشروط است و به شيوهي زندگي انسانها بازميگردد.
زبان هر كس، تجربهي او از زندگي است و اين زندگي فردي است كه اَشكال متنوعِ بيان حقيقت را موجب شده است. زيرا انسانها حقيقتها را در بازيهاي زباني خود ميآفرينند.
در اين كه آيا نظامهاي مفهوميِ يك زبان به زبان ديگر انتقال مييابد يا خير؟ و اين كه آيا ميتوان نظامهاي مختلف را از ديدگاهي شناختي قياسپذير دانست يا خير؟ دو رويكرد عمده وجود دارد؛ رويكرد اول به عدم امكان ترجمه و انتقال يك زبان به زبان ديگر و ـ به نوعي ـ اصل «عدم قطعيت ترجمه» (IndeterminacyOfTranslation) اعتقاد دارد. اين نظريه را كساني مانند «كواين» (متولد ١٩٠٨، استاد فلسفه در دانشگاه هاروارد) و «تامس كوهن» (واضع نظريهي انقلابات علمي) اختيار كردهاند. از ديدگاه اين گروه فرهنگهاي مختلف به حسب اقتضائات قومشناسانه، واجد نظامهاي مفهوميِ خاصي هستند كه از ديگر فرهنگها متمايز ميشود و بر اساس همان نظاماتِ مفهومي، جهان و بهشت خود را تحليل و طبقهبندي مينمايند و ترجمهي اين نظامات مفهومي به زبان ديگر دشوار و بلكه ناممكن است.١٠
از ديدگاه «كوهن» هر تحقيق علمي (هر نوع نگاهي) كه دربارهي يك پارادايم (Paradiym) سامان ميپذيرد، عبارت است از شبكهاي نيرومند از التزامات و تقيدات مفهومي كه محققان بر اساس آن دادههاي تجربي خود را سامان و نظام ميبخشند. الگوها و پارادايمهاي متفاوت، مقوم ماهيات و معتقداتي هستند كه قابليت ترجمه به يكديگر را ندارند. اين الگوهاي شناختي نسبت به فرهنگهاي مختلف قياسناپذيرند (Incommensurability) هستند؛ به اين معنا كه هرگاه نتوان بين مفاهيم دو نظام مفهومي تعريف سادهاي برقرار كرد، آن دو نظام قياسناپذير خواهند بود.
دو اصطلاح «قياسناپذيري» و «عدم قطعيت ترجمه» نوعي نسبينگري شناختي را وارد معرفتشناسي كردند. كواين نوعي نسبيگرايي را وارد زبانشناسي كرد و تامس كوهن آن را بر فلسفهي علم تأثير داد. كوهن از مفهوم و استعارهاي به نام «ديدن» استفاده ميكند، هر نوع دگرگوني در ديدن از تغيير در «سرمشق»ها آغاز ميشود اين شكل يا تصوير (به زبان ويتگنشتاين) با ديدنهاي مختلف، هويتهاي مختلف به خود ميگيرد. به نظر كوهن، يك دانشجو در يك نقشهي جغرافيايي، فقط خطوطي بر كاغذ ميبيند، اما طراح نقشه تصويري از يك قطعهزمين را مشاهده ميكند. بنابراين، ديدن به حسب نوع نگرش تغيير ميكند و با اين دگرگوني در ديدن است كه دانشجو در جمع ساكنان جهان دانشمندان جاي ميگيرد. در زمان انقلابهاي علمي نوع نگاه كردن دچار دگرگوني ميشود. آنچه شخص ميبيند به آنچه نگاه ميكند وابسته است. كوهن در مثالي ميگويد، سياره براي منجمي كه پيش از «كپرنيك» و «گاليله» زندگي ميكرد با سياره براي منجمان بعد از گاليله متفاوت است. لاوازيه نيز پس از كشف اكسيژن در جهاني متفاوت زندگي ميكرد.
بنابراين سرمشقهاي متفاوت به انسان ميآموزد كه جهان را چگونه ببيند و چگونه تفسير كند. بهطور كلي انقلابهاي علمي نتيجهي دگرگوني در شكل ديدن است. بدين ترتيب اگر «ديدن» حيثيتي تاريخي است، زبان نيز بهتبع آن تاريخمند ميباشد. به نظر كوهن ارسطو و گاليله هردو آونگ را در حركت ميديدند، اما اختلاف آنها در تفسيري بود كه ارايه كردند.
كواين نيز تفسيري همسان با كوهن ارايه ميكند. وي از نگاهي منطقي، ترجمه و انتقالِ مفهوم از يك زبان به زبان ديگر را نوعي تأويل ميداند. به نظر او تمام ترجمهها تخمين و تقريب (Approximation) معنا و مفهوم هستند. اين تقريبي و تخميني بودن ترجمه در هر نوع سخني صادق است. اكنون اين نگرش خاص «ويتگنشتاين» تكرار ميشود كه براي درك عناصر زباني بايد كاربردهاي آنها را شناخت و كاربردها فرايندي عرفي، قراردادي، حيثيتي و فرهنگي هستند و به شكلهاي زندگي مربوط ميشوند. براي فهم معناي بازي بايد با قواعد بازي آشنا شد؛ به عبارت ديگر، شناسايي عناصر زباني بدون آگاهي از كاربردها و زمينههاي خاص آن ممكن نيست.
بنابراين تنها از طريق بوميِ زبان ديگر شدن ميتوان زبان ديگري را فهميد و تمايزِ ديدنها و نگاهها را به هم نزديك كرد.١١
پينوشتها:
١. انجيل، يوحنا، آيه ١.
٢. اقرأ باسم ربك الّذي خلق. سوره علق، آيه ١.
٣. از سخنان اوست: «از ازل ما گفتوگوييم، توانا به شنودن ديگري»
٤. ويلهلم وان هومبولت (١٨٣٥ـ١٧٦٧) زبانشناس آلماني.
٥. ساختار و تأويل متن، بابك احمدي، ج ٢ (تهران ـ نشر مركز ١٣٧٢) ص ٥٥٦.
٦. همان، ص ٥٥٧.
٧. شعر و انديشه، داريوش آشوري (تهران، نشر مركز ١٣٧٧) ص ١٢.
٨. مردان انديشه، بريان مگي، ترجمه عزتالله فولادوند (تهران، طرح نو) بخش فلسفه تحليلي و فلسفه زبان.
٩. رسالهي منطقي ـ فلسفي. لودويك ويتگنشتاين، ترجمه دكتر ميرشمسالدين اديب سلطاني (تهران نشر امير كبير ١٣٧١) ص ٧.
١٠. تبيين در علوم اجتماعي، دانيل لتيل ـ ترجمه دكتر عبدالكريم سروش (تهران، نشر صراط) ص ٣٤٤.
١١. از همين قلم بنگريد به، فصلنامه علوم سياسي، شماره ٨ ص ٢٧٣ به بعد.