پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - نسبت سنجى عقل و وحى
نسبت سنجى عقل و وحى
باحضور آيت الله سيدان و حجج الاسلام والمسلمين فياضى
قسمت اول
مقدمه
در اسفند ماه ٨٢ رهبر معظم انقلاب در پاسخ به نامه عدهاى از فضلا حوزه علميه قم، ضمن طرح جنبش نرمافزارى و توليد علم، بر نهضت آزاد انديشى تأكيد ويژهاى داشتند و در پاسخ به اين رهنمود دفتر جنبش نرمافزارى در پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلام (وابسته به دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم) تأسيس گرديد و چندين نشست را در راستاى تحقق كرسىهاى آزاد انديشى برگزار كرد. از جمله اجلاسهاى برگزار شده، اجلاس بررسى مكتب تفكيك بود كه در اين نشست آيت الله سيدان به عنوان مدافع نظريه مكتب تفكيك و حضرات آيات و حج اسلام و المسلمين فياضى و پارسانيا به عنوان ناقدان حضور داشتند و حجت الاسلام و المسلمين سبحانى اين نشست علمى را مديريت كردند.
متن گفت و گوى انجام شده را در اين شماره و شماره آينده خواهيد خواند.
سبحانى: قبل از شروع بحث، تذكر چندين نكته ضرورى است. همان طور كه مىدانيد بحث و گفتگوهاى علمى و نيز نقد و بررسى آراء و انديشهها، مقوله تازهاى در حوزههاى علميه نيست. همه دانش پژوهان حوزه دين و كسانى كه در عرصه دانش، مشغول فعاليّتاند مىدانند كه بدون نظريه پردازى و بحث و گفتگوى علمى، رشد و پيشرفتِ علمى امكان پذير نيست. دروس حوزوى، از قديم، مبتنى بر مباحث، نقد و گفتگوى علمى بوده و اگر پيشرفتى در اين زمينه و در عرصههاى مختلف وجود داشته و مرهون اين همدلىها، رايزنىها و بررسىهاى عالمانه بوده است.
اما كرسى نظريهپردازى، شايد در شكل كنونى آن اندكى تازگى داشته باشد. طبعاً بايد شرايط را بگونهاى فراهم كنيم كه اين نوع نقد و بررسى نيز جايگاه خويش را در »حوزه و دانشگاه« پيدا كند. انديشمندان و اهل نظر، گاه ممكن است به ايدهها و افكارى دست يابند و آن را در رساله يا مقالهاى بنگارند و صرفاً در ذهن آنان، خلجانى داشته باشد يا در محافلى تدريس شود. اما يكى از نقاط ضعف حوزه فرهنگ ما عدم شناخت صحيح انديشهها و تبيين درست چارچوب آن است. به همين دليل اين افكار، شناسنامه مشخصى پيدا نكرده و نقد و بررسىها داراىامتداد و استمرار نيست. گاه نظريهاى مطرح مىشود و كتب و مقالاتى نيز ممكن است در نقد آن نگاشته شود، اما در جايى ثبت نمىگردد تا بدانيم انديشهها چگونه در يك نظريه، متبلور شده و آيا نقدها و پاسخهاى داده شده، تداوم مىيابد تا نهايتاً به نقطه تكاملى خويش برسد يا خير.
كرسىهاى نظريهپردازى يكى از پيشنهادهاى فضلاى حوزه به مقام معظم رهبرى (مدظله) بود، كه مورد تأييد ايشان قرار گرفت. »نگاهى اين چنين به حوزه انديشه و نقد، امرى صحيح وقابل قبول است. البته بايد متذكر شد كه زمان و فرصت زيادى از دست رفته است. بايد پيش از اين و سالها قبل به بحث نظريه پردازى ونقد انديشه، در شكل كنونى آن پرداخته مىشد، ولى امروز نيز كه اين حركت آغاز شده است اميدواريم استمرار يافته و از سرعت لازم برخوردار باشد تا بتوان پوياتر، بحثهاى علمى را دنبال نمود«.
اما شيوه كار در سلسله كرسىهاى پيش بينى شده بگونهاى است كه ابتدائاً انديشمندان، نظريهپردازان واساتيد معظم ديدگاههاى خويش را مطرح مىنمايند، سپس از اساتيد ديگرى كه ممكن است نسبت به آن ديدگاه، نقدها، تحليلها و حتى نظريههاى جديدى داشته باشند دعوت مىگردد تا به ارائه نقطه نظرات خود بپردازند تا بتوان در اين گفتگو به يك جمع بندى جديد دست يافت. شكل اجرايى اين كرسىها، بدين ترتيب است كه ابتدائاً ٣٠ دقيقه به طرح نظريّه توسّط يكى از شخصيتهاى علمى اختصاص خواهد يافت كه در اين جلسه، اين فرصت در اختيار حضرت آيت ا... سيدان قرار مىگيرد وايشان به طرح ديدگاه خويش در خصوص »نسبت وحى و عقل از ديدگاه فلسفه اسلامى و مكتب تفكيك« خواهند پرداخت. در مقابل، از دو استاد بزرگوار، حضرات عظام، حجت الاسلام فيّاضى و پارسانيا كه از نظريهپردازان حوزه وصاحب آراء و انديشههاى نو در اين زمينه هستند - و در كرسىهاى آينده نيز از نظريههاى ايشان بهره مند خواهيم گرديد - تقاضا شده تا در اين جلسه حضور يابند و ديدگاهها و نقد خويش را طى ٣٠ دقيقه ارائه دهند. در ادامه از عزيزان فرهيخته حاضر در جلسه تقاضا مىگردد در صورتى كه در تأييد يا نقد نظريه، ملاحظاتى دارند دو يا سه نفر در اينجا حضور يافته و هر يك در عرض ٥ دقيقه به طرح ديدگاههاى خويش بپردازند. طبعاً لابلاى طرح مباحث از سوى نظريه پرداز، هيئت نقد و بررسى و اساتيد حاضر در جلسه، مباحث ديگرى نيز مطرح خواهند كرد كه بدين ترتيب با تقسيمبندى زمانى اميد است به يك جمعبندى دست پيدا كنيم.
در ابتدا از جناب آقاى سيّدان دعوت مىشود به طرح ديدگاه خويش بپردازند.
تعريف "عقل و وحى" از ديدگاه فلسفه و مكتب تفكيك
سيدان: موضوع مورد بحث در اين جلسه »نسبت عقل و وحى از ديدگاه مكتب تفكيك و فلسفه اسلامى« است. در ابتدا مناسب است به صورت كوتاه و گذرا ضمن بررسى »مفردات« به بحث »چيستى عقل« پرداخته شود و سپس نسبت آن با »وحى« مورد بررسى قرار گيرد.
در ارتباط با چيستى و حقيقت عقل، مسائل و نظريههاى گوناگونى مطرح شده كه در مبحث الهيّات، به آن »عقل« گفته مىشود و در مسائل فلسفى، مقصود از آن »جوهر بسيط مجردى است كه به عنوان صادر اول« نيز مطرح مىگردد. گاهى در مباحث مربوط به نفس از آن به عنوان مرتبهاى از »مراتب نفس« ياد مىشود؛ چه اينكه در مرحلهاى از آن، تحت عنوان عقل هيولانى، بالملكه، بالفعل و مستفاد نيز ياد مىشود.
"ما به الادراك"، تعريف مختار از "عقل"
برخى از بزرگان مكتب تفكيك آن را »حقيقت نورى خارج از نفس انسان كه انسان با او در ارتباط است«، معنا كردهاند. بنابراين حقيقت عقل هر چه باشد، مقصود ما از آن، همان »مابه الادراك« يا آنچه كه ادراك به اوست مىباشد. خواه اين عقل حقيقتى مجرّد يا موجودى غير از نفس و يا مرتبهاى از مراتب نفس باشد. البته براى عقل، معانى مختلفى ارائه گرديده است. از جمله مرحوم ملاصدرا در »شرح اصول كافى« مىفرمايند: »براى عقل شش معناست«. هم چنين علامه مجلسى در »بحار الانوار« و برخى ديگر از آثار خويش، همين شش معنا را براى عقل بيان نمودهاند كه با بررسى تعبيرات برخى از شخصيتهاى مهم كه مىفرمايند: آنچه علامه مجلسى در معانى عقل مىفرمايند، نه معانى عرفى و نه اصطلاحى آن است مشخص مىشود، معانى گفته شده توسط علامه، همان معانى مورد نظر در »شرح اصول كافى« است. هر چند در يكى دو مورد، عبارات مختلف است، ولى درساير موارد، عبارات به كار رفته كاملاً مشابه است. به عنوان مثال: »الاوّل« مرحوم مجلسى، همان »الخامس« مرحوم ملاصدراست و يا »اما الثالث« در هر دو، مشابه يكديگر است. بدين ترتيب براى عقل، معانى مختلفى ارائه شده، اما مقصود از آن همان »ما به الادراك« است.
رابطه خاص پيامبر و خداوند، تعريف مختار از "وحى"
مقصود از »وحى«، رابطه خاص بين نبىّ(ع) خصوصاً پيامبر گرامى اسلام(ص) با پروردگار مىباشد، كه اين نيز داراى مباحث تفصيلى مخصوص به خود است. اما آنچه كه مشخّص و مسلم است، منظور از وحى، گيرايى مستقيم يا غير مستقيم مطالب توسط پيامبر از حضرت حق است و حقايقى كه به اين صورت به ايشان رسيده، مورد نظر است. بنابراين مقصود ما از وحى، بيشتر حقايقى است كه به عنوان وحى به ما رسيده و بررسى نسبت عقل با اين مطالب، مدّ نظر ما مىباشد.
"جدائى حقايق وحيانى از افكار بشرى" ، شيرازه مكتب تفكيك
اما منظور از »مكتب تفكيك« روشى است كه افكار بشرى، از افكار و حقايق وحيانى، جدا مىشود و اين نيز به معناى باطل يا صحيح بودن همه افكار بشرى نيست؛ بلكه پس از بررسى است كه صحت و سقم آن مشخص مىشود. در هر حال منظور از مكتب تفكيك، جداسازى مطالب وحيانى، از افكار مشاهير و بزرگان بشر است. مبدأ اين تفكيك نيز بعثت پيامبر اكرم(ص) است و صرف اينكه در اين عصر، كسى چنين نامى بر آن نهاده نمىتوان اين مكتب را نو ظهور دانست. چرا كه كلمات نورانى بسيارى از پيامبر اكرم (ص) بيان گرديده و اين امر، منافاتى با »مستقلات عقليه« ندارد، كه در جايگاه خويش محفوظ بوده، هست و خواهد بود. از سوى ديگر اين واقعيت نيز مورد اشتراك همه عقلاست: مطالبى كه توسط پيامبر(ص) آورده شده، نه تنها مستقلات عقليه را تأييد مىكند، بلكه اساس وحى نيز متكى بر همين مستقلات است؛ بدين معنا كه با اتكاء بر اين مطالب عقلى، وحى ثابت شده است.
از ديگر سو پيامبر اكرم(ص) سخنان ديگران را تكرار نكردهاند، بلكه مطالب تازهاى همچون مباحث مربوط به عوالم قبل و بعد اين جهان، مسائل مختلف پيرامون مبدأ و ... بيان فرمودهاند. آنچه توسط ايشان آورده شده، در واقع تفكيكى است بين آنچه كه ايشان آوردهاند و آنچه كه قبلاً وجود داشته است. البته مبدأ اين تفكيك نيز وجود مبارك پيامبر (ص) بوده است. اين همان روشى است كه عموم علماء اماميه پيش گرفته و با كمك عقل توانستهاند به وحىبرسند. ايشان هيچگاه از وحى غفلت نكرده و در مباحث، از آن استفاده و به آن تكيه مىكنند.
با اين توضيح مىتوان دريافت كه مكتب تفكيك، همان جداسازى افكار بشرى از افكار وحيانى است كه مبدأ آن نيز بعثت پيامبر اكرم(ص) مىباشد.
حركت عقلانى از بديهيات به مسائل نظرى«، تعريف مختار از "فلسفه"
فلسفه نيز، يك حركت فكرى وعقلانى و رسيدن از مسائل بديهى به مسائل نظرى و ضرورى است. در يك كلام، فلسفه ورود در مسائل، با تفكر و تعقّل است. اما واژه »اسلامى« براى »فلسفه« طبعاً به افرادى كه پايبند اصول اسلامى بوده و در فضاى حقايق اسلامى رشد يافته اند، اطلاق مىگردد.
"تمايز و تطابق عقل و وحى" از نگاه "فلسفه و تفكيك"
با توجه به آنچه در خصوص مفردات گفته شد اكنون بايد ديد »نسبت وحى و عقل« چيست؟ آيا مىتوان مدّعى شد كه بين اين دو، تضاد، تطابق و يا گاهى تضاد و تطابق وجود دارد؟ به اعتقاد ما، عقل از ديدگاه مكتب تفكيك و فلسفه به معنى »مابه الادراك« است و اين عقل، با وحى تطابق دارد و هيچ تضادّى هم در كار نيست.
حدوداً ٣ - ٤ سال پيش با يكى از مدرسين حوزه علميه قم در مكّه مكرم برخورد كردم، ايشان در ارتباط با اين مسائل، سؤالى را در مسجد النبى (ص) مطرح كردند. در همانجا شروع به نوشتن مطالبى نمودم كه در همان سفر نيز به پايان رسيد و به همين دليل نام آنرا »الفوائد النّبويه« نهادم. در آن نوشته گفته شد: »عرفان، وحى و عقل« تمايز و تطابق دارند. بهتر است عباراتى از اين كتاب درباره مراحل بحث شده، عيناً ذكر گردد:
»المرحلة الاولى: فى تمايز التعقل و العرفان و الوحى، كل عن الآخر. فنقول: المقصود فى هذاالبحث من الوحى، هو الارتباط الخاص بين الله تبارك و تعالى، و الرسول المبعوث من عنده و هذا الارتباط اما بواسطة الجبرئيل أو ملك آخراً و بدون الواسطة. و لا شك عن هذه الحقيقه غير التعقل و التفكر، لأنّ الرسول (ص) كلمّا أتى به بعنوان الوحى، لم يكن يتفكر و يتعقل و يربط المبادى ثمّ يصل الى المطالب ... و كذلك لا شكّ أنّ الوحى غير العرفان و هوالشهود النفس بعد التصفية و التزكية و بعد معرفة تمايز كلّ من الوحى و التعقل و العرفان من الآخر ... لا نحتاج لاثبات التمايز الى أزيد من معرفة كلّ واحد منها و تصوّرها فانّ معرفة كل واحد منها و التصوّر كلّ واحد منها، يثبت التمايز بينها. هذا فى الحقيقة من القضايا التى قياساتها معها و ...«
در اينجا نه تنها تمايز بين عقل و وحى، نفى نمىشود، بلكه در صدد اثبات تطابق بين آنها برآمده است. اما در ادامه چنين مىخوانيم: »المرحلة الثانى: لا شكّ أنّ الوحى، لمّا كان من عند الله تبارك و تعالى و هو يخبر عن الواقع و لا خطأ فيه و كذا العقل لمّا كان حجة الله على العباد...« بايد توجه كرد كه مخاطب ما كسانى هستند كه از طريق عقل، به وحى رسيدهاند. »... و كذا العقل كان حجة الله على العباد يكشف عن الواقع و الخطأ من ناحية العاقل بجهات المختلف المعيّنه فى موضعها و كذلك شهود الوجدانى وهو العرفان الحقيقى. فالوحى و العقل والعرفان كلّ واحد منها اذا كان بمعناه الحقيقى يكشف عن الواقع و على هذا فالوحى و العقل و العرفان ينطبق كل واحد منها مع الآخر و كل منها يكشف عن الواقع مع التميّز كلّ منها عن الآخر و اذاً لكلّ خصوصيات مرتبط الى نفسها«.
"كشف واقع"، نقطه اشتراك و تطابق "عقل و وحى"
با توجه به اينكه منظور از »نسبت«، تطابق يا عدم تطابق است مىتوان گفت: عقل و وحى با يكديگر تطابق دارند و هر دو مىتوانند واقع را نشان دهند. البته عباراتى، چون »شعاع عقل، محدود است« يا »اشتباه عاقل فراوان است« يا »وحى، منبعى است اوسع و داراى خصوصيات خاص« ، در جايگاه خود محفوظ است، اما مىتوان مدّعى شد كه بين عقل و وحى، تطابق وجود دارد.
بنابراين، ديدگاه مكتب تفكيك (با همان وجه تسميهاى كه براى اين مكتب بيان شد) بگونهاى است كه در ارتباط با مسائل فلسفى و نظرى، خدشههايى را وارد مىداند، اما اين موارد در ارتباط با مسائلى است كه در فلسفه مطرح شده و چنين به نظر مىرسد كه فلسفه، به معناى عقل است. پس گفته مىشود اعتراض ما به برخى از مسائل فلسفى به معناى اعتراض به عقل است. چون مثلاً اصحاب تفكيك با انگيزه تأثير وحى، قائل به اين هستند كه عقل و وحى نمىتوانند با يكديگر سازگار باشند! در حالى كه چنين نيست؛ چرا كه عقل از نظر ما، به معناى »مابه الادراك« است و اين منبع، هرگز با وحى مخالف نيست و از چنان اصالتى برخوردار است كه اصل اثبات خدا و وحى به آن وابسته است. فرضاً اگر در جايى از وحى، مطالبى مخالف با »مابه الادراك« ديده شود، طبيعى است هنگامى كه از اين ادراك صريح خارج شويم جاى سخنان ديگر بسيار است.
عدم سازگارى "فلسفه و عرفان موجود"، با وحى
بنابراين، هر آنچه را كه به نظر مىرسد با اين ادراك صريح عقلانى مخالف است، حتماً توجيه خواهد شد. ولى مهم آن است كه چيزى كه مخالف عقل صريح باشد در وحى وجود ندارد و هر كجا در وحى، موردى مشاهده شود كه بنظر مىرسد خلاف عقل است، خود وحى بهتر از هر امرى آن را توجيه خواهد كرد. از اين قبيل است آياتى مانند: »جاء ربك ...« يا »الى ربها ناظره« يا »و نفخت فيه من روحى«. از اين رو مىتوان مدّعى شد هرگز مخالفتى بين عقل صريح و وحى وجود ندارد.
سخن اين است كه وحى، عين عقل و عقل نيز عين وحى است. عقل، سند و حجت است و از چنان قدرت و اصالتى برخوردار است كه اساس هر حركت صحيحى بر اساس آن صورت مىگيرد. خشت اوليه هر ساختمانِ ارزنده فكرى، تعقل است كه البته تكيه گاه وحى نيز مىباشد. در عين حال بسيارى از آنچه كه فعلاً بعنوان »فلسفه و عرفان«مطرح است؛ با وحى صريح سازگار نيست و اين مسئله جاى بحث و بررسى دارد.
بيان برخى از موارد عدم سازگارى با وحى
پس به اعتقاد بنده در ارتباط با مسئله »توحيد«، آنچه در فلسفه، با ادلّه خاص خود وجود دارد سنخيّت بين خالق و خلق است و آنچه در عرفان مطرح است، مسئله عينيّت است و آنچه در وحى است مسئله بينونت بين خلق، موجودات و خالق مىباشد كه البته اين مسائل بايد مورد بحث و بررسى قرار گيرد. در ارتباط با مسئله »علم و اراده« نيز آنچه در فلسفه مطرح است، يكى بودن آنها، و در مسئله وحى، به روشنى دو تا بودن علم و اراده است. مسائل ديگرىهم مانند »جبر و اختيار« وجود دارد كه در عرفان، انسان بعنوان موجودى صاحب اراده و اقتضاء قلمداد نمىشود تا آنگاه گفته شود انسان مجبور است يا نسبت به او تفويضى صورت گرفته است. پس در نگاه عرفانى، اِسنادِ »وجود« به او، مجازى و حتى فوق آن است كه به او »عين الفقر« گفته شود. طبعاً تعابيرى؛ مانند »لاجبر و لا تفويض« هم از باب سالبه به انتفاء موضوع، قلمداد مىشود. در واقع نبودن جبر و تفويض بخاطر آن است كه انسانى وجود ندارد تا مجبور شده و يا به او تفويض شود.
بى ترديد اين مسائل با وحى سازگار نيست. همچنانكه مبانى فلسفى، تا آنجا مىرسد كه بالاخره »مجبور« به صورت »مختار« تعريف مىشود! همچنين بايد ديد در مسئله معاد، »محشور« به چه معناست؟ آيا از بدن خاكى خبرى هست يا فقط روح محشور مىشود؟ چنانچه در قسمتى از مطالب فلسفى (غير از حكمت متعاليه) تنها از معاد روحانى دفاع مىشود. بر اين اساس، انسان، با ملكات خويش محشور مىشود. يا اينكه مىگويند نفس، صورت مثالى را ايجاد مىكند كه در هر حال از بدن خاكى خبرى نيست و طبعاً بهشت نيز قائم و موجد به نفس انسان است. از اين قبيل موارد بسيار وجود دارد كه هر كدام جاى بحث جداگانه و مستقل دارد.
پس از نظر مكتب تفكيك، عقل داراى جايگاه و ارزش مخصوص به خود مىباشد و نمىتوان گفت از اين منظر، اهتمامى به آن نمىشود يا فقط ظواهر وحى اخذ مىگردد. در اينجا عقل (به معنايى كه گفته شد) كاملاً با وحى منطبق است و هرگز با يكديگر تخالف ندارند. اما اشكالات و مناقشاتى كه وجود دارد اين است كه فلسفه موجود، در قالب حكمت متعاليه در »اسفار« و ديگر كتب ملاصدرا آمده است.
ضرورت رجوع به "عقل هماهنگ با وحى"
به بيان بهتر در مباحث موجود فلسفى و نتايج برگرفته از آن، معقول به معنايى كه عقل ما را به آنجا رسانده باشد وجود ندارد؛ لذا شايسته است كه به اين امر، اهتمام بسيار ورزيده شود. آنچه مكتب تفكيك بيش از هر چيز به آن اهتمام مىورزد اين است كه با توجه به اينكه وحى، مورد قبول قرار گرفته و تنها شامل مسائل فرعى مانند پاكى، نجاست، طهارت و ... نيست - در عين اينكه اين مسائل نيز از اهميت بسيارى برخوردار است - اما بى ترديد، وحى، معارف ديگرى را نسبت به حقايق هستى در برمىگيرد. از اينرو بعد از اينكه عقل، وحى را پذيرفت نبايد اينگونه باشد كه در ابتدا مسائلى از جاى ديگر در نفس انسان رسوخ پيدا كند و سپس انسان به فكر رجوع به وحى باشد! بايد به وحى نيز اهتمام ورزيده شود. چون هر كسى كه به وحى اهتمام دهد و با »مابه الادراك« كه مشترك است وارد اين مسائل شود، به هر آنچه كه به نظر ما درست است دست مىيابد؛ مشروط بر آنكه اين كار عملى شود.
خلاصه كلام اينكه در پاسخ به سؤال پيرامون »چگونگى نسبت وحى و عقل در مكتب تفكيك و فلسفه« مىتوان گفت عقل و وحى، در معناى گفته شده در فلسفه و تفكيك از نظر كلّى مشتركند و نه تنها تضادى بين آنها وجود ندارد، بلكه بر يكديگر تطابق دارند؛ اما آنچه باقى مىماند بحثهاى مصداقى است؛ يعنى مصاديقى كه در مسائل اين علوم، مورد بحث قرار گرفته و مىگيرد. پس نسبت بين عقل و وحى، نسبت »تطابق« است؛ آن هم با توجه به مختصر مسائلىكه در ضمن بحث گفته شد.
جمعبندى اول بحث
سبحانى: براى هدفمند ساختن بحث، مطالب عرضه شده توسط جناب آقاى سيدان به صورت خلاصه بيان مىگردد. بنظر مىرسد چهار گزاره، از نظريه ايشان قابل استخراج است:
١. در مقام تعريف، فرق چندانى بين مفهوم عقل و وحى در فلسفه و مكتب تفكيك وجود ندارد و اگر هم هست محل كلام و بحث ما نيست. گرچه تفاوتهاى هستى شناخت يا انسان شناختى در تعريف عقل وجود دارد، اما سخن در اين نيست كه »مكتب تفكيك« عقل يا وحى را به معنايى و »فلسفه« به معنايى ديگر تعريف كند.
٢. وحى با تعقل به لحاظ فعاليت يا روش شناختى تفاوت دارد.تعقل، فعاليتى است ذهنى، و وحى، اتصال به منبع وحيانى و حضرت حق تعالى است كه طبعاً اخذ مطالب نيز از منبع الهى صورت مىگيرد.
٣. از ديدگاه ايشان عقل صريح نه تنها با وحى در تنافى نيست، بلكه وحى، مبتنى بر عقل صريح است و هر انديشه و دانش درستى بايد بدين معنا بر عقل، بنيان نهاده شود.
٤. نقطه اختلاف و تأكيد در اين است كه آنچه بعنوان مصداق تعقّل و عقل در فلسفه اسلامى مدّ نظر است، به گونهاى است كه در همه جا نمىتوان از عقل صريح، سراغ گرفت. از اين رو نتايج آن با آنچه در وحى به عنوان معارف مطرح مىگردد، تنافى دارد. يعنى در مقام مفهوم، تصور و بحث كلّى ميان عقل و وحى نه تنها تنافى مشاهده نمىشود، بلكه نوعى معاضدت بين ايندو نيز وجود دارد. اما بايد ديد در مصاديق، هر كسى در هر كجا كه مدعى تعقل است آيا آن نتايج، با وحى سازگار است يا خير. به نظر ايشان آنچه در فلسفه آمده است بعضاً تنافىهايى ميان دادههاى وحيانى و نتايج عقلىِ فلسفى وجود دارد.
سيدان: در ابتدا گفتيد مفهوم عقل و وحى كلّى است كه البته نخواستم بگويم كه مفهوم يكى است، بلكه مقصود آنها دو چيز است و در عين حال تطابق وجود دارد.
سبحانى: خير! عرض كردم، عقل و وحى از ديدگاه فلسفه و مكتب تفكيك چه معنايى دارد. آيا چنين جايى كه فلسفه مىگويد، دو تاست يا در آن وحىاى كه فلسفه تعريف مىكند با وحى مورد نظر مكتب تفكيك، مغايرت دارد؟ گفتيم اين مسئله محل بحث نيست.
سيدان: تنها آنچه »مابه الادراك« است مشترك است.
سبحانى: در اينجا از جناب آقاى فيّاضى تقاضا مىشود در نوبت اول، در ١٥ دقيقه، ديدگاه خويش را بيان كنند.
فيّاضى: در ابتدا اظهار خوشوقتى مىكنم از اينكه در محضر يكى از علماى بزرگوار و متقى هستم. اميد است كه تضارب آراء، منجر به افكار متقنترى گردد.
من قصد ندارم در تعريف، اختلاف كنم. لذا عقل؛ يعنى همان نيرويى كه خداوند متعال به انسان عنايت فرموده است و انسان بر اساس آن درك مىكند. اما به دليل ضيق وقت، به طور مستقيم به سراغ فلسفه و نكته چهارم در جمعبندى اخير مىروم كه بيان شد در فلسفه ، مطالبى وجود دارد كه با وحى صريح مخالف است. لكن اين مسئله در دو مقام بايد مورد بحث قرار گيرد.
اعتبار حكم قطعى عقل، در هر حال
اولاً من بر اساس تفكر خويش، اين مطلب را عقل صريح نمىدانم و در عين حال امكان دارد كه وحى، مخالف با آن باشد؛ يعنى در اين نكته با حضرت آقاى سيدان موافقم كه ممكن است در جايى عقل به مطلبى برسد كه مخالف با وحى باشد. به دليل اينكه حكم عقل، حكمى قطعى است و حكم وحى نمىتواند با وجود اين قطعى، قطعى باشد. پس امكان ندارد شخصى با استفاده از مقدمات و شكل يقينى (در ماده و صورت) و استدلال خويش به نتيجهاى برسد كه نهايتاً او را به يقين مىرساند و از طرف ديگر، قرآن يا سنت معتبر يا چيزى را مىفرمايد كه با آن موافق نيست. حال به اين شخص، در اين حالت چه بايد گفت؟ به نظر اين فرد »قطع«، امرى شخصى است و قابل سرايت به فرد ديگرى نيز نيست، مگر آنكه او نيز همين راه را پيموده، صغرى و كبرى، قياس مركب و تمام مقدمات آن را درست مانند وىانجام دهد كه در آن صورت براى وى نيز اين قطع حاصل مىشود. طبعاً اگر اين مسير را بپيمايد جاى بحث نيست.
پس فردى كه اين مسير را طى و استدلال عقلى را اقامه كرده و فلسفه، او را به نتيجهاى يقينى رسانده است، آيا مىتوان گفت حال كه فلسفه، به اينجا ختم شده است، پس يقينى هم در كار نيست؟! خير! چرا كه بالاخره او يقين دارد. از طرف ديگر، وحى خلاف آن سخن مىگويد. اين مسئله، از مواردى است كه طبق سخنان آيت ا.. سيدان بايد وحى، از نظر او تأويل گردد؛ زيرا اگر عقل، حجت و مبناى وحى است نمىتوان در ابتدا بر اساس عقل، وحى را پذيرفت و بعداً كه عقل به چيزى منتهى شد، بگوييم عقل از اعتبار ساقط است. تمام اين مطلب در مورد شخصى است كه تفلسف كرده و به نتيجهاى يقينى رسيده است.
ضرورت تأؤيل ظاهر ادلّه، هنگام تعارض با يقين عقلى
ثانياً بايد ديد از ديدگاه شخصى كه بدون تفلسف، معتقد به تخالف آراء مثلاً ملاصدرا با ظاهر آيات و روايات است، قضيه چگونه است. به عبارت ديگر، مقام دوم مربوط به كسى است كه در بيرون ايستاده و بدون تفلسف، مشاهده مىكند كه آراء و نظريههاى ملاصدرا با كل يا تعدادى از آيات و روايات مخالف است. به اعتقاد ما، وظيفه شرعى اين فرد، نسبت به عملكرد ملاصدرا، حمل بر صحت كردن است؛ زيرا ملاصدرا بدون هيچ گونه غرض ورزى اين مسير را پيموده و بر اساس اين راه براى وى يقين حاصل شده است. لذا چون وى به يقين رسيده است راه منحصر به فرد، براى او چيزى جز تأويل نيست. چون در حالت تخالف بين اين يقين عقلى و آن وحى، كار ديگرى غير از اين نمىتوانسته انجام دهد. در واقع او حجتى ندارد تا ظاهر ظنّىِ قرآن را بر يقين خود مقدم بدارد. اتفاقاً شخص ملاصدرا، به طور صريح در اول بحث »نفس مشاعر« مىفرمايد: »روايات ما، من طرق اصحابنا الاماميه، در حدّ تواتر، بلكه فوق تواتر است كه روح، قبل از بدن وجود داشته است«. وجود تواتر هم بدين معناست كه از نظر سند، جاى هيچگونه بحثى ندارد. اما طبيعى است كه سند تنها يك بخش از اركان حجيّت را تشكيل مىدهد. چون بخش دوم اين است كه اينها ظاهرند ودر هر ظاهرى نيز احتمال خلاف وجود دارد. ملاصدرا با قرائن قطعى (و از جمله اقامه ١٥ برهان با صغرى و كبراى منظم) اثبات كرده است كه محال است روح، قبل از بدن وجود داشته باشد.
پس او در عين آنكه اين سندها را بر روى چشم خود مىگذارد، اما از نظر دلالت روايات، در اين ادلّه، تصرف و اينگونه تأويل مىكند كه مراد روايات از وجود روح قبل از بدن، مرتبه عاليه و حقيقت روح است، نه مرتبه رقيقت و آنچه با بدن، در اتحاد و ارتباط است. اگر ما فرضاً به جاى ملاصدرا بوديم متوجه مىشديم كه او هيچ راه ديگرى غير از اين نداشته وما نيز كه بيرون ايستادهايم هيچ راهى جز پذيرفتن سخن وى نداريم. اين موضوع را مىتوان اينگونه تشبيه كرد كه دو مجتهد درباره يك مسئله، به دو نظر متفاوت دست يافتهاند و هر كدام معتقدند كه نظر شخصى شان صحيح است، اما اگر از هر كدام سؤال شود: حكم خداوند كدام است؟ پاسخ مىدهند: شايد همان حكمى كه مجتهد ديگرى مىگويد. پس هر مجتهد بايد چنين بگويد كه پس از استقراء وسيع و با ادلهاى كه در اختيار داشته به اين نتيجه رسيده است. مجتهد ديگر نيز بدون هيچگونه غرض ورزى همين عمل را انجام داده است، اما هر كدام به يك نتيجه متفاوت رسيدهاند. پس شايد حكم خدا، همان چيزى باشد كه مجتهد ديگر به آن رسيده است. اين، رويه همه فقهاى ماست. هيچ فقيهى نمىتواند بگويد يقيناً هر آنچه مىگويد حكم الله است، بلكه مىتواند بگويد يقيناً اين حجت من و مقلدين من است و اگر به اين نتيجه رسيدهام ديگر نمىتوانم از ديگرى نظر بخواهم؛ چرا كه از اين باب رجوع جاهل به عالم است كه امرى مردود مىباشد.
"ناتوانى عقل" در درك مطلق امور، دليلى بر "ضرورت وحى"
بايد دقت كرد كه فلسفه يك علم نظرى است. چه بسا يك فيلسوف ديگر، در اين رشته، اين راه را قبول نداشته باشد و بگويد استدلالهاى مثلاً جناب آخوند صحيح نيست وچون چنين است، پس عقل در اين مسئله نمىفهمد. مسلماً اين مسئله نيز مورد پذيرش ماست و واقعاً چنين است. در حقيقت، اين استدلال فلاسفه بر ضرورت نبوت نيز مىباشد. يعنى از آنجا كه عقل نمىتواند همه مسائل را درك نمايد، پس وجود پيامبر لازم است. خداوند كه انسان را حكيمانه و براى رسيدن به هدفى كه مدّ نظر داشته آفريده است بايد آنچه را كه عقل انسان از درك آن عاجز است نيز در اختيار وى قرار دهد و البته منظور از وحى نيز همين است. اما در اينجا ممكن است فيلسوف ديگرى همين راه را دنبال كند و نهايتاً به اين نتيجه برسد كه استدلالهاى ملاصدرا صحيح نيست، چرا كه فلسفه، يك علم نظرى و داراى آراء مختلفى است. براى محكوم كردن آراء يك فيلسوف نمىتوان گفت از آنجا كه نظرات وى مخالف آيات قرآن است، پس روش وى نيز محكوم است! بلكه بايد مسيرى را كه او پيموده و به اين نتيجه دست يافته است مورد بررسى قرار داد و خطاهاى آنرا شناخت؛ زيرا اين فيلسوف نيز آيات قرآن را قبول دارد، اما با استدلال به وسيله همان عقلى كه مورد قبول همگان است و حجّت باطنى است به اين نتيجه رسيده است.
لزوم تبيين معنا و محدوده "عقل صريح و غير صريح"
حال جناب آقاى سيدان به اين پرسشها پاسخ دهند كه مرز ميان عقل صريح و غير صريح و منظور از اين دو عقل چيست؟ در حالى كه دو نوع مسائل »بديهى ونظرى« وجود دارد. اگر منظور از عقل صريح، بديهيات است، پس بايد باب تفكر را بست؛ زيرا اگر با تفكر به چيزى رسيديم، اين عقل، غير صريح بوده و فاقد ارزش است و اگر چيز ديگرىاست بفرماييد آن چيست تا ما از آن استفاده كنيم.
ضرورت و هدف "فلسفه اسلامى"
بنابراين، جهت برخورد با آراء گوناگون، علم فلسفه مورد نياز است، گرچه هدف فلسفه، اين نيست. به فرمايش حضرت آيت ا... جوادى آملى آيا علم فقه غير از اين است كه براى فهم شريعت به سراغ آيات و روايات برويم؟ حال آيا حق نداريم براى فهم معارف دين به سراغ كتاب توحيد مرحوم صدوق يا خطبههاى اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه برويم كه مىفرمايد: »مَن حدّه فقد عدّه و من ثنّاه فقد جزّعه«؟ تمامى اينها روابطى است كه بصورت قضيه شرطيّه بيان شده است. آيا استلزام »مقدم نسبت به تاسى« براى آن گفته شده كه آنرا بفهميم يا مثلاً براى صواب، تلاوت كنيم؟ اگر براى فهم است، اين نيز فلسفه، آن هم »فلسفه اسلامى« است كه بايد روى اين موضوعات، تفكر نمود و بدين ترتيب در آنها اشكال، سؤال و پاسخهايى را مطرح كرد.
"حجيّت فلسفه" حتى در صورت تخالف با ظواهر
پس نمىتوان به دليل آنكه آرائى در فلسفه وجود دارد و با صريح قرآن (به فرمايش ايشان) و به ظاهر قرآن و روايات (بنابر عرض بنده) مخالف است حكم كرد كه مخالفت با فلسفه، يك ضرورت است! اين در حالى است كه »ظاهر« نيز حجت است اگر قرينهاى بر خلافش نباشد. و در هر صورت اين امر بايد توسط مجتهد، فحص شود. در هر حال نمىتوان به صرف تخالف آراء فلسفى با اين ظواهر، حكم به مخالفت با فلسفه داد.
غلبه "قطعيّت وحيانى"، بر "قطعيّت عقلانى"
سيدان: با توجه به آنكه بسيارى از آنچه فرموديد و گاهى نقدى بر عرايض بنده بود، همان مطالبى است كه بنده عنوان نمودم، پس نقد آنها بى معناست. گاهى صحبت اين است كه فلان فيلسوف در ارائه چنين نظرى نيّت بدى داشته و مقصّر، ظالم و جانى است! در اين صورت جا دارد، مقدارى از اين مطالب گفته شود و اشكالات ايشان هم وارد است. اما مسلّم اين است كه اين نوع برخورد صحيح نيست كه چون نظر وى اين است و احياناً نيّت او بد يا خوب بوده است، پس چنين و چنان است!
فياضى: اصلاً من اشارهاى به بد يا خوب بودن نيّت كسى نكردم.
سيدان: بحث ما اين نيست كه مثلاً ملاصدرا بد عمل كرده و ما او را محكوم مىكنيم! بلكه در ارتباط با اين مسائل، نكته مهم اين است كه هر كسى به كار كردن در حوزه وحى - كه مورد قبول شما نيز هست - اهتمام كند، آنچنان نتيجهاى مىگيرد كه از استدلالهاى معمول عقلانى، قطعيّتى اين چنين، براى او حاصل نمىشود. اين مطلب را هم تأكيد كردم، چنانچه كسى از عقل، مطلبى را فهميد و به آن يقين كرد، حتماً نمىتوان نسبت به يقينى كه او كرده است، ترديدى را جايز دانست. يعنى در ارتباط با اينكه كسى با ادلّه عقلانى در مسيرى حركت نموده و در آن مسير به يقين رسيده است، نمىتوان گفت از آنجا كه يقين شما با ظواهر آيات ( يا به تعبير بعضى، نصوص آيات) مخالف است، پس از يقينت دست بردار! ابداً نمىتوان چنين سخنى گفت، بلكه همچنان كه خودتان فرموديد اگر بخواهيم او از نظرش دست بردارد، بايستى استدلالها و مقدماتى را كه در آن سير كرده و به عنوان مسائل عقلى براى خودش مطرح گرديده و بر اساس آن به جايى رسيده است، مورد نقد يا بررسى قرار دهيم كه خوشبختانه چنين مطلبى، مورد تأييد شما نيز بود. بله ممكن است كسى اين مسير را طى نكرده و در نتيجه از آيات و روايات، استنباط ديگرى داشته باشد. سخن ما اين است. در جلسهاى به عنوان شوخى گفتم هنر ما اين است كه از نظر عقلى، بحث را بررسى كنيم و استدلالهايى كه به عنوان ادّله عقليّه قطعيّه گفته شده است، اگر خلاف وحى است بايد آن را از نظر عقلى هم مخدوش بدانيم، نه اينكه صرفاً به خاطر اينكه آيهاى از قرآن (كه به نظر من متن صريح است) چون خلاف آن سخن گفته ايد گرچه مسير عقلى را هم پيمودهايد هم چنان بايد از نظر خود دست برداريد! قطعاً اين سخن بسيار كودكانه است. از اين رو اولاً چنانچه فردى در مسائل وحيانى، دقت و تدبّر نمايد آنچنان به صراحت، مطالب براى او روشن مىشود كه استدلالهاى قبلى متبادر به ذهن وى كه آنها را عقلى و قطعى مىدانست اين ويژگىها را نخواهد داشت. از طرف ديگر او از همان ابتدا، در مسيرى قرار مىگيرد كه ديگر چنان برداشتى از آن استدلالها نخواهد كرد. مثلاً در بحث معاد، شما بفرماييد كدام بخش از آيات، ظواهر محسوب مىشود: » و ضرب لنا مثلاً و نسى خلقه قال من يحيى العظام و هى رميم« چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند. در اين آيه خداوند مىتوانست به صراحت چنين بفرمايد كه: »پيغمبر ما! به اين فرد بگو غصه نخور ما استخوانها را زنده نمىكنيم. چون بدن او تمام شد و رفت«! مسلماً اين سخن درست نيست. چون سپس مىفرمايد: »قل يحييها الذى انشأها اول مرّة« يا در جاى ديگرى مىفرمايد: »لا اُقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالنّفس اللّوّامه أيحسب الانسان أن لن نجمع عظامه«؛ پس چيزى وجود داشته كه متفرق گرديده است و حالا مىتوان آن را جمع كرد. و اين با صورت مثالى سازگار نيست. اين قبيل مطالب آنچنان عميق است كه هر كدام نيازمند بحث مستقلى است و به صورت گذرا نمىتوان به نتيجهاى دست يافت.
وجود "اختلاف آراء فلسفى" دليلى بر نبود قطعيّت عقلى
سخن ما اين است كه اولاً چنانچه فردى در وحىاى كه پذيرفته است تدبر نمايد، غالب مسائل چنان به وضوح و صراحت قابل فهم است كه چيزهايى كه در نظر خودش به صورت استدلال عقلى است نمىتواند حالت قطعيت را اين چنين براى او ايجاد كند. بله، اگر كسى اين كار را نكرده، اما از ابتدا در مسير عقلى گام برداشته، در مسائل عقلى - همانگونه كه جنابعالى نيز فرموديد - ممكن است فيلسوف ديگرى نيز در آن خدشه وارد كند. ما و شمايى كه فرد ثالث هستيم و مىبينيم اين فيلسوف بر معنايى ادّعاى قطعيت كرده است، اما فيلسوف ديگرى، همان ادلهاى را كه به عنوان قطع، اعلام شده است درست نمىداند، طبعاً مىتوان نتيجه گرفت كه اصل مطلب، از بداهت و قطعيت برخوردار نبوده است، چرا كه اين فيلسوف چنان مىگويد و فيلسوف ديگر همان را رد مىكند. لااقل بايد توجه داشت كه مطالب از اين قرار است.
لزوم بحث از وجود "ادله قطعى" بعنوان ما بازاء نصوص
اكنون سؤال اين است كه در مقام بحث با كسى كه عقل را به معناى »ما به الادراك« حجّت مىداند آيا مىتوان ادعا كرد ادله قطعى و صريحى وجود دارد كه مىتواند ما را از تمسك به نصوص، بى نياز كند يا اصلاً چنين چيزى نداريم؟ اين مسئله نياز به بحث دارد و با گفتن من كه چنين است و سخن ديگرى كه چنين نيست تمام نمىشود. در غير اين صورت بنده مجدداً ادعاى خويش را تكرار مىكنم. هنر ما اين است كه بحث عقلى را انجام داده وآنرا مخدوش كردهايم و با توجه به انجام اين كار به صراحت، از آيات و رواياتى كه در دست ماست حفاظت نمودهايم. پس نمىتوان چشم خود را بست و به جمعى كه مسائل عقلى را بحث كرده و به قطعيت رسيدهاند گفت: چون آيه به نظر من در اين معنا صريح است، پس شما بى دليل، چنين سخنى مىگوييد. اين كار هرگز درست نيست.
فيّاضى: شما فلسفه را قبول داريد، اما با آن درگير نيستيد منتها بايد تفلسف داشت. اما در فلسفه ممكن است نظر اين فرد با نظر ملاصدرا فرق كند كه البته بلااشكال است.
نقش "عقل" در اثبات اصل و وحى
سيدان: ١٠ سال پيش فردى از قم به من گفت: شما خودت فيلسوف هستيد؟! گفتم هر چه مىخواهى اسمش را بگذار. سخن در اين است كه ما با يكديگر، تنها بحث صغروى داريم نه كبروى. چه اينكه در كليات و كبرويات مسائل، سالها قبل از من سؤال مىشد كه: »گاهى گفته مىشود با اينكه وحى را حكم عقل پذيرفته و به آن رسيده ايم چگونه مىتوان براى كشف معارف، عقل را ناديده گرفت و آنچه به وسيله عقل حجت شده است، ميزان و ملاك قرار گيرد و لزوماً خود عقل نيز كنار زده شود«.
در جواب اين سؤال مطالبى در آنجا ذكر شد كه موردى براى اين سؤال باقى نمىگذارد. با اين حال براى روشن شدن جواب، مطالب زير يادآورى مىشود:
بديهى است مطالبى كه عقل به روشنى آنها را مىفهمد و مورد قبول عموم عقلاء است، مسائلى محدود و انگشت شمار است و بسيارى از مسائل از شعاع نور عقل ايشان بدور و آنچه براى عموم آنها روشن و از مدركات اوليه است ( مانند اينكه معلول بدون علت ممكن نيست؛ اجتماع ضدّين يا نقيضين محال است؛ زهد تصوف باطل است؛ محيط، اكبر از محاط است و ...) اينها تغييرناپذير و هرگز از وحى گرفته نمىشوند. بلكه وحى به اين مطالب روشن عقلانى، ثابت شده و متّكى است. از اين رو اولاً هيچ گاه چنين درك روشن عقلانى كنار زده نمىشود و ثانياً آنچه بر اساس اين حقايق روشن، متكى است مورد قبول نيز قرار مىگيرد.
ضرورت بحث عقلى و نقلى از مصاديق و صغرويات
بنابراين اگر بنا باشد كه يك بحث مفيد و جدّى صورت بگيرد بايد از اين مناقشات مختصر در ارتباط با عبارات و مسائل بگذريم. چيزى كه از ابتدا گفتم و بر آن اصرار دارم اين است كه عقل، با وحى منطبق است و اين عقل است كه سند و حجت و داراى عصمت مىباشد. سخن ما اين است كه بايد در آنچه آقايان ادعا كردهاند و در يك بحث عقلى به اين نتيجه رسيدهاند كه اين قبيل آيات را بايد توجيه نمايند وارد بحث شويم. يعنى مباحثى مانند »سنخيّت و عينيّت و تباين بين خالق و مخلوق و خلقت« يا »علم و اراده و فاعليت حضرت حق« يا »جبر و اختيار و ...« را مىتوان انتخاب كرد و شخصاً حاضرم به همه اين مسائل پاسخ دهم. تمامى اينها گذشته از همه كلياتى است كه مورد توافق است؛ زيرا بحثى درباره كليات نيست. درعين حال شأن عقل، در جايگاه خود محفوظ است و هر گاه كه از طريق عقل به قطع مىرسيم امكان ندارد بگوييم: در حالى كه قاطع هستى بايد از قطعت دست بردارى. البته براى يافتن چگونگى يك مسئله و طريق دست يافتن به يك نتيجه مىتوان در ابتدا تنها به يكى از مباحث پرداخت تا شيوه بحث و رسيدن به يك استنتاج، روشنتر شود و الّا گفتگو درباره كلّيات مورد توافق، سودمند نيست. بنده شخصاً زمانى كه يك سطر از »توحيد صدوق« را تدريس مىكردم، بى مبالغه ١٥ روز طول كشيد. يعنى با توجه به همه اين مسائل عقلى، خواهيد گفت كه تو يك فيلسوف هستى. از اين رو هيچ اشكالى ندارد كه اين را تأويل كنيم. حرف ما اين است كه در اينها تعقل و تدبّر شود. اما بايد در يك مسئله وارد شد و آن را از جهات مختلف عقلى و نقلى بررسى نمود تا به نتيجهاى رسيد. چنانچه مايليد به يك نتيجه درست دست يابيد بايد از اين كليات كذايى صرف نظر كنيد و وارد بحث مصداقى شويد.
سبحانى: مىتوان پس از بحث از »كليات« كه آيا در اين زمينه، اختلافى هست يا خير، به بحث مصاديق نيز پرداخت كه اين كار در جاى خود نيز مناسب است.
ادامه دارد...