پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - ابزارها و روشها با مباني و پيشفرضها ناهمسازند

ابزارها و روش‌ها با مباني ‌و پيش‌فرض‌ها ناهمسازند


مصاحبه‌ با حجة‌ الاسلام‌ ميرباقري
مصاحبه‌ از: علي‌ اقليدي‌نژاد

يكي‌از مراكزي كه در طول سال‌هاي دهه‌ي شصت شكل گرفت و به‌خصوص در مقطع انقلاب فرهنگي و بازگشايي دانشگاه‌ها فعاليت زيادي از خود نشان داد، فرهنگستان علوم اسلامي است كه مرحوم «سيدمنيرالدين هاشمي» آن را تأسيس و هدايت مي‌كرد در گفت‌وگو با حجت الاسلام ميرباقري فعاليت‌ها و گرايش‌هاي فكري اين مركز را ملاحظه مي‌كنيد.
«پگاه»

با سپاس از فرصتي كه حضرت‌عالي به عنوان يكي از شاگردان ايشان مبذول فرموديد، به عنوان اولين پرسش براي آگاهي خوانندگاني كه ممكن است اطلاعات كمتري در مورد مجموعه فرهنگستان علوم اسلامي مجموعه داشته باشند، خلاصه‌اي از روند فعاليت‌هاي آن را بيان بفرماييد.
كارهايي كه در فرهنگستان علوم اسلامي انجام گرفت، از مباحث اقتصادي آغاز شد و به‌تدريج به بحث فلسفه و فلسفه‌ي روش‌ها و سپس به بحث فلسفه‌ي جامعي كه بتواند منشأ هدايت روش و علوم شود، منتهي گرديد و پس از توليد فلسفه‌ي جامعي كه بتواند مبناي فلسفه‌ي روش‌ها قرار بگيرد، به توليد فلسفه‌ي روش و روش پرداخت در حوزه‌ي معارف ديني و هم‌چنين حوزه‌ي علوم كاربردي پرداخت. البته حوزه‌ي سومي كه بايد به طور جدي به آن پرداخته شود، حوزه‌ي اجرا و سامان‌دهي عيني و برنامه‌ريزي است كه فرصتي براي ورود جدي به آن فراهم نشده است. آنچه اكنون در دسترس است، فلسفه‌اي است كه مي‌تواند مبناي هماهنگ‌سازي، برنامه‌ريزي، سازماندهي و چگونگي اجرا در حوزه‌ي عدالت سياسي، فرهنگي و اقتصادي قرار گيرد، فلسفه‌اي است كه ناظر به عمل است نه ناظر به چگونگي تحول و تبديل اشيا و دست‌آورد آن در حوزه‌ي فلسفه‌ي روش و روش‌ها نمايان مي‌شود.

پديده‌ي انقلاب اسلامي ايران چه تأثيري در شكل‌گيري و جهت‌گيري اين مركز داشته است؟
انقلاب اسلامي ايران، حركتي جهاني در مقابل مدرنيسم است. يعني تمدن جديدي كه چه در بلوك شرق (سوسياليسم و كمونيسم) و چه در بلوك غرب (ليبرال دموكراسي) هردو بر يك امر كه دين‌زدايي از حيات اجتماعي بشر است، متفق هستند. در اين تمدن تعريف عدالت اجتماعي در حوزه‌هاي مختلف، بر مبناي عقلِ نقّادِ خودبنيادِ مستقل استوار است. در مقابل اين تمدن كه در اشكال مختلف خود با دخالت دين و تعريف عدالت اجتماعي تعارض دارد، انقلاب اسلامي ايران مدعي تحقق عدالت اجتماعي بر محور دين است؛ يعني معتقد است كه تنها راه دستيابي به عدالت اجتماعي پيروي از اديان الهي در عرصه‌ي حيات اجتماعي است. طبيعي است كه از ديدگاه اول، نفي معنويت و قدسيت از حيات اجتماعي بشر از اركان تحقق عدالت اجتماعي است، اما در نگاه دوم، توجه به اديان الاهي و آرمان‌هايي كه اديان الاهي براي حيات اجتماعي بشر تعريف كرده‌اند، شالوده‌ي تحقق عدالت اجتماعي است.

اما پرسش اساسي پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، اين بود كه آيا دستيابي به آن ارزش‌ها و آرمان‌ها براي ما ميسر مي‌شود؟ آيا مي‌توان با توجه به سازوكارهايي كه براي تحقق مدرنيسم به وجود آمده، به تحقق آرمان‌ها و ارزش‌هاي اسلامي اميدوار بود يا اين كه دستيابي به ارزش‌هاي اسلامي به سازوكارها و لوازم خاص و متناسب به خود احتياج دارد؟ (مثلاً ادبيات متناسب با خودش را مي‌طلبد)
ادعاي اين مجموعه اين است كه دستيابي به اين تمدن اين ارزش‌ها و آرمان‌ها جز از طريق لوازم متناسب با خود آن ممكن نخواهد بود. طبيعي است كه اگر ما نتوانيم اين لوازم و اين سازوكارها را فراهم كنيم، در جدال بين سازوكارهاي مدرنيته و ارزش‌ها، ارزش‌ها منزوي خواهند شد. براي تحقق چنين آرمان‌هايي ناچاريم، سازوكاري متناسب با ارزش‌ها را فراهم كنيم. در صورتي كه انديشه‌اي عميق صورت پذيرد، به اين نكته پي خواهيم برد كه تحقق اين سازوكارها بدون يك كار فرهنگي عميق امكان‌پذير نيست. يك انقلاب فرهنگي است كه زمينه‌ي پيدايش ادبياتي بر مبناي فرهنگ دين را فراهم مي‌كند كه آن نيز نيازمند تحول در روش‌ها و فلسفه‌ي روش‌ها مي‌باشد؛ يعني بدون تغيير در روش‌ها و فلسفه‌ي روش‌هاي اجتماعي (تا زماني كه روش اداره‌ي فرهنگ در جامعه، در عرصه‌هاي مختلف، دستخوش تحول نشود) دستيابي به فرهنگ جديد ممكن نيست و هم‌چنين در صورتي كه ما به فرهنگ جديد دست نيابيم، نمي‌توانيم آرمان‌هاي خويش را به صورت هماهنگ در همه‌ي عرصه‌هاي حيات بشر محقق كنيم. تحول در روش‌ها و فلسفه‌ي روش‌ها به فلسفه‌ي جامعي محتاج است تا بتواند عهده‌دار تحول روش و فلسفه‌ي روش شود كه ما از آن با نام «فلسفه‌ي شدن» ياد مي‌كنيم.
بنابراين، اگر ما نتوانيم يك «فلسفه‌ي شدن»، «فلسفه‌ي تغيير» و «فلسفه‌ي چگونگي» (كه غير از تحليل چرايي و چيستي اشيا، ناظر مكانيزم تحول آنها نيز است و طبيعتا قدرت كنترل عينيت را در اختيار ما قرار مي‌دهد.) داشته باشيم، لوازم تحقق آن اهداف و آرمان‌ها در اختيار ما نخواهد بود و به يك فرسايش جدي در عينيت مبتلا مي‌شويم؛ فرسايشي بين ارزش‌ها و روش‌هاي اداره. چه اين‌كه اگر ما ابزار و روش‌هايي را كه براي تحقق عدالت اجتماعي به‌كار مي‌گيريم، بر مبناي تعريف ناهماهنگِ با مباني ما باشد، نتايج فرهنگي‌اي كه در درازمدت به‌بار مي‌آورد اين است كه نوع ارزش‌هاي اجتماعي بر محور فرهنگ بيگانه شكل مي‌گيرد؛ به عبارت ديگر زيبايي‌شناسي اجتماعي تعريفي جديد مي‌يابد.

مجموعه‌اي كه با نام فرهنگستان علوم اسلامي شناخته مي‌شود، نگاه انتقادي شديد و تهاجمي‌يي به وجه سياسي مدرنيته؛ يعني دموكراسي غربي دارد. آيا اين برداشت صحيح است؟
بله، دموكراسي غرب از نظر كارآمدي يك اشكال و از نظر مبنايي يك اشكال دارد. از نظر «كارآمدي» اشكال آن اين است كه بر خلاف و عده‌اي كه اين مكاتب در ابتداي رنسانس و به‌خصوص پس از انقلاب صنعتي به بشر داده‌اند (وعده‌ي عدالت سياسي، اقتصادي و فرهنگي، تحقق آزادي انسان و نفي بردگي او و كرامت انسان)، نتايج بدست‌آمده كاملاً برعكس بود؛ يعني محصول و ره‌آورد اين تمدن‌هاي مادي و اين فلسفه‌هاي حسي، چيزي جز توسعه‌ي بردگي مدرن و نرم‌افزاري و همچنين توسعه‌ي اسارت انسان و نفي هويت انساني نبوده است. به عبارت ديگر ره‌آورد تمدن جديد، كمكي به حل مشكلات و بيماري‌هاي مزمن بشر نكرده است و حتي آن رنج‌ها را نهادينه‌تر و پنهان‌تر كرده است. در تمدن جديد شكل بردگي عوض شده و به بردگي نرم‌افزاري تبديل شده است، ماجراي كرامت انسان به توسعه‌ي انسان بر اساس توسعه‌ي سرمايه تبديل شده است كه نتيجه‌ي آن نفي هويت انسان به نفع سرمايه و مصادره‌ي امنيت انسان به نفع امنيت سرمايه و سرمايه‌سالاري مي‌باشد. در يك نگاه كلي، اگر كاروان بشري از نقطه‌ي آغاز تجدد به اين نقطه كه اكنون رسيده است حركت نمي‌كرد، بسيار سعادتمندتر بود.
بايد توجه داشت كه اين تمدن به لحاظ خصلت ذاتي خود، به حاكميت قوانين و نظام سرمايه‌داري و روند توسعه‌ي انساني منتهي شده و به راهي غير اين نيز منتهي نمي‌شد؛ نه اينكه مي‌توانست راه ديگري را طي كند و آن راه را نرفته است. لازمه‌ي تمدن مادي نيز همين مسأله است، تأمين آزادي از تمدن مادي يك توقع نابجا است؛ تمدن مادي به آزادي بشر به مفهوم واقعي آن نمي‌انديشد.

به نظر مي‌رسد در نقد و انتقاد از ديده‌ها و پديده‌ها نمي‌توان از مبادي و پيش‌فرض‌هاي مختلف آغاز كرد و از ديدگاه مقبولات خود، به نقد ديگري پرداخت. آيا در نقدي كه بر تمدن غرب و چهره‌ي سياسي آن؛ يعني دموكراسي داريد، به ديدگاه‌ها و مقبولات خاص خودتان متكي نيستيد؟
خير، حتي اگر بخواهيم از ديدگاه خود آنان به مسأله نگاه كنيم، واقعا آزادي انسان تأمين نشده است؛ يعني هرگز اين‌گونه نيست كه برخي مدعي هستند، نظام‌هاي دموكراتيك آزادي انسان را تأمين مي‌كنند، چون اساسا ادعاي آن‌ها اين است كه نوعي توسعه‌ي قدرت به‌وجود آمده و توسعه‌ي قدرت به توسعه‌ي آزادي مي‌انجامد. يعني قدرت انسان افزايش‌يافته و محدوده‌ي كارآمدي او در طبيعت را افزايش مي‌دهد، اين امر به طور حتم آزادي اجتماعي انسان را افزايش مي‌دهد و آزادي طبيعي ا نسان نيز خودبه‌خود افزايش مي‌يابد.
هم‌چنين نظام‌هاي مردم‌سالاري كه به‌وجود آمده‌اند، راه ورود اراده‌ي عمومي در فرآيند تصميم‌گيري اجتماعي را فراهم كردند. ساختارهاي سياسي مدرن ظرفيتي دارند كه امكان حضور اراده‌ي همه‌ي افراد اجتماع را در فرآيند تصميم‌گيري‌ها فراهم مي‌كنند، ولي هيچ‌كدام از اين دو مطلب واقعا تمام نيست. زيرا گرچه مدرنيته به توسعه‌ي قدرت منتهي شده و كارآمدي انسان را افزايش داده است و اين امر به آزادي طبيعي انسان كمك مي‌كند، ولي مهم اين است كه اين كارآمدي علاوه بر آنكه در جهت توسعه‌ي آرمان‌هاي فطري انسان نبوده است، بلكه توانايي‌هايي را ايجاد كرده است كه آن توانايي‌ها به صورت طبقاتي تقسيم و توزيع شده‌اند. خصلت ذاتي اين ايجاد طبقات بهره‌وري طبقاتي بوده است و به همين دليل اين فرآيند به افزايش كارآمدي آحاد جامعه‌ي جهاني منتهي نگرديد. اين درست است كه در مجموع قدرت افزايش پيدا كرد، اما توزيع ناعادلانه‌ي اين قدرت به گونه‌اي است كه زمينه‌ي بهره‌وري عمومي را فراهم نكرده است.
اما حقيقت اين است كه در ساختارهاي اجتماعي نيز در وراي اين ساختارهايي كه امكان حضور اراده‌ها در تصميم‌گيري‌ها را فراهم مي‌كنند، نوعي ساختارهاي پنهاني وجود دارد كه تصميم‌سازي مي‌كنند؛ يعني قواعد تصميم‌سازي و تصميم‌گيري عمومي حاكم است. اين جريان تصميم‌سازي جرياني عمومي نيست، بلكه در دست عده‌اي خاص است و سمت و سويي كه آن‌ها به تصميم‌گيري اجتماعي مي‌دهند، با جريان توسعه‌ي سرمايه‌داري متناسب مي‌باشد. بنابراين وقتي از ديدگاه خود غربي‌ها نگاه مي‌كنيم، باز هم آن آزادي و عدالت اجتماعي تحقق پيدا نكرده و البته نمي‌توانست تحقق پيدا كند؛ چون خصلت تمدني كه به منافع دنيايي مي‌انديشد اين است كه به تنازع بر سر دنيا منتهي مي‌شود و ايثار و محبت در آن شكل نمي‌گيرد. اگر غايتي را كه ما براي بشر تعريف مي‌كنيم، توسعه‌ي بهره‌وري مادي باشد و نتوانيم بيش از اين هدفي را تعريف كنيم و به عبارتي تعريفي فراتر از آن نداريم، طبيعي است كه به ايثار در دنيا منتهي نشود و به تنازع بر سر دنيا ختم شود. مكتبي مي‌تواند بشر را به ايثار در دنيا دعوت كند و گذشت در دنيا را فراهم كرده و روابط را بر پايه‌ي محبت پي‌ريزي نمايد كه چيزي بيش از دنيا را در نظر داشته باشد. در غرب معامله و تجارت بر سر دنيا صورت مي‌گيرد، ولي تجارت و معامله و دادوستد غير از ايثار و محبت است، نمي‌خواهم بگويم نمونه‌هايي از ايثار در تاريخ تمدن غرب وجود نداشته است، ولي نمي‌توانيم اين مسأله را نهادينه و عمومي كنيم.
بنابراين، مكتبي كه نمي‌تواند ايثار و محبت را عمومي كند، نمي‌تواند به عدالت منتهي شود. طبيعي است كه اگر در جامعه‌اي اصل بر بهره‌وري مادي قرار گيرد، در جدال بين منافع انسان، سازمان، فرد و جمع، فرد منافع خود را مقدم مي‌دارد، به نحوي كه بتواند جمع را به نفع خود مصادره نمايد. اين همان مسأله‌اي است كه اكنون در دنيا محقق شده و مي‌بايست محقق مي‌شد؛ اين ره‌آورد قطعي تجدد بود. بنابراين اگر ما معتقديم كه در دوره‌ي پست‌مدرن اين مشكلات حل نخواهد شد، علت آن اين است كه اين مشكلات ريشه در نگاه مادي به انسان و جهان دارد. مگر اينكه اين رويكرد تغيير كرده و گرايش به غيب عالم در عرصه‌ي حيات اجتماعي ايفاي نقش كند كه آن خود به معناي بازگشت آرماني به آرمان‌هاي ديني است. بنابراين، ما معتقديم كه فلسفه‌ي تغيير و فلسفه‌ي شدن چه در شكل فلسفه‌ي هگل و فلسفه‌هاي شرقي و چه در شكل نسبيت غربي آن كه به ايجاد يك ساختار اجتماعي منتهي شده و توانستند به كنترل عينيت منتهي شوند، نتوانستند عدالت را محقق كنند و نمي‌توانند آن را محقق سازند؛ نه در عرصه‌ي سياست، نه در عرصه‌ي فرهنگ و نه در عرصه‌ي اقتصاد.