پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - از پيشفرضهاي عقلانيت آغاز كنيم(٢) - نبوی سید عباس
از پيشفرضهاي عقلانيت آغاز كنيم(٢)
نبوی سید عباس
نكتهي دوّم:
«عقلانيت» نهادي فردي و شخصي نيست، بلكه نهادي عمومي است كه با سه عنصر: دليل عقلي، اقامهكنندهي دليل (عاقل) و پذيرندهي دليل (ناظر قانعشده) سروكار دارد و گزارهها و احكامش بر پايهي اين سه عنصر جريان و استقرار مييابد. ضرورت وجود اين سه عنصر در فرآيند تعقل، كافي است كه موجب عمومي شدن امور عقلاني در ميان انسانها شود و عقلانيت را از خصوصي و شخصي بودن بهدرآورد. بدين لحاظ تمامي صورتهايي كه هرسه عنصر مزبور را در توضيح عقلانيت بكار بندند، ناقص و ناكافي خواهند بود. از اين رو، برخي از اين صورتها را بررسي ميكنيم:
در منطق كلاسيك، همواره تاكيد و پافشاري زيادي بر دليل عقلي شده است و معمولاً نقش «عامل» و «ناظر» ناديده، يا بسيار ناچيز شمرده ميشود. بر اين اساس، دليل عقلي، خود مقولهاي مستقل و عمومي بهشمار ميآيد كه ارزش آن مستقل از «عامل» و «ناظر» است. عامل چه بتواند خود را واجد شرايط لازم براي بهكار بستن عقلانيت نشان بدهد و چه نتواند، ـ اگر گزارههاي مورد نظر روشمندي خاص در استنتاج عقلاني را پشتسر گذاشته باشد ـ نتيجه عقلاني است؛ حال اقامهكنندهي دليل و نتيجه هركس كه باشد فرقي نميكند.
با اين وجود، در عمل معمولاً چنين نبوده و نيست و نقش «عامل» جدي بهحساب آمده و كتب «ابنسينا» و «ملاصدراي شيرازي» هرگز همطراز كتب ديگر قرار داده نميشود و...
نقش «عامل» از اين جهت مهم است كه بههرحال دليل عقلي بايد از قوهي عاقلهاي جوشيده باشد، شخصي كه صرفا وجودي تصوري و فرضي ندارد و مراحلي از رشد و آموزش و تمرين را براي كسب صلاحيتهاي لازم به هنگام كاربست عقلانيت، پشتسر گذاشته است. از اين رو است كه فيلسوفانِ بزرگ تاريخ؛ نظير افلاطون، ارسطو، ابنسينا، فارابي، ابنرشد، سهروردي، ملاصدراي شيرازي، دكارت، كانت، جانلاك، هيوم، راسل و... نقشي مهم و تأثيري اينچنين ديرپا در تاريخِ تفكر عقلاني بشر داشته و دارند.
در منطق كلاسيك، نقش «ناظر» عمدتا كوشش براي رسيدن به فهم دليلي است كه اقامه شده است. اگر دليل از حقانيت لازم برخوردار باشد، ناپذيرندگان به نقص قريحه و ذوق و بلكه نهاد عقلاني متهم ميشوند!!
بدون شك چنين نگرشي روا نيست؛ زيرا مستلزم تعريف دوري از عقلانيت است؛ بدين صورت كه اگر دليل را بپذيري معلوم ميشود كه داراي نهاد عقلانيِ با صلاحيت هستي و اگر نپذيري نهاد مزبور را نداري!! همچنين اين نگرش موجب تشكيك در عقلانيت شده و بين وجود ضعيف و وجود قوي آن تباين پديد ميآيد و «عقل عامل» غير از «عقل ناظر» و بسيار فراوانتر از آن محسوب و ادعا ميشود. اين نكته جاي انكار ندارد كه هم عامل و هم ناظر نيازمند رشد و آموزش و تمرين در كاربست عقلانيتاند، با اين احوال، از كجا كه «ناظر» داراي نقص قريحه و نهاد عقلانيت است، شايد «عامل» چنين باشد؟!
در نظريههاي منطق علم جديد، نقش دليل و عامل بسيار كاهش داده شده و تأكيد جدي و محوري بر نقش ناظر ميشود. عامل پس از گذر از دوران تازهكاري و ورود به جرگهي متخصصان و اهل فن، با استفاده از نهاد عقلانيت خويش به دليلسازي ميپردازد و براي آن نتيجهگيري ميكند؛ اين نتيجهگيري تنها و تنها در صورتي ويران ميشود كه ناظر دستكم يك نقض بر آن وارد سازد. اگر ناظر در چنين اقدامي كامياب نشد، دليل و نتيجهگيري عامل، عقلاً پذيرفتهشده و معتبر است.
بنابراين پيشفرض ديگر در بحث از عقلانيت، اين است كه «عقلانيت» بر سه عنصر: دليل، عامل و ناظر استوار است و حضور اينسه با هم در فرآيند عقلانيت، موجب عمومي شدن آن ميگردد. حضور يكي بدون دوتاي ديگر، و يا حضور دو عنصر بدون سومي، عقلانيت را خصوصي و شخصي و در نتيجه صرفا ادعايي ميكند.
نكتهي سوّم:
«هارولد براون» از كساني است كه عقلانيت را تنها صفتي براي «عامل» قرار ميدهد و باور شخصيِ عامل را مستحق اتصاف به اين وصف ميداند، اما بهجاست اين پرسش را مطرح كنيم كه اگر «عامل» داراي عقل است و در روند استنتاج با اتكا به عقلورزي خود، اقامهي دليل ميكند، چگونه ميتوان عامل را به نهاد عقلانيت نسبت داد، اما دليل فراهمآمده به وسيلهي همان نهاد را قابل انتساب به عقلانيت ندانست؟! همچنين چگونه ميتوان عامل را عاقل شمرد، اما ناظران اهل فن را كه با اتكا به نهاد عقلانيتِ خود در مورد دليل و استنتاج عامل داوري ميكنند، عقلاني بهشمار نياورد؟! بهويژه اينكه شمار وسيع ناظران اهل فن و تقريب ذهن آنان در مورد قبول يك گزاره، احتمال خطا را بسيار كاهش ميدهد و برخي موارد كه تقريب بين اذهان به «اجماع تاريخي» نزديك ميشود، احتمال مزبور را به حد صفر نزديك ميكند.
بنابراين عقلانيت، صفتي براي هرسه عنصرِ دليل، عامل و ناظر است. هنگامي كه گزارهاي را مورد قبول عقل ميدانيم، بلافاصله آن را به عقلانيت متصف ميكنيم و با واژهي «گزارهي معقول» معرفياش مينماييم، و دليلي را هم كه موجب استنتاج گزارهي مزبور شده، «دليل معقول» ميخوانيم. به علاوه اينكه عاملِ اقامهكنندهي دليل و بهدست آوردن نتيجهي مزبور را «عامل عاقل» دانسته و ناظران اهل فن را كه دليل و عامل مزبور را تاييد ميكنند، «ناظران عاقل» بهشمار ميآوريم.
شايان ذكر است كه ادله و گزارههايي كه گاه از غير اهل فن مطرح ميشود و سپس مورد داوري و تأييد ناظران اهل فن قرار ميگيرد، صرفا پيشنهاداتي نادر و اتفاقي به عوامل اهل فن محسوب ميگردد.
نكتهي چهارم:
هنگامي كه دربارهي «عقلانيت» به بحث و بررسي ميپردازيم، اين مباحث با چه پشتوانهاي صورت ميگيرد؟ وقتي كه با شدت و حرارت زياد مشغول اقامهي دليل دربارهي «نظريهي عقلانيتِ مورد نظر خود» هستيم، اين دلايل از كجا كسب ارزش ميكنند؟ و چرا شنونده بايد آنها را بپذيرد؟
در بسياري از بررسيهايي كه دربارهي «عقلانيت» انجام شده و ميشود، همواره اين مشكلِ جدي بهچشم ميخورد كه نظريهپرداز بهراحتي دربارهي «عقل» و «عقل ورزيدن» و «عقلانيت» به بحث ميپردازد و توضيحات مبسوطي در سعه و ضيق محدودهي آن ارائه ميكند، اما به اين نكتهي مهم توجه ندارد كه بايد پيشاپيش، فرآيند مباحثه و جستجوي خود را كاويده باشد و بداند كه نقطهي اتكاي او در پيشبرد مباحثه و اقامهي دليل و پاسخ به نقدها چيست؟
مشاهده ميكنيم كه بسياري از محققان در مباحث خود پيرامون «عقلانيت» ناخودآگاه از پشتوانهي عقلي مطلق و بيحدومرزي بهره ميبرند و در گفتار و ادلهي خود با اتكا بر آن به سرانجام ميرسانند، اما در عين حال بهرهي وافر و بيحد و مرزي از «عقل» و «عقلانيت» نميبرند و در نهايت با استناد به نكاتي؛ نظير خطاكاري فراوان عقل، رأي به محدوديتها و بلكه ناكارآمدي آن ميدهند، و ارزش واقعنمايي عقل را انكار ميكنند؟! گويي نظرهايشان دربارهي «عقلانيت» به پشتوانهاي غير از عقل متكي است و صحبت و داوري غير از عقل را براي كشف واقعيت عقل و به زعم خود مجاب كردن ديگران بهكار بستهاند؟! نمونههاي بسياري در اينگونه مباحث قابل ارائه است؛ لذا پوزيتويستها هرگونه گزارهي غيرقابل تجربه را غيرواقعي دانسته و رد كردند، اما مباحثهي اثبات و واقعنمايي گزارههاي تجربي و نفي واقعنمايي گزارههاي غيرتجربي را با تجربه به سرانجام نرساندند، بلكه با استدلال عقلي، چنين فرآيندي را در تفكر طي نمودند. «كاول پوپر» هم در اثبات نسبيت ادراكيِ تمامعيار چند جلد كتاب نوشت و مقالاتي چند منتشر ساخت و كوشيد اين نكتهي بنيادي و محوري را در نظريهي خود به اثبات برساند كه هيچيك از منابع ادراك، نه عقل و نه تجربهي او و نه منابع ماورايي؛ نظير وحي قابل اعتماد نيست و نميتواند مرجع و داور نهايي دربارهي واقعنمايي ادراكات ما باشد.
به نظر ميرسد كه در بحث از «عقلانيت» اولين نقطهي عزيمت، قبول اين پيشفرض است كه «عقلانيت» نهادي فهمكننده و واقعنماد در درون انسان است و دائما به تعقل و كشف واقع اشتغال دارد. نقطهي دوم اين كه معنا ندارد به استناد عقل خود دربارهي سعه و ضيق ادراك آن سخن گفت. وسعت محدودهي ادراكي عقل به وسيلهي نشان دادن تواناييهاي نظري و مصداقياش و نيز محدوديتهاي ادراكي عقل به وسيلهي آشكار كردن خطاكاريهاي نظري و مصداقياش روشن ميشود، و اين روندي تاريخي است. البته عقل در ادراك و فهم ساحتهاي نظر و عمل تنها نيست، بلكه همراهان و ياوراني؛ نظير قلب و تجربه و ارشادات وحياني نيز دارد، كه در عين حال خود بايد بررسي ميزان كسب بهره از اين ياوران (خصوصا ارشادات وحياني) را سازماندهي كند.