پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - مجتهد تبریزی و سکولارهای آذربایجان - راهدار احمد
مجتهد تبریزی و سکولارهای آذربایجان
راهدار احمد
مراجعت مجتهد
در تاريخ ١١ صفر ١٣٢٦ فرشى، طى نامهاى از ثقة الاسلام تقاضا مىكند تا اسباب مراجعت محترمانه مجتهد به تبريز را فراهم آورد. متن نامه وى چنين است:
پريروز در خدمت خود حضرت مجتهد با جناب آقاى حاج امام جمعه خويى و مستشارالدوله و تقىزاده قرار گذاشتيم وكلاى آذربايجان و وكلايى كه آذربايجانى هستند، از قبيل حكيمالملك، مختارالدوله، حاج محمداسماعيل، آقاى مرتضوى، حاج ميرزا على آقا وكيل مشهد، برويم منزل مجتهد با هيأت اجتماع آقا را ببريم مجلس تا بلكه بعد از ماه صفر مراجعه فرمايد و جنابعالى هم در تبريز اسباب مراجعت را فراهم آوريد.
در همين تاريخ، مستشارالدوله نيز طى نامهاى به ثقة الاسلام بيان مىدارد كه براى تسهيل در امر مراجعت مجتهد به تبريز، به اين نتيجه رسيديم كه اول وى را با مجلس ملى تهران آشتى دهيم تا بدين گونه مقدمات مراجعت زودتر آماده شود. از نامه امام جمعه خويى كه در آخر صفر به ثقة الاسلام نوشته شده نيز برمىآيد كه هم ثقة الاسلام و هم امام جمعه نيز براى تسهيل امر مراجعه مجتهد، سخت در تكاپو بودند:
از مسأله معاودت جناب مستطاب مجتهد كه اقدامات سرّى و علنى فرموده و مىفرماييد اشعار فرموده بوديد، البته حق با حضرتعالى است كه در تمهيد مقدمات بقاى احترام مىكوشيد، خاصه نسبت به معزّىاليه كه همواره اسنّ و اقدم علماىآذربايجان هستند، رعايت فرموده و مىفرماييد.(١٠٦)
در مجملالحوادث نيز مىخوانيم: »اهالى زنجان در تهران به وكلا و علماى تهران اظهار كرده بودند كه ايشان به تبريز بگويند كه مجتهد را مراجعت دهند«.(١٠٧)
در خواستهاى مكرر مردم و نمايندگان آنها و تمايل سيدين تهران باعث شد تا مجتهد، سرانجام به تبريز بازگردد. بازگشت مجتهد به تبريز، موجى از خوشحالى و اميد را پديد آورد. استقبال با شكوه مردم از مجتهد هنگام مراجعت، خود گوياى اين واقعيت است. اسماعيل اميرخيزى در كتاب خود، قيام آذربايجان و ستارخان، درباره چگونگى استقبال مردم تبريز از مجتهد مىنويسد:
عموم طبقات اهالى، اعم از علما و سادات و اعيان و تجار و اصناف تا يك فرسخى شهر به استقبال رفته بودند و تمامى عرض راه پر از جمعيت بود كه همه به عزم استقبال آمده بودند و اعضاى انجمن و جمعى از محترمين هم در باغ حاجى ابراهيم صراف براى پذيرايى حضور داشتند.(١٠٨)
كسروى كه بعدها در سال ١٢٩٠ ق هنگام مراجعت مجتهد از »كُندرود«، استقبال باشكوهى از او را شاهد بوده است، براى اينكه از موقعيت مجتهد بكاهد، استقبالكنندگان وى را به چند دسته تقسيم مىكند: »برخى، از بستگان و نزديكان وىبودند. برخى از محله قراملك بودند كه به طور سنتى از هواداران مجتهد به شمار مىرفتند. برخى نيز از روى ترس به استقبال آمده بودند«.(١٠٩) اين استدلال كسروى اگرچه براى هنگام مراجعت مجتهد كندرود ذكر شده است، زمان مراجعت وى از تهران را نيز مىتواند شامل شود.
اميرخيزى نيز براى نيل به همين مقصود (كاستن موقعيت مجتهد)، درباره استقبال مردم تبريز از مجتهد كه خود ذكر مىكند »همه به عزم استقبال آمده بودند«، مىنويسد: »البته منظور ايشان [از آوردن اين همه مردم براى استفبال خود ] اين بود كه به مشروطهخواهان، سياهى لشكرى نشان بدهند«.(١١٠) اين دو جمله وى به ظاهر در تناقض است؛ سرانجام، مردم خود براىاستقبال آمده بودند يا براى استقبال آورده شده بودند؟
ج) تحمل نارواها و تهمتها
حمايت از دربار و استبداد
به چند متن تاريخى مرتبط به اين بحث توجه شود:
الف) ملكزاده در كتاب تاريخ انقلاب مشروطيت ايران مىنويسد كه در تاريخ ١٩ جمادىالاول ١٣٢٦، مجتهد، ملاهاىمستبد و طرفدار محمدعلى شاه را جمع كرد و براى آنان مفصل از مخالفت مشروطه با اسلام و بىدين بودن مشروطهطلبان و لزوم جهاد با آنان و مباح بودن خونشان سخن گفت و آنها را متقاعد كرد تا اعلام انزجار خود از مشروطه را طى تلگرافى به شاه مخابره كنند و آنها نيز چنين كردند. شاه متن آن تلگراف را براى عموم منتشر كرد و در نتيجه اين عمل، در روحيه مشروطهطلبان تهرانى كه به مشروطه تبريز دل بسته بودند، بسيار تأثير منفى گذاشت.(١١١)
ب) كسروى نيز مىنويسد: پس از فتح تهران و فرار محمدعلى شاه به استرآباد، مجتهد تبريزى به سفارش افراد بدنامىچون صمدخان، رشيدالملك و... و با همكارى ساير ملايان، پلاكاردهايى با عبارات »مإ؛ ّّ مردم تبريز همگى پادشاه خودمان محمدعلى شاه را مىخواهيم«، »زنده باد محمدعلى شاه« و... نوشتند و نيز براى پادشاه انگليس و امپراتور روس تلگرافهايى فرستادند و از آنها، بازگرداندن محمدعلى شاه را درخواست كردند.(١١٢)
ج) كسروى، داستان تاراج ده قراچمن را كه در جريان آن گفته مىشود سه بچه و چند زن مردهاند، به گونهاى نقل مىكند كه از آن برمىآيد مجتهد به نظامالملك دستور داده است تا براى دفاع از حاجى محمدعلى (دهدار قراچمن) به اين جنايت دست بزند؛ و سپس از اين نقل خود چنين نتيجه مىگيرد: »از اين آگاهى، داستان رنگ ديگرى پيدا كرد و مردم پى به راستىبرده و دانستند كه مجتهد با مشروطه بدخواهى آغاز كرده [ است ] «.(١١٣)
د) كسروى مىنويسد: يكى از گرفتارىهاى زمان خودكامگى، انباردارى بوده كه انبارداران به طور معمول گندمها را نمىفروختند تا نان كمياب و در نتيجه گران شود. دستگاه حكومت نيز چون خودش در زمره اين انبارداران بود، با اين كار برخورد جدّى نمىكرد. ملايان نيز از اين دسته بودند. از ميان ملايان، حاجى ميرزا حسن مجتهد تبريزى و امام جمعه به اين كار شناخته شده بودند. از اين دو، مجتهد بيزارى كرده، گناه را به گردن پسرش حاجى ميرزا مسعود مىانداخت؛ اما امام جمعه، به اين كار هم نيازى نمىديد.(١١٤)
ه) وقتى محله دوهچى را مجاهدان مشروطهخواه فتح كردند، مجتهد به همراه حاجى ميرزا محسن مجتهد و رحيمخان راه فرار در پيش گرفتند و به اردوى عينالدوله پناهنده شدند.(١١٥)
و) مجتهد رئيس مستبدان تبريز بود و عدّه بىشمارى قدارهكش و مسلح به دور خود جمع كرده بود و براى تضعيف مشروطهخواهان، آنان را تكفير مىكرد.(١١٦)
ز) »مجتهد از ربيعالاول ١٣٢٥ از تبريز خارج شده و تا يك سال يا ١٣ ماه در تهران مانده و در آخر ربيعالثانى ١٣٢٦ به اشاره محمدعلى شاه به تبريز برگشته (١٠ خرداد ١٢٨٧)«.(١١٧) ملكزاده نيز خود مىنويسد: »حاجى ميرزاحسن آقا مجتهد مستبد معروف... با دستورات محمدعلى شاه، به تبريز مراجعت كرده بود«.(١١٨) »محمدعلى شاه براى تكميل نقشه خود، وسايل مراجعت مجتهد و امام جمعه رافراهم كرد. به دستور محمدعلى شاه، مجتهد با بهبهانى بناى دوستى گذارد و بهبهانى او را به مجلس برد و به مجلسيان اطمينان داد كه جناب مجتهد، مخالف مشروطه نيستند و اگر به تبريز مراجعت كنند، به واسطه نفوذى كه دارند مىتوانند آشوب را خاموش كنند و ممتازالدوله رييس مجلس هم حمد و ثنايى از مجتهد كرد و بعضى از وكلاىدست نشانده محمدعلى شاه تمجيد زيادى از او كردند. بهبهانى و طباطبايى او را مرد وطندوست و دلسوز ملت خواندند. انجمن آذربايجان كه او را مرد بدخواه و پستى مىدانست، تلگرافات چند به تهران نمود و مخالفت خود را با بازگشت مجتهد اعلام داشت؛ ولى كار از كار گذشته بود و مجتهد به نزديك تبريز رسيده بود«.(١١٩)
حسين فرزاد نيز امر مراجعت مجتهد به تبريز را كه از سويى با فشار و درخواست مردم شهرهاى گوناگون مثل تبريز، زنجان، تهران و... و از سويى با رايزنىهاى مكرر مجلسيان تهران، سران آزادىخواه تبريز مثل ثقة الاسلام(١٢٠) و... بود، چنين تحليل مىكند: يكى ديگر از نقشههاى محمدعلى شاه، مراجعت دادن امام جمعه و مجتهد به تبريز بود«.(١٢١)
اما اسماعيل اميرخيزى، نويسنده كتاب قيام آذربايجان و ستارخان مىنويسد: »در حالى كه مجتهد در شميران بود و اظهار بىطرفى مىكرد، محمدعلى ميرزا باطناً بدون آنكه در ظاهر اقدامى بكند، اسباب مراجعت وى به تبريز را مهيا مىكند«.(١٢٢) هرچند اميرخيزى مراجعت مجتهد را نقشهاى براى تقويت قدرت ميرهاشم مىداند، اين نقل وى مىرساند كه حتى اگر امر مراجعت مجتهد به دستور محمدعلى شاه هم بوده باشد (كه البته با توجه به نامههاى ثقة الاسلام و درخواستهاىمكرر مردم تبريز و زنجان و... كه برخى از آنها ذكر شد، اين قول بسيار بىوجه مىنمايد) باز هم مىتوان گفت كه خود مجتهد از اين نقشه آگاهى نداشته است.
ح) ملكالمتكلمين در جلسهاى كه كشتن شيخ فضلالله در آن به تصويب رسيده بود، به سه علت با اين كار مخالفت كرده است. دليل سوم او اين بوده كه: »محرك دستگاهى كه بر ضد مشروطه و آزادى به كار افتاده است، محمدعلى شاه است و او است كه شيخ فضلالله و ديگران را با پول و نويد برانگيخته است؛ همچنان كه رحيمخان و قوامالملك شيرازى، اقبال السلطنه ماكويى، شيخ محمود ورامينى، حاجى ميرزا حسن مجتهد و سيد يزدى و حاج آقا محسن عراقى و جمعى از رؤساى ايل بختيارى و كلهرو سنجابى و ايل شاهسون و هزارها از اينگونه افراد را بر ضدّ مشروطيت قيام داده و آنى از تحريك آنها غفلت نمىكند«.(١٢٣)
متأسفانه يكى از انحرافهاى عصر مشروطه اين است كه فقط دو خط خاص يعنى ترقى و ارتجاع يا آزادىخواهى و استبداد را ترسيم مىكردند؛ بدين معنا كه اگر كسى ذيل يكى از اين دو عنوان جاى نمىگرفت، حتماً او را ذيل ديگرى جاىمى دادند. در اين تلقى، هرگز به خط سومى فكر نمىشود؛ يعنى پرسيده نمىشود كه آيا نمىتوان خط سومى، مثلاً خط تعالى را در نظر گرفت كه افزون بر ترقى، چيزى هم اضافه داشته باشد يا آيا نمىتوان كسانى را تصور كرد كه ضمن مخالفت با دربار و استبداد، مشروطهخواهان غربزده و غربگرا را هم قبول نداشته باشند.(١٢٤) مجتهد در ابتدا با مشروطهخواهان بود؛ اما وقتى عدهاى از آنها افراط كردند، با آنها مخالفت كرد. اين مخالفت به معناى همكارى با دربار و استبداد نبود؛ بلكه بر عكس، قراين و بلكه ادلهاى موجود است كه ثابت مىكند نه تنها مجتهد با دربار همكارى نداشته و بدان وابسته نبوده است، بلكه در موارد متعددى روياروى آن ايستاده است:
الف) مجتهد، در قيام عدالتخواهى صدر مشروطه شركت فعال داشته است؛ همان كه نوك پيكانش، استبداد دربارى را نشانه گرفته بود و اگر مجتهد به دربار وابسته مىبود، نبايد در اين قيام شركت مىكرد.
ب) »زمانى كه محمدعلى شاه در ذىحجه ١٣٢٤ ق بدون دعوت از اعضاى مجلس شورا در تهران تاجگذارى كرد، اين عمل در اذهان عمومى توهين به مجلس تلقى شد و از شاه چهرهاى مستبد و بىاعتقاد به مشروطه تصوير كرد. تقارن اين خبر با اخبارى كه از استبداد و خشونت برخى حاكمان بلاد مىرسيد، شورشى عظيم بر ضد شاه در تبريز به پا كرد. مجتهد به نحوىآشكار با معترضان همآوا شد و حتى در مرحلهاى، سخن از تبديل رژيم به جمهورى(١٢٥) پيش آورد كه در آن برهه، سخنى بسيار تند و خطرناك قلمداد مىشد«،(١٢٦) و نيز در همين خصوص، طبق نامه ٢٧ ذىحجه ١٣٢٤ ق كه ثقة الاسلام به مستشارالدوله مىنويسد، مجتهد، فردى را به دنبال ثقة الاسلام مىفرستد و او را به تجمع مردم در تلگرافخانه مىكشاند كه آشكارا ابراز مىداشتند ما شاه را در صورت مخالفت با مشروطه نمىخواهيم.(١٢٧)
ج) مجتهد كه در آغاز مشروطه اجازه داد ٢٠ خروار از غله وى به وسيله مشروطهخواهان در اختيار مردم قرار گيرد، پيش از مشروطه هرگز اجازه نمىداد دولت، غلههاى وى را انبار كند و مىگفت: به مصرف بخور بخور ديوانيان مىرسد نه تدارك زمستان بيوهزنان.١٢٨ اين امر به روشنى مىرساند كه اگر مجتهد به دربار وابسته مىبود، دست كم يك بار اجازه مىداد تا دولت از غلههاى وى استفاده كند.
د) مجتهد در ايام اقامت خود در تهران با آنكه از مشروطهچيان بريده و تكيهگاه مهم خود در برابر دولت و دربار را از دست داده بود، از ديدار با شاه پرهيز كرد؛ به گونهاى كه مايه گلهمندى زياد شاه شد. وقتى هم كه پس از شِكوه بسيار، شاه با وىديدار كرد، شاه در گفت و گو با مجتهد از علاقه خود به مشروطه ياد كرد و همان روزها نيز به مجلس رفت و در حمايت از مشروطه قسم خورد.(١٢٩)
ه) »مجتهد در تبريز به استقلال از دولت و دربار شناخته مى شد«؛ به همين علت وقتى مردم و عالمان تبريز به محمدعلىشاه تلگراف زدند و از او در بازگرداندن مجتهد به تبريز استمداد كردند، ثقة الاسلام ناراحت شد و اين تلگراف را بى مورد دانست و گفت: »بهتر بود تلگراف را به مجلس شورا مىزدند، نه به شاه«. وى در توضيح نظر خود، از »معروفى حضرت مجتهد به طرفدارى استقلال« از دولت و دربار ياد كرد.(١٣٠)
افزون بر مخالفت مجتهد با مشروطهخواهان افراطى كه علت آن گذشت، دليل ديگرى كه مجتهد را بر اساس آن به همكارى با دربار و استبداد آن متهم مىكنند، اين است كه وى در دوران موسوم به استبداد صغير، جانب قشون اعزامى از تهران را گرفت. ناآگاهان از روى جهل و برخى ديگر از روى تجاهل تصور كردند كه مجتهد با دربار ساخته است؛ اما بنا به ادله و شواهدى، اين اتهام نيز بر او وارد نيست:
الف) حقيقت اين است كه يگانه غرض مجتهد از اين همسويى، بهانه ندادن به روسها براى حمله به ايران با عنوان دفاع از امنيت اتباع خويش بوده است؛ گرچه روسها به اشغال تبريز اقدام كردند. ثقة الاسلام اين حيله و ترفند را دريافته بود و در نامهاى كه در تاريخ اول جمادىالاول ١٣٢٥ ق به مستشارالدوله نوشت، به دخالت روسيه در امور گمركى و مالى و امنيتىتبريز و نيز احتمال لشكركشى قشون روسى به تبريز اشاره كرد؛(١٣١) البته مىتوان احتمال به نسبت دقيق ديگرى را هم مطرح كرد و آن اينكه مجتهد نيز همچون شيخ فضلالله در اين مقطع تاريخى، حاكميت استبداد داخلى را بر مشروطهطلبىكه به حاكميت استعمار خارجى مىانجاميد، ترجيح مىداد و بر اين اساس، در صدد بود تا دفع افسد (استعمار خارجى) با فاسد (استبداد داخلى) كند. آنچه را مىتوان مؤيد اين احتمال دانست، اين است كه مجتهد، حتى پيش از مطرح بودن حمله روسها به ايران نيز جانب دربار را مىگرفت.
ب) مجتهد، هرگز به غارتگرى و چپاول قشون دولتى و حمله آنها به مردم و منازلشان راضى نبود؛ بلكه بارها بدين سبب به سردسته نيروهاى دولتى (رحيم خان چلبيانلو) اعتراض كرد و طبق نقل ثقة الاسلام، يك بار پس از شنيدن اخبار مربوط به تعرض افراد دولتى به مردم بىگناه فرمود: اگر وضع اين گونه ادامه يابد، »من در شهر نمىمانم«. وى سپس افرادى را براىرويارويى با دولتىها به منظور باز پس گرفتن اموال مردم مىفرستد.(١٣٢)
ج) نيروهاى دولتى هنگام غلبه بر تبريز، از آنجا كه جرأت حمله به منزل مجتهد را نداشتند، به منزل داماد وى ريختند و خانه را غارت و چپاول كردند.(١٣٣)
د) نامه صمدخان شجاعالدوله (حاكم تبريز) به برخى از عالمان نجف و گلهمندى وى از مجتهد با عبارت »با كمال تأسف به كلى از معزّىاليه سلب عقيده نموده«،(١٣٤) به خوبى نشان مىدهد كه نه تنها مجتهد با دربار همكارى نداشته، بلكه مورد طرد و بىمهرى آنان نيز بوده است.(١٣٥)
خونريزى و مشاركت در قتل مردم بىگناه
انتساب قتل و كشتار مردم به مجتهد، به راحتى مىتواند يادآور انتساب تاريخى قتل و كشتن عمار ياسر به وسيله امام على(ع) باشد. در جنگ صفين، وقتى ميان لشكر معاويه، اين حديت مبارك پيامبر خاتم (ص) كه خطاب به عمار ياسر مىفرمايد: »تقتلك فئه باغيه«(١٣٦) پخش شد، معاويه و دستيار سياسش، عمروعاص با تفسيرى كاملاً انحرافى و خلاف ظاهر از اين روايت شريف، خود را از عواقب سوء انتساب قتل عمار ياسر رهانيدند. آنها روايت را اينگونه توجيه كردند كه چون على(ع) عمار را با خود به اين جنگ آورده، پس در حقيقت او سبب كشتن عمار شده است! در تحليلهاى ارايه شده در خصوص كشتار مردم در نهضت مشروطه نيز برخى به توجيهى مشابه اين دست زدهاند. مشروطهخواهان افراطى كه هر كدام براى رسيدن به هدفى خاص كه به طور عمد غير از استقرار مشروطه در كشور بود، به صورت كاسههايى داغتر از آش درآمده بودند، و براى اينكه در آينده به خيانت متهم نشوند، از ابتدا صحنه را به گونهاى ترسيم كردند كه همه تقصيرها را به گردن روحانيان و مشروعهخواهان بيندازند و همه آثار مثبت نهضت را به خود منسوب كنند؛ به طور مثال؛ يكى از مسايلى كه مىتوانست در آينده به گونهاى تحليل شود كه براى مسببان آنها دردسر ايجاد كند، مسأله كشت و كشتار مردم بىگناه بود؛ از اينرو، برخى از آزادىخواهان يا طرفداران آنها بىآنكه هيچگونه دليلى ارايه دهند، اين كشت و كشتارها را به مخالفان خود و از جمله مجتهد تبريزى نسبت دادند. كسروى در اين خصوص مىنويسد: »بايد گفت: گناه اين خونريزىها بيش از همه به گردن اين مرد [ ميرهاشم دوهچى ] و ملايان اسلاميهنشين بود«.(١٣٧)
اميرخيزى نيز مىنويسد: »در انجمن اسلاميه، ضارب سيد هاشم را به طرز فجيعى كشتند. به طورى كه مىگويند، قاتل ميخ چوبينى را در گوش ضارب كرد و با پتك چنان زد كه از سوراخ گوش ديگرش بيرون رفت«.(١٣٨) با توجه به اينكه مجتهد بر انجمن اسلاميه نظارت داشت، اين مطلب مسلماً نادرست است؛ زيرا هيچ يك از دشمنان مجتهد تا اين اندازه او را بىرحم و بىدين ندانستهاند. از سوى ديگر، خود اميرخيزى، از قول حاجى ميرزا على نقى (از اعضاى انجمن ايالتى تبريز) نقل مىكند: كه حتى آن روز كه مجتهد با صراحت، بناى مخالفت با مشروطه را گذاشت، خانه وى مملو از آقايان عالمان بود. با توجه به اين مطلب، چگونه ممكن است همه اين آقايان عالمان دين خود را بفروشند و در برابر اين اعمال ضد انسانى (با فرض اثبات) سكوت اختيار كنند؟
جاسوس و همكار روس
برخى از نقلهاى تاريخى ارايه شده براى اثبات اين مدعا عبارتند از:
الف) نصرتالله فتحى در كتاب زندگىنامه شهيد نيك نام ثقة الاسلام تبريزى به نقل از علمدارى مىنويسد: »زعامت متشرعين را اولاد ميرزا احمد كه به نامترين آنها، مرحومان حاج ميرزا جواد و حاج ميرزا حسن مجتهد باشند، در دست داشتند و اينها در خفا، طرفدار سياست شمالى (روسيه زمان تزار) بودهاند«؛ سپس مىنويسد: »[اينكه] امپراتور روسيه بر اثر تقاضاى حاج ميرزا جواد آقا، مقصر تبعيدى به سيبرى را بخشوده و آزاد مىنمايد«،(١٣٩) براى اين بوده است كه در افواه شايع شود مجتهد مزبور به قدرى نفوذ كلمه دارد كه حتى امپراتور روسيه هم اوامر و مراجعات او را محترم مىشمارد يا از او حساب مىبرد. شايد هنوز هم كسانى اعتقاد داشته باشند كه قدرت شريعت، در همان زمانها ] زياد [ بوده است و ديگر متوجه نباشند كه آن احترام ظاهرى و آزاد كردن چند تبعيدى يا به طور غيرمستقيم بزرگ كردن مجتهد طرفدار سياست خود، مقدمهاى براى كارهاى آينده بوده است؛ آنچنان كه همين پذيرش تقاضاى مجتهد و آزاد ساختن زندانىها، بعدها در امر رژى (انحصار توتون و تنباكو) نتيجهبخش مىشود؛ يعنى بذرى كه سالها پيش كاشته شده بود، به ثمر مىرسد و با اشاره و ايماى همان سياست پشتيبانى كننده، عَلَم تحريم تنباكو با دست ميرزا جواد آقا برافراشته مىشود. از طرف ديگر مىبينيم كه هنگام تعمير مسجد صاحبالامر تبريز، از طرف چارلى (قنسول انگليس) كمك مادى مىشود و حتى معروف است كه مستر استيونس (كنسول بعدى) يك چهلچراغ تقديم آن مكان مىكند.(١٤٠)
ب) چون روسها، ناصرالملك و بختيارىها را در خدمت انگليس مىديدند، بر آن شدند تا در برابر ناصرالملك، از سعدالدوله كه مىتوانست به آنها تكيه كند، حمايت كنند. براى اين منظور، جرقه كار را مجتهد زد. او با همراهى ساير ملايان و تحريك بازاريان، ابتدا بازارها را بستند؛ و سپس به تهران و پطرزبورگ تلگراف زدند و اعتراض خود را از ناصرالملك اعلام كردند.(١٤١)
ج) حاجى ميرزا مسعود (پسر بزرگ مجتهد) مسؤول دفتر زناشويى و مرگ و مير بستگان روسى بود!(١٤٢)
د) مجتهد، زمينه را براى درآمدن سپاه بيگانه آماده، و خود را آلت دست ميلرو ودنسكى ساخته بود.(١٤٣)
همه اين ادعاها را مىتوان فقط در يك تحليل پاسخ گفت: همانگونه كه گذشت، از آنجا كه در آن زمان فقط دو خط استبداد و آزادىخواهى ترسيم شده بود و لاغير، هر آن كسى كه مخالف به اصطلاح آزادىخواهان قرار مىگرفت، به همكارى با استبداد متهم مىشد و چون در آن زمان، نماد استبداد، محمدعلى شاه بود و روس او را حمايت مىكرد، هر كسىكه به همكارى با استبداد متهم مىشد، به تبع، به جاسوسى براى روس نيز متهمبود؛ به همين علت است كه مشروطهخواهان افراطى، همه مخالفان خود اعم از شيخ فضلالله نورى، ملا قربانعلى زنجانى، حاجى خمامى رشتى، مجتهد تبريزى و... را چون با آنها مخالف بودند، اولاً به همكارى و معاودت استبداد و ثانياً به همكارى با روس متهم مىكردند، و اين همه، هيچ نيازى به ارايه اسناد و مدارك نداشت؛ بلكه فقط مخالفت با مشروطهخواهان در انتساب به اين اتهامات كفايت مىكرد.
٥) نتيجهگيرى
اگر با نگاهى محققانه و موشكافانه، به تاريخ عصر مشروطه بنگريم، هرچند در بسيارى از متون تاريخى، مجتهد تبريزىسرزنش و عتاب شده، حقيقت اين است كه وى :
الف) خود از مؤسسان مشروطه تبريز بوده و از آن حمايت مىكرده است و مخالفت او به دليل افراطكارىهاى برخىمشروطهخواهان بوده است؛ از اينرو، مبناى مخالفت وى با مشروطهخواهان به مواردى مربوط است كه از مسير مشروطه اصيل و نخستين منحرف مىشدند.
ب) برخلاف ادعاى متون متعدد تاريخى كه برخى از نويسندگان آنها از فراماسونرهاى معلومالحال يا از نوكران و دستنشاندگان اجانب بودند، مجتهد تبريزى نه تنها خود مستبد نبوده و با دستگاه استبداد هم همكارى نداشته است؛ بلكه پايگاه اجتماعى بالا و محبوبيت عام وى، به روشنى اثبات مىكند كه وى عالمى زاهد و عامل، مردمدار و مبارز بوده است.
ج) مجتهد تبريزى نه تنها جاسوس روس يا هر كشور استعمارى ديگر نبوده است، بلكه مجاهدات وى با ايادى استعمارى كه مسيو پريم يكى از آنها شمرده مىشود، حتى مورد انكار مخالفان، آن هم به طور كلى قرار نگرفته است.
د) منابع مشهور تاريخ معاصر، به دليل حاكميت داشتن استعمار و استكبار در دو قرن اخير بر جامعه ما نمىتوانند مورد اعتماد كامل ما قرار گيرند؛ از اينرو نبايد براى دستيابى به حقايق تاريخ معاصر فقط به اين منابع بسنده كنيم؛ بلكه بايد براىكشف برخى تعارضها و تناقض هاى پراكنده در اين كتابها تأمل كرد و نيز به متونى هم كه نويسندگان آنها استقلال داشتهاند، مراجعه كرد.
پى نوشتها:
١٠٦. زندگىنامه شهيد نيك نام ثقة الاسلام تبريزى، صص ٢٩٧ ٢٩٦ و ٣٠٥.
١٠٧. همان، صص ١٣٥ ١٣٤.
١٠٨. قيام آذربايجان و ستارخان، ص ٥٢.
١٠٩. تاريخ هيجده ساله آذربايجان، ص ٣٣٦.
١١٠. قيام آذربايجان و ستارخان، ص ٥٢.
١١١. تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج ٢، ك ٤، صص ٧٢٩ ٧٢٧.
١١٢. تاريخ هيجده ساله آذربايجان، صص ٤٠٢ ٤٠٣.
١١٣. تاريخ مشروطه ايران، صص ٢٣٩ ٢٤١ و ٢٦٨ ٢٦٩.
١١٤. ر.ك: تاريخ مشروطه ايران، صص ١٤٠ ١٤٣.
١١٥. تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج ٢، ك ٥، ص ٩٧٧.
١١٦. همان، ج٢، ك ٥، ص ٩٣٤.
١١٧. زندگىنامه شهيد نيك نام ثقة الاسلام تبريزى، ص ١٣٨.
١١٨. تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج ٢، ك ٤، ص ٧٢٧.
١١٩. همان، ج ١، ك ٣، صص ٦٢٣ ٦٢٢.
١٢٠. ثقة الاسلام در نامهاى كه در تاريخ ٤ جمادىالاول ١٣٢٦ از او باقى مانده است، مىنويسد: براى رعايت احترام مجتهد با انجمن مذاكره كردم كه روز تشريففرمايى ايشان را دانسته و از علما و محترمين دعوت نمايند.
زندگىنامه شهيد نيك نام ثقة الاسلام تبريزى، ص ٣٤٣.
١٢١. زندگىنامه شهيد نيك نام ثقة الاسلام تبريزى، ص ٣٣٤.
١٢٢. قيام آذربايجان و ستارخان، ص ٤٧.
١٢٣. تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج ١، ك ٣، ص ٦٢٤.
١٢٤. اقتباس از: موسى نجفى، مقدمه تحليلى تاريخ تحولات سياسى ايران، (تهران: منير، چ ١، ١٣٧٨)، ص١٩٩موسىنجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، (تهران: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چ ١، ١٣٧٩)، ص ١١١.
١٢٥. »جمهورى به نوعى حكومت كه در آن جانشينى رييس كشور ارثى نيست و مدت رياست جمهورى در آن محدود است و نيز رييس جمهور در آن با رأى مستقيم يا غيرمستقيم مردم انتخاب مىشود، گفته مىشود؛ اما مشروطه به رژيم سياسى يا حكومتى اطلاق مىشود كه دامنه كاربرد قدرت در آن محدود به حدود قانونى است؛ قانونى كه توسط نمايندگان مردم در پارلمان بر وفق و تناسب با قانون اساسى آن كشور تصويب مىشود«.
داريوش آشورى، دانشنامه سياسى، (تهران: مرواريد، چ ٥، ١٣٧٨)، صص ١١١ و ١٤٣.
١٢٦. نامههاى تبريز از ثقة الاسلام به مستشارالدوله، ن ٨٨، ص ٣١٢.
١٢٧. همان، ن ٢،ص ص ٣ ٢.
١٢٨. روزنامه انجمن، س ١، ش ٢٢، نقل از: آيتالله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى مؤسس و مصحح مشروطه تبريز، صص ٥١ ٥٠ و ٢٢.
١٢٩. آيتالله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى مؤسس و مصحح مشروطه تبريز، صص ٢٠ ٢١.
١٣٠. نامههاى تبريز از ثقة الاسلام به مستشارالدوله، ن ٨٨، ص ٣١٢.
١٣١. همان، ن ٢٦، صص ١٠٨ ١٠٩.
١٣٢. مجموعه آثار قلمى شادروان ثقة الاسلام شهيد تبريزى، صص ٩٣ ٩٤، نقل از: آيتالله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى مؤسس و مصحح مشروطه تبريز، صص ٢٣ ٢٤.
١٣٣. »هرچند اين كار در دو مرحله توسط مشروطهخواهان افراطى تبريز صورت گرفت: يك بار در جريان شب ٢١ رمضان ١٣٢٦ ق كه در خانه مجتهد بمب انداختند و يكى در جريان شب ٢٦ همان ماه كه خانه وى را غارت كردند و برادرزادهاش ميرزا محمد را به قتل رساندند«. ر.ك مجموعه آثار قلمى شادروان ثقة الاسلام شهيد تبريزى،: صص ٢٥٩ ٢٥٨؛ نقل از: آيتالله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى مؤسس و مصحح مشروطه تبريز، ص ٢٤.
١٣٤. البته اين نامه مربوط به مشروطه دوم است و مىتواند گفته شود كه اين نامه بيانگر مخالفت مجتهد با حاكم مشروطهخواه است، نه حاكم استبدادى؛ از اينرو، اين نامه به تنهايى نمىتواند شبهه همكارى و سازش مجتهد با دربار را رد كند.
١٣٥. آيتالله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى مؤسس و مصحح مشروطه تبريز، صص ٢٤ ٢٥.
١٣٦. تو به دست گروهى خارج شده از دين، كشته خواهى شد.
١٣٧. تاريخ هيجده ساله آذزبايجان، ص ٦٧.
١٣٨. قيام آذربايجان و ستارخان، صص ٧٨ ٧٩.
١٣٩. براى آگاهى از تفصيل مطلب، ر.ك: تاريخ مشروطه ايران، ص ١٣٠.
١٤٠. زندگىنامه شهيد نيك نام ثقة الاسلام تبريزى، صص ٣٩ ٣٨.
١٤١. تاريخ هيجده ساله آذربايجان، ص ٥٥٣.
١٤٢. همان، ص ٥٦٠.
١٤٣. همان، ص ٦٧٩.