پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - دين و علم مدرن - قدردان قراملکى محمدحسن

دين و علم مدرن
قدردان قراملکى محمدحسن

    قسمت اول
 ضرورت بحث
 بى شك ما در عصر حاضر شاهد اساسى‌ترين چالش‌ها ميان علم و دين در عرصه عينيت هستيم، چالشى خانمانسوز كه به حذف دين، كم رنگ كردن و يا مصادره دين به نفع گفتمان انجاميده است. از اين رهگذر، ستيز و درگيرى و چالش‌هاى ميان تمدن‌هاى مادى و سكولار با تمدن‌هاى دين و معنوى به اوج خود رسيده و وضوح بيشترى پيدا كرده است.
 همين امر به يك بحران جهانى و بشرى مبدل شده، كه بسيارى ازانديشمندان و فلاسفه معاصر (نيمه اول قرن بيستم) را به تكاپو وا داشته تا بار ديگر مسئله علم و دين را از نو طرح كنند؛ زيرا تا مدت زمانى چنين ابراز و القا شده بود كه در درگيرى علم و دين، دين به نفع علم و گفتمان تجدد كنار رفته يا حداقل در درون آن به حيات خود ادامه مى‌دهد، ديگر بشر در زندگى رفتارى خود نيازى به آن ندارد. علم بشرى كليد سعادت اجتماعى تلقى مى‌شد.
 اما با ظهور بحران و چالش‌هاى اساسى در حوزه تمدن غرب، كه شامل بحران‌هاى انسانى، اخلاقى، زيست محيطى و ... مى‌شد. اينك سكولارترين افراد را به فكر و تكاپوانداخته است، كه بايستى بار ديگر دين را به صحنه تمدّنى و اجتماعى زندگى فرا خواند و از آن براى حلّ و فصل يارى گرفت.
 به عبارت ديگر، ضرورت و نيازى كه خاستگاه دو رويكرد جديد به  علم و دين در حوزه تمدّن غرب مدرن شده، براى دفع خلأ و نيازهايى است، كه خود علم نمى‌توانست آن را به عهده بگيرد.
 لذا حفظ، بقاء و استمرار پروژه نا تمام تجدّد، مى‌طلبيد كه از آموزه‌هاى دين و اخلاق دينى، براى مهار سر كشى‌و طغيان تمدن بشرى كمك گرفت. لذا بعضى ازانديشمندان، همچون »وايتهد« توجه و ضرورت علم و دين را از منظر تمدنى مورد دقت و توجه قرار داده‌اند»قدس سره«. بعضى آن را از منظر حل چالش‌هاى زيست محيطى كه با نظارت اخلاقى و ارزش‌هاى دينى ميسّر مى‌گشت، مورد تأكيد قرار داده‌اند.»رضى الله عنه«
 اگر چه چنين اقبالى به دين و ارزش‌هاى اخلاقى، پس از دوره طولانى، نگاه حذفى و تحقير آميز به حضور اجتماعى و تمدنى دين، امر شايان توجهى است، اما چنين فراخوانى از حضور و ورود اجتماعى و تمدنى، در واقع به گونه اى‌نقش رفوگرى براى دين قائل است كه اين بار قرار است دين در جايگاه رخنه پوشى چالش‌ها و ضعف‌هاى تمدّنى علم بشرى ظاهر گردد، لذا نقش آفرينى  و گره‌گشايى دين باز در درون گفتمان تجدّد صورت مى‌گيرد، به نحوى كه بتواند بر دين مديريت كند و كاركردهاى دين را در مهندسى اجتماعى‌اش به كار مى‌گيرد و در طبقه بندى مقولات فرهنگى خود آن را در ذيل فرهنگ قرار مى‌دهد.
 اگر چه اين ورودى جديد در پرداختن به موضوع علم و دين اميدوار كننده است، اما در حقيقت در حلّ چالش‌هاى تمدنى  و كلان اكتفاء به حضور مقطعى بدون حضور بنيادى دين در زير ساخت‌هاى تمدنى و فرهنگ علمى، امكان پذير نخواهد بود. به همين رو مى‌توان گفت: چنين رويكردى، اگر چه امر مبارك و لازمى است، اما كافى نيست. بر اين اساس ضرورت توجّه به علم و دين در حوزه تمدنى اسلام، بايستى فراتر از آنچه تمدن غرب دنبال مى‌كند، باشد.
 حال سؤال اساسى اين است كه علم مدرن چه نسبت منطقى مى‌تواند با دين داشته باشد.اين سؤال و پرسش مى‌تواند در ميان دو طيف، بيش از سايرين مورد توجه واقع شود. يك طيف، كسانى هستند كه داراى اعتقادات و باورهاى دينى استوار هستند و از يك ايمان دينى جانبدارى مى‌كنند. على رغم اينكه در فضاى مدرنيته زيست مى‌كنند راه رهايى و رستگارى را در ايمان دينى جستجو مى‌كنند. به همين روى نسبت به علم مدرن از يك نگرش خاصّى برخوردارند.
 در مقابل آن طيف وسيعى قرار دارند كه ايمان به معرفت علمى را، راه آزادى بشر از زنجير تعصّبات و جهل مى‌دانند. علم مدرن را تنها متد معرفتى قابل اتكاء بشر، براى كشف حقيقت تلقى مى‌كنند. لذا ايمانشان به معرفت علمى، همانند معرفت دينى، يك دلبستگى واپسين است كه از قدرت توجيهى و اقناعى خاصّى برخوردار است. سؤال و پرسش اساسى كه در اين دو طيف طرح مى‌گردد، چيستى نسبت و رابطه منطقى علم و دين است؟ فرد ديندار دغدغه‌اش از آن روى است كه بتواند موضع و ايستارى نسبت به علم داشته باشد كه ايمان دينى‌اش به چالش نيفتد و آن را در معرض شكاكيت قرار ندهد. شخص معتقد به علم مدرن كه دغدغه علمى‌اش بر ديگر دغدغه‌هايش چيره گشته، در پى نسبت و موضعى با دين مى‌باشد، كه گفتمان علمى را طرد و تخطئه نكند و در پى دعوت به حقيقتى نباشد كه با زبان علمى نتوان درك كرد.
 
 تحليل انواع رويكردها در نسبت علم مدرن و دين
 در تحليل نسبت علم مدرن ودين رويكردهاى مختلفى را مى‌توان ذكر كرد. در واقع جريان‌هاى فكرى متعددى، بررسى نسبت علم و دين را به عنوان يك مسئله حياتى و تمدّنى از نو دنبال كردند، كه در اين كند و كاوها نيز نهادهاى علمى  خاصى شكل گرفتند و حلّ نسبت منطقى علم جديد و دين را دنبال مى‌كردند.
 پس از دوره‌اى كه روش پوزيتيويسم علمى، هيچ مجالى براى سخن گفتن از حقيقت دينى و متافيزيك در محافل آكادميك و دانشگاهى نمى‌داد، در نيمه دوم قرن بيستم فضاى نسبت مساعدى بر طرح مباحث دين و الهيات ايجاد شد.
 با موضوعيت پيدا كردن خود مسئله علم و دين به عنوان يك پروژه مستقل تحقيقاتى، الگوها و مدل‌هاى مختلفى‌در نسبت ميان آندو ارائه شد. شايد بتوان جريان‌هاى مؤثرى كه نظريه‌هاى مختلفى ارائه كرده‌اند را در سه جريان فكرى خلاصه كرد:
 ١. جريان تفكر فلسفى (فلاسفه مدرن)؛
 ٢. جريان تفكر علمى (دانشمندان)؛
 ٣-جريان تفكر كلامى (متكلّمين مسيحى).
 هر سه جريان فوق با توجّه به روش، موضوع، غايت و زبانى كه از علم، تصور و اراده كرده بودند، تبيين خاصّى از تناسبات حاكم بر روابط انسان و خدا، انسان و طبيعت و خدا و طبيعت را ارائه واستنباط كرده‌اند.بر همين اساس نيز مواضعى كه در نسبت علم مدرن و دين اخذ كرده‌اند داراى تفاوت‌هاى اساسى مى‌باشد.
 در كل مى‌توان چهار رويكرد اساسى كه در نسبت علم و دين از نيمه دوم بيستم اخذ شده را بيان كرد.
 ١. رويكرد تعارض انگارانه (Conflctisrn)؛
 ٢. رويكرد تمايز انگارانه (Contrastism)؛
 ٣. رويكرد تعامل گرايانه (interactionism)؛
 ٤. رويكرد وحدت گرايانه.
 
 ١. رويكرد تعارض انگارانه
 شايع‌ترين و در عين حال نزاع برانگيزترين نگاه، رويكرد تعارض بين علم و دين مى‌باشد، كه زمينه هر نوع گفتگو، وحدت و تعامل را نفى و طرد مى‌كند. اين رويكرد اساساً درگيرى علم و دين را اساسى و بنيادى تلقى مى‌كند، كه به هيچ نحوى امكان سازگارى و هم زيستى حتى در دو قلمرو متفاوت را بر نمى‌تابد. اساساً مدعى حاكميت و برترى يكى بر ديگرى است. بلكه بعضى جريان‌ها نگاه حذفى به جريان مقابل خود را دارند.
 به اين ترتيب هر دو مشروعيت و معقوليت همديگر را نفى مى‌كنند. اين شدت تعارض هم مى‌تواند به لحاظ روش، موضوع، غايت و زبان قابل پى‌گيرى باشد. اگر چه ممكن است  همه جريان‌هاى تعارض انگارانه در محورهاى بيان شده دامنه تعارض را بسط ندهند - مثلاً فقط روش آن دو را در تعارض ببينند و ممكن است به لحاظ غايت آن دو را مشترك تصوّر كنند و يا اساساً ممكن است نسبت به غايت آن عقيده‌اى ابراز نكرده باشند - به همين روى مى‌توان طيفى از جريان‌هاى فكرى را تتبع كرد كه به نحوى در رويكرد تعارض گرايى مى‌گنجند. به هر حال نقطه اشتراك همه جريان‌ها در اين رويكرد اين است كه دين، علم مدرن را بر مى‌تابد و علم مدرن نيز دين را، اين كشمكش ميان آن دو در واقع حاصل و نتيجه تفاوت در زير ساخت‌هاى نظرى جريان فكرى معاصر در حوزه معرفت شناسى، انسان شناسى، جهان‌شناسى و خدا شناسى مى‌باشد. اين ادعاى تعارض نيز از سوى دانشمندان و متكلمين و فلاسفه مورد دفاع قرار گرفته است.
 متفكران علم مدرن، با اطمينان دلايلى را بر اين باور خود كه دين هرگز نمى‌تواند با علم سازگار گردد ارائه مى‌كنند:
 دليل آنها بر اين نتيجه‌گيرى آن است كه دين ظاهراً نمى‌تواند آرامش را به طور صريح نشان دهد؛ در حالى كه علم مى‌تواند. دين سعى مى‌كند راز گونه عمل كند، بدون آنكه هيچ دليل ملموسى بر وجود خدا ارائه دهد. از سوى ديگر علم مايل است همه فرضيات و نظريه‌هايش را از لحاظ تجربى بيازمايد. شكّاكان مدعى‌اند كه دين نمى‌تواند اين كار، به طريقى كه براى يك شاهد بى طرف رضايت بخش باشد، انجام دهد و بنابر اين بايد يك »تعارض« بين راه‌هاى شناخت علم و شناخت دينى  وجود داشته باشد.»عليهاالسلام«
 به گفته »جان، اف، هات« ملاحظات تاريخى و فلسفى نيز مؤيد نگاه فوق مى‌باشد. مثلاً كارل پوپر از جمله فلاسفه مشهور قرن بيستم، شاخص و معيار علمى بودن يك فرضيه را ابطال پذيرى آن در آزمون‌هاى تجربى مى‌داند و بر آن اساس، آموزه‌هاى متافيزيكى و دينى، چون نمى‌توانند تن به ابطال پذيرى دهند؛ يعنى ابطال ناپذيرند، پس نمى‌توان علمى  تلقى كرد.
 چنانچه بسيارى از متألهان با بيان اينكه علم مدرن منشأ اصلى بحران‌هاى اجتماعى، همچون خلأ معنوى، و بى‌معنايى زندگى شده، باعث گشته تا علم واقعيت‌ها را مستقل از نياز انسان به ارزش‌هاى ابدى، تجربه و آزمون كند، لذا جهان را فاقد معناى حقيقى ساخته است. در واقع دين از آنجايى كه عهده دار آموزش معناى امور و اشياء به ماست، نمى تواند با علم سازگار گردد.»رحمهم الله« اساساً به اعتقاد بعضى محققين غربى، علم ذاتاً نمى‌تواند با دين همزيستى داشته باشد؛ زيرا علم يك نيروى ويرانگر و شيطانى است. چنانچه در نقطه مقابل دانشمندان، علم را آزادى بخشى مى‌دانند.»قدس سرهم«
 حال با اين بيان تعارض بين علم و دين در چهار امر مى‌تواند قابل تصور باشد:
 الف - موضوع علم و دين؛
 ب - متد علم و دين؛
 ج - غايت علم و دين؛
 د - زبان علم و دين.
 از حيث موضوع، متعلق دين يك امر طبيعى و مادّى نيست، بلكه حقيقت متعالى و برترى است كه بايستى به آن ايمان ورزيد. در حاليكه موضوع علم يك امر طبيعى و مادى است. در موضوع علم اساساً با توجه به غلبه نگرش عينيت گرايى هر گونه مفاهيم متافيزيكى و عناصرى كه بگونه‌اى در فرايند حركت طبيعت عالم نقش داشته باشد مورد انكار قرار مى‌گيرد.
 از سوى ديگر در روش و متدى كه در علم و دين براى كشف حقيقت مورد استفاده قرار مى‌دهند نيز تعارض وجود دارد؛ زيرا علم جديد بر تجربه و مشاهده حسّى استوار است و موضوع آن مى‌تواند در ظرف تبيين‌هاى حسّى و تجربى بگنجد. اما گزاره‌هاى دينى، متدى را كه در كشف حقيقت به كار مى‌گيرند، اساساً از سنخ مقوله‌هاى فيزيكى نيستند، بلكه از يك سنخ مقوله متافيزيكى مى‌باشند، كه به شهود و تجربه درونى و عرفانى حاصل مى‌گردند. روشن است كه تعارض اين دو روش، منتهى به ارائه دو نظام فكرى و جهان بينى متعارض مى‌گردد، كه امكان جمع و وحدت را به صفر مى‌رساند.
 در نهايت تعارض در غايت و كارآمدى نيز برقرار است. به اين بيان كه دين، غايت خود را رساندن بشر به كمال روحى و رستگارى آن تعريف مى‌كند، امّا علم غايت خود را در سلطه و كنترل بر طبيعت براى غايات دنيوى صرف مورد توجه قرار مى‌دهد و اين را اساسى‌ترين نقطه تعارض بين علم و دين مى‌توان تلقى كرد. مى‌توان به چند جريان فكرى كه بر تعارض بنيادى علم و دين تأكيد دارد اشاره كرد.
 ١. علم گرايى؛
 ٢. امپرياليسم علمى؛
 ٣. نص گرايى و اقتدارگرايى مسيحى.
 
 ١-١. علم‌گرايى يا ماترياليسم علمى
 علم گرايى كه در واقع با ماترياليسم علمى و طبيعت گرايى هماهنگ است، علم مدرن را تنها علم معيار تبيين حقيقت و واقعيت مى‌داند. در واقع به گفته »تدپيترز«، علم گرايى به مثابه يك ايدئولوژى بر اين فرض استوار است كه هر معرفتى را كه مى‌توانيم بدان دست يابيم، علم در اختيار ما قرار مى‌دهد. فقط يك واقعيت وجود دارد آن هم واقعيّت طبيعى است. دين كه مدعى توليد معرفت درباره مسائل فوق طبيعى است، فقط شبه معرفت ارائه مى‌كند. يعنى تصورات نادرست درباره افسانه‌هاى واهى، چنانچه در اوايل قرن بيستم، فيلسوف ملحد بريتانيايى »راسل« اظهار مى‌كند كه آنچه را علم نمى‌تواند به ما بگويد، بشر نمى‌تواند بداند. در اواسط همين قرن، شخص ديگرى رفتار دينى‌را گريز گرا كه از مردمى  سر مى‌زند كه خواستار امنيتى موهوم در مقابل اسرار جهان هستند.
 بعدها »ژاك مونو« اظهار كرد: »معرفت عينى تنها منبع راستين است«، لذا در نبرد ميان علم و الهيات، علم گرايى، خواستار حذف جريان دين در عرصه كيهان شناسى، تبيين واقعيت عالم است.»صلى الله عليه وآله وسلم«
 »باربور« در اين رابطه مى‌نويسد: »ماده گرايى علمى مبتنى بر دو اصل است: - روش علمى تنها طريق قابل اعتماد براى كسب معرفت است. ماده ( يا ماده و انرژى) واقعيت اساسى جهان است - اصل نخست، حكمى معرفت شناختى يا روش شناختى  درباره ويژگى‌هاى تحقيق و معرفت است. اصل دوم، حكمى فلسفى يا هستى شناختى درباره ويژگى‌هاى واقعيّت و جهان است... .
 طبق اين ديدگاه باورهاى  دينى قابل قبول نيستند؛ زيرا دين فاقد چنين اطلاعات عام و آزمون تجربى، همچنان معيار ارزيابى است. تنها علم است كه عينى، بى طرف، جهان شمول، انباشت پذير و رشد يابنده است. بر عكس گفته مى‌شود كه سنن دينى تعصب آميز، محدود، غير نقادانه و در برابر تغيير مقاوم هستند«.»عليه‌السلام«
 از ميان فيلسوفان، مكتب پوزيتيويسم منطقى گزاره‌هاى اخلاقى، فلسفى و دينى بى‌معنا مى‌دانستند، كه نه صادق‌اند و نه كاذب، و تهى از هرگونه دلالت معرفتى هستند.
 در ميان دانشمندان نيز طرفداران زيست شناسى مولكولى، همچون »فرانسيس كريك«، و »ژاك موناد« در كتاب »اتفاق و ضرورت« مى‌گويد: تنها بشر است كه خالق ارزش‌هاست و نيز فيزيكدانى همچون »الستيون وين برگ« معتقد بود فعاليت علمى، به تنهايى منبعى براى تسلّى آدمى در جهانى بى معنى است.»عليهماالسلام«
 
 ١-٢. امپرياليسم علمى
 اين رويكرد نيز اگر چه نتيجه منطقى سيانتيسم است، اما تفاوت اجمالى ميان آن دو وجود دارد. امپرياليسم علمى، بجاى حذف دين و الهيات خواستار فتح و مدعى مالكيت بر جغرافياى سرزمينى است، كه رسماً به الهيات تعلق دارد. و لو علم گرايى، نسبت به حقيقت الهى موضع الحادى دارد. اما امپرياليسم علمى بر وجود امر الهى در ذيل معرفت علمى خود تأييد مى‌كند. لذا مدعى است اگر معرفت هم به امر الاهى است از تحقيق علمى حاصل مى‌شود نه از وحى دينى. به همين جهت فيزيكدان‌ها همچون »فرانك تيپلر« مدعى هستند كه الهيات بايد به شاخه‌اى از فيزيك تبديل گردد. چنانچه ويلسون با تعهدى كه به ماترياليسم علمى دارد، مدعى است كه هر بحثى از وجود بايد مطيع قوانين فيزيكى تلقى گردد، كه نيازى به كنترل خارجى ندارد. ويلسون به عنوان نظريه پرداز در حوزه زيست جامعه شناسى مدعى است: دين را بهتر از خود مى‌توانند توضيح دهند؛ زيرا به مرحله‌اى از تاريخ زيست شناسى رسيده اند، كه اساساً، دين، خود موضوع تبيين‌هاى علوم طبيعى است، چنانچه نسبت به اخلاق همين نگاه را تكرار مى‌كنند.
 »تدپيترز« در جمع‌بندى اين رويكرد تعارض گرايانه چنين اظهار مى‌كند: »در نهايت، پيش فرض گزينه‌اى كه ما آن را »امپرياليسم علمى« مى‌خوانيم، آن است كه متكلّمان، هنگامى ما را به خدا ارجاع مى‌دهند، كه در بهترين حالت فقط مى‌توانند تبيين نابسنده و شايد حتّى گمراه كننده از دين ارائه دهند. علوم طبيعى از دين، تبيين بهترى ارائه مى‌كنند، و فرا طبيعى را به طور طبيعى تبيين مى‌نمايند«.»صلى الله عليه وآله«
 
 ١-٣. نصّ‌گرايى و اقتدارگرايى كليسايى
 طبعاً در مقابل جريان علم گرايى كه بر حاكميّت روش علمى حذف ديگر روش‌هاى شناخت حقيقت اصرار مى‌ورزد، بعضى متألهين مسيحى نيز كتاب مقدس و وحى را كاملاً مبراى از خطا مى‌دانند، لذا تاكتيك دفاعى برخى از كسانى كه پيرو سنّت كاتوليك روحى هستند و علم و علم گرايى را تهديد مى‌دانند، توسّل به اقتدار وحى بوده است. در اين جا، اصول جزمى دينى، با در پيش گرفتن راهى دو مرحله‌اى به سوى حقيقت كه در آن خرد طبيعى از وحى الهى تبعيت مى‌نمايد، اقتدار خود را بر علم اعمال مى‌كند؛ زيرا اين اصول جزمى ريشه در روحى خداوندى دارد.»٠قدس سره«
 در همين زمينه »ايان باربور« نيز اظهار مى‌كند: در قرن بيستم كليساى كاتوليك رومى و بسيارى از فرقه‌هاى عمده پروتستان و بسيارى از سنت گرايان و انجيلى‌ها، بر اولويّت وحى و محوريّت مسيح و اصرار بر عصمت تفسير لفظى كتاب مقدس داشتند، همچنين گروه‌هاى  كوچك دينى بنياد گرا و بعضى از فرقه‌هاى عمده در آمريكا مدعى عصمت مطلق كتاب مقدس بودند.»قدس سره‌قدس سره«
 چنين موضع دينى  به تقابل علم جديد و دين تصريح مى‌دارد. در ادامه چنين نص گرايى و اقتدار گرايى مى‌توان از جريان دينى كه بر »آفرينش گرايى علمى« تأكيد مى‌كرد - كه در مقابل نظريّه تكامل داروين قرار داشت - نام برد، كه نقدها و اشكالات اساسى در برابر ديدگاه‌هاى طبيعت گرايان تكاملى مطرح ساخته‌اند.
 »تدپيترز« در رابطه با رويكرد آفرينش‌گرايى و تفاوت آن با اقتدار گرايى كليسايى مى‌نويسد:
 »دانشمندان آفرينش گرايى امروزى، مايلند از موضوع خود در قلمرو علم سخن بگويند نه اقتدار انجيلى، آنها فرض مى‌كنند، حقيقت انجيلى و حقيقت علمى به يك حوزه تعلق دارند، در صورتى كه ميان حكم علمى و حكم دينى‌اختلافى وجود داشته باشد. آن گاه ما با تناقض در نظريات علمى روبرو هستيم...«.»رضى الله عنه‌قدس سره«
 چنين موضعى طبيعتاً دانشمندان نظريه تكاملى را به واكنش وا خواهد داشت، لذا يك ديرينه شناس مشهور »آفرينش گرايى علمى« را امرى بى معنى و متناقض مى‌داند. لذا آفرينش گرايى علمى اگر چه همانند نصّ گرايان، بر خطا ناپذيرى وحى و عيسى تصريح نمى‌كنند، اما آنجا كه ميان معرفت دينى و علمى تعارض ايجاد مى‌شود، معرفت دينى را اولويت مى‌دهند، كه همين امر مى‌تواند اين جريان را در رويكرد تقابلى قرار دهد، چرا كه حوزه علم و دين را يكى مى‌گيرند و در مقام تعارض نيز معتقد به تأويل دينى نيستند، بلكه معتقد به تناقض در نظريه علمى و كنار رفتن آن هستند.
 
 تحليل و ارزيابى
 ١. چنانچه در تبيين اين رويكرد روشن شد. در اين نگاه برتعارض و تضاد ميان علم جديدى كه داراى خصلت افسون گرى و تسخير گرايانه مى‌باشد با دين كه بر حقيقت وحى و قدسى بودن متون ملتزم است، تأكيد مى‌شود.
 ٢. جانبدارى متألّهان مسيحى كه بر مركزيّت و محوريّت وحى، اعم از دانشمندان و متكلمان مصرّند، گواهى است بر ميزان ، واكنش و دفاع آنها در مقابل تهاجم و سلطه معرفت علمى سكولار كه، به لحاظ متدوديك، معنا دارى و وجه شناختارى هر گونه تفكر متافيزيكى و دين را منكر مى‌شوند.
 ٣. پوزيتيويسم منطقى و علمى كه بر حصر روش شناختى تأكيد داشتند، با هجمه‌اى از انتقادات سنگين و منطقى مواجه شده‌اند، كه نمى‌تواند از جريان فلسفى خود دفاع مطلق كند. با شكستن اطلاق و خصلت سركوب گرانه آن بسيارى نظريه پردازان در حوزه فلسفه علم، اساساً عينيت گرايى  و خنثى بودن علم را مورد نقد قرار داده واز گرانبار بودن نظريّه سخن به ميان آورده‌اند، تا جايى كه خصلت‌مندى و خصوصيّت شخصيت پردازان را مؤثر و عامل در شكل گيرى فرضيه‌ها دانسته‌اند.
 
 ٢. رويكرد تمايزانگارانه
 دومين رويكرد قابل توجّه‌اى كه در حوزه علم و دين است، نگاه تمايزگرايانه است. در اين نگرش تمايز، اساساً هر يك از حوزه‌ها، از استقلال خاصّى برخوردار بوده، به نحوى كه هيچ كدام وابستگى به يكديگر ندارند. قلمرو حوزه كارى علم غير از حوزه كارى دين است. هر يك با توجه به موضوع و غايت‌شان هيچ نقطه تلاقى و وحدت بخشى ندارند. بايستى هر يك به وظيفه و رسالتى كه بر عهده دارند بپردازند.
 تفاوت بين نگرش تعارض و تمايز در اين است كه در اولى، هر كدام اعتبار و مشروعيت ديگرى را نمى‌پذيرد و وجودش را مانع سر راه خود مى‌داند. از اين رو سعى بر طرد و تخطئه ديگرى از پايگاه فكرى خود مى‌باشند. در حالى كه در نگرش تمايزى، اين ميزان از برخورد حذفى - طردى وجود ندارد و هر كدام بر حقانيت و مشروعيت ديگرى صحّه مى‌گذارند و بر تفاوت نوع كاركردشان به لحاظ تفاوت موضوع و غايت و متدشان و نيز زبانشان تاكيد مى‌ورزند، به همين روى نبايستى با معيار علم، دين را و با معيار دين، علم را بسنجيم.
 اين رويكرد به يك مبناى مشتركى كه بتواند وحدت آن دو را موجب گردد قائل نيستند. آنچه باعث گشته تا اين رويكرد مستقل از نگرش اولى ايجاد گردد، به اين جهت است كه رويكرد تعارض زمينه را براى ايجاد يك نگاه صلح آميز ميان علم و دين به شكل تطابق گرايى و يا تلفيق فراهم كرده، در واقع نگرش تلفيقى نيز تلاش بى حاصلى است كه براى اجتناب از تعارض، بى آنكه دقت كافى به خرج دهد، معرفت علمى و ايمانى را در هم مى‌آميزد. معرفت علمى را مبناى تفسير معرفت دينى قرار مى‌دهد و همين امر، منشأ و تحريف‌هاى آشكار در متون دينى و قدسى مى‌گردد.
 براى پرهيز از اين تطابق‌گرايى و تلفيق غير دقيق، كه ناشى از عدم مرزبندى دقيق حوزه و قلمرو هر يك مى‌باشد، عده‌اى نگرش تمايزگرايانه را در اين راستا بهترين گزينه براى دور ماندن از هر گونه چالش و نزاع فرسايشى آن دو مى‌دانند. شايد از حيث تاريخى اين نگرش تمايزگرايانه توسط ايمانوئل كانت صورت گرفته است. »ديويد رى گريفيين«، اولين نماينده بزرگ اين رهيافت را كانت مى‌داند، كه ميان دو كاركرد علمى، جهان را ضرورتاً تهى از آزادى و خدا تصوير مى‌كند. از حيث كاركرد عملى ضرورتاً آزادى را فرض مقدم برعمل اخلاقى قرار مى‌دهد.
 در اين رابطه باربور مى‌نويسد: »طرفداران چنين نظرى بر آنند كه اين دو مشغله، بايد كاملاً جدا و مستقل از يكديگر باشند، نه فقط موضوع و محتواى اين دو هيچ گونه وجه مشتركى ندارند، بلكه شيوه‌هاى كسب معرفتشان چندان نا همانند است كه هيچ قياس و مقايسه مفيدى بين آنها نمى‌توان برقرار ساخت. دفاع از دين در برابر حمله علم، فقط با جداسازى كامل آنها ميسّر است، بلكه بايد گفت: هيچگونه تعارضى بين آنها متصوّر نيست؛ زيرا هر مسئله يا موضوع مابه الاختلافى از نظر قضاوت، يا در حكم علم است يا دين، و هرگز متعلق به هر دو حوزه نيست. به همين جهت هيچ يك از اين دو نمى‌توانند به آن ديگرى مدد مؤثرى برسانند، آنچه در الهيات معتنا به است، در علم معتنا به و دسترس پذير نيست و بالعكس، اينان هر يك اشكوب‌هاى بكلى مستقل و مجزايى در انديشه بشرى اشغال كرده‌اند، كه تعارض قديمى ميان آنها ناشى از تنقيح مناط نكردن، و پى نبردن به وجوه تمايز آنها بوده است«.»عليهاالسلام‌قدس سره«
 در همين رابطه يكى ديگر ازانديشمندان غربى مى‌نويسد: »به طور مشخص‌تر، طرفداران اين رويكرد عموماً تأكيد مى‌كنند كه »بازى« علم، آن است كه جهان طبيعى را بررسى تجربى كند، در حالى كه نقش دين، آن است كه معناى غايى‌اى را كه فراتر از جهان شناخته شده تجربى است بيان كند، علم با اين مطلب كه چگونه حوادث رخ مى‌دهد، سروكار دارد، و دين با اين پرسش كه چرا اساساً چيزى وجود دارد، به جاى آن كه چيزى وجود نداشته باشد. علم با علل سروكار دارد، و دين با معنا. علم با مسائل حال شدنى سروكار دارد و دين با راز ناگشودنى. علم به سؤالات خاصى درباره نحوه كار طبيعت مى‌پردازد، در حالى كه دين به زمينه غايى طبيعت توجه دارد. علم با حقايق خاص سروكار دارد، و دين مى‌خواهد توضيح دهد كه چرا ما اساساً به دنبال يافتن حقيقتيم«.»رحمهم الله‌قدس سره« اين نگرش در غرب در قالب‌هاى مختلفى ارائه شده است:

 ٢-١. رويكرد نوارتدوكسى (ساخت كيشى نوين)
 اين رويكرد توسط »كارل بارت«  ارائه شده است. دراين رويكرد بر بى همتايى وحى تأكيد و الهيات را از ساير يافته‌هاى انسانى متمايز مى‌كند.
 »از نظرگاه سخت كيشى نوين، فرق بين روشهاى الهيات و علم، ناشى از تفاوت بين موضوع معرفت آنهاست. الهيات با خداوند متعالى و مرموز سر و كار دارد. و خداوند آنچنان بى شبهات به جهان؛ يعنى عرصه تحقيق علم است كه روش‌هاى يكسانى را نمى‌توان در هر دو حوزه به كار برد. خداوند فقط از آنروى شناخته شده است كه خود را در مسيح جلوه گر ساخته است، ولى علم با كشف و كوشش بشرى پيش مى‌رود و هيچ مددى به ايمان دينى كه سراپا منوط به كشش ربانى است، نمى‌رساند. نويسندگان و محققان سخت كيش نوين (نوارتدوكس) منتقد و سخت گير هر نوع الهيات طبيعى كه متمسك به شواهد اتقان صنع در طبيعت است، مى‌باشند، خداوند را از راه آفرينش، غير از مسيح نمى‌توان شناخت، چرا كه گناه؛ يعنى گناهكارى جبلّى بصيرت عقل بشرى را در مشاهده جهان كه صنع الهى است، زائل كرده است. فاصله بين انسان و خداوند، از سوى  انسان پيمودنى و پر كردنى نيست و هيچ گونه مساس و تماسى بين مفاهيم علم و الهيات وجود ندارد«.»قدس سرهم‌قدس سره«

 ٢-٢. رويكرد اصالت وجودى (اگزيستانسياليستى)
 در اين رويكرد شخصيت‌هايى؛ همچون »كى يركگور« »مارتين بوبر« »رودلف بولتمان« به چشم مى‌خورند. رويكرد دوّمى مبناى تعارض علم و دين در تقسيم ثنايى بين وجود انسان و ماسواى انسان؛ يعنى اشياء را فاقد آگاهى و هويّت مى‌دانند. به عبارت ديگر، معرفت علمى، معرفتى غيرشخصى و عينى است، امّا معرفت دينى عميقاً شخصى و ذهنى است. موضوع علم، اشياى مادّى و نقش و كاركرد آنها است، امّا موضوع دين واقعيت‌هاى شخصى و اخلاقى است.»صلى الله عليه وآله وسلم‌قدس سره«
 »در اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) جدا انگارى روش‌هاى معمول در الهيات و علم در درجه اول ناشى از تقابل بين حوزه خودآگاهى انسان و حوزه اعيان و امور فاقد آگاهى است.
 ...عده معدودى از اگزيستانسياليستها دانشمندان را به خاطر معامله شيى‌ء وار و جبر انگارانه با انسان كه على القاعده به نظر آنان (يعنى دانشمندان) مى‌بايد انگيزانده شوند يا مهار شوند. يا به خاطر نقشى كه تكنولوژى در تباهى فرهنگ انسانى و شخصيت انسانى از آن داشته است، سرزنش كرده‌اند...«.»عليه‌السلام‌قدس سره«
 مارتين بوبر، فيلسوف يهودى توصيف باريك بينانه مفصلى از تفاوت بين نحوه رابطه يك شخص با شى‌ء و نحوه رابطه يك شخص با شخص ديگر، بدست داده است. رابطه نخستين كه بوبر آن را رابطه »من و آن« مى‌نامد، عبارت است از تحليل بر كنارانه و تصرّف در اشياء بيجان و ناآگاه، ولى روابط »من و تو« بر عكس، حاكى از درگير شدن همه جانبه، و از جان و دل مايه گذاشتن است، همانا ادراك بى واسطه و مستقيم است، و پرداختن به ديگرى، همچون غايت، نه به مثابه يك شى‌ء و يا يك وسيله. از نظر بوبر، مواجهه انسان با خداوند همواره همان بى واسطه گى و اشتغال خاص معهود در رابطه »من و تو« را داراست، حال آنكه پژوهش علمى در قلمرو »من و آن« مى‌گذرد.»عليهماالسلام‌قدس سره«
 در اين رابطه رودولف بولتمان نيز، با التزام به نوع اگزيتسانسياليسم مسيحى، اساساً هرگونه اصطلاح و مفاهيم كه در متون مقدس درباره اعيان و اشياء و واقعيت خارجى براى توصيف صفات الهى به كار برده شده، اساطيرى مى‌نامد.
 وى قاطعانه بر اين باور تصريح مى‌كند كه ما در پرتو علم مى‌دانيم كه رويدادهاى زمانى و مكانى مقهور قوانين ضرورى علّى‌اند و در سايه علم الهيات نيز آگاهيم كه خداوند منزّه و متعالى از ماده و طبيعت است و فعل و فاعليت او نمى‌تواند شيئيّت و عينيّت مادّى داشته و در همان سطح و ساحت حوادث طبيعى باشد.
 به اين ترتيب عقيده آفرينش،  ديگر تعبير حقيقى از مبدأ و منشأ جهان تلقى نمى‌گردد، بلكه اقرار به اين است كه سراسر به او متّكى هستيم. لذا الهيات كه به حوزه خودى و استعلاى تعالى مى‌پردازد، هيچ نقطه تماسى با علم، كه اشياء بى جان را در جهان خارج بدون التزام و اشتغال خاطر درگير شدن قلبى و عاطفى دانشمند، مى‌پژوهد، ندارد.١٩
 ٢-٣. رويكرد تحليل زبانى
 در اين رويكرد بر تفاوت نقش و وظيفه زبان دينى و زبان علمى تأكيد مى‌شود. به اين بيان كه زبان علمى منوط و مقيد به مشاهدات تجربى است. و هيچ نوع تعميم متافيزيكى درباره ماهيت حقيقت را به دست نمى‌دهد، در حالى كه زبان دينى وظيفه‌اش، به بار آوردن اهتدايى كه موضوعش، جهت و غايت واپسين آدمى است، مى‌باشد.
 »راه مؤثر تفكيك بين علم و دين، تفسير آنها به عنوان زبانهاى متفاوت و نا مرتبط است؛ زيرا كاركردهاى اين زبان كاملاً متفاوت است. پوزيتيويست‌هاى منطقى، گزاره‌هاى علمى را به عنوان معيار هرگونه گفتمان تلقى كرده و هر نوع گزاره ديگرى كه قابل تحقيق تجربى نباشد را بى‌معنى به شمار مى‌آورند. در مقابل، تحليل‌گران زبان بعدى، تأكيد مى‌كردند كه انواع مختلف زبان، نقش‌هاى ويژه‌اى ايفاء مى‌كنند كه به يكديگر تحويل پذير نيستند. هر »بازى زبانى« به تعبير ويتگنشتاين و پيروان او از طريق استعمال در يك بافت و زمينه اجتماعى تشخّص مى‌يابد. علم و دين وظايف كاملاً متفاوتى را انجام مى‌دهند، و هرگز نبايد با معيارهاى خارجىِ يكى درباره ديگرى داورى كرد. زبان علمى در اصل براى پيش بينى و نظارت به كار مى‌رود. يك نظريّه، ابزار سودمندى براى خلاصه كردن اطلاعات، ربط دادن قواعد مربوط به پديده‌هاى مشاهده پذير و انجام كاربردهاى فنى است. ... نقش متمايز »زبان دينى« طبق نظر تحليل گران زبانى، عبارت است از توصيه كردن شيوه زندگى،بيان مجموعه‌اى از اعمال و ترغيب به پايبندى به اصول اخلاقى‌خاص ...«.»٠رضى الله عنه«
 با توجّه به آنچه گفته شد، جريان‌هاى  فلسفى، علمى، كلامى و اساساً كاركردها، تجارب و جداانگارى حوزه‌هاى علم و دين را به لحاظ روش، زبان، مسائل، اصرار مى‌ورزند. در واقع آن را يك اصل راهبردى براى پرهيز از ايجاد تنش و بحران در قلمرو يكديگر مى‌دانند. لذا بر اساس اصل فوق اجازه نمى‌دهند كه علم و دين بر يك مجرا و اصل مشترك ارجاع داده شوند. موضع زبانى در ميان متكلمان به گفته نايس مورفى، مشخّصه مسيحيّت ليبرال است نه پروتستانتيسم محافظه كار يا انجيلى.
 در انواع الهيات ليبرال اين فرض مسلم انگاشته مى‌شود، كه در زندگى بشرى، به دين و علم نقش‌هاى متفاوتى داده شده و اين امر، قلمرو فكرى را چنان تقسيم مى‌كند كه علم نمى‌تواند با ايمان به مبارزه برخيزد. تبيين‌هاى زبانى، در مواردى، حتى گفتگوى ميان علم و الهيات را ناممكن مى‌سازد. براى محافظه كاران، وضعيّت كاملاً متفاوت است. در اينجا زبان علمى و دينى دقيقاً از يك نوع »متناسب « هستند.
 البته اين نظريه ليبرال دو زبانى متفاوت از نظريه دو زبانى دوره پيشامدرن مى‌باشد. در عصر مدرن نظريه دو زبانى ما را در دو جهت متفاوت هدايت؛ يا به سوى خداوند يا به سوى جهان رهنمون مى‌ساخت.»قدس سره‌رضى الله عنه« به همين روى »لانگدون گيلگى«، جزء متكلّمان ليبرال است كه بر نظريّه دو زبانى علم و دين تصريح مى‌كند: »١. علم در پى توضيح داده‌هاى عينى، عام و تكرار پذير است، اما دين از نظم و زيبايى جهان و تجارب زندگى درونى‌ما (مثل گناه، اضطراب، و بى معنايى از يك سو، و عفو، توكل و كمال از سوى ديگر) مى‌پرسد.
 ٢. علم پرسش‌هاى مربوط به چگونگى را مطرح مى‌سازد، اما دين از پرسش‌هاى شخصى مربوط به چرايى سئوال مى‌كند، كه به معنا، هدف، منشأ و مقصد نهايى ما ارتباط دارند.
 ٣. مبناى اعتبار و حجّيّت در علم، انسجام منطقى و كفايت تجربى‌است، اما مرجع و حجّت نهايى در دين، خدا و وحى است كه در قالب اشخاصى كه به اشراق و الهام رسيده‌اند ظهور مى‌كنند و از طريق تجربه خود ما اعتبار آن تأييد مى‌شود.
 ٤. علم به پيش بينى‌هاى كمّى مى‌پردازد، كه به لحاظ تجربى آزمون پذيرند، اما دين بايد از زبان نمادين و تمثيلى استفاده كند؛ زيرا خدا موجودى متعالى و فراتر از همه چيز است«.»رضى الله عنه‌رضى الله عنه«
 چنانچه بعضى از دانشمندان نيمه دوّم قرن بيستم، همچون ماكس پلانگ و آلبرت انيشتين نيز بر تمايز تصريح دارند. چنانچه »هايزنبرگ« رويكرد تفكيكى ماكس پلانگ را تبيين مى‌كند.
 
 تحليل و ارزيابى
 ١. رويكرد تمايز انگارانه اگر چه مانند رويكرد قبلى به تضاد و درگيرى آن دو اعتقادى ندارد؛ زيرا قلمرو حوزه واحدى براى آن قائل نيست تا نوبت به چنين تعارضى برسد، اما راهبردى است كه در عصر روشنگرى توسط »كانت« ارائه شده كه براى روابط صلح آميز و آتش بس موقت علم و دين كار آمدى داشت. شايد بتوان تفكر دوئيّت انگارى حوزه علم و دين را مسلّط ترين شيوه و مدل حلّ نسبت علم و دين در غرب دانست. اما هر چه هست اين روش نمى‌تواند بر چالش‌ها و درگيرى درونى و پنهانى و اساساً معضلات زير ساخت نظرى آن دو سرپوش بگذارد. لذا اين روش پيش از آنكه ناشى از علم و وقوف بر واقعيّت و حقيقت علم و دين ارائه شده باشد، از سر ساده انگارى و غفلت روابط و ماهيّت پيچيده آن دو ناشى گشته است.»عليهاالسلام‌رضى الله عنه«
 لذا روش تفكيك و دوئيت انگارى، يك راهبرد دستورى و آمرانه براى فائق آمدن موقتى بر مشكلات و بحران‌هاى اين دو حوزه است. شايد بتوان آن را شبيه و در حكم معاهده وستفالى كه در سال ١٦٤٨ و در جدايى دين از سياست ارائه شده دانست. كه در آنجا سكولاريسم سياسى نهادينه شد و هنوز به عنوان يك اصل راهبردى حاكم است. در عصر روشنگرى نيز كانت اصل سكولاريسم علمى را نهادينه كرد. هنوز اين راهبرد مؤثرترين روش مسلّم علم و دين مى‌باشد. نا گفته پيداست كه اساساً چنين الزامى  در تفكيك و مرزبندى علم و دين بر يك بايدى استوار گشته، كه حكايت از پيش فرض‌هاى ذهنى خاصّى، چنين نظريه پردازى مى‌كند، كه روشن نيست چنين ارزش دستورى اساساً از چه پشتوانه منطقى و علمى برخوردار است. لذا طبق مبناى تمايز انگارى، هر امر ارزشى و بايستى نمى‌تواند در قلمرو علم جاى بگيرد، بلكه از سنخ مقوله متافيزيكى مى‌گردد. در نتيجه رويكرد فوق يك رويكرد علمى نيست. در اين رابطه، همچنين بعضى از شخصيّت‌هاى علمى غربى نيز از اين رويكرد تمايز رضايت آنچنانى ندارند و مى‌نويسند: »من كاملاً از اين راه حل خرسند نيستم، البته اگر اساساً بتوان آن را راه حل به حساب آورد. گاهى اوقات پيمان عدم مداخله ممكن است لازم و ابزار مؤثر و موقت براى حلّ تعارضات باشد، ليكن نكته اين است كه موقعيّت كنونى اين تعارضات به گونه‌اى است كه بر درون ضمير شخص كشانده شده، شخصيّت بشر نمى‌تواند به دو منطقه نفوذ متفاوت تجزيه شود. شقّ ديگر مطلب نيز به همين‌اندازه خطرناك است، تفاوت در اهداف زبانها، روش‌ها، مرزهاى ثابت صلاحيّت و احترام كامل براى رويّه ديگر طبيعت بايد هميشه در خاطر باشد و هرگز نبايد از آن تخطّى كرد...«.»رحمهم الله‌رضى الله عنه«
 چنانچه »هايزنبرگ« نيز تفكيكى را كه ماكس پلانگ بر آن ملتزم بود را مورد نقد قرار مى‌دهد. لذا مى‌گويد: ترديد دارم كه جوامع بشرى بتواند در دراز مدّت با جدايى ميان معرفت و ايمان زندگى كند.»قدس سرهم‌رضى الله عنه«
 ٢. طبق رويكرد تمايز گرايانه آنچه باعث دشمنى و ضدّيت متألّهان بعضى دينداران - با علم مدرن گرديد، خود علم و دست آوردهاى آن نيست، بلكه علم گرايى »Scientism« است و نيز آنچه باعث ضديت دانشمندان با دين گرديده اين است كه از روش علم يك نظام اعتقادى ساخته‌اند كه خود بر يك ايمان علمى متكى است كه نمى‌تواند با ايمان دينى سر سازگارى داشته باشد.»صلى الله عليه وآله وسلم‌رضى الله عنه«
 از اين روى علم مدارى، منشأ درگيرى و نزاع بين دانشمندان و متألّهان گرديده است. بر اين اساس رويكرد تمايز بر جدا انگارى حوزه كاركردهاى آن دو تأكيد مى‌ورزد و اين راه را سالم‌ترين راه و به عبارتى امن ترين راه براى دورى از درگيرى فرسايشى بين آن دو چهره مى‌داند.
 حال آيا اساساً اين رويكرد راه و مفرّى براى دورى از پيامدهاى سوء علم گرايى مى‌باشد يا نه؟ و نيز مى‌تواند نگرش تمايز، نسبت و رابطه منطقى اين دو را تعيين كند؟ سؤالى است كه بايستى در جاى ديگر به آن پاسخ گفت؟
 به نظر مى‌رسد اين رويكرد، در واقع راه حلّ منطقى در تبيين نسبت آن دو ارائه نكرده است، بلكه خود را از حلّ مسئله نسبت بين دو موضوع رها كرده است. اين مرز كشى بين علم و دين براى دورى از نوع پيامدهاى سوء، يك امر ذهنى است. در واقع اين مرزها در عينيت به هم آميخته‌اند و برخلاف ذهنيت جدا انگارانه، در تحقق عينى هر يك از علم و دين در نزد طرفداران خود از چنان جايگاه و منزلتى برخوردارند كه هيچ يك بر مرجعيت ديگرى در تبيين پديده‌ها قائل نيست، لذا هر يك نسبت به هم در حوزه تبيين ،نگرش طردى و حذفى دارند. از سوى ديگر پيامدهاى سوء و مخرّب علم عملا پيكره دين را با چالش‌هاى جدّى و عميقى مواجهه كرده و رهايى از آن با مرزكشى آن دو امكان پذير نيست. به نظر مى‌رسد در ذات علم گرايش به سلطه و انحصارگرايى نهفته است، كه حتى نمى‌تواند حجّيت آموزه‌هاى دينى را در همان قلمرو و حوزه متافيزيكى بپذيرد، بلكه بر آن انگ كهنگى و اسطوره مى‌زند.
 به همين دليل اگر در ذات و ساختار درونى علم، چنين اقتضاى انحصارگرايى وجود داشته باشد، تبعاً نمى‌توان از علم گرايى و تبديل آن به يك ايدئولوژى گريزى داشت. با توجه به بيان فوق راه حلّ تمايزگرايانه، پاك كردن صورت مسئله است، نه حلّ منطقى مسئله. از اين رو براى حلّ نسبت آن دو موضوع بايستى آن دو را به يك حدّ مشترك منطقى برسانيم و الا نمى‌توان بر مسئله حلّ دوگانگى فائق آمد.»عليه‌السلام‌رضى الله عنه«
 ادامه دارد...
 
  پى نوشت‌ها:
 ١. ر.ك: علم و دين  ص١٠.
 ٢. ر.ك: علم و الهيات (مقاله نزپيتر ص ٣٥).
 ٣. ر.ك: علم و دين از تعارض تا گفتگو، ص ٣٢.
 ٤. همان، ص ٢٣ و ص ٥٣.
 ٥. ر.ك: روشنفكران و شكست در پيامبرى ص ٤٥ و ص ١٠٨.
 ٦. ر.ك: علم و الهيات ص ٢٣-٢٤.
 ٧. ر.ك: فيزيك، فلسفه و الهيات، ص٥١ ص٢٥٢.
 ٨. ر.ك: همان ٥٤ ص٥٥.
 ٩. ر.ك: علم و الهيات، ص٢٦.
 ١٠. ر.ك: همان، ص٢٧.
 ١١. ر.ك: فيزيك، فلسفه و الهيات، ص ٦١-٦٢.
 ١٢. ر.ك: علم و الهيات، ص٢٨.
 ١٣. ر.ك: علم و دين(باربور)، ص١٤٤.
 ١٤. ر.ك: علم و دين از تعارض تا گفتگو، ص ٤٠ - ٤١.
 ١٥. ر.ك: علم و دين(باربور)، ص١٤٦.
 ١٦. عقل و اعتقاد دينى، ص ٣٦٧.
 ١٧. ر.ك: علم و دين، صص ١٤٧ - ١٤٩.
 ١٨. همان، ص١٤٩
 ١٩. ر.ك: باربور، ص ١٥٠-١٤٩.
 ٢٠. ر.ك: فيزيك، فلسفه و الهيات، ص ٧٠ و ٧١ و نيز باربور، علم و دين، ص ١٥٣ و ١٥٤
 ٢١. ر.ك: علم و الاهيّات، ص ٣٢ و ٣٣.
 ٢٢. ر.ك: فيزيك، فلسفه و الهيات، ص ٦٨.
 ٢٣. ر.ك: دين و چشم‌اندازهاى نو، ص ٩٦ و ٩٧.
 ٢٤. ر.ك: فيزيك، فلسفه و الهيات، ص ٢٧٤.
 ٢٥. ر.ك: گفتگويى درباره علم و دين، ص ٣١ و ٣٢
 ٢٦. ر.ك: علم و دين از تعارض تا گفتگو، ص ٢٤.
 ٢٧. خدا، دين، در جهان پست مدرن، ص ١٤١.