پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - توليد نظريه

توليد نظريه


    رييس مركز پژوهش‌هاى اسلامى صدا و سيما پيرامون وحدت حوزه و دانشگاه
  
 با تشكر از اينكه وقت شريفتان را در اختيار مجله پگاه حوزه قرار داديد، لطف فرموده تفسير خودتان را در زمينه وحدت حوزه و دانشگاه بيان نماييد.
 وحدت بين حوزه و دانشگاه به معناى اين است كه اين دو نهاد هم به رغم مجزا بودن شان، هدف و كاركرد واحدى را دنبال مى‌كنند. و در يك كلمه مى‌توان گفت كه حوزه و دانشگاه، اهداف و كاركردهاى مشتركى دارند كه اگر بخواهيم آن را تفصيل داده و سطوح مختلفش را بيان كنيم مى‌شود در وحدت هدف و نيز در كاركردها و نحوه عمل هم سخن گفت و آن را تفكيك كرد، كه داراى سطوح مختلفى است. گاهى يك سطح از وحدت در اين است كه افراد اين دو نهاد با يكديگر رابطه دوستى پيدا كنند زمانى يادم هست كه تعدادى دانشجو را مى‌آوردند به مدرسه فيضيه و تعدادى از طلبه‌ها را مى‌بردند به دانشگاه‌ها كه آنها با هم رفيق شوند و انس بگيرند و يك مقدار از حال و هواى هم با خبر بشوند اين يك سطح از وحدت بود؛ يك سطح خيلى رو بنايى، سطحى و خيلى ساده و نيز كم اثر البته اين وحدت آن وحدتى نيست كه دنبال مى‌شود، بلكه به دنبال اين وحدت ساده سطح عميق‌ترى از وحدت هم مى‌آيد و آن اينكه اين دو نهاد مهم توليد علم و دانش بكنند كه اين دانش هم به هم پيوسته باشد؛ يعنى دانش مرتبط با يكديگر، كه در اين صورت وظايف هر كدام از حوزه‌ها دانشى متفاوت مى‌شود، يعنى تقسيم موضوعى، مثلا دانش دينى را يكى توليد كند و دانش اجتماعى را كسى ديگر ولى بايد اين دو با هم همراهى داشته و با هم تعارض نداشته باشند. اين هم يك سطح از وحدت. يك سطح عميق‌تر از اين هم در نظر گرفته مى‌شود و آن اين است كه گاهى ممكن است در يك حوزه‌هايى دانشگاه نتواند وارد شود و در حوزه‌هاى ديگر حوزه نيز همينطور. اما در همان دانش‌هايى كه وارد مى‌شوند اين دانش‌ها را با هم مرتبط كنند و يك ارتباط ارگانيك منطقى بين دانش‌هاى توليد شده در اين دو سو و در اين دو نهاد ايجاد بشود كه اين هم يك تفسير از وحدت است.  البته اين تفسير عميق‌تر از تفسيرهاى ديگر است و به نظر مى‌رسد كه بايد از اين نظريه دفاع كنيم باز عميق‌تر وقتى مى‌شود كه ما ارتباط دو سويه‌اى را ايجاد كنيم، ارتباط مبنا و رو بنا؛ يعنى مبانى واحدى براى اينها پيدا كنيم تا اين دو نهاد مبانى مشتركى داشته باشند. در روش‌شناسى نيز روش‌شناسى تحقيق علم، روشناسى توسعه علم، روش‌شناسى مشتركى باشند، بدين معنا كه هم سو و با هم پذيرش مبانى گرايش‌ها و نگرش‌ها واحد باشد و پارادايم‌هايى كه بر اين نگاهشان حاكم است واحد باشد. البته ممكن است به لحاظ تفكيك موضوعى، اختلافات اقتضاء موضوعات را پيدا كنند؛ يعنى به سبب اختلافاتى كه موضوعات دارند، اقتضاء مى‌كند كه مثلاً نوع تحقيق تجربى با تحقيق نقلى تفاوت‌هايى داشته باشد. نوع تحقيق عقلى با تحقيق شهودى تفاوت داشته باشد. اين مسائل ملاحظه مى‌شود، ولى بايد مبانى واحد، پارادايم‌ها واحد و الگوهايى كه حاكم بر نگاه هستند نيز واحد باشند. اين تفسير از وحدت، تفسير عميق‌ترى است و به نظر حقير بايد از اين نوع وحدت و نيز تفسير دفاع كنيم و به سمت آن حركت كنيم، كه در اين سطح از وحدت هم هدف بايد واحد باشد، هم جهت حركت و از طرفى در روش‌هاى پژوهش هم روش‌هاى هم سو گزينش شود. شايد تعبير به گزينش هم درست نباشد به خاطر اينكه هنوز موجود نيست. بايد اين روش‌ها توليد شود. روش‌هاى هم سو در حوزه‌هاى مختلف علمى. علاوه بر اينها كه بعضى از موضوع‌ها نيز مشترك بين حوزه و دانشگاه است، مثلاً در حوزه‌هاى علوم انسانى هم دانشگاه‌ها وارد مى‌شوند هم حوزه‌ها البته در همين موضوعات علوم انسانى هم طبيعتاً انتظار مى‌رود كه هم نهاد حوزه بتواند در موضوع شناسى هم پايى با دانشگاه‌ها حركت كند، هم نهاد دانشگاه در قسمت ارزش گذارى و شيوه‌هاى پژوهش با حوزه‌ها همراهى كند. به عبارتى ما دو دسته امور داريم يك دسته ارزش‌ها و احكام كلى كه حاكم بر يك دانش‌اند و دسته ديگر هم شناخت موضوعات.
 شيوه‌هاى شناخت موضوعات و نيز روش‌هاى شناخت موضوعات بيشتر در دانشگاه‌ها و قسمت ديگر يعنى ارزش‌ها و مبانى كلان بيشتر در حوزه‌ها مورد توجه است. بنابراين هر دو نهاد بايد به آن نقطه‌اى كه كمتر توجه مى‌شود بيشتر توجه كنند و اين يك مسئله است. دوم اينكه هر دو نهاد بايد سعى كنند اينها را به اشتراك بگذارند، يعنى با هم به صورت بين الاذهانى به اين لحاظ بايد اشتراك ذهنى ايجاد بشود؛ يعنى اينطور نباشد كه حوزه‌ها يك سلسله ارزش‌هايى را براى خود داشته باشند؛ ارزش‌هاى الهى و دينى، ولى دانشگاه‌ها از اين ارزش‌ها بى خبر باشند و اگر هم خبر داشته باشند اين را در كارهاى علمى‌شان كنار بگذارند، و ارزش‌هاى دنياى مادى و سكولار را بياورند كه در اين صورت به هيچ وجه به وحدت دست پيدا نخواهند كرد. در قسمت روش‌ها هم اين طور نباشد كه حوزه براى تحقيق در علوم انسانى يك سلسله روش‌هايى را پيشنهاد بدهد يا دنبال كند كه دانشگاه‌ها از آن يا بى خبر باشند يا نخواهند اينها را دنبال كنند و بالعكس دانشگاه‌ها يك سلسله روش‌هايى را انتخاب كنند كه حوزه اينها را قبول نداشته باشند. به عنوان مثال عرض كنم: در روش‌هاى تجربى در علوم تجربى؛ چه انسانى، چه طبيعى همه مى‌دانيم كه مبانى مختلفى وجود دارد، فيلسوفان علم هم روى اينها هم سخن گفتند و كتاب‌هاى فراوان نوشته شده كه مبانى متفاوت مى‌شود و نگرش‌هاى عالمان در توليد دانش‌شان تأثير مى‌گذارد و متفاوت توليد مى‌كنند. بنابراين اگر ما بخواهيم روش‌هايى را انتخاب كنيم يا توليد كنيم كه حتماً بايد به نگرش‌ها و ارزش‌هايمان توجه كنيم. اين طور نباشد كه يك سلسله روش‌هايى كه صرفاً نگاه مادى به انسان دارد را بياوريم در حوزه علوم انسانى و دانشگاه‌هاى ما فقط اين را دنبال كنند، اما در حوزه‌هاى ما توجه‌هاشان به جنبه‌هاى ديگر باشد، يعنى روش‌هايى را انتخاب بكنند يا دنبال كنند كه انسان گراتر و اختيار گراتر هستند و صرفاً مادى نگاه نمى‌كنند، نه انسان را و نه جهان را صرفاً مادى تفسير نمى‌كنند. خوب خيلى تاثير دارد كه ما از اين روش‌ها بتوانيم به وحدتى نزديك بشويم يا نه! مطالب خودم را جمع بندى كنم. تفسيرى كه مى‌توانيم از وحدت حوزه و دانشگاه ارائه بدهيم، اين است كه: وحدت در هدف و وحدت در روش داشته باشند در موضوعاتى كه مشترك است، در نگاه‌هايى كه حاكم بر اين موضوعات و روش‌هاى موضوع‌شناسى هست. در ارزش گذارى‌هاى حاكم بر اينها، در مبانى كلان. بنابراين اگر اين اتفاقات بيفتد به طور طبيعى دانشى كه در اين دو نهاد توليد مى‌شود هم سو هست و علم وحدت يافته خواهد بود و به اصطلاح بعضى‌ها كه مى‌گفتند رؤياى علم وحدت يافته مى‌توان اين را كم كم به سمتش حركت كرد و از رؤيا آن را خارج كرد. نمى‌گوييم به جايى مى‌رسيم كه تمام دانش‌هاى ما كه توليد شدند كاملاً وحدت يافته باشند، اما مى‌توانند به سمت آن حركت كنند. اين بود خلاصه‌اى از يك نظريه درباره وحدت دانشگاه و حوزه كه البته اگر در خود توليد دانش اينقدر به هم نزديك شدند به طور طبيعى در كاركردهاى نهاد در ارتباطات فردى هم مى‌توانند به هم نزديك شوند، تبادل انسانى و تبادل استاد داشته باشند اينها مؤثر است.
 
 آيا اين تفسير، محدود به علوم انسانى است يا علوم طبيعى را هم در بر مى‌گيرد؟
 بله، آنجا هم ممكن است به دليل اينكه در علوم طبيعى هم درسته كه مى‌گويند علوم طبيعى يا غير انسانى، ولى فى نفسه همه علوم انسانى است، حتى علوم طبيعى مثل فيزيك مثل فيزيولوژى، زيست‌شناسى، شيمى و مانند اينها، اين هم انسانى هستند، چرا انسانى اند، چون در تمام آنها نقش انسان به عنوان طبيعت حضور دارد. علوم بدون تفسير انسانى نيست حتماً تفسير انسانى در تمام دانش‌ها وجود دارد. وقتى كه اين طور شد ديگر اين علم هم انسانى شده هست معناى انسانى شده هست. معناى انسانى شدن علم هم هست. گرايش‌هاى انسانى در تفسيرش تاثير مى‌گذارد بينش او تاثير مى‌گذارد. نوع ديد و نگاهش به جهان و برداشتى كه از داده‌هاى حسى مى‌كند تاثير مى‌گذارد. چينشى كه ميان داده‌هاى حسى برقرار مى‌كند تاثير دارد، يعنى نوع نگاه ما در چينش هم تاثير مى‌گذارد. علاوه بر اينها مى‌خواهد براى اين نظريه بدهد. مى‌خواهد براى تفسير اين داده‌هاى حسى نظريه عرضه كند. حتى در عرضه نظريه هم اثر مى‌گذارد به عقيده ما همه دانش‌ها به نوعى انسانى است. بنابراين در همه آنها وحدت معنى وجود دارد.
 
 آيا بسترهاى لازم جهت تحقق اين هدف، يعنى وحدت حوزه و دانشگاه آماده شده است يا خير؟
 سؤال شما خيلى كلى و ابعاد آن بسيار وسيع است؛ زيرا براى پاسخ به آن بايد ابعاد فعاليت‌هاى مختلف هر دو نهاد را بيان كنيم و بايد بگوييم كه هر دو در زمينه آموزش چه كردند، در زمينه پژوهش چه كردند، در زمينه تربيت نيروى انسانى چه كردند. در زمينه توليد علم چه كار مى‌كنند بايد ابعاد مختلف اين مسئله را بررسى كنيم، مسئله مديريت و نهادهاى ساختار مديريتى را بررسى كنيم كه خيلى مفصل مى‌شود. ولى من بعضى از اين بخش‌ها را كه مهم‌تر است عرض مى‌كنم. ببينيد در وضعيت موجود، دانشگاه‌ها و حوزه‌هاى ما در راستاى وحدت فى الواقع قدم‌هاى خيلى بلندى برنداشته‌اند، هنوز گاه در مراحل اوليه هستيم. البته كارهايى شده كه به بعضى از اين كارها اشاره مى‌كنم. يك بخش از كارهاى صورت گرفته تبادل اساتيد است. استادان حوزه و استادان دانشگاه تبادل مى‌شوند هركدام در نهاد ديگر حضور پيدا مى‌كنند و از مجموعه ذخيره‌هايى كه در هر كدام از اين دو نهاد پيدا كردند به ديگرى هم عرضه مى‌كنند اين يك گام ارزشمند است و بايد آن را پاس داشت و به آن احترام گذاشت، بلكه تقويت كرد، ولى اين گام اوليه است و كافى نيست بيش از اينها بايد كار كرد. در واقع خيلى كارهاى ديگر بايد صورت بگيرد كه هنوز خيلى فاصله داريم.
 گام بعدى اينكه در مقام پژوهش تا حدودى با شيوه‌هاى يكديگر آشنايى پيدا كردند و در مقام آشنايى با ارزش‌ها تا حدودى حوزه توانسته ارزش‌هاى خودش را معرفى كند، دسته كم در اين حد و اينها در سطوح اوليه باقى مانده‌اند، يعنى مثلاً اگر چيزى به نام درس معارف اسلامى در دانشگاه‌ها وجود دارد كه امروزه به نام انديشه اسلامى تغيير اسم پيدا كرده يا رشته‌هاى ديگر هم اضافه كردند كه اينها در يك سطوحى فقط در  كنار ساير علوم  آمده و خيلى ارتباط مستقيم با دانش‌ها كه در هر رشته تدريس يا تدرس مى‌شود پيدا نكرده و خيلى اثر خودش را در علوم نمى‌گذارد، فقط ممكن است يك مقدار تاثير گذار در روح و روان دانشجو باشد كه بعدها مى‌خواهد از اينها استفاده كند،ولى در نظر داشته باشيد كه حتى اين هم در مراحل اوليه دانشجويى هست و بعد منقطع مى‌شود، يعنى اساسا توليد دانش در سطوح بالا، يعنى در كارشناسى ارشد و در مقاطع دكتراى صورت مى‌گيرد كه در آن سطح از معارف دينى خبرى نيست. من نمى‌گويم آنجاها بيايند درس معارف بگذارند تا اين تلقى اشتباه صورت نگيرد، مقصود من اصلا اين نيست. مى‌خواهم بگويم هيچ حضورى ندارد حال چگونه مى‌تواند معارف دينى در  آنجاها حضور پيدا كند. اينجاست كه كار دشوار مى‌شود و بايد در متن دانش‌هاى موجود اين معارف تزريق شود نه به صورت مصنوعى، بلكه به طور حقيقى به اين معنا كه دانش‌هاى سطوح عالى كه مى‌خواهد تدريس بشود طبيعتاً بايد آخرين دست‌آوردهاى دانش بشرى و آخرين دست آوردها دانش خودى باشد.
 خوب اينها بايد اتفاق بيفتد، ولى وجود ندارد كه بخواهيم آنها را تدريس بكنيم پس بايد قبل از آن توليد دانش براى آن سطوح بكنيم، توليد دانشى كه بتوانيم بگوييم دانش دينى است. بنابراين دانشى كه بخواهد توليد بشود بايد برايش برنامه داشته باشيم؛ برنامه‌هايى كه در اين دو نهاد وجود داشته كافى نبوده و اصلاً به اين سمت جهت‌گيرى نداشته.  به همين دليل است كه در چند سال اخير سخن از نهضت نرم‌افزارى و توليد علم به ميان آمده و رهبر معظم انقلاب و دانش آموختگان اين دو نهاد بدان تأكيد كردند. البته مسئولين ضرورت اين مسأله را احساس كردند و دارند دنبال مى‌كنند، اما مى‌دانيم اينها تلاش‌هايى است كه متأسفانه در جريان حركت اصلى اين دو نهاد وارد نشده و من با تشكيل دبيرخانه‌اى به نام اين نهضت و اينكه مؤسسه مانندى درست بشود و بعد بخواهند كارهايى بكنند خيلى موافق نيستم، مگر آنكه فقط جنبه ستادى پيدا بكند. و هدف را اين بگيرد كه بخواهد خود اين دو نهاد در اين حوزه نهضت نرم افزارى فعال بكند به سمت آن هدف واحدى كه عرض كردم، اگر اين كار انجام بشود كار خوبى است مبارك است و مى‌تواند اشاره به كاستى‌هايى اين دو نهاد بكند. راههاى درمان و راههاى حل مسئله را عرضه كند و مى‌تواند فرهنگ سازى بكند خيلى كارها بايد اتفاق بيفتد، ولى فعلاً ما اوايل راهيم و از اين دبيرخانه هم هنوز آثارى مشاهده نگرديم، به رقم اينكه مدتى است تشكيل شده، ولى هنوز هيچ اثرى از آن مشاهده نشده است. يعنى، نه در فضاى دانشگاهى حضور آن را احساس مى‌كنيم، نه در فضاى حوزوى. گاهى يكى دو تا جلسه گذاشته شده، ولى مى‌دانيم كه اين تمام كار نيست. بنابراين اگر بخواهد كار خوبى اتفاق بيفتد بايد روى فرهنگ سازى خيلى كار شود. بايد در يك حجم بزرگ و عظيم در نهاد حوزه و در نهاد دانشگاه كار صورت بگيرد؛ به عبارتى بايد به يك مطالبه عمومى كه همه اين را بخواهند تبديل شود و طلب كنند كه ما بايد كار تازه بكنيم، كارهاى سنتى حوزه ديگر جوابگو نيست، كافى نيست و كارهاى سنتى دانشگاه‌ها كافى نيست، جوابگو نيست. آنها در يك حوزه ديگرى توليد شده‌اند، در حوزه علم سكولار كه با حوزه علوم دينى سازگار نيستند. اين ديگر خيلى بديهى است اگر از اين حرف‌ها هم گذر كرده باشيم به حرف‌هاى ديگرى مى‌رسيم كه جاى آنها اينجا نيست. من فكر مى‌كنم هنوز خيلى‌ها اين را درك نكردند اين يك شكل اساسى است؛ يعنى اينقدر رشد و بينش، پيدا نكرديم كه به راحتى تشخيص بدهيم كه دانشى كه در حوزه انسانى توليد مى‌شود بايد جهت دار توليد شود. هنوز مثل اوايل راه بايد بنشينيم  حرف بزنيم، يك عده را متوجه اين مسئله كنيم من توصيه مى‌كنم اگر مى‌خواهيم يك مقدار فرهنگ فهم اين مسئله، گسترش پيدا كند چه در حوزه چه در دانشگاه، چون در دانشگاه‌ها، فلسفه علم خوانده نمى‌شود، نه اينكه اصلاً تحصيلى برايش نيست. پيشنهاد بنده اين است كه براى تمام رشته‌هاى علمى چه حوزوى، چه دانشگاهى فلسفه علوم تدريس شود، وقتى تدريس شود دانشجويان مى‌فهمند كه علم اينجورى كه گفته مى‌شود يك امر عينى قطعى صد در صد نيست و اين اولين آموزه‌اى است كه انسان از فلسفه علم مى‌آموزد، بعد مى‌فهميم كه آقا علم كه توليد مى‌شود از نظريه آدمى پر است. علم خالى از نظريه نداريم، خالى از ديدگاه و خالى از گرايش نيست هر علمى مى‌خواهد باشد. اين هم درس دومى است كه از فلسفه علم ما مى‌آموزيم. ببينيد اين حرف را ما نمى‌گوييم بزرگان فلسفه علم در تاريخ گفتند بزرگانى كه دينى نبودند حتى ملحد بودند كه صراحتاً الحاد داشتند، به قصد گرايشات دينى و اينها هم نيامدند اين حرف‌ها را بزنند، ولى اين حرف‌ها حرف‌هايى است كه واقعيت دارد و پرده از واقعيت موجود انسانى بر مى‌دارد. علم در حوزه وجود انسان توليد مى‌شود و انسان در توليد علم ذهن خالى نمى‌شود. ذهن خالى ما نداريم اين ذهن همراه احساسات همراه عواطف همراه يك سلسله گرايشات، همراه ايمان است، حالا ايمان به خدا يا شيطان و يا ايمان به دنيا و يا هر چيزى ديگر در اين فضا، در اين ظرف علم توليد مى‌شود، نظريه توليد مى‌شود و اين ظرف جهت گرفته از همه اينها است. كسى كه فكر مى‌كند مى‌شود ذهنيت خالى را ايجاد كرد و اينها اصلاً خبر از انسان ندارند، انسان شناس نيستند. بنابراين اين تذكر بايد اصلاح شود.
 پيشنهاد من براى اصلاح اين است كه بياييم فرهنگ سازى كنيم. براى فرهنگ سازى هم پيشنهادم اين است كه در متن آموزش‌هاى حوزه و دانشگاه‌ها اين مباحث فلسفه علم با توجه به همين رويكرد گنجانده شود و روى آن كار بشود اين يك پيشنهاد كه به نظرم خيلى مى‌تواند مؤثر باشد. البته كارهاى ديگرى هم مى‌شود كرد، كه نمى‌خواهم وارد راهكارهاى اينها بشوم. فقط اشاره به يك آسيب جدى كردم و راه‌حل‌ها.
 
 برخى مى‌گويند كه وحدت حوزه و دانشگاه نغمه يكسو و از ناحيه حوزه است، آيا با اين بيان موافقيد؟
 بنده با اين كلام موافق نيستم. در دانشگاه‌ها خيلى افراد هستند كه مايلند اين اتفاق بيفتد و گفته مى‌شود و دو طرف از وحدت حوزه و دانشگاه حرف مى‌زنند، ولى به يك معنا هم مى‌توانيم موافقت كنيم و بگوييم جو عمومى دانشگاه اين نيست به اين معنا اين سخن درست نيست، اما چه بايد كرد. به نظر شما اگر آنجا سخن گفته نمى‌شود، در حوزه هم همينطور به چه كسانى مى‌گويند و آيا همه از لوازمات آن آشنا هستند؟ اينجا هم كسانى كه حرف مى‌زنند شايد با همه لوازمش آشنا نباشند. در خود حوزه هم شما مى‌بينيد كسانى كه قائل به تفكيك كلى و مطلق هستند آن يكى يك كار مى‌كند ما هم كار ديگرى كه به هم ربطى ندارند؛ يعنى تفكر سكولار در حوزه هم وجود دارد، چرا كه در دانشگاه هم وجود دارد. اين در اصل ريشه‌اش براى تفكر سكولار است. سكولاريزم حوزه يك شكل و شمايل دارد. سكولاريزم دانشگاهى شكل و شمايل‌اش فرق مى‌كند و گرنه به لحاظ محتوايى و حقيقت يك چيزاند. پس اگر شما بخواهيد بفهميد چه كسى مقصر مسئله هست بايد برويم سراغ سكولاريسم و يقه او را بچسبيم. بنابراين اگر آمديد و سكولاريسم را خوب تحليل كرديد، خوب نقادى و تفسير كرديد و نشان داديد  و معرفى‌اش كرديد و طبل رسوايى‌اش را زديد، معلوم مى‌شود كه سكولاريسم چه كلاه گشادى است كه عده‌اى سرما گذاشتند و گرنه حقيقت علم سكولار نيست به اين معنا كه عده‌اى مى‌گويند علم مى‌تواند مادى باشد، علم مى‌تواند الهى باشد، علم مى‌تواند شيطانى باشد، همه جورى مى‌تواند باشد، ولى اينكه بگويند تفكيك مى‌شود كرد با يك علم عينى درست كنيم بعد يك حوزه دينى هم درست كنيم اين علم عينى مثلاً هيچ ربطى با گرايش‌ها و بينش‌ها و دين و ايمان آدم نداشته باشند، اين دروغ بزرگى است كه يك عده‌اى گفتند وعده‌اى هم كه ساده انگار هستند اين را باور كردند و از آن استفاده نمودند.
 
 از فرصتى كه در اختيار نشريه پگاه حوزه قرار سپاسگزاريم.