پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - انقلابى متمايز - راهدار احمد

انقلابى متمايز
راهدار احمد

(قسمت دوم)

. انقلاب اسلامى و ضرورت ادبيات سياسى منحصر و مناسب با خود
بر اساس تعريف شهيد آوينى‌قدس سره از انقلاب اسلامى، تنها راه بقاى ناب و غيرمشوب آن با اصول و الگوهاى انقلابات ديگر، تبيين آن با ادبياتى مناسب با مقاصد و آرمان آن است كه يقيناً غير از ادبيات حاكم در دنياى كنونى است. انقلاب اسلامى، انقلابى منحصر به فرد است كه در هيچ يك از مبادى، طرق، نتايج و آثارش، هيچ گونه وجه اشتراكى با انقلاب‌هاى ديگر ندارد. اين انقلاب، فارغ از همه فرمول‌هاى شناخته شده در زمان تحقق يافته است؛ از اين رو تبيين آن نيز بايد فارغ از همه دسته‌بندى‌ها و تئورى‌هاى موجود باشد. اين مهم مستلزم تأسيس و ايجاد الفاظ و ادبياتى است كه با ساختارهاى منحصر به فرد اين انقلاب تناسب داشته باشد؛ براى مثال حقيقت نهادهايى چون كميته امداد امام خمينى(قدس سره)، جهاد سازندگى، بنياد شهيد، بنياد جانبازان، بسيج، سپاه، كميته انقلاب اسلامى و... در هيچ لفظ و ادبياتى (غير از ادبيات همين انقلاب) جاى نمى‌گيرد؛ به راستى نهادى چون كميته امداد در قالب كدامين لفظ از ادبيات حاكم بر غرب مى‌توان جاى داد؟ آيا اگر نهادها و ساختارهاى انقلاب اسلامى ما در قالب نهادها و ساختارهاى جهانى بيان مى‌شد، امكان اضمحلال آنها در آن ساختارها وجود نداشت؟ و مگر آن نهادهايى كه در ادامه نهادهاى حكومت طاغوت و با همان ساختار و الفاظ بنا كرديم، امروز با نهادها و ساختارهاى جهانى همسو و در آنها حل نشده‌اند؟ اساساً چرا ما هر چه با جهان پيرامون خود همسوتر مى‌شويم، ناگزير مى‌شويم تا ساختارها و نهادهاى اصيل انقلاب خود را مانند آنچه كه نام آنها گذشت، در غير آنها حل و هضم كنيم؟ مگر طرح ادغام سپاه در ارتش، كميته امداد در بهزيستى و... مطرح نشده است؟ و مگر كميته‌هاى انقلاب در شهربانى و ژاندارمرى، جهاد سازندگى در وزارت كشاورزى و... حل نشده است؟ آيا اين امر به همين معنى نيست كه نهادهاى مزبور در ادبيات سياسى جهان امروز ناشناخته بوده، به همين علت قواعد آمره آنها در اين نهادها قابل اعمال نبوده است و به همين علت بايد تغيير نام يابند تا بتوانند تحت عناوين جهانى رقيب قرار گيرند تا قواعد آنها در اين عناوين قابل اعمال باشد؟
شهيد آوينى(قدس سره) به اين حاكميت لفظى كه تمدن رقيب براى خود ايجاد كرده است و از طريق آن تلاش مى‌كند تا همه آنچه بالاصله از ماست، به نفع خود مصادره كند، هشدار مى‌دهد و راه فرار از اين حاكميت تحميلى را استقلال در ادبيات حكومتى براى انقلاب اسلامى معرفى مى‌كند: »اكنون مدت‌هاست كه كلمات نيز به تبعيت از اوضاع زمانه، مفاهيم متفاوت و مفترق و حتى متضاد يافته‌اند و هر كس به خود اجازه مى‌دهد كه از كلمات هر معنايى كه دلخواه او است، اتخاذ كند. ايدئولوژى‌هاى رنگارنگ، براى كلمات معانى رنگارنگى تراشيده‌اند و هيچ مرجع، محور و حقيقت واحدى نيز وجود ندارد كه انسان‌ها برداشت‌هاى مفترق و متضاد خويش، از كلمات واحد را، نسبت به آن اصلاح و تصحيح كنند. اين عصر اصلاً عصر تفرقه است؛ وحدت و اتحاد ناشى از توحيد است و انسانيت هرچه از توحيد به سوى شرك و الحاد گرايش پيدا كند، بيشتر و بيشتر به سوى تفرقه در همه زمينه‌ها پيش خواهد رفت.
پيدايش ايسم‌هاى متعدد در تفكر بشر امروز، فى‌نفسه تأييدى بر همين سخن است و نياز به هيچ دليل ديگرى نيست؛ نمونه آن افتراقى است كه در معانى همه كلمات، از جمله علم، عقل، سياست، اقتصاد، تاريخ، تكامل، تمدن، انسان، انسانيت، روح، ماده، ذهن، عين، اراده، حيات، طبيعت و... در ايدئولوژى‌هاى مختلف پيش آمده است. اگر كسى فكر مى‌كند كه ما مردم اين عصر، لفظ ماده را به همان معنايى به كار مى‌بريم كه قديمى‌ها - پيش از قرن هجدهم ميلادى - به كار مى‌برده‌اند، سخت در اشتباه است. در نزد قديمى‌ها، حتى مفهوم هندسه، رياضيات، عدد، شيمى، فيزيك و... نيز با آنچه ما امروزه از اين الفاظ دريافت مى‌كنيم، زمين تا آسمان متفاوت بوده است.«
سيطره فرهنگى اومانيسم بر جهان امروز واقعيتى غيرقابل انكار است؛ بنابراين، نبايد انتظار داشت كه زبان‌ها و الفاظ توانسته باشند خود را خارج از اين سيطره عمومى نگاه دارند. جهانْ مغلوبِ يك حاكميتِ واحد رسانه‌اى است و از همين طريق است كه كلمات در همه زبان‌ها محتواى ارزشى واحدى، متناسب با اين نظم بين‌المللىِ امريكامدار پيدا كرده‌اند. محتواى ارزشى كلمات، در مجموع يك نظام اخلاقى اومانيستى را مى‌سازند كه به صورتى پنهان و ناگزير، ضمير نابخرد همه افراد جامعه انسانى را بر مبناى اعتبارات ارزشى مشتركى شكل مى‌دهند. اين نظام ارزشى كه در محتواى كلمات استتار مى‌يابد، اگرچه على‌الظاهر مدعى يك شريعت تازه نيست، اما در باطن با هيچ شريعت ديگرى جمع نمى‌شود؛ به اين احكام ارزشى كه بسيار بديهى مى‌نمايند، توجه كنيد:
- بشر حيوانى است متمدن، نتيجه يك سير تطور طبيعى.
- او داراى حقوقى طبيعى است، بر مبناى نيازهايش.
- آزادى حقّ طبيعى بشر است. آزادىِ بشر را هيچ چيز محدود نمى‌كند مگر آزادى ديگران؛ چرا كه نيازهاى بشر بايد به طور مساوى برآورده شود.
- قانون ميثاقى اجتماعى است كه حدود آزادى را معين مى‌دارد؛ قانون بر حقوق طبيعى افراد جامعه استوار است.
- نظر هر كس براى خودش محترم است؛ او آزاد است كه هر دينى كه مى‌خواهد براى خود اختيار كند.
- حق با اكثريت است، اگرچه همه حقّ انتخاب دارند.
- قانون طبيعى بر مبناى بقاى اصلح است.
- بشر همواره در حال ترقى است، تمدن نتيجه ترقى است. انسان امروز از همه گذشتگان مترقى‌تر است؛ تمدن امروز هم.
- بشرِ غيرمتمدن وحشى است و فرهنگ ندارد؛ تمدن با غناى فرهنگى بشر ملازم است.
- سعادت بشر در پيشرفت اوست. پيشرفت بشر ملازم با رفاه بيشتر است. تكنولوژى تأمين‌كننده رفاه بيشتر است. جامعه‌اى پيشرفته است كه به توسعه تكنولوژيك دست يافته است و هر جامعه‌اى كه به اين توسعه نرسيده، عقب‌مانده است.
- اخلاق انسانى هم از تمدن منشأ گرفته است. مهم نيست كه بشر چه دينى داشته باشد، مهم انسانيت است.
- همه تلاش بشر در طول تاريخ متوجه غلبه بر طبيعت و دستيابى به آزادى بوده است. آزادى مقدس‌ترينِ كلمات است. تلاش حكومت‌ها بايد متوجه تأمين حدّاكثر آزادى افراد باشد؛ بنابراين، نظارت دولت‌ها بايد به حدّاقل برسد. نظام دموكراسى بيشتر از همه نظام‌هاى حكومتى در طول تاريخ، توانسته است كه آزادى افراد بشر را تأمين كند. دموكراسى كامل‌ترين و مترقى‌ترين شكل حكومت است؛ چرا كه استبداد فردى حكام را از ميان برمى‌دارد و اسباب حكومت مردم بر خودشان را فراهم مى‌آورد.
- هر حكومتى كه بخواهد جامعه را به تبعيت از رأى يك فرد بكشاند، استبدادى است.
- هر سنتى كه در برابر پيشرفت و ترقى بشر بايستد، منكوب است.
- نوگرايى و تجدد از صفات طبيعى بشر است و... قِس على هذا.
يكايك اين احكام ارزشى، خود را كاملاً بديهى نشان مى‌دهند؛ چرا كه همه ما خواه‌ناخواه در آتمسفر فرهنگى نظام اخلاقى اومانيسم، يعنى در دهكده جهانى، زندگى مى‌كنيم و عقل ما به اين تعقل و تفكر متعارف كه از طريق رسانه‌ها اشاعه يافته، عادت كرده است. شك كردن در اين احكام نيز بسيار دشوار است؛ چرا كه انسان ناگزير در ترابط و تعامل روانى و احساسى با ديگر افراد زندگى مى‌كند و ناچار است كه به رنگ عموم مردم درآيد«.
تعبيراتى از اين قبيل به صورتى غيرقابل انتظار، زبان ما را بيمار كرده است. بيمارىِ زبان را دست‌كم نگيريم؛ بيمارى زبان، يعنى بيمارى ادب و فرهنگ، بيمارى تفكر و تعقل، سرگشتگى و گم‌گشتگى و انحراف تاريخى در مسير و مصير. اين نظام بين‌المللى مجموعه‌اى از اعتبارات ارزشى است كه در ساحات مختلف حيات بشر، به صورت‌هايى متناسب متحقق مى‌شود.
بنابراين، ناگزير بايد پذيرفت كه ليبراليسم صورت‌هاى مختلف فرهنگى، سياسى، اقتصادى و حتى اخلاقى پيدا كند. فرهنگ، سياست و اقتصاد كنونى جهان، تعيّنِ تاريخىِ يك امر واحد است و هرگز نبايد از اين معنا غافل شد. در دهكده جهانى همه الفاظ در تبعيت از اين صورت متعيّن تاريخى، يعنى تمدن غرب، حاوى اعتبارات ارزشى خاصى شده‌اند كه خواه‌ناخواه، به استمرار وضع موجود و حفظ آن مدد مى‌رسانند؛ حال آنكه نجات انسان در حفظ و استمرار وضع موجود نيست. در اين نظام اخلاقى، همه چيز در جدولى از »ارزش‌هاى مثبت و منفى« تنظيم يافته‌اند كه اين همان صورتِ اخلاقى پوزيتيويسم و يا پوزيتيويسم اخلاقى است. تأثيرات اين پوزيتيويسم اخلاقى حتى در زبان عاميانه ما كاملاً مشهود است.
همه آنچه شهيد آوينى‌قدس سره در پى تذكر آن است اين است كه الفاظ حاكميت دارند، نه اينكه خنثى باشند؛ به كارگيرى الفاظ مناسب با تمدن رقيب، در نهايت بار مناسب با تمدن رقيب را به ميهمانى مى‌طلبد. چون مانند توسعه، دموكراسى، پارلمان، احزاب، تفكيك قوا و...، همه واژه‌هايى هستند كه در دامان غرب تولد يافته‌اند و باليده‌اند. به كارگيرى اين الفاظ براى تبيين اصول انقلاب اسلامى، هرچند در معنايى مناسب با آن، در درازمدت بار معنايى آن ديار را به اين طرف مى‌آورد. اين بار ممكن است بارى فرهنگى، سياسى، اقتصادى و... باشد و دشمن را چه باك؟ چه هر كدام باشد، هزينه به جيب او واريز شده است، زيرا مثلث اقتصاد، سياست و فرهنگ در غرب، در هماهنگى و پشتيبانى كامل يك‌ديگر رشد مى‌كنند؛ شهيد آوينى‌قدس سره نمونه‌هاى متعددى از تحميل بار الفاظ غربى ذكر مى‌كند كه برخى از آنها را مى‌آوريم:
الف. پيشرفت
يكى از واژه‌هايى كه در سال‌هاى اخير، در مدح و غبطه آن مقالات و كتاب‌هاى زيادى نوشته شده، واژه پيشرفت است، اما مع‌الاصف در هيچ يك از اين نوشته‌ها تلاش نشده است تا تعريفى روشن و دقيق در مورد آن ارايه شود. شهيد آوينى‌قدس سره يكى از كسانى است كه به اين مهم توجه داشته و متفطن بوده است:
»بايد در معنى پيشرفت تجديد نظر كرد و دريافت كه »پيش« كجاست و »پس« كجا؛ آيا غايت تكاملى بشر در تاريخ، ماشينى شدن ابزار توليد است يا نه، آن‌چنان كه در معارف اسلامى آمده است، بايد صيرورت تكاملى انسان را بر اساس اين اصل مقدس »انّا للّه و انا اليهِ راجعون«تحليل كرد. بر اين اساس، خلقت و تكامل عالم داراى دو قوس صعودى و نزولى است كه بر يك‌ديگر انطباق دارند. قوس نزولى خلقت - انّا للّه - از خلق اول كه نور مبارك حضرت محمدصلى الله عليه وآله و خاندان مطهر او است، آغاز مى‌شود و تا حيوانات و نباتات و جمادات نزول مى‌يابد.
در قوس نزول، حيوانات صورت‌هاى نفسانى بشر هستند كه از نظر خلقت، از نفس او منشأ گرفته‌اند و در مرتبتى پايين‌تر از او وجود يافته‌اند. اما در قوس صعودى خلقت - انّا اليهِ راجعون - آفرينش از هيولا كه قابليت پذيرش صورت‌هاى متكامل دارد، آغاز مى‌گردد و به انسانى كامل منتهى مى‌شود. آن سير تكامل تدريجى يا صيرورتى كه در طبيعت و جوامع انسانى مشاهده مى‌شود، ناشى از همين حركتى است كه در جوهره عالم به سوى غايت وجود، يعنى ذات مقدس اللّه سريان دارد. اگر جهان خلقت را بر اين اساس ننگريم، هرگز جواب اين سؤال را در نخواهيم يافت كه فى‌المثل بين تكامل معنوى انسان و زندگى اجتماعى او (تمدن)، چه نسبتى حاكم است و سير تكامل تاريخى بشر از كجا آغاز مى‌گردد و به كجا ختم مى‌شود«.
وى در جايى ديگر، به آثار سوء غفلت و ضرورت ارايه تعريف دقيق از اين واژه مى‌پردازد و مى‌نويسد:
»در تفكر غربى همواره نوعى ترقى و تكامل ايجابى براى بشر در نظر مى‌گيرند كه خواه‌ناخواه اتفاق مى‌افتد و بشريت همواره نسبت به گذشته خويش متكامل‌تر مى‌شود. از سوى ديگر، اين ترقى و تكامل ايجابى نيز در تكامل ابزار توليد و پيشرفت تكنولوژى جلوه مى‌كند و تكامل ابزار توليد نيز خودبه‌خود به توسعه اقتصادى منجر مى‌شود. وقتى ما جهان غرب را جهان مترقى و پيشرفته مى‌ناميم همه اين سير تحليلى را پذيرفته‌ايم. ما با پذيرش خود به عنوان كشور عقب‌افتاده و پذيرش غرب به عنوان پيشرفته، چه چيزى را پذيرفته‌ايم؟ نتيجه طبيعى پذيرشِ اين تعابير آن است كه خود را يكسره در اين جهت قرار دهيم كه اين عقب‌ماندگى را جبران كنيم. اينكه ما موفق شويم و يا نشويم، تغييرى در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب اين است كه مگر »پيش« و »پس« كجاست كه آنها پيش رفته باشند و ما »پس« مانده؟ اگر »پيش« آنجاست كه غربى‌ها رسيده‌اند، صد سال سياه مى‌خواهم كه به آنجا نرسيم و اگر »پس« اينجاست كه ما اكنون قرار داريم، چه بهتر كه در همين‌جا بمانيم. پذيرش همين يك معنا در سراسر كره زمين كافى است،براى آنكه هيچ انقلابى ايجاد نشود؛ چرا كه اگر »غايت انقلاب« در نهايتْ همان است كه غربى‌ها به آن دست يافته‌اند، ديگر چه انقلابى؟ فقط مى‌ماند آنكه مردمانِ كشورهاى عقب‌مانده، همچون دانشجويان چينى به خيابان بريزند و از دولت‌هاى خويش بخواهند كه هر چه زودتر امريكايى شوند و به كشورهاى پيشرفته ملحق گردند«
»امروز - آنچنان كه سيدنى پولارد در مقدمه كتاب خود گفته است - انديشه ترقى را مذهب جديد يا جانشين جديد مذهب مى‌نامند؛ او اذعان مى‌دارد كه اين نام‌گذارى چندان بى‌دليل نيست. اگر غايت و آرمان بشر، تمتع بيشتر از حيات دنيايى با هر قيمت ممكن باشد. پر روشن است كه تكنولوژى، محصول معجزه‌آساى علوم جديد، حلاّل همه مشكلات خواهد شد. تكنولوژى خواهد توانست كه غلبه بشر بر طبيعت و محيط خويش را تحقق ببخشد و ابزار و روش‌هاى توليد را به مرزى از پيشرفت برساند كه انسان حتى مقتدرتر از خدايان يونان باستان و مرفه‌تر از اشراف تمدن باستانى روم و يونان زندگى كند. اگر اين‌چنين باشد، تكنولوژى بُتى مقدس است و بايد علم را كه زمينه پيدايش اين معجزه زمينى را فراهم آورده پرستيد. متفكران قرن هفدهم و هجدهم، با انطباق فرضيه‌هاى عوام‌پسندانه علوم جديد بر جهان و فرض يك سير خطى مستقيم تاريخى براى پيشرفت ابزار و روش‌هاى توليد غذا و پرستش تكنولوژى، به انديشه دترمينيستى ترقى دست يافتند«.
از منظر شهيد آوينى‌قدس سره رسالت انقلاب اسلامى نه پيشرفت كه تعالى و تكامل است كه ناظر به رشد معنوى و تولّى هرچه بيشتر انسان به خدا است. آنچه غرب به نام پيشرفت معرفى مى‌كند، نه تنها هيچ ارتباطى با تعالى و تكامل انسان ندارد، بلكه به چيزى جز توسعه نياز نيست: »انسانِ هر عصر، تنها آن چه نياز داشته ساخته است و ما در مقايسه خود با انسان‌هاى ادوار گذشته، هرگز نبايد بگوييم كه پيشرفته‌تريم؛ درست‌تر اين است كه بگوييم ما از آنها نيازمندتريم. پيشرفتِ ما تابع توسعه نيازهاى ماست و محتواى هر يك از محصولات تكنولوژيك، نيازى است كه انسان اين عصر به آن شى‌ء داشته است. اين حرفى است كه مارشال مك‌لوهان نيز به صورت ديگر به آن اشاره مى‌كند«.
ب. دموكراسى
واژه ديگرى كه براى حصول و تحقق آن، عده زيادى دريغإ؛ سرمى‌دهند، واژه دموكراسى است. بسيارى از نويسندگان، سياسيون و... كه اكثر آنها افرادى غيرمحقق، ژورناليست، نان به نرخ روز خور و... هستند، براى رسيدن به جامعه‌اى دموكراتيك كه در آن اصول دموكراسى رعايت مى‌شود، تلاش مى‌كنند و حتى برخى از آنها با اذعان به اينكه دموكراسى در هر حال عارى از عيوب و نواقصى نيست، به بهانه فقدان نرم‌افزار و ساختار مناسب براى جايگزين شدن آن باز هم در آروزى تحقق يك جامعه دموكراتيك به سر مى‌برند. بسيارى از اين افراد با نيتى خير، مى‌پندارند كه ساختار و قالب دموكراسى، نه تنها با اصول آرمانى انقلاب اسلامى منافاتى ندارد، بلكه مى‌تواند بهترين قالب براى تحقق آنها باشد؛ در اين ميان، شهيد آوينى‌قدس سره به گونه‌اى ديگر مى‌انديشد. او معتقد است كه قالب دموكراسى هرگز با ولايت فقيه قابل جمع نيست؛ وى مى‌نويسد:
»در نزد روشنفكران ما، چه بسا دموكراسى با ولايت فقيه نيز جمع مى‌گردد؛ حال آنكه اصلاً دموكراسى يعنى ولايت مردم، و اين مفهوم صراحتاً با تئوكراسى كه حكومت خداست، معارضه دارد. در دموكراسى حقّ قانونگذارى اصالتاً به مردم به مثابه مصداق جمعى بشر بازمى‌گردد و اين معنا با حكومت اسلامى كه حقّ قانونگذارى را به خدا و خبرگان و فقها در استنباط و استخراج احكام خدا باز مى‌گرداند، قابل جمع نيست؛ و البته اگر لفظ دموكراتيك را از سرِ مسامحه، مردمى ترجمه كنيم، آنگاه مى‌توان اظهار داشت كه ولايت فقيه حكومتى دموكراتيك است. اما واقعاً جاى اين پرسش وجود دارد كه چرا ما بايد تن به مسامحه بسپاريم و الفاظ را از شأن و معناى حقيقى و نفس‌الامرىِ خويش خارج كنيم و در محل‌هايى نامتناسب به كار بريم؟ چه ضرورتى ما را به اين كار وامى‌دارد«؟
ج. توسعه
يكى از واژه‌هايى كه شهيد آوينى‌قدس سره در بسيارى از مقالات و كتاب‌هاى خود درباره آن سخن گفته‌اند و مضرات ورود آن به ادبيات انقلاب اسلامى را گوشزد كرده، واژه »توسعه« است. بسيارى به غلط گمان كرده‌اند كه توسعه همان عمران و آبادى يا تعالى و تكاملى است كه در ادبيات دينى و انفلابى ما وجود دارد، حال آنكه واژه توسعه كه زاييده غرب است، با همه تكثرى كه در تبيين آن وجود دارد، اصول آرمانى و ذاتى‌اى دارد كه هرگز با آنچه به عنوان معادل آن در ادبيات دينى‌مان برايش انتخاب كرده‌ايم، تناسبى ندارد؛ به برخى از تفاوت‌هاى معنايى اين واژه با آنچه مطلوب حركت دينى و انقلابى ما است، از زبان شهيد آوينى‌قدس سره توجه مى‌كنيم:
يكم. توسعه غربى، توسعه تلذذات مادى است؛ جامعه توسعه‌يافته جامعه‌اى است كه در آن همه چيز حول محور مادى و تمتع هر چه بيشتر از لذايذى كه در كره زمين موجود است، معنا شده؛ البته براى اينكه در اين چمن‌زار بزرگ، همه بتوانند به راحتى بچرند، يك قانون عمومى و دموكراتيك لازم است تا انسان‌ها را در عين برخوردارى از حداكثر آزادى (ولنگارى)، از تجاوز به حقوق يك‌ديگر بازدارد. اين توسعه كه نتيجه حاكميت سرمايه يا سرمايه‌دارى و اصالت‌بخشيدن به اقتصاد نسبت به ساير وجوه حيات بشرى است، محصول مادى‌گرايى و تبيين مادى جهان و طبيعت است.
آنچه امروز عنوان رفاه مادى و توسعه اقتصادى گرفته، صورتى افراطى و غيرمعقول از رفاه و توسعه معاش است.اگر بخواهيم منصفانه و از سر عدالت ارزيابى كنيم، بايد آن را لذت‌پرستى، تمتع‌جويى و شكم‌چرانى بناميم. آرمان توسعه‌يافتگى زاييده اصالت دادن به رشد اقتصادى و غلبه اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشر است و آنچه موجب شده تا بشر غربى براى اقتصاد چنين مقام و اهميتى قايل باشد، ماده‌گرايى و نسيان حق است. انسان تا مادامى كه ايمان نياورده است، در مرتبه روح شهوت كه مقامى حيوانى است،توقف دارد و فضايل، اعمال و افكارش، همگى با اين مقام، يعنى حيوانيت، مناسبت دارد.
تنبلى و تن‌آسايى از خصوصيات ذاتى روح شهوت و مفتاح همه شرور است. با غلبه روح شهوت بر وجود انسان، ديگر انگيزه‌اى براى كار كردن باقى نمى‌ماند. بشرى كه هنوز از مرتبه روح شهوت به روح ايمان عروج نكرده است، از كار مى‌گريزد و تنها انگيزه‌اى كه او را به تحرك وامى دارد، طلب لذت است. تعبير »اولواالعزم« كه به پنج تن از بزرگ‌ترين پيامبران الهى اطلاق مى‌شود، به معناى »صاحبان عزم« است؛ چرا از ميان همه خصوصياتى كه پيامبران اولواالعزم داشته‌اند، تنها عزم آنها مورد نظر قرار گرفته است؟! جواب روشن است. مراتب روحى انسان در عزم او ظهور مى‌يابد و انسان متناسب با مراتب ايمانى خويش، صاحب ثبوت بيشترى در عزم مى‌شود. اگر در احاديث ما آمده است كه »اياك و الكسل و الضجر فانهما مفتاح كل شر«، به همين علت است كه تنبلى، تن‌آسايى و كم‌حوصلگى، ملازم با روح شهوت در وجود آدمى است و انسان تا از اين مرحله به مرتبه بالاتر كه روح ايمان است، عروج نكرده است، تنها علتى كه او را به تحرك وامى دارد، لذت‌طلبى است.
بنابراين، روى ديگر سكه گريز از كار، لذت‌طلبى لجام‌گسيخته‌اى است كه حد و مرزى نمى‌شناسد. در جامعه كنونى غرب، اصل لذت، چون حق مسلمى براى عموم انسان‌ها اعتبار شده است و متناسب با آن، نظامات قانونى غرب، به گونه‌اى شكل گرفته كه در آن، امكان اقناع آزادانه شهوات براى همه افراد فراهم است. البته علت اين كه تمايلى اين چنين، بر عموم افراد يك جامعه تسلط مى‌يابد و از آن ميان، هيچ صدايى به اعتراض برنمى‌خيزد و همه اين تمايلات نفسانى را چون حقوقى غيرقابل انكار براى خويش تلقى مى‌كنند، بايد در فلسفه غرب جست‌وجو كرد. در مرتبه روح شهوت، گرايش‌هاى حيوانى بر ساير وجوه و ابعاد وجودى انسانى غلبه مى‌يابند و بشر مصداق »اولئك كالانعام بل هم اضل« قرار مى‌گيرد. به همين علت تفكر غالب بشر در مغرب زمين بدين سمت متمايل شده كه انسان را در زمره حيوانات قلمداد كند؛ اگرنه معارف الهى تأكيد دارند كه رسيدن به انسانيت با گذشت از مراتب حيوانى ميسر است، نه توقف در آن. بشر اگر مى‌خواهد به انسانيت برسد، نمى‌تواند در مراتب حيوانى وجود خويش توقف داشته باشد؛ حال آنكه در تفكر غربى، بشر ذاتاً حيوان است و چون اين معنا مورد قبول قرار گيرد، ديگر چه تفاوتى دارد كه وجه تمايز انسان از حيوان، نطق باشد يا ابزارسازى يا چيزهاى ديگر؟ اگر بشر را اصالتاً حيوان بدانيم، لاجرم بايد تمامى تبعات اين تعريف را نيز بپذيريم. اولين نتيجه‌اى كه از اين تعريف برمى‌آيد اين است كه لذت‌طلبى خصوصيت اصلى ذات بشر و تنها محرك اوست و جامعه غرب امروز، اين معنا را به تمامى پذيرفته است.
وقتى انگيزه‌هاى درونى موجود نباشد، كار همچون شرى تلقى مى‌شود كه بايد از آن خلاص شد. »شوماخر« نويسنده كتاب »كوچك زيباست«: بسيار خوب از عهده بيان اين معنا برآمده است: »در اين زمينه، اقتصاددان جديد با اين طرز تفكر، بار آمده كه »كار« را همچون چيزى تلقى كند كه اندكى بيشتر از يك شر واجب است. از ديدگاه يك كارفرما، كار در هر مورد فقط يكى از اقلام قيمت تمام شده است كه اگر نتوان آن را فرضاً از طريق خودكارى به كلى حذف كرد، بارى بايد آن را به حداقل تقليل داد. از ديدگاه كارگر، كار يك امر مصدّع است؛ كار كردن، يعنى فداكردن فراغت، آسايش و دستمزد عبارت است از جبرانى براى اين فداكارى. حال اگر اين بينش را با نظرگاه اسلام، يعنى كار به مثابه عبادت، مقايسه كنيد، به عمق فاجعه‌اى كه براى بشر غربى و غرب‌زده اتفاق افتاده، پى مى‌بريد؛ وقتى كار خدمت به خلق براى رضاى خدا و چون وسيله‌اى براى به فعليت رسيدن استعدادهاى وجود انسان را در طول زندگى باشد، با زندگى يك مؤمن آنچنان در مى‌آميزد كه انفكاك آنها از يكديگر ممكن نيست. يكى از وجوه تفاوت نهادهاى انقلابى و تشكيلات اجرايى موروثى كه ارمغان غرب‌زدگى ما هستند، همين است كه كار در نهاد انقلابى به مثابه عبادتى بزرگ تلقى مى‌شود.
آرمانى كه فراراه توسعه به شيوه غربى قرار گرفته، نوعى زندگى است كه اوقات آن تماماً به فراغت و تفنن مى‌گذرد و فراغت يكى از ارزش‌هاى مطلق است كه به مثابه ميزانى براى توسعه‌يافتگى اعتبار مى‌شود و در مقابل آن، كار ضد ارزش است. گريز از كار، زاييده تنبلى و تن‌آسايى است و اين خصوصيت از گرايش‌هاى حيوانى است كه در وجود بشر قرار دارد. با غلبه روح حيوانى بر وجود انسانى، تنبلى و تن‌آسايى به صورت يكى از صفات ذاتى بشر جلوه مى‌كند. كسى نمى‌تواند انكار كند كه غايت توسعه اقتصادى به شيوه غربى، تمتع هر چه بيشتر از لذايذ دنيايى است؛ حال آنكه در اسلام، اين تمتع با حيوانيت بشر ملازمه دارد، نه با ابعاد انسانى وجود او:
»ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون«؛ »و الذين كفروا يتمتعون و يأكلون كما تأكل الانعام«.
آيات قرآن صراحتاً اين تمتع را نتيجه كفر بشر مى‌داند. زندگى بشر امروز در مغرب‌زمين، خود تفسير عينى اين آيات است و ادراك اين معنا، با كمى تدقيق و تحقيق براى همه ممكن مى‌شود. در نظام اعتقادى ما، توسعه‌اى معتبر است كه بر تعالى روحى بشر تكيه دارد و تعالى روحى بشر نيز به پرهيز از فزون‌طلبى و تكاثر، و منع اسراف و تبذير، و پيروى از يك الگوى متعادل مصرف منتهى مى‌شود، نه به رشد اقتصادى محض.
دنياگرايى بشر امروز كار جهان را به سمتى سوق داده كه اقتصاد بر ساير وجوه حيات انسانى غلبه يافته است. در تفكر امروزى غرب كه متأسفانه با مقبوليتى عام، در پهنه زمين اشاعه يافته است، بشر را صرفاً از دريچه نيازهاى مادى و دنيايى‌اش مورد مداقه و بررسى قرار مى‌دهند. مهم‌ترين فاجعه‌اى كه در اين نحوه بررسى اتفاق مى‌افتد، اين است كه ماهيت حقيقى و فطرت الهى بشر مورد غفلت قرار مى‌گيرد و انسان در مجموعه‌اى از غرايز حيوانى خلاصه مى‌شود و وقتى اين چنين شد، لاجرم ديگر تكامل و تعالى انسان در بازگشتن به فطرت الهى خود نيست؛ در تأمين هرچه بهتر و بيشتر نيازهاى مادى و غريزى او است.
مفهوم تكامل و تعالى در قرآن، اصالتاً به ابعاد روحانى و معنوى وجود بشر بازمى‌گردد و اين تكامل روحانى نه اين‌چنين است كه ضرورتاً با توسعه مادى بشر ملازمه داشته باشد، بلكه برعكس، ثروت و استقلال در قناعت است، و صحت در اعتدال و پرهيز از تمتع (به معناى قرآنى آن) و تعالى در از خودگذشتگى و ايثار، و سلامت نفس در غلبه بر اميال نفسانى و شهوات نفس‌اماره بالسوء است.
مقصود اين نيست كه در اسلام روح و جسم و معنا و ماده در تعارض و تضاد ذاتى با يك‌ديگر قرار گرفته‌اند؛ روح، جسم، معنا و ماده، در اصل و ريشه متحدند و هيچ تضادى ميان آن دو وجود ندارد، اما در مراحل اول، از آنجا كه هر يك از قواى چهارگانه شهوت و غضب و وهم و عقل منفرداً و مجرد از ساير قوا سعى مى‌كنند كه حاكميت كل وجود بشر و شخصيت او را در كف خويش بگيرند، بايد براى ايجاد اعتدال در ميان اين قوا، از افراط و تفريط در ارضاى تمايلات و خواهش‌هاى آنان پرهيز كرد، چرا كه زمينه تكامل انسانى در اعتدال اين قوا فراهم مى‌شود. ليكن حركت تكاملى انسان، جهان و تاريخ در قرآن، الله است و اين معنا در بسيارى از آيات قرآن مجيد با تعبيراتى گوناگون همچون »الى ربك المنتهى«،»الى الله المصير«، »انّ الى ربك الرجعى«، »اليه راجعون«بيان شده است. اصل و ريشه اين حركت در جوهره و معناى عالم جريان دارد و ماده و ظاهر عالم نيز در تبعيت از اين حركت معنوى تغيير يابد.
بنابراين تكامل و تعالى در معارف اسلام به يك حركت همه‌جانبه كه در آن بعد فرهنگى و معنوى داراى اصالت است بازمى‌گردد؛ حال آنكه در غرب، تكامل به تطور انسان از صورت‌هاى پست‌تر حيوانى به صورت‌هاى تكامل‌يافته اطلاق مى‌شود. سخن اين نيست كه آيا اسلام اين تطور را مى‌پذيرد و انسان را موجودى از نسل ميمون‌ها مى‌داند يا خير، بلكه سؤال اين بود كه آيا معناى »توسعه« با »تكامل و تعالى« در فرهنگ و معارف اسلامى انطباق دارد يا خير؟
حركت به سوى تكامل و تعالى، در اسلام لزوماً با توسعه مادى و اقتصادى همراه نيست و بلكه به‌عكس، تعالى معنوى با قناعت، زهد و مصرف كمتر ملازمه دارد؛ و البته اين سخن، نه بدين معناست كه توسعه اقتصادى مخالف با تكامل باشد، نه! اما ضرورتاً اين نيست كه بشر براى تكامل - به معناى وسيع آن در اسلام - ناچار از توسعه اقتصادى باشد. براى توجيه توسعه به سراغ اين نظريه نيز نمى‌توان رفت. اگر حكومت اسلامى مى‌خواهد، براى رشد و تكامل انسانى برنامه‌ريزى كند، اصالتاً بايد به ابعاد معنوى و روحانى وجود بشر توجيه يابد و در مرحله اول موانعى را كه راه تعالى روحانى بشر به سوى خدا را سدّ كرده‌اند، از سر راه بردارد؛ از جمله اين موانع، فقر مادى است.
بنابراين، اولاً توجه به از بين بردن فقر مادى امرى تبعى است نه اصلى و ثانياً هدف از آن دستيابى به عدالت اجتماعى است نه توسعه. وظيفه اصلى حكومت اسلامى تزكيه و تعليم اجتماع است، اما چون فقر و فقدان عدالت اجتماعى مانعى عظيم در برابر اين هدف اصلى است، بالتبع به از بين بردن فقر و ساير موانع مى‌پردازد و به طور موازى براى تكامل و تعالى معنوى جامعه برنامه‌ريزى مى‌كند؛ پس آموزش و فرهنگ در خدمت رفع محروميت‌ها و از بين بردن فقر قرار نمى‌گيرد، بلكه مبارزه با فقر در خدمت اعتلاى معنوى و فرهنگى است.
شايد هنوز هم روشن نشده باشد كه اين دو نحوه نگرش به فقر و فرهنگ چقدر با يكديگر متفاوت است؛ در يك برنامه‌ريزى وسيع و درازمدت، اگر مبارزه با فقر مادى به عنوان محور و اصل اتخاذ شود، آنگاه آموزش و فرهنگ نيز به عنوان امور تبعى در خدمت آن قرار خواهند گرفت. اما اگر اعتلاى فرهنگى (يعنى تزكيه و تعليم) محور و اصل قرار بگيرد، آنگاه مبارزه با فقر به عنوان امرى تبعى و مانعى بر سر راه تكامل و تعالى معنوى لحاظ خواهد شد.
دوم. توجيه توسعه غربى بر مغالطه استوار است؛ در غرب همواره براى تفهيم ضرورت توسعه، دو تصوير براى انسان مى‌سازند و او را وامى‌دارند كه اين دو تصوير را با يك‌ديگر قياس كند:
تصوير اول جامعه‌اى انسانى را نمايش مى‌دهد كه در محيطهاى روستايى كثيف، بدون بهداشت و لوازم اوليه زندگى، در جنگ با عوامل ناسازگار طبيعى مثل سيل، قحطى، فرسايش خاك و امراضى مثل مالاريا، سل، تراخم و سياه‌زخم، همراه با فقر غذايى و بى سوادى و جهالت و بلاهت، در خوف دائم از عواملى كه علل آنها را نمى‌شناسد و بر سبيل خرافه‌پرستى ريشه آنها را در مبادى غيبى جست‌وجو مى‌كند، به‌سر مى‌برد.
تصوير دوم جامعه انسانى ديگرى را نشان مى‌دهد كه در شهرى صنعتى يا نيمه‌صنعتى، برخوردار از بهداشت و ارتباط فردى و جمعى كه از غلبه او بر طبيعت و تسخير آن حكايت دارد، در وضعيتى مطلوب كه بر طبق بيان آمارهاى رسمى، مرگ و مير در آن به حداقل رسيده و ديگر نشانى از مالاريا، سل، تراخم، سياه‌زخم، فقر ويتامين و پروتيين بر جاى نمانده، هوشيار و آگاه، بهره‌مند از همه امكانات آموزشى، بدون ترس و خوف، مطمئن و متكى به نفس، در جهانى كه همه قوانين علل حوادث را مى‌شناسد، زندگى مى‌كند.
حال اين دو تصوير را با هم مقايسه كنيد! جاى هيچ ترديدى نيست كه دومى بهتر است. اگر - العياذ بالله - خداوند هم صراحتاً با اسم و رسم و نشان، در قرآن گفته بود كه اولى بهتر است، كسى قبول نمى‌كرد كه چرا دومى به مذاق هلوع و حريص انسان خوش‌تر مى‌نشيند. اما به راستى، اين مقايسه اصلاً از ريشه غلط است؛ در اين قياس وجوه مقايسه كاملاً مغرضانه انتخاب شده. در تصوير اول جامعه‌اى تجسم يافته كه هرچند روستايى و طبيعى است، اما از آرمان‌هاى حياتى اسلام و احكام آن به طور كامل دور افتاده است؛ حال آن‌كه تصوير دوم تصورى كاملاً خيالى و غيرواقعى از جامعه‌اى صنعتى و ايده‌آل است كه پارامترهاى عدم اعتدال روانى، فساد جنسى و اخلاقى، نابودى عواطف و احساسات بشرى، آلودگى‌هاى مرگ‌بار راديواكتيويته و جنگ دايمى و كفر و شرك و لامذهبى، از مجموعه عوامل آن پاك شده است.
سوم. توسعه غربى به موجبيت و حاكميت تكنولوژى منتهى مى‌شود؛ »توسعه جريانى چندبعدى است كه در خود تجدد، سازمان و سمت‌گيرى متفاوت كل نظام اقتصادى اجتماعى را به همراه دارد. توسعه علاوه بر بهبود در ميزان توليد و درآمد، شامل دگرگونى اساسى در ساخت‌هاى نهادى، اجتماعى، ادارى و همچنين ايستارها و وجه نظرهاى عمومى مردم است. توسعه در بسيارى موارد، حتى عادات و رسوم و عقايد مردم را نيز در برمى‌گيرد«. مهم‌ترين وجه اين توسعه، اقتصادى است كه بر محور تكنولوژى مى‌چرخد و تكنولوژى به علت روح مادى‌گرا و ماده‌پرست بشر نوين، از نوعى دترمنيست و موجبيتى برخوردار گرديده كه گويى چاره‌اى جز تن دادن به آن نيست.
»روند كنونى توسعه اقتصادى كه در ذات خويش با رشد غول‌آساى تكنولوژى متحد است، بشريت را ايجاباً در مسيرى مى‌راند كه با اختيار و اراده آزاد انسانى منافات دارد؛ هرچند اين سير جبرى نيست، نبايد از نظر دور داشت كه هيچ كس جز معدودى از خاصه اولياى خدا، نمى‌توانند گردن خويش را از طوق عبوديت آن آزاد كنند. همين موجبيت است كه شوماخر آن را ديكتاتورى اقتصاد ناميده است؛ بهترين دليل براى وجود اين سير ايجابى يا ديكتاتورى اقتصاد همين انرژى اتمى است؛ روند كنونى توسعه اقتصادى ايجاب مى‌كند كه ما از انرژى اتمى استفاده كنيم و هر مخاطره‌اى هر چقدر هم كه عظيم باشد، در برابر اين نياز هيچ نيست! اين توجيه، هرچند بسيار احمقانه است، اما منطقى است كه ابرقدرت‌ها، سياستمداران، كارتل‌ها و تراست‌ها، راكفلرها، دست‌اندركاران اقتصاد جهانى و كارشناسانى چون هرمن كان از آن استفاده مى‌كنند و متأسفانه چيزى كه اصلاً در اين محاسبات دخالت ندارد، آينده بشريت و ضايعات فرهنگى و اجتماعى است.
در تكنولوژى مدرن، كوچك‌ترين درنگ، معناى نابودى دارد و اين واقعيت، ضرورت‌ها و موجبيت‌هاى ناخواسته‌اى را بر تمام جوامع در سراسر كره زمين تحميل كرده است. اقتصاد امروز در سراسر كره زمين بر تكنولوژى استوار است و از آنجا كه اقتصاد نيز بر ساير وجوه حيات بشرى غلبه يافته است، پر روشن است كه كوچك‌ترين وقفه، در چرخ‌هاى بى‌رحم تكنولوژى چه معنايى دارد. امروزه در همه جاى كره ارض - بلااستثنا - حكومت‌ها همه ساختارها و سازمان‌بندى‌هاى اجتماعى را به گونه‌اى تنظيم كرده‌اند كه از اين وفقه اجتناب كنند. بشريت براى پرهيز از اين وفقه، ناچار شده است كه همه چيز خود را فدا كند؛ فرهنگ، اخلاق، عشق، عاطفه... همه چيز فداى استمرار حركت چرخ‌هاى تكنولوژى شده است، و البته تكنولوژى فى‌نفسه داراى اين چنين قدرتى نيست؛ ماده‌گرايى بشر است كه قدرتى اين همه را به تكنولوژى بخشيده است«.
چهارم. توسعه غربى به خراب كردن دنيا منتهى مى‌شود؛ شهيد آوينى‌قدس سره با تكيه بر آمار و اطلاعات مربوط به رشد صنعت در اروپا و ضايعات آن در محيط زيست، معتقد مى‌شود كه اساساً بسيارى از اين ضايعات به اقتضائات درونى تكنولوژى بازمى‌گردد و قابل اصلاح نيز نيست؛ چه اينكه اگر امكان اصلاح مى‌داشت بايد دنياى صنعتى غرب پس از چند قرن غرق شدن پياپى در باتلاق مصايب حاصله از صنعت و وعده‌هاى مكرر صاحبان صنعت مبنى بر بهبود شرايط در آينده نه چندان دور، در اين امر موفق مى‌شد. توصيف شهيد آوينى از اين فجاياى صنعت مدرن كه بسيار به حقيقت نزديك است، خواندنى و قابل تأمل است:
»نظام تغيير و تحولات در طبيعت به گونه‌اى است كه هميشه فضولات به مثابه حلقه‌هايى كاملاً ضرورى و ارزشمند، چرخه‌هاى حافظ حيات در كره زمين را تكميل و تقويت مى‌كنند. در زبان علوم رسمى به اين پديده »پس‌خوراند مى‌گويند«. در طبيعت بكر، هرگز چيزى كه لفظ فضولات به معناى زايد بر آن مصداق پيدا كند، به وجود نمى‌آيد. فضولات جانوران لايه خاك را حاصلخيز مى‌سازد و همراه با برگ درختان، فعال‌ترين لايه خاكى، يعنى لايه روخاك يا لاشخاك را تشكيل مى‌دهد و تحولات مادى طبيعت همواره در دايره بسته‌اى انجام مى‌شود كه هيچ چيز در آن زيادى و غيرضرور نيست. فضولات جانداران و برگ‌هاى خشك درختان، همان قدر در تكميل اين چرخه‌هاى حياتى دخالت دارند كه آب و هوا و نور و خورشيد.
نظام تكنولوژى مدرن، فضولاتى از خود به جاى مى‌گذارد كه هيچ راهى براى دفع آن وجود ندارد و اصلاً مشكل ما دفع فضولات نيست؛ چرا كه محدوديت منابع طبيعى در كره زمين، ادامه اين وضعيت را تا حداكثر يك قرن ديگر ناممكن مى‌سازد. تنها راهى كه براى حفظ وضعيت موجود باقى مى‌ماند اين است كه نظام صنعتى همچون طبيعت، فضولات خود را پسخوراند كند يا راهى براى جذب فضولات توسط خود طبيعت پيدا شود.
هيچ يك از اين دو راه امكان‌پذير نيست؛ چرا كه اصولاً صفت ذاتى تكنولوژى مدرن اين است كه طبيعت را به صورتى تغيير شكل مى‌دهد كه نه هرگز امكان جذب آنها توسط طبيعت وجود دارد و نه خود سيستم‌هاى صنعتى مى‌توانند فضولات خود را پس‌خوراند كنند؛ تنها از همين طريق است كه تكنولوژى مدرن توانسته است، از عهده تصرفى اين چنين در طبيعت برآيد.
در صنايع مدرن، بشر با شتاب بسيار زياد و در سطحى بسيار گسترده و وحشت‌آور، مواد و منابع را به صورتى درمى‌آورد كه امكان بازگشت به طبيعت را به طور كامل از دست مى‌دهند و همواره به صورت فضولات باقى مى‌مانند. فضولاتى كه مثل د.د.ت و نايلون، هرگز امكان پالايش و جذب آنها در چرخه‌هاى حيات طبيعى وجود ندارد و بعضاً حتى به گونه‌اى مرگ‌آور و غيرقابل جبران، كانون‌هاى اوليه حيات را در كره زمين آلوده مى‌سازند و بقاى نوع بشر را با خطراتى حتمى مواجه مى‌كنند و اين بسيار وحشت‌انگيزتر از خطرى است كه از جانب محدوديت منابع و معادن، بشر را تهديد مى‌كند.
فرايندهاى صنعتى مواد گوناگونى به وجود مى‌آورند كه باكترى‌ها قادر به تجزيه آنها نيستند و بعضى از آنها، به خصوص موادى چون سيانورها و كانى‌هايى چون جيوه و سرب سمّى هستند. اين مواد كه گرداگرد كارخانه‌ها روى هم انباشته مى‌شوند، در زمين نفوذ مى‌كنند و سموم خود را در آب‌هاى زيرزمينى يا آب‌هاى جارى مجاور وارد مى‌سازند. در اين جريان، آشغال‌هاى آلى كه تحت تأثير فعاليت‌هاى حياتى تجزيه نمى‌شوند (از شهر و كارخانه‌هاى كاغذسازى و محل پرورش چارپايان) به مقدارى در رودها مى‌ريزند كه اكسيژن كافى براى تجزيه آنها در آب نيست؛ بنابراين، باكترى‌ها همه اكسيژن را ضمن تجزيه مواد آلى مصرف مى‌كنند. در نتيجه تراز اكسيژن آب پايين مى‌آيد و گاه اساساً اكسيژنى باقى نمى‌ماند و از آنجا كه جانداران آبى به اكسيژن نيازمندند، رودها قابليت حفظ جانداران را از دست مى‌دهد و كيلومترها آبى مرده و بدبو جريان مى‌يابد.
هرچه جريان رود آهسته‌تر باشد، اين خطر بيشتر است. همه رودهاى گرداگرد شهر فوئيجى ژاپن به همين سرنوشت دچارند. درياچه ئى‌يرى معروف‌ترين مثال است، ولى بسيارى از درياچه‌هاى اروپا به صورتى خطرناك، كمبود اكسيژن محلول دارند و دريارهاى محصور در خشكى نيز ممكن است به همين سرنوشت دچار شوند. تراز اكسيژن درياى بالتيك كه در لندسورت ديپ اندازه‌گيرى شده است، از سال ١٩٠٠ به اين طرف ٢٥٠ درصد پايين آمده است و در حال حاضر عملاً اكسيژن در آن نيست.
آب‌هاى كرانه‌ها و خليج‌هاى دهانه‌اى رفته رفته قابليت استفاده خود را براى آدمى از دست مى‌دهند. آفت‌زداهايى كه در كشاورزى به كار مى‌روند، بالاتر از همه، هيدروكربورهاى كلردار مانند د.د.ت، به اقيانوس حمل مى‌شوند و در جريان‌هاى دريايى قرار مى‌گيرند و پس از تمركز در زنجير غذايى دريايى، حتى بر جانوران منطقه‌هاى قطبى هم تأثير مى‌گذارند. هيدروكربورهاى كلردار كه به صورت آفت‌زدا در كشتزارها پاشيده مى‌شوند، موجب مى‌كردند كه جوجه‌هاى عقاب داغسر و شاهين و ديگر انواع پرندگان، نتوانند سر از تخم به در آورند. د.د.ت. در اندام‌هاى خرس‌هاى قطبى متمركز مى‌شود. اخيراً بيست وال را كه در جريان دريايى گرينلند خاورى كه از قطب شمال مى‌آيد زاده شده و رشد كرده بودند به منظور آزمايش شكار كردند و ديدند كه در چربى آنها شش آفت‌زدا از جمله د.د.ت. وجود دارند.
جيوه را در نظر مى‌گيريم، باكترى‌هاى درون لجن و مواد در حال فساد، آن را به متيل جيوه تبديل مى‌كنند و اين ماده در حين سير در زنجيره غذايى، از باكترى‌ها به جانداران آبى كوچك، به ماهى‌ها و به آدمى، رفته رفته متراكم‌تر مى‌شود. در سال ١٩٥٣ در ماهى‌گيران خليج ميناماتا در ژاپن كه تقريباً در خشكى محصور است، عموماً نشانه‌هاى بيمارى مدهتر (عدم اعتماد به خود، دلواپسى، تندمزاجى، اوهام) ديده شده است كه در بعضى، اختلالات روانى و مرگ را به دنبال داشته است. دليل روشن بود؛ صدف‌هاى خوراكى خليج، متيل جيوه را خورده بودند و ماهى‌گيران صدف‌هاى خوراكى را به مصرف رسانيدند و سم كه متراكم‌تر شده بود، در مغز آنان جايگير شد؛ از آن پس ماهى‌گيرى در خليج ميناماتا قطع شد.
پس‌مانده‌هاى پر دوام راديواكتيو، روز به روز روى هم انباشته مى‌شوند و هيچ راهى براى از بين بردن آنها وجود ندارد. خطر بسيار عظيم‌تر از آن است كه بتوان با كلمات بيان كرد. كسى نمى‌تواند گمان كند كه به خاطر دور بودن از محل مخازن پس‌مانده‌هاى راديواكتيو، از خطر در امان است؛ چرا كه زمين محدود و كروى است. ابرهاى يونيزه ناشى از آزمايش هسته‌اى در آريزونا مى‌تواند در چين ببارد و ده‌ها هزار نفر را نابود كند. چرخه‌هاى حافظ حيات در كره زمين با يك‌ديگر پيوندى آن همه فعال دارند كه كسى نمى‌تواند خود را در برابر مخاطره بزرگ پس‌مانده‌هاى راديواكتيو مصون بداند«.
پنجم. توسعه غربى به جامعه‌اى مصرفى و خارج از حد اعتدال منتهى مى‌شود؛ اشاعه فرهنگ مصرفى، يكى از ضرورت‌هاى رشد و توسعه اقتصادى در جهان امروز است. روژه‌گارودى در كتاب »هشدار به زندگان« مى‌گويد: اين اوجگيرى مصرف مصنوعى به سه طريق امكان‌پذير شده است:
١. توليد اشيائى كه خيلى زود فرسوده شده و از ميان مى‌رود و يا شخص نمى‌تواند خود آن را تعمير يا ترميم كند... كارخانه‌اى كه لامپ‌هاى فلورسنت را ابتكار كرد، آنها را با ظرفيت و قدرتى براى ده هزار ساعت كار ساخته بود، ولى پس از آنكه اين ظرفيت و قدرت را از ده هزار ساعت به هزار ساعت كاهش دادند، لامپ‌هاى فلورسنت را به بازار فرستادند. همچنين جوراب‌هاى نايلون در آغاز ساخت خود به نحوى بود كه هيچ‌گاه سوراخ نشود يا از هم در نرود ولى پس از آنكه آنها را در حمام بخارى گذاشتند كه مقاومت آنها را كم كرد به بازار فروش سپردند.
٢. منتظر نشدن براى فرسايش فيزيكى شى‌ء يا كالاى خريدارى شده، و خريد و جانشين كردن انواع جديد آن كه هرچند يك‌بار، به شكل تازه‌اى به بازار مى‌آيد، نه براى آنكه مزيتى بر انواع گذشته خود دارد، بلكه فقط در شكل ظاهر خود داراى تفاوت‌هايى است كه انواع گذشته خود را به اصطلاح: از شكل افتاده جلوه‌گر مى‌سازد.
بيشتر تغيير شكل دادن‌ها به كالاهاى توليدى غرب، نه به منظور بهتر كردن و محكم‌تر ساختن است و نه حتى براى زيباتر شدن و بهتر كار كردن، بلكه منحصراً براى دمده كردن آنهاست تا رديف تازه آنها كه به بازار مى‌آيد، خريدار داشته باشد. اين استفاده پسيكولوژيك يا روان‌شناسانه، از نظر اجتماعى مجوزى پيدا مى‌كند، زيرا سبب مبادله پول و توزيع مجدد ثروت مى‌شود؛
٣. آگهى بازرگانى يا تبليغات تجارى...؛ شهيد آوينى‌قدس سره معتقد است كه حيات تمدن غرب به رشد دمادم و پى‌درپى تكنولوژى آن است و رشد تكنولوژى در غرب با معيار قدرت توليد بيشتر و بيشتر در زمان كم و كمتر ارزيابى مى‌شود. توليد بيشتر لاجرم به مصرف بيشتر نياز دارد، زيرا سود حاصل از فروش محصولات توليد شده بايد به عنوان پشتوانه رأس‌المال توليدات جديدتر عمل كند. اين امر به خودى خود، مستلزم اين امر است كه نياز انسان‌ها در نيازهاى واقعى آنها محصور نماند؛ به عبارت ديگر، رشد تكنولوژى لاجرم به توسعه نياز منتهى خواهد شد و در نهايت، آنگاه كه تكنولوژى به حد اعلاى رشد خود برسد، انسان به اسيرى در ميان نيازهاى نامحدود و بى‌نهايتى تبديل خواهد شد كه هيچ راه فرارى براى خود نخواهد ديد. به همين علت روژه‌گارودى در كتاب »هشدار به زندگان« در ذيل عنوان جالب انتخابى‌اش »احتياج به مصرف نه مصرف براى احتياج« مى‌نويسد: اقتصاد آزاد به شيوه غربى براى رفع احتياج بازار نيست، بلكه براى ايجاد بازار احتياج است!
به نظر شهيد آوينى‌قدس سره، راه اينكه بشر به سوى مصرف هرچه بيشتر سوق داده بشود، اين است كه محصولات توليد شده هرچه بيشتر با پست‌ترين اميال و غرايز بشر هماهنگ شود تا بشر در مصرف آنها به زحمت نيفتد. به همين علت، هيتلر در كتاب خود »نبرد من« مى‌نويسد: »وقتى مى‌خواهيد جامعه‌اى را به سوى چيزى بكشيد، حيوانى‌ترين و پست‌ترين غرايز او را آماج و نشانه پروپاگاند يا تبليغات خود قرار دهيد. غده آب دهان او را براى آگهى يك كنسرو و غريزه جنسى او را براى آگهى يك جوراب يا يك اتومبيل آخرين سيستم، تحريك كنيد«.
ايوان ايليچ مى‌نويسد: »در دورنماى آرمان رشد و توسعه، نهادها آن‌چنان قدرت مى‌يابند و از خود بيگانگى آنچنان اوج مى‌گيرد كه نهادها خود نياز مى‌آفرينند و خود در جهت ارضاى آن برنامه‌ريزى مى‌كنند. در دورنماى سعادت لايزال جامعه مصرفى، تشنگى يعنى نياز داشتن به پپسى كولا، حمل و نقل، يعنى اتومبيل تندروى شخصى داشتن، گذراندن اوقات فراغت، يعنى به تماشاى برنامه‌هاى معين و مقرر شده رفتن، سير و سياحت يعنى توريسم متظاهرانه هتل پركن، تفريح و هواخورى، يعنى هجوم گله‌وار به جاهايى كه تبليغات تجارتى معين كرده‌اند«.
»تبليغات تجارى در سراسر دنيا بر وجود حيوانى بشر و كثيف‌ترين اميال و آمال او بنا شده است و هيچ چاره‌اى جز اين نيست. براى حفظ سيستم كنونى اقتصاد آزاد و دست‌آوردهاى آن كه فراورده‌هاى تمدن كنونى مغرب زمين است بايد از يك سو دوام و ماندگارى توليدات كارخانه‌ها را تقليل داد و از سوى ديگر مردم را به مصرف هرچه بيشتر و اسراف و تبذير وادار كرد. براى يك اقتصاددان تصور اينكه مردم دنيا حتى براى لحظه‌اى به نيازهاى حقيقى خويش و الگويى متناسب با حوايج واقعى انسان بازگردند، وحشتناك‌ترين چيزى است كه ممكن است اتفاق بيفتد. اگر حتى براى يك لحظه، چنين اتفاقى در دنيا بيفتد و مردم فقط براى يك لحظه، درست به اندازه نياز واقعى خويش مصرف كنند، ادامه روند كنونى توسعه صنعتى دچار مخاطرات و بحران‌هايى آن همه عظيم خواهد شد كه تصور آن بسيار دشوار است.
از يك سو اقتصاد بر همه وجوه ديگر زندگى بشر غلبه يافته است و انسان را در محدوده مادى وجود خويش محصور ساخته، از جانب ديگر، اقتصاد نيز، با مفهومى كه امروزه يافته است، بنيان توسعه خويش را بر پست‌ترين اميال و آمال حيوانى بشر استوار داشته است. موجبيت اقتصاد، يا به قول شوماخر ديكتاتورى اقتصاد، به ناچار تمدن امروزى بشر را به جانبى متخالف با غايات حقيقى آفرينش انسان و حوايج واقعى او مى‌كشاند. توليد هرچه بيشتر، ضرورتاً مصرفى هرچه بيشتر را ايجاب مى‌كند و بر همه آنان كه احاطه‌اى هرچند محدود در زمينه اقتصاد دارند روشن است كه جلوگيرى سيستم اقتصادى امروز از شتاب فزاينده‌اى كه در زمينه توليد دارد، به چه معناست.
جلوگيرى از شتاب فزاينده‌اى كه امروز در زمينه توليد كارخانه‌اى وجود دارد، حتى براى لحظه‌اى چند، بدون شك به فروپاشى ابرقدرت‌هاى اقتصادى و تحولاتى بسيار عظيم و غيرقابل پيش‌بينى در سيستم واحد اقتصاد كنونى كره زمين منجر خواهد شد. هيچ كس كوچك‌ترين ترديدى ندارد كه حاكميت ابرقدرت‌ها و ادامه سلطه آنها بر جهان از طريق كارتل‌ها و تراست‌ها و دست‌هاى پنهانى سرمايه‌داران بين‌المللى اعمال مى‌شود و آنان نيز حاكميت خويش را بر عادات و نقاط ضعف بشريت بنا كرده‌اند و سعى مى‌كنند با ايجاد حوايج كاذب و غيرحقيقى براى آدم‌ها، موقعيت استكبارى خويش را از خطر محفوظ دارند«.
ششم. توسعه غربى به جنگ و نزاع منتهى مى‌شود؛ توسعه تكنولوژى در وجوه و حيثيات متفاوتى، به دامنه جنگ‌ها افزوده است. اين وجوه مى‌تواند از حيث كيفيت، كميت و... ارزيابى شود. ريشه همه اين جنگ‌ها اصالت دادن به ماده و اقتصاد و تلاش براى به حداكثر رساندن آن است و از آنجا كه به قول شوماخر: »با يك ملاحظه ساده درمى‌يابيم كه رشد نامحدود مادى در يك جهان محدود امرى محال است«، اين نزاع روزبه‌روز با رشد تكنولوژى كه به توليدات مادى بيشتر و بيشتر منتهى مى‌شود، افزايش مى‌يابد. شهيد آوينى‌قدس سره در اين خصوص مى‌نويسد: »دنياى جديد رفاه و رونق اقتصادى خود را مديون جنگ است. اصالت اقتصاد امروز با شتاب فراوان، جهان را به سوى يك جنگ ناخواسته جهانى پيش مى‌برد. وابستگى اقتصادى جهان امروز به توليدات روزافزون صنايع تسليحاتى و تسليحات اتمى تا بدانجاست كه بايد صراحتاً جنگ را عامل اصلى رونق اقتصادى نام نهاد، و درست به همين علت ترس از بحران‌هاى تحمل‌ناپذير اقتصادى است كه توليد تسليحات، به ويژه تسليحات اتمى در جهان ادامه پيدا مى‌كند و آتش جنگ در كره زمين خاموش نمى‌شود.
شعار مجتمع‌هاى نظامى - صنعتى اين است: اگر خواستار صلحى، زمينه جنگ را مهيا ساز. يك ژنرال چهار ستاره ارتش فرانسه در جواب روژه گارودى كه از او پرسيده بود: »اين بمب‌هاى اتمى براى دفاع از چه چيز ضرورى و حياتى است؟« با طنطنه هرچه تمام‌تر پاسخ گفته بود: براى صلح! زيرا بمب اتمى در صورت عدم استفاده از آن، مفيد است«.
هفتم. توسعه تكنولوژى غرب، به مسخ انسانيت منتهى مى‌شود؛ هشدار مهم ديگرى كه شهيد آوينى‌قدس سره براى حفظ انقلاب اسلامى مى‌دهد، توجه به دام تكنولوژى غرب است كه در صورت عدم شناخت صحيح ماهيت آن، به مسخ همه ارزش‌هاى انسانى مى‌انجامد. وى معتقد است كه تكنولوژى غرب، امروزه از حالت ابزار بودن خود رهيده است، او ديگر تنها ابزار نيست، بلكه به موجودى شده تبديل است كه با رشد دمادم خود و پيدايش اتوماسيون، موجب حذف انسان در بسيارى حوزه‌ها شده است. اين تكنولوژى در صدد است تا كثل انسان داراى روح و جان و امر و اوامر باشد، او درپى آن است كه انسان را مسخر خود كند و به اسارتش بكشاند:
»وقايع زندگى انسان در تناظر با عالمِ تكنولوژى تفسيرى يكسره ابزارگرايانه يافته‌اند و زبان رسانه‌اى، و به تبع آن زبان محاوره، پُر از تعابيرى شده است كه استحاله وجود بشر را در صورت ابزار اتوماتيك محاكات مى‌كنند. در علم جديد، بدن چون كارخانه‌اى انگاشته مى‌شود، با دستگاه‌هاى دقيق و منظم كه بى‌وقفه كار مى‌كنند و در اين قياس، مرگ، اين سرّالاسرار عالم وجود، وقفه‌اى است كه در كار اين ماشين پيچيده مى‌افتد. حيرت انسانِ علم‌زده و مسيطَر تكنولوژى نيز در برابر وجود، اعجاب در برابر پيچيدگى است، نه حيرت در برابر راز.
در گفت‌وگوى رانندگان حرفه‌اى، همه تعبيرات متعلق به حيات انتزاعى اتومبيل، به نشانه‌هايى دال بر احوال و اوقات وجودى انسان مبدل شده‌اند؛ اعضا و صفات و حتى بيمارى‌هاى انسان، در اين قياس، با اعضا و صفات و نقايصى فنى كه در جريان كار اتومبيل پديد مى‌آيد تناظر يافته‌اند! تعبيراتى چون »موتورش به روغن‌سوزى افتاده« كه به معناى پير شدن يا بيمار شدن فردى است كه سخن از او در ميان است، »مغزش گريپاژ كرده«، به مفهوم اينكه ديگر نمى‌تواند بينديشد، يا »او نيرويى صفر كيلومتر است« يعنى او تازه وارد كار شده و استعدادهايش هنوز بكر و دست نخورده است، حكايت‌گر همين تصور علمى است كه به عُرف پيوسته و به زبان محاوره راه يافته است. تكنولوژى به مثابه يك كل، به نوعى حيات انتزاعى دست يافته كه على‌الظاهر همه صفات و مشخصات يك موجود زنده را داراست؛ رشد مى‌يابد، انديشه مى‌ورزد، تغذيه مى‌كند، واجد ارگانيسم واحدى است. در عين آنكه اعضا و اجزاى متعددى دارد و اعضاى پيكرش به يك لحاظ متناظر با اعضاى پيكر آدمى و همان‌سان كه مك لوهان مى‌گويد، گسترشِ آن است: غذايش سوخت است، خونش الكتريسيته، گوشش راديو، چشمش سينما و تلويزيون، حافظه‌اش كامپيوتر... و به سرعت تكثير مى‌شود و توسعه مى‌يابد.
وجود بشر تا آنجا در وجود اين موجود انتزاعى مستحيل گشته است كه توقف چرخ‌هاى آن را مساوى با نابودى خويش مى‌انگارد و البته اين توهمى بيش نيست. تكنولوژى در هواى احتياج بشر و وابستگيش به ابزار تنفس مى‌كند و اگر انسان به مقام استغنا دست يابد، خودبه‌خود ولايت تكنيك نيز اسقاط خواهد شد«.
وى سپس اشاره مى‌كند كه چگونه تكنولوژى غرب به توسعه نياز و سلب اراده بشر منتهى شده است و اينكه گويا هرگز قرار نيست از اين رشد دمادم و ازدياد پى‌درپى خود بكاهد:
»توسعه تكنولوژى، احتياجات جديدى را خلق مى‌كند كه وابستگى به تكنولوژى را توسعه مى‌بخشند؛ يك دوْر باطل. مى‌پرسى »چرا تكنولوژى را توسعه مى‌بخشيد؟« جواب مى‌دهند: »زيرا وجود آن چنين ايجاب مى‌كند« و اگر بپرسى: »تا كجا مى‌خواهيد كه به اين موجبيت گردن بگذاريد؟« جواب مى‌دهند: »تا اين سير به آنجا منتهى شود كه اين موجبيت از ميان برخيزد« و اگر اصرار بورزى كه »مگر ممكن است كه خود تكنولوژى وجود خود را انكار كند؟ يعنى ممكن است كه تكنولوژى نيز انتحار كند؟« جواب مى‌دهند: »نمى‌دانيم، ما به فردا نمى‌انديشيم؛ ما آن قدر گرفتار اكنون‌زدگى هستيم كه امكان تفكر درباره فرداى‌مان را يكسره از كف داده‌ايم. ما در يك اكنونِ بسط يافته زندگى مى‌كنيم و تاريخ را انكار كرده‌ايم تا از مرگ و انقراض برهيم. ما مى‌خواستيم كه بهشت جاودانه را در زمين بسازيم و جاودانگى مستلزم نفى زمان است. ما بر اين انگار بوديم كه با علم و تكنولوژى، بر مرگ غلبه پيدا كنيم و اوتوپى لذت و فراغت را تحقق بخشيم؛ غافل از آنكه زمان و گردش افلاك در اختيار ما نيست و لازمانى و لامكانى در عالمى كه با زمان و مكان وجود يافته است، جز امرى »محال« بيش نيست. اوتوپى همواره اوتوپى خواهد ماند و اگر نيك بينديشى، اوتوپى در افق غايىِ وجود انسان هست تا او را نسبت به زندگى پس از مرگ متذكر سازد«.
»معناى وسيله و ابزار تا پيش از پيدايش اتوماسيون، هرگز با نفى اراده بشرى محقق نمى‌شد و اين مسئله بسيار مهمى است.
ماهيت انسان، از جمله در نسبتى كه با جهان اطراف خويش برقرار مى‌كند، تعين مى‌يابد؛ بنابراين، يك شى‌ء واحد مى‌تواند براى چند فرد انسانى كه نسبت‌هاى متفاوتى با آن شى‌ء دارند، موجوديت‌هاى متفاوتى پيدا كند. اتومبيل، چنان كه هر شى‌ء ديگر، مى‌تواند وسيله باشد و يا بُت و يا مظهر عصيان بنى‌آدم، در برابر نهى ازلىِ »وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكوُنا مِنَ الظّالِمينَ« ولايتِ تكنيك، ولايت بر مصداق عام بشر امروزى است، و اگرنه آنكه به كمال انقطاع رسيده است جز ولايت مظاهرِ مطلقِ اسم عدل را نمى‌پذيرد و در مراتب ادنى، كيفيت رابطه‌اى كه فرد و اقوام انسانى با اشياء و جهان اطراف خويش مى‌گيرند، به تناسبِ ماهيت و هويتى كه خود براى خويش اختيار كرده‌اند، تفاوت مى‌يابد. آنكه تكنولوژى را مى‌پرستد، بت‌پرستى اختيار كرده و آنكه از آن مطلقاً اعراض مى‌كند نيز، شى‌ء و شأن را با يك‌ديگر اشتباه گرفته است.
شأنيت اشيايى كه مصنوع ما هستند وابسته به خود ماست؛ چه بدانيم و چه ندانيم. نمى‌خواهم جهت وجودى اشيا را انكار كنم؛ هر شى‌ء مصنوع انسان براى غايتى ايجاد شده است كه آن غايت را بايد معنا و محتواى آن شى‌ء بدانيم، اما در عين حال، وجود همان شى‌ء مى‌تواند در نسبت با خود ما، حيثيات متفاوتى پيدا كند«.
ادامه دارد