پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - تشيع پساكربلايى - رهدار احمد

تشيع پساكربلايى
رهدار احمد

اكثر شيعيان، تاريخ تطور و تحول خود را از صدر اسلام تا عصر امام حسين (ع) و واقعه كربلا و حتى كمى بعد از آن تا حدودى مى‌دانند. آنها حتى اگر هم اهل مطالعه نباشند، در مجالس ايام محرم، صفر، فاطميه، ماه رمضان و... كمابيش از وقايع اين مقطع تاريخى از زبان خطبا و وعاظ اطلاع يافته‌اند. حتى بسيارى از مبلغين و وعاظ نيز انگيزه‌اى‌براى مطالعه تاريخ تشيع پس از واقعه عظيم كربلا ندارند. اين در حالى است كه مصايبى كه بر سر اهل بيت عصمت و طهارت(ع) و نيز شيعيان آنها در دروان بنى‌مروان و بنى‌عباس آمده، اگر نگوييم به مراتب از مصائبى كه بر سر آنها در مقطع صدر اسلام تا زمان واقعه كربلا آمده، بيش‌تر و سخت‌تر بوده، حداقل اين است كه با آنها برابرى‌مى كند و به همين علت، توجه به آنها ضرورى است.
پيروان حضرت على توسط شخص پيامبر به عنوان شيعيان آن حضرت معرفى شده‌اند، اما شيعه در زمان پيامبر اسلام بيش‌تر به معنى لغوى‌اش كه پيرو مى‌باشد، استعمال مى‌شده است. واقعه غدير در حقيقت، گذار از معنى لغوى‌به معنى اصطلاحى شيعه بود كه بر اساس آن، از اين پس، شيعيان نه صرفاً پيروان على، بلكه علاوه بر آن كسانى‌بودند كه در مقام نظر نيز معتقد به خلافت و جانشينى بلافصل وى از پيامبر اسلام بودند. تمايزات شيعيان حضرت على كه در صدر اسلام به اين عنوان عام مورد اشاره قرار نمى‌گرفتند با مخالفان‌شان روز به روز بيش‌تر مى‌شود. پس از واقعه قتل عثمان، تا مدت‌ها شيعيان حضرت على را به نام علويون در برابر شيعيان عثمان به نام عثمانيون مى‌خواندند. رويارويى علويون و عثمانيون كار را به جايى رساند كه معاويه مدعى اصلى خون‌خواهى‌عثمان رسماً بدان‌ها اعلام جنگ و برائت داد. او دستور داد كه بر بالاى منابر، على را لعن كنند و از پيروانش بد بگويند. اين دستور معاويه به ضميمه رفتارهاى ظالمانه او و يارانش در حق شيعيان حضرت على، زمينه روانى را براى رفتارهاى ظالمانه گسترده‌ترى نسبت به آنها در عهد بنى‌مروان و بنى‌عباس آماده كرد كه ذيلاً به نمونه‌هايى از اين رفتارها اشاره مى‌شود:

مسلط كردن دشمنان اهل بيت بر آنان
يكى از اقدامات بنى‌اميه و بنى‌مروان، مسلط كردن دشمنان متعصب و خشن اهل بيت بر آنان و ياران‌شان بود به گونه‌اى كه هر كسى طمع مى‌كرد در گوشه‌اى حكومتى به دست بگيرد، بيش‌تر بر ياران و خاندان على سخت مى‌گرفت. مزد و پاداش اين افراد، معمولاً حكومتى در يكى از مناطق پهناور آن روز اسلامى بود. يكى از كسانى كه خاندان بنى‌مروان بر اهل بيت و ياران‌شان مسلط كردند، حجاج بن يوسف ثقفى(١) است. وى يكى از نوكران خاندان بنى‌مروان است كه در راه تثبيت قدرت و حكومت آنها تلاش زيادى كرد. بنى‌مروانيان نيز حق نمك ادا كرده و دست او را در حكومت‌شان باز گذاشتند و او را سخت تكريم كردند. حتى عبدالملك مروان در وصيتش به وليد نوشت: »شما را به پرهيزكارى و تكريم حجّاج وصيت مى‌كنم؛ زيرا او بود كه منبرها را به اختيار شما درآورد، شهرها را تسخير نمود و دشمنان شما را ذليل كرد«.(٢) وليد به وصيت عبدالملك عمل كرد و رضايت حجاج را بر هر چيز ديگرى مقدم كرد. به عنوان مثال؛ وقتى عمر بن عبدالعزيز كه از طرف وليد فرماندار مدينه بود، نامه‌اى براى وليد نوشت و از ظلم حجّاج نسبت به اهل عراق نزد او شكايت كرد، وليد براى رضايت حجّاج، وى را از فرماندارى مدينه عزل كرد و سپس به حجاج نوشت كه چه كسى را فرماندار مدينه بگذارد؟ و حجّاج در پاسخ وى خالد بن عبدالله قسرى(٣) خون‌خوار معروف را پيشنهاد كرد و وليد نيز چنين كرد.(٤) متقابلاً حجاج نيز پشتوانه مناسبى براى تقويت قدرت وليد بود. روزى‌وليد بى هوش شد و اطرافيانش گمان كردندكه از دنيا رفته است. در اين مدت، بيش‌تر از همه حجاج بى‌تابى‌مى كرد. وقتى وليد به هوش آمد، گفت: هيچ‌كس رإ؛ ّّ در بهبودى‌ام خوشحال‌تر از حجّاج نمى‌بينم.(٥)
حجاج يكى از شش سفاك بزرگ تاريخ است. در زمان وى، تهمت تشيع بودن نه ضرورتاً اثبات آن براى كشته شدن كفايت مى‌كرد. امام باقر(ع) درباره عصر وى مى‌فرمايد: شيعيان ما را در هر شهرى به دست مى‌آوردند مى‌كشتند و دست و پاهاى‌شان را به جرم شيعه بودن قطع مى‌كردند. كسى كه نامش به دوستى ما آشكار مى‌گشت، زندانى مى‌شد و مالش به غارت مى‌رفت و خانه‌اش خراب مى‌شد. اين بلاها روز به روز شدت پيدا مى‌كرد تا جايى كه اگر به كسى مى‌گفتند تو كافر هستى! بهتر دوست مى‌داشت تا بگويند شيعه على (ع) هستى.(٦)
به دستور حجّاج، قنبر غلام حضرت على را احضار كردند. حجاج به او گفت: از دين على بيزارى بجوى و گرنه دستور مى‌دهم كه تو را بكشند! قنبر گفت: مولايم على به من فرمود: تو را بدون جُرم مانند گوسفندان ذبح مى‌كنند. حجاج نيز دستور داد او را ذبح كردند! حجاج، كميل بن زياد را نيز احضار كرد تا او را بكشد، اما كميل موفق به فرار شد. از اين‌رو، حجاج حقوق طايفه كميل را از بيت‌المال مسلمين قطع كرد و كميل مجبور شد به خاطر طايفه‌اش خودش را تسليم حجاج كند. حجاج دستور داد تا گردن كميل را زدند. به دستور حجاج، سعيد بن جبير كه از تابعين است و پشت سر امام زين العابدين نماز مى‌خواند، دستگير كردند و نزد او بردند. ميان حجاج و سعيد بن جبير محاجه‌اى جالب درباره ابوبكر و عمر و ديگر خلفاى اهل سنت روى داده كه در نتيجه آن حجاج ناراحت شده و دستور به كشتن او را مى‌دهد. سعيد به هنگام كشته شدن، اين آيه را خواند: وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض حنيفاً و ما أنا من المشركين.(٧) حجاج دستور داد او را به طرف غيرقبله بكشيد! سعيد اين آيه را خواند: فأينما تولّوا فثمّ وجه الله.(٨) حجاج دستور دارد او را به روى زمين انداخته و سر از بدنش جدا كنند. سعيد اين آيه را خواند: منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تاره اخرى.(٩) نهايتاً سعيد را در حالى كه روى بر زمين داشت، گردن زدند. ابن‌اثير مى‌نويسد: »موقعى كه سر سعيد روى زمين افتاد. سه مرتبه گفت: لا اله الا الله« و حجاج نيز پس از كشتن سعيد، ديوانه شد و دائماً مى‌گفت: »قيودنا، قيودنا؛ كُند و زنجيرهاى ما، كُند و زنجيرهاى ما«.(١٠)
مسعودى مى‌نويسد: عبدالله بن هانى از خواص حجاج است. عبدالله بسيار بدقيافه و آبله‌رو و در سر او برآمدگى‌بود و دهن او كجى و چشم او پيچيدگى داشت. حجّاج به زور سرنيزه، دختر اسماء خارجه رئيس طايفه بنى‌فرازه و دختر سعيد بن قيس همدانى رئيس يمانيه را برايش گرفت! حجاج روزى به عبدالله گفت: مى‌دانى كه تو لياقت دختر رئيس فرازه و دختر رئيس يمانيه را نداشتى و من براى تو گرفتم! عبدالله گفت: اين حرف از شما شايسته نيست؛ زيرا ما فضائلى داريم كه همه عرب از داشتن آن محروم‌اند و فضائل ما چنين است: در مجلس ما هيچ‌گاه مذمّت عثمان نشده؛ هفتاد نفر از بستگان ما در ركاب معاويه درجنگ صفين كشته شدند، ولى در لشكر ابوتراب تنها يك نفر از ما كشته شد و آن هم مرد بدى بود؛ از طايفه ما هيچ كس، با زنى كه از دوستان على باشد ازدواج نكرده؛ زنان ما نذر كردند كه اگر حسين كشته شود، ده شتر بكشند؛ هركس از خاندان ما نام على (ع) را توأم با بدگويى شنيد، به او و حسن و حسين و مادرشان بد مى‌گويد و... ناگهان حجاج گفت: همين‌طور هست، سعيد. اين‌ها كه گفتى همه منقبت و فضيلت است.(١١)
ابن‌اثير مى‌نويسد: موقعى كه حجّاج بر ابن‌زبير غلبه نمود، به مدينه آمد و نسبت به اهل مدينه بدرفتارى و به برخى‌از آنها از جمله جابر بن عبدالله انصارى و سهل بن سعد توهين كرد. وى، براى توهين به آنان، بر دست‌هاى آنان قفل زد و بدتر اين‌كه لشكر خود را آزادى تمام داد و آنها را ميان منازل مردم تقسيم كرد تا هتك حرمت كنند.(١٢) آنچه حجّاج بدون جنگ كشت، صد و بيست هزار نفر بود. هنگامى كه حجّاج از دنيا رفت در زندان او پنجاه مرد و سى هزار زن موجود بود كه شانزده هزار آنان برهنه بودند. حجاج، زن و مرد را در يك زندان حبس مى‌نمود. زندان‌هاى حجّاج، سقفى براى جلوگيرى از آفتاب تابستان و سرما و باران زمستان نداشت.(١٣) در تاريخ ابن جوزى نقل شده آن‌گاه كه زندانيان حجاج از شدت گرما زير سايه ديوار مى‌رفتند، پاسبانان با سنگ آنها را از ديوار دور مى‌كردند. حجّاج به اين زندانيان نانى مى‌داد كه از جو تشكيل شده و مخلوط به خاكستر و نمك بود. در زندان حجاج هر زندانى چند صباحى‌بيش‌تر زنده نمى ماندكه به رنگ سياهان زنگى در مى‌آمد. محدث قمى نيز مى‌نويسد: حجاج روز جمعه براى‌نماز جمعه مى رفت كه صداى ناله زندانيان را شنيد نزد آنان آمد و به آنها گفت: »إخسئوا و لاتكلمون«. اين تعبير را قوم عرب براى ساكت كردن سگ به كار مى‌برد!(١٤)
توحش حجاج در پايان عمرش(١٥) به اندازه‌اى شد كه در يكى از خطبه‌هايش خطاب به اهل كوفه مى‌گويد: من عازم حج هستم و فرزندم محمد را نائب خود قرار داده‌ام، دستور داده‌ام كه حرف نيكوكاران را نپذيرد و از گناهكاران‌تان نگذرد. خباثت حجاج به اندازه‌اى زياد است كه عمر بن عبدالعزيز درباره وى مى‌گويد: »لو جائت كل امه بخبيثها وجئنا بالحجّاج، لغلبناهم: اگر هر قومى خبيث خود را براى مسابقه در تعيين قهرمان خباثت بيرون آورد و ما نيز حجّاج را بياوريم، در اين مسابقه ما پيروز خواهيم شد«.(١٦)

سخت‌گيرى ويژه نسبت به سادات
پس از واقعه كربلا، سادات حسنى بيش از سادات حسينى محور مبارزات سياسى عليه حكومت‌هاى وقت بودند. دليل اين امر دو چيز است:
اول اين‌كه بسيار و بلكه قريب به اتفاق سادات حسينى در واقعه كربلا به شهادت رسيده بودند و جز امام سجاد و بنا به برخى منابع تاريخى، عبدالله كودك، كسى از فرزندان امام حسين زنده نمانده بود. اين در حالى است كه از فرزندان امام حسن جز قاسم كه در كربلا به شهادت رسيده بود، بقيه همه زنده بودند و نسل آنها گسترش يافته بود. زيادت كمّى آنها به نفوذ و قدرت اجتماعى آنها نيز بار كيفى داده بود تا جايى كه تا حدودى مى‌توان گفت آنها به اين دليل قدرت و نفوذ داشتند كه زياد بودند.
دوم اين‌كه حتى آن‌گاه كه اعقاب امام حسين به لحاظ كمّى زياد شده بودند، حكومت‌هاى وقت نسبت به كنترل و نظارت آنها حساسيت بيش‌ترى از خود نشان مى‌دادند؛ چرا كه آنها فرزندان قيام‌كننده كربلإ؛ بودند و ثابت كرده بودند كه اگر فرصتى هرچند كم به دست آورند، چونان زيد بن على و يحيى بن زيد بن على باز هم قيام خواهند كرد.
دو مسأله فوق به شكل كاملاً متناقض‌نمايى باعث شده بود كه سادات حسنى در هنگامه غفلت حكومت‌هاى وقت از جوهره هاشميت و نيز غيرت دينى‌شان، فرصت بيش‌ترى براى تدارك مبارزه با آنها را بسازند. قيام‌هاى حسن مثنى، حسن مثلث و... نمونه‌هايى از اين مبارزات هستند. اما به‌رغم تفكيك ظريف ميان موقعيت اجتماعى سادات حسينى و حسنى، آنها در يك چيز اساسى اشتراكى داشتند كه از نظر حاكمان وقت آنها را در يك جبهه قرار مى‌داد و آن، انتساب مشترك‌شان به خاندان على و فاطمه بود؛ آنها فرزندان زهرا بودند و اين به خودى خود، براى آزار و اذيت‌شان كفايت مى‌كرد. از اين‌رو، بنى‌اميه، بنى‌مروان و بنى‌عباس هركدام به شيوه‌هاى مخصوص خودشان همت خود را در خشكاندن اين شجره طيبه جزم كرده بودند. برخى از اقدامات آنها عليه خاندان سيادت و امامت به شرح ذيل است:
١. زيد بن على: پس از اين‌كه يزيد بن عبدالملك از دنيا رفت، برادرش هشام بن عبدالملك به تخت حكومت نشست و راه و روش او را در پيش گرفت. وى به فرماندار مدينه »خالد بن عبدالملك« دستور داد كه بر بنى‌هاشم سخت بگيرد و او نيز چنين كرد. زيد بن على به قصد شكايت از وى به شام آمد تا خود هشام را ديدار كند، اما هشام به او اجازه ملاقات نداد و پس از اين‌كه او پافشارى كرد، به شكل توهين‌آميزى (همراه كردنش با يك غلام، جاى نشستن ندادن به وى در دارالاماره و...) او را به حضورش پذيرفت، اما در مجلس حضورش، باز او را به دليل اين‌كه فرزند يك كنيز بود، تحقير كرد و حتى با اهانت، از امام محمد باقر (ع) به عنوان »بقر« ياد كرد! و در نهايت نيز دستور داد كه او را از كاخش بيرون كنند.(١٧) زيد پس از اين واقعه به كوفه آمد و بناى قيام و اعتراض گذاشت. هزاران نفر از شيعيان كوفه، مدائن، واسط، موصل و حتى خراسان با زيد بيعت كردند.(١٨) جنگ ميان زيد و يوسف بن عمر ثقفى‌فرماندار بصره و كوفه درگرفت و ضمن تلفات زيادى كه دو طرف دادند، نهايتاً زيد شهيد شد. يحيى بن زيد، جسد پدرش را مخفيانه در جويى دفن كرد و آثار آن را مخفى كرد و روى آن را علف ريخت تا كسى از آن اطلاعى نيابد، ولى‌ياران هشام بالاخره آن را يافتند و به دستور وى، قبر را نبش كردند و بدن زيد را بيرون آورده، گوش و بينى او را بريدند و نزديك كناسه كوفه به دستور هشام به دار آويختند. پس از مدتى سرش را بريدند و بدنش را به مدت پنج سال به‌طور عريان آويزان كردند. عنكبوت بر عورت زيد تنيده و عورتش را مى‌پوشاند، ولى لشكر بنى‌اميه با نيزه، بافته عنكبوت را قطع مى‌كردند، اما باز، شب، عنكبوت مى‌بافت و صبح لشكريان از بين مى‌بردند، تا اين‌كه گوشت‌هاى بدن زيد از جلو و عقب سست شده و عورت را پوشانيد. از سو ى ديگر؛ چوبه دار او شب‌ها نورافشانى مى‌كرد و از روشنايى آن سواره‌ها استفاده مى‌كردند و از بدن او نيز بوى عطر بر مى‌خواست و اين داستان، خود وسيله‌اى براى‌انتشار عقيده تشيع و تثبيت آن گرديد. به‌ويژه آن‌كه مردم براى تبرك نزد چوبه دار زيد مى‌آمدند و آن‌جا عبادت مى‌كردند.(١٩) آن‌گاه كه وليد بن يزيد متصدى خلافت شد، به فرماندار كوفه نوشت: زيد را با چوبه دارش آتش بزن و خاكستر آن را به باد بده. فرماندار چنين كرد و خاكسترش را هم در ساحل فرات به باد داد. به دستور هشام، سر زيد را به مدينه بردند و به‌رغم مخالفت و اعتراض مردم به مدت يك شبانه‌روز نزد قبر پيامبر اسلام(ص) آويزان كرد و سپس آن را به مصر فرستاد و هفت روز آن را بر در مسجد جامع مصر نصب كرد و از مردم خواست كه به روى آن تف فرستند و لعن كنند. در نهايت مصريان، آن سر مبارك را دزديدند و نزديك جامع »ابن طولون« دفن كردند.(٢٠) احتمالاً مسجدى كه در مصر معروف به مسجد الحسين است، مدفن سر نوه او زيد بن على باشد.
٢. حسين بن على بن حسين: در عصر هادى عباسى يكى از فرزندان عمر بن خطاب، به نام عبدالعزيز فرماندار مدينه شد. وى، بر اولاد على سخت مى‌گرفت و دستور داده بود كه آنها حق ندارند از مدينه خارج شوند و بايد هر روز خودشان را به دارالاماره معرفى كنند. عبدالعزيز، اولاد على را متهم به شرب خمر مى‌نمود و بر آنان تازيانه مى‌زد و در ميان بازار گردش مى‌داد. روزى عبدالعزيز، حسين بن على بن حسين را احضار كرد و سخنان ناپسندى گفت و او را تهديد به قتل نمود و آن قدر بدگويى كرد كه حسين را وادار به قيام عليه خود نمود. عبدالعزيز، حسين و عده‌اى از اولاد على را كه با او بودند در سرزمين فخ، شش ميلى مكه كشت و سه روز بدن آنان را بر روى خاك گذاشت تا حيوانات درنده و پرندگان از آنها استفاده كنند. او حتى اسيرشدگان از ياران حسين را هم گردن زد.٢١ ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين مى‌نويسد: مادر حسين كه در فخ كشته شد، زينب دختر عبدالله بن حسن بن حسن بن على بود. منصور، پدر، برادر، عمو و شوهر اين زن را كشت و هادى (نوه منصور) فرزندش حسين را. از اين پس، زينب از شدت غم و اندوه، تا زمانى كه از دنيا رفت، لباس مويى مى‌پوشيد.(٢٢)
٣. يحيى بن زيد بن على: پس از هشام، وليد بن يزيد به حكومت نشست. وى شخصى خوشگذران، شراب‌خوار همدم با آوازه‌خوانان و زنان معشوقه‌اش بود. او رسماً ملازم آوازه‌خوان داشت و چنان بدان‌ها وابسته بود كه به ابوكامل آوازه‌خوان شامى گفت كه بدون تو، من، مثل يك زن بچه‌مرده بى‌اراده و ناتوان هستم. هم‌چنان كه وى روزى از آواز ابن‌عائشه آنقدر به وجد آمد كه بر آلتش بوسه زد و به وى هزار دينار جايزه داد و سپس او را سوار بر قاطرى كرد و گفت با قاطرت بر فرش‌هاى دربارم عبور كن. وليد، حوضى پر از شراب داشت كه در آن با فواحش شنا مى‌كرد. روزى در اين حوض آن‌چنان از خود بى‌خود شد كه با دخترش زنا كرد. غرور وليد به اندازه‌اى بود كه روزى به قرآن تفأل زد، آيه ذيل آمد: »و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد و من ورائه جهنم و يسقى من ماء صديد«.(٢٣) وى به قدرى عصبانى شد كه به قرآن تيراندازى كرد و در ضمن آن اين شعر را خواند: »أتوعّد كل جبار عنيد / فها أنا ذاك جبار عنيد إذا ما جئت ربك يوم حشر / فقل يا رب خرقنى الوليد: آيا دشمنان ستم‌گر را وعده عذاب مى‌دهى؟ من همان دشمن ستم‌گر هستم. آن‌گاه كه روز قيامت نزد خدايت رفتى بگو! وليد مرا پاره كرد!« در زمان حكومت وليد، يحيى بن زيد بن على در جوزجان خراسان عليه ظلم و ستم خاندان اموى قيام كرد و ميان او فرماندار وليد در خراسان سلم بن احوز مازنى‌درگيرى پيش آمد كه در نتيجه آن، يحيى به شهادت رسيد. مازنى سر يحيى را بريد و به عنوان هديه براى وليد فرستاد و بدنش را در خراسان به نمايش گذاشت. بدن يحيى مثل بدن پدرش كه سال‌ها آويزان بود، تا زمانى كه ابو مسلم خراسانى قيام كرد، بر دار بود. ابومسلم پس از اين‌كه مازنى را گشت، بدن زيد را از دار پايين آورد و بر آن نماز گذارد و دفنش كرد. مردم خراسان به مدت هفت روز براى يحيى به عزادارى پرداختند. نكته قابل توجه اين‌كه در آن سال، هر پسرى كه در خراسان به دنيا آمد، مردم، نامش را يحيى گذاشتند.(٢٤)
٤. قتل عام سادات: حميد بن قحطبه طائى طوسى مى‌گويد در يكى از شب‌ها هارون مرا احضار كرد و به من دستور داد شمشيرم را بردارم و هرچه خادمش مى‌گويد اجرا كنم. خادم مرا به منزلى برد كه در آن سه اتاق و در حياتش يك چاه بود. خادم درب اتاق اول را باز كرد. درون آن اتاق، بيست نفر بودند كه داراى موهاى بلند بودند در ميان آنان، پيرمرد و جوان ديده مى‌شد. آنها با غل و زنجير مقيد شده بودند. خادم گفت: اين‌ها همه از اولاد على و فاطمه هستند و دستور اميرالمؤمنين! اين است كه اين عده را بكشى. من يكى پس از ديگرى آنها را كشتم و خادم بدن‌ها و سرها را در چاه مى‌انداخت. سپس درب اتاق دوم را باز كرد. در آن اتاق نيز بيست نفر ديگر از اولاد على و فاطمه بودند. با آنان نيز همان معامله شد كه با قبلى‌ها شد. خادم درب اتاق سوم را باز كرد و در آن نيز، بيست نفر سيد بودند كه همگى به سرنوشت چهل تن ديگر دچار شدند. از آن ميان، تنها يك نفر پيرمرد باقى مانده بود كه متوجه من شده و گفت: اى مردِ شوم و نگون‌بخت! خدا نابودت كند، روز قيامت در پيش جدّ ما رسول خدا چه عذرى دارى؟! دست‌هاى من لرزيد و گوشت‌هاى بدنم از هم جدا شد. خادم به من نگاه غضب‌آلود كرد و من ترسيدم و او را نيز كشتم.(٢٥)
٥. آزار ويژه سادات: مقريزى در كتاب النزاع و التخاصم مى‌نويسد: منصور فرزندان حسن را جمع‌آورى نموده و دستور داد زنجير و كُند به پا و گردن آنان بزنند و همانند يزيد كه نسبت به اولاد حسين انجام داد، داخل كجاوه بدون سرپوش و بدون فرش سوارشان كنند و به دارالحكومه او منتقل نمايند، سپس آنان را در سرداب و زيرزمينى زندان نمودند كه شب و روز تشخيص داده نمى‌شد، لذا قرآن را پنج قسمت كرده و هر نماز پنج‌گانه‌اى را پس از خواندن يك قسمت قرآن انجام مى‌دادند. آنها در زندان منصور مستراح نداشتند و مجبور بودند براى قضاء حاجت از محل سكونت خود استفاده كنند، لذا بوى كثافت براى‌شان مشقت‌آور بود و بدن آنان ورم مى‌كرد و اين ورم از پا شروع مى‌شد و آن‌گاه كه به قلب مى‌رسيد، از شدت مرض و گرسنگى و تشنگى از دنيا مى‌رفتند.(٢٦) ابن اثير نيز مى‌نويسد: منصور، محمد بن عبدلله عثمان، برادر مادرى اولاد حسن را احضار كرد و دستور داد لباس‌هاى او را پاره كردند تا عورتش نمايان شد. سپس صد و پنجاه تازيانه به او زد، يكى از آن تازيانه‌ها به صورتش رسيد. محمد گفت: واى بر حال تو از صورت من صرف نظر كن، منصور به جلاد گفت: تازيانه بر سرش بزن، لذا سى تازيانه به سرش زد و يكى از آن تازيانه‌ها به چشمش خورد و خون چشم او بر صورتش جارى گرديد و پس از آن او را كشت.(٢٧) صاحب »عيون اخبارالرضا« مى‌نويسد: موقعى كه منصور بناهاى بغداد را مى‌ساخت، اولاد على را مى‌گرفت و در ميان ديوارهايى كه از آجر و گچ بنا مى‌شد مى‌گذاشت. مقريزى نيز در مقاتل الطالبين به نقل از ابراهيم بن رياح مى‌نويسد: هنگامى كه هارون الرشيد مسلط بر يحيى بن عبدالله بن حسن بن حسن گرديد در حالتى كه زنده بود ستونى روى او بنا كرد. اين عمل را هارون الرشيد از جدش منصور به ارث برد.(٢٨)
٦. يحيى بن عبدالله بن حسن: وى در ديلم (قسمت كوهستانى سرزمين گيلان) عليه حكومت هارون‌الرشيد قيام كرد. هارون‌الرشيد، فضل بن يحيى را با پنجاه هزار مرد جنگى به طرف يحيى فرستاد و فضل با يحيى مكاتبه براى‌صلح كرد. يحيى نوشت: وقتى من صلح مى‌كنم كه هارون‌الرشيد به خط خودش نامه امانى براى من بنويسد و قاضيان دادگسترى و فقهاء و بزرگان بنى هاشم آن را امضا نموده باشند. رشيد نامه امانى مطابق ميل يحيى به ضميمه گواهى گواهان تهيه و براى يحيى فرستاد. يحيى قبول كرده و به بغداد نزد هارون‌الرشيد آمد. هارون ابتدا وى را تكريم كرد، اما منتظر فرصتى بود تا بتواند از وى انتقام گيرد و نهايتاً توانست حكم واجب‌القتل بودن يحيى را از يك روحانى نماى بدبخت به نام وهب بن وهب ابوالبخترى بگيرد. هارون‌الرشيد به پاس اين خدمت، يك ميليون و ششصد هزار درهم به او داد و او را به كرسى قضاوت منصوب نمود و سپس به استناد اين حكم، يحيى را گرفت و صد عصا زد و سپس به زندان انداخت و آن‌قدر در زندان به وى سخت گرفت كه از گرسنگى و تشنگى كشته شد.(٢٩)

سخت‌گيرى نسبت به سران و چهره‌هاى شاخص شيعه
كار مخالفت با آل على در عهد بنى‌اميه و بنى‌مروان آن‌چنان بالا گرفته بود كه نه فقط آنان بلكه همه كسانى كه دوستى آنان را در دل داشتند نيز مورد غضب بنى‌اميه و بنى مروان قرار مى‌گرفتند. برخى از دوستان و محبان آل على كه مورد خشم اين دستگاه‌ها قرار گرفتند، عبارتند از:
١. مختار ثقفى: وقتى عبدالملك مروان پس از پدرش به خلافت رسيد، عبدالله ابن‌زبير كه از قبل، حجاز را اشغال كرده و به تصرف و سلطنت خود درآورده بود، با وى بر سر سلطنت عراق به جنگ و ستيز پرداخت(٣٠) كه در نتيجه آن، طى سال‌ها، ده هزار نفر كشته شدند.(٣١) هرچند دو حاكم شامى و حجازى آن وقت اسلام، خود با يك‌ديگر درگير بودند، اما اين درگيرى مانع از درگيرى مشترك آنها در قبال علويون نمى‌شد. يكى از علويونى كه ابن‌زبير هم‌راستا با بنى‌مروانيان به قتل آن همت گمارد، مختار ثقفى خون‌خواه شهداى كربلاست. مصعب بن زبير برادر عبدالله بن زبير مختار و پيروان او را كه حدود هفت هزار نفر بودند از بين برد. همه اين هفت هزار نفر مطالبه خون حسين را مى نمودند. مصعب، مختار را كشت و زنان او را آورده وگفت بايد از مختار بيزارى بجوييد. همه آنان به استثناء دو نفر بيزارى‌جستند؛ ولى آن دو نفرگفتند: ما از مردى كه اعتقاد به خدا داشت، روزه مى‌گرفت، نماز شب مى‌خواند، خونش را در راه خدا و رسول او وكشتن قاتلين فرزند رسول خدا و پيروانش ريخت و قلب‌هايى را خنك كرد، بيزارى‌نمى جوييم. مصعب نامه‌اى به عبدالله ابن‌زبير نوشت و حرف آن دو زن را منعكس نمود. عبدالله پاسخ داد كه اگر از عقيده خود برگشتند، آزادند و اگر برنگشتند آنها را بكش. مصعب آنان را در مقابل برق شمشير قرار داد. يكى از آنها بيزارى جست؛ ولى ديگرى حاضر به بيزارى نگرديد و گفت: شهادت نصيب من است و من آن را رها نمى‌كنم. مى‌دانم كه كشته مى‌شوم، و پس از آن به بهشت مى‌روم و نزد رسول خدا و اهل بيتش شرفياب مى‌شوم. به خدا سوگند! من فرزند هند را قبول نمى‌كنم و على را ترك نمى‌نمايم... بار الها! گواه باش كه من پيرو پيغمبر تو و فرزند دختر او و اهل بيت و از شيعيان او هستم. مصعب او را احضاركرده و به قتل صب، او را شهيد نمود.(٣٢)
٢. كميت اسدى: كميت فرزند زيد اسدى است. او داراى ذوق و قريحه شعر است. اشعار وى در مدح اهل بيت عصمت و طهارت بوده و نوعاً حماسى مى‌باشد. مجموعه اشعار وى كه معروف به »الهاشميات« است شامل ٥٣٦ شعر است كه در قرون اخير، ابتدا در اروپا و سپس در كشورهاى عربى تجديد چاپ شده و چندين شرح خورده است. وقتى كميت اشعار خود را سرود، به بصره و نزد فرزدق رفت و آنها را به وى عرضه كرد و از او راهنمايى و مشورت گرفت. فرزدق آنها را پسنديد و به وى توصيه كرد تا آنها را منتشر كند. كميت از بصره به مدينه آمد و اشعارش را به امام باقر عرضه كرد. امام باقر به هنگام استماع اشعار كميت منقلب و گريان شد و سپس به كميت فرمود: من از مال دنيا چيزى ندارم كه به شما بدهم، ولى همان دعايى را در حقت مى‌كنم كه پيغمبر در حق حسان بن ثابت كرد: خداوند مادامى كه ما را يارى مى‌كنى، تو را يارى كند. كميت اشعار خود را به عبدالله بن حسن نيز عرضه كرد. وى ملك خود كه چهار هزار درهم ارزش داشت، به وى ارزانى كرد، اما كميت در ابتدا نپذيرفت و نهايتاً با اصرار وى پذيرفت، اما چند روز بعد از عبدالله خواهش كرد و او قول داد كه هرچه باشد، بپذيرد. كميت از او خواهش كرد كه زمينش را دوباره از وى پس بگيرد و عبدالله نيز گرفت. عبدالله بن معاويه بن عبدلله بن جعفر نيز از بنى‌هاشميان براى كميت دينار جمع كرد و حتى زنان بنى‌هاشم نيز زينت‌هاى خود را به كميت بخشيدند، اما وى هرگز قبول نكرد و گفت مزد اشعارى كه براى شما سروده‌ام را جز از خدا نخواهم گرفت.(٣٣) افشاگرى‌هاى كميت باعث شد به زندان بنى‌اميه بيفتد. نهايتاً كميت در مجلس فرماندار بنى‌اميه يوسف بن عمر ثقفى مورد حمله مأموران وى قرار گرفت و به درجه رفيع شهادت رسيد و در حالى كه جان مى‌باخت، سه بار گفت: »اللهم آل محمد؛ اللهم آل محمد؛ اللهم آل محمد«.
٣. معلى بن خنيس: وى از شيعيان مقرب امام صادق و متصدى امور مالى آن حضرت هست. منصور عباسى به داود بن عروه فرماندار مدينه نوشت كه معلى را بكش. داود، معلى را احضار كرد و گفت نام شيعيان را بنويس، اگر اين كار را نپذيرفتى، سرت را از بدنت جدا مى‌كنم. معلى گفت: أبالقتل تهدنى؟ آيا به كشته شدن مرا تهديد مى‌كنى؟! بخدا سوگند! اگر اسم يكى از آنان در زير پاى من باشد، پاى خود را بر نمى‌دارم. داود گردن معلى را زد و بدنش را به دارآويخت. وقتى خبر به گوش امام صادق رسيد، ناراحت شد و داود را نفرين كرد. هنوز از نفرين امام چيزى نگذشته بود كه فرياد ناله بلند شد و خبر مرگ داود را آوردند.(٣٤) منصور با سادات به شدت رفتار مى‌كرد و از ميان آنها تنها دو نفر توانستند از دست وى فرار كنند: يكى على بن عباس بن حسن بن حسن بن على كه البته پس از منصور به دست مهدى گرفتار شد و پس از مدتى زندانى، مهدى به او زهر داد و پس از شهادت، اعضاى بدنش را تكه‌تكه كرد. ديگرى، عيسى بن زيد بن على بن حسين بن على كه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبين او را سرآمد اولاد على از حيث تقوا و نيز فقيرترين آنها معرفى مى‌كند.(٣٥) عيسى حتى در زمان مهدى جان سالم به در برد. او به صورت يك ناشناس در كوفه با شتر براى مردم آب‌كشى مى‌كرد و كرايه مى‌گرفت. وى با يكى از زنان كوفى ازدواج كرد و از آن صاحب دخترى‌شد كه به هنگام خواستگارى اش توسط كسى كه دشمن اهل بيت بود، عيسى كه نمى‌توانست خودش را معرفى كند، دعا كرد تا خداوند جان دخترش را بگيرد.(٣٦)
٤. ابن سكيت: يكى از خلفاى ظالم و ستم‌گر بنى‌عباس متوكل است كه به مدت بيش از چهارده سال حكومت مى‌كند. متوكل از جهاتى چند با ديگر خلفاى عباسى متفاوت است. خلفاى عباسى برخلاف خلفاى بنى‌مروان، نوعاً ظواهر امر را رعايت مى‌كردند، اما به تعبير مسعودى: »متوكل اولين خليفه بنى‌عباس است كه در مجلس خوش‌گذرانى‌و لهو و لعب شركت مى‌كرد«.٣٧ نويسنده كتاب »مختصر تاريخ العرب« مى‌نويسد: »در عصر متوكل، آثار انحلال امپراطورى عربى اسلامى ظاهر گرديد و فساد در شؤون دولت رسوخ كرده بود و دستور داده مى‌شد كه ديگران نيز از مفاسد تقليد بنمايند. در اين عصر، آزادى‌خواهان از حقوق محروم شدند و در نتيجه اين سهل‌انگارى، ترك‌ها مسلط بر حكومت گرديده و متصدى امور شدند«.(٣٨) متوكل، كينه شديدى نسبت به خاندان اهل بيت عصمت و طهارت داشت. فرماندار متوكل در مدينه و مكه، عمر بن فرج رخجى آن‌قدر بر خاندان ابى‌طالب سخت گرفت و آنها را در محاصره ارتباطى قرار داد كه هركسى كوچك‌ترين ارتباطى با آنها برقرار مى‌كرد، سخت‌ترين غرامت‌ها را از آنها مى‌گرفت. در نتيجه اين انحصار ارتباطى، وضع خاندان ابى‌طالب به آن‌جا رسيد كه هر ده زن سيده، تنها يك پيراهن داشتند كه به هنگام نماز آن را رد و بدل مى‌كردند. همان يك لباس هم پر از وصله بود.(٣٩) متوكل دستور داد قبر امام حسين را خراب و بر روى آن آب رها كنند و مانع زيارت مردم از آن مضجع شريف شوند. يكى از بزرگان شيعه در زمان متوكل، ابن سكيت بود. متوكل از وى خواست تا معلم دو فرزندش معتز و مؤيد شود. ابن سكيت در ابتدا درخواست متوكل را ردّ كرد و عذر مريضى و پيرى خواست، اما پس از اين‌كه با تهديد متوكل روبه‌رو شد، پذيرفت. روزى متوكل به كلاس ابن سكيت آمد و از فرزندانش سؤالاتى را پرسيد و آن‌گاه كه با جواب نادرست آنها روبه‌رو شد، با كينه از ابن سكيت پرسيد كه آيا اين دو فرزند من بهترند يا حسن و حسين فرزندان على؟ ابن سكيت گفت: »و الله إنّ قنبراً خادم على بن ابيطالب خير منك و من ابنيك: به خدا سوگند قنبر نوكر على در نظر من از تو و فرزندانت بهتر است!« متوكل به سربازانش (ترك‌ها) دستور داد زبانش را از پشت سرش بيرون آوردند و او را شهيد كردند.(٤٠) متوكل مرد مسخره‌گرى را به نام »عباده« انتخاب كرده بود. عباده متكايى به شكم خود مى‌بست و جلوى متوكل مى‌رقصيد و آوازه‌خوان‌ها اين جمله را تكرار مى‌كردند: » اقبل الطين خليفه المسلمين؛ مرد شكم بزرگ خليفه مسلمين آمد« و مقصودشان از اين جمله مسخره‌كردن حضرت على بود، متوكل اين منظره را مى‌ديد و شراب مى‌خورد و مى‌خنديد. روزى اين منظره در مقابل »منتصر« فرزند متوكل اجرا گرديد. منتصر به پدرش گفت: آن كس را كه اين سگ مورد مسخره قرار داده و مردم را مى‌خنداند، پسر عموى تو و بزرگ اهل بيت تو و باعث افتخار تو مى‌باشد! هرگاه مى‌خواهى آن را مسخره كنى خودت به تنهايى اين عمل را انجام ده و به امثال اين سگ اين عمل را واگذار نكن! متوكل به آوازه‌خوان‌ها گفت: اين شعر را بخوانيد: »غار الفتى لابن عمه / رأس الفتى فى حرامه: جوانمرد حمايت پسر عموى خود را مى‌كند، سر اين جوانمرد در ... مادرش«. روزى منتصر شنيد كه متوكل به حضرت زهرا بد مى‌گويد، از يكى از علماء حكمش را پرسيد. جواب داد كه كشتن او واجب مى‌شود، ولى شخصى كه پدرش را بكشد، عمرش كوتاه مى‌گردد. منتصر گفت: اگر من در كشتن او اطاعت خدا را انجام بدهم از كوتاهى عمر خود نمى‌ترسم. لذا پدرش را كشت و پس از آن هفت ماه زنده بود.(٤١)

تحقير اجتماعى علويون
در زمان بنى‌اميه و بنى‌مروان تلاش مى‌شد فضاى اجتماعى به گونه‌اى ترتيب داده شود كه شيعيان ناچار به كتمان تشيع خود شوند و حتى آن‌قدر فضا را عليه آنها مى‌ساختند كه برخى از آنها كم‌كم از تشيع فاصله مى‌گرفتند و به رنگ حكومتى‌ها درمى‌آمدند. برنامه بنى‌اميه و بنى‌مروان اين بود كه نام على و خاندان آن را محو كنند. برخى از اقدامات آنها در اين خصوص عبارت است از:
١. ابن‌زبير چهل روز به هنگام خطبه، به رسول خدا درود نمى‌فرستاد. وقتى به او تذكر دادند، پاسخ داد: چون رسول خدا اهل بيت ناشايسته‌اى دارد، اگر من نام او را بر زبان جارى كنم، آنها تقويت شده و خوشحال مى‌گردند و من نمى‌خواهم آنان خوشحال شوند.(٤٢)
٢. بنى‌اميه و بنى‌مروان، حتى مقام خود را نسبت به مقام انبياء اولوالعزم بالاتر مى‌بردند. به عنوان مثال؛ ابن‌اثير در حوادث سال ٨٩ ق نوشته است وقتى خالد بن عبدالله قسرى فرماندار مكه گرديد، خطبه‌اى خواند و گفت: اى مردم! آيا خلافت وليد بهتر است يا رياست حضرت ابراهيم؟ به خدا سوگند! فضيلت خليفه را نمى دانيد، ابراهيم خليل از خدا طلب آب كرد، خدا آب شور و تلخى به او داد (آب زمزم) ولى وليد از خدا آب طلب كرد، آب شيرينش داد. خالد، آب چاهى كه وليد حفر كرده بود را به نزديك چاه زمزم منتقل مى‌كرد و آن‌جا در حوضى مى‌ريخت كه مردم، برترى آب چاه وليد را درك كنند، لذا چاه وليد خشكيد.(٤٣) صاحب الاغانى مى‌نويسد: خالد آب چاه زمزم را ام الجعلان: منبع كثافات مى‌ناميد. روزى بالاى منبر رفت و از روى سخره گفت: تا چه اندازه باطل ما بر حق شما غلبه كند؟! آيا وقت آن نرسيده است كه خدا براى شما غضب كند و ما را نابود نمايد؟ اگر اميرالمؤمنين وليد دستور مى‌داد كعبه را متلاشى و قطعات سنگ آن را به شام منتقل كرده، اين كار را انجام مى‌دادم. به خدا سوگند! وليد از انبياء خدا در پيشگاه خدا گرامى‌تر بود. آن‌گاه صاحب الاغانى مى‌نويسد: خالد، كافر و مادرش نصرانى بود و مسيحيان و آتش‌پرستان را مسلط بر مسلمانان مى‌كرد و دستور شكنجه و آزار آنان را مى‌داد و براى نصرانى‌ها خريد كنيزان مسلمان و ازدواج آنان را جائز نمود.(٤٤) مستشرق آلمانى بوليوس ولهوزن مى‌نويسد: آن‌گاه كه خالد فرماندار كوفه شد، كليسايى براى مادر خود پشت قبله مسجد بنا كرد. او كافر و فاسق بود.(٤٥)
٣. خالد بن عبدالله قسرى يكى از فرمانداران بنى‌اميه روزى در مكه بر بالاى منبر مى‌گويد: خدا لعنت كند على را كه داماد رسول خدا و پدر حسن و حسين است! او بلافاصله از اين‌كه نام على و حسن و حسين را هرچند در حالت لعنت به زبان جارى كرده، اظهار ناراحتى مى‌كند.(٤٦)
٤. يزيد بن عبدالملك روزى مشغول درود فرستادن بر ابى لهب بود، به او گفتند: ابى لهب كافر بوده و پيغمبر خدا را مورد آزار قرار مى‌داده،گفت: مى‌دانم، اما چون آواز خوبى داشته من از او خوشم مى‌آيد.(٤٧) يزيد بن عبدالملك، مردى‌خوش‌گذران بود و دو كنيز آوازه‌خوان به نام‌هاى سلامه القس و حبابه داشت كه دائماً با آنها عشق‌بازى مى‌كرد. روزى يزيد با حبابه براى تفريح به اطراف اردن رفته بودند، يزيد دانه انگورى در گلوى حبابه گذاشت كه باعث مرگ وى شد. يزيد به روى او افتاده، او را مى‌بوييد و مى‌بوسيد و تا سه روز اجازه دفنش را نداد.(٤٨)
٥. علامه سيد محسن امين در كتاب »اعيان الشيعه« مى‌نويسد: پس از شهادت امام هفتم، هارون‌الرشيد يكى از فرماندهان خود به نام جلودى را به مدينه فرستاد و دستور داد كه به خانه‌هاى آل ابى طالب حمله و لباس زنان آنها را غارت نمايد و براى هر زنى فقط يك لباس بگذارد. جلودى گفتار هارون را در مدينه اجراء كرد و حتى به منزل حضرت رضا آمد. حضرت زن‌ها را در يك اتاق قرار داد و درب آن اتاق ايستاد و نگذاشت جلودى وارد شود. جلودى گفت: بايد حتماً وارد شوم و زن‌ها را لخت كنم. حضرت متوسل به جلودى شده و قسم خورد كه زيور و لباس زن‌ها را بياورد، به شرط آن‌كه جلودى از جاى خود حركت نكند. جلودى بالاخره در اثر التماس و ملاطفت حضرت قانع شد! حضرت داخل اتاق شد و طلا، لباس‌ها و اثاثيه منزل را آورده و تحويل جلودى داد و او همه را براى هارون‌الرشيد برد. زمانى كه مأمون به خلافت رسيد و امام رضا به ولايت‌عهدى منصوب شد. مأمون به جلودى غضب گرفت و خواست او را بكشد. امام رضا از مأمون براى جلودى تقاضاى عفو كرد. چون جلودى جنايت خود را نسبت به حضرت رضا به خاطر داشت، فكر كرد كه آن حضرت درباره او سعايت مى‌كند، لذا رو به مأمون كرد و گفت: تو را به خدا سوگند! سخن اين شخص را درباره من قبول نكن. مأمون گفت: به خدا سوگند حرفش را قبول نمى‌كنم و سپس دستور داد گردن او را بزنند.(٤٩)

پى نوشت‌ها:
١. در مورد ولادت حجاج چندين نكته قابل توجه در تاريخ‌هاى اسلامى به شرح ذيل ذكر شده است:
الف. وقتى يوسف ثقفى بر همسرش (مادر حجّاج) خواست وارد شود، مورد اعتراضش قرار گرفت كه چه خبر است؟ شما چند دقيقه پيش با من هم‌بستر بودى! يوسف كه چند لحظه پيش نزد او نرفته بود، از اين سخن ناراحت شد و نزد شخص نيكوكارى رفت و جريان را با او در ميان گذاشت.آن شخص جواب داد كه احتمالاً شيطان به صورت تو درآمده و با همسرت هم‌بستر گرديده و از او آبستن شده، تو با او هم‌بستر نشو تا فرزندش به دنيا آيد. يوسف صبر كرد تا اين‌كه حجّاج متولد گرديد.
ب. برخى از تواريخ نوشته‌اند كه وقتى حجّاج به دنيا مى‌آيد، عقبش سوراخ نداشته و وى، پستان مادرش را نمى‌گرفته است. از اين‌رو، شيطان به صورت انسانى آشكار گرديد و دستور داد بزغاله سياهى را سر بريدند و از خون آن در دهان حجّاج ريختند. لذا اولين غذاى حجّاج، خون بود و همين سبب شده بود كه در خون‌ريزى كوتاهى نداشت. خود حجاج مى‌گويد بهترين لذت‌هاى من خونريزى است؛ چرا كه دلم مى‌خواهد كارهايى انجام دهم كه ديگران تا كنون انجام نداده‌اند.(سفينه البحار، ج ١، صص ٢٢١ ٢٢٢).
٢. الكامل فى التأريخ، ج ٤، ص ٥١٨.
٣. وقتى خالد بن عبدالله قسرى فرماندار مكه گرديد، چنين خطبه خواند: اى مردم! آيا خلافت وليد بهتر است يا رياست حضرت ابراهيم؟ به خدا سوگند! فضيلت خليفه را نمى دانيد، ابراهيم خليل از خدا طلب آب كرد و خدا آب شور و تلخى زمزم را به او داد، ولى وليد از خدا آب طلب كرد و خدا آب شيرين به او داد. خالد آب چاهى كه وليد حفر كرده بود را به نزديك چاه زمزم منتقل كرد و آن را در حوضى ريخت تا مردم برترى آب چاه وليد را درك كنند، لذا چاه وليد خشكيد. (الكامل فى التاريخ، ج ٤، ص ٥٣٦). صاحب اغانى مى‌نويسد: خالد آب چاه زمزم را »ام‌الجعلان« يعنى‌منبع كثافات مى ناميد. روزى بالاى منبر رفت و از روى سخره گفت: تا چه اندازه باطل ما بر حق شما غلبه كند؟! آيا وقت آن نرسيده كه خدا به نفع شما غضب كند و ما را نابود نمايد؟ اگر اميرالمؤمنين وليد دستور مى‌داد كه كعبه را متلاشى كنم و قطعات سنگش را به شام منتقل كنم، اين كار را انجام مى‌دادم. به خدا سوگند! وليد از انبياى خدا در پيشگاه او گرامى‌تر بود. صاحب اغانى مى‌نويسد: خالد، كافر و مادرش نصرانى بود و مسيحيان و آتش‌پرستان را بر مسلمانان مسلط مى‌كرد و به آنها دستور شكنجه و آزار مسلمانان را مى‌داد و براى نصرانى‌ها خريد كنيزان مسلمان و ازدواج آنان را جائز مى‌نمود(الاغانى، ج ٢٢، ص ٢٣-٢٢) مستشرق آلمانى بوليوس ولهوزن نيز مى‌نويسد: آن‌گاه كه خالد فرماندار كوفه شد، كليسايى براى مادر خود پشت قبله مسجد بنا كرد. او در اوان جوانى‌اش مخنث و خودفروش و نيز وسيله رساندن مردان به زنان بود. خالد مذمت كعبه، پيغمبر اسلام، اهل بيتش و قرآن مى‌نمود، پس او كافر و فاسق بود (تاريخ الدوله العربيّه، ص ٣١٩).
٤. شيعه و زمام‌داران خودسر، صص ٢٠٣ - ٢٠٤.
٥. الكامل فى التأريخ، ج ٥، ص ١٠.
٦. بحارالانوار ، ج٤٤، ص٦٩.
٧.سوره مباركه انعام، آيه شريفه ٧٩.
٨. سوره مباركه بقره،آيه شريفه ١١٥.
٩. سوره مباركه طه،آيه شريفه ٥٥.
١٠. الكامل فى التأريخ، ج٤، ص٥٨٠.
١١. مروج الذهب، ج ٣، ص ١٥٢.
١٢. الكامل فى التأريخ، ج ٤، صص ٣٥٨ - ٣٥٩ و ٤٨٢.
١٣. مروج الذهب، ج ٣، صص ١٧٥ - ١٧٦
١٤. سفينه البحار، ج ١، ص ٢٢٢.
١٥. حجّاج وقتى به سن ٥٤ سالگى رسيد، به مرض معده به همراه تب و لرز شديد مبتلا شد تا جايى كه آتش هاى‌فراوانى اطرافش روشن و به او نزديك مى‌كردند به گونه‌اى كه نزديك بود پوستش را بسوزاند، اما او گرمايى‌احساس نمى كرد و هم‌چنان مى‌لرزيد. حجّاج مرض خود را با حسن بصرى در ميان گذاشت، حسن گفت: من به توگفتم متعرض بندگان شايسته خدا نشو، تو بدتر نمودى. حجّاج گفت: من نگفتم كه از خداوند براى من طلب عافيت و سلامتى كن، بلكه مى‌خواهم كارى كنى كه زودتر بميرم. وقتى هم كه حجّاج از دنيا رفت، حسن بصرى به سجده افتاد و خدا را شكر نموده و دعا كرد كه خدايا! حجاج را بردى، روش ناپسندش را نيز ببر. حجّاج در واسط دفن گرديد و قبرش به دليل اين‌كه آب بر روى آن بستند، مخفى شد. وليد بن عبدالملك به رسم قدردانى از حجاج، براى او مجلس عزا برپا نمود. شيعه و زمام‌داران خودسر، ص٢٠٢.
١٦. شيعه و زمام‌داران خودسر، صص ١٩٨ و ٢٠٢ - ٢٠٣.
١٧. ابن ابى‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج ٣، صص ٢٨٦ - ٢٨٧.
١٨. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبين، صص ٩١ - ٩٢.
١٩. ابن تيميه، منهاج السنه النبويه، ج ١، ص ٣٥.
٢٠. الكنى و القاب، ج ١، ص ٢٢٢.
٢١. مروج الذهب، ج ٣، صص ٣٣٤ - ٣٣٥.
٢٢. مقاتل الطالبيين، ص ٢٨٥.
٢٣. طلب فتح مى‌كنند، ولى ستم‌كاران، زيان كرده و از پشت سر آنان جهنم است و از آب صديد (چرك بدن زناكاران) به آنان داده مى‌شود. سوره مباركه ابراهيم، آيات شريفه ١٥ - ١٦.
٢٤. مروج الذهب، ج ٣، صص ٢٢٥ - ٢٣٠.
٢٥. عيون اخبار الرضا، ج ١، صص ١١٠ - ١١١، باب ٩، ح ١.
٢٦. النزاع و التخاصم، صص ١٠١ - ١٠٢.
٢٧. الكامل فى التاريخ، ج ٥، ص ٢٢٣.
٢٨. مقاتل الطالبيين، ص ٣٢٠.
٢٩. الكامل فى التاريخ، ج ٦، ص ١٢٥.
٣٠. علت اين درگيرى اين بود كه خط ابن زبير با بنى‌اميه و بنى‌مروان متفاوت بود. در صدر اسلام، قدرت در جامعه عربستان بر اين منوال تقسيم شده بود: قدرت روحانى و معنوى در اختيار بنى‌هاشم و قدرت نظامى اقتصادى در اختيار بنى‌اميه. در زمان حيات رسول اكرم (ص)، قدرت سياسى، اقتصادى، روحانى در ايشان متمركز بود، اما پس از رحلت آن بزرگوار، دوباره اجزاى قدرت به شكل سابق توزيع شد، با اين تفاوت كه اين‌بار، خط سومى با ابوبكر و عمر ايجاد شد كه قدرت سياسى را در اختيار گرفت. اين دو هرچند از قريش بودند، اما از طوايفى از قريش بودند كه پيش از اين، قدرتى در اختيار نداشتند و به عبارتى قدرت در اين طايفه، بى‌ريشه و تاريخ بود. اين خط در طلحه و زبير تداوم يافت و نهايتاً در ابن زبير ختم شد. سخت‌گيرى عبدالله بن زبير بر اهل‌بيت بسيار سخت‌تر از بنى‌اميه بود. او صلوات بر پيامبر را ممنوع كرد، در يك واقعه‌اى مى‌خواست اهل‌بيت را آتش بزند. اين درست در حالى است كه پس از واقعه عاشورا، بنى‌اميه سخت‌گيرى‌شان بر اهل‌بيت كم‌تر شد. اهل سنت هم خط بنى‌اميه، هم خط بنى‌عباس و هم خط سوم (ابوبكر... عبدالله بن زبير) را قبول دارند و حتى در مقاطعى خط سوم را از دو خط ديگر بيش‌تر تكريم كرده‌اند. مثلاً در مقطعى تلاش كردند براى قبر مصعب بن زبير (برادر عبدالله بن زبير كه در جنگ با وليد كشته شده بود) در برابر بارگاهى كه شيعيان براى امام حسين ساخته بودند يك بارگاه بسازند!
٣١. نزاع بين عبدالملك و ابن‌زبير، با كشته شدن ابن‌زبير به نفع عبدالملك تمام شد. پس از ختم غائله ابن‌زبير، عبدالملك تصميم گرفت سياست جديدى نسبت به علويون اختيار كند. از هيمن‌رو، به فرماندار خود حجاج نوشت كه از خون فرزندان عبدالمطلب صرف نظر كن؛ زيرا من ديدم هنگامى‌كه آل ابى‌سفيان دست به خون آنان رنگين كردند، چند صباحى نگذشت كه حكومت آنان واژگون شد. هرچند عبدالملك، حجاج را از ريختن خون فرزندان عبدالمطلب نهى كرد، اما با صادر كردن دستور محاصره مكه و خراب نمودن كعبه و باز گذاشتن دست حجاج در جناياتش، وضع تغيير نكرد و بلكه بدتر هم شد.
٣٢. شيعه و زمام‌داران خودسر، صص ١٨٦ - ١٨٧.
٣٣. مروج الذهب، ج ٣، صص ٢٤٢ - ٢٤٤.
٣٤. بحارالانوار، ج ٤٧، ص١٨١ (باب احوالات امام صادق و منصور).
٣٥. مقاتل الطالبين، ص ٢٦٩.
٣٦. شيعه و زمام‌داران خود سر، صص ٢٨٤ - ٢٨٦.
٣٧. مروج الذهب، ج ٥، ص ٨٦.
٣٨. امير سيد على، مختصر تاريخ العرب و التمدن الاسلامى، ص٢٤٧.
٣٩. مقاتل الطالبيين، صص ٣٩٥ - ٣٩٦.
٤٠. شيعه و زمام‌داران خود سر، ص٣١٣.
٤١. همان، صص٣١٣ - ٣١٤.
٤٢. همان، ص ١٨٧.
٤٣. الكامل فى التأريخ، ج ٤، ص ٥٣٦.
٤٤. الاغانى، ج ٢٢، صص ٢٢ - ٢٣.
٤٥. تاريخ الدوله العربيّه، ص ٣١٩.
٤٦. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٤، صص ٥٧ - ٥٨.
٤٧. العقد الفريد، ج ٤، ص ٢٠٢.
٤٨. الكامل فى التاريخ، ج ٥، ص ١٢١.
٤٩. اعيان الشيعه، ج ٢، ص ١٥ (سيره الرضا).