پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - جريانهاى اسلامى در سودان - عباسی حسین
جريانهاى اسلامى در سودان
عباسی حسین
قسمت اول
اشاره:
دكتر عبدالرحيم على محمد ابراهيم(زاد: ١٩٤٥ م)، انديشمند فروتن افريقايى، در روستاى كوچكى به نام »خندق« در شمال سودان، ديده به جهان گشود. در آغاز، در مدارس زادگاه خود به تحصيل پرداخت و وارد دانشگاه »خرطوم« شد. و پس از آن، به دانشگاه »ادمبرو« (ادمبرا) در اسكاتلند، عزيمت نمود و نزد مستشرق سرشناسى به نام »مُونت گُمرى وات« تلمذ كرد، و در زمينه »پژوهشهاى عربى - اسلامى«، زير نظر وى، پاياننامه دكتراى خود را ارائه داد. پس از پايان تحصيلات، به دانشگاه »خرطوم« و سپس به »مركز اسلامى افريقا«، كه در آن زمان نهادى براى گسترش فرهنگ اسلامى براى مسلمانان افريقايى به شمار مىآمد، رفت. اين نهاد، سالها بعد، به دانشگاه تبديل شد و نام »دانشگاه افريقا« به خود گرفت. دكتر عبدالرحيم على، به رياست آن دانشگاه برگزيده شد و پس از بازنشستگى از آن، و تا به امروز، رياست »دانشكده بين المللى زبان عربى - خرطوم« را بر عهده دارد.
اين دانشكده، به پرورش استادان زبان عربى، براى غير عرب زبانان مىپردازد و هدف اساسى آن »آموزش زبان عربى« است. اين انديشمند مسلمان، در همايشها و گردهمايىهاى فراوانى در جهان اسلام و بيرون از مرزهاى اسلامى شركت جسته، و مقالهها و سخنرانىهاى بسيارى ارائه نموده است. وى، همچنين، عضو فعال پارهاى از نهادهاى علمى و از اين شمار »مجمع اللغه العربيه« (انجمن زبان عربى)، و »مجمع الفقه الاسلامى فى السودان« (انجمن فقه اسلامى سودان) مىباشد. همچنين نماينده قاره افريقا در »تقريب مذاهب اسلامى« مىباشد كه در اين راستا، بارها به ايران دعوت شده است. تأليفات دكتر عبدالرحيم على، اگرچه اندك شمار، ولى بسيار ارزشمند است: »منهاج النبوه فى اصلاح الاجتماعى« (شيوه رسالت در اصلاح جامعه)، »الحضاره فى القران« (تمدن در قرآن) به زبان عربى، و »البناء الادبى فى آلايه الكريمه« (Literary structure) of the Quranik verse به زبان انگليسى، از كتابهاى او است. وى، پيش از همه، به پژوهشهاى قرآنى اهتمام دارد و در زمينه »گفتوگوى« درون دينى، »و گفتوگوى« اسلام - به عنوان يك تمدن سترگ - با تمدنهاى ديگر جهانى تلاش شايانى دارد.
از ديگر مسئوليتهاى دكتر عبدالرحيم على، رياست »انجمن گفتوگوى دينى سودان« است كه به هدف تقريب مذاهب اسلامى، و تنش زدايى ميان مسلمانان سودان و مسيحيان آن كشور برپا مىشود. آنچه در پى مىآيد، گفتوشنودى است با وى، پيرامون مسايل جهان اسلام، حضور امريكا در منطقه، و پديدههايى چون جهانى شدن، سكولاريزم، حقوق زنان و...
به نظر شما، »انديشه اسلامى« چه مفهومى دارد و آيا شما از پيروان جريان اصلاحطلبى محمد عبده به شمار مىآييد و يا از هواداران پروژه احياگرى و سلسله جنبان آن، محمد رشيد رضا و يا اين كه جريانهاى ديگرى وجود دارد كه از آنها پيروى مىكنيد؟
بنده، امام محمد عبده و محمد رشيد رضا را بسيار گرامى مىدارم اما نمىتوان جريانهاى انديشه اسلامى را به دو جنبش، و يا دو شخصيت محدود ساخت. من، از نسل آن دسته كسانى هستم كه بسيار تحت تأثير نوشتههاى اسلامى - چه به زبان عربى و چه انگليسى و چه نويسندگان مسلمان باشد و چه غير مسلمان - قرار گرفتم. بى گمان نسل من، به سان نسلهاى گذشته، از همه جريانهاى احياگرى و جنبشهاى فكرى اسلامى همچون محمد عبده و رشيد رضا اثر پذيرفت و البته خودِ اين بزرگان، بر كسانى چون جمال الدين افغانى، بنا، مودودى در پاكستان، و يا شايد بر نواب صفوى در ايران تأثيرگذار بودهاند. ما، همه وام دار انديشههاى اسلامى احيايى كه به انديشههاى انقلابى مشهور بود - مىباشيم. پژوهشهاى اسلامى، از سرتاسر جهان به كشور ما، سودان سرازير مىشد و از آن شمار رييس سابق بوسنى و هرزه گوين زنده ياد دكتر على عزت بگويچ است. اين شخصيت مرا به ياد دكتر على شريعتى مىاندازد كه در كشور ما، بر انديشه اجتماعى اثر گذارد. انديشه اسلامى در قرن بيستم، بسيارگستردهتر از گذشته است كه اين گسترش به خاطر آميزش انديشههاى متفاوت و گفتوگوهاى فراوان با ديگران است.
مهمترين گرايشهاى فكرى سودان كدام است و انديشمندان آن خطّه، از چه تاريخى رو به رويكردهاى اسلامى نهادند؟ خواهشمندم نام پارهاى از انديشمندان و جريانهاى آن كشور (مسلمان، سكولار، چپ، و...) را ذكر نماييد.
از ميان انديشههايى كه از دهه پنجاه قرن بيستم در سودان گسترش يافت، به اختصار، انديشه ملى گرايى است كه البته نمىتوان آن را انديشه غير اسلامى ناميد ولى هدف اساسى آن استقلال حكومت سودان و تلاش براى نگارش ميراث عربى سودان بود. كه در دهه شصت، پنجاه و پيش از آن بسيارى از نويسندگان سودانى، از اعضاى آن بودند. از آن ميان از احزاب سنتى - سياسى همچون »حزب الامّه«، »الحزب الوطنى الاتحادى«، و »الحزب الاتحادى - الديمو قراطى« نام برد كه برخى از اينها - با توجه به روابط جريانهاى فكرى در مصر و سودان - تحت تأثير جنبشهاى فكرى مصر قرار داشتند. جبنش ديگر، جريان چپ سوسياليست بود كه در آموزشگاههاى عالى و دانشگاهها پا گرفت و جريان كمونيزم از آن زاده شد و رهبرى آن را عبدالخالق محجوب بر عهده داشت. نوشتههاى اين خيزاب، تنها به شرح »سوسياليسم علمى« مىپرداخت و گاهى به نقد استعمار و جريانهاى سرمايهدارى اهتمام مىورزيد. اما اندك اندك، شعله اين جنبش كم سو شد و جنبشهاى اسلامى - در دهه پنجاه - قدرتمندانه ظهور كردند؛ گروههايى هم چون »اخوان المسلمين«، »الجمهوريين«، »الاشتراكيه اسلاميه« - به رهبرى بابكر كرّاز و »السلفيه«، كه از جريانهاى كهن سودان به شمار مىآيد. از رهبران احزاب »السلفيه« مىتوان به شيخ محمد هاشم الهديّه كه زعامت »انصار السُّنه« را عهده دار بود و نام برد كه البته فعاليت وى، به صورت موعظه و سخنرانى ارائه مىشد و آثار مكتوبى ندارد. پس از آن، در دهه هفتاد، هشتاد، و نودِ قرن بيستم - جريانهاى سلفى به كار انتشار كتاب كمر همت بست. به هر حال مىتوان گفت، سودان كشورى است كه نگرش »تصوف« در آن نيرومند و گسترش يافته است و بيشتر حجم ميراث اسلامى سودان از آن »تصوف« و گونههاى مختلف آن است. تصوف، در جريانهاى معاصر راه يافته و در بيشتر جريانهاى فكرى معاصر به صورت نوى وجود دارد. در سودان، مىتوان از فرقههاى تصوف »ختميه«، كه به عبدالقادر گيلانى باز مىگردد -، »سمّانيه« - كه در جاى جاى سودان گسترش دارد -، »تيجانيّه« - پيروان احمد التيجانى در شمال افريقا و فرقههاى كوچكترى همچون »سنوسيه« و »ادريسيّه« ياد كرد. افزون بر اين جريانهاى فكرى، گاهى جريانهايى مانند »حزب البعث« - كه تحت تأثير حزب بعث عراق و سوريه بود - و جريانى ملىگرا كه از جنبش ملى جمال عبدالناصر متاثر شد، و يا جنبشى هم چون جريان ماركسيست و غير كمونيست - كه تحت تأثير جريانهاى ماركسيستى متفاوت جهان عرب بود - به منصه ظهور مىرسيد و البته دوران شكوفايى آنها به سرعت پايان مىپذيرفت. در حالى كه جريان اسلامى، پايدار ماند بدين خاطر كه مبانى اسلامى اين جريان، بسيار مستحكم و استوار است.
گفته مىشود حضرت عالى رياست شوراى حل اختلاف ميان عمر البشير و حسن الترابى را بر عهده داشتهايد. اين پديده را چگونه تفسير و تبيين مىكنيد. خواهشمندم، هرچند به صورتى اجمالى - به رخدادهاى سياسى و اجتماعى افريقا و به ويژه سودان، حزب اخوان الجمهوريين، و نزاعهايى كه ميان محمود محمد طه و حسن الترابى در گرفت اشاره نماييد. بى مناسب نمىبينم يادآور شود كه حسن ترابى از نظرگاههاى متصلب كهن خود روى برگردانده و در كتابهاى اخيرش از نگرش بنيادگرانه به سوى ديدگاهى عمل زايانه (Pragmaticm) رو نهاده است.
بنده، رئيس مجلس شوراى حل اختلاف اين دو بودهام و براى مدت كوتاهى - در حدود هشت ماه - تلاشهاى انجام شده مثمر ثمر بود ولى پس از اين مدت، ميان آن دو، گسست پديدار شد و به خاطر بالا گرفتن چالش و نزاع درونى، كنفرانس حل اختلاف به دو جريان تقسيم شد: »كنفرانس مردمى« و »كنفرانس ملى«. سودان از اندك كشورهايى است كه در آن جريان اسلامى توانست از اسلام سياسى، دم زند، نگرشى كه متاسفانه در بيشتر كشورها نكوهيده مىنمايد و احزاب اسلامى در آن كشورها نتوانستهاند در زمينههاى سياسى فعاليت داشته باشند. كشور سودان، از زمان حكومت عمر البشير، براى ارائه راهكار و شيوه سياسى - اسلامى، همگام با عصر، جهانى، و پذيرفته شده تلاشهاى فراوانى داشت اما از آن جا كه بر اين كشور، همان گونه كه براى ايران رخ داد، زير فشارها و تحريمهاى فراوان بينالمللى، و دشمنى همسايه گانش - كه برپايى حكومتى بر مبانى اسلام سياسى را بر نمىتابند - قرار گرفت اين فقره، بخش بزرگى از رخدادهاى كشور سودان را تبيين مىكند و از آن شمار نزاعهاى خونين دارفور و جنوب سودان است. اگر چه پارهاى از كشورهاى همسايه، به طور مستقيم خود را درگير اين نزاعها نمىكنند ولى با تبليغات شبانه روزى به احزاب »معارض نظام، گروهكهاى كوچك و بزرگ، و همه مخالفان داخلى يارى مىرساند. گاهى اين كمكها به صورت نقدى و يا تهيه و فروش اسلحه انجام مىپذيرد. از اين رو، سالهاى گذشته براى سودان، سالهاى گوشه گزينى و چالش درونى بود. حكومت سودان، بر آن شد تا از اين تحريمها بيرون رود و البته به طور نسبى موفقيتى به همراه داشت زيرا با كاستن تنشهاى درون كشور، خواباندن آشوبهاى سياسى توانست اين آرامش نسبى را براى كشورهاى افريقايى همجوار و كشورهاى اسلامى و پارهاى از كشورهاى اروپايى به ارمغان آورد امّا همچنان روابط سودان با كشورهايى چون ايالات متحده امريكا تيره و بحرانى است زيرا امريكا، سودان را زير فشار قرار داده و آن را به طرفدارى از تروريسم متهم مىكند. بىگمان مراد از اين تروريسم، جنبشهاى اعتراضآميز فلسطينيان عليه اسرائيل است.
اما در رابطه با دكتر حسن الترابى بايد گفت كه ديدگاههاى اخير وى تحت تأثير نزاع او با عمر البشير بوده است. وى، در اين ديدگاهها، سرسختانه بر آن بود تا انديشهاى كه او را از حكومتى كه به مدت طولانى رهبرىاش را بر عهده داشت، متمايز كند. وى با اين ميل به اين تمايز پيش و پس از رياست دولت، در تلاش است خود را برجسته نشان داده و ديدگاه نوى در مقولههايى همچون آزادى، و تمدن اسلامى ارائه كند. به گمان من، اين تحولات، زاده اوضاع ويژهاى است و انديشه اصيل وى به شمار نمىآيد، حسن ترابى، در كتاب هاى نخستين خود كه پيش از برپايى حكومتى اسلامى در سودان به تحرير در آورد در باب مقولههايى چون دين، نماز و جزوههايى درباره وضعيت زن در اسلام مىنگاشت و كتابهاى اخير وى نشانگر انديشه واقعى وى نمىباشد.
آيا در سودان، جنبشها و جريانهاى اسلامى براى »اسلامى كردن معرفت« تلاش مىكنند؛ تلاشى كه ابوالقاسم حاج حمد در تفسير خود آورده است؟ و آيا مراكز علمى و دينى سودان، به سان »الازهر« مصر، »الزيتونه«ى تونس و »جامعه القرويين« به پرورش شاگردان خود مىپردازد همانگونه كه محمود محمد طه و شاگردانش - طرفداران اصلاحات دينى - انجام دادهاند؟
استاد ابوالقاسم حاج حمد، در بيرون از كشور خود سودان، بيش از داخل كشور معروفيت دارد زيرا وى در بيرون از زادگاه خود سكنى گزيده است. در آغاز، كتابهاى وى در زمينه سياست و فرهنگ بود كه در آنها به تحليل اوضاع سياسى و فرهنگى مىپرداخت ولى پس از چندى، رو به سوى »انديشه اسلامى« نهاد. بنده، متأسفانه اطلاع چندانى پيرامون نوشتههايش ندارم. البته يك بار با او ديدار كردم. گمان مىبرم انديشهاش به انديشه طرفداران »جمهورى« - كه در سودان رواج داشت - نزديك باشد كه رهبرى آن را استاد محمود محمد طه بر عهده داشت. زيرا وى در تفسيرى كه از قرآن دارد شريعت اسلامى را به ليبراليزم غربى نزديك مىكند. انديشه جنبش جمهورى بسيار بنيادگرايانه بود بدين معنا كه محمود محمد طه بىباكانه نظر خود را اعلام كرد كه به خاطر همين صراحت، در نظر بسيارى از مسلمانان از دايره دين خارج شد. به نظر وى، اسلام دو رسالت دارد يكى آن است كه پيامبر اسلام ارمغان آور آن بود و رسالت دوم اسلام، اگر چه در دل قرآن وجود دارد اما حتى در زمان حيات حضرت محمد(ص)، ناشناخته بود و اكنون زمان آن رسيده است و بايد از درون قرآن استخراج شود. براى نمونه، محمود محمد طه - كه گمان مىكند رسالت دوم اسلام را استنباط كرده - بر آن است اسلام نخستين بر نظام سرمايهدارى استوار بود و اكنون سوسياليستى است. وى در اين باره به آيه »و يسئلونك ما ذا ينفقون قل العفو« استناد مىكند. »عفو« در نظر او، هر چيز افزون بر نياز انسان است و آدمى بايد آن را انفاق كند. وى در اين راستا بر آن بود كه در اسلام و رسالت نخستين، زن، تابع مرد بود اما در رسالت دوم هم عرض مرد است. و بدين سان - كه رسالت ديگرى وجود دارد و بايد آن رإ؛صص يافت و رسالت نخست را رها كرد - راه، براى كسانى كه بر آن بودند بر خلاف نظريه معروف و معمول مسلمانان در باب شريعت، آيههاى قران و متونى كه شريعت را قوام مىبخشد، نظرى ارائه دهند، هموار شد. زيرا وى - و با اين ديدگاه - در جواب مخالفان خود كه به پارهاى از آيات استشهاد مىكردند، به آسانى پاسخ مىگفت و آيه مورد استشهاد را منسوخ، و از آيات رسالت نخست بر مىشمرد. البته ابوالقاسم حاج حمد، در تفسير خود تا بدين اندازه پيش نمىرود بلكه تا حدود زيادى از ارائه ديدگاههاى بنيادگرانه دورى گزيد ولى در تفسير وى مىتوان به اين نتيجه رسيد كه وى در تفسير خود به زبان و اتحاد دلالت و سياق آيه اعتماد مىكند و از سنّت ياد نمىكند و بهره نمىگيرد. دور شدن از سنت به وى آزادى عمل مىدهد و ديدگاه وى را تقويت مىكند كه با اين كار، اجتهادها و دريافتهاى غربيان و فيلسوفان بخشى از دين ما به شمار خواهد آمد. نتيجهاى كه از عملكرد وى به بار مىنشيند سازش ميان آن دسته از انديشههاى غربيان در عرصههاى سياسى، رفتارى و اقتصادى است كه ما را خوشايند باشد با دين ما است. و اين سازش، براى ما مسلمانان و غربيان سودى به همراه ندارد.
ديدگاه شما نسبت به پديدههايى چون »جهانى شدن«، »سكولاريزم«، و مسايلى چون »حقوق زنان« چيست؟
به گمان من، ميان سكولاريزم و جهانى شدن تفاوتهاى فراوانى وجود دارد. در آغاز، جهانى شدن، در بخشهاى اقتصادى نمود يافت بدين معنا كه مرزبندىهاى ميان كشورها را برچيد، و مجالى براى كشورهاى توليد كننده صنعتى فراهم آورد كه آزادانه در بازارهاى جهانى عرض اندام كنند و محصولات خود را فروخته و مواد خام را از كشورهاى مصرف كننده وارد كنند. اگر اين داد و ستد به گونهاى بود كه همه كشورها مىتوانستند از آن سود جويند، و باعث چيرگى نيرومندترها و توليدكنندگان بر ضعيفترها و مصرفكنندگان نبود، امرى نيكو و مورد پذيرش بود ولى معضل جهانى شدن اين است كه تنها به حل بحرانها و مشكلات كشورهاى توليدكننده پرداخت و براى كشورهاى مصرف كننده و كوچكى در حال گذار كه توليداتى ابتدائى دارند، چارهاى نينديشيد. اين پديده، كشورهاى توليد كننده را بيمه كرد و در كشورهاى تهيدست هم چون كشورهاى آفريقايى، بيشتر توليدات آنها - و حتى در بخش كشاورزى - نابود مىشود. كشاورز تهيدست سودانى، با تلاش فراوان گندم مىكارد و درو مىكند ولى گندم امريكا، با قيمتى ارزانتر وارد اين كشور مىشود و بدين صورت كشاورزان داخلى را نابود مىكند، كشاورزى كه يك توليد كننده كوچك به شمار مىآيد اما حق ندارد محصول خود را در بازارهاى امريكايى و اروپايى به فروش رساند. از اين رو، با اينكه موافقت نامههاى اقتصادى و جهانى شدن اقتصادى از ساير انواع جهانى شدن كم خطرتر است اما باز هم ستمگرانه است.
گونههاى ديگر جهانى شدن به مسايل فرهنگى مربوط مىشود كه به معناى انتقال دادن فرهنگ »ديگرى« به ساير فرهنگها و به ويژه فرهنگ و تمدن اسلامى است كه اين مسئله، به چالشهاى فراوانى دامن مىزند و نشانههاى اين فضاى پرآشوب، در به خطرافتادن كانون خانواده هويدا است زيرا در اين خانوادهها، مسايلى از طريق شبكههاى ماهوارهاى راه پيدا مىكند كه خانواده بيم آن دارد مبادا بر فرزندانش تأثير منفى گذارد كه اين نوعى از جهانى شدن فرهنگ است و آنگاه كه با جهانى شدن اقتصاد هم آميخته شود، خطر آفرينى آن به اوج خود خواهد رسيد زيرا بسيارى از تمدنهاى بزرگ بشرى، در معرض خطر انقراض خواهند بود، بدين دليل كه رو در روى موجى هايل قرار مىگيرند كه نيروى اقتصادى عظيمى به آن يارى مىرساند و هم هنگام و با كمك فرهنگ خود كه آن را جهانى كرده، از نيروى مقاومت تمدنهاى تحت فشار مىكاهد. اما گونههاى ديگر جهانى شدن همه و همه براى يك هدف بسيج شدهاند كه »حكومتى جهانى« بنيانگذارى كرده و آن را يگانه مرجع ذىصلاح رتق و فتق مسايل جهانى هم چون حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق كودكان معرفى كند؛ مسايل جهانى شدهاى كه امروزه بايد بدانها با معيارهاى امريكايى - اروپايى نگاه كرد، و بدين سان بر كشورهاى ديگر ضرورت مىيابد ديدگاههاى غربى را به كار بسته و در صورت بروز اختلاف، به دادگاههاى جهانى مراجعه نمايند. اين پديده، ما را به سوى »حكومت جهانى« سوق مىدهد، و اگرچه پيش از اين گمان مىرفت برپايى چنين دولتى محال باشد اما با اين شيوه مىتواند جامه عمل بپوشد. مسئلهاى اندوهبار كه تحقق آن جز با ريختن خون انسانهاى بيگناه، و قربانى شدن بشريت، انجام نمىپذيرد؛ پديدهاى كه تهديدى جدى براى صلح و آرامش در جهان است زيرا در زندگى و سياستهاى خصوصى كشورها و فرهنگها دخالت مىكند. به نظر من، در پس جهانى شدن، غرورى جهانى نهفته است كه جبارانه حكم مىراند. مىتوان، با انتخاب آزادانه و از روى اختيار كامل به يكپارچگى جهانى دست يازيد اما تحميل ارزشها و معيارها بر كشورهاى كوچك و فقير براى آسايش و آرامش جهان تهديدآميز است. اصطلاح »علمانيه« (سكولاريزم) در نظر من، به فتح عين و از عالم (جهان) برگرفته شده و براساس ريشههاى لاتينى اين واژه، مراد از آن »دين جهان نگرى« است و علقهاى با »علم« (دانش) ندارد؛ ما با دو مسئله روبرو هستيم يكى روحانى و آسمانى و ديگرى مادى و زمينى سكولاريزم با آرمانهاى اروپا هم خون و هم راستا بود و مشكلاتى براى آن جوامع حل نمود. تنها با بررسى موشكافانه تاريخ اروپا مىتوان به اين مسئله پى برد كه چگونه سكولاريزم به مثابه يك دين در آن منطقه فرود آمد و مشكلات فراروى آنها را سامان داد. در آن زمان، برخى از كشورهاى اروپايى، غيركاتوليكها را از كشورهاى خود مىراندند، و كشورهايى كه بر آيين پروتستان بودند، كاتوليكها را بيرون مىكردند و نهرهاى خون جارى ساختند. تنها با آمدن سكولاريزم بود كه ايده هم زيستى مسالمتآميز در درون مذاهب مسيحى حاصل آمد و بدين منوال، سكولاريزم دين نوى شد كه آسايش، و حل مشكلات گريبانگير آن جوامع را به ارمغان آورد. نيز، داراى وضوح فلسفى بود. اما اگر اين راهكار غربى - كه استعمار در صدد تزريق آن به جوامع اسلامى است - در كشورهاى اسلامى راه يابد جز بحران آفرينى، افزايش معضلات، دوگانگى انديشه به بار نخواهد داد و هيچ راه حل و آرامشى براى كشورهاى اسلامى نخواهد داشت. براساس گزارشهاى پارهاى از انديشمندان امريكا، سكولاريستهاى جوامع اسلامى مشتى فرصتطلب و فاسداند كه نمىتوانند و نبايد همپيمان ما شوند و برما است كه با انديشمندان اصلاحطلب آن جوامع همپيمان شويم. اين در حالى است كه يك قرن از سكولاريزم مىگذرد و غرب در اين برهه، همواره در پى سكولار كردن جوامع اسلامى بوده و از اعمال هر ترفند و خشونتى فروگذار نكرده است. تا جايى كه انقلابهايى در اين جوامع، براى بيرون رفتن از حصار سكولاريزم در گرفت. جوامع اسلامى، به خاطر تجربههايى كه داشته، از حقيقت سكولاريزم آگاه است و غرب بيهوده فرصتهاى زيادى براى گرفتن زمام امور در اين جوامع به هدر مىدهد، زعامتى كه غرب شايستگى آن را ندارد. سكولاريزم در جوامع اسلامى به گونهاى ديگر است و اهداف و مرزبندىهاى آن شفاف نيست. ميان مذاهب اسلامى، چالشهايى وجود ندارد كه سكولاريزم را به حكميت بطلبد. همزيستى مسالمتآميز ميان مسلمانان و مسيحيان، پيش از پيدايش سكولاريزم، وجود داشته است. يكى از انديشمندان انگليسى تبار، سالها پيش در مصر، عبارت حكيمانهاى گفت: زشتترين هديهاى كه [ما مسيحيان] به اقباط [مسيحيان مصر] مىدهيم، تيره كردن روابط آنها با هموطنان مسلمان ايشان است با اين دستاويز كه ما از آنها حمايت مىكنيم، زيرا با اين كار، آنان را از همزيستى تاريخى ديرينى كه در كنار مسلمانان داشتهاند محروم مىكنيم، و از سوى ديگر، از اين حمايتى كه ما از آن دم مىزنيم و با آن، آنها را مىفريبيم، برخوردار نخواهد شد. اين سخن را مىتوان درباره همه اقليتهاى دينى، و گروهى مسيحى در جهان اسلام بر زبان جارى كرد. جهان اسلام بود كه يهوديانى را كه از اسپانيا اخراج شدند، پناه داد كه در تركيه سكنى گزيدند. اقباط مسيحى مصر، بيش از هزار سال در آنجا با آرامش زندگى مىكنند. تنها جهان اسلام است كه مسيحيان در سرتاسر سرزمينهايش همچون عراق، ايران، لبنان، سوريه، مصر و... به سر مىبرند. اين مسيحيان، خود، بخشى از تمدن را آفريدهاند و از بهرهاى كه از كشورهاى خود به دست مىآورند، خشنوداند و در پارهاى از جنگها، دوشادوش برادران مسلمان خود، در برابر هجوم مسيحيان غربى نبرد كردهاند زيرا اين جنگها، صبغهاى غربى داشت نه دينى. در حقيقت، خطرى كه متوجه جوامع اسلامى است از مسيحيت نمىباشد بلكه رهآورد آزمندىها و عشق به چپاول نفت و استثمارگرى، و خودبرتربينىهاى غرب است. جان كلام اين كه ما در جهان اسلام، متأسفانه ثمرات پربار تمدن كهن خويش را ناديده مىگيريم و گاهى به راه حلهايى پناه مىآوريم كه عمر چندانى ندارند و هنوز تجربه نشدهاند و از اين رو هرچه داريم، از دست مىدهيم و به سراغ پديدههاى مشكلآفرين مىرويم.
اما درباره پرسش شما نسبت به »حقوق زنان« بايد مسئله مهمى را بيان كنم؛ به نظر من، مىتوان در ميراث و فهم خود از دين، از منظر حقيقت و دوره خودمان، در دين بازنگرى كنيم. اين گونه بازنگرى، مشروع بوده و در تاريخ ما فراوان رخ داده است. البته براين نظر نيستم كه بايد در خودِ دين بازنگرى شود زيرا اگر اين بازنگرى را به خود دين تسرّى دهيم آن را پديدهاى بشرى دانسته كه بود و نبود آن يكسان است. زيرا مىتوان مانند همه پديدههاى بشرى، چيزى ساخت و از آن بهره برد و يا آن را به دور انداخت. ما مىتوانيم آزادانه از اجتهادهاى دينى انسانهاى گذشته استفاده كنيم و يا آنها را براندازيم و يا به سان آنها بيافرينيم اما پايه و اساس دين، و حقيقت گوهر زندگى، از ساختههاى بشر نمىباشد بلكه از ساحت الاهى آمده كه ما تنها بايد به كنه آن رسيم و آموزههايش را فراگيريم. بى گمان، گستره اين درك و يا تلاش براى فهميدن اين متون و چارچوبهاى آن، به حال و هواى ما بستگى دارد. گاهى، گستره فراخى براى فهم وجود دارد و گاهى چنان محدود است كه مجالى براى جولان وجود ندارد كه در اين صورت تنها بايد آن آموزهها را تلقى كرد و فهميد. با توجه به تجربهاى كه فرهنگها و تمدنهاى ديگر در باب مسايل زنان داشته و دارند و با عنايت به اين نكته كه اين تجربهها گاهى پربار بوده و زمانى با شكست روبرو شدهاند، به نظر من در بهره مندى از اين تجربهها، و بازنگرى در صحت و سقم درك خود، اشكالى وجود ندارد. ولى بايد اين حقيقت بزرگ را در نظر داشت كه پيش از اينكه غربيان دريابند، بايد با زنان به عنوان يك انسان رفتار نمود، قرآن كريم به اين مسئله اشاره كرده و امر فرموده است. زيرا از پايههاى بنيادى قرآن اين مسئله است كه: »المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر...«، »فاستجاب لهم ربهم أنى لا أضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض«.
همچنين مسئله ميراث زن و مرد، با نظام دقيقى در قرآن كريم بيان شده، و به مادران، حقوق و مرتبهاى عطا نمود كه شريعتهاى پيشين براى مادران در نظر نداشته است. آن كس كه به درستى با حقيقت دين اسلام آشنا باشد هيچگاه ضرورى نمىداند تا از حقوق زن در اسلام سرافكنده شود و در پى پوزش و توجيه آن باشد اما تبليغات غرب بر پارهاى از مسلمانان اثرگذارد و اين گروه گمان بردند كه حقوق زن در اسلام پايمال شده و در غرب وضعيت بهترى دارد. اين پندار بدين سبب زاده شد كه جنبشهاى آزادىخواهى در غرب، عليه نابرابرى حقوقى زنان به پاخاست؛ در زمينههاى متعددى همچون اجرت، ميراث، پندار ذهنى فلسفى غرب نسبت به انسانيت زن، حقوق متعلق به زندگى اجتماعى مانند مشاركت زنان در امور تجارت و كار. بار ديگر بايد تأكيد كنم آنچه غربيان در جوامع خود نسبت به زنان انجام دادند، پذيرفته و شايسته قدردانى است زيرا بر اوضاع نابسامان و ستمگرانهاى قيام كردند و براى تعديل جايگاه زن تلاش كرده و مىكنند. اما، انتقال دادن اين انديشه انقلابى به جوامع اسلامى به هيچ روى درخور و شايسته نيست، و گمان مىكنم براى وضعيت زنان ما زيانبار است. در سرتاسر جوامع اسلامى، مردان خود را مسئول ايجاد رفاه زنان مىدانند، وضعيتى كه در غرب وجود ندارد به ياد دارم وقتى يكى از دانشجويان دختر امريكايى دريافت كه من، هزينه تحصيل همسرم را در كارشناسى ارشد پرداخت مىكنم شگفت زده شد و گفت: اى كاش با مردى ازدواج كنم كه هزنيه تحصيلى مرا بپردازند. من نيز به نوبه خود بيش از او شگفت زده شدهام زيرا گمان مىبردم تأمين هزينههاى تحصيلى و رفاه زنان، امرى واجب و طبيعى است. موارد فراوانى در غرب از اين قبيل به ياد دارم كه گويى زن و مرد، هركدام به تنهايى زندگى مىكند و زن - با اين كار - از آن مىهراسد كه مبادا مورد ستم مرد قرار گيرد و از اين بابت است كه نهادهاى دولتى غرب براى جلوگيرى از پايمال شدن حقوق زنان در روابط خانوادگى دخالت مىكنند. به اختصار بايد گفت اگرچه مسلمانان از تمدن غربى بهره مىگيريم و با آنها به درمان پارهاى از مسايل كه آنها را از سنتهاى قبيلهاى و يا انديشههاى نژادپرستانه به ارث بردهايم، مىپردازيم. بنده، هيچگاه در اسلام نيافتهام كه برپوشاندن صورت زن تأكيد كند. اين پديده، اگرچه در شبه جزيره عربستان، پيش از پيدايش اسلام، وجود داشت اما شواهد تاريخى حاكى از آن است كه زن در اسلام، در همان زمان نزول وحى، صورت خود را نمىپوشاند و رسول اكرم(ص) در تفسير »... الا ما ظهر منها...« فرمود: مرادگردى صورت و كف دو دست است. و اشاره به اين مسئله در كتابهاى معتبر شيعيان و اهل سنت آمده است. اين مثال را بدين جهت يادآور شدم كه گاهى ما به برخى از پديدهها عمل مىكنيم كه يكى از جوامع گذشته بدان عمل مىكرده، و با اينكه از دل دين بر نخواسته، ولى ما براى آن براهين دينى مىآوريم و اين دليلآورى پذيرفته نيست زيرا تفسير قرآن را كه نبايد از عملكرد جوامع بلكه بايد از متون اسلامى گرفت.
ادامه دارد