پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣ - وزن فرشتهها - حقی پور رحمت
وزن فرشتهها
حقی پور رحمت
مضمون داستان بلند «روي ماه خداوند را ببوس» [نوشتهي مصطفي مستور، نشر مركز، ٧٩] در يك جمله خلاصه ميگردد. «خدا هست، پس من هستم.» يونس، سايه، مهرداد، عليرضا، دكتر پارسا و... شخصيتهاي اصلي و فرعي داستان هستند كه در بيست بُرش كوتاهي كه خواننده به طور اجمال با زندگي آنان و طرز تفكرشان دربارهي خدا، انسان، و هستي داده محشور ميشوند و در نهايت تنها دغدغهشان را رسيدن به حقيقت و كشفِ آن رمز و رازهايي تشكيل ميدهد كه در عظمتِ عشق به ذاتِ يگانهي حضرت حق نهفته است. نويسنده در سير مكاشفهاش كه در اَعمال شخصيتها ـ بويژه در شخصيت يونس ـ تجلي مييابد، مجموعهي متناقضي از نگرشها و تلقيهاي هستي شناسانه را به چالش ميكشد، تا براي پرسشهاي بيشمار خود دربارهي خدا، انسان، و پديدههاي مختلف پاسخي پيدا كند.
يونس كه ليسانس فلسفه و فوق ليسانس جامعهشناسي دارد، در حال نوشتن پايان نامهي دكتراي خود در رشتهي «پژوهشگريِ اجتماعي» است. او بايد در پاياننامهي خود تحليلِ جامعهشناسانهاي از خودكشيِ «دكتر محسن پارسا» را كه استادِ دانشگاه فيزيك بوده، ارايه دهد، اما يافتن علت مرگِ محسن پارسا كه پيچيده و معما گونه است، بسيار دشوار مينمايد؛ زيرا از طرفي يونس ميخواهد با دختر دانشجويي به نامِ ـ سايه ـ ازدواج كند كه او هم مشغولِ نوشتن پاياننامهي خود با موضوعِ «مكالماتِ خداوند و حضرت موسي» است. سير تحقيق و نگارش اين دو ـ تز ـ و همچنين ماجراي عاشقانهي لطيف آنها در طول روايت، موازي هم پيش ميروند، تا پيكره و ساختارِ داستان شكل بگيرد. البته ماجراهاي عاشقانهي ديگري هم در حاشيه وجود دارند كه هر يك، از ويژگيهاي خاص خود برخوردار هستند؛ مثلِ(داستانِ عشق مهرداد و جوليا، و محسن پارسا و مهتابِ كرانه...) همهي اين شخصيتهاي فرعي، آدمهايي دروني، حساس، و با تفكراتِ فلسفي هستند كه دلمشغولي بزرگ آنها را، پرداختن به مفاهيم ژرفي؛ همچون خدا، انسان، و پديدههاي گونهگونِ جهانِ هستي، شكل ميدهد. مواجهه با تناقضاتي كه در ذاتِ آفرينش انسان و جهان موجود است، با آوردن بُرشهايي از شرح زندگي و مرگِ «جوليا» همسر امريكايي مهرداد، به درونماي داستان شمولِ گستردهاي ميبخشد، تا مخاطبِ عامي نيز به روشني وقوف يابد كه آدمها در سرتاسرِ گيتي دردها و دغدغههاي مشتركي دارند كه آنها را به يكديگر پيوند ميدهد.
مهرداد دربارهي «جوليا» اينطور ميگويد: «هميشه در خودش فرو رفته و ميگويد: دلايل زيادي دارد كه ثابت ميكند او نبايد وجود داشته باشد و به همين خاطر هميشه از اين كه وجود دارد، شگفت زده است و به دنبال دليل موجّهي براي بودنش ميگردد...١»
«بودن يا نبودن؟» اين پرسشِ ازلي ـ ابدياي كه از زبانِ «هملتِ» شكسپير، مكرر شد، در اين داستان هم پاسخهاي مختلفي به آن داده ميشود. «جوليا» و «دكتر محسن پارسا» هر يك به نوعي با مرگ دلخراش خود، به آن پاسخ ميدهند و يونس و سايه و عليرضا... نيز با طرزِ «بودن» و نوع نگرش خود به خدا و انسان و كاينات، تصويرهاي ديگري از پاسخ به اين پرسشِ فلسفي را پيش چشم ميگذارند.
سايه و عليرضا، اهل يقين هستند. ايمان اين دو نسبت به خدا و پيامبران اولوالعزم، آنچنان محكم، خالصانه و خللناپذير است كه كوچكترين ترديدي در اين زمينه به دل راه نميدهند. عليرضا در جايي از داستان به يونس ميگويد: «... خداوند براي هر كس همان قدر وجود دارد كه او به خداوند ايمان دارد. اين يك رابطهي دو طرفه است. خداوندِ بعضيها نميتواند حتي يك شغل ساده براي مؤمناش دست و پاكند، يا زكام سادهاي را بهبود بخشد؛ چون مؤمن به چنين خداوندي توقعاش از خداوندش از اين مقدار بيشتر نيست. البته خداوندِ آن شباني كه با حضرت موسي مجادله ميكرد، با خداوند حضرت موسي و حضرت ابراهيم همسنگ نيست و خداوند ابراهيمي كه از شدت ايمان در آتش فرو ميرود، يا كارد بر گلوي فرزندش ميكشد! البته كه خداوند از آن شبان بزرگتر و قويتر است، اما حتي چنين خداوندي هم در برابر خداوند علي (ع) به طرز غريبي كوچك است...٢»
عليرضا اگر چه يكي از شخصيتهاي فرعي داستان است، اما به دليل تفكرات عميق ديني، و انديشههاي ژرفِ انسان دوستانهاش، نسبت به ديگر شخصيتهاي داستان، تأثير بيشتري بر ذهنِ مخاطب به جا ميگذارد. او به عنوان رزمندهاي كه در دوران دفاع مقدس، سالها حضوري فعال داشته، همچنان به آرمانهاي بلند خود وفادار مانده است. روزمرهگي و عشقهاي معهود زميني ـ آنچنان كه برخي از اشخاصِ داستان درگير آن هستند ـ به ساحاتِ روح و روان او راهي ندارند. عليرضا از آن دست آدمها است كه اداي «خوب بودن» را در نميآورد، چرا كه «خوبي» در ذات و تقديرِ او وجود دارد. در جايي از داستان، يونس از او ميپرسد: «... آيا واقعا فرشتهها وجود دارند؟ واقعا دو تا فرشته روي شانههاي من نشستهاند و اعمال مرا درلوحهايي مينويسند؟ تو واقعا به اين چيزها اعتقاد داري؟٣».
و علي رضا به زيبايي پاسخ ميدهد كه: «... من آدمهايي را ميشناسم كه وزن اين فرشتهها را روي شانههايشان احساس ميكنند. آدمهايي ميشناسم كه حتي بوي فرشتهها را از هم تفكيك ميدهند و صداي بالهاي آنها را هم دائم ميشنوند....٤»
و عجيبتر اينكه، بيادماندنيترين بخش كتاب هم نه از آنِ يونس ـ شخصيت اصلي داستان ـ بلكه از آنِ عليرضا است؛ آنجا كه او در يك رستوران با دوستش ـ رانندهي تاكسي ـ همصحبت ميشود تا در لابلاي چند ديالوگ، زيباترين صفحات داستان رقم بخورد. زبان و نثرِ نويسنده در اين بخش ـ بويژه در ديالوگ طولاني رانندهي تاكسي ـ به اوج ميرسد و تأثير عاطفي شگرفي در ذهنِ مخاطب ايجاد ميكند. راويِ داستان «يونس» كه به شدت از اين صحنه منقلب شده است ميگويد:
«به علي نگاه ميكنم و ميگويم: اين شخص ديگه كي بود!؟ لبخند ميزند و ميگويد: كسي كه حتي صداي نيايش سوسكها را هم ميشنود! معناي حرفش اين است كه مايل نيست به جزئيات بيشتري دربارهي رانندهي تاكسي اشاره كند. براي من هم مهم نيست. واقعا مهم نيست. مهرداد روي سوپ خود فلفل ميريزد و ميگويد: واقعا كه عالم پيچيدهاي داريم. فكر ميكنم به اندازهي تعداد آدمها، فلسفهي زندگي وجود داشته باشد؛ يعني چيزي نزديك به شش ميليارد فلسفهي زندگي...»٥
همانگونه كه پيشتر نيز گفته شد، داستانِ بلند «روي ماه خداوند...» در مجموع رويكردي ديني و فلسفي به دنيا و آدمهايش دارد. نويسنده در استفاده از نثر، زبان، زاويهي ديد، و عناصرِ ساختاري داستان، هيچ كار تازهاي انجام نداده است. روند ِ روايت داستان از منظرِ اوّل شخص، و به صورتي كاملاً واقعگرا، تا نقطهي پايان دنبال ميگردد. بنابراين كتاب شايد براي بعضيها كه دنبال تجربههاي تازهاي در حيطهي زبان و ـ فرم ـ هستند، جاذبهاي نداشته باشد، اما اتفاق مهمي كه در متن ميافتد، به كارگيري محتوايي درخشان، و بن مايههاي تأمل برانگيز و بعضا تازهاي است كه در ادبيات داستاني معاصر ما، به ندرت يافت ميشود؛ همان تمهيدي كه «ميلان كوندرا» و «پائولوكوئيلو» و... با كاربست آن، لحظههايي پربار و سرشار از معنويت را براي خوانندگان آثارشان فراهم ميآورند. البته قصد اين قلم، مقايسهي كتاب ياد شده، با آثارِ بزرگان نيست، چرا كه نويسندهي آن هنوز در آغاز راه قرار دارد و «بسيار سفر بايد تا...». اما مهم اين است كه او نخستين گام را به شايستگي برداشته است. پرداخت شخصيتهاي متفاوتي؛ مثل يونس، عليرضا، منصور، مهرداد، و سايه... كه هريك تجربههاي خاصي از سلوكِ هستي شناختي را پشت سر ميگذارند، بيانگر اين واقعيت است كه نويسنده نگاهي همدلانه به آدمها و زندگي آنان دارد. او نگران وضعيت موجودِ جهان و افقهاي تيره و تارِ آيندهي آن است. از اين رو تنها راهِ نجات و رستگاري را در اين ميبيند كه انسان، پيوند درونيِ خود را با خداوند محكمتر كند؛ پس يونس را كه در طول روايتِ داستان، گرفتار ترديدهاي بنيان سوزِ ثنويت گرايانه شده است، دوباره با آسمان آشتي ميدهد و با خورشيدي از عشقِ يگانهي حضرت حق، جان و جهانِ او را به ملكوتي از روشنيِ ايمان و يقين فرا ميخواند. به اين جملههاي پاياني داستان هم توجه كنيد: «.. چند قدم كه دور ميشوم، صداي فرياد شادي پسرك توي پارك بلند ميشود. به پشت سرم نگاه نميكنم، اما وقتي پسرك جيغ ميكشد، هورا! هورا! بچهها! بادبادكِ من رسيد به آسمون، رسيد به خدا! به آسمان نگاه ميكنم، به جايي كه بادبادك به خداوند رسيده است.٦»
پينوشتها:
١. كتاب «روي ماه خداوند را ببوس» صفحهي ٦.
٢. همان كتاب صفحهي ٨٧.
٣. ر.ك. صفحهي ٤٥.
٤. ر.ك. به همان صفحه.
٥. ر.ك. صفحهي ٨٣.
٦. ر.ك. صفحهي ١١٢.