پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - طاهره شعر و شعر طاهر - میراحسان احمد

طاهره شعر و شعر طاهر
میراحسان احمد

همزمان با چهلمين روز فروبستگى پرونده حيات و افول ستاره زندگى »طاهره صفارزاده« به يادش پرونده‌اى هر چند كوتاه گشوده‌ايم تا نامش را در خاطره دوستداران شعر و شعور فكرى او جاودانه سازيم:
يادنامه‌اى براى او كه از تبار »شعر آسمانى و شعور قرآنى« بود.
گرامى داشتن، سخن گفتن و ياد شاعر چه سودى براى جامعه و مردم دارد؟ آيا شاعره‌اى تطهير شده با شعور الهى و شعرى طاهره، پديده‌هايى يگانه‌اند كه به ما بيدارى مى‌بخشند؟
بى ترديد گرامى داشتن خاطرات، جايگاه و كار و ارزش آثار شاعرى چون صفار زاده كه از دنيا رخت بر بسته و زندگى جاودانه را آغاز كرده است، براى دوستان و افرادى كه با او پيوند داشته‌اند، شيرين و مفيد است، اما نوشتن درباره شاعران و شعرشان، براى نظام اجتماعى، قدرت سياسى، مديران و مسئولان حكومت، رهبران و كارگزاران انقلاب و اجتماع به عنوان يك كل كه فاقد خاطره شخصى و يا حتى علايق شعرى است، سودش چيست؟
اين است پرسش اصلى نوشته‌ام درباره طاهره صفارزاده براى پگاه حوزه كه نشريه‌اى ارجمند و وزين در قلمرو حوزه و تبليغ دين و كار و بار عالمان و طلب كنندگان معرفت‌هاى مقدس است.
×××
١. قبل از هر چيز، پاسخ به پرسش بالا بستگى به نگاه و فهم ما از شعر و شاعران دارد. چنانچه درك ما از شعر، ادراكى دنيوى، فرماليستى، و فردگرايانه باشد، پاسخ ما به اين پرسش، از پيش منفى است. آن شعر در گسست از زندگى، اجتماع، انقلاب و قدرت به هستى‌اش ادامه مى‌دهد. درك اجتماعى، اما دنيوى و ايدئولوژيك نيز بديهى است. نقش شعر و شاعر بنا به درجه نگرش انتقادى و نفى گرايانه‌اش مى‌سنجند و نقش شاملش برابر حاكم و محكوم براى فرا خواندن همگان به امر متعال.
آن درك وجود شناختى از شعر كه آن را به شاعر يگانه و شعور وجود ناب پيوند مى‌دهد، و شعر زبان را در سايه شعر وجود و بازتاب آن و گفت و گو با وجود تعريف مى‌نمايد، نگاه بنيادين متن است.
٢. فهمى از شعر كه تأكيد مى‌كند، شعر در تفرد شاعر شكل مى‌گيرد، اما در ذات خود محصول وجود و هستى در زمان مكان است، باور به سرشت اجتماعى زبان / شعر دارد. و نه چون پند و اندرز به قدرتمداران، بلكه همچون بيدارى و شعور، به تأثير شعر مى‌انديشد. يعنى تفاوتى بين نظم اندرزنامه‌ها براى سلاطين و شعر اهل مكتب بيدارى قائل است. از اين نظر اين برداشت با برداشت سوم متفاوت است.
٣. برداشت انقلابى شعر را محبوس تفسير پيروزمند قدرت انقلاب، مبلغ و در خدمت قدرت انقلابى و نظام موجود و مواضع ارزش‌هاى رسمى جامعه انقلابى و نظم انقلابى و جمهورى انقلابى معرفى مى‌نمايد. ديدگاه وسط، با اين برداشت حكومتى از شعر مخالف است و سود آن را اينگونه خدمتگذارى به سياست نمى‌داند. هر چند سرشت شعر ناب، آن را »ماهور« درگير پرسش جهان در زمان و در نتيجه پرسش سياسى نيز مى‌تواند كند، اما اين گفت و گو در هر حال با نظم تبليغى در خدمت قدرت، هر چند انقلابى و اصيل فرق مى‌كند، شاعر مى‌تواند منتقد يا ستايش گر، برانگيخته و سرشار از عواطف شاعرانه نسبت به رويداد سياست، انقلاب، شخصيت و پديده انقلابى باشد و از آن حال درونى، مجالى شعرى بسازد، اما اين شعر با نظم در خدمت سياسى، نظم سفارشى و يا هر نظمى كه به عنوان محصول شاعر موظف و مكلف و در سايه قدرت »شعر« مى‌سازد و جعل مى‌كند، فرق دارد، در آنجا موضوع عمل مى‌نمايد كه تصور ناپذير است. هر انقلاب، نظير هر فرد زنده تا آنجا كه از وجود ناب بهره مى‌برد، شاعر بر حق است و تقدير هر فرد و هر انقلاب سپرى كردن آزمايش‌هاى دشوار با »در جهان و زمان« زيستن براى ظهور حقيقت خود است. در اين راه است كه آدمى و انقلاب درگير چالش‌هاى جدى براى حفظ صورت آدمى و حقيقت آرمان انقلابى يإ؛ ّّع‌ة وادادگى و گمراه شدگى‌اند. هيچ فرد انقلابى و هيچ انقلابى با هر داعيه ايمان الهى، نمى‌تواند خود را عملا مصون از وساوس گوناگون نفسانى (و البته شيطانى) بيانگارد.
كبر و غفلت و فراموشى و نيروى عادت سبب آن مى‌شود كه فرد انقلابى و انقلاب دينى حتى، بى آن كه متوجه شود در چنبره غلبه و قدرت خود، اندك اندك پيوندش با حق بگسلد و اعمالى كند كه مى‌پندارد، براى حق و در راه حق به آن دست مى‌زند. ليكن با وسايل گمراه نمى‌توان به اهداف حقانى و الهى رسيد.
در اينجاست كه شعر و شاعر معطوف با امر متعال سر بر مى‌آورد و با زنگ شعر ما را اگر گوش بر انگيزاننده مى‌تواند، نظير هر رخداد درونى شده عاطفه‌انگيز و آميخته با تفكر شعرى محسوب شود و در حالت دوم غياب شعر و استفاده از صورت زبان شعرى، همچون ابزار سنجيده براى اداى دين يا سفارش معلوم است.
×××
با اين اوصاف شعر طاهره صفارزاده و سرنوشت انقلاب با هم گره خورده و مسلماً بدون آنكه ما با شعر سفارشى روبرو باشيم، با شعرى مؤثر بر زندگى اجتماعى و حتى بر فضاى انقلاب، قدرت و سياست روبرو هستيم.
اين تأثير، به ويژه در آنجا بارز است كه شاعر، وفادار به شعر است، و در نتيجه شعر او آينه راستى و شعورى است كه بين شاعر و شعر وحدت ايجاد كرده است.
در اينجا شعور شعرى، يك زنگ هشدار دهنده همه آن چيزى است كه ممكن است قدرت سبب فراموشى آن شود. انسان نا معصوم، نظم نا معصوم هر چند به حقيقت متعال تقرب جويد كما كان داراى نفسى است كه امر سوء در آن آنچنان پوشيده و نامعلوم دست اندركار تخريب حقيقت وجود شعرى انسان و انقلاب شنوا و اراده اصلاح خود داشته باشيم، بيدار مى‌كند.
×××
غالباً ما از شعر خوش مان نمى‌آيد و آن را به جنون وصف مى‌كنيم و مى‌كوشيم جدى اش نگيريم و بهلول صفتش مى‌دانيم. البته شاعران جنون زده كه در روح درخشش شعرى در گسست از تفكر ناب در ورطه خوش فرو ريخته‌اند، كم نيستند، اما شعر وقتى كه به عمل صالح روى مى‌آورد و نمازگزار حق متعال مى‌گردد، ديگر آينه شعور و خلاقيت و زيبايى و حقيقتى الهى است و اين شعر كه نقاب دروغ مى‌درد و با تقدير دروغ مى‌ستيزد، عادت ستيز و سرشار از حكمت است و هر آن كس كه قصد اصلاح خود ندارد، از آن روى برگردان است و زبان تلخش را دوست نمى‌دارد.
×××
شعر طاهره صفار زاده، با تقدير انقلاب و تفكر و حقيقت متعال و عدالت با سمت و سوى الهى در آميخته است. زمانى كه ما با اين شعر آرمان خواه روبرو هستيم، بياد مى‌آوريم كه حق نداريم از چپ يا راست، انقلاب را ابزار قدرت پرستى خود قرار دهيم. شعر صفار زاده، شعرى ياد آور خدا و عالم غيب است. مدام در گوش‌ها آواى معصوم را طنين مى‌افكند و اين همه را در جهت توسعه تفكر و عشق الهى و به ويژه در ستيز با عادت به قدرت، نفى تباهى، قدرت پرستى و بر باد دادن ميراث انقلاب انجام مى‌دهد.
شعر صفار زاده شعرى است تذكر دهنده، يادآورى كننده، ضد توجيه، ضد فرصت‌طلبى، ضد جهل و ضد عامى گرى و سرشار از عشق به مردم و عدالت و منزجر از ظلم و ستم در هر كجاى زمين.
با قدرتمداران ديكتاتور و مقيد از يك مدير تا يك رئيس جمهور در هر جاى جهان، سازگار نيست، با طبقات مسرف و مترف سازگار نيست، با نفاق و رياكارى و زراندوزى و مقام پرستان سازگار نيست. شعر صفار زاده آينه‌اى شفاف و واضح است، آشكارا مى‌گويد: اگر به هر دليل ستمگر و خود خواه و نادادگر و جاعل و جاهل ديد، بر حق و يا حق نيستند. اين است كه اين شعر براى هر جامعه‌اى كه رو به حق دارد و هر انقلاب و آرمانى كه مى‌خواهد. تازه بماند و خود تصحيح باشد، با نيروى عادت آرام آرام به ضد خود و تبديل شدن به دستگاهى براى ستمگرى و گسست از مردم و زير پا نهادن حقوق الهى انسان و آزادى‌هاى مشروع و ناديده انگاشتن ضرورت رشد حق ملت بر كنترل قدرت، بستيزد، ناگزير است به صداى شعر، صداى هشدار دهنده، منتقد، معترض، آزادى خواه، سازش‌ناپذير با نفسانيت و كبر گوش فرا دهد.
شعر طاهره صفار زاده در مقياس تجربه زيسته شده دو جهان، زيست را نشان و در عرصه آرمان‌هاى اسلامى و انقلابى همواره اين نقش را ايفا كرده است. با شعر صفار زاده نمى‌توان رئيس و وزير و قدرتمدارى بود كه تقدير انقلاب و آزادى و استقلال اسلامى را به خطر مى‌افكند، نمى‌توان خود رأى، توجيه گر، متكبر، خود رأى بود، تا زمانى كه شاعرانى چون طاهره صفار زاده با شعرشان ميان ما حضور دارند، ما سيماى الهى‌ترى داريم و انسانيت ما بيشتر گوشزد مى‌شود و ناگزيريم نه در شعار، بلكه در عمل سالم‌تر، متقى‌تر و مردم دوست‌تر و خداترس‌تر و عاشق زندگى كنيم. چرا؟ واقعاً صفار زاده كى بود؟ چرا او مى‌توانست چنين باشد؟
غالباً ما در داورى شعر و شاعر دچار چند مشكل هستيم:
١. آيا شعر را بايد از شاعر جدا پنداشت؟
٢. آيا در بر خورد با هر شعر، چنان است كه شاعر مرده است و صرفاً متن شعر مهم است؟
٣. آيا اگر شاعر را مهم بپنداريم، توقع معصوميت از او داريم و به معنى آن است كه او در عمل بايد مبرّى از هر ضعف باشد؟
٤. اگر شاعر را مهم پنداشته‌ايم، آيا حق داريم به سبب جايگاه رفيع فكرى - اخلاقى او، شعرش را كه از سطح متعالى از نظر زيبايى‌شناسى برخوردار نيست، مهم قلمداد كنيم؟
٥. آيا تعادل شاعر و شعر در نقطه اوج روحى و زيبايى شناختى، به آسانى فرا چنگ آمدنى است و در اين ميان شخص طاهره صفار زاده و شعر او، زندگى او به شعور او باز تا بهار قرآنى حيات او توفيقات اُنس اش و خدمت اش به قرآن را چگونه بايد تعريف كرد؟
×××
در اين نوشته من نه در نقش يك نظريه پرداز هنر و نويسنده به طور كلى، بلكه در قالب احمد ميراحسان با ياد طاهره صفار زاده همچون يك دوست سخن مى‌گويم و دوست دارم با رجوع به يادداشت هايم در پاسخ به كيستى صفار زاده و اهل مذهب بيداران بودن او و چرايى توان ايفاى نقش بيدار گر در عرصه علم و هنر با شما سخن بگويم.
×××
طاهره صفار زاده شاعرى مستقل و اهل مذهب بيداران بود. از استقلالش بود در دنيا تنها بود. مستقل از خدايش نبود. آينه‌اى از آينه‌هاى او بود، در اندازه‌اى كه بود. به اندازه‌اى كه بود. او در او بود. و او در او محو بود. از خودپرستى خويش و هر خود سلطه خواه و هر قدرت چپ و راست مستقل بود. تنهايى اش از همين استقلال بود كه آزادى اش را به خطر نمى‌برد. آزادى‌اش، آزادى براى برده شدن در آستان دين و قرآن كلان روايت مسلط نبود و مى‌توانست برده دوران نباشد و بر خردى جاودانه و جاودان خرد دو جهان تكيه كند و از بندگى اين و آن جريان فريبنده، رهايى يابد و جريان‌ها را به مدد آن عقل اول و وحى ناب محك زند. او عاشق على بود.
پيشداورى بوروكرات‌ها، تو را خانم مشهورى داورى مى‌كند كه پير شده و با حساسيت‌هاى بيجايش به همه چيز ايراد مى‌گيرد و نمى‌شود روى او حساب كرد و ناگهان صدايش را بلند مى‌كند و معترض و بى مجامله كاسه كوزه جشن و سور و سات را به هم مى‌ريزد و از اين نظر قابل اعتماد نيست و هميشه در حال غرولند و نق و نوق است و به كار تزئين خوان گسترده يغما و زينت المجالس نمايش قدرت مى‌آيد و قابل اعتماد نيست، منتقد است!
آه پيشداورى‌ها، پيشداورى‌ها و... و پيشداورى وارث همسر مرحوم ات كه با چنگ و دندان مى‌خواستى ميراثش را صرف دين و دانش و وقف و وصيت كنى، تو را رقيبى براى تصاحب مال مى‌ديد، تو مى‌گفتى كه با رشوه و تباهى، به طور غير قانونى، مسير قضاوت را رسماً تغيير داده‌اند و من مرددم كه نكند از دست رفتن است. آن فشار از بى عدالتى و برباد دادن ميراث فرهنگ و نابجايى مصرفش با همدستى دلبستگان قدرتمند بر چرب و شيرين دنيا و دل آسودگى‌شان در داورى وار تو را به كُما نبرده باشد، اما تو براى من جزيى از سر الهى، همچون سوفياى شعر شيعى بودى با همه شگفتى‌اش و اين از دولت قرآن بود. راست است حرف فاطمه، از دوست قرآن بود اينهمه!
×××
آن وقت كه از انبوه دروغ‌ها به تنگ مى‌آمدى و آن قدر ناتوان مى‌شدى كه حقيقت را از ياد مبرى و بپندارى. پس همه چيز جز آن را اراده قدرتى معطوف به خويش، هيچ نيست و مشتى كلام باد هواست و دى شيخ گرد شهر مى‌گشت با چرا غ و آدمى يافت نمى‌شود و كم مانده يك نيچه‌اى شوى، او يك گوشزد بود. تا بياد آورى مى‌شود از همه، اما و اگرهاى ديگران رها بود و دادگرى را دوست داشت و به فكر راه‌هايى بود كه تمناى اقتدار جويى است، را مهار كند و خود را فريب ندهى. او به راستى چشمى تيز بين در بى اعتبار كردن بهانه‌هاى قدرت داشت. بهانه‌ها، زمانى كه حتى به خودت دروغ مى‌گويى و بر نشانه‌هاى عصيان در اعماقت نقابى ديگر مى‌زنى و به خود وا مى‌نمايانى كه براى ستايش‌ها و پيروى‌ها و كف زدن‌ها نيست كه منتظر مى‌مانى تا غوغا ادامه يابد، براى خداست. براى مردم است. نه، او مردم را دوست داشت. مردم را نه براى آن كه پشت سرت بدوند، اشتباهاتت را تحسين كنند و از تو هيچ نپرسند. مردم را نه براى آن كه بر اراده و گزينش و دلخواه شان حاكم شوى و معناى آزادى شان را تقليل دهى، مردم را دوست داشت براى آن كه شكرانه قلبى سليم و مسلمان را چيزى نمى‌دانست، جز محبت كردن به بندگان خدا و اين را نه با فخر فروشى به مردم كه مفتخر از آن كه توان دفاع از دادگرى به او اعطا شده، به انجام مى‌رساند. واقعاً طاهره صفار زاده كه بود؟ او كه هم زمان چند سويه و چند بعدى بود، چگونه اين و آن را گرد مى‌آورد و چگونه خود را رها از اين و آن مى‌كرد؟
×××
شناخت نامه طاهره مى‌گويد: طاهره صفارزاده در ٢٧ آبان ١٣١٥ شمسى در سيرجان به دنبا آمد. به دنيا آمد و از دنيا رفت، از كجا؟ به كجا؟ مى‌توان گفت: تا جايى كه به خانواده و ريشه‌هاى طاهره صفارزاده بستگى دارد، فضاى آميخته به دين و علم و عرفان، از يك سو، فضايل و ويژگى‌هايى كه از چشمه فيض الهى به سوى آنان جارى شده بود، روحيه ستم ستيز و عدالت جو تا ٥ سالگى مهم‌ترين عناصرى بودند كه بر ناخودآگاه و خود آگاه طاهره اثر نهادند. آن خانواده متوسط پاكيزه، فضايى براى آموزش حق گرايى بود، نه هتك و دروغ و ستم گرى.
او پدر و مادرش را در ٥ سالگى از دست داد. و تحت كفالت مادربزرگ (مادر مادرش) قرار گرفت، كه زنى مستجاب الدعوه و اهل تصوف و شاعر و حكيم بود. خواهر بزرگش كه بنا به فرمان، مادر بزرگ براى سرپرستى طاهره دست از تحصيل كشيده بود، بعدها از عارفان ارجمند شد و از پرورش طاهره هيچ فرو نگذاشت. تحصيل قرآن و حفظ قرآن در اين سال‌ها و پيش از شروع دبستان در روح نورس‌اش چشمه نور نشاند و وقتى در كرمان به تحصيلات ابتدايى و دبيرستان مشغول بود، ديگر مسيرى بارور داشت و در انشاءهاى او اين آينده آشكار مى‌گشت.
شناخت نامه طاهره صفارزاده جزئيات فراوان ديگرى از زندگى او در اختيار ما مى‌نهد كه مطالعه‌اش بيش از پيش آشكار مى‌سازد كه تولد و پرورش در خانواده‌اى منور به نور قرآن و تقديرى كه خداوند با مرگ پدر و مادر برايش برگزيده بود تا در رنج‌ها و طعم تلخ يتيمى، قلبى دردمند و حساس نسبت به مرارت مردم بيابد، اتفاقى نبود. همين بود كه مهم‌ترين سيماى شعر طاهره صفار زاده، داد خواهى و حق گرايى و ستم ستيزى، عدالت جويى و مبارزه و مقاومت عليه ظلم در هر جاى جهان بود و توحيد و دوستى حق متعال براى او عميقاً با عدالت‌طلبى و آرمان‌هاى حق طلبانه جهانى در آميخته بود.
×××
طاهره صفارزاده از جمله معدود شاعران معاصر ماست كه با علاقه، تحصيلات آكادميك خود را دنبال گرفت و همواره با پژوهش و روحيه علمى زيست. او با رتبه اول در رشته ادبى ديپلم گرفت. در رشته زبان و ادبيات انگليسى دانشگاه شيراز به تحصيلاتش ادامه داد. او مى‌توانست هم در رشته زبان و ادبيات فارسى و هم زبان و ادبيات انگليسى و حقوق ادامه تحصيل دهد، در نگاهى كوتاه به زندگى علمى و فرهنگى دكتر طاهره صفارزاده آمده است كه ترديد براى ادامه تحصيل كار را به استخاره كشاند. پس از اتمام تحصيلات و مهاجرت به تهران و كار و تدريس كه همراه بود با جدايى از همسر نخست شان، به انگلستان سفر كرد تا در رشته فيلمنامه نويسى و كارگردانى به ادامه آموزش مشغول شود. به ايالات متحده امريكا سفر كرد و در انجمن بين المللى نويسندگان و دانشگاه آيووا به كار آموختن و پژوهش ادامه داد و به كسب درجه MFA (استاد هنرهاى زيبا) موفق شد. پژوهش‌هاى علمى او در زبان ترجمه و انديشه علمى سازى ترجمه و بنيان گذارى نقد عملى ترجمه و تداوم مطالعات و پژوهش‌هاى دينى و قرآنى، زندگى علمى او را پر بار كرد. با بازگشت طاهره به ايران دوران بار آورى كار ادبى و هنرى‌اش سرعت گرفت.
×××
صفارزاده پيش از رفتن به انگلستان در شركت نفت سرگرم ترجمه متون فنى بود. كار او در زمينه ارتقاء ترجمه از حرفه‌اى ذوقى و غير آكادميك به برنامه‌هاى علمى و آكادميك چشم‌گير است. او در دانشگاه آيووا كار گاه‌هاى تدريس كاربردى ترجمه را گذراند. و با نيت سامان بخشى ترجمه علمى به ايران و دانشگاه‌هاى ايران بازگشت. عليرغم مشكلات سياسى، به سبب تأييد مسئولان دانشگاه آيووا و دوستان صاحب منصب موفق شد در دانشگاه ملى آن زمان (شهيد بهشتى) استخدام شود و بنيان نقد عملى مبنى بر شناخت و تطابق مفهومى دستورى و ساختارى دو زبان مبدأ و مقصد را ابداع كرد. صفارزاده به خاطر روحيه انقلابى همواره درگير سياست و ساواك بود و تحت فشار قرار داشت.
×××
مهم‌ترين سيماى طاهره صفار زاده در عرصه هنر، كار شعرى اوست، نامورى و اهميت صفار زاده شاعر، يگانه و ترديدناپذير است. مى‌توان گفت: استعداد شاعرى صفار زاده، ذاتى بود. اولين دوره با شعر »بينوا در زمستان« او كه در ١٣ سالگى سرود، شروع مى‌شود كه گوياى: ١. توان شعر سرايى او؛ ٢. گوهر ظلم ستيزانه شعر اوست. ويژگى مقاومت و پايدارى كه تا آخرين شعرش تداوم يافت در اين شعر لانه كرده است:
مسلح شد فلك چون با زمستان
دمارى سخت مى‌خواهد بر آرد
زربخور و ضعيف و زير دستى
كه سرمايه، زر و قدرت ندارد
صفار زاده خود مى‌گويد: »در بندهاى بعدى همين شعر، شاعر نوجوان به نصيحت اغنيا مى‌پردازد و آنها را از قهر خداوند بيم مى‌دهد. بيشتر نوشته‌هاى اوليه مرا، مضامين نوع دوستى و حمايت از طبقات محروم جامعه در بر مى‌گرفت. روى هم رفته محيط مدرسه كه اولين جامعه مخاطب من بود با من خيلى تشويق‌آميز برخورد كرد... شعر قديم و جديد هر دو را مى‌خواندم، روى هم رفته علاقه وافرى به مطالعه در همه زمينه‌ها داشتم. تا همين سن و سال از حافظ و سعدى گرفته تا هدايت و ترجمه‌هاى رايج داستانى با مضامين عاشقانه سياسى - اجتماعى، به علاوه نشريات مختلف روز و خلاصه هر چه قابل دسترسى بود، همه را خوانده بودم«.
اولين اثرى كه براى طاهره صفارزاده شهرت به ارمغان آورد »شعر كودك قرن« بود كه در كتاب »رهگذر مهتاب« منتشر شد. شعر، تصويرى از انحطاط مدرنيسم است. مادرى اهل عشرت و شب زنده دارى، كه كودكش را تنها مى‌نهد و كودك در فضايى آلوده رشد مى‌كند. در اين شعرها، رومانتيسيسم انقلابى و معترضى جارى است:
من آتشگاه احساسم.
ترا اى توده برف ريا در خود نمى‌گيرم
چه مى‌ترسم كه خاموشم كنى
از ياد انسانها
من آن انسان تنهايم
كه مى‌فهمم
غم و حرمان تنها را
سكوت صبر داران و خروش خشم داران را
ولى هرگز ترا اى كودك نادان شادى‌ها نمى‌فهمم
پيداست كه با اين اشعار طاهره صفارزاده از ساختارهاى شعر قدمايى جدا مى‌شود، اما در شعرهايش هنوز جز محتواى اجتماعى، هيچ ابداع و درخششى نسبت به تجربه نيمايى وجود ندارد و پختگى نرسيده است. پس از رهگذر مهتاب، دفتر دوم نشانه‌هاى يك نوآورى را ثبت كرده، هر چند هنوز شعرهايى كه چندان استحكام ندارد در اين دفتر وجود دارند.
اما سفر به امريكا و بازگشت توقف در هند و تجربه بزرگى كه اندوخته بود به يك نقطه عطف در شعر صفار زاده بدل مى‌شود. پيش از اين در سال ١٩٦٨ در دانشگاه آيووا صفارزاده مجموعه چتر سرخ را منتشر كرد - كه تجربه‌اى نو و بسيار پر اهميت بود - موسيقى‌هايى كه موزيسين‌هاى نامور امريكايى و آلمانى بر روى شعرهاى او ساختند، نشان از موفقيت اين آثار است. او در سال ١٣٤٩ »طنين در دلتا« را منتشر كرده و در سال ١٣٥٠ »سرو بازودن« را.
دوره دوم شعرى صفار زاده با اين آثار آغاز شد. او از دنباله روى، تكرار، اشعار احساساتى سست، جدا شده بود، كارهاى تازه او داراى تشخيص، سبك و ابداع نو و بسيار مدرن و داراى شخصيت اوانگارد محسوب مى‌گشت. جايگاه طاهره صفار زاده در دهه پنجاه جايگاه يك شاعر نوآور درجه يك در كنار بزرگترين شاعران شعر نو، و مستقل از فروغ و هم جوار اوست.
روح جهانى، عدالت جو، معترض و متعهد شعر صفارزاده در اين سال‌ها بارز است. ساختار تداعى در كار شاعر به درخشش بى نظيرى ختم مى‌شود:
در شب انتخابات / جرج والاس از عشق حقيقى‌اش به هارلم حرف زد/ كلود گفت: محض خدا تى، وى را خاموش كنيد/ انفجار / روزنامه صبح و عصر مان بود/ مى‌خوانديم/ كنار مى‌گذاشتيم/ دوباره مى‌خوانديم/ شانكا مى‌گفت: كاش اينجا نيامده بودم/ آلبا مى‌گفت: كاش به دنيا نيامده بودى / بومى گفت: ما نويسندگان.../ ليندولف مى‌گفت: بايد كارى كرد/ آلفردو مى‌گفت: در يك سال فقط سه شهر را سياحت كرديم/ و جرج مارد به تماشاى امكنه بى تاريخ مى‌برد/ دو گل بى ادب‌ترين مهمان جهان بود.
×××
سفر پنجم، دوره سوم شعر طاهره صفارزاده را بنا مى‌نهد، آن نيروى مذهبى، مقاومت و ظلم ستيز، اكنون با روح انقلاب و نشانه‌ها و نمادهاى مستقيم فرهنگ و تاريخ اسلام مى‌آميزد و زيباترين شعرهاى مقاومت اسلامى اصيل را شكل مى‌دهد كه بى سابقه است. عمق اين اشعار با هيچ شعر مدرن دينى قابل مقايسه نيست، نيروى انقلاب كه صفارزاده باشد به آن گرويد و فروتنانه وجودش را با نور امام(ره) در آميخت، تأثير عاطفى و حس شديدى بر او نهاد. براى همين شعر گرايش فراوانى به سوى شعارهاى عريان، كلام ساده و روشن انقلابى و ظلم ستيز پيدا كرد و از بيعت با بيدارى تا مردان منحنى اين زبان پيشرفت نمود.
دهبان پارسى / از بستر شكايت و شب برخاست/ خوابش نمى‌برد/ شب پايدار بود/ بر تخت طاقگونه ياقوت / همپايه خدايان/ همتاى اختران/ شب را نشانده بود.
در شعر سلمان شاعر دراماتيزه كردن روايت سلمان و توصيف سوم شخص با گفت و گوى سلمان را محور ارتباط ديالكتيكى براى پيشبرد روايت قرار داده بود و بعدها با تقويت منظر ايدئولوژيك شعر در دوران انقلاب اسلامى، وجه روايى شعرش را بيشتر تقويت نمود، اما پس از ديدار صبح و روشنگران راه و به ويژه در »پيشواز صلح« هم نهاد تجربه‌هاى شعرى صفارزاده را مى‌توان دنبال‌گيرى كرد. اين تجربه آميزه‌اى است از پختگى محتوايى، دقت و وسواس خرجى و زبان براى دستيابى به آكوستيك واژگان و تركيباتى ياد آور ريتم و آهنگ كلام خدا و متون مقدس.
گزيده اشعارصفارزاده حركت و ديروز، انديشه در هدايت شعر و هفت سفر، آينه‌اى است براى جريان اصلى تفكر و تعهد در شعر او .
×××
او جدا از نوشته‌هايى كه درباره ترجمه علمى منتشر نمود (نظر اصول دهبانى ترجمه يا ترجمه‌هاى نامفهوم)، نيروى اصلى ترجمه‌اش را بر اساس ترجمه مفاهيم بنيادى قرآن مجيد (١٣٧٩)، ترجمه قرآن حكيم (١٣٨٠)، ترجمه قرآن حكيم(١٣٨٢)، ترجمه قرآن حكيم(١٣٨٥)، لوح فشرده قرآن حكيم (١٣٨٣) معجزه (١٣٨٤)، ترجمه دعاى عرفه(١٣٨١)، ترجمه دعاى ندبه و دعاى كميل (١٣٨٣)، مفاهيم قرآنى در حديث نبوى، گزيده‌اى از نهج الفصاحه، ترجمه دعاى جوشن كبير (١٣٨٥)و... قرار داد. نمى‌دانم كار او براى ترجمه نهج البلاغه به پايان رسيده بود يا نه، اما اين ترجمه‌ها مبين برگردانى ساده نبود، بلكه توفيق و صرف عمر در پژوهش قرآن و انس با قرآن بود.
در حقيقت شكوفايى معنوى و ثمر بخشى عمرى كه با انس با قرآن گذشت، در دو دهه پايانى عمرش محقق شد. ترجمه‌اى دقيق، متعهدانه و سليسى به زبان انگليسى داشت. لذا باقيات الصالحات صفارزاده همين كار قرآنى اوست كه لقب خادم القرآن را براى او به ارمغان آورد. گويى همه پژوهش‌هاى علمى و همه تمرين شعر در خدمت آن بود كه به زبانى راحت و مؤثر و دقيق و علمى براى ترجمه قرآن دست يابد و او را پلى بين زمين و آسمان نمايد.
يكبار نوشتم و دوست دارم دوباره تكرار كنم: طاهره انسانى پل گونه بود. درك موقعيت وجودى، روحى و ذهنى و آگاهى‌هايش، مهم‌تر از ترسيم ويژگى‌هاى اخلاقى اوست. البته صفات و تركيبات وصفى و اشاره به كار و بار و ميراثش مفيد است. حقيقت دارد كه او يكى از شاعران نوانديش و تأثير گذار ماست و آنچه در ستايش بيدارى مى‌گويد، واقعيت دارد. بنيانگذار نقد علمى ترجمه مبتكر و سرپرست طرح زبان تخصصى دانشگاه‌هاى، ارائه كننده نظريه‌هايى مهم درباره آموزش زبان، زبان علم، شعر و نقد ادبى، مترجمى تحول گرا و داراى ترجمه‌هايى مفهومى و زود ياب براى قرآن كريم و برخى از مشهورترين دعاها و متون شيعى، انسانى دردمند، با فضيلت، غمخوار، كارگشا، جهان گرا، پر دغدغه، متعهد، با صفا، صريح و ستم ستيز و مؤمنى برخوردار از عنايات و دستاوردهايى معنوى است كه از سحرخيزى‌ها و نمازها، نيايش‌ها و عشق پاك و بى پيرايه به خدا و خاصان و آفريدگانش به دست آورده است. شناخت امثال طاهره صفارزاده، شناخت بخشى از درخشان‌ترين ظرفيت‌هاى نهفته در جان جهان و پلى ميان گذشته، حال و آينده اين سرزمين است. كارى كه خطر گسست فرهنگى و علمى را از ميان مى‌برد و دستمايه‌اى براى پيشرفت‌هاى بهره ورانه مى‌شود.
نه من مخالفتى با اين ترسيم اخلاقى از طاهره صفارزاده ندارم. دست كم در تجربه شخصى من، او واجد همين صفاتى بوده كه ذكر مى‌شود، اما مهم‌ترين ويژگى او اينها نيست. او نشان امكان ايمان خالص به غيب، نيالودنش به آز و حرص، قدرت، درك اهميت دستامدهاى معنوى و مادى بشر در حركت و پيشرفت‌هايش، تلاش براى كسب آنها، ضمن پايبندى خدشه‌ناپذير به دادگرى، انزجار از نظم بيداد در هر جا نفرت از حرام خوارى و ضمناً مدرن بودن، دوست داشتن آزادى و حق و حقوق مدنى و ضمناً اصل دانستن دادگرى و وارستن و آزادگى درونى، بى اعتبارى قدرت دنيوى و ضمناً كار و تلاش خستگى‌ناپذير براى آفريدن و اصلاح و پيشرفت و ستاينده بيدارى و منزجر از ستمگرى بود. همه اينها را كه جمع كنى بندگى خالص و ايمان بى چشم داشت و منزه‌اش نه تنها منافاتى با دستامدهاى بشرى ندارد، بلكه عطش و طلب آن در سطح اجتماعى، سياسى، اقتصادى و علمى در سايه حق و باطل الهى و آموزه‌هاى علوى برايش اصل است، يعنى با زبان و روح عصر بيگانه نبود. تنها پيشرفت براى استحكام استبداد و زير سايه ديكتاتورى را دوست نداشت. قدرت پرستى را نقاب انجام تكليف الهى قلمداد نمى‌كرد. توسعه حقوق فردى در برابر قدرت، و نظم مبتنى بر گسترش نظارت و كنترل ملت و قانون يكسان رأى همگان و مهار حكومت‌ها كه دستاورد امروزى بشر است، براى او ريشه در آموزه‌هاى على(ع) و اسلام داشت، در يك كلام او براى من وجوداً نشان از وحدت ارزش‌هاى الهى و بشرى در پيشرفته‌ترين شكل آن، نشان بارز وضعيت و ضرورت وجودى ايران، گوياى الگوى اين و آن ديگرى بود. گريز بيهوده از اين و آن تاريخ نكبت بار ناكامى و اغتشاش هاست و صفارزاده به طور طبيعى مى‌دانست زشتى‌هاى ما و ديگران را رها كند و از عصر، آنچه را مورد دفاع قرار دهد كه عقلانى است و از دانش‌هاى خودى، هر چه را كه بيان خرافه و عقب ماندگى، استبداد و كهنگى ياوه و زور و جهل است دور بريزد و در اين راه چراغ تابان او كلام خداو كلام و راه روشن معصومان(ع) و پيشوايانش بود. او مذهب بيداران داشت و فرزند عصر خود بود و به فساد عصر به ظلم و ستم جهانى قدرت‌ها و آگاهى‌هاى ستمگرانه تن نداد. برده بت‌ها نشد و تفكر انتقادى اش مى‌توانست به سوى روشنايى ميل كند.
×××
پاره ريشه دار در ريشه‌هاى زندگى ايرانى، طاهره صفارزاده، يعنى عالم غيب، اشراق، سنت‌هاى الوهى و الهيات و آرمان‌هاى شيعى، يكسر پشت در پشت به پدران و آباء و گهواره و كودكى‌اش بر مى‌گردد. اعتراض و عدالت جويى شيعى هم همچنين، اما آوانگاريسم و نو خواهى‌اش محصول جهان مدرن، تحصيلات جديد و دبيرستان و دانشگاه امروزى است.
صفارزاده نگرانى‌ها، اعتراض‌ها و نقدهاى سازش ناپذيرش را داشت. سكوت او نشان انفعال او نبود، بلكه نشان از اعتراض او بود. در اين دوران دوستى صميمانه اخير ما دلواپسى‌هايش را در متن آن ايمان ناب و شگفت و روشن‌اش، همچون تكليفى الهى مشاهده مى‌كردم.
نخستين اضطرابش درباره رابطه نظام مسلكى و حقوق افراد و ملت و بيداد بر حق مردم برگردن حكومت بود. او معتقد بود: همواره با بهانه‌هاى مختلف بر طبقات فرو دست، به وسيله حاكمان ظلم مى‌رود و نمى‌توان بر اين فريب گردن نهاد. براى او حكومت دينى، حكومت علوى بود و عشق او به مولايش امير مؤمنان(ع) توقع پيروى شيعيان و مدعيان پيروى از عدل على (ع) و امام معصوم را تقويت مى‌كرد. او واقف بر ناتوانى‌ها و محدوديت‌هاى بشرى ما بود، اما فرق مى‌نهاد بين جبر فاصله با آرمان، با آنچه نامش را ظلم و قدرت پرستى با هر پوشش مى‌نهاد.
دومين اضطرابش از پوشاندن سيماى قدرت پرستى با تكليف دينى و ادعاى عمل به مشيت الهى و پيروى از موعود بود. صفارزاده عميقاً انسانى منتظر با همه تلاش‌هاى عملى‌اش بود، اما از خرافه، دروغ، خودخواهى، پارانويا، ادعا و تزوير و ريا و فريب كارى، نفرت داشت. او معتقد بود: بسيار آسان است كه دانست كسى قدرت پرست خود خواه است يا در حال انجام تكليف. او احترام به حقوق مردم، حتى وقتى كه اشتباه مى‌كنند و انتخاب و آزادى مشروع شان را كه عمل على (ع) نمودار آن بود، تحمل و نقد و آزادى مردم براى پرسش از عالى‌ترين مقام حكومت و رواج روح انتقادى و عدم سركوب و ترس مردم از بيان خواست خود و لو خواستى از سوى قدرتمداران غير قابل قبول و... را نشان بردبارى مكلف به تكليف الهى و راستگويى حكومت گران مى‌شمرد و هر تقلب و بازى و نهان روشى و سركوب و ممانعت از بيان آزاد عقايد را نشان قدرت پرستى مى‌دانست. هم چنين صفارزاده شديداً با كسانى كه با نقاب اصلاح‌طلبى برده نظام سلطه جهانى و شيفته ابرقدرت ستمگر و فساد و تباهى تمدن غربى و ابراز سياست‌هاى ستمگرانه، قدرت‌ها بودند و نه علم و حقوق مدنى و پيشرفت، بلكه بردگى غرب را مى‌پسنديدند، نفرت داشت، اما منزجرتر از ديكتاتورى به نام دين پرورى بود. اضطراب و نگرانى ديگر او سوء استفاده از دين، توسعه خرافه، رشد ناشايستگان، برباد رفتن منابع و ذخاير ملت، مديريت نالايق، شعار زدگى و عمل احساساتى، نا توانى در اداره اقتصاد و درك درست از سياست، رواج ظاهر فريبى و نمايش فريبناك و بى خبرى از بى فايدگى كشاندن مردم به دنبال خود و حل نكردن مسايل مهم توسعه، جامعه ناسالم و توسعه فساد در جوان‌ها بود.
او به ويژه از قدرت‌طلبى‌هاى فرهنگى كه مانع توسعه علم بود و كار او را در گسترش ترجمه علمى و تخصص و فرهنگ‌هاى تخصصى كه - مجاناً صورت مى‌گرفت - نا كام نهاده بودند، دلخور بود. توفيق بزرگ او قرآن پژوهى و كار روى نهج البلاغه و صحيفه سجاديه است كه بايد جداگانه درباره آن سخن بگويم.همان انس و الفت با قرآن و معصومان (ع) بود كه او را عليه بيداد بر مى‌انگيخت و او را عليه هر فسادى در حكومت و به ويژه در قوه مجريه و قضاييه مى‌آشفت. بر سر حكم نا حق و خلاف شرع در مورد ميراث همسرش كه معتقد بود با رشوه و پرونده سازى مجعول صورت گرفته و اموالى كه بايد وقف فرهنگ مى‌شد به اموال شخصى خلاف وصيت بدل گشته او را آزردند. هرگز يك ريال جايزه حكومتى قبول نكرد و بسيار از حرامخوارى و حرامكارى مى‌هراسيد. او را به عنوان چهره ماندگار نامزد كردند، اما نپذيرفت. جايزه و امتيازات مالى اش را رد كرد و حاضر نشد بر صحنه حاضر شود و مسئله منتفى شد. بارها سكه‌هاى طلا، قاليچه‌هاى ابريشمى و جوايز نقدى رإ؛صصع‌ة پس زد يا به نيازمندان بخشيد. رابطه او با عالم غيب، باور و عمل پرهيزگارانه و مؤمنانه‌اش غبطه انگير بود. خلأ جايش پرنشدنى است مسلماً پر نشدنى است.
طاهره صفارزاده رابطه‌اى عرفانى با هستى داشت. پرنده‌اى بود كه به پنجره اتاق نمازش مى‌آمد و هر نيمه شب، وقت نماز شب، آوازى خواند و هميشه همان پرنده بود، در اين سال‌ها و... دعاى او براى بازگشت خانم دانشور به زندگى مشهور است. خوب اين حرف‌ها زدنى نيست، ابا داشت از گفتن و پخش شان، اما حالا نيست، بگذارد و انبوهى از دروغ‌ها و داعيه‌ها كه به كار مال و جاه مى‌آيد، بارقه‌هاى حقيقى بى حقيقت غيب هم ميان ما شناخته شود.
اينها متعلقات اوست و ياد خدا. ميراث او براى ماست كه چيز ديگرى است و مى‌خواهم باز به آن اشاره كنم. پس اجازه بدهيد بيدادگرى در علم و هنر را ستون برافراشتن ياد و كار او قرار دهم و شما را به خواندن شناخت نامه طاهره صفارزاده به كوشش آقاى رفيعى تشويق كنم.
×××
براى من طاهره صفارزاده به يكى از نشان‌هاى بارز سرشت هستى و روح و ضمير جمعى ايرانى؛ يعنى اين آن ديگر است، رها شدن از افسانه گسست از سنت به سود پيشرفت و نوگرايى و ارتباط با جهان مدرن از يك سو و يا گسست از اكنون و كنون جهان و دستامدهاى عصر، به سود حفط ارزش‌هاى الوهى و سنت‌هاى اسلامى از سوى ديگر. او عصاره تاريخ و وجود و آگاهى ايرانى ما بود: پيشروى بر اساس ريشه‌ها و واقعيت تاريخى مان! و قرار گرفتن در صف مقدم پيشرفت بر اساس تقواى الهى. همين بود كه هرگز از نگاه اقتصادى براى اصلاح دست بر نداشت. وجه معترض، مذهبى، عدالتخواهانه و علوى طاهره صفارزاده، از نيمه دوم دهه پنجاه تا امروز به يك نقطه عطف زندگى او با اشعار تكان دهنده‌اش ختم شد، او سرشار از شور رستاخيزى عليه بيداد زمين و زمان و جهان، روز به روز بيشتر شعر را آينه شعور و شعائر و شعارهايش كرد و اين البته براى بسيارى چه اديب و چه سياست پيشه پذيرفتنى نبود. صفارزاده با همه اينها هرگز شاعر ستايشگر قدرت نبود، او ستاينده تجربه علوى بود. در نتيجه هرگز از نقد قدرت دست برنداشت و اين را وظيفه نهى از منكرش مى‌دانست. بديهى است اينها به ذائقه بسيارى خوش نمى‌آمد. او هرگز هيچ جايزه مالى و نقدى و هديه مادى را نپذيرفت و روز به روز بيشتر به ايمان ناب، پژوهش در قرآن و دين گرايش يافت. كسانى كه انقلاب را پايان يافته و اماكنى براى مال اندوزى و قدرت ورزى مى‌دانند با او ميانه‌اى نداشتند. صفارزاده همواره از رفتارى كه با تلاش‌هايش براى آموزش زبان علم و ترجمه تخصصى در خدمت استقلال علمى صنعتى و اقتصادى شد، ناخشنود بود. او پژوهش و كار برگردان و واژه سازى‌اش را مهم مى‌دانست.
ذات كار او هم اين بود: اصالت در ريشه‌ها و ولع براى آموختن امر مفيد و نو. او علم ترجمه را بستر مهم توسعه تفكر علمى مى‌دانست و نا سپاسى نسبت به كارش را ناشى از بى مسئوليتى، قدرت‌طلبى و نا شايستگى و عدم كفايت مديريتى ارزيابى مى‌كرد. به شدت از توسعه بى عدالتى، روحيه تحجر و استبداد و زير پا نهادن حقوق افراد و به ويژه از توسعه فقر و فاقه دلخون بود. و هيچ بهانه‌اى را براى زير پا نهادن حقوق مردم و اغتشاش مديريتى و بى عدالتى و هرج و مرج و قدرت پرستى نمى‌پذيرفت، به راستى او شيفته عدالت علوى بود و آرمان او جامعه‌اى سالم و پاكيزه و پيشرفته و اخلاقى به شمار مى‌آيد، كه احساس مى‌كرد از آن دور مى‌شويم. سكوت او بيشتر حاوى يك اعتراض بود تا انفعال. او مؤمن‌ترين شاعر مسلمان اين سال‌ها بود كه من مى‌شناسم. طاهره صفار زاده به وسيله نهادهاى معتبر جهان اسلام در قاهره و داكار برگزيده شد، زن برگزيده مسلمان جايزه‌اى بود براى او كه حق مسلم او بود. هر چند حسد به جايگاهش و رشوه ندادنش به اين گروه و آن دسته سبب مى‌شد حق و جايگاهش را ضايع كنند و او را به فراموشى بسپارند و چپ و راست نديده‌اش بگيرند. اما او فراموش نشدنى است.