پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - آمریکا و نقشه جانشین جهان - شیرودی مرتضی

آمریکا و نقشه جانشین جهان
شیرودی مرتضی

امريكا براى اينكه استراتژى كارآمد داشته باشد، به نقشه جديدى از جهان نياز دارد؛ نقشه‌اى از جهان كه منطق سياسى و موازنه قدرت است. پس از جنگ جهانى دوم و بروز چالش‌ها، اروپايى‌ها به جاى رقابت با يكديگر، با هم همكارى كردند كه حاصله اين همكارى، ايجاد ثروت و توان نظامى براى دولت‌هاى بزرگ اروپا گرديد. پيش از طرح‌ريزى نقشه‌اى جديد، بايد نقشه جهانى قبلى امريكا را ببينيم. در سال ١٩٤٦ شوروى همكارى صلح‌آميز را نقش بر آب كرد و قصد داشت، دست نشانده خود را در اروپاى شرقى قرار و نيروهاى نظامى خود را در ايران آرايش دهد.
گذشته: تهديد شوروى در وهله نخست ماهيت سياسى دارد. از اين رو، ايالت متحده از طريق حاد كردن وضعيت اقتصادى، راه گسترش كمونيسم را مسدود كرد. اما به محاصره در آوردن اتحاد شوروى از طريق قابليت‌هاى برتر نظامى، مستلزم صرف هزينه‌هاى كلان است. نقشه جهانى كنان، تنها تا سال ١٩٤٩ راه گشاى استراتژى كارآمد امريكا بود. پس از كنان، نيتر رئيس ستاد برنامه ريزى سياسى شد. نقشه جهانى نيتر سياه و سفيد بود. اين نقشه اين بود كه ايالت متحده با كمك قدرت نظامى، اتحاد شوروى را به محاصره در آورد. دولت امريكا جز آنكه امكانات تسليحاتى خود را گسترش دهد، چاره ديگرى نداشت. مسكو و پكن با يكديگر متحد شدند تا به موجب طراحى جامع، دست كشورهاى غربى را از سرزمين‌هاى آسيايى كوتاه كنند ايالت متحده ضمن جمع‌آورى تسليحات هسته‌اى، با كشورهاى همسايه شوروى طرح دوستى ريخت و در كره و ويتنام جنگ به راه انداخت. نكته اين است كه هر يك از اين افراد، نقشه باصلابت را عرضه و استراتژى كارآمد و حمايت داخلى براى ثمر دادن استراتژى فراهم آوردند. در آخر ايالت متحده از هدف خود آگاه بود و براى رسيدن به آن برنامه‌ريزى مى‌كردند.
خطوط جريمه جديد: بايد گفت طرح ريزى استراتژى كارآمد در طول جنگ سرد، آسان‌تر از امروز بود، چون در آن زمان دو قدرت وجود داشت كه موجب متمركز شدن افكار مى‌شد و كشورها ناخود آگاه در يكى از اين دو بلوك قرار مى‌گرفت. دغدغه تحليل گران تعيين مرزهاى آنها بود. امروز هيچ رقيبى در برابر امريكا نيست. امريكايى‌ها حق دارند، در برابر حملات تروريستى نگران باشند. تحولات سريع فن‌آورى و ايجاد عصر ديجيتالى اين كار را دشوارتر كرده است و در عصر حاضر، ممكن است يك ويروس رايانه‌اى از يك جنگنده اف ١٦ قدرتمندتر باشد. تحولات اخير برنامه‌ريزى براى آينده را دشوار مى‌كند؛ اما از سوى ديگر، نفوذ بى‌سابقه اطلاعات را در دسترس ايالت متحده قرار مى‌دهد و اين كاميابى فرصتى طلايى را براى امريكا به همراه دارد. روشنفكران امريكا تا كنون ٥ نقشه جانشين جهان را ارائه كردند. فوكوياما عنوان كرد كه فروپاشى شوروى و استيلاى دموكراسى، تاريخ را به انتها رساند؛ مرشمير آينده‌اى به مراتب تاريك‌تر از فوكوياما ترسيم كرد؛ هانتينگتون اعلام كرد كه خطوط جريمه اصلى آينده در نقطه تقاطع تمدن‌هاى بزرگ جهان خواهد بود.
در نظر كندى و كاپلن جهان به خطوط اجتماعى - اقتصادى تقسيم خواهد شد و در هر برهه از زمان پست رفته هايى است اما هر عصر جديد مى‌خواهد به دست آوردهاى پيشين تكيه زده، كيفيت زندگى را تعالى بخشد. اكتشافات علمى اصلى‌ترين منبع رشد اقتصادى به حساب مى‌آيد. انسان‌ها، تنها در پى آسايش و رفاه مادى نيستند، بلكه آرامش روحى مى‌خواهند. اين آرامش به شكل قدرت و شهرت اصلى‌ترين عمل نبردهاى خونين به شمار مى‌آيد كه موجب جنگ‌هاى طولانى مى‌شود. دموكراسى آزاد يك تمدن سياسى به حساب مى‌آيد، چون ارزش و هويتى كه انسان در جست و جوى آن است، عملا به آنها مى‌دهد. دانشمندان معاصر عقيده دارند كه با دموكراسى قادر به همزيستى مسالمت‌آميز هستند. در دنيايى كه از دموكراسى آزاد شكل گرفته، جنگ‌طلبى به مراتب كم‌تر است. چون دولت‌ها يك ديگر را به رسميت مى‌شناسند.
فوكوياما دولت را به دو قسمت تقسيم كرد: دسته نخست مركب از دموكراسى آزاد است كه به رقابت با يك ديگر نمى‌پردازند و كشمكش بر سر رقابت براى هميشه رنگ مى‌بازد و دسته دوم دولت‌هاى غير دموكراتيك كه در پى دستيابى به قدرت و شهرت هستند و بر اصول قديمى خود باقى مانده‌اند، بنابراين خط جريمه جديد جهان، در نقطه تقاطع دموكراتيك و غير دموكراتيك قرار مى‌گيرد.
ايالت متحده بايد فرايند توسعه دموكراسى را در استراتژى خود قرار دهد. مرشمير از به پايان رسيدن جنگ سرد افسوس مى‌خورد، چرا كه دنياى دو قطبى غرب، از جهان چند قطبى پايدارتر است. دليل بهتر بودن نظام دو قطبى اين است كه يك خط جريمه دارد، موجب ايجاد موازنه قدرت مى‌شود و از پيچيدگى و بى ثباتى كمترى برخوردار است. مرشمير اين عقيده را كه اتحاديه اروپا، حافظ يكپارچگى اروپا است، رد مى‌كند، يكپارچگى اروپا به واسطه تهديد شوروى و اقدامات صلح جويانه امريكا در اروپاى غربى ميسر گرديده است. مرشمير از ايالت متحده مى‌خواهد، تا درگيرى جنگ سرد را براى گسترش نظام دو قطبى حفظ كند.
هانتينگتون از مدافعان دموكراسى آزاد است و معتقد است كه اين دموكراسى پابرجا خواهد ماند. وى مى‌گويد كه كشورهاى غربى سرنوشت خود را رقم خواهند زد و دامنه صلح دموكراتيك را گسترش و با يك ديگر بر ضد غرب متحد خواهند شد. تمدن و فرهنگ شيوه زندگى فرد است. وى معتقد است تمدن‌ها به دو دليل اهميت دارند: نخست اينكه جنگ سرد رنگ مى‌بازد و تفاوت فرهنگى در حال نمايان شدن است و دوم آنكه نگرش و جهت‌گيرى جهانى به تفرقه اندازى ميان تمدن‌ها است؛ نه متحد شدن آنها. به موجب نقشه او، خطوط جريمه ميان تمدن‌ها به خطوط بحران آينده تبديل خواهد شد. وى هشدار مى‌دهد كه نقطه اصلى درگيرى در آينده نزديك ميان دنياى غرب و دول كنفوسيوس - اسلام خواهد بود.
كندى و كاپلن اعتقاد دارند كه خط جريمه بعدى ميان كشورهاى شمال و كشورهاى بى بضاعت جنوب خواهد بود. نگرانى كندى از اين است كه به دليل نبودن زندگى مناسب در جنوب، آنها مهاجرت ميليونى به كشورهاى شمال دارند. اين كشورها دو راه دارند يا قربانى شوند يا براى به عقب راندن مهاجران، به زور متوسل شوند. دولت در واقع كشورى است كه اگر مورد اغتشاشات داخلى قرار گيرد، به آتشى تبديل مى‌شود كه نه تنها سرنوشت خود را تعيين نمى‌كند، بلكه ثبات بين المللى را به مخاطره خواهد انداخت. كاپلن معتقد است كه ايالت متحده بايد روش‌هاى هشدار دهنده‌اى را در كشورهاى جهان سوم بنيان نهد. در صورت شكست اقدامات بازدارنده، بايد در خصوص درگيرى مستقيم خيلى مراقب باشد؛ زمانى كه منافع استراتژيك خيلى زياد و هزينه ناچيز بود، مى‌تواند مداخله نظامى كند.
به گفته فريدمن جهانى سازى عبارت است از: تلفيق بازارها و دولت‌هاى ملى و فن آورى، به نحوى كه پيش از اين مشاهده نشده است. او معتقد است كه فرايند جهانى سازى تمام دولت‌ها را به تنگناهايى طلايى مبتلا ساخته و نبرد الكترونيك از كشورهايى كه به تنگه‌اى طلايى تن دهند، استقبال مى‌كنند و آنها كه امتناع كنند، مجازات مى‌شوند. در حالى كه فوكوياما صلحى دموكراتيك را پيش بينى مى‌كند، فريدمن به صلحى سرمايه دارى اميد دارد. فريدمن در اين باره مى‌گويد: امروزه چيزى به عنوان كشورهاى جهان اول، دوم، سوم نداريم. آنچه امروزه است، جهان پرتحرك، دنياى جلگه پهناور و جهان كم تحرك است. او مى‌گويد: فرايند جهانى سازى مى‌تواند، خط جريمه دومى را ايجاد كند. اقتصاد جهانى برندگان و بازندگانى دارد كه باعث مى‌شود، جنگ‌هاى داخلى ميان طرفداران جهانى شدن با آنهايى كه احساس مى‌كنند، با اين فرايند دچار پس رفت شده‌اند، ايجاد شود.
پايان عصر تك قطبى امريكا و نقشه جهانى جديد: بنابر نقشه‌اى كه در اين كتاب ترسيم شده، اقتدار امريكا اصلى‌ترين مشخصه محيط ژئوپولوتيك به شمار مى‌آيد. دامنه محدود قدرت ايالت متحده، حكايت از آن دارد كه در حال حاضر، يك قدرت وجود دارد. تك قطبى، جهانى مساوات طلب را موجب نمى‌شود؛ ولى از رقابت قدرت جلوگيرى مى‌كند. وجود قدرت‌هاى بزرگ در جهان موجب جنگ‌هاى خانمان‌سوز مى‌شود و در مقابل دوره تك قطبى، با صلح انگيزه‌ترين دورهاى تاريخ مطابقت دارد. ثبات نسبى عصر حاضر، تنها از منابعى كه در دسترس ايالت متحده قرار داد، نشأت نمى‌گيرد، بلكه تمايل ايالات متحده هم براى استفاده از اين منابع در اين امر دخيل است و زمانى كه شخصاً در رأس امور قرار نداشت، اوضاع و احوال را از پس صحنه رهبرى مى‌كرد. اقتصاد جهانى پس از جنگ سرد رو به افزايش گذاشت و رفاه و توسعه اقتصادى را در بين كشورها بالابرد و تأثيرات جهانى سازى، جزء جدايى‌ناپذير قدرت امريكا به حساب مى‌آيد. دلار امريكا واحد پولى برتر است، بيش از نيمى از شركت‌هاى طراز اول جهان امريكايى هستند... در واقع جهانى سازى امريكايى شده است. اين امر در مورد دموكراتيك نيز صدق مى‌كند.
مداخله بشر دوستانه از ديگر تأثيرات مثبت تك قطبى گرى به حساب مى‌آيد؛ هر چند كه حوادث تروريستى نيويورك و واشنگتن به هيچ عنوان تضمين كننده آسيب پذيرى آن نيست. متخصصانى كه آينده را تحليل مى‌كنند، مرتكب اشتباه مى‌شوند آنها بيش از اندازه به زمان حال تكيه مى‌كنند. مشكل آن است كه برداشت‌هاى زمان حال، رهنمود چندانى براى آينده به دست نمى‌دهد. اقتصاد جهان پستى و بلندى‌هاى زيادى را در سال‌هاى آتى به خود خواهد ديد. عصر تك قطبى امريكا تا پايان دهه حاضر بيشتر به طول نخواهد انجاميد. نخست اشاعه قدرت است كه هيچ قدرتى نيست كه تا ابد اقتدار خويش را حفظ كند. حريف امريكا دولت مشخصى نيست، بلكه اتحاديه اروپايى است كه با به روى هم گذاشتن ثروت خود، منابع بيش از ١٢ كشور اروپايى بدان افزوده خواهد شد و اين گونه، انقلاب اقتصادى در حال وقوع است. منابع اتحاديه اروپا رونق گرفته، ميزان نفوذ نيز ميان دو طرف عادلانه تقسيم خواهد شد. اروپا رفته رفته قوى مى‌گردد و نقشى را خواستار است كه با وضعيت جديدش همخوانى داشته باشد.
ماهيت متغير جهانى نگرى ايالات متحده، دومين جريانى است كه در عصر تك قطبى امريكا را در آينده به پايان مى‌رساند. تك قطبى گرى در گرو موجوديت حكومتى است كه نه تنها از برترى بهره‌مند است، بلكه آمادگى آن را داشته باشد كه ابزارهاى برترى خود را در راه مطيع ساختن افراد و تضمين بين المللى صرف كند. اشتياق رو به كاهش گذارده امريكا براى مشاركت جهانى، نتيجه مستقيم جو متغير بين الملل است. امريكايى‌ها كم كم به اين نتيجه رسيدند كه اروپايى‌هاى متمول و دموكراتيك، بايد در زمان صلح از خود حفاظت كنند. عقب نشينى امريكا از امور بين الملل عواقب وخيمى به دنبال خواهد داشت، چرا كه ثبات جهان تا اندازه زيادى در گرو اراده و قدرت ايالت متحده است. سياست يك جانبه گرايانه روز افزون امريكا نيز به همين اندازه نگران كننده است. نه تنها احتمال مى‌رود كه ايالت متحده در اداره نظم بين الملل حضور كم فروغى داشته، بلكه ممكن است كه در صورت شركت جستن در اين امر، به شكلى يك جانبه اين مهم را به انجام رساند.
سياست يك جانبه ايالت متحده از اين ترس نشأت مى‌گيرد كه اقدامات بين المللى، حق استقلال و آزادى عمل آنها را دچار تعرض مى‌كند. امريكا به سياست انزوا گرايانه روى مى‌آورد. امريكا پس از حادثه ١١ سپتامبر، هر دو سياست جهانى‌نگرى و چند جانبه‌گرايانه خود را از سرگرفته است كه تركيب سياست انزواگرايانه و يك جانبه امريكا، از آميزه‌اى خطرناك حكايت دارد. اگر قرار است امريكا به سياست جهانى نگرى دست يابد، بايد حمايت‌هاى مردم را در داخل كشور برانگيزد. اقدامات بين المللى مورد نياز را براى حفظ ثبات استحكام بخشد؛ اما با ظهور اروپا و آسيا سياست جهانى‌نگرى و عصر تك قطبى امريكا، عمر چندانى ندارد.

نقص نقشه جهانى هانتينگتون
اول اينكه براى رو در رويى فرهنگ‌هاى ديگر با جهان غرب دلايل كافى وجود ندارد، چون اگر نقشه او درست بود، اكنون مى‌بايست گروه‌هاى فرهنگى براى رويارويى با امريكا شكل مى‌گرفتند. ممكن است موج انزجار از ايالت متحده، از ديگر جاها عميق‌تر باشد و علت اصلى مشكل قدرت آن است و بيشتر مناقشات جهان ميان دولت‌هاى همسايه است. دولت‌هاى همسايه منافع ملى يك ديگر را تهديد كرده، احساس همسانى را كه به لحاظ فرهنگ و قوميت مشابه ميان آنها برقرار باشد، زير پا مى‌گذارند.
نقشه جهانى كندى و كاپلن نقايصى دارد. مناطق در حال توسعه در آستانه بحران است؛ مثل ايدز، خشكسالى، جرم و... مشكل آن است كه كشور شمالى در اين خصوص بودجه ناچيزى در خصوص مساعدت‌هاى خارجى هزينه كرده است. ممكن است برخى دولت‌هاى مربوطه به نابودى گرايند و كشورهاى در حال توسعه، با بى‌اعتنايى از كنار آنها خواهند گذشت. در كشورهاى در حال توسعه، ممكن است تروريست‌ها قرار داشته باشند، بنابراين كشورهاى شمال نمى‌توانند، با بى‌اعتنايى از كنار آنها بگذرند. ضرورت جلوگيرى از خسارت و زيان‌هاى وارده از سوى تشكل‌هاى جانبى، بايد به اولويت ملى امريكا تبديل گردد. اما نبايد اساس استراتژى كارآمد جديد، قواعد كلى قلمداد شود، چرا كه اين كار به منزله اعطاى يك پيروزى چشم گير به تروريست‌هاست.
نقشه‌اى كه در اين كتاب ترسيم شده، بانقشه مرشمير مشابهت تحليلى دارد. عنصر واقع گرايى محور هر دو نقشه به حساب مى‌آيد. نظريه تحليلى مرشمير همانا عدم تشخيص قابليت راه كار سياسى در بهبود منطق رقابت طلبانه واقع‌گرايى است. توزيع و ماهيت قدرت نظامى، تنها عناصر تشكيل دهنده نقشه جهانى به شمار مى‌آيند.
اتحاديه اروپا به دليل ماهيت درونى دول اروپايى، در برابر نقش تعديل كننده يكپارچگى و همين طور پرورش ماهيت مشترك اروپايى، در برابر منطق واقع گرايى ايستادگى كرد. منطق واقع گرايى مرشمير، حتى بويى از آرمان گرايى نبرده و بى روح‌تر از آن است كه بتواند اين قبيل منابع برجسته تحول بين المللى را در خود جاى دهد. اكنون معضل ما تعيين بهترين شيوه براى دور جستن از حركت تدريجى، به سوى رقابتى است كه به زوال عصر تك قطبى امريكا خواهد انجاميد. پيچيدگى مباحثات فوكوياما و فريدمن به مراتب بيش‌تر بوده، رويكرد آنها در خصوص دموكراسى و جهانى سازى با آنچه در اين كتاب، در مورد عصر چند قطبى و بازگشت رقابت جهانى گفته شده، به كلى مغايرت دارد. فوكوياما ادعا مى‌كند كه جهان دموكراسى يا چند قطبى دموكراسى ثبات خواهد داشت. دموكراسى‌ها با يك ديگر وارد نبرد نخواهند شد. فريدمن هم ادعا مى‌كند كه چند قطبى‌گرى، مانند گذشته عمل نمى‌كند و در كنار يك ديگر هستند؛ در حالى كه كارشناسان همچنان به جهانى سازى و دموكراتيك كردن اطمينان دارند.