پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - توسعه ایمان و جامعه توسعه یافته - حسینی عارف سید علیرضا
توسعه ایمان و جامعه توسعه یافته
حسینی عارف سید علیرضا
نقش مسجد
از آنجا كه اين جلسات در مسجد برگزار مىگردد خوب است در ابتداى بحث اندكى از نقش مسجد در دعوت اسلامى سخن بگوييم.
اسلام با جمله »قولوا لااله الا اللَّه تفلحوا« آغاز شد. مفهوم لااله الا اللَّه، زمانى به معنى مخالفت لفظى با بتها و طرد لسانى آنها بود. اين در زمانى بود كه هر كس لااله الا اللَّه مىگفت كشته مىشد. اما چندى بعد مخالفت زبانى با بتها به امرى عادى تبديل شد و بسيارى از مردم لا اله الا اللَّه مىگفتند. در اين زمان، مبارزه به مخالفت عملى با بتها - كه همان طواغيت زمين بودند - ارتقاء يافت. در اين ميان، مسجد در هيچ برههاى از تاريخ ما، نقش بيدارگرى، روشنفكرى و پيكارگرى خويش را از دست نداده است؛ بلكه آنچه دچار فراز و فرود شده، مراحل اين پيكار و درجه شدت، قوت و خشونت آن بوده است.
نقش مسجد اعلام مواضع، تربيت مردم و متوجه ساختن آنان به سوى خداى احد و واحد - اصل و فرع و بار و بن دين - است و ما اميدواريم كه افتخار تعالى دادن اين نقش را داشته باشيم.
من امشب احساس غبطه زيادى دارم؛ چرا كه همواره آرزو مىكردم جلسات فرهنگى و اسلامىمان در فضاى پربركت مسجد برگزار شود، تا از يك سو نقش واقعى مسجد را، بيش از پيش به آن ببخشيم و از سوى ديگر ما نيز به سهم خود چنين چيزى را از مسجد كسب كنيم؛ در حالى كه نشسته بر زمين، رو به سوى قبله، احساس مىكنيم كه در اين ساعت از شب جمعه همراه با تمامى مؤمنان جهان در ركاب حضرت محمد(ص) در حال سفرى معنوى و پاك هستيم و از اين احساس، روحيهاى كامل مىگيريم. بى ترديد هنگامى كه انسان خود را در مسجد مىبيند، احساس اطمينان بيشترى مىكند و نيز سعى خواهد كرد كه از سخنانش مراقبت بيشترى نمايد.
ايمان و ايدئولوژى
منظور از »ايدئولوژى اسلامى« همان »ايمان« است. دليل واضح [ايمان ما به] وجود خدا نيز شهادت فطرت است: »آيا در خدا شك است؟ آفريننده آسمانها و زمين«. ايمان داشتن و با خدا همراه شدن، به معنى قانع شدن به وجود خداوند نيست؛ بلكه به اين معنا است كه با عقل، قلب و بدنش و با تمام وجودش با خدا زندگى كند. در اين صورت است كه ايمان انسان كامل مىگردد.
اين بحث را از آن رو »ايدئولوژيك« نام گذارى كردهايم كه ما امروز در برابر دو نوع ايدئولوژى قرار گرفتهايم: ايدئولوژى راست و ايدئولوژى چپ. هم اكنون در مقابل انسانى كه به پيشرفت جامعهاش مىانديشد دو راه وجود دارد: راست و چپ. راست؛ معمولاً راهى ارتجاعى و محافظه كارانه است كه ابقاء وضع موجود را مىطلبد؛ در حالى كه چپ، به شكل سنتى، به مكتبى گفته مىشود كه در انديشه تغيير و تجدد نظر است. اصطلاحاً چنين چيزى از چپ برداشت مىشود كه البته با تفاوت درجات چپانديشى متفاوت مىشود.
اما تا آنجا كه به »مكتب اسلام« مربوط مىشود ما همواره تلاش مىكرديم كه تصويرى اصيل از آن ارائه دهيم؛ يعنى اين كه به »چپ بودن« مشهور شويم را رد مىكرديم و نمىخواهيم كه از ما با عنوان چپ گرايى نام برده شود، همانطور كه مطمئناً عضو اردوگاه راست نيز نيستيم و ابداً از ارتجاع و حفظ وضع موجود دم نمىزنيم. خداى متعال در قرآن كريم كلمه صراط مستقيم را در مقابل ما قرار داده است: »ما را به راه راست هدايت كن. راه كسانى كه آنان را مشمول نعمت خود ساختى، نه كسانى كه بر آنان غضب كردى و نه گمراهان«.
شناخت مصاديق »افراد مورد غضب« و »گمراهان« نياز به مباحث طولانى تفسيرى دارد اما در نهايت به جايى مىرسيم كه به بحث بالا شباهت دارد.
تأثير ايمان در ساخت جامعه
جامعهاى كه بر اساس ايمان ساخته شود همانند بدن انسان، زنده خواهد بود. در حالى كه جامعهاى كه به راه و روش غربى - پس از آن كه غرب متافيزيك را رد كرد و خود را از ماوراى طبيعت بيگانه ساخت - ساخته شود تبديل به موجودى مرده مىگردد؛ چرا كه در آن اصالت انسان حكم مىراند و محور تحرك »من« و انانيت است. در چنين جامعهاى، هر انسان عليرغم اينكه خود را خدا مىداند و مىپرستد اما احساس غربت مىكند. در اين صورت هيچ وحدتى باقى نمىماند. روابط خانوادگى، برادرى و خويشاوندى تغيير مىيابد و جهان از »فردها« به »شركتها« تبديل مىشود و در نتيجه جدايى و انفصال ايجاد مىگردد.
ايمان، در نوع نگاه انسان به هستى و حيات مؤثر است. از اين گذشته، ايمان از مبادى پنج گانهاى در جامعه تأثير مىگذارد: تأثير بر ساخت فرد، بر اقتصاد، بر سياست، بر اخلاق و بر كار.
اساس ارزشها نيز »ايمان مطلق« است و اگر ايمان را مطلقاً نفى كنيم هيچ ارزشى باقى نمىماند.
[تأثير بزرگ ديگرى كه ايمان بر ساخت جامعه مىگذارد] مسئله »لايتناهى بودن تكامل« و صراط مستقيم است. ما معتقديم كه خداوند حدى ندارد، چيزى همانند او نيست و نهايتى برايش تصور نمىشود. چنين اعتقادى به اين معنا است كه رسالت حيات ما در جمله »انا للَّه و انّا اليه راجعون« خلاصه مىگردد؛ از خدا آغاز كرديم و به سوى همو باز مىگرديم. تمام حركات و سكنات زندگى ما در همين خط خلاصه مىگردد: به سوى او بازگشت مىكنيم و او نامتناهى است. پس، انسان در زندگىاش در راستاى هدفى تلاش مىكند كه نهايتى ندارد و اين به معناى »حركت دائمى« است.
امروزه، مكاتب مبارز اجتماعى يا براى رسيدن به جامعه عدالت محور تلاش مىكنند، يا جامعه سوسياليستى، يا جامعه برخوردار و يا جامعهاى كه در آن حداقل معيشت مردم تأمين شده باشد. اهدافى كه مكاتب اجتماعى دنبال مىكنند. تماماً اهدافى محدود و قابل دستيابى هستند و اين به معنى آن است كه حركت آنها غير دائمى است؛ در حالى كه ايمان ما به خداوند بى نهايت ما را در حركتى دائمى قرار مىدهد. به اين حديث شريف از پيامبر(ص) توجه كنيد كه مىفرمايد: »اگر مرگ به سراغ بنده مؤمنى بيايد و او نهالى در دست داشته باشد به يقين آن را قبل از مردن غرس خواهد كرد«. فرض كنيم كه اجل يك كشاورز نزديك شود و او نهالى در دست داشته باشد. اگر وى يك انسان عادى باشد چه خواهد كرد؟ يك آدم معمولى وقتى احساس كند كه در آستانه مرگ قرار دارد فوراً به دنبال فرزندانش مىفرستد تا آنان را ببيند و با آنها خداحافظى كند. اعضاى خانواده و اهل و عيال خود را، از بزرگ و كوچك، دور خود جمع مىكند، وصيت مىكند، با آنها تجديد عهد و وداع مىكند و سپس [در انتظار مرگ] در بستر مىآرامد. اين عكسالعملى طبيعى و كاملا انسانى است؛ اما اسلام اين را نمىخواهد! اسلام ترجيح مىدهد انسانى كه مرگش فرا رسيده است نهالش را بكارد حتى اگر در حال كاشتن بميرد. اسلام مىخواهد حتى از آخرين لحظات و ثانيههاى حيات در راه حركت و سازندگى، در راه خلق زندگى و در راه آبادانى استفاده گردد و لو با كاشتن يك درخت. اين حركت دائمى - كه انسان از تمامى لحظاتش در راه خير بهره گيرد - غايت ايمان به مبدأ لايتناهى است.
توسعه ايمان
مسئله رشد و توسعه ايمان، امرى تربيتى است و به آن اشارهاى داشتيم؛ اينكه ايمان فقط يك اقناع فكرى نيست. ايمان، دانش و علم (نيز) هست نه يك عاطفه قلبى صرف. ايمان، نه عشق مطلق است و نه علم صرف؛ بلكه هم اين است و هم آن، به اضافه فعاليتهاى مداوم جسمانى. [پس] راه رشد و توسعه ايمان تفكر بيشتر، تذكر بيشتر و عمل [و عبادت] بيشتر است.
عبادت و عبوديت
عبادت كردن خداوند، در واقع عبوديت نيست، بلكه عين آزادى و رهايى است؛ چرا كه غايت عبادت خداوند »تقرب« است. هر عملى كه منظور از انجام آن نزديكى به خدا باشد عبادت است و هر عملى كه اين امر در آن قصد نشود عبادت نيست، حتى اگر نماز باشد. اگر كسى به خاطر مردم نماز بخواند ريا يا تجارت است و عبادت نيست. همانطور كه فقها تفسير كردهاند معناى عبادت عملى است كه از انجام آن تقرب جستن به پروردگار اراده شود.
مىدانيم كه تقرب و نزديكى، موضوعى مكانى است؛ حال آنكه خداوند داراى مكان نيست تا كسى به آن مكان و در نتيجه به خداوند نزديك شود، يا از آن مكان دور و در نتيجه از خدا دور گردد. پس هدف از عبادت »متصف شدن به صفات خدا« و معنى تقرب »مزين شدن به اوصاف خداوندى« است؛ صفتهايى نظير علم، قدرت، رحمت، رحمانيت و بقيه صفات الهى. اين يعنى اينكه عبادت ما را به سوى رهايى مىبرد؛ زيرا تقرب به علم به معنى رهايى از جهل، تقرب به رحمت به معنى رهايى از قساوت و تقرب به عدالت به معنى رهايى از ظلم است و... .
قوانين هستى و احكام شريعت
قوانين هستى با احكام شريعت مطابق است؛ چرا كه خداوند خالق هستى همان خداوند واضع دين و شريعت است. دين براى تنظيم ارتباط بين انسان و زندگى آمده است. اين ارتباط امرى قديمى و حقيقى است نه امرى وضعى. به همين دليل است كه در سوره الرحمن مىفرمايد: "خداوند رحمان؛ قرآن را تعليم فرمود؛ انسان را آفريد".
»انسان« پس از »قرآن« آمده است زيرا روابطى كه قوانين دينى نام دارند به قدمت خود انسان هستند. اينگونه نيست كه خداوند انسان را خلق كرده باشد و سپس يك قانونگذار، يك مجلس، يك فيلسوف يا يك دانشمند بزرگ، آمده و قوانينى را براى تنظيم روابط وى با هستى وضع كرده باشد؛ يا اينكه مثلاً پيامبران چنين نقشى ايفاء كرده باشند. ابداً اينگونه نبوده است. حقيقت دين، تنظيم روابط حقيقى بين انسان و انسان، بين انسان و زندگى و بين هر يك از موجودات جهان با يكديگر است. اينگونه بوده است و همين گونه نيز خواهد بود و هر كدام از پيامبران كه در مرحله معينى از تاريخ مبعوث شدند، با امداد از وحى الهى، همين روابط را كشف كردند. قوانينى كه اين روابط را تنظيم مىكند قديمى و مطابق با قواعد هستى هستند و خالق تمام آنها يكى است.
ضمن اينكه اين احكام شرعى - همان گونه كه اصوليان گفتهاند - به لحاظ عقلى، الطاف الهى هستند.
وحدت اديان
از همين رهگذر، به مسئله »وحدت اديان« مىرسيم. اديان يكى هستند. قرآن كريم تمامى اديان را »اسلام« ناميده است: »دين در نزد خدا اسلام است« و اسلام يعنى تسليم شدن در برابر پروردگار عالميان با عقل و قلب و جوارح. اسلام قلبى عشق و عاطفه است؛ اسلام عقلى قبول و اقناع به وجود خداوند و ايمان به پيامبران و رستاخيز است؛ اسلام جوارحى نيز عمل به قوانين الهى است.
همه اديان يكى هستند؛ چرا كه خداوند يكى است و انسان يكى است و مسير نيز (يكى و) همان هستى و حيات انسان است در قبال خداوند. اديان يكى هستند؛ اما فرقى كه بين اديان وجود دارد در تفاوتى است كه قرآن كريم در شريعت و طريقت آنها مىگذارد: »ما براى هر كدام از شما آيين و طريقه روشنى قرار داديم«. شرعة محل داخل شدن نهر [و به معنى شريعت و آيين] و منظور از منهاج، برنامهها و طُرُق [مخصوص هر مسلك] است؛ اما اصل همه اديان يكى است و قرآن تمامى آنها را اسلام ناميده است: »آيين پدرتان ابراهيم، خداوند شما را در كتابهاى پيشين مسلمان ناميد«. در مورد حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل
(عليهماالسلام) مىفرمايد: »پروردگارا! ما را مسلم (و تسليم) خودت قرار ده و از دودمان ما امتى كه مسلم (و به تسليم فرمان) تو باشد« و درباره حضرت مسيح(ع) نيز مىفرمايد: »هنگامى كه عيسى از آنان احساس كفر كرد گفت: »كيست كه ياور من به سوى خدا گردد؟ حواريون گفتند: ما ياوران خداييم، به خدا ايمان آورديم و تو گواه باش كه ما اسلام آوردهايم«. تفاوت اديان فقط در شريعت و برنامهها است. مثل »درس شيمى« كه يكى است ولى در كلاس اول، كلاس دوم، كلاس سوم و دانشگاه، با تفاوت مراحل درسى، متفاوت مىشود.
همچنين با استناد به آيه كريمه: »و هر امتى در گذشته انذار كنندهاى داشته است« در مىيابيم كه دين، جهان شمول، همگانى و براى تمامى امتها است، نه فقط مخصوص ملل خاورميانه. پيامبران فقط در اين منطقه مبعوث نشدند؛ تمامى قبيلهها، تمامى اقوام در تمام عالم، در امريكا، در بين سرخپوشان و در ميان قبايل افريقاى سياه قبل از آنكه تمدن اروپاييان سفيد به آنجا برسد.
انسان و انديشه پيشرفت
علم، فلسفه، حقوق، تكنولوژى و اخلاق، همه توليدات بشرى هستند. حال كه توليد بشر هستند پس در مسير پيشرفت قرار دارند؛ و اگر در مسير پيشرفت هستند پس متغير و متزلزل؛ و اگر متزلزل هستند پس قابل اتكاء و آرامش بخش نيستند. آنچه كه دلها به آن آرام مىگيرد فقط ياد خدا است. آنچه مطلق و تغييرناپذير است ارتباط بين انسان و خدا است، اما آنچه به توليدات بشرى باز مىگردد متزلزل است و اطمينان بخش نيست.
معناى پيشرفت تعامل بيشتر بين »انسان« و »هستى« است. اما مىتوان بين »انسان« و »زندگى« نيز پيشرفت داشت و بين »انسان« و »قرآن« هم فهم بيشترى برقرار كرد.
اگر به انسان و مسئوليتهاى وى از بدو خلقت بنگريم اين امكان را خواهيم داشت كه حيات انسانى، رسالت انسان و پيشرفتهاى بشر را به دو خط عمده تقسيم كنيم. يعنى مىتوانيم تمامى فعاليتهاى انسان در طول تاريخ را در دو فصل خلاصه كنيم: اول - نبرد انسان با خويشتن. دوم - مبارزه انسان با هستى و حيات.
برخورد و مبارزه انسان با زندگى، با هستى و با غير خود آن چيزى است كه صفحات »كتاب تمدن« را پر مىكند. انسان از ابتداى خلقت، با كون و مكان، با زمين و زمان، با ذخاير و معادن جهان، با سرما و گرما، با دريا و حياتِ اعماق آن، با آتش و اشكال گوناگون آن، با ابنيه، با پوشاك و با كل طبيعت دست و پنجه نرم كرده و بر آن پيروز شده است؛ تا آنجا كه پاى بر ماه نهاد و در آينده آن سوى ماه را نيز فتح خواهد كرد. پس انسان در رابطه با »غير خود« از يك سو بسيار بالا رفت، به ماه رسيد، به خورشيد نيز خواهد رسيد و به تمام طبيعت فراتر از خود دسترسى پيدا خواهد كرد، و از سوى ديگر به اعماق رفت و به دل اتم رسيد. پس انسان در نبرد با هستى و حيات، در گستردهاى به پهناى انتهاى كوچكى تا انتهاى بزرگى امتداد يافته است.
اما در برابر انسان، عرصه ديگرى نيز وجود داشت (و دارد)؛ عرصه برخورد انسان با خودش. يعنى قدرت وى بر كنترل و اداره خود و تسلط بر نفس و اراده خويش. مثلاً اينكه ظلم كند يا نكند. ظلم به چه معنا است؟ به معنى گرفتن حقوق ديگران است. اينجا است كه در مىيابيم »ظاهراً انسان در زمينه برخورد با خويش هنوز هيچ پيشرفتى نكرده است«! يعنى همانطور كه انسانها در ابتداى خلقت به انسانهاى ديگر تجاوز مىكردند؛ نتيجه شكار او، ثمره كشت و كار او و امنيت و آرام او را به سرقت مىبردند؛ انسان امروز نيز ظالم است؛ سرزمينها را به سرقت مىبرد؛ ملتها را سرقت مىكند؛ اموال مردم را به يغما مىبرد؛ فرصتطلبى مىكند؛ استثمار مىنمايد؛ احتكار مىكند و... پس در مىيابيم كه انسان در اين زمينه همچنان اسير نفس خويش است؛ در بند هوس خود گرفتار است؛ و بنده آز خويشتن است.
نتيجه اينكه وقتى مىگوييم »پيشرفت«، فعلاً مىتوانيم بگوييم كه انسان در برخورد با هستى و طبيعت پيشرفت كرده است اما در برخورد با خودش پيشرفتى نداشته است؛ اگر نگوييم كه پس رفت كرده است. هر چند كه تصور من اين است كه انسان در اين زمينه عقب ماندگى داشته است چرا كه او تلاشى را در جهت توسعه نفس خويش به كار نبسته است؛ در نتيجه در اين زمينه عاجز و ضعيف باقى مانده است.
طبيعى است كه همّ اوليه دين، كمك به انسان در نبرد وى با خودش مىباشد (و پس از آن است كه) آقاى برخورد با غير را نيز براى انسان باز مىكند. مثلاً دين با عرضه »انديشه توحيد« تا حدود بسيار زيادى به انسان در غلبه بر اوهام كمك كرد. انسان فكر مىكرد كه هر چيزى خدا است! بعضى اعتقاد داشتند كه در هر درختى خدايى نهفته است و در كوهى الاهى زيست مىكند! هنگامى كه براى چينىها راه آهن احداث مىكردند مردم اين كشور خطوط آهن را از زمين بيرون مىآوردند چرا كه اعتقاد داشتند الهه زمين يا مار مقدسى كه زير زمين قرار دارد از فرو رفتن اين ميخها بر پشتش غضبناك مىگردد! انسان خود را در احاله الهههاى گوناگون احساس مىكرد. توحيد آمد، تمامى اين بتها را فرو شكست و هيچ چيز از آنها را باقى نگذاشت. [و خداوند با اين اصل دينى ] تأكيد كرد جهان طبيعت را براى تو آفريدم: »همه آنچه را در زمين وجود دارد براى شما آفريد«، »و خورشيد و ماه را به تسخير شما در آورد«، »و شب و روز را مسخّر شما ساخت«.
دين و كمك به انسان براى پيروزى بر خويش
طبعاً، دين در شكستن موانعى كه بر سر راه انسان در برخورد با طبيعت وجود داشت مشاركت كرد؛ اما اهتمام [اصلى] دين، تلاش براى كمك به انسان در برخورد با خودش بود. اين كمك از طريق ايمان، تفكر، عبادات و انديشه محاسبه و معاد صورت مىگيرد. دين تلاش كرد انسانى بيافريند كه بر خويشتن خويش مسلط باشد؛ و نام آن را »تقوى« نهاد. دين تلاش كرد كه انسان را به مبدأ عدالت، متصل و به صفت عدالت، متصف نمايد. عدل يعنى اجتناب از محرمات؛ و نه فقط دورى كردن از محرمات بلكه عادت دادن مردم به اجتناب از محرمات. چرا كه عدالت ملكه و صفتى است كه در نفس حاصل مىگردد و انسان را براى پرهيز از محرمات يارى مىكند.
دين انسان را بر مىانگيزد كه از گناهان دورى كند تا به درجه عدالت برسد. دين كسانى را به عنوان رهبر يا امام جماعت تعيين مىكند كه عادل باشند. يكى از شرايط قاضى، مفتى و نيز كسى كه بخواهد شهادت دهد اين است كه عادل باشد. از اين درجه بالاتر، عصمت است. امام - نه به معنايى كه امروزه بين ما رايج است، بلكه به معناى اصيل خود - بايد معصوم باشد. پيامبر (هم) بايد معصوم باشد. ما در بحث نبوت به لحاظ كلامى و اعتقادى، شرطى به نام عصمت را براى پيامبر قائل هستيم. در مكتب و مذهب ما، امام نيز معصوم است و خطا نمىكند؛ عصيان خداوند را مرتكب نمىشود؛ به كارهاى حرام دست نمىآلايد؛ اعمال واجب را ترك نمىكند و بر انجام اين امور استمرار و عادت دارد و ثابت قدم و قاطع است. يعنى رهبر بزرگ دين، خود مانع نفس خويش است؛ مسلط بر نفس خود است و بر آن فائق آمده است. يعنى در نبرد دائمى كه بين انسان و نفس وى در جريان است پيروز و پيش رو و سرفراز است. به دنيا مىگويد برو اين دام بر مرغ دگر نه، كه عنقا را بلند است آشيانه. امام على(ع) نيز مىداند كه دنيا شيرين است. او نيز طعم دنيا را احساس مىكرد ولى بر خود مسلط بود. [هم از اين رو بود كه به دنيا خطاب كرد:] »اى دنيا! ديگرى را فريب ده كه من تو را سه طلاقه كردهام«.
پس، مشى دين يارى رساندن به انسان براى فائق آمدن بر نفس خود و بازكردن راه وى در مسير پيروزى بر طبيعت و هستى است؛ و اين معناى علم و پيشرفت است.
دين و عدالت
رهبران، لازم است كه برخودشان پيروز شده باشند. حتى در [روايتى كه از جمله] ادله اجتهاد و تقليد [محسوب مىشود] آمده است: »اما هر يك از فقها كه مراقب نفسش، نگهبان دينش، سرپيچى كننده از هوسش و اطاعت كننده از خدايش باشد، بر مردم واجب است كه از او تقليد كنند«. تنها چنين شخصى است كه صلاحيت رهبرى را دارا است، كسى كه بر خويشتن خويش فائق آمده و »عادل« شده است. پس درجه عصمت براى پيامبران (از ديدگاه همه مسلمين) و براى نايبان پيامبران و ائمه (به نظر شيعه) مىباشد و سپس در درجه بعد عدالت است كه به معناى مسلط بودن بر نفس بوده و براى حاكم، مفتى، قاضى، امام جماعت، شاهد و... لازم است.
عدالت ملكه است. كسى كه شراب نمىنوشد عادل نيست؛ فقط كسى كه خود را به عدم انجام اين كار عادت داده و عدم شرب خمر در نزد وى حالتى نفسانى شده است عادل است. كسى كه دروغ نمىگويد يا غيبت نمىكند عادل نيست؛ بلكه كسى كه اين كار برايش عادت شده است و ممارست آن به وى اجازه دروغگويى يا غيبتكردن را نمىدهد عادل است.
پس عصمت اساساً شرطى از شرايط پيامبران و امامان است. در درجه پايينتر عدالت است كه مرحلهاى بشرى است [ و از شرايط رهبران و نخبگان جامعه محسوب مىشود] پايينتر از درجه عدالت، مربوط به تمام بشريت است كه مكلفاند به تقوا برسند و براى تسلط بر نفس و سرپيچى از هوا و هوس تلاش كنند.
پيامبرى و پيامبران
اگر دين، انسان را در پيروزى بر نفس يارى مىكند لازم است كه دعوت كننده به دين، خودش در اين ميدان پيروز شده باشد؛ چرا كه فاقد يك چيز توان اعطاى آن را ندارد.
پيامبر مربّى است؛ فقط معلم نيست و مربى بايد بر نفس خويش فائق آمده باشد تا بتواند دست مردم را نيز بگيرد و آنان را براى فائق آمدن بر خودشان يارى رساند. اين مطلبى واضح است؛ با اين حال فقيهان، متكلمان، فلاسفه و انديشمندان عقايد، فصول مفصلى را درباره عصمت و ضرورت معصوم بودن پيامبران به نگارش در آوردهاند. مادامى كه پيامبر امين خداوند در ابلاغ دستورات او به مردم باشد لازم است كه معصوم باشد؛ يعنى هواى نفسش به وى راهى نداشته باشد و هوسش ذرهاى بر او تأثير نگذارد.
در اينجا خواهش مىكنم به نكته كوچكى در باب دستورات خداوند و قوانين توجه كنيد:
قانون براى همه مردم است. مشكل قوانين زمينى - يعنى قوانينى كه به وسيله نهادهاى قانون گذارى بشرى همچون مجلس نمايندگان، پارلمان، شوراى انقلاب، مراجع قانون گذار، هيأت دولت و نظاير آنها وضع مىشود - اين است كه قوانين آنها متأثر از منافع قانون گذار است [معمولاً] قانونگذار منافعى دارد. مثلاً از احداث يك خيابان منفعت مىبرد پس حكم به ايجاد آن مىكند؛ در وضع ماليات منافعى دارد پس قانونى براى آن مىگذارند؛ در ترخيص فلان كالا از گمرك سود مىبرد پس جوازى صادر مىكند؛ متأسفانه در لبنان قانونى وجود ندارد مگر آنكه منافع شخص خاصى در آن لحاظ شده باشد.در كشورهايى كه التزام بيشترى به حق دارند نيز حتى اگر قانونگذار هيچ منفعتى هم نداشته باشد باز هم نمىتواند نسبت به زمينههاى فرهنگى و تربيتى و ويژگىهاى فكرى خود بىتوجه بماند و اين زمينهها در قانونگذارى وى تأثير مىگذارد. ما از آنجا كه آسمانى نيستيم و زمينى هستيم معلوماتمان را از زمين، از تجربه، از حواس، از علم و از ديگر انسانها كسب مىكنيم و حتى اگر از تمامى تعلقات آزاد باشيم باز هم وجه زمينى ما بر ما تأثير خواهد گذاشت.
يكى از فقهاى بزرگ و بسيار مشهور ما »محقق اردبيلى« است. نقل كردهاند كه مىخواست قانون آب كر - يعنى آب زياد به ميزان ١٢٠٠ ليتر - را تدريس كند. كر، آبى است كه اگر انسان دست متنجس خود را در آن قرار دهد متنجس نمىشود. يعنى آبى است كه طاهر و مطهر است؛ برخلاف آب قليل كه اگر انگشت متنجس در آن قرار گيرد متنجس مىگردد. اين فقيه مىخواست اين مبحث را درس دهد. در اينجا فقهاء دو نظريه دارند: عدهاى معتقدند كه آب كر آبى است كه حوضچهاى با سه وجب طول، سه وجب عرض و سه وجب عمق را پر نمايد. گروه دوم بر آنند كه ابعاد اين حوضچه بايد سه وجب و نيم باشد. محقق اردبيلى حوضچهاى با ابعاد سه وجب در منزل داشت. وى هنگامى كه به اين بحث رسيد دستور داد كه قبل از طرح بحث آن حوضچه را خراب كردند تا حتى احساس اينكه در خانهاش حوضى سه وجبى دارد ذرهاى وى را به سمت طرفدارى از فتواى فقهاى اول متمايل نكند. انسان ضعيف تحت تأثير هوا و هوسش قرار دارد؛ اما انسان با تقوا همچون محقق اردبيلى است كه بر نفس خود مسلط است. انسان بىتقوا، منافعش هر طور كه بخواهد بر او حكم مىراند و قوانين و مقررات را بر حسب اميال و انديشهها و تمايلات شخصى و خانوادگىاش وضع مىكند.
[اينجا است كه در مىيابيم] چرا دين و چرا قانون بايد آسمانى باشند. زيرا در اين صورت است كه قانون، وابسته به سرزمين، شخص يا گروه خاصى نيست و به عناصر زمينى ربط پيدا نمىكند. قانون آسمانى يعنى قانونى كه بسامان و عادلانه است. پيامبر [فقط] نقل كننده حكم الهى است و اساساً در تفصيل و تطبيق آن تمايلات شخص خود را دخالت نمىدهد و بايد بىطرفانه عمل كند. اين امر - كه همان عصمت انبياء است - در جاهاى مختلفى ذكر شده است؛ مثلا قرآن كريم در رابطه با حضرت محمد(ص) مىفرمايد: »و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد؛ آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست؛ آن كس كه قدرت عظيمى دارد او را تعليم داده است« و در رابطه با سلوك وى مىفرمايد: »مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود«. اينها شهادتهايى الهى است بر اينكه قول و عمل و تقرير محمد(ص) تماماً بر حق است. با اين همه در آيه ديگرى با قاطعيت در مورد فرستاده خود مىگويد: »اگر او سخنى دروغ بر ما مىبست؛ ما او را با قدرت مىگرفتيم؛ سپس رگ قلبش را قطع مىكرديم«؛ يعنى اگر بخواهى ذرهاى انحراف داشته باشى تو را عقوبت مىكنيم و رگ قلبت را قطع خواهيم نمود. اين پاسدارى خداوند از احكام خويش است. محمد پسر عموى خدا نيست. اگر منحرف شود عقوبتش مىكند. او معصوم از انحراف است؛ اما باز هم خداوند وى را مراقبت مىكند تا منحرف نگردد. مسلماً انحراف از وجود منزه پيامبر(ص) دور است و حرص خداوند به خاطر وى نيست بلكه به خاطر دينش و به خاطر انسانى است كه بايد اين دين را بياموزد تا رستگار شود. پس يك شرط از شرايط پيامبرى عصمت است كه در نزد پيامبران موجود است. سبب نيز اين است كه آنان ناقلان حكم خالص و ناب آسمانى هستند كه ارتباطى به (منافع) اين دسته و آن دسته ندارد و قانونى براى مصلحت فلان شخص و بهمان شخص نيست.
بحث ديگر درباره پيامبران اين است كه خداوند پيامبرانش را به معجزههايى مجهز كرده است. معجزه چيست؟ معجزه براى پيامبر همانند مدرك دكترا براى پزشك است. يك پزشك ادعا مىكند كه فارغ التحصيل آكسفورد يا دانشگاهى ديگر است و ما از او مدرك مىخواهيم. مدرك او چيست؟ برگهاى كه از سوى رئيس يا مدير دانشگاه امضا شده و مختوم به مهر دانشگاه است و تحصيل وى در آن مركز را تأييد مىكند.
پيامبر چه مىگويد؟ او ادعا مىكند: »من فرستاده خدا هستم؛ از نزد وى آمدهام و به من چنين و چنان گفته است«. از او مىپرسيد: »مدركت چيست؟« و او براى شما مدرك مىآورد. مدرك او چيست؟ او نيز چيزى مىآورد كه مهر خداوند را برخود داشته باشد. اين مسئله امرى واضح و ساده است. يعنى همانطور كه پزشك برگهاى را كه مهر و امضاى دانشگاه را دارد ارائه مىدهد تا ثابت كند كه از آكسفورد يا كمبريج آمده است پيامبرى نيز كه از نزد خدا آمده باشد بايد دليلى داشته باشد كه علم و تفويضات الهى وى را تأييد نمايد. پيامبر مدركش را - كه عملى الهى از نوع اعمال خدايى و نه كارهاى بشر است - به انسانها ارائه مىكند؛ مردگان را زنده مىنمايد؛ نابينا و پيس را شفا مىبخشد و كارهايى را انجام مىدهد كه از قدرت انسان خارج است. حضرت موسى(ع) دستش را از گريبان خارج مىكرد در حالى كه از آن نور مىتراويد و عصايش را بر زمين مىانداخت و آن را به اژدهايى هولانگيز تبديل مىنمود. اين كارها، كارهايى بشرى نيستند؛ كارهاى خدا هستند. پس به همراه پيامبر مدرك معتبرى از جانب خداوند وجود دارد.
اما اگر چنين مدركى وجود نداشته باشد؛ مانند تمامى مصلحان، فلاسفه و قانون گذارانى كه انديشهها، قوانين و افكار خوبى نيز ارائه كردهاند، مىفهميم كه اين افكار از جانب خود آنان است لذا افكارى محدود هستند كه ملتزم و منسوب به مصالح و ذهنيتهاى فرهنگى معينى مىباشند. در حالى كه پيامبر چيزى از جانب خود نياورده است و تمام آنچه را كه ارائه مىكند خداوند به وى اعطاء نموده است. وى براى اثبات اين امر، مدرك دانشگاه الهى را نيز به عهده دارد. مدرك او معجزه اوست؛ كارى خارق عادت.
مسئله ديگر اينكه هر معجزهاى متناسب با عصر خود است. معجزه پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) فصاحت بود؛ چرا كه مردم زمان ايشان فصاحت را مىشناختند و قدرت ارزيابى كلام بشرى را دارا بودند. معجزه حضرت عيسى مسيح(ع) كه مردگان را زنده مىكرد و پيس و نابينا را شفاء مىداد در زمانى بود كه پزشكى پيشرفت كرده بود ولى همچنان از انجام اينگونه اعمال عاجز بود. در زمان حضرت موسى(ع) هم سحر و جادو - يا چيزى شبيه به آن - رايج بود و بر طبابت غلبه داشت.
در اينجا مىخواهم كلامى بگويم كه شايد نظريه يا بحثى جسورانه در باب معجزه تلقى شود. درباره معجزه بحثى طولانى درگرفته است كه آيا عملى خلاف طبيعت است يا عملى بر خلاف عادت؟ آيا معجزه كارى بر خلاف چيزى است كه مردم به دين آن عادت دارند يا عملى برخلاف قوانين الهى است؟ برخى از فلاسفه مىگويند اگر معجزه خلاف طبيعت باشد اين امر به تغيير در سازوكار هستى و وجود مىانجامد زيرا حوادث طبيعى و رويدادهاى حياتى با هم ارتباط وثيق دارند و از هم جدا نيستند. به اين مثال توجه كنيد: در صبحدم به اشعهاى از نور خورشيد كه وارد مكانى شده است نگاه مىكنيم. در داخل آن ذراتى را مىبينيم كه بالا و پايين مىروند. چرا؟ چون در آن مكان هوا و نسيم وجود دارد. چرا نسيم وجود دارد؟ چون دو درجه دماى متفاوت در دو مكان مجاور وجود دارند. چرا درجه حرارت در دو منطقه مجاور تفاوت دارد؟ دليل آن را بايد در نور خورشيد، وجود سيارات ديگر، وجود بشر، گرما و آتش، (سرما و) يخ و نزديكى و دورى از دريا جست. چه ارتباطى بين حرارت خورشيد و زمين با اين همه بعد مسافت وجود دارد؟ به آن ذره كوچك بنگريد تا ارتباط آن با دورى و نزديكى خورشيد را دريابيد. در جهان هيچ نقطه خالى وجود ندارد. به اصطلاح فلاسفه هيچ »خللى« در هستى نيست. همه چيز در جهان مرتبط با چيز ديگر و متصل به چيز ديگر است. اگر امرى خلاف طبيعت رخ دهد تمام هستى را منقلب مىكند. پس چگونه مىتوانيم بگوييم كه معجزه خلاف طبيعت است؟ پس معجزه امرى خلاف عادت است.
خلاف عادت يعنى چه؟ بسيارى از مردم هستند كه كارهاى خلاف عادت انجام مىدهند. ما مدركى از جانب خداوند مىخواهيم و امر خلاف عادت كه مدركى الهى نيست. چه بسيار انسانهايى كه خودشان برخلاف عادت هستند. قلبهاى ما در سمت چپ بدنمان قرار دارد؛ ولى هستند كسانى كه قلبشان در طرف راست قرار دارد. در بين هر يك ميليون نفر، يا دو ميليون نفر يك نفر وجود دارد كه قلبش در سمت راست بدنش مىتپد. يا اينكه افرادى وجود دارند كه دو قلب در بدن آنها هست. در بين هر ده يا پانزده ميليون انسان، يك نفر دو قلب دارد. آيا او پيامبر است؛ چون خلاف عادت است؟ خلاف عادت مدرك خداوند نيست. در حقيقت، خلاف عادت خود جزئى از خلقت است؛ زيرا خلقت عام است و هر عامى استثناهايى دارد و اين استثناها طبعاً مطيع قاعدهاى وسيع هستند.
درباره معجزه بايد گفت كه آن امرى خلاف طبيعت است، اما خلاف طبيعتى علمى. نظرى هست كه مىگويد: قوانين علمى - مثل قوانين ثابت در عالم، مانند اينكه آهن در اثر گرما منبسط مىشود - كه در صدها ميليون مورد صادق هستند ممكن است كه گاهى، مثلا يك درصد ميليون، صدق نكنند. يكى از محققين مىگويد: اين استثنائات نادر كه يك درصد ميليون بروز مىكنند، خود تابع قانون علمى وسيعترى هستند. يعنى در وجود امر شاذ و نادر وجود ندارد و حتى حالاتى كه جزء شواذ و نوادر به نظر مىرسند قواعد عامى دارند. اين انديشمند تلاش مىكند كه معجزات را داخل در همين حالات نادر كند. اين نظريه از آن رو طرح شد كه به محك مناقشه و انديشه گذاشته شود.
به هر حال هر گاه بخواهيم كه در مورد اين موضوع بحث كنيم بايد به قضيه از اساس بنگريم. چرا معجزه؟ براى اينكه مدركى از جانب خدا باشد؛ و مدرك الهى عملى است كه ممكن نيست از انسان سر بزند مگر از يك نفر در بين هر يك ميليون نفر، و نه هر يك ميليون نفر بلكه در بين هر صد ميليون نفر. چرا [اين امر معجزه و مدرك محسوب مىشود]؟ چون امت محمد بن عبد الله(ص) هم اكنون بالغ بر ششصد ميليون نفر است. ديروز چهار صد ميليون نفر بود و روز قبل و روزهاى قبلتر سيصد ميليون و دويست ميليون نفر بود تا اينكه به زمان خود وى مىرسد كه او تنها يك نفر بود. از ابتداى خلقت تا حال، در مجموع ممكن است دويست يا دو هزار ميليارد انسان بر روى زمين زيست كرده باشند. براى اينكه آنان از اعضاى امت او باشند لازم است كه نتوانند عملى را كه وى انجام داد انجام دهند. پس معجزه وى نمىتواند امرى شاذ و نادر باشد بلكه بايد كارى خارق طبيعت محسوب گردد.
معجزات امورى هستند كه با تواتر، معروف و با چشم، محسوس مىباشند. قرآن معجزه است و در مقابل ما قرار دارد. اعجاز قرآن در زمينههاى مختلفى همچون زبان، انديشه، حكمت و حتى علم است. در اين مورد در هفته آينده بحث خواهيم كرد.
نكتهاى كه در اينجا دوست دارم به آن اشاره كنم اين است كه: راه شناخت پيامبران فقط معجزه نيست؛ بلكه راهى به نام »معارف« نيز وجود دارد. معارف چيست؟ مثالى مىزنم: از دو راه مىتوان به اهليت پزشك پى برد؛ يا از طريق مدرك تحصيلى او و يا از طريق عملكرد او. پزشكى مدعى است كه از كمبريج يا دانشگاهى ديگر فارغ التحصيل شده است. يك راه اثبات اين ادعا اين است كه مدرك دانشگاه را به شما نشان دهد. راه دوم راه عملى است. اين كه فلان دكتر يا تعدادى از دوستانت، بيست يا سى يا چهل نفر از آنها نزد اين پزشك معالجهاى را انجام داده باشند. مثلا دندانهاى آنان را ترميم كرده يا عمل جراحى بر روى آنان انجام داده باشد و اين كارها با موفقيت به سرانجام رسيده باشند. اين مسئله باعث مىشود كه تو قانع شوى كه وى فارغ التحصيل همان دانشگاه است.
در مورد پيامبر(ص) نيز همين امر صادق است. دليل او فقط معجزه نيست؛ بلكه نص احكامى كه وى آورده است نيز بر صدق ادعاى او شهادت مىدهند. يعنى امروزه، در زمانى كه هنوز تعصب و نژاد پرستى بر بشريت حكمرانى مىكند مىبينيم كه آن مرد بيش از ١٤٠٠ سال پيش مىآيد و مىگويد: »شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد« فقط به همين دليل؛ و هيچ نژادى برتر از ديگرى نيست. "گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست". مثال ديگر »قانون بيت المال« است. ١٤٠٠ سال قبل از امروز، يعنى زمانى كه حاكمان ما حتى امروز اموال خزانه كشور را مال پدرشان مىدانند و كشور را از آن خود مىپندارند يا اينكه قدرتها و قواى آن را ارث خويش تصور مىكنند (آن پيامبر) از بيت المال سخن گفت و اينكه زكات مال من نيست بلكه مال همه مسلمانان است؛ مال فقيران و مستمندان و كارگزاران آن است و نيز مال غير مسلمانانى است كه مىخواهيم قلوب آنان را به خود پيوند زنيم... و همين طور بقيه احكام. گذشته از احكام و قوانين، يارى رساندن به انسانيت، رها ساختن مردم از تناقضات، پاكيزه كردن آنان، كمك كردن به آنان، آزاد ساختن انسانهاى دربند، اشاعه عدالت و (در يك كلام) آفرينش يك تمدن، همه دليل بر صدق دعوى رسول خدا(ص) است. دقيقاً همانند داستان مكاتب اجتماعى معاصر. امروزه جوانانى كه به احزاب گوناگون يا افكار مختلف آنان ايمان مىآورند از آنان معجزهاى نديدهاند يا بحثى اقناعى نشنيدهاند؛ بلكه جامعهاى را كه براى آنها تصور شده است را بهتر از جامعه پيشنهادى حزب يا مكتب ديگر دريافتهاند. پس مىتوان به پيامبر(ص) از طريق معارف نيز ايمان آورد.