پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦
سر گل شعر پس از انقلاب
میراحسان احمد
گاه مرگ يك هنرمند، بيشتر از زندگى او مىتواند سرچشمه پرسش و آگاهى باشد. متأسفانه در ايران چنين سنت تأويل و تفسير عميق و مستمرى پا بر جا نيست، لذا ما يا در انبوهى از احساسات و عواطف غرق مىشويم، يا با خشم و غيظ به كارنامه هنرمندى مىنگريم.
مرگ قيصر امين پور در مطبوعات ايران بازتاب وسيعى يافته است. اما در نوع اظهار نظرها و سوگنامهها كه نوشتنشان طبيعى است، به متنى كه بيانگر بررسى عميقتر موقعيت قيصر امين پور باشد، بر نخوردهايم. واقعاً به قيصر امين پور و شعر و جايگاه هنرىاش چگونه بايد نگريست؟ با غلو و بزرگنمايى يا با كوچك شمردن شعر و نقش شعر در تجربه شعر بعد از انقلاب؟ تحت تأثير سياست؟ يادها از واقعيتهاى اجتماعى و ارجاعى كه در اصل ريشه بسيارى از واكنشهاى قيصر بوده است؟
بگذاريد جسارت سخنِ بىپرده و صريح را از دست ندهيم، اجازه دهيد آزاد انديشى را مراعات كنيم. از شما تمنا مىكنم با فرمولهاى پيش پا افتاده سياست زده به قلمرو تفكر و انديشه ننگريد و نخواهيد نوشتهها، شعرها، مقالهها و فيلمها، تحت قواعد جزم و از پيش طراحى شده يك برداشت و تنها يك برداشت نوشته شوند وگرنه آنها را طرد كنيم، اين شيوه هزار بار امتحان شده و هزار بار شكست خورده است. خواهش مىكنم كه آنچه كه معناى اين جملات و عبارات است، همان مورد توجه قرار گيرد و بار اضافى بر كول نحيف نوشته سوار شود. من نمىگويم از ارزشها دست برداريم. من نمىگويم چشم به محتواى مطالب و آثار ببنديم. من نمىگويم بر سياست هر چه پيش آمد خوش آمد متوسل شويم، اين البته هرگز ممكن نبوده است. هر گروه و دسته و حزب و جريانى قواعد و اصولى دارد، اما فرق است بين يك برداشت مستبدانه پر از حس غيظ و سلطهطلبى بر تفكر و نفى آزادى انديشيدن و تفاوت با نگرشى كه تنوع و اختلاف را به رسميت مىشناسد و آن را حذف نمىكند.
×××
واقعيت آن است كه قيصر امين پور براى پارهاى از اصول گرايان، شاعر مطلوبى نبوده است. گويى او وفادار نمانده و به مواضع ترديدآميز در غلتيده و پس چون فرزندى بد خلق و سركش و رها شده، ديگر جز به اكراه نامش را نبايد آورد.
واقعيت دوم آن است كه لااقل جنبههايى از اين برداشت نادرست نبوده است. قيصر امين پور در واقع، فرزند انقلاب و دفاع مقدس، اما فرزندى بإ؛ نگرش مستقل و گاه نقاد بوده است. اما پرسش من آن است كه آيا شاعر حق اعتراض ندارد. امين پور به چه اعتراض داشت؟
حقيقت آن است كه مسلمانان روشنفكر و آشنا به مدرنيسم، تحت تأثير نگرشهاى عصر جديد، همواره دچار نقدى بودهاند كه با نگرشهاى سنتگرا تضاد داشته است. شريعتى و هواداران و شاگردان مستقيم و غير مستقيم او و نيز طرفداران افرادى، چون دكتر سروش و ديگران همواره آثارشان با نقد پارهاى از باورها و كنشهاى سنت گراى شريعت مداران توأم بوده است. اينكه در طيف بزرگ تفكر از منتهىاليه چپ تا منتهىاليه راست، خط ميانه و معتدل و مستقيم كدام است هميشه آسان نبوده است. البته در هر عصرى، تفكرى، شخصيتى ورهبرى، رخ مىنماياند كه تفسير او، نقطه تعادل است. بى ترديد اعتبار امام خمينى (روحى له الفداء) براى بيان نقطه تعادل، اعتبارى پايا و شاياتر از هر اعتبارى بوده است. و لااقل دو گروه ،يعنى اصول گرايان و اصلاح طلبان ايشان را زبان معيار قرار دادهاند.
با اين مقدمه مىخواهم بپرسم كسانى، چون قيصر امين پور، حتى اگر درسركشىها يا سرخوردگىهاشان راهى كُند و تند پيموده باشند، خواستشان براى حفظ ارزشهاى معتدل چه بود و چه چيز آنان را بر مىآشفت؟ هنرمند، شاخك حسى جامعه است و بايد به حساسيت او توجه كرد. چه بسا حساسيت زود هنگام هنر، زنگ خطر يك انحراف واقعى را به صدا در آورد.
×××
وقتى از عمر انقلاب مىگذرد و نظام بورو كراتيك قدرت مىكوشد، انقلاب را به قاعده در آورد، اتفاقهايى مىافتد كه به مذاق هنرمندان حساس خوش نمىآيد، گاه آنان حق دارند و گاه حق ندارند من مىخواهم بى پرده درباره آنچه كه بيانگر حقانيت يك نقد توأم با حساسيت است حرف بزنم.
اشكال و اعتراض پارهاى از روشنفكران و شاعران و هنرمندان مسلمان علاقمند به امام (ره) و انقلاب آن است كه روز به روز بيشتر امكان گفت و گو و شنيدن سخن نقادانه محدودتر شده و در عوض روز بروز بيشتر از موازين ارزشهاى مناسب امام (ره) فاصله مىگيريم و ديدگاههايى بر ما غالب مىشود كه ربطى به برداشت امام از مردم، سياست، حكومت، و نهادهاى مدنى و عدالت و آزادى و حقوق فردى و تقوا و...ندارد.
اين اعتراض، در حد اعتراضى انتزاعى باقى نمىماند، شاعرانى كه شعر انقلاب را سروردهاند، و تپش كلماتشان سينه رزمندگان انقلاب را جوشان و خروشان به پيش برده، بعد از پايان جنگ، درگير پرسش قدرت بودهاند، اين مهمترين پرسش كسانى، چون قيصر امين پور بود.
درك از قدرت، جايگاه قدرت، حقوق قدرت در ارتباط با درك از مردم، جايگاه مردم و حقوق مردم و رابطه متقابلشان از منظر شيعى و علوى و بحث عدالت و آزادى توأمان به دغدغه پايانناپذير شاعران حساسى بوده است كه مىانديشند گاه برداشتهايى متحجر كه فرسنگها از برداشت امام(ره) فاصله دارد بر ما غلبه مىكند؛ يعنى همان گونه كه استكبار و عدالت سوزى مورد اعتراضشان بود اين بار تحجر و نفى حقوق مردم حساسيتشان را بر مىانگيخت و برانگيختن اين حساسيت اتفاقى نبوده است. امام خمينى و به تبع آن رهبر الهى، رهبر معظم انقلاب بارها برتعادل، خصوصاً گرايشات مختلف و ضرورت گفت و گو و نقد و نفى يك جانبه گرايى و ضرورت آزاد انديشى سخن راندهاند. اما همواره واقعيت نيروى سهمگينترى در خود دارد. بوروكراتيسم جانشين كنش آزاد انقلابى مىشود، اندك اندك باور به مردم وحقوقشان و شيعه شمردن شان محو مىشود و در عوض نگرشى بى باور به مردم كه آنان را مشتى فاقد فهم و خرد مىداند، جايگزين مىگردد كه متعلق به مديران غير انقلابى است كه قدرت، سر مست شان مىكند و طعمه يك اشرافيگرى تازه به دوران رسيده مىشوند. بحثهاى كج و معوج و تفكرات ناهموار و شاذ كه سعى مىكند پشت راديكاليسم اصول گرا خود را نهان سازد و با انديشه شفاف و روشن و دلپذير و فطرى امام خمينى(ره) فرسنگها فاصله دارد، سر بر مىآورد و شاعران حساس را مأيوس و عصبانى مىكند.
آنان گاه در محافل شان حسّ نفرت از مردم را در چشمان و صحبت مديرانى تشخيص مىدهند كه كارشان در برابر خطاى مشروطه طلبان به دفاع از قاجار ختم مىشود!
اجازه دهيد بگويم: شاعر و هنرمندى كه در مىيابد كسانى، ديدگاه شان قائل به تفكيك جنبش انقلابى منبعث از متن باورهاى شيعى براى نفى استعمار و بىلياقتى حكام ستمگر قاجارى و امثالهم و وابستگى و فساد پهلوى و انواع انحرافات ايدئولوژيك و نوكرى استعمارى نيست و پشيزى براى عهدالهى، حركت جمهور مردم براى كسب آزادى و استقلال و پيشرفت احترام قائل نيستند و مردم را مشتى حيوان مىپندارند كه هر روز به رنگى در مىآيند و نمىدانند اگر رهبران الهى ظاهر شوند و افراد متعهد به وظيفهشان عمل كنند، مردم به دنبال اغواگران منحط نمىروند و تلاش مردم براى كسب عدالت و جست و جوى رهبرى مناسب در طى تاريخ به معناى آن نيست كه آنها جملگى موجوداتى بى ارزشاند. وقتى شاعرى با اين ديدگاههاى يك اشرافيت تقلبى و تازه بدوران رسيده و روش استبدادى و يا نظامىگرى و عدم پايبندى به پيمانهاى امام و مردم براى بسط نهادهاى مدنى و بسط حقوق مردم بر مىخورد طبيعى است كه كلافه و خشمگين شود و دهان به نقد و هشدار بگشايد. چه رژيمهاى انقلابى با در غلتيدن به نظامىگرى از كف رفتهاند. به جاى رشد مردم و رشد نهادهاى مردمى و مشاركت مردم در كار حكومت و پذيرش آزادى، تعقل ورزى و تمرين آزادى، به شيوهاى مستبدانه و بوروكراتيك كارها را پيش بردن البته سبب اعتراض آزاد انديشان مسلمان و روشنفكران مسلمان مىشود (و نه شبه روشنفكرى دست به دهان غرب و شرق كه عقده پيروى از آنان سراپايشان را انباشته و از خود رأى مستقلى ندارند.)
اكنون كه به اندازه كافى به علل برانگيخته شدن حساسيت شاعرانى، چون قيصر امين پور اشاره كردم، حال مىخواهم با نگرشى چپ روانه كه محصول شبه روشنفكرى غرب زده است و از سمت چپ بر كسانى چون مرحوم امين پور مىتازد مرزبندى نمايم.
واقعيت آن است كه داورى شعر قيصر امين پور چه فراوان منجر به نفى ارزش احساسات او مىشود. داورى شعر، گاه قربانى اداراك انتزاعى، گاه يك سويه و گاه سليقهاى يا ايدئولوژيك مىشود. شعر قيصر امين پور، از جمله اشعارى است كه به شدت مىتواند از اين عوامل آسيب ببيند و دركى غلوآميز يا نا دادگرانه بر شعرش سايه افكند.
به نظر من شعر قيصر امين پور را بايد نخست در جايگاهش قرار داد و بدون افزون و كاست و توقعات بيجا آن را در بستر زمانهاى سنجيد كه زهدان پرورش آن بوده است. اين شعر مهترين ارزشاش را در بازتاب شعرى دفاع مقدس مىيابد. پس شعر قيصر امين پور را چگونه مىتوان داورى كرد؟ به ويژه در فضاى از كف رفتن شاعر و غليان احساسات، اين داورى بسيار دشوار خواهد بود. كسانى به داورى مطلق انگار با قواعد و احكام استوار و صلب علاقمندند. من اعتقادى به اين قضاوت، به ويژه در قلمرو متون هنرى ندارم. بديهى است كه چنين سخنى به معنى ناممكنى داورى نسبى و فردى نيست. پيداست كه كلاً مثلاً يك فرد اهل شعر و شناخت شعر و آگاه به جزئيات و ارزشها و سبكها و شعرهاى گوناگون و قادر به ورود به ساحت قضاوت و ياداشتها و اطلاعات و قدرت ذهنى و معرفت و ذوق و توان سنجش عالمانه با خواننده معمولى و يا اتفاقى شعر، داورى يكسانى ندارند و ارزش داورى فرد متخصص همانند فرد عادى نيست. با اين وصف كم نبودند افراد اهل مطالعه شعر كه به سبب جهان بينى و ايدئولوژى، سليقه شخصى و ذائقه سبكى و غيره به عنوان مثال شعر حافظ را دوست نداشتهاند، ولى بسيارى از مردم عادى قادر به تشخيص زيبايىهاى آن اشعار با ذوقى سالمتر بودهاند.
به هر حال شعر قيصر امين پور هم از همه ويژگىها و آسيبهاى رايج داورى شعر به دور نيست و چرب ايدئولوژىها، رقابتها و سليقهها در قضاوت شعر او اثر نهاد.
از نظر من اگر نسبتى بين زندگى، دوران و شعر، وجود دارد، بدون ترديد شعر دوران دفاع مقدس - با همه محتواى حسّى و عاطفى و تصويرى و زبان و كلمات خاصاش، بدون شعر قيصر امين پور، دچار خلأيى پر نشدنى شمرده مىشود.
قيصر امين پور در حلقه شاعران شعر دفاع مقدس و تا آنجا كه به تجربه نو و جوان مربوط است، از درخشانترين چهرههاى تأثيرگذار اين گونه شعربوده است. اينكه قيصر امين پور شاعر محبوب من نيست و از نظر من او در رده شاعران پس »م. سرشك« و پيرو شيوه اوست كه خود آن شاعر در رده چندم شعر نيمايى حضور دارد، هيچ از احترام نسبت به استاد و شاگرد هر دو نمىكاهد.
و نيز هدف من از اين نوشته، بررسى استتيك شعر قيصر امين پور نيست كه آن را يك بار به انجام رساندهام و در اينجا تنها و تنها مىخواهم به يك شبهه درباره شعر امين پور پاسخ گويم و آن اتهام نثر منظوم، به سبب شيوه شاعرى او؛ يعنى عدم تمايل به بحرانى كردن زبان و اتخاذ روش پيروى از ميراث زبان نيمايى است پس مىكوشم همه راهها را مقدمتاً سر كنم كه مايه نفوذ اين سوء تفاهم است.
نقدها و آدمهاى منتقدى هستند كه پيش از برخورد به متن، تصميم شان را گرفتهاند. متن در اينجا مىتواند يك شعر، يك كتاب شعر، يا متن هنرى شعرهاى يك شاعر تا اكنون، سرايش او باشد. براى شاعرانى كه مىميرند البته نقطه مرگ، نقطه جاودانه كنون شعرشان است.
گرگ به شاعر مظلوميت مىبخشد و هر چه به نقطه مرگ يك شاعر نزديكتر باشيم، همدردى، گفتار عاطفى و حسّى و حجب و حيا و ستايش وزن بيشترى در داورى شعر به خود مىگيرد.
همان طور كه گفتم درباره قيصر امين پور، زمانى نه چندان دور پيش از مرگش، در سلسله درسهاى »پوئنيك نو و بازخوانىهاى نيمايى«، در دانشگاه تهران به تفصيل سخن گفتم. از آنجا كه نوشتههاى پس از لحظه مرگ شاعر، سنتى است كه با روح من سازگارى ندارد، در تمام مدت كه دوستداران قيصر و كسانى كه شعرش را دوست نداشتند و حال بنا به سنت نيك گويى پشت سر مرده، او را ارج مىنهادند، از شعرش سخن مىگفتند، لب از صحبت فروبستم.
اما اينك زمانى سپرى شده و حمله به ميراث شاعر در گرفته است. بنابراين رها از موانع اخلاقى، مىتوان داورى بى مجادله خود را باز گفت.
×××
عادت داريم كه اهميت و حقانيت سخن خود را با بخشيدن فرمى پيامبرانه به گفتار و لحنى قطعيتآميز و حتى پيشگويانه و ابدى به آن، مسجّل كنيم. اين است كه مثلاً مىنويسيم: هر نوع نقد و اظهار نظر بر مجموعه آثار شاعر يا نويسندهاى زنده بىگمان نا تمام خواهد بود و نمىتواند محكى براى سنجش كلى آثار و باشد. هميشه اين احتمال وجود دارد كه در زمانى كوتاه چرخشى در نگاه و نوشتار هر كس رخ دهد و نويسنده به نوشتن متنى دست بزند كه كل فرضيات و نظرات منتقد را دگرگون سازد... تنها سخن غير دقيق، بزرگنمايى، چيزى پوچ و بى بنياد بنا نهادن تا به توهم سخن نو، دامن زنيم و مشكلاتى از اين دست است كه سبب اين گونه هياهو پيرامون مسايلى مىشود كه با اندكى دقت به قدر كافى واضح و به دور از هر معمايى است. به همين بهانه جويى فوق الذكر توجه كند تا ببينيد چقدر بديهيات و اين همان گويى و سخن مبتنى بر خلط بحث، باعث استفاده فراوان از كلمات بيهوده شده است. بايد پرسيد چرا هر نوع نقد و اظهار نظرى بر مجموعه آثار شاعر مىزند، بى گمان ناتمام خواهد بود و نمىتواند محكى براى سنجش كلى آثارش باشد؟ وقتى ما بر مجموعه آثار شاملو مثلاً تا زمان انتشار »ابراهيم در آتش« مطلبى مىنويسيم، اين نوشته، تا اين زمان، حاوى سنجش كلى و تمام خواهد بود. كدام عقل معيوبى انتظار دارد فرضاً در سال ١٣٥٦ داورى شعر شاملو صحت خود و تماميت و كليتش را تا شعرهاى آفريده نشده سالهاى پديد نيامده و آخر عمرش حفظ كند؟
نقطه بدتر آنجاست كه هيچ درك روشنى از سنجش كلى و مفهوم اظهار نظر تمام، ارائه نمىشود. فرضاً شاعرى مرده است، يا نقد و نظر بر مجموعه آثار شاعر مرده بىگمان تمام خواهد بود!!! و محكى براى سنجش كلى و تمام آثار وجود دارد؟ و تمام به چه معنى به معناى آن كه تمام آثارش به سنجش در مىآيد؟ اما هر بار هر سنجشى ذاتاً حتى در اين لحظه پس از مرگ، سنجشى نا تمام و فاقد جامعيت، تماميت و كليت مطلق خواهد بود. آنچه در دركى سطحى به نام نقد و اظهار نظر بى گمان تمام!!! و... سنجش كلى معرفتى مىشود، در واقع بررسى نسبى منتقدى است كه به اندازه حافظه، ذهن، دانش، قدرت نقد، مهارت و خلاقيت و هوش و بينش و الهام و جهشهاى باطنى و فكرهايش قادر است بر آن آثار اشراف داشته باشد و حتى اگر در لحظه نقد دوباره همه آثار شاعر را باز خواند، باز هم ترديدى نيست هميشه بسا چيزها وجود دارد كه بنا به اندازه غير مطلق هوش و حافظه و قدرت فكرى و شناختاش از قلم مىافتد و هيچ سخنى از نقد تمام بر تمام آثار شاعر در ميان نمىتواند باشد.
ژورناليسم، سخن سطحى و غير دقيق را رواج مىدهد. آيا اظهار نظرهاى غير دقيق بر ما مىبارد و داورىهاى غير دقيق، همچون كشف و دانايى قطعى ظاهر مىشود. هميشه بايد با اين شيوه مطلق نگرانه و پيامبر وار كه در حقيقت منشى دجالى است مقابله كرد.
حال مىتوان گفت در همه آسيبها، آسيبى هم وجود دارد كه محصول همان تصميمگيرى براساس هر عامل فرا متنى در داورى شعر يك شاعر مرده است. مرگ، نقطه پايان بر كل نوشتههاى شاعر مىگذارد و او خود نيست كه جواب گويد و منتقد فرصت جو زمان را براى حمله به ميراث شاعر مناسب مىبيند و... بله، درست اينجاست كه همه شگردها و سفسطهها گرد هم مىآيند تا اين حمله، منطقى و كار آمد جلوه كند.
×××
پس از مرگ قيصر امين پور، ستايشهاى مجامله و تعارفآميز فراوانى شنيده شده و در كنارش نيز حمله بى بنياد و سستى كه علاقمند به نظر مىرسيد كه بى رحمانه جلوه كند و با تفاخر به اين بى رحمى مايلم هم آن تعارفات وهم اين حمله به ميراث شاعر را مورد نقد قرار دهم.
درباره تعارفات، سخن پيچيده نيست. ما عادت به تعارف و سخن گزاف درباره مردگان داريم.
حقيقت آن است كه امين پور در آسمان شعر نوى ايران از زمان نيما تا به امروز، يك شاعر، با جايگاهى در وسط است، جايى پشت سر شفيعى كدكنى كه خود شاعر متوسطى است و امين پور حتى از او هم بس عقبتر نشسته است و شايد بتوان گفت: اميد و جانشينى براى» م. سرشك« مىتوانست به شمار آيد.
اما همه اين واقعيات، هيچ صدمهاى به جايگاه شعرى قيصر امين پور در شعر نوى پس از انقلاب اسلامى و در حلقه شاعران مسلمان وارد نمىآورد. او بى ترديد سر گل شاعران مسلمان پس از انقلاب، در كنار يا پشت سر حسن حسينى است و البته همواره قرارها و قواعد دگم و صلبى وجود دارد كه همچون آيات آسمانى نازل مىشود. و محصول اذهان بستهاى است كه مايلند جهان تنها و تنها از شيوه آنها تبعيت كند. همان گونه كه گفتم لحن پيامبرانه و قطعى، احكام دلخواه در اين موارد بيش از آن كه جدى گرفته شود، مايه شوخى است. مثلاً اين نكته كه هر نوع ستايش ديگرى پس از مرگ شاعر به معناى آن خواهد بود كه ستايشگر القاء نمايد، موفق به درك محضر شاعر شده است!! و اين در واقع تجليل از »خود« است و تنها به كار خود نويسنده ستايش نامه مىآيد! اين احكام جزء به را بسيارى وقتها تنها يك پرسش ساده از هم فرو مىپاشد. مثلاً در اين مورد مىتوان پرسيد: اگر شاعرى نامورتر از شاعر از دست رفته به گريم او بپردازد چه؟!! آن حكم قطعى در اينجا به چه كار مىآيد، جز مضحكه؟
يا آنكه قيصر امين پور بيش از هر چيز شاعر بود و اثبات آن هم به اين صورت است و شاعر بودناش به اين معناست كه قبل از شعر گفتن به دنبال مال و منال نبود و پست و مقامى به دست نياورد و شعر را خرج مدح و ثناى كسى نكرد (م)؛ البته از منظرى، اين ويژگى، مىتواند خصوصيات اخلاقى شايستهاى ارزيابى شود. اما اينها چه ربطى به شعر و شاعر بودن و شاعر نبودن دارد؟ داورى استتيكى و ارزش شعرى يك متن چه ربطى به آن دارد كه از طريق آن كسى به مال و منال دست يافته يا نيافته است؟ يا شعر در مدح و ثناى كسى كه دوستش داشته يا نداشته سرود يا نسروده است؟
اين معيارها آدمها را به ياد مقياسهاى پيش پا افتاده دانشجويان دهه پنجاه در يك جوّ راديكال سياسى مىاندازد كه به هر حال همان گونه كه داورى مضمونى و سبب انقلابى گرى متنى آن را به شعر بدل نمىكند، حواشى نام برده شده هم ربطى به شعرنبودن شعرى كه واجد شعله و گرماى تجربه درونى غنى و درخشش تأسيس يك حس بديع در زبانى يكّه است، نخواهد داشت. بديهى است آدمى با قد و اندازه سياست و سياست بازى و يا انقلابى گرى و يا انقلابى بودن واقعى و چالش با قدرت و شيفته ايدئولوژىاى، دارد. اندازه و متر شاعرى و نا شاعرى را واژگونه معرفى مىنمايد. به هر حال قيصر امين پور اتفاقاً مدايح و ستايشهايى دقيقاً براى افرادى در رأس حكومت دارد و اگر او شاعربود اين مدايح هم جزئى از شاعرى او و امر خصوصى اوست و ربطى به تعيين تكليف بوسيله هيچ كس ندارد، نه در زنده بودناش و نه در مرگش.
شاعران، كسانى را گرامى مىدارند كه آن افراد مىتوانند معشوق، دوست، يك رهبر مذهبى يا يك انقلابى و يك هنرمند و هر آدم مرده و زندهاى باشند و اين ستايش و گراميداشت هرگز به معناى حرمت ننهادن به شعر نيست؛ زيرا شعر چه سرود، دوست داشتنهاى شاعر نيست و شاعر حق دارد چون هر انسانى كسانى را از مردگان يا زندگان دوست بدارد و چون هر چيز دوست داشتنى كه شايسته سرود است آنها را به شعر در آورد. شايد شاملو در پايان عمر، مستى اباطيل به نام شعر نوشته باشد؛ كه اينها ربطى به قوت شعرهاى مثلا دهه چهل و پنجاه او ندارد؟
البته مىتوان درباره مدايح دروغ، مدح و ثناى آن كسانى كه شاعر دوستشان ندارد و براى صلهاى شعر نثارشان مىكند، سخن گفت. من نمىدانم تا كجا همه آن شاعران بزرگ ما از رودكى تا نظامى و فردوسى و حافظ و سعدى تا امروزيان (معاصر) شعرى كه براى حكام و اهل قدرت سرودهاند راست يا دورغ بوده است. كسانى كه از علم غيب با خبرند، حتماً به قطع و يقين مىدانند كه مثلا ستايش و مدح خواجه قوام الدين بوسيله حافظ دروغ بوده!! و به همين سبب مديحه سرايى او شاعر نبوده است و آن مؤثرترين درخشان و تابندهترين غزليات به دستور اين حضرات بايد محصول نا شاعرى و نا شعر قلمداد شود! نكته جالب توجه آن است كه درست همين برداشتهاى التقاطى و افراطى كه هر كجا تمايل به افاضات انقلابى مىيابد از كيسه ماركس و لنين خرج مىكند و بدون توجه به موزونى و ارتباط عناصر گوناگون يك جهان بينى رطب و يابس به هم مىبافد، ناگهان از ياد مىبرد كه لازمه برداشت ماركسى از هنر اهميت داشتن مضمون است و نه صرفاً فرم و زبان شعر، و مضمون، هسته محتواى يك اثر هنرى است و محتوا در برداشت ماركسى مقدم بر فرم قرار دارد. (من درباره صحت و عدم صحت اين نظريه سخن نمىگويم) پس در حالى كه موضعى دگم درباره مديحه كه امرى مضمونى در شعر است مىگيرد و در نتيجه عملاً نشان مىدهد كه برايش مضمون شعر برتر از هر چيز ديگر است، يك پاراگراف بعد از اين ايده سخن به ميان مىآورد كه حاله اصلى هر شاعرى زبان است و شاعر بزرگ آن كسى است كه زبان عصر خود را در شعرش بحرانى مىكند... و نبوغ هر شاعرى نه در شدت وحدت احساسات يا عمق و وسعت مضامين نهفته در شعر او، بلكه در نحوه برخوردش با زبان و توانايىاش، كاشف پتانسيلهاى زبان است... اينكه اين قواعد كه مثل هر قاعدهاى ترديد انگيز و صلب شدگى واقعيت سيال و چند سويه اثر هنرى در احكام نظرى، نه چندان قابل اعتناء است، چگونه مىتواند مورد نقص قرار گيرد، نيازمند بحثى ديگريم. در هر حال در بين انبوه ابيات حافظ و مولوى و فرودسى و سعدى و نظامى، واقعاً مصرعهاى معدودىاند كه مىتوان وظيفه بحرانى كردن زبان شعر را بر كولشان بار كرد، در حقيقت همه تمرينهاى زبانى حافظ و مولانا و... از منظر بحرانى كردن ساختار زبان كه قبلاً تكرار نشده باشد به انگشتان يك دست هم نمىرسد. پس آنچه كه به عنوان تنها يا مهمترين ويژگى بداعت و بدايع شعرى از آن نام برده شده و نقابى بر ديگر وجوه ارزش سرايش، جدا از بحرانى كردن زبان، كشيده ،حرف و گفتهاى سر سرى و غيرتخصصى و تكرار سوء تفاهمهاى ژورناليستى از فلسفه معاصر زبان است، كه بد جورى ميان ما رايج شده و نشان كامل سطحى گرى و كژ فهمى و تكرار طوطىوار مفاهيمى است كه با تنزل ابعاد چند گانه، دچار تنزل معنوى و دگماتيزم مىشوند. امروزه در مطبوعات، حرف ميانمايه و از سر جهل و مدعاهايى پوچ با سيماى فاضل مآبانه رواج يافته است. از جمله، اين حرف درباره نيماست كه گويا »با تركيبى از ساختارهاى زبان شعر فرانسه و خردگرايى پاستوردال، همچون بيگانهاى متجاوز، بى مهابا به زبان فارسى حمله مىكند...«.
يك جمله و ده غلط! اولاً نويسنده شنيده است كه نيما در سن لوئى زبان فرانسه خوانده و در نتيجه يك ايده دمدستى به سرش زده كه او با ساختارهاى زبان شعر فرانسه به زبان فارسى حمله كرده است!!! اين سخن آدم را به ياد رقباى تحجر همين طرز فكر مىاندازد كه از زاويهاى معكوس و راستگرا نيما را جاسوس اجنبى براى تخريب زبان فارسى معرفى مىكنند!! شخصى است كه نويسنده هيچ اطلاع دقيق و تحقيقى در مورد زبان شعر نيما ندارد و نمىداند كه ساختارهاى زبان شعرى نيما نه از شعر فرانسه، بلكه از زبان طبرى و گويش مازنى و لهجه رايج مازندرانى، اثر پذيرفته است. به نظر مىرسد نويسنده قادر نيست تمايز پوئتيك نيمايى و اتفاقاً نه ساختار زبان، بلكه ديدگاه و نگاه و جهان بينى شعرى را كه شديداً متأثر از تجربه مدرن و مدرنيته و مدرنيسم اروپايى و جهان بود سوى ما را رمهاى و شعر بلژيك است، با ساختار زبان و نيز تركيبات نحوى و ساخت شكنى نحو و زبان شعر كلاسيك دريابد. از نظر ساختار زبانى، نيما هرگز تحت تأثير زبان فرانسه نبوده است. اما از نظر فنون ادبى مدرن، سوق طبيعى زبان، استعاره و نمادگرايى، و فهم از زبان شعر و منابع جديد و كاربرد كلمات و... شعر مشروطه و نيز شعر مدرن مرجع نيما به شمار مىآيد.
ثانياً تصور مىكنم چيزى به نام خردگرايى پاستودال، به اندازه كافى مقولهاى غير زبان و غير شكلى است كه بديهى است بر زبان و شكل شعر تأثير دارد. پس تبديل زبان به تنها پتانسيل نوآورى و نبوغ و ارزش شاعرى، همين جا از سوى نويسنده مغشوش، زير پا نهاده مىشود. گذشته از آنكه درك وجه راسيوناليستى تفكر و شعر نيما كه اتفاقاً گاه با امانتيسم و گاه با سمبوليسم و گاه با هر دو با هم در مىآميزد با چنين تعبير نخ نمايى سازگارى ندارد و بايد آن را با حتى نه دست مدهاى دكارتى، بلكه آميزه تعين ناپذيرى از برداشتهاى دواليستى و استعلايى و نگرههاى كانتى و هگلى و حتى ماركس توصيف نمود كه اين درهم شدگى و همزمانى تفكرات ناهمزمان در نيما و در تفكر و هنر روشنفكرانه ما، علل عميق خود را دارد. آشكار است كه نيما با تخطى و شالوده شكنى زبان غزل و قصيده كلاسيك فارسى بنا به سرشت هر نهاد مبتنى بر تجدد، پتانسيلهاى تازهاى در زبان فارسى ايجاد كرد. اما نكته سطحى آن است كه آن را با صفت »بيگانه« به برداشتى ايدئولوژيك متصل سازيم، كه خارج از حقيقت، هم خداست نيما و هم رويداد شعرى است؛ زيرا نيما كاملاً در امتداد و در افق غنا و هستى پاسدار زبان و ادب فارسى و به شكل يك نقطه ضرورى و معاصر و تكميلى و پاسخگوى مقتضيات زندگى ظاهر مىشود . و او هرگز به زبان فارسى حمله نمىكند، بلكه به تصور متجرى از زبان فارسى كه از سوى ميراث خواران فسيل و گذشتهنگر، حفاظت مىشود، حمله مىكند. بنابراين پراكندن مفاهيم نادرست آنارشيستى كه منطبق بر ادراك و شعورى سطحى و بى قرار است هرگز به كار درك صحيح ضرورتها و پاسخ بديع به مقتضيات عصر ما، نيامده است.
تازه آنچه نيما به آن پاسخ مىدهد، سركوب شدهترين ميل مردمان نبود و نمىتوان با تعابير فرويدى و روانشناسانه و توسل به عقدهها آن را توجيه كرد. نيما اتفاقاً به ضرورتى آشكارا مورد تقاضا و نه ميلى پنهان و سركوب شده كه همگان برابرش قد علم كنند، پاسخ مىدهد اين اصطلاح پوپوليستى همگان هم فريبى بيش نيست. اولاً پيش از نيما رفعت و لاهوتى و كسمايى و... تجربه نو كردن زبان شعر فارسى را در متن تجربه مشروطه بمنصه ظهور رسانده بودند و ثانياً اين همگان نبودند كه در برابر نيما مقاومت كردند، جريان محافظه كار با ويژگىهاى منطقى جهان بينى شعرىاش بود كه كاملاً واضح بود، چرا برابر شعر نيما مقاومت مىكند و شعر نيما به سرعت جايش در ميان اهل شعر و جريان جدال و رو به آينده باز گشود. اين لحنهاى غلوآميز در اين انطباقهاى بى سبب، هيچ ارزشى ندارد. در واقع من بايد با هر حكم به دور از تجربه آفرينش هنرى كه متعلق به انديشه قاعده پرداز جامد است مخالفت كنم از جمله آن كه شعر خوب مطلقاً ترجمهپذير نيست. چه كسى گفت شعر نبايد ماهيت كار كرد زبان در آن ترجمهپذير نيست، اما نه مطلقاً ما اشعار سادهاى از شاهكارهاى جهان - نظير كارهاى سروده داريم كه اتفاقاً در ترجمه هم همان هستى شاعرانهاش را حفظ مىكند؛ زيرا بر خلاف تصور دگماتيكها آن شعرها مبتنى بر استعاره نيست.
×××
از همه اين سخنان مىخواهم نتيجه بگيرم، مقدمات غلطى وجود دارد كه سبب نتيجهگيرىها نادرستى مىشود. آنچه درباره نيما و زبان شعر و بحرانى كردن زبان گفته شد، بالاخره از سوى اين نگرشهاى بسته به آنجا ختم مىشود كه بگويند قيصر امين پور چون قصه مبارزه با زبان تثبيت شده عصر خود را ندارد، پس شاعرى است تنها در صدد تحريك عواطف و احساسات خوانندگان شعرو بيان دغدغههاى سانتى مانتال و احساسات دقيق و اينها ربطى به شعر ندارد.
اتفاقا بايد گفت در مقياس تجربه شعرى، از نيما تا امروز، قيصر امين پور حقيقتاً شاعر بى بديل نيست ، ما با شعرهاى او يك درخشش نو، يك افق نيرومند و عميق محتوايى و شعرى و برداشتى نو و پيشرو از حيات، انسان، طبيعت و تفكرى غنى و غافلگير كننده و يك زبان شعرى نو و بى سابقه و يك فضاى فرعى و بداعتهاى يكتا و نوآورىهاى گوناگون روبرو نيستيم. اين درست است، اما ناميدن نثر منظوم براى شعر گفتارهاى امين پور نشان كامل درك منجمد از شعر است. امروزه خندهآوراست كه ما با قواعد ايماژيستى يا هر معيار يك سويهاى متن شعرى را داورى كنيم. يك شعر مىتواند درست چون يك سطر نثر، اما شعرى ناب باشد، نه به سبب آن معيار كليشهاى »بحرانى كردن زبان« كه چون آيهاى آسمانى در اختيار ما قرار مىگيرد، اتفاقاً به سبب توانايى در تأثير شعرى بر ما مثلاً به سبب يك شعور حسّى غنى، بدون بحرانى كردن زبان! چنين كسانى در نمىيابند شما مىتوانيد ستايشگر تئورى احتمالات، عدم قطعيت و شاعرى طرفدار قطعيت باشد.
با اين وصف عناصر فكرى - گفتارى صميمانهاش در اعتراض به عصر احتمالات ،چنان از سادگى دسترسىناپذيرى برخوردار باشد كه همين سادگى ناممكن، متناش را به شعر بدل سازد و سپس اين كُد آوردن از يك شعر بلند، بدترين شيوه است؛ زيرا يك شعر پس از فضا سازى مىتواند به نقطهاى برسد كه دقيقاً آن نقطه و ارتباطش با كليّت شعر به يك اتفاق شعرى بدل شود و با حفظ تماميت شعر، خواننده را گمراه كنيم: مثلاً در همين قطعه پس كجاست؟/ چند بار خرت و پرتهاى كيف باد كرده را/ زيرو رو مىكنم/ چنانچه ما به همين تكه بسنده كنيم اصلاً قادر به درك يك حس شاعرانه غنى كه شعر در ادامهاش آن را مىسازد نخواهيم بود. و نخواهيم دانست شاعر در پوشه مدارك ادارى و گزارش اضافه كار و كسر كار و كارتهاى اعتبارى و كارتهاى دعوت عروسى و عزا و... دنبال چه مىگردد. در حالى كه همه اهميت و شعريت اين شعر درهمين نكته نهفته است.
اينكه شعرهاى امين پور همواره تنها چيدن مقدمات و نتيجهگيرى علمواره بوده، دروغى بيش نيست، رويدادهاى حسّى و عاطفى متشخص و مؤثرى با زبانى نافذ در آثار او وجود دارد كه با شكستن زبان پر طنطنه و استفاده از زبان محاوره به گفتگويى زنده و تأثير گذار و شعرى بدل شده است. اتفاقاً امين پور هم از نيما و هم فروغ و هم اخوان و خويى و هم شفيعى كدكنى، بهره خود را برده است. جداكردن شعرهاى نيمايى از غزلها و رباعىها و دوبيتىهاى قيصر امين پور كه به همان اندازه حاوى تجربهاى نو و يك رويكرد محاورهاى نيرومندند كار عبثى است. امين پور در مجموع، خود شاعر بود وتجربهاى را در اختيار ما مىگذارد كه داراى ارج شاعرى است. اين درست كه او شاعرى در اندازه شاعران بزرگ شعر نو نبود، اما بدون ترديد شاعر بود و توانايىهايى داشت كه بايد بازشناخته شود.
×××
از جمله توانايىهاى شعرى قيصرامين پور سرايش شعر دفاع مقدس و نيز شعرتغيير منظر شاعرى است كه به جنگ مىپيوندد و برابر آن قرار مىگيرد. كسانى كه شاعران را به سبب دفاع از انقلابها، شاعر نمىدانند كم نيستند و در ايران هم كسانى كه هر شعار شاملو عليه انقلاب اسلامى را ستودهاند، چه بسا قيصر امين پورها را به سبب بيان تجربه درونىشان از انقلاب و جنگ پيشاپيش محكوم كرده و شاعر ندانستهاند! اما حقيقت آن است كه قيصرامين پور در سرايش از تجربه دفاع برابر متجاوزان، شاعرى است با دستاوردهاى ماندگار و مؤثر در زبان فارسى و جاى خالى اين شعر را به خوبى پر كرده است. اين درست همان نكتهاى است كه منتقدان لائيك شعر او علاقهاى به شنيدنش ندارند. اما اگر ما به ياد بياوريم كه بودن وجود شاعرانى چون قيصر امين پور، شعرى سرشار از شور و اندوه و گواه زنانه نا مقدور بود از نظر تأسيس زبانى مناسب براى بيان اين تجربه، شعر نو همواره به امين پور و امدار خواهد بود.