پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - تاجیک های افغان و انقلاب اسلامی ایران - نظری عبداللطیف
تاجیک های افغان و انقلاب اسلامی ایران
نظری عبداللطیف
مقدمه:
انقلاب اسلامى ايران، تجلى شكوهمند حماسهاى است كه در عصر اسارت انسان و قحطى انسانيت، صفحهاى زرين را در تاريخ حيات آدمى گشود و صلاى خداخواهى، معنويت، آزادى و استقلال را در گوش جان جهانيان طنين انداخت.
اين انقلاب كه سلطه را به گورستان تاريخ سپرد و پايههاى كاخ ستم را فرو ريخت، نه تنها سرنوشت ايران را تغيير داد و اسلام را در اين خطه به حكومت نشاند، بلكه در كشورهاى همسايه نيز تأثيرى شگفت گذاشت و عرف نظام بينالمللى را برهم زد.
در اين ميان، افغانستان به دلايل اشتراكات فرهنگى، تاريخى، زبانى، قومى و مذهبى، بيش از هر كشور ديگر، از اين تحول تاثير پذيرفت.
انقلاب اسلامى ايران ٩ ماه پس از كودتاى ماركسيستى در كابل و در آستانه قيام مردم اين كشور عليه بيگانگان و مزدوران داخلىشان به پيروزى رسيد، به همين دليل آثار بسيارى بر مبارزات سياسى و جهادى مردم افغانستان عليه ارتش سرخ بر جاى نهاد.
ديرى نپاييد كه قيامهاى عمومى در شهرهاى بزرگ افغانستان، چون كابل و هرات و...، مانند آنچه در شهرهاى ايران اتفاق افتاد، عليه رژيم كمونيستى مستقر در كابل آغاز گرديد.
اين نوشته در پى آن است تا عوامل مؤثر در تاثير پذيرى افغانها از انقلاب ايران را مورد ارزيابى قرار دهد. شايان يادآورى است كه در اين نوشته، همه اقوام افغان مورد نظر نيستند، بلكه تنها تيره خاصى از آن، يعنى تاجيكهاى اين سرزمين، موضوع بحث ما است.
عوامل تأثيرگذار
١. مشتركات فرهنگى و تمدنى
محدوده جغرافيايى گستردهاى كه از مرزهاى غربى و شمال غربى چين (استان مين كيانگ) تا آن سوى بين النهرين (ميان رودان) تا كنارههاى درياى مديترانه را در بر مىگيرد و از آسياى ميانه (فرا رود - ماوراء النهر) و قفقاز تا كنارههاى سند و شمال هند و خليج فارس را شامل مىشود، سرزمينهاى حوزه فرهنگ آريانا( افغانستان) و ايرانى است.(١)
تاريخ و سرگذشت مشترك، سرزمين مشترك، عناصر فرهنگى مشترك، به ويژه زمينههاى معنوى، به خصوص عناصر پايدار و غير ملموس پنهان در لايههاى زيرين فرهنگ، رشتههاى درهم تنيده و پيچيدهاى است كه زير ساخت پيوندها، و جانمايه كليت فرهنگى اين سرزمينهاست.
اين همگونى به خصوص در ساخت و منشأ حكومتها، به نحو چشمگيرى ظهور مىكند. در طول تاريخ نظام حكومتى در سرزمين آريانا يا خراسان بزرگ (افغانستان) و ايران كنونى در يك جا متمركز نبود ؛ نه مانند حكومت خلفاى عباسى كه همواره در بغداد متمركز بود و نه چون عثمانى كه مركز حكومت در قسطنطنيه و نه مانند روسيه كه پايتخت همواره در مسكو استقرار داشت. در سرزمينهاى حوزه فرهنگى آريانا (افغانستان) و ايران، پايتخت و مركز حكومت در شهرهاى مختلف، از غزنين تا اصفهان و از هرات باستان تا تبريز و شهرهاى ديگر تغيير يافته است. (٢). در هر دوره، مردانى از ميان اقوام و عشاير و حوزههاى فرهنگى گوناگون، براى مدتى حكومت را به دست گرفتهاند و سلسلهاى را بنيان نهادهاند.
پژوهشهاى فرهنگى - تاريخى نشان مىدهد كه همه اين حكومتها، صرف نظر از جزئيات، داراى شيوههاى حكومتى و سياستهاى فرهنگى مشابهى بودهاند و تعلق قومى، بومى، سمتى و محلى خود را در وابستگى به كليت سرزمين حل كردهاند.
از حدود سه قرن پيش، وقتى پاى اروپايىها به سرزمينهاى شرقى، به خصوص اين حوزه فرهنگى و تمدنى باز شد، كليت اين حوزه فرهنگى، به لحاظ سياسى و حكومتى برهم خورد و افغانستان به عنوان، كشورى مستقل در منطقه مطرح گرديد و از آريانا و خراسان، به افغانستان تغيير نام داد. (٣) اما زير بناى درهم تافته و استوار فرهنگى و تمدنى اين سرزمين، زير آوار حوادث و جريانهاى سياسى، همچنان باقى ماند و پيوند ميان افغانستان و ايران را برقرار نگه داشت.
بنابراين، وجود عامل فرهنگى و تمدنى در روابط دو كشور و تأثير پذيرى از همديگر، نقش اساسى در الگوگيرى افغانها از تاكتيكهاى مبارزاتى ايرانيان داشته است.
٢. پيوند زبانى
بقاى زير بناى همگن فرهنگى و مشتركات بنيادى و زبانى اين دو ملت كه با وجود جدايى مرزهاى سياسى و حكومتى، همچنان مشتاق، همكار و علاقمند به يكديگر نگه داشته است.
بر همين اساس، شاعر نامى افغان، استاد خليل الله خليلى، احساسات و جوشش درونى خود در پيوند اين دو ملت را چنين ابراز مىدارد:
ز آغاز تاريخ، ايران و افغان
سرخوان دانش چو اخوان نشسته
ز باغى دو سرو روان قد كشيده
به شاخى دو مرغ خوش الحاننشسته
دو شاگرد فطرت، دو استاد مشرق
دو همدرس در يك دبستان نشسته
در همين زمينه محمد حسين جعفريان، محقق ايرانى و كارشناس مسائل افغانستان چنين مىنويسد: »مطالبى كه ما در كليله و دمنه و در افسانهها خوانده بوديم، در افغانستان به عينه مىديديم ؛ مثلاً غروب يك روزى در جايى رسيديم به نام دره زرداب بدخشان.
همه جا تاريك بود. به اولين خانهاى كه رسيديم در زديم. فانوسى روشن شد، گفت كيستى؟ گفتيم ميهمان! و همين واژه به تنهايى براى معرفى كردن كافى بود« (٤).
وى در ادامه درباره علاقه و احترام افغانها به ايرانيان چنين مىنويسد: »انصافاً در تمام روستاهاى افغانستان كه مىرفتيم، به محضى كه مىفهميدند، در ميان چند خبرنگار از كشورهاى ژاپن، ازبكستان و تاجيكستان، ما ايرانى هستيم و فارسى صحبت مىكنيم، براى ما دو ايرانى مركب مىدادند و يك نفر را روانه مىكردند، مىگفتند تا روستاى بعدى با ما بيايد و مركبها را مىگرفتند و به قولى ما را ميهمان روستاى بعدى مىساختند. در روستاهاى بعدى هم همين وضعيت حاكم بود و خبرنگاران غير ايرانى مجبور بودند، پياده بيايند ؛ مثلاً به خبرنگاران تاجيكستانى، عليرغم همسايگى مركب نمىدادند و فقط به ما دو نفر ايرانى مركب مىدادند. در چنين حالتى احساس غرور و عزت به ما دست مىداد و بقيه از ما مىپرسيدند: مگر شما كه هستيد كه اين چنين شما را از خود مىدانند؟
در مجالس خود نيز، همين كه مىفهميدند ما ايرانى هستيم، ما را عزيز مىداشتند و در صدر مجلس جاى مىدادند. طرف صحبت آنها هم اغلب ما بوديم... و هنوز آن روحيات افسانهاى ايران قديم حاكم بود آن را حفظ كرده بودند«.(٥)
در افغانستان دو زبان اصلى رواج دارد : يكى فارسى كه گستره آن در مناطق مركزى، شمالى و غربى تا كابل پايتخت كشور امتداد دارد و آن را زبان درى يا فارسى درى مىخوانند و ديگرى زبان پشتو كه از نظر زبانشناسى، يكى از زبانهاى ايران شرقى يا آريانا است و زبان اقوام پشتون است كه در مناطق شرقى و جنوب شرقى افغانستان سكونت دارند.
پس از تشكيل دولت مستقل افغانستان، سياستهايى شناخته شده كوشيد، تا آنجا كه ممكن است، رشتههاى پيوندى ميان دو ملت افغانستان و ايران را هر چه كمرنگتر كنند تا به دست فراموشى سپرده شود.
در همين راستا، نخست و با همه توان، زمينههاى مخالفت با معرفى زبان فارسى به عنوان زبان رسمى را ايجاد كردند و آنگاه با ابزار دانش، تلاش كردند تا زبان پشتو را زبانى هندى يا هندى آريايى معرفى كنند.
دكتر ارنست ترومپ(Ernest trump)، با انتشار كتابى تحت عنوان »دستور زبان پشتو، زبان افغانها«، با ارائه دلايل زبان شناسانه، چنين نتيجه مىگيرد كه پشتو زبانى هندى و منشعب از سانسكريت است. در حالى كه بى ترديد، پشتو از زبانهاى ايرانى شرقى و به تفاوت آرا، باز مانده زبان اوستايى يا بازمانده يكى از گويشهاى سكايى ايرانى شرقى است كه خاستگاه آن، منطقه شمالى ايران شرقى است.(٦)
بنابراين، سياست كشورهاى بيگانه در نفى هويت ملى زبانهاى فارسى و پشتو، در جهت شكستن كليت فرهنگى و ملى افغانستان و گسستن پيوندهاى آن با كشور هم فرهنگ و همزبان ايران بود.
علاوه بر اين، به لحاظ سياسى، برانگيختن دربار قاجار عليه افغانستان و حمايت فرمانروايان افغانستان ضد دربار قاجار، نيرنگ يا استراتژى حساب شدهاى بود كه براى هر چه دورتر كردن دو ملت به كار گرفته شد. واقعيت اين است كه شاهان قاجار، هرگز درك درستى از زد و بندهاى دولتهاى اروپايى چون روسيه، انگليس و فرانسه نداشتند و هر بار گرفتار دامهاى سياسى آنان مىشدند و هم كيشان و همزبانان و هم فرهنگان خود را آزرده خاطر مىساختند.
خوشبختانه پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران بيگانگى و بدبينى تا حدودى مهار شد. حمايت ايران از جهاد ملت افغانستان عليه شوروى سابق، بار ديگر افغانها را به سمت حوزه فرهنگ ايرانى كه فرهنگ دير پاى خود افغانهاست، جلب و جذب كرد و بر بيگانگىهاى مصنوعى خط بطلان كشيد.
به هر حال اشتراك زبانى دو ملت، عليرغم وجود برخى اختلافات ميان دولتهاى ايران و افغانستان، هميشه همچون عنصرى زنده و كار آمد، در نزديكى دو ملت نقش سازندهاى داشته است. پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همين عنصر، يكى از عوامل تاثيرگذار در بازتاب انقلاب اسلامى بر افغانستان و مردم اين سرزمين، به ويژه پارسى گويان آن بوده است.
٣. پيشينه تاريخى
ايران و افغانستان در گذشته يك كشور بودهاند(٧) و نام قديمى افغانستان نيز آريانا و خراسان بوده است. بنابراين تاريخ اين دو كشور تا پيش از استقلال افغانستان واحد و مشترك است. سرزمينى كه امروزه افغانستان خوانده مىشود، خاستگاه انديشمندان متفكران، فيلسوفان، اديبان و شاعران بزرگى است كه نه تنها فخر اين سرزمين، بلكه مفاخر بشر متمدن امروزى به حساب مىآيند .
بلخ، غزنه، فارياب، بادغيس، هرات و ديگر شهرهايى كه امروزه در افغانستان واقعاند، انسانهايى را در بستر خود پروراندهاند كه بىترديد مفاخر بشريت و ميراثهاى گرانسنگ زبان و ادب پارسى به شمار مىروند ؛ (٨)
بزرگانى چون مولاناى بلخى، سنايى غزنوى، ظهير فاريابى، حنظله بادغيسى، ابوريحان بيرونى، خواجه عبدالله انصارى (پير هرات)، عبدالرحمن جامى، بوعلى سينا، فارابى و... پرورش يافته خراسان بزرگ هستند.
از اين رو مىتوان پيشينه مشترك تاريخى و افتخارات و ميراثهاى مشترك زبانى، ادبى و عرفانى را از عوامل مؤثر در بازتاب انقلاب اسلامى در افغانستان دانست. افتخارات فرهنگى و تاريخى مشترك موجب شده است تا افغانها با نگرشى مثبت به وقايع و حوادث انقلابى در ايران بنگرند و از شيوههاى مبارزاتى، نحوه شعارها و جهتگيرىهاى فرهنگى و سياسى ايرانيان تاثير بگيرند.
بازتابها
چنان كه اشاره شد، افغانستان به دليل هم جوارى جغرافيايى و نيز اشتراكات قومى، مذهبى، زبانى و تاريخى، بيشترين تأثير را از انقلاب اسلامى ايران گرفته است. افغانستان هم چنين سر پل مهمى براى بازتاب انقلاب اسلامى در آسياى مركزى بود. در دهه نخست پس از انقلاب ايران، اين كشور مشغول مبارزه با شوروى سابق بود كه احزاب جهادى افغانستان آن را رهبرى و سازماندهى مىكردند. در اين زمان، سربازانى كه از كشورهاى آسيايى شوروى در افغانستان به سر مىبردند، به نوعى با مجاهدان افغان در تماس بودند. (٩)
دهه دوم انقلاب ايران، با فروپاشى اتحاد شوروى، پيروزى مجاهدان افغان و استقلال كشورهاى آسيايى شوروى سابق همزمان بود كه به دليل همسايگى و مشتركات مذهبى و فرهنگى با افغانستان، تأثيرات بسيارى از احزاب و مجاهدان افغان مىگرفتند. اين روند تا زمان ظهور طالبان همچنان ادامه داشت، كه با ظهور اين گروه تقريباً اين پل ارتباطى قطع شد.
به هر حال بازتاب انقلاب اسلامى در جامعه افغانستان را مىتوان به صورت خلاصه چنين بيان كرد.
١. بيدارى اسلامى؛ اگر چه بيدارى و احياگرى اسلامى در ميان علماى اهل سنت افغانستان، به پيش از پيروزى انقلاب اسلامى باز مىگردد و رهبران اصلى جهاد افغانستان از اخوان المسلمين و علماى الازهر مصر تأثير مىپذيرفتند، اما گسترش و عموميت يافتن اين احياگرى را بايد معلول پيروزى انقلاب اسلامى در ايران دانست.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى، بازگشت به اسلام و هويت دينى در ميان مردم افغانستان، به ويژه شيعيان اين كشور افزايش يافت و به شدت تقويت شد. بر همين اساس، شوسيا سفير آلمان در افغانستان (دوران جهاد) معتقد بود كه نفوذ ايران در افغانستان براى حكومت كابل و روسها، خطرناكتر از نفوذ پاكستان است. وى درباره علت اين امر چنين مىگويد: به دليل نفوذ مذهبى ايران بر جمعيت شيعه اين كشور. مذهب در ايالات هم مرز با ايران و ايالاتى كه قسمت اعظم منطقه كوهستانى مركز، يعنى هزاره جات را تشكيل مىدهند، مسلط است.(١٠)
٢. تقويت روحيه بيگانه ستيزى ؛ بيگانه ستيزى از ويژگىهاى بارز افغانها است اين مردم از نظر بيگانه ستيزى در همه دنيا مشهوراند و در عمل نيز ثابت كردهاند كه هيچ بيگانهاى در برابر مقاومت اين مردم سخت كوش و شجاع تاب ايستادگى ندارد و سرانجام خاك اين كشور را ترك مىكند.
جنگهاى خونين افغان و انگليس كه منجر به شكست ذلت بار انگليسىها شد، نشان داد كه افغانها به هيچ وجه روحيه تسليم پذيرى در برابر استعمار و استثمار بيگانگان را بر نمىتابند و از كيان، شرف و عزت دينى و ملى خود عاشقانه پاسدارى مىكنند؛ چنان كه هجوم شوروى (سابق) به افغانستان نيز اين واقعيت را آشكارا به نمايش گذاشت. بالاخره روسها پس از سالها جهاد و مقاومت افغانها، مفتضحانه خاك اين كشور را ترك گفت.
مقاومت و تقابل موفقيتآميز انقلاب اسلامى در برابر قدرتهاى امپرياليستى، به ويژه استكبار جهانى نيز روحيه بيگانه ستيزى افغانها را تقويت كرد و آنها را در مبارزه عليه زورگويان، بيش از پيش ترغيب كرد و بر شجاعتشان افزود.
٣. رفتار مذهبى؛ گرچه افغانستان از كشورهايى است كه در مورد مسايل مذهبى به شدت حساسيت داشته و دارد، اما شكى نيست كه انقلاب اسلامى اين حساسيت را دو چندان كرد. انقلاب اسلامى بر آگاهى مذهبى تاجيكها، به ويژه شيعيان تاجيك اين كشور تأثيرى شگرف نهاد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى، زنان به حفظ حجاب گرايش بيشترى نشان دادند. استقبال عمومى براى انجام واجبات دينى، چون برگزارى نمازهاى جمعه و جماعت افزايش يافت و آموزشهاى دينى و قرآنى با استقبال بىنظير مردم به ويژه شيعيان مواجه شد.
هم چنين گرايش مردم به استفاده از نامها و عنوانهاى اسلامى براى اشخاص و حمايت از مقدسات دينى، از ديگر آثار انقلاب اسلامى بر كشور افغانستان است.
نكته آخر آنكه در كنار اثرات عميق مذهبى و معنوى بر روند جهادى مردم افغانستان، تاكتيكهاى مبارزاتى مردمى كه در جريان مبارزات گسترده مردم مسلمان ايران عليه رژيم شاه به كار گرفته شده بود، بر شيوه قيام افغانها عليه رژيم كمونيستى و اشغالگران روسى نيز تأثير غير قابل انكارى داشته است؛ چنان كه قيامهاى مردمى در شهرهاى هرات (١٧ مارس ١٩٧٩) و كابل (ژوئن ١٩٧٩)، نمونههاى بارز اين تأثيرگذارى تاكتيكى بوده است.
لازم به يادآورى است كه برخى احزاب و جنبشها، به دلايل مختلف، راه تنافر، دورى و واگرايى از تز انقلاب اسلامى را پيشينه خود ساختند كه در اين ميان مىتوان به حزب اسلامى گلبدين حكمتيار و عبدالرسول سياف (وهابى) و بعدها جنبش واپس گراى طالبان اشاره نمود.
٤. مطالبات سياسى تاجيكهاى شيعه مذهب ؛ وقوع انقلاب اسلامى در ايران، شايد بيشترين تأثير را پس از شيعيان »هزاره«، بر اقليت شيعه تاجيك به جاى گزارده باشد. حضور تاجيكهاى شيعه مذهب در ايران و آشنايى آنان با آموزهها و تعاليم انقلابى در ايران، اين تأثيرات را دو چندان كرده است؛ به گونهاى كه در دوران جهاد و پيروزى مجاهدان، آنان خواستار حقوق سياسى و مذهبى خويش شدند.
هر چند بيشتر تاجيكها از مذهب اهل سنت پيروى مىكنند، اما انقلاب اسلامى به اقليت شيعه تاجيك جرأت داد تا مشاركت در نظام سياسى افغانستان را بخواهند و بر مطالبات سياسى خويش پاى بفشارند.
قزلباشها در كابل( يكى از تيرههاى تاجيك)، پس از پيروزى انقلاب اسلامى، زمينه را براى طرح ديدگاههاى مربوط به انقلاب اسلامى ايران، در پايتخت فراهم مىكردند و تصاوير امام خمينى (ره) را، حتى زمان اشغال اين كشور توسط شوروى سابق، در كابل پخش مىكردند. (١١)
تأثير تحولات ايران در ميان تاجيكهاى شيعه به گونهاى زياد بود كه تعدادى از پژوهشگران، دوره جهادى افغانستان را »دوره ايرانى شدن«(Inanization) نام نهادهاند و ادواردز(Edwards) و كوپكى(Kopecki) آشكارا به اين مسئله تصريح كردهاند. (١٢)
٥. نامها و عناوين اسلامى؛ گرايش تاجيكهاى افغانستان با استفاده از نامها و عناوين اسلامى و انقلابى و پرهيز از به كار بردن عناوين و القاب غربى، از آثار انقلاب اسلامى است. بر همين اساسى حزب سياسى تاجيكهاى افغانستان، »جمعيت اسلامى« نام گرفت. و پس از پيروزى مجاهدان و به دست گرفتن قدرت توسط فرمانده شهير تاجيك »احمد شاه مسعود«، دولت افغانستان »دولتى اسلامى« معرفى گرديد. استفاده از عناوين اسلامى در ميان گروه قومى تاجيك، هم براى اشخاص و هم براى مؤسسات فرهنگى، نظامى متداول است.
٦. بازگشت به هويت دينى؛ در گذشته بسيارى از مسلمانان به دليل انحطاط جهان اسلام و عقب ماندگى فرهنگى، سياسى، اقتصادى و نظامى، دچار نوعى سرخوردگى و خودكم بينى بودند. بر اين اساس، تلاش روشنفكران، بر ناديده گرفتن ارزشهاى دينى و پيشينه اسلامى و تقليد كوركورانه از روشها و شيوههاى حيات غربى متمركز شده بود. به طور طبيعى روشنفكران و قشر تحصيلكرده تاجيكهاى افغانستان نيز از اين وضعيت متأثر بودند. اما پس از پيروزى انقلاب اسلامى، احساس غرور در ميان اين قشر رو به فزونى نهاد و شعار بازگشت به ارزشهاى اسلامى، در ميان تاجيكها به دليل همزبانى با مردم ايران بسط و توسعه يافت. به اين ترتيب، پس از پيروزى انقلاب اسلامى، تاجيكهاى افغانستان، به ويژه جوانان اين گروه قومى، به حضور در مساجد و مجامع دينى اشتياق بيشترى نشان دادند و تمام حركات و سكنات خود، حتى پوشش و ظاهر خود را نيز به شكل اسلامى در آوردند؛ به گونهاى كه جوانان تاجيك به نوعى از فرهنگ بسيج و سپاه پاسداران الگو بردارى نمودند. اين مهم را مىتوان حتى در نحوه آرايش موهاى مجاهدين تحت امر احمد شاه مسعود به خوبى مشاهده كرد.
٧. توجه به مساجد؛ در ميان تاجيكهاى افغانستان، به خصوص اهالى پنجشير و هرات، به دليل تأثير پذيرى فرهنگى و جغرافيايى از ايران، مساجد رونق فزايندهاى يافتند؛ به گونهاى كه هر روز بر تعداد مساجد افزوده شد و مساجد به عنوان مركزى مهم براى شكلگيرى فعاليتهاى سياسى، اجتماعى و نظامى تلقى گرديد.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى و انتشار كلام گهر بار امام خمينى (ره): »مساجد سنگر است«، ديگر مساجد تنها محلى براى انجام فرايض دينى و دعا و نيايش نبودند، بلكه به عنوان كانون اصلى مبارزات و فعاليتهاى سياسى عموميت يافته و نهادينه شد.
البته يكى از عوامل اساسى گسترش اين نوع تفكر، جوانانى بودند كه از ايران به افغانستان باز مىگشتند و پيام انقلاب را با خود به زادگاهشان انتقال مىدادند؛ به عبارتى، جوانان تاجيك خود سفيران فرهنگى جمهورى اسلامى در افغانستان بودند.
٨. توسعه و بسط حجاب اسلامى ؛ زنان تاجيك، هر چند از زنان محجبه جهان اسلام به شمار مىآيند و از برقع و چادر افغانى استفاده مىكنند، اما در ميان زنان شهرى (در كابل)، به ويژه در زمان سلطه روسها در اين كشور، با حجاب اسلامى در ادارات دولتى و مراكز دانشگاهى به صورت غير مستقيم و گاه مستقيم برخورد مىشد و عدهاى در پى آن بودند كه نوعى برهنگى را در اين كشور به خصوص شهر كابل ترويج و گسترش دهند.
انقلاب اسلامى بر اين تفكر و روش وارداتى و ضد دينى خط بطلان كشيد و موجب تعميق ارزشهاى دينى و حجاب اسلامى در ميان زنان تاجيك گرديد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى زنان تاجيك استفاده از حجاب اسلامى را نه تنها يك نقص و كمبود تلقى نمىكردند، بلكه يك افتخار و حركت دينى - سياسى و الگوى مقاومت در برابر فرهنگ مبتذل شوروى به حساب مىآوردند.
٩. احساس تعلق به امت اسلامى؛ تاجيكهاى افغانستان، هر چند خود مشغول مبارزه عليه سلطه امپرياليسم شرق (شوروى) بودند و در اين راه با تشكيل حزب جمعيت اسلامى افغانستان، دين خود را به دين و ميهن خويش ادا كردند و هيچ گاه از جهاد ملت افغانستان عليه شوروى سابق غفلت نكردند، با اين وجود، احساس تعلق به امت اسلامى و ابراز حساسيت نسبت به تحولات جهان اسلام، چون قضيه فلسطين، همواره در شهرهاى بدخشان، تخار، و هرات كه عمدتاً تاجيك نشين هستند، در قالب تظاهرات همگانى و احساس انزجار از اسرائيل غاصب و حاميان آن، خود را نشان داده است كه متأثر از انقلاب اسلامى ايران است. (١٣)
منابع و مأخذ:
١. شهاب الدين فرخ يار، سرزمين درهها، چ ١، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧١، مقدمه كتاب.
٢. محمد كاظم كاظمى، ياد داشتى درباره نقد »ناسيوناليسم افراطى از نوع افغانى«، ماهنامه فجر اميد، ش ٦١، جوزاى ١٣٨٠، بخش گلشن ويژه ادب و هنر، ص ٤.
٣. محمد مير شكرايى، افغانستان و حوزه فرهنگ ايرانى، اطلاعات، ٢٥ ديماه ١٣٨١.
٤. محمد حسين جعفريان، يادداشتهاى سفر به افغانستان، روزنامه جمهورى اسلامى، شنبه، ٨ خرداد ١٣٧٨.
٥. همان منبع.
٦. ر.ك: محمد ميرشكرايى، پيشين.
٧. محمد كاظم كاظمى، پيشين.
٨. همان.
٩. ابوالحسن شيرازى، مليتهاى آسياى ميانه، تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، ١٣٧٠، ص ٢٢٩.
١٠. دكتر منوچهر محمدى، بازتاب انقلاب اسلامى بر جهان اسلام، ص ١٠.
١١. عبدالوهاب فراتى، انقلاب اسلامى و بازتاب آن، چ ١، قم: زلال كوثر، ١٣٨١، ص ٨٥.
١٢. همان.
١٣. جان. ال. اسپوزيتو، انقلاب ايران، بازتاب جهانى آن، ترجمه: محسن مدير شانهچى، تهران: مركز بازشناسى اسلام و ايران، ١٣٨٢.