پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩
اكسپرسيونيسم و شهود عرفانى
عبیری عباس
آيينها و اكسپرسيونيسم
چنان مىنمايد كه نگاه اكسپرسيونيستى در همه اديان آسمانى وجود دارد. زيرا آيينى كه در پس پوسته ظاهرى انسان، حقيقتى فرامادى نبيند، نمىتواند از سراى ديگر و جاودانگى سخن بگويد. اين بينش حتى در آيينهاى غير اسمانى مانند باورهاى جوامع بدوى و مذاهب گنوسى نيز به چشم مىخورد و مىتوان گفت از نخستين روزهاى زندگى بشر پاى به عرصه حيات نهاده است.
پرداختن به شواهد اين ديدگاه در سدهها و مذاهب مختلف از حوصله اين نوشتار بيرون است. ولى شايسته است براى نمونه بخشهايى از عهد جديد ذكر شود.
»همچنين به مردم فرمود: شما وقتى مىبينيد كه ابرها از مغرب نمودار مىشوند فوراً مىگوييد: »مىخواهد باران ببارد.« و باران هم مىبارد؛ وقتى باد از جانب جنوب مىآيد، مىگوييد: »گرماى شديدى خواهد شد« و همين طور مىشود. اى رياكاران، شما كه مىتوانيد به ظواهر زمين و آسمان نگاه كنيد و حالت آن را پيش بينى كنيد، چگونه از درك معنى اين روزگار عاجزيد؟«
حضرت عيسى(ع) در بخشى ديگر از كتاب مقدس آموزشهاى خود را آتش مىداند؛ آتشى كه نور و گرما براى زمينيان به ارمغان مىآورد:
»من آمدهام تا بر روى زمين آتشى روشن كنم و اى كاش زودتر از اين روشن مىشد.«
او همچنين از چهره واقعى بخشش پرده بر مىدارد و آن را، نه از كف دادن مال، بلكه به چنگ آوردن ثروت ابدى مىنماياند:
آن چه داريد بفروشيد و به فقرا بدهيد و براى خود كيسههايى فراهم كنيد كه كهنه نمىشود و ثروتى در آن عالم ذخيره نماييد كه هيچ كاستى نمىگردد و هيچ دزدى نمىتواند به آن دستبرد بزند و بيد آن را تباه نمىكند؛ زير اموال شما هر كجا باشد، دل شما هم آن جا خواهد بود.
آن بزرگوار مردمان ناآگاه و بىايمان را مردگان مىخواند و بدين ترتيب، پرده از سيماى واقعى آنها بر مىدارد:
»عيسى به شخص ديگرى فرمود: »با من بيا.« اما او جواب داد: اى آقا، بگذار اول بروم پدرم را به خاك بسپارم.
عيسى فرمود: بگذار مردگان مردگان خود را به خاك سپارند.«
اكسپرسيونيسم در فلسفه و عرفان
نگاه اكسپرسيونيسم به آن چه گذشت محدود نيست. اين ديدگاه در فلسفه، ادبيات و عرفان ملل گوناگون، به ويژه مسلمانان، به چشم مىخورد. شهاب الدين سهروردى در اين امر چنان پيش مىرود كه حتى در پس ازدواج نيز تلاش نور اسفهبدى يك طرف را براى پيوستن و اتحاد با نور اسفهبدى طرف ديگر مىبيند و لذت نهفته در آن را ناشى از زوال حجاب و نزديك شدن نورهاى اسفهبدى به اتحاد مىداند.
اين ديدگاه در حكمت متعاليه نيز از رونقى در خور بهرهمند است. صدر المتألهين در اشراق هشتم شواهد الربوبية به وجود حقيقتى در پس چهره آشكار ثابتات تصريح مىكند و چنان در اين رأى پيش مىرود كه حتى شريعت را داراى چهره باطنى مىداند:
»آگاه باش! هر امر ثابتى حقيقتى دارد و چون شريعت امرى ربانى است، از سوى پروردگار آمده و به وسيله فرشتگان و فرستادگان خدا بر انسان نازل شده است، سزاوار است كه آن نيز از حقيقتى برخوردار باشد كه در لباس شريعت مستور است؛ ماند شخصى از اشخاص انسان كه ظاهرى مشهور و باطنى ناپيدا دارد. انسان را آغازى محسوس است (جسم) و پايانى نامحسوس (روح) كه حقيقت اوست. ظاهر او در سايه برپاست و باطنش در پناه ظاهرش تعيّن مىيابد.«
عارفان و گروههاى گونهگون صوفيه نيز، با همه اختلاف ظاهريشان، در اثبات حقيقت روحانى اشيا و انسان و امكان درك جهان ماوراى اشيا به وسيله تهذيب نفس و پاك ساختن دل توافق دارند. در اين وادى، داشتن چشم اكسپرسيونيستى از ويژگىهاى{P . تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، حنا الفانورى و خليل الجر، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، ج سوم، انتشارات علمى و فرهنگى تهران، ص ٢٤٢. (مراد از عارفان در اين بحث همه پويندگان مسير كشف از هر دين و مذهب است. هر چند در مكاشفات از عارفان شيعه نمونه آورده شده است). P}
وارستگان به مقصد رسيده است.
شرح اين ديدهها و ديدگاهها در كتابهاى عارفان بسيار مشاهده مىشود. حكايت حاج مؤمن شيرازى، كه به وسيله حضرت علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى نقل شده، در شمار زيباترين گوياترين و ترديد ناپذيرترين اين داستانهاست. علامه تهرانى مىنويسد:
»دوستى داشتم از اهل شيراز به نام حاج مؤمن... بسيار مرد روشن دل و با ايمان و تقوا بود و اين حقير با او عقد اخوت بسته بودم و از دعاهاى او و استشفاع او اميدها دارم. مىگفت خدمت حضرت حجة بن الحسن العسكرى(عج) مكرر رسيدهام و... از جمله مىگفت: يكى از ائمه جماعت شيراز روزى به من گفت بيا با هم به زيارت على بن موسى الرضا(ع) برويم و يك ماشين دربست اجاره كرد و چند نفر از تجار در معيت او بودند... .
به طرف تهران و سپس به طرف مشهد مقدس حركت كرديم. از نيشابور كه گذشتيم، ديديم مردى به صورت عامى در كنار جاده به طرف مشهد مىرود و با او يك كوله پشتى بود... .
اهل ماشين گفتند اين مرد را سوار كنيم، ثواب دارد. ماشين هم جا داشت. ماشين توقف كرد و چند نفر پياده شدند و از جمله آنان من بودم و آن مرد را به درون ماشين دعوت كرديم. قبول نمىكرد تا بالاخره پس از اصرار زياد حاضر شد سوار شود. به شرط آن كه پهلوى من بنشيند و هر چه بگويد من مخالفت نكنم.
سوار شد و پهلوى من نشست و در تمام راه براى من صحبت مىكرد و از وقايع بسيارى خبر مىداد و حالات مرا يكايك تا آخر عمر گفت. ... تا كم كم به قدمگاه و به موضعى كه شاگرد شوفرها از مسافرين گنبد نما مىگرفتند.
همه پياده شديم. موقع غذا بود، من مىخواستم بروم و با رفقاى خود كه از شيراز آمدهايم و تا به حال سر يك سفره بوديم غذا بخورم. گفت: آن جا مرو، بيا با هم غذا بخوريم. من خجالت كشيدم كه دست از رفقاى شيرازى، كه تا به حال مرتباً با آنها غذا مىخورديم، بردارم و اينباره ترك رفاقت نمايم؛ ولى چون ملزم شده بودم كه از حرفهاى او سرپيچى نكنم، لذا به ناچار موافقت نموده، با آن مرد به گوشهاى رفتيم و نشستيم.
از خورجين خود دستمالى بيرون آورد، باز كرد، گويا نان تازه در آن بود با كشمش سبز... شروع به خوردن كرديم و سير شديم. بسيار لذت بخش و گوارا بود. در اين حال گفت: حالا اگر مىخواهى به رفقاى خود سرى بزنى و تفقدى بنمايى، عيب ندارد. من برخاستم و به سراغ آنها رفتم و ديدم در كاسهاى كه مشتركاً از آن مىخورند خون است و كثافات و آنها لقمه بر مىدارند و مىخورند و دست و دهان آنها نيز آلوده شده و خود اصلاً نمىدانند، چه مىكنند و با چه مزهاى غذا مىخورند. هيچ نگفتم چون مأمور به سكوت در همه احوال بودم. نزد آن مرد بازگشتم. گفت: بنشين؛ ديدى رفقايت چه مىخورند؟ تو هم از شيراز تا اين جا غذايت از همين چيزها بود و نمىدانستى غذاى حرام و مشتبه چنين است.«
شباهتهاى هنرمند اكسپرسيونيست و عارفان و فيلسوفان
هنرور اكسپرسيونيست، عارف و فيلسوف همگى در اين باور كه پشت پرچين ظواهر، حقيقتى قابل كشف نهفته است، مشتركند. زيرا حكيمان كهن در تعريف فلسفه چنين گفتهاند:
»الفلسفه هى العلم باحوال اعيان الموجودات على ما هى فى نفس الامر بقدر الطاقة البشرية«. فلسفه علم به احوال موجودات است؛ چنانكه در واقع و حقيقت تحقق دارند، به اندازه توان انسانى. در واقع »تاريخ فلسفه نمايش جستجوى حقيقت« اشيا و امور از سوى انسان است. البته اين جستجوى حقيقت گاه از طريق استدلال و برهان است؛ چنان كه به گفته كاپلستون در تاريخ فلسفه غرب مشاهده مىكنيم، و زمانى به يارى كشف و شهود و تابش و اشراق، چنانكه سهروردى حكمت خود را بر اين اساس مىشمارد و ايرانيان را مؤسس حقيقى اين روش مىداند.
عرفان در پى حقيقت نخستين بودن است. ابن سينا مىنويسد: »العارف يريد الحق الاول لشئ غيره و لا يؤثر شيئا على عرفانه.« عارف حق نخستين را مىخواهد نه براى چيزى غير از حق و هيچ چيز را بر شناخت وى مقدم نمىسازد.
هدف عارف تنها خداى بزرگ است و اگر ارادهاش به غير حق تعلّق مىگيرد، تنها به خاطر حق است. حتى عرفان نيز مطلوب عارف شمرده نمىشود، بلكه به خاطر حق راه عرفان مىپيمايد. عارف در انديشه روبهرو شدن با حقيقت ازلى از طريق مشاهده باطن است. او جهان خارج را مىبيند و قابل درك و معرفت مىداند، ولى در ماوراى مدركات حواس، حقيقتى برتر از ماده محسوس مىبيند.
عارف در پرتو تابش نور حق بينا مىشود و سيماى پنهان اشيا را مشاهده مىكند، چنان كه فيلسوف به يارى برهان در پى آشكار نمودن چهره حقيقى اشياست و هنرمند اكسپرسيونيست به وسيله ذهن و ذوق هنرى.
ويژگى ديگر مشترك فلسفه، عرفان و هنر اكسپرسيونيستى ديكتاتورى عقل است. چنانكه در آغاز اين نوشتار گفته شد، كازيميرادشميد، نظريهپرداز مشهور اين سبك، مدعى ديكتاتورى ذهن بود و شكل بخشيدن به ماده را وظيفه ذهن مىدانست. اين ديكتاتورى در فلسفه و عرفان نيز به نوعى مشاهده مىشود. وجود نظامها و مكاتب فلسفى گوناگون به گونهاى كه مىتوان ادعا كرد در برابر هر فيلسوف و متفكر ژرفانديش يك نظام فلسفى ويژه وجود دارد و شگفت آن كه گاه دو فيلسوف بزرگ در مسئلهاى اختلاف دارند و هر دو مدعى شهود حقيقتند.
عرفان نيز از اين ديكتاتورى تهى نيست و چنان مىنمايد كه اندوختههاى ذهنى و باورهاى شخص در نوع مكاشفههايش مؤثر است. البته اين سخن را بسيارى از انديشمندان در همه مراحل سير و سلوك درست نمىشمارند و نگارنده مقاله نير در پى اثبات تحقق آن در همه مراحل سير عرفانى نيست ولى شواهد موجود نشان مىدهد كه اين مسير نيز در بسيارى از مراحلش با خطر ديكتاتورى ذهن روبهروست. بر اين اساس هر عارفى در مكاشفههاى خود درستى مذهب خويش را مشاهده مىكند و حتى گاه مخالفان فكرىاش را موجوداتى زننده و پست مىيابد. داستان مكاشفه مرحوم آقا جمال گلپايگانى بر درستى اين سخن (ديكتاتورى ذهن در مكاشفه) گواهى مىدهد. اين عارف بزرگ مىفرمايد:
»روزى نشسته بودم. ناگاه وارد باغى شدم كه بسيار مجلل و باشكوه بود و مناظر دلفريبى داشت. ريگهاى زمين آن بسيار دلربا بود و درختها بسيار با طراوت و خرم و نسيمهاى جانفزا از لابهلاى آنها جارى بود. من وارد شدم و يكسره به وسط باغ رفتم، ديدم حوضى است بسيار بزرگ و مملو از آب صاف و درخشان، به طورى كه ريگهاى كف آن ديده مىشد. اين حوض لبهاى داشت و دختران زيبايى كه چشم، آنها را نديده با بدنهاى عريان دور تا دور اين حوض نشسته و به لبه و حاشيه مىريزند و آنها يك رئيس دارند كه از آنها مجللتر و زيباتر و بزرگتر بود و او شعر مىخواند و اين دختران همه با هم ردّ او را مىگفتند و جواب مىدادند.
او با آواز بلند يك قصيده طولانى را بندبند مىخواند و هر بندش خطاب به خدا بود كه به چه جهت قوم عاد را هلاك كردى و قوم ثمود را هلاك كردى و فرعونيان را غرق دريا كردى و و... و... .
و چون هر بند كه راجع به قوم خاصى بود، تمام مىشد؛ اين دختران همه با هم مىگفتند: به چه حسابى، به چه كتابى؟
و همينطور آن دختر رئيس اعتراضات خود را بيان مىكرد و اينها همه تأييد مىكردند.
من وارد شدم؛ ولى ديدم اينها همه با من نامحرمند؛ لذا يك دور استخر كه حركت كردم، از همان راهى كه آمده بودم، به بيرون باغ رهسپار شدم«.
حضرت علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى درباره اين مكاشفه شگفت مىنويسد:
»مرحوم آقا سيد جمال يك شاگرد مؤمن از شاگردان قرآن كريم بود... ولى چون اين مكاشفه قبل از وصول به مقام كمال روحى براى ايشان رخ داده است و در سرّ وجود ايشان مسأله هلاكت قوم عاد و ثمود و نوح... كاملا حل نشده بوده است؛ لذا در عالم معنا به صورت اعتراض حوريههاى بهشتى تجلى نموده است وگرنه در عالم معنا و تجرد اعتراضى نيست و تمام اهل ملأ اعلى در تسبيح و تقديس وجود وصفات و افعال حضرت احديت هستند... .«
تفاوت فلسفه، عرفان و هنر اكسپرسيونيستى
فلسفه، عرفان و هنر اكسپرسيونيستى افزون بر شباهتها از تفاوتهايى نيز برخورد دارند.
نخستين اختلاف اين سه مسير، در شيوه كشف واقعيت است. چنانكه مىدانيم عارف با پاى كشف و شهود به ديدار حقايق مىشتابد و از طريق تهذيب نفس در پى رسيدن بدين مرحله است. فيلسوف با عصاى استدلال انديشه درك حقايق اشياء را در سر مىپروراند و هنرمند اكسپرسيونيست با بهرهگيرى از اندوختههاى ذهنى و ذوق هنرى »معناى ازلى و جاودان« حقايق را مىجويد.
اختلاف ديگر اين سه راه، در نتيجه نهفته است. عارف خود را زائر حقيقت مىداند و در درستى يافتههاى شهودىاش هرگز ترديد نمىكند و فيلسوف نتيجه برهانهايش را حقيقت علم و ترديدناپذير مىداند؛ به عبارت ديگر، فيلسوف و عارف در پايان فرايند كشف و استدلال خويش خود را واصل به حقايق مىيابند، به آن چه يافتهاند معتقد مىشوند و جز آن را نادرست مىشمارند؛ ولى هنرمند اكسپرسيونيست مىداند و اعلام مىكند كه آن چه به عنوان حقيقت در اختيار علاقهمندان مىنهد تنها يك برداشت ذهنى است و نمىتوان به چشم باور بدان نگريست و ترديدناپذير دانست، هنرمند اكسپرسيونيست اثر هنرى خويش را »حقيقت ادعايى« مىداند و نه حقيقت محض.
آن چه گذشت، نشان مىدهد كه گذر از پوسته ظاهرى پديدهها و رسيدن به حقايق در فرهنگ اسلامى فراوان به چشم مىخورد. اين امر نه تنها بر وجود حقايق ناپيدا در پس پوسته پديدهها گواهى مىدهد، بلكه تأثير بسزاى به كارگيرى روش اكسپرسيونيستها در تربيت انسان را آشكار مىسازد.
هنرمندان متعهد، به ويژه فيلمنامهنويسان و كارگردانان، بايد آيههاى روشن الهى و سنت پايدار معصومان(عليهم السلام) را سر مشق خويش قرار دهند و با بهرهگيرى از جان مايه اكسپرسيونيسم، كه همان نگاه نافذ به درون پديدههاست، آثار را پربارتر و سودمندتر سازند.
ناگفته پيداست كه موفقيت در اين مسير، افزون بر شناخت ويژگىهاى زمان و موضوع و مخاطب، به پشتوانهاى مطمئن و سنگين از فرهنگ اسلامى نياز دارد؛ پشتوانهاى كه آشنايى عميق با قرآن، سخنان معصومان و گفتار متكلمان فلاسفه و عارفان روشن بين، بخش ترديدناپذير آن به شمار مىرود.
٣٩