پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - يهوديسم و ديكتاتورى نقاب دار
يهوديسم و ديكتاتورى نقاب دار
نام كتاب: النفوذ الصهيونى فى العالم بين الحقيقة و الوهم
مؤلف: دكتر طلال ناجى
ناشر: مركز دراسات الغد العربى
محل نشر: دمشق
سال نشر: ٢٠٠٤ م
موضوع رابطه صهيونيسم با غرب از دير باز ذهنيت بسيارى از كارشناسان و صاحب نظران را در جهان اسلام به خود مشغول داشته است. پارهاى از پاسخهايى كه به پرسش از چگونگى و ماهيت روابط صهيونيسم و جهان غرب داده شده، حقايق اين موضوع را با بسيارى از خيالات و توهمات در هم آميخته است. نويسنده كتاب، دكتر طلال ناجى در كتاب ياد شده، كوشيده است مرز اين دو را از هم تفكيك و با كاوش در حقايق تاريخى، تصورى واقع بينانه از موضوع ارائه كند. اين كتاب كه به تازگى در دمشق انتشار يافته است، از هفت فصل تشكيل مىشود و موضوعات زير را بررسى مىكند: نفوذ صهيونيسم براساس نقش كاركردى صهيونيسم و ادغام آن در نظام استعمارى، رابطه صهيونيسم و امريكا از زمان تأسيس تا ورود به مرحله ناعقلانيت و نقش نو محافظه كاران در اين رابطه، عناصر لابى صهيونيسم در ايالات متحده امريكا و عوامل شكلگيرى افكار عمومى امريكا و تأثير آن بر روابط صهيونيسم - امريكا.
دكتر جورج حبش در مقدمهاى كه بر اين كتاب نگاشته است، توجه و اتكاى نويسنده به روش علمى دقيق در كاوش و مستند سازى و تحليل واقعگرايانه اطلاعات را براى راه بردن به حقيقت نفوذ صهيونيسم و ميزان تأثير كنونى آن مورد تأكيد و ستايش قرار داده است.
نويسنده در بحث مؤلفههاى قدرت نفوذ صهيونيسم در جهان و پيمان راهبردىاى كه جريان صهيونيسم و رژيم صهيونيستى را با ايالات متحده و غرب پيوند مىدهد، وجود فرضيهاى را كه قائل به حكومت مركزى يهودىاى است كه بايد بر همه جهان مسلط شود، بعيد و دور از واقعيت مىداند و نيز وجود »پروتكلهاى حكماى صهيونيست« را نفى مىكند و هر دو مورد ياد شده را نوعى افسانهپردازى مىشمارد. نويسنده معتقد است براى يهوديان امكان ندارد كه بتوانند حكومت مركزى سرّى و جهانىاى را تشكيل دهند كه بر سرنوشت جهان حاكم شود. وى هم چنين بر آن است كه از هيچ گروه و مقام يهودى يا صهيونيستى، پروتكلى مشابه آنچه در افسانه پروتكلها ديده مىشود، صادر نشده است و اين پروتكلها ساخته حكومت سزار روس و دستگاه جاسوسى روسيه است و آن هم شكل پرورده شده و شاخ و بال داده شده رمانى فرانسوى به نام »گفتوگويى در دوزخ« است. اين رمان به گونهاى پرورده شده است كه گويى گفتوگويى ميان حكيمان يهودى است كه بر سر چگونگى حاكم شدن بر سرنوشت جهان با هم بحث مىكنند. امروزه بر اساس آمارهاى كنگره جهانى يهود، شمار مجموع يهوديان جهان از سيزده ميليون فراتر نمىرود و با اين شمار اندك چگونه ممكن است چنين ايدههاى افسانهاى را در سر بپرورانند. نويسنده در تحليل مسئله نفوذ صهيونيسم در جهان از نقطه حركت سياسىاى آغاز مىكند كه اين يهود را ابزار منافع و اهداف حركت صهيونيسم و استعمار ملت فلسطين و اخراج فلسطينىها و برپايى رژيمى غاصب و جعلى و پايمال كردن حق صاحبان اصلى سرزمين فلسطين قرار داده است. نويسنده در اين بحث وجود صبغهاى دينى را كه برخى در غرب مىكوشند تا بر نزاع ميان صهيونيستها و عربها بدهند و اين نزاع را داراى مايهها و پايههاى دينى تلقى كنند، رد مىكند و معتقد است نزاع ميان صهيونيسم و جهان عرب، در درجه نخست، نزاعى سياسى است.
طلال ناجى، رابطه صهيونيسم با غرب و ايالات متحده امريكا را به شمارى از روندها و بسترهاى يگانه باز مىگرداند كه مهمترين آن نظام استعمار است. وى مىگويد كه مهاجرت يهوديان و توزيع اقليتهاى يهودى در جهان، حركتى كور و بى هدف نبوده است، بلكه با نقش كاركردى گروههاى يهودى در چارچوب تشكيل استعمار اروپايى و غربى مرتبط بوده است. در چنين روندى است كه يهوديان تشويق به مهاجرت به فلسطين مىشوند و استعمار انگليس نخستين محرك و مشوق اين مهاجرتها بوده است. تاريخ نويسان هم متذكر شدهاند كه جنبش صهيونيسم در كنگره ششم خود، پس از مرگ تئودور هرتزل، بنيانگذار جنبش صهيونيسم، تصميم گرفت تا دولتى را در اوگاندا تأسيس كند. گزينههاى ديگرى هم مانند آرژانتين، صحراى سينا، فلسطين، و يك بار هم منطقه قبرس و يا كوه سبز در ليبى براى تأسيس چنين دولتى مطرح شد. به عبارت ديگر، اماكن فراوانى براى تحقق بخشيدن به ايده دولت صهيونيسم و گردآورى يهوديان گوشه و كنار جهان و برپايى رژيمى سياسى براى اين گروه كه براساس عقيده يهوديت به عنوان عامل پيوند، گرد هم آمده بودند، مد نظر صهيونيستها بوده است. اما انگلستان، بر جنبش صهيونيسم فشار آورد تا نگاهش را از اوگاندا برگرداند و متوجه فلسطين كند. انگلستان در آن هنگام براى قيموميت بر فلسطين و جانشينى دولت بيمار عثمانى برنامهريزى مىكرد تا بر سرزمينهاى خاورميانه سيطره يابد و آنچه كه به رابطه محكم ميان صهيونيسم و غرب عموماً و امريكا به شكل خاص كمك مىكند، منافع مشترك و ادغام آن دو در نظام استعمارى واحدى است و نه به كارگيرى هيچ نيروى فشارى از سوى يكى از اين طرفها. همين امر سيل كمكهاى مختلفى را كه غرب، به سوى رژيم صهيونيستى روانه كرده است، توجيه و تفسير مىكند، چنان كه مىتواند توجيه گر تن در دادن رژيم صهيونيستى به يك سياست كاركردى در خدمت نظام استعمارى اروپايى قديم و نظام استعمارى امريكايى كنونى باشد. بااين حال، هر گاه سياست اسرائيل با منافع غرب ناسازگار باشد، بر اسرائيل لازم است، خواسته غرب را برخواسته خويش مقدم بدارد.
نويسنده براى اثبات مطلب فوق به نمونههاى بسيارى اشاره مىكند؛ از جمله اين كه در سال ١٩٥٦ م، زمانى كه اسرائيل، نوار غزه و صحراى سينا را با هماهنگى فرانسه و انگليس اشغال كرد و وارد عمليات براى سيطره بر كانال سوئز شد تا جمال عبدالناصر را كه كانال سوئز را ملى كرده بود، به شكست وادارد، ديويد بن گورين رهبر اسرائيل در آن زمان كه به او لقب پيامبر داده بودند، در برابر توصيه آيزنهاور كه از او خواسته بود از نوار غزه و صحراى سينا عقبنشينى كند، چارهاى جز اطاعت نداشت. بن گورين به اندازهاى از اين توصيه يا دستور ناراضى بود كه در كنيست در مقابل نمايندگان گريست، ولى چارهاى جز اطاعت نداشت.
نمونه ديگر، اين كه در جريان جنگ امريكا با عراق (اشغال كويت) در سال ١٩٩١م جرج بوش اول رييس جمهور امريكا صهيونيست افراطى، اسحاق شامير نخست وزير وقت اسرائيل را مجبور كرد تا به موشكهايى كه عراق بر سر اين كشور فرود آورد، با موشك پاسخ ندهد تا برگهاى بازى در منطقه با هم قاطى نشود و حتى اسرائيل را در جنگ خود با عراق و اخراج نيروهاى اين كشور از كويت مشاركت داد.
نمونه ديگر، اجبار اسحاق شامير به مشاركت در مذاكرات مادريد است. شامير به هيچ روى مايل به حضور در اين مذاكرات نبود، اما جرج بوش اول او را به اين كار مجبور ساخت، جرج بوش با ترتيب دادن اين مذاكرات، مىخواست ميوههاى جنگ با عراق را بچيند. شامير كه به طور ناخواسته در اين مذاكرات شركت كرده بود، گفته بود: چون مجبور بودم به اين مذاكرات وارد شوم، در ده سال آينده تنها وقت عربها را خواهم گرفت؛ بدون اين كه آنان به نتيجهاى دست يازند. دكتر طلال در كتاب خود با بررسى تاريخ روابط ميان ايالات متحده و رژيم صهيونيستى، مرحله كنونى اين روابط را مرحله ناعقلانيت ناميده است و علت آن را هم به وجود جريان راست محافظهكار در دستگاه مديريت سياسى ايالات متحده و در رأس آن ديك چنى و دونالد رامسفلد مستند كرده است كه جرج بوش دوم را به جنگ با عراق تشويق كردند. اين جريان، به عقيده دينى افراطى مسيحىاى معتقد است كه ريشه در افكار پروتستانيسم قديم دارد. اين جريان معتقد است گردآمدن يهوديان در كشورى نوپديد به نام اسرائيل در سال ١٩٤٨ م، بخشى از تقدير الهى براى نزديك شدن به حماسه بزرگ است كه در آن تمام نيروهاى خير، يعنى ايالات متحده و همپيمانانش، بر ضد قواى شر، يعنى مسلمانان و عربها، متحد مىشوند.
اين پيكار به ويرانى زمين (جهان) خواهد انجاميد و مقدمات ضرورى ظهور مسيح نجات بخش را فراهم خواهد ساخت. از اين رو، اين جريان خوى تهاجمى دارد و به جاى مذاكره، صلح و سازش، در پى برخورد و نزاع است. اين جريان در برابر هم كشورهاى جهان سياستهاى ستيزهجويانهاى را در پيش گرفته و با تمام قدرت از اسرائيل دفاع و پشتيبانى مىكند. حضور گسترده جريان راست محافظهكار در دولت امريكا و مراكز تصميمسازى اين كشور و سياستهاى ايالات متحده، به ويژه در برابر جهان عرب و مسئله نزاع عرب - اسرائيل، سياستهايى غيرعقلانى است.
نويسنده در ادامه به معرفى سياست »مهندسى رضايت دموكراتيك« پرداخته و آن را نوعى ديكتاتورى نقابدار بر شمرده است؛ زيرا سياستهاى امريكايى مستند به مشتى شعارهاى فريبنده است كه به دموكراسى و حقوق بشر و آزادى رأى و بيان فرا مىخواند. اين شعارها تا آن جا قابل پياده شدن است كه با منافع ايالات متحده تعارضى نداشته باشد؛ اما هرگاه دولت امريكا احساس كند كه پياده شدن اين شعارها با منافعش سازگار نيست و يا مزاحم آن است، اعتنايى به اين شعارها نمىكند. دستگيرىهاى وسيع، شنودهاى گسترده تلفنى و جنايتها و شكنجههاى وحشيانهاى كه سربازان امريكايى در عراق و افغانستان مرتكب شدهاند، ادعاى فوق را تأييد مىكند.
نويسنده در پايان كتاب، افكار عمومى امريكا را مورد تحليل قرار داده است. وى معتقد است افكار عمومى امريكاييان ساختگى است و مواضع سياسى مردم را دستگاههاى تبليغاتى مىسازند و يك شهروند عادى امريكا، اطلاعات و اگاهىهاى خود را تنها از تلويزيون به دست مىآورد و تلويزيون هم صرفاً اطلاعاتى را در اختيار بينندگان مىگذارد كه با منافع استراتژيك امريكا سازگار باشد.
نويسنده به رغم همه اطلاعات و شواهدى كه در اين كتاب عرضه مىكند، در پايان تأكيد مىكند نفوذ صهيونيسم و قدرت رژيم صهيونيستى ريشه در دو عامل دارد: يكى قدرت نيروهاى امپرياليستى و دوم، ضعف و پراكندگى عربها و ناتوانىشان از تحقق طرح خيزش و نوزايى قومى.