پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - اسلام و رستاخيز سياسى در كشورهاى مسلمان - سید باقری سید کاظم
اسلام و رستاخيز سياسى در كشورهاى مسلمان
سید باقری سید کاظم
مقدمه
جنبشهاى سياسى و اجتماعى در كشورهاى اسلامى متفاوت است؛ از شمال افريقا گرفته تا خاور ميانه و جنوب شرق آسيا؛ اين جنبشها علاوه بر اهداف ملى دولتها بر بنيانها و ارزشهاى اسلامى تاكيد دارند. هر چند كه همة اين حركتها در جستجوى احياى عدالت اجتماعى مبتنى بر شريعت هستند، اما در شكل و نوع حكومتى كه در پى آن هستند، و اين كه تا چه ميزانى حكومت بايد توجيه كننده شريعت باشد، مختلف مى باشند.
بسيارى مردم در غرب، از تركيب "بنياد گرايى اسلامى"، تصويرها و نقشهايى چون بحران گروگان گيرى، محاصرة سفارت خانهها، هواپيماربايى و انتحار، در ذهن خويش دارند، اما اين ذهنيتها نمىتواند تصويرى جامع از واقعيت را ارايه كند. گروهها و طبقات بنيادگرايى اسلامى، از سويى، شامل مسلمانهايى مىشود كه خدمات مورد نياز را از طريق مدارس اسلامى، درمانگاههاى بهداشتى، نمايندگى رفاه اجتماعى و ديگر نهادها به فقرا ارايه مىدهند و از سويى ديگر برخى از مبارزان اسلامى، تلاش مىكنند كه با خشونت به اهدافشان برسند. بسيارى از فعالان اسلامى، از طريق احزاب سياسى در روند انتخاباتى فعاليت مىكنند. در حاشيه، افرادى چون اسامه بن لادن، مليونر عربستانى و شبكه القاعده مطرح هستند كه درگير جنگ تروريستى مىباشند.
ادعا و طرح دوبارة ارزشهاى اسلامى در اجتماع و علوم سياسى طى سى سال گذشته، در غرب معمولاً به بنيادگرايىاسلامى ، نسبت داده مىشود. به هر حال، كلمة بنياد گرايى Fundamentalism كه سرچشمة آن در مسيحيت است، در توصيف آن چه كه در كشورهاى اسلامى مىگذرد، گمراه كننده است. حكومت سلطنتى محافظه كار در عربستان سعودى، دولت سوسياليست و تندرو ليبى و حكومت رسمى ايران، همه تحت عنوان "بنياد گرايى"توصيف مىشوند، اما اين شرح و توصيف نمى تواند بيان كنندة فرقها و تفاوتهاى بسيار در سياستها و حكومتهاى آنها باشد. تحليل گران سياسى ترجيح مىدهند كه اصطلاح اسلام سياسى Political Islam اسلام گرايى Islamism به كار ببرند، تا بتوانند در مباحثات خويش نقشها و رويههاى بسيار متفاوت جنبشهاى سياسى اجتماعى اسلام را بيان كنند.
اسلام و سياست:
اسلام، مثل يهوديت و مسيحيت در خاور ميانه ظهور كرد. پيروان هر سه مذهب،به نحوى پيروان دين ابراهيم تلقى مىشوند. مسلمانان بر اين باروند كه خداوند، وحى خود را اول بار از طريق كتاب آسمانى تورات به زبان عبرى به حضرت موسى فرستاده است، از طريق كتاب عهد جديد، انجيل، به مسيح وحى فرستاد و سرانجام با كتاب آسمانى مسلمانان، قرآن،به حضرت محمد سروش آسمانى فرستاد. اسلام بر پايه قرآن و سنت پيامبر آن مىباشد. درآميختگى اسلام با سياست، به روزهاى آغازين ظهور اين دين برمىگردد و پيامبر اسلام، خود در قرن هفتم ميلادى، واحد سياسى دولت- جامعه را پايه ريزى كرد. با رهبرى سياسى حضرت محمد و جانشينان او كه به نام خليفه مشهورند، اسلام از سرزمين محدود حجاز تا امپراتورى اسلامى، گسترش يافت و در فرهنگهايى توسعه يافت كه از شمال افريقا تا خاور ميانه و از آسيا تا اروپا در بر ميگرفت. اسلام امروزه، بيش از ٢/١ ميليارد نفر پيرو دارد كه اين تعداد به جز مسيحيت، بيش از هر دين ديگر است. اسلام در گسترة تاريخ، تاثير سياسى - اجتماعى قابل ملاحظهاى داشته است. حاكمان اوليه در خاور ميانه و ديگر مناطق براى اقتدار خويش از اسلام، طلب مشروعيت مىكردند و آموزههاى اسلامى، تقريباً به هر نوع از جامعه شكل و ساختار مىبخشيدند. اما لزوماً اين جوامع و امپراتورىهاى اوليه اسلامى، تئوكراسى به معناى حاكميت و اقتدار مذهبى نبود. در خاورميانه قبل از ظهور جمهورى اسلامى ايران در سال ١٩٧٩/١٣٥٧ش هيچ گاه حكومت تئوكراسى يا حاكميت روحانيت به معناى امروز وجود نداشته است.
الف. رستاخيز اسلام سياسى:
علل رستاخيز و احياى اسلام، در كشورها و مناطق گوناگون، مفتاوت است اما در اين گستره، چند عامل مشترك وجود دارد. در اين ميان، در بسيارى از جوامع اسلامى، احساس شكست و نبود عزت نفس، گسترده است. بسيارى از كشورهاى خاورميانه و شمال افريقا، در اواسط قرن بيستم از حاكميت استعمارى، رها شدند و استقلالشان را به دست آوردند اما آن انتظاراتى كه از استقلال كشورها مىرفت، برآورده نشد كه به دليل نظامهاى سياسى اقتصادى شكست خورده، و تاثيرات نامطلوب نوسازى(Modernization ) بود. شهرهاى پرجمعيت بدون سامان دهى صحيح شهرى و حمايت اجتماعى، نرخ بالاى بى كارى، فساد حكومتى و رشد شكاف فزاينده بين فقير و غنى، توصيف كننده بسيارى از كشورهاى مسلمان تازه استقلال يافته است. از سويى ديگر،نوسازى به كم رنگ شدن سنتهاى خانوادگى و ارزشهاى اجتماعى و مذهبى، منجر شده است.
بسيارى از مسلمانان الگوى غربى براى توسعة اقتصادى سياسى اين كشورها را عامل اصلى اين ناكامىها مىدانند.منتقدان پيروى و شيفتگى كشورهاى اسلامى از الگوى مدرنيته را كه با شوق فراوان به آن ادامه مىدهند،را نقد ميكنند و بر اين باورند كه اين الگو به گونهاى فزاينده به افول اخلاقى و بيهويتى و بى قرارى روحى،انجاميده است.
در نتيجه، بسيارى از كشورهاى اسلامى، از شيفتگى به دنياى غرب به ويژه امريكا خود را دور ساختند. پشتيبانى ايالات متحده از حكام اقتدار طلب كه از غربى سازى در كشورهايشان حمايت مىكردند، مثل محمدرضا شاه پهلوى در ايران و همچنين سياست حمايت امريكا از اسراييل،در كشورهاى اسلامى، احساسات ضد غربى را تقويت و تشديد كرده است.
پيروزى اسراييل بر همسايگان مسلمان در جنگ شش روزة ١٩٦٧ كه غرور آنان را درهم شكست، نماد احساس شكست و ناكامى گرديد. پس از شكست نيروهاى متحد كشورهاى عربى،اسراييل،مقدارى از خاك مصر، سوريه و اردن را به اشغال درآورد. به ويژه،از دست دادن بيت المقدس، سومين شهر مقدس مسلمانان، براى مسلمانهاى سراسر جهان، تلخ و ويرانگر بود.
رستاخيز اسلامى، بر زندگى شخصى و عمومى مسلمين تاثير داشته است. لذا بسيارى از مسلمين، بار ديگر به اصول مسلم اسلامى، بازگشتند كه نمادهاى آن رفتن به مساجد، روزه گرفتن، پوشيدن لباس اسلامى، تاكيد بر ارزشهاى خانوادگى و پرهيز از مشروبات الكلى و قماربازى است. آشكار است كه احياى دوبارة ارزشهاى اسلامى، خود را در شكل بانكدارىاسلامى ، برنامه ريزى مذهبى در امور رسانهها، تكثير ادبيات مذهبى و ظهور انجمنهاى جديد اسلامى ويژة اصلاحات اجتماعى و سياسى، نشان داد. همان گونه كه نمادها، شعارها، ايدئولوژى ها و سازمان هاى اسلامى از لوزام برجسته و مهم سياست مسلمانان در دهة ١٩٨٠ گرديد. معمر قذافى، رهبر ليبى، ژنرال ضياء الحق، رييس جمهور پاكستان و ديگر رئوساى حكومتها به اسلام پناه بردند تا آن كه مشروعيت، اقتدار و حمايت بسيج عمومى را به نفع خود بالا ببرند. جنبشهاىمخالف حكومت در افغانستان، مصر، ايران، عربستان سعودى و ديگر كشورها نيز اين گونه عمل كردند.
مؤفقترين جنبش اسلامى مخالف در تاسيس جمهورى اسلامى ايران در سال ١٩٧٩/١٣٥٧ش به اوج خود رسيد. سراسر دهة ١٩٨٠،انقلاب اسلامى ايران الهامگر شورشهاى ضد حكومتى در كويت ، بحرين و لبنان بود . ترور رئيس جمهور مصر، انور سادات، در سال ١٩٨١ به وسيلة تندرويان مذهبى، اين پندار را به وجود آورد كه راديكال متحد اسلامى، تهديدى براىحكومتها در جهان اسلام و غرب مى باشد.
فرق نهادن بين گروههاى ميانه رو اسلامى كه درون جوامع مشاركت دارند و دخالت مىكنند و انقلابيون تندرو، براى فهم رستاخيز اسلامى، بسيار مهم است. بسيارى از مخالفان اسلام سياسى، همه حركتهاى اسلامى را به تندروى متهم مىكنند كه در جستجوى دموكراسى به معناى مطلوب آن هستند و در پى آنند تا نظام سياسى برپا كنند ، قدرت را به كف آورند و ارادة خود را تحميل كنند. برخى از كارشناسان استدلال مىكنند كه اين نوع از واكنش، به افراط گرايى و اسلام گرايان ميانه رو يارىمى رساند.
ب. باروهاى اسلام سياسى
تعدادى از باورها و فرضيهها در جوهر احياى اسلام سياسى، وجود دارد.
اولين باورآن است كه جهان اسلام در موقعيت ركود قرار دارد و علت آن انحراف از راه راستين و ناب اسلام است و لذا راه علاج در زندگى فردى و جمعى بازگشت به اسلام است كه احياى قدرت، ارزشها و هويت اسلامى را تضمين و تامين مىكند.
باور دوم آن است كه اسلام راه كامل و جامع زندگى است، همان گونه كه در قرآن به آن تصريح شده، در الگوى زندگىپيامبر اسلام آيينهوار جلوه يافته و در اولين جامعة مسلمانان كه به وسيلة حضرت محمد در مدينه سازمان دهى شد، نمايان شده و در گوهر فراگير شريعت تجسم يافته است. بنابراين، احياء و تازه سازى حكومت در جوامع مسلمين، به بازگشت و اجراى عملى قانون اسلام نياز دارد كه طرح اوليه براى تربيت اسلامى و دولت و جامعه عادلانه را به دست مىدهد.
هر چند كه اسلام سياسى، غربى شدن (Westernization ) و دنيوى شدن (Secularization ) جامعه را محكوم مىكند اما نوسازى (Modernization ) را ردّ نمىكند. علم و فن آورى را مىپذيرد ولى سرعت، جهت و وسعت دگرگونىها تابع باورها و ارزشهاى اسلامى است تا در برابر نفوذ و وابستگى بسيار به ارزشهاى غربى، حفظ شوند.
ج. باورهاى گروه اقليت تندرو
در حالى كه اكثريت فعالان اسلامى در تكاپو و تلاش در درون نظامهاى حكومتى هستند و دگرگونىها را از درون جامعه به انجام مىرسانند؛ اما گروهى نسبتاً كوچك و البته مهم و تندرو،بر اين باورند كه آنها از سوى خداوند وكيل هستند تا ارادة او را در زمين اجرا كنند. اين اقليت تندرو، همچنين اعتقاد دارند؛ از آن جا كه حكام جهان اسلام اقتدار طلب و ضد اسلام هستند، خشونت، امرى ضرور است. آنها در تلاش براى سرنگونى حكومتها، به كف آوردن قدرت و تحميل ديدگاه و تفسير خود از اسلام اجتماعى هستند. جنبشهاى تندرو اسلامى با اين پندار فعاليت مىكنند كه اسلام و غرب در پيكارى مداوم در شرايطىناهموار هستند كه به روزهاى پيشين تمدن اسلامى برمىگردد، رزمى كه بسيار تحت تاثير ميراث و بازماندة جنگ صليبى و استعمار اروپايى است و امروزه محصول توطئة يهود مسيحيت مىباشد. آنها بر اين باورند كه اين دسيسه، نتيجة استعمار نو( Neocolonialism « ابر قدرت ها و قدرت صهيونيسم است. اين حركتها، دنياى غرب مثل انگليس، فرانسه و به ويژه امريكا را به دليل حمايت از رژيمهاى غير اسلامى و ناعادلانه، سرزنش مىكنند و حمايت تعصب آميز اين كشورها از اسراييل در برابر مردم رانده شده و بى خانمان فلسطينى را نكوهش مىكنند. بنابراين، خشونت بر ضد اين گونه دولتها و نمايندگى آنان، به عنوان دفاع مشروع از خود، لحاظ مىشود.
تندروها همچنين براين باورند كه اسلام تنها يك پيشنهاد سادة ايدئولوژيكى براى جوامع اسلامى نيست بلكه دستورىسياسى و الهى نيز مىباشد. زيرا امر خداوند و عمل به آن، فورى و ضرورى است و تاخير جايز نيست. و وظيفة اجراىآن اوامر، ناگزير بر عهدة مسلمانان راستين است. بنابراين، آنان كه در شك و ترديد هستند، غير سياسى ، باقىمى مانند و آنان كه مانع اجراى امر خداوند مىشوند،را نمىتوان مسلمان قلمداد كرد، حال خواه فرد باشد يا حكومت. پس آنها خدا نشناس، بى اعتقاد و دشمن خدا هستند و بر ضد كسانىاند كه مسلمان راستين مىباشند و بايد جهاد برپا دارند.
چهرههاى اسلام سياسى در جهان امروز
در آغاز قرن بيست و يكم،همچنان دين اسلام نيرويى سياسى و آماده در سراسر جهان اسلام باقى مانده است. سئوال اين نيست كه آيا اسلام، منزلتى و يا نقشى در جامعه دارد يا نه، بلكه اين امر مطرح است كه چگونه به بهترين روش مىتواند آن نقش را به عهده گيرد و به انجام رساند. در حالى كه برخى از مسلمين آرزو دارند تا راه دنيوى گرايانه، در پيش گيرند، ديگران در پى نقشى عينىتر و نمايانتر از اسلام در زندگى جمعى هستند. بيشترينة فعالان و حركتهاى اسلامى، درون جامعه فعاليت مىكنند و در امور كشورشان مشاركت دارند. اقليتى جداگانه، تندرو و افراطى هستند كه تلاش مىكنند تا حكومتها را بىثبات كنند يا براندازند، خشونت مى ورزند و درون كشورهايشان، ترس و وحشت ايجاد مىكنند.
از اواخر دهة ١٩٨٠م١٩٩٠، سازمانهاى سياسى اسلامى، آن گاه كه به آنان اجازه داده مىشود، در انتخابات شركت مىكنند و خدمات اجتماعى و تربيتى بيشترى را در تعدادى از كشورها ارايه مىدهند. اين سازمانهاى اسلامى كه غالباً تحصيل كردگان، سردمدار آنها مىباشند، طيف گستردهاى از افراد را جذب خود مىكنند؛ و اين گروه از پيشه وران و فن سالاران (Technocrat ) تا افراد فقير و بى سواد را شامل مىشود. در چندين كشور، نامزدهاى اسلام گرايان در مسئوليتهاىبلندپايه، برگزيده شدند. در تركيه رهبر حزب رفاه اسلامى Islamist Welfare (Party )، از سال ١٩٩٧-١٩٩٦، نخست وزير شد. در مالزى، انور ابراهيم، پايه گذار حركت جوانان مسلمان مالزى Malaysian Islamic Youth (movement ) از سال ١٩٩٣ تا بركنارى او در كشمكش قدرت به سال ١٩٩٨ معاون نخست وزير مالزى بود. در اولين انتخابات دموكراتيك اندونزى، عبد الرحمان وحيد،كه شايد رهبر بزرگترين حركت اسلامى به نام نهضه العلماء، باشد، در سال ١٩٩٩ به عنوان رئيس جمهور برگزيده شد. هر چند كه بعدها به دليل بدتر شدن مشكلات اقتصادى اندونزى، حمايت عمومى از وى كاهش يافت و سال ٢٠٠١ از مقام بركنار شد.
دغدغههاى اوليه حركتهاى اسلامى، داخلى و ملى است، هر چند مسايل بين المللى نيز در سياست مسلمانان تاثير داشته است. از ميان موضوعات بسيار تاثيرگذار در اين گستره، چالش اعراب اسراييل و اشغال بيت المقدس شرقى توسط اسراييل است. آن سان كه در دهة ١٩٨٠،اشغال افغانستان توسط شوروى، مسالهاى مطرح بود. همچنين ضربة نامطلوب و فشار ويرانگر مصوبة سازمان ملل بر ضد عراق پس از جنگ خليج فارس در سال ١٩٩١ و مرگ حدود ٠٠٠/٥٠٠ هزار كودك عراقى، و تلاش هاى شديد براى خاموش كردن مسلمانان در بوسنى، چچن و كشمير از ديگر امور بين المللى مطرح در ميان مسلمانان جهان مى باشد. به علاوه، كشورهايى چون ايران، ليبى و عربستان سعودى در تلاشند تا نفوذ و توانايى بين المللى خود را با حمايت از برنامههاى اسلامى دولتها و حركتهاى اسلامى در هر جاى جهان، توسعه بخشند.
مرورى بر موقعيت فعلى در نواحى كليدى شمال آفريقا، خاور ميانه و آسياى جنوب شرقى، بيان كنندةجهات و اشكال گوناگونى است كه سياست مسلمانان در چند دهة اخير، به خود گرفته است.
الف. تونس
تا اواخر دهة ١٩٨٠، تحليل گران بر اين باور بودند كه شمال افريقا مثل تركيه، دور از هر چالش جدى فعالان اسلامىخواهد بود. تونس پس از كسب استقلال از فرانسه در سال ١٩٥٧ حاكمى به نام "حبيب بورغيبا" داشت كه از سال ١٩٥٧تا١٩٨٧ رئيس جمهور بود. تا آن كه در سال ١٩٨٧، نخست وزير تونس به نام زين العابدين بن على، حكومت را از حبيب بورغيبا كه پير و فرتوت شده بود،به دست گرفت.
زين العابدين بن على، قول داد كه كشور را دموكراتيك خواهد كرد و در سال ١٩٨٩ انتخابات پارلمانى برگزار كرد. در اين ميان، نامزدهاى اسلام گرايان، ٥/١٤ درصد از راى را در سطح كشور به دست آوردند و در برخى شهرها ٣٠ درصد از آراء را از آن خود كردند كه بسيار حيرت آور بود. در واكنش به اين امر، دولت تونس، بسيارى از حركتهاى اسلامى مخالف و تاثير گذار را مثل النهضة توقيف كرد و اين فشارها بادستگيرىهاى گسترده و به ويژه محاكمة اسلام گريان در دادگاههاى نظامى، انجام شد. سازمان جهانى حقوق بشر، از اين اعمال سركوب كننده،به شدت، انتقاد كرد. خطرپذيرى كوچك دولت، مبنى بر دموكراتيك كردن كشور، به آن انجاميد كه زين العابدين بن على در سال ١٩٩٤م١٩٩٩ بدون انتخابات دموكراتيك، با ٩٩ درصد از آراء، برندةانتخابات شد.
ب. الجزاير
در حالى كه دولت تونس، حركت اسلامى آن كشور را قلع و قمع مىكرد، رهبران آن را تبعيد مىكرد يا به زندان مىانداخت؛ در الجزاير، ارتش، جنب و جوش خود را در يك حركت پيچيدة فزاينده براى روندى يكسره خشونت آميز آغاز كرد.با توجه به قانون اساسى، الجزاير حكومتى تك حزبى بود و آن حزب، جبهة آزاديبخش ملى بود كه در سال ١٩٦٢ از فرانسه، براى الجزاير كسب استقلال كرد. با تجديد نظر در قانون اساسى در سال ١٩٨٩، ديگر احزاب سياسى، اجازه يافتند تا با جبهة آزاديبخش ملى را به رقابت پردازند. در اين سال، جبهة آزاديبخش اسلامى salvation Front Islamic ، در شمال افريقا، اولين حزب سياسى قانونى گرديد.اين حزب كه رهبر آن استاد دانشگاه، شيخ على عباس المدنى بود، به سرعت رشد كرد و گسترش يافت، زيرا كه جبهة آزاديبخش ملى كه رهبر دولت بود، در حل مشكلات اقتصادى و اجتماعى، ناكام ماند. جبهة نجات اسلامى، از طريق مساجد و شبكههاى رفاهى اجتماعى مؤثر، سازمانى ملى به وجود آورد و به عنوان بزرگترين حزب مخالف شناخته شد. حمايت قابل توجه از جبهةنجات اسلامى،ناشى از بيكارى و جوانان حاشيه نشين بود، زمانى كه نرخ بيكارى در الجزاير از سى درصد گذشت. اما حمايت كنندگان از اين جبهه، همچنين شامل تجار خرده پا،بازرگانان مرفه، وفاداران غير نظامى، استادان دانشگاه، پزشكان، حقوقدانان و ديگر گروهها مىشد.
در سال ١٩٩٠، الجزاير اولين انتخابات چند حزبى را پس از استقلال، برگزار كرد. در اولين رقابت، جبهة نجات اسلامى، ٥٤ درصد آراء را به دست آورد. در سال ١٩٩٢ در اولين دوره از انتخابات پارلمانى، اين حزب مؤفق به پيروزى شگفت آورترى نيز گرديد.اما زمانى كه اسلام گرايان پيروزى خود را جشن مىگرفتند، ارتش الجزاير، در امور كشور دخالت كرد و رئيس جمهور را مجبور به كناره گيرى كرد. ارتش بسيارى از رهبران جبهة نجات اسلامى را دستگير كرد و بيش از ده هزار نفر را در اردوگاههاى بيابانى زندانى كرد. اين كارها، منجر به جنگ دراز مدت داخلى گرديد به گونهاى كه بيشتر الجزايرىها گرفتار دسته بندىهاى افراطى و تندرو گرديدند. از يك سو، ارتش پرخاشگر و نيروهاى امنيتى بودند كه راهبرد آنان، قلع و قمع اسلام گرايان بود و از ديگر سو، گروههاى اسلام گرا مسلح بودند كه تندرو و غير قابل انعطاف بودند.
بى رحمى و خونريزى تا اواخر دهة ١٩٩٠ و اوايل دهة٢٠٠٠ ادامه يافت. جبهة نجات اسلامى، از انتخابات مجلس ملىپايينترين مركز قانون گذارى الجزاير محروم شدند، اما، با اين همه، دو حزب متحد، با گرايشهاى اسلامى، ١٠٧ كرسىاز ٣٨٠ كرسى مجلس را به دست آوردند. شش تن از نامزدهاى احزاب مخالف در انتخابات رياست جمهورى سال ١٩٩٩، در آخرين لحظات از انتخابات كنارهگيرى كردند و ارتش را به تقلب در انتخابات متهم كردند.
ج. مصر
اسلام سياسى در جامعه مصر، در بردارندة طيفى از سازمانهاست كه شامل نيروهاى تندرو و خشونت آميز تا گروههاىميانهرو و صلح آميز مى گردد. اخوان المسلمين در دهة ١٩٧٠،زمان رياست جمهورى انور سادات، قوت گرفت و دهة ١٩٨٠ و زمان جانشين وى، حسنى مبارك، در فرايند سياسى، شركت كردند. سازمانهاى تندرو اسلامى، مثل جهاد اسلامى و النهضة الاسلاميه، در دهة ١٩٩٠ به خشونت گرايش پيدا كردند و به مقامات دولتى، نهادها، مسلمانها،مسيحيان و گردشگران خارجى، حمله مىبردند. هدف آنان، بى ثبات كردن و سرنگونى، دولت مصر بود.
دولت حسنى مبارك،نيروهاى واكنشگر بسيارى را بر ضد گروههاى تندرو تشكيل داد و بيش از ٠٠٠/٢٠ هزار نفر اسلام گرا را كه بسيارى از آنان گناهكار نبودند، روانه زندانها كرد. دادگاههاى نظامى كه توجيه قانونى نداشت، به وجود آمد و قانونهايى تصويب شد تا آزادى مطبوعات، محدود گردد، مساجد بازرسى شود و از حضور اسلام گرايان انتخاب شده در انجمنهاى حرفهاى و تخصصى، جلوگيرى شود. قتل ٥٨ گردشگر خارجى در شهر تاريخى "لاكسور" در سال ١٩٩٧، ضعف و ناتوانى دولت را نشان داد. به هر حال، از سال ٢٠٠٠،دولت حسنى مبارك، رويهاى شديدتر در پيش گرفته و جنبشهاى تندرو را تضعيف كرده است.
با اين كه دولت، به ظاهر، بر تندروهاى اسلامى پيروز شد، اما جامعة مصر، توسط اسلام گرايان ميانه رو، در سطحىعميقتر؛ بيشتر اسلامى شده است. متخصصان جوان و تحصيلكردگان دانشگاهى براى مخاطبان متفاوتى از طبقات بالا و متوسط، موعظه و سخنرانى مىكنند. پزشكان، روزنامه نگاران، حقوقدانان و انديشمندان سياسى، دربارة اصلاحات اسلامى مثل تكثرگرايى (Pluralism ) در اسلام، حقوق زنان و عدالت اجتماعى براى فقرا مىنويسند و صحبت مىكنند. مدارس اسلامى، درمانگاهها، بيمارستانها، خدمات اجتماعى، بانكهاى اسلامى و چاپخانهها، پيشنهادى به جز از نهادها و سازمانهاى دولتى را ارايه مىدهند و همين به طورى غير مستقيم، ادعا نامهاى از ناتوانى دولت در برآوردن نيازهاىمردم،ميباشد. انتخابات سال ٢٠٠٠، اولين انتخاباتى بود كه به وسيله دادگاههاى مستقل مصر نظارت شد و تقلبهاىانتخاباتى در آن راه نداشت و همين وجه تمايز آن با انتخابات پيشين بود. هر چند كه اخوان المسلمين، از شركت در اين امر به عنوان حزبى قانونى، منع شد، اما اعضاى مستقل آن و يا آنان كه با احزاب ديگر ائتلاف كرده بودند، ١٧ كرسى از ٤٤٤ كرسى مجلس قانونگذارى را از آن خود كردند.
د. ايران
در سال ١٩٧٩/١٣٥٧، آيت الله روح الله خمينى، روحانى سالخوردة مسلمان با محاسن سفيد، در ايران به قدرت رسيد. او حكومت محمد رضا شاه پهلوى، حاكم نوگرا و هم پيمان نزديك ايالات متحده را سرنگون كرد. انقلاب ايران، محصول و پيامد مخالفتهاى دراز مدت و آرام بر ضد شاه بود كه از سال ١٩٤١/١٣٢٠ش به حكومت رسيد. در سال ١٩٥٣/١٣٣٢ش، شاه مجبور شد تا كشور را ترك كند و اين به دليل حمايت گسترده از نخست وزير ايران، دكتر مصدق بود كه در پى ملى كردن صنعت نفت ايران بود. اما شاه، يك هفته بعد و با كمك سازمان مركزى جاسوسى امريكا (سيا) دوباره به حكومت رسيد. پس از اين ماجرا، شاه روابط نزديك و دوستانه خود را با امريكا و بعدها اروپا، ادامه داد.
در طول دهههاى ١٩٦٠و ١٩٧٠، شاه، درآمدهاى هنگفت نفت كشور را براى سرمايه گذارى برنامههاى نوسازى(Modernization ) به كار برد. اما اين سرمايه گذارى ها و اصلاحات به سوى شهرها و نخبگان تحصيل كرده حكومتى، سرازير شد تا آن كه به سوى هزاران روستاى ايران روانه گردد. مخالفان حكومت، هشدار دادند كه برنامههاى فرهنگى، نظامى و اقتصادى انتقادناپذير شاه، وابسته به غرب است ،سر از غربزدگى درمىآورد و هويت، استقلال و فرهنگ ايرانى را به خطر مىاندازد.
انقلاب ايران، با ائتلافى گسترده از مخالفان سياسى و مذهبى حمايت مىشد كه زير بيرق اسلام شيعى شكل غالب اسلام در ايران بسيج ميشدند. شبكه روحانيون، مساجد و مدارس علوم دينى در هر شهر و روستا، سازمان دهى بايسته و ابزار ارتباطات و بسيج كردن مردم را فراهم كردند.هر چند، دولت، نشستهاى سياسى را ممنوع كرده بود، اما اين امر، منجر به بسته شدن مساجد نگرديد، جايى كه مردم سخنرانىهاى اعتراض آميز بر ضد بى عدالتى و ستم حكومت را درآن مىشنيدند. (امام) خمينى، در سال ١٩٦٤/١٣٤٣ به دليل انتقاد به شاه تبعيد گرديد و به نماد مخالفت با حكومت تبديل شد. نيروهاى امنيتى و نظامى با تشديد ستمگرى بر ضد مخالفان، واكنش نشان دادند. موضوع خودخواهى و تسليم ناپذيرى شاه، مخالفان وى را به سوى انقلابى گرى، راه برد و در مقابل چشمهاى حيرت زدة جهانيان، حكومت شاه، سقوط كرد. (امام) خمينى از تبعيد برگشت و جمهورى اسلامى ايران را، تشكيل داد. هر چند كه بسيارى منتظر بودند تا روحانيون پس از پيروزى انقلاب به مساجد و مدارس علوم دينى، برگردند، اما حكومت ايران پس از يك سال، به حكومت اسلامى تبديل شد. (امام) خمينى در صدر قدرت قرار گرفت و به عنوان مرجع نهايى در امور داخلى و بين المللى، شناخته شد.[...]
ه. پاكستان
پاكستان در دوران ژنرال ضياء الحق كه از سال ١٩٧٨تا١٩٨٨ رئيس جمهور بود،با گستردگى بيشترى به سوى اسلامىكردن دولت و جامعه، حركت كرد. يك اثر اسلامى كردن پاكستان، گسترش چالش و كشمكش ميان جوامع و سازمانهاى مختلف مذهبى بود، اين چالش به ويژه ميان اكثريت سنى و اقليت شيعه، نمايان گرديد. هر چند، احساسات ضد شيعى در پاكستان وجود داشت اما در دهة ١٩٩٠، شورش ناگهانى و غمناكى كه همراه با تندروى و خشونت مذهبى بود، اتفاق افتاد. سازمانهاى شبه نظامى سنى كه سلاح هاى خودكار و انفجارى داشتند، بر ضد گروههاى شيعى،به ستيزه برخاستنند.
پاكستان كه مدتها به عنوان كشور دوست و هم پيمان ايالات متحده تلقى مىشد، در دوران خشونت مذهبى، محلى براىتربيت چريكهاى جنگى و تروريستهاى اسلامى گرديد. اتحاد جماهير شوروى در سال ١٩٧٩/١٣٥٨ به افغانستان حمله كرد كه ده سال جنگ را در پى داست. مجاهدين افغان در پاكستان، اردوگاه زدند، جايى كه مسلمانان از ديگر كشورها براى آموزش مهارتهاى چريكى به آنها ملحق شده بودند. مجاهدين كه جنگجويان رهايى بخش ناميده مىشدند و بر ضد نيروهاى اتحاد جماهير شوروى مىجنگيدند، در طول دهة ١٩٨٠ كمكهاى مالى قابل توجه و مساعدت نظامى بسيارى از ايالات متحده، عربستان سعودى و ديگر كشورها دريافت مىكردند. پس از آن كه جنگ، با عقب نشينى شوروى از افغانستان در سال ١٩٨٩ پايان يافت، بسيارى از مجاهدين به وطن خويش چون پاكستان، الجزاير و مصر برگشتند، آنها در كشورهايشان به گسترش اسلام تندرو، يارى رساندند، ساير مجاهدين در افغانستان و پاكستان اقامت كردند. ارتش پاكستان كه در دوران رياست جمهورى ضياء الحق گرايش اسلامى پيدا كرده بود، از مجاهدين حمايت مىكرد. ارتش، روابط دوستانهاش را با طالبان گسترش داد، گروهى كه از سال ١٩٩٦ تا نوامبر ٢٠٠١ بسيارى از مناطق افغانستان را در اختيار داشت. اين روابط دوستانه، گروههاى نظامى پاكستانى و بسيارى از مدارس دينى را نيز شامل مىشد. پاكستان و افغانستان همچنين از مجاهدينى كه بر ضد دولت هند در كشمير درگير بودند، حمايت مىكردند، كشمير، منطقة مورد نزاعى است كه هند و پاكستان هر دو ادعاى آن را دارند.
و. افغانستان
هر چند مجاهدين در سال ١٩٨٩ نيروهاى اشغالگر شوروى را از افغانستان بيرون كردند اما پيروزى آنها، براى اين كشور، صلح را به ارمغان نياورد. در سال ١٩٩٢،مجاهدين، حكومت مركزى افغانستان را بركنار كردند، اما جنگ داخلى بين دستهها و فرقههاى مجاهدين به وجود آمد. هويت مشترك اسلامى كه در الهام بخشى، بسيج و وحدت مجاهدين بر ضد اتحاد جماهير شورى، كارآمد بود، در رقابتها و اختلافهاى مذهبى، نژادى و قبيلهاى ديرپا، تحت الشعاع قرار گرفت.
الف. ظهور طالبان
گروه چريكى جديدى به نام طالبان، اول بار در اواخر سال ١٩٩٤ ظهور كرد و سپس به سوى افغانستان متمايل شد. نود درصد از كشور را تحت حاكميت خود درآورد و دولت اسلامى افغانستان را در سال ١٩٩٦ اعلام كرد. طالبان، شامل بسيارى از سربازان كهنه كار جنگ شوروى افغانستان مى شد كه پس از خروج نيروهاى شوروى، به مدارس دينى برگشته بودند. هر چند اين نيروها، طلاب مدارس دينى بدون زمينة نظامى بودند اما آنها نيروهاى بسيار كارآزمودهاى شدند.
طالبان، در ابتدا، به عنوان نيروهاى آزادى بخش، و كسانى كه شهرها را ايمن ساختند، خيابانهارا براى شهروندان عادى، بى خطر و آرام كردند و از فساد و رشوه خوارى جلوگيرى كردند؛ مورد استقبال قرار گرفتند. آنها همچنين، آموزههاىبنيادگرايى و پاك دينى را تحميل كردند. طالبان، زنان را از مدرسه رفتن و حضور در محل كار منع كردند و مردان را مجبور كردند تا ريش داشته باشند و زنان را به پوشيدن چادر الزام كردند. تلويزيون و موسيقى را ممنوع كردند و براىكسانى كه از اين سياستها سرپيچى مىكردند، مجازات جسمى شديد را تعيين كردند.طالبان بيشتر از نژاد پشتون بودندكه گروه غالب نژادى درافغانستان است. طالبان، كه براى مشروعيت دادن به خود از مذهب، بهره مىبردند، جنگهاىخود را مقدس مى خواندند تا ديگر گروههاى نژادى و مسلمان افغانستان را، رام خود سازند. تعصب و خشونت طالبان، به كشتار بسيارى از اقليت شيعى افغانستان، منجر شد، شيعيانى كه به عنوان رافضى، تحقير مىشدند. بسيارى از رهبران مذهبى، سياستهاى طالبان را به دليل تندروى و انحراف از اسلام، تقبيح كردند. دولتهاى اسلامى ايران و مصر، نقض حقوق بشر را به وسيلة طالبان محكوم كردند، آن سان كه دولتهاى غربى و سازمان بين المللى حقوق بشر نيز اين روند را محكوم كردند. سازمان ملل و بسيارى از مجامع جهانى، حكومت طالبان را به عنوان حكومت مشروع افغانستان به رسميت نشناختند. برچسب اسلامى طالبان، فرهنگ جهادى ويژهاى براى بنياد گرايى اسلامى، به وجود آورد. باور كلاسيك و اسلامىجهاد، دفاع از اسلام است و بر اساس آن، جامعه اسلامى در برابر تجاوز مىايستد،اين باور به ستيزهگرى گستردهاىتغيير شكل داد كه هدف آن مسلمان و غير مسلمان بود. اين نگرش جهانى ، به چند پارگى سياسى و ورشكستگىاقتصادى و ستيزه و اختلافات نژادى انجاميد. بسيارى از گروههايى كه اين فرهنگ جهادى را پذيرفتند، از سوىعربستان سعودى حمايت مىشدند. با اين حمايتهاى مالى ،حركت طالبان متأثر از حركت به شدت محافظه كار وهابيت بود كه نگرش جهانى ستيزه گرانه و تنگ نظرانهاى را ترويج مىكرد.
افغانستان در دوران حكومت طالبان، مخفى گاه و ميدان تمرين وآموزش شورشيان جوان مسلمان در جنوب شرقى و مركز آسيا گرديد. تاثيرات آن را مىتوان در جمهورى خود مختار چچن در روسيه و منطقه خود مختار زينجيانگ ايگور در چين، مشاهده كرد. افغانستان همچنين، پناهگاه اسامه بن لادن، سرباز كهنه كار جنگ افغانستان با شوروى و محلى براى صدور تروريسم جهانى گرديد.
ب. اسامه بن لادن و تروريسم جهانى
حمله به مركز تجارت جهانى در شهر نيويورك و پنتاگون در شهر ارلينگتون در يازدهم سپتامبر ٢٠٠١، چهرهاى ترسناك از اسامه بن لادن به عنوان پدر تروريسم جهانى، تصوير كرد. اين مليونر كه در افغانستان پايگاه داشت و سازمان تحت حمايتش، القاعده، كه شامل گروههاى تروريست بين المللى مىشد، به عنوان نخستين مظنونين حملات شناخته شدند. تحليل گران مطلع، بن لادن و القاعده را با يك سرى از حملات، كه در بسيارى از آنها جهاد بر ضد امريكا اعلام شده بود، مرتبط مىدانستند.
كارشناسان جاسوسى امريكا، اسامه بن لادن را به عنوان پشتوانه و سرمايه گذار عمدة گروههاى تروريستى مى دانند كه در حملات زير درگير بوده:
-بمب گذارى در مركز جهانى د سال ١٩٩٣،
-حمله به سو مالى كه هيجده امريكايى كشده شدند در سال ١٩٩٣؛
-بمب گذارى در مركز آموزش نظامى رياض كه امريكايى ها آن را اداره مى كردند در سال ١٩٩٥؛
-بمب گذارى در برج خبر ظهران، مجموعه آپارتمانى كه نظاميان امريكايى در آن بودند در سال ١٩٩٦؛
-قتل ٥٨ جهانگرد در كشور مصر در سال ١٩٩٧؛
-بمب گذارى در سفارت خانههاى امريكا در تانزانيا و كنيا در سال ١٩٩٨ ،
- حمله به هواپيماى امريكايى كه در يمن در حال سوخت گيرى بود؛
در سال ٢٠٠٠، بن لادن همدستىاش را در حملات سومالى پذيرفته است و كسانى را كه مسئول بمب گذارى در رياض و ظهران بودهاند، تحسين كرده است و البته دخالت خود را در اين بمب گذارى انكار كرده است.وى تهديد كرده است كه اگر امريكايىها در خاك عربستان بمانند، به آنهاحمله خواهد كرد. او در سال ١٩٩٨ اعلام كرد كه ائتلافى جهانى از گروههاىافراطى شكل گرفته است، به نام جبهة جهاد اسلامى كه بر ضد يهوديان و مسيحيان مىباشند.
پس از حملات ١١ سپتامبر، ايالات متحده جنگ بر ضد تروريسم را براى دستگيرى بن لادن را اعلام كرد و از اين رو پايگاههاى آموزش القاعده را در افغانستان منهدم كرد و رژيم طالبان را با حكومتى كه ربطى به تروريسم ندارد، جايگزين كرد. با بمباران هوايى، پايگاههاى القاعده ويران شد و به نيروهاى ائتلاف شمال يارى رساند تا كنترل افغانستان را به دست آورند. اما به هر حال، پناهگاه بن لادن ناشناخته باقى ماند.
پيامهاى اسامه بن لادن، احساسات بسيارى را در جهان عرب و اسلام، تشديد مىكرد. بن لادن، علاوه بر انتقاد تند و شديد از سياست امريكا نسبت به جهان اسلام، حمايت اين كشور از اسراييل را تقبيح مىكرد و او روند صلح در خاور ميانه را سرزنش مىكرد.
وى همچنين گلوله باران غير نظاميان لبنانى توسط اسراييل و سرزنش نكردن امريكا اين كشور را، ملامت مى كرد و پا فشارى امريكا بر تحريم اقتصادى عراق كه منجر به مرگ صدها هزار تن به ويژه كودكان گرديد را محكوم مىكرد.او به ويژه حضور نظامى اقتصادى امريكا و درگيرى در عربستان سعودى را نكوهش مى كرد، او همچنين اهداف مردم گرايانهاى چون آزاد سازى مسلمانان در بوسنى، چچن،كشمير، كوزوو و ديگر مناطق را به سمت خود مىكشيد. بن لادن و ديگر افراط گرايان مسلمان، خشونت خود را با اين ادعا توجيه مىكنند كه بسيارى از حكومتهاى اسلامى و غربى، ستمگران فاسدى هستند كه خودشان پناهگاه خشونت و تروريسم مىباشند. اين افراطيون از اسلام براى تهييج پيروان شان و توجيه عقلى اعمالشان، بهره مىبردند. به هر حال، اين گروه، تفسيرى اشتباه و كاربرى نادرستى از آموزههاى اسلامى، ارايه مىدهند و ادعا دارند كه چون اسلام و جهان اسلام در محاصره مىباشند، پس بايد جهاد كرد. هر چند كه جهاد به حق و وظيفة مسلمانان براى دفاع از خود، جامعه و مذهبشان در برابر حملات ناعادلانه، برمىگردد اما افراط گرايان از اين مفهوم براى مشروعيت بخشى كارهاىخشونت آميز و ترور، بهره مى گيرند.
* ترجمه اين متن،لزوما به معناى پذيرش همه محتواى آن نمىباشد،مترجم اميدوار است كه در مجالى ديگر،فرصت نقد و ارزيابى آن را بيابد.