پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
با عشق به سرشت
حمد امیر
حميد نژاد با »هور در آتش« نشان داد فيلمساز صميمى و متفاوت و ارزشمند سينماى جنگ است. براى همين، نقد »اشك سرما« ساخته جديد او ضرورى است.
زمانى كه نوار سرخ بريده شده از لباس روژين برسيم، تله انفجارى در باد، تكان مىخورد تا كاوه را متوجه دام مرگ كند، ما مىدانيم در همان حال دوربينهاى دو طرف شاهد نشان عشقاند. در اين فضاى كينه و كشتار ؛ ديگر زنده ماندن عاشقانى كه با عشق خود عليه خشونت و ناواقعيت رابطه نفرت انسان از انسان شوريدهاند، امكانش را از كف مىدهد و ناممكن مىشود. اين پايان فيلم اشك سرماست؛ دوربينها دارند تماشا مىكنند و حال فرصت خوبى است كه دشمنى كور انتقام بكشد. سرباز كيانى، كاوه كيانى طعمه گلوله مىشود. روژين كه ديگر سر از پا نمىشناسد و دليلى براى مراقبت خود نمىبيند، بىمهابا به طرف معشوق مىدود و بر سر مين مىرود. او كه كارش گيج كردن سربازها بود، خود گيج عشق شده و اين بار كسى كه قرار بود قربانى او شود، خود او را قربانى مىكند. جسد كاوه، روژين را به خود مىخواند و فيلم پايان مىگيرد.
»اشك سرما« درباره چيست؟
اينكه انسان گوهر و امكانى فراتر از كينهها و جنگهاست؟ اينكه انسان عشق است و عشق غلبه مىكند و خشونت را بيهوده مىنمايد؟اينكه تراژدى گير افتادن بين وظيفه و عشق، سوژه پايانناپذير فيلمهايى است كه پسزمينهشان را جنگ و تخاصم تشكيل مىدهد؟ اينكه نگاههاى غلط، سرچشمه توسعه كينههاست و زمانى كه ما براى حقيقتى، به دفاع بر مىخيزيم، ضرورى است نگاه انسانى و شريفمان را به مردم حفظ كنيم و...؟
بدون ترديد، روايت »اشك و سرما« جدايىناپذير از نگاه ويژهاى است به جنگ انقلاب و ضد انقلاب. ما مىدانيم جامعهشناسى جنگ، جامعهشناسى انقلاب و كالبد شكافى ضد انقلاب در دورههاى مختلف، آراى متمايزى را شكل داده است؛ از توجيه جنگ و دفاع از خشونت گرفته تا بحث جنگها از منظر ايجاد تعادل نو. همچنين، در برابر جنگ، دفاع از صلح هم موضوع تحقيقات فراوانى شده است. از نگاه ماركس و ماركسيسم به جنگهاى عادلانه و ناعادلانه و دفاع عادلانه و نفى دفاعطلبى و درك طبقاتى از جنگها و دعواى كائوتسكى و ماركس و لنين و منشويكها تا آراى گيدنز و آرنت در باره جنگ و انقلاب و ضد انقلاب، نگاههاى گوناگون همچنان در كش و قوساند. »اشك سرما« فهمى ويژه از رابطه انسان و جنگ و انسان بودن در جنگ و... عواملى دارد كه انسانها را بهجان هم مىاندازد. طبعاً نقش قدرتهاى سلطه جو در برابر كشورهاى كوچك جنگ افروزى غارتگرانه و مفهموم خاصى است و هرگز دفاع از حقوق مردم، در داشتن استقلال به معناى خشونتطلبى نيست، بلكه مسلماً در اين جا اين دشمنان انقلاب مردم هستند كه با توسل به خشونت و زور خواهان تحميل سلطه و خواست خود مىباشند. با اين همه نبايد به نگرشى دگم، حقيقتگريز و ناتوان از تحمّل تجربههاى انسانى تن داد؛ زيرا در عين حال جزئياتى وجود دارد كه گوياى لغزشهاى يك انقلاب يا جبهه حق در يك جنگ دفاعى است؛ مثلاً؛ فرض كنيد به طور مشخصى در كردستان، درگير حمله عراق بوديم كه پشت سر آن سلطه جهانى قرار داشت. بديهى است، نيروهاى نظامى ايران از وطن، ايمان و نظام خود دفاع مىكردند، اما آيا ممكن نبود در ضمن اين جبهه گرايشهاى خشونتآميزى هم وجود داشته باشد؟ مثلاً اگر نيروهاى نظامى، مردم كرد را با چريكهاى جدايى طلب همسان مىديد و به جاى ايجاد ارتباط برادرانه با آنان، رويهاى پر سوء ظن و بدگمانى پيشه مىكرد و به اعمال خشونت مىپرداخت، آيا مقصر نبود؟
اشك سرما درباره وجود دو گرايش خشونتطلب در دو سوى جنگ ميان نظاميان و چريكهاى وابسته به بيگانه از يك سو و جوانه زدن عشق در دل دو مرد و زنى است كه هر يك به جبههاى پيوند خورده است.
»اشك سرما«ى حميد نژاد مثل »هور در آتش« فيلم شريفى است؛ فيلمى سرشار از صميمت و زيبايى كه بايد آن را تماشا كرد.
روايت فيلم، از بيرون آمدن دو سرباز از سنگرى در دل كوه شروع مىشود. آنها كولهها را بر پشت مىگذارند. يكى از آنها سربازى عينكى است. دستگاه مينياب و قدمنهادن بر برف، آنها را معرفى مىكند كه به چهكار مشغولند. در همين زمان ما سرو صداى زنانهاى را از دور مىشنويم. حواس مينيابها به منبع سروصدا معطوف مىشود. از دور، دختر چوپان كاملاً داد و هوار راه انداخته... مين منفجر مىشود.
بىسيمچى، گروهان را مىگيرد. ما با سرباز عينكى كم عقلى روبرو مىشويم كه سرباز مخابرات است. صداى افسر كه توبيخ مىكند و به شكوه از تلفات مشغول است، شنيده مىشود: »اگر اينطور ادامه بدهى، گردانى نمىماند؛ اينجورى تمام مردم را به كشتن مده. »در جواب از حساسترين منطقه و اينكه منطقه، منطقه معمولى نيست، سخن گفته مىشود. در اين گفتگو با بىسيم اطلاعاتى به ما داده مىشود كه ما كجا هستيم و...
تيتراژ در اين فضا بر روى بردن [يك] زخمى انجام مىگيرد. سيم خاردار، از عرض، تصوير را دو نيمكرده و در تمام مدت با تعويض نما، ما همچنان سيم خاردار را مشاهده مىكنيم. تا آنكه در پايان پس از كشته شدن مرد و زنى كه نخست دشمن هم و در آخر عاشق هماند، اين سيم خاردار گسسته مىشود.
فيلم كادر بندىهاى درست و قطعهاى خوبى دارد. بلافاصله صحنه قطع مىشود، به فرياد سربازى كه عدهاى را كه دور يك خمپاره گردآمدهاند، از دست زدن به لولهاى كه گلوله در آن گير كرده باز مىدارد. او سرباز، كيانى است. با دقت دستگاه را بر مىدارد. در همين بين ما با تأكيد افسر فرمانده به سرگروهبان روبرو مىشويم، كه از سرباز كيانى چون يك قهرمان حرف مىزند: اين سرباز ديه سنگينى دارد، اگر او را به كشتن بدهى، ترا به دادگاه نظامى مىكشانم. حالا باز با ويژگى منطقه كه منطقهاى آلوده و چريكى است روبرو مىشويم و مهمتر از همه در اينجا تعاريف پى در پى و قهرمان پردازانه و خستهكننده از كيانى، اصلاً مناسب نيست. فيلم مىكوشد او را با هيأت يك قهرمان معرفى كند. چنين معرفىاى براى اثرى ماجراپردازانه مناسب است، اما در فيلمى كه با رويكرد به جزئيات ميانى، هنرمندانه پيش مىرود، چنين امرى سبب تناقض مهمى مىگردد. در همين جا ما با تقابل و كشمكش سرباز كيانى و سرگروهبان روبرو مىشويم، ديدگاه سرگروهبان آن است كه منطقه آلوده است، همه را بايد دشمن فرض كنى تا خلافش ثابت شود؛ شما چه مىدانى كه آن زن و مرد، كى هستند؟ ما موظفيم اين محور را باز نگاه داريم.
اما سرباز كيانى نگاه ديگرى به مردم دارد. او ضمن قبول مراقبت، مردم را دوست مىداند؛ مگر [آنكه] خلافش اثبات شود.
مشكل فيلم آن است كه مىخواهد از سرباز كيانى »قهرمان« بسازد و اين رويكرد نه با ساختار فيلم هماهنگ است، نه با نقطه قوتى كه فيلم در گزينش يك رئاليته توصيف گر به دست آورده است. اگر چه »اشك سرما« مىكوشد در منطقهاى بين رويكردگرايى و سينماى مستندگون و سينماى داستانى سرشار از كشمكش و تعليق شكل بگيرد و از عناصر روايت سينماى قصه گو، نيز خوب استفاده مىكند، امّا هرگز نمىخواهد اثرى گسيخته از واقعيت و زندگى و غلو آلود باشد. خود كيانى هم اگر چه سرباز مهندسى توانمند و با ويژگىهاى انسانى است، هرگز عملاً يك قهرمان خارق العاده نيست كه ما را انگشت به دهان و متحير نگاه دارد. با اين توجه درست به شخصيتپردازى، آن سويه تصنعى كه در كلام مؤكد بارها و بارها تكرار مىشود و از او مىخواهد غولى عجيب و غريب بسازد، فهمناپذير است. قهرمان در فيلم، اگر هم ساخته شود، با كلمات ساخته نمىشود.
خرده داستانهايى در فيلم وجود دارند كه به نحو بىآزارى فضاى فيلم را مىسازند؛ در واقع فضاى تخاصم را مىسازند. من نمىدانم حميد نژاد چقدر هوشمندانه اين داستانكها و روتيقهاى فرعى را در فيلم با هدفى كه مىگويم، وارد كرده، اما او چه مىدانسته و چه نمىدانسته، زمينهاىآفريده كه به نحو دلچسبى به رويكرد اصلى فيلم يارى مىرساند. در فيلم، ما دو نوع دشمنى مىبينيم، دشمنى ناآگاهانه بين كسانى كه دليلى براى دشمن داشتن همديگر وجود ندارد. مثل نگاه شديداً بدبينانه سرگروهبان به مردم كرد؛ كه سرباز كيانى مدام در برابر آن قرار گرفته و با آن كشمكش دارد. قوت بزرگ فيلم در آن است كه سرگروهبان كيانى را به »بد من« فيلمهاى هاليوودى بدل نمىكند، اتفاقاً نشان مىدهد تا جايى كه به صورت و ظاهر رويدادها ربط دارد، او راست مىگويد. اگر او فكر مىكند در منطقه آلودهاى كه هستند، همه كس را بايد دشمن به حساب آورد و احتياط كرد مگر عكساش ثابت شود - اين يك آگاهى حاصل از تجربه و سايه هميشگى مرگ و كشتار و كمين و ضربه خوردن و همدستى افرادى است محلى با دشمن. به بهانه هم نژادى و هم زبانى و هم خانگى. اما فيلم درست در همين جا نشان مىدهد، اين افراد - [مشخصاً] دختر چوپان - حتى زمانى كه دام مىنهد و بر سر راه سربازان منفجر مىسازد و در واقع مصداق صحت همان نگاه سرگروهبان است، اگر اندكى ريشهيابى شود، چه موجود مظلوم و ستمديدهاى است كه قربانى شدن و صدماتى كه تخاصم محيط خشونتبار، ناآگاه بر او وارد كرده و سوء استفادهاى كه ديگران از اين رنج ديدگى مىكنند، سبب چنين دشمن خويى است، و همين فرد محلى، كه چوپان است و لباس نو مىپوشد و دلبرى مىكند تا سربازان را به نابودى بكشاند، ماهيتاً داراى قلبى است كه تا اوج مىتواند آنان را كه دشمن مىپندارد، دوست بدارد. آن عشق كه فنا مىكند و به آتشش مىكشد، عشق به همان سربازى است كه او را دشمن مىدانسته و همه تلاشش را براى كشتناش پيش از اين به كار برده بوده تا بالاخره در جريان همين كوشش و كشمكش پى برده كه بدون او نمىتواند زندگى كند و به او كشش يافته و دانسته دشمنى بينشان وهمىبيش نبوده و قلبشان توان مهرورزى تا سر حد فنا براى همديگر را دارد؛ زيرا هيچ دليلى براى دوست نداشتن، بجز سوء تفاهم و عمل منزجر كننده و براساس آن يك مشت سوء تفاهم و عدم درك موقعيت يكديگر، وجود نداشته است.
در گفتوگوهاى كنايهآميز بين روژين و كيانى پس از ديدار در كتابفروشى شهر است كه ما زمينههاى رنجيدگى را مىفهميم. چرا به اين مردم بىتوجهى مىشود؟ چرا آرامش اين زندگى را برهم مىزنند و آنان را به حساب نمىآورند؟ چرا بدون جلب رضايت يا تلاش براى مفاهمه حالت عمل سرخود و زورگويانه دارند، چرا اينان را در فقر رها كردهاند... .
از سوى كيانى هم پاسخى داده مىشود، چرا متوجه نيستند كه اغراضى در پشت آن شعارهاى بومىگرايى و كردخواهى و استقلالطلبى پنهان است كه شعار غارتگران و سلطهجويانى است كه جز منافع چپاول و نابودى هويت همه مردم ايران به هيچ نمىانديشند و اگر امروز كردها را تحريك مىكنند، صرفاً براى استفاده ابزارى از آنان است. چرا دانسته نمىشود مردم ايران مثل سرباز كيانى حق دارند براى استقلال كل وطن خود تلاش كنند و نخواهند براى رفتن به تكهاى از سرزمينشان پاسپورت بگيرند. چرا متوجه حضور جريانات مشكوك با نامهاى عجمى نيستند كه اهداف ديگرى را دنبال مىكنند كه ربطى به منافع مردم كرد ندارد و در بهترين حالت آنان موجودات بيگانهترى هستند كه براى سوء تفاهمات ايدئولوژيك و كور خود مملكتى را به آتش مىكشند و در اشكال و حالات ديگر آنان كسانى هستند كه چون گروه رجوى، ابزارهاى بىارزش نفرتانگيزترين نيروهاى استبداد و خشونت ناسيوناليستى دشمنان ايران (صدام) و نيروهاى سلطه جهانى (امريكا) به حساب مىآيند كه قربانى قدرتپرستى و آزمندى جاهطلبانه و فرعونيّت و دگماتيزم خود شدهاند.
»اشك و سرما« در فحواى اين پرسشها شكل مىگيرد كه لايه زيرين روابط دراماتيك فيلم است و هشدارى است هم به نگاه رسمى و هم به نگاه بومى. آن هم در چنين موقعيت پيچيده منطقهاى كه بسيارى از رويدادها ريشههاى تاريخى دشوار و تبآلود و ملتهبى را حمل مىكند. از جمله مسئله قوميت در ايران و به ويژه مسئله جدايىطلبى كردها در تاريخ ايران.
حقيقت آن است كه مردم كردستان، همان طور كه يكبار و در اشك سرما هم به آن اشاره مىشود، مردمى ساده، غيور و رنجيدهاند كه به سادگى مورد سوء استفاده جريانهاى قدرتطلبى قرار مىگيرند و [اين جريانها] در درون و بيرونشان با تكيه بر ستمى كه بر آنان رفته، مىكوشند زخمها را ملتهب نگاه دارند تا به اهداف سياسى - ايدئولوژيك خود كه ديگر ربطى به شفاى زخمها ندارد، برسند.
لااقل ستم به كردها از زمان صفويه و افشاريه سابقه دارد، در بدر كردن و كوچ اجبارى و نسل كشىشان تا زمان محمدرضاشاه ادامه داشته و با پيروزى انقلاب، ضد انقلاب مسلح داخلى (كومله، دمكرات، پيكار، فدايى، مجاهدين...) هر يك در دورههايى از زخمهاى كهنه سود جستند تا به اغراض خشن خود برسند. كسانى مثل گروه رجوى، نه تنها دورانى كوشيدند به آنها نزديك شوند و شعله آتش را بگسترند، بلكه در دوره بعد به طور معكوس با شركت در كشتار مردم شيعى و نيز كردهاى عراق نقش نفرتبارترى براى آنان ايفا كردند كه نشان مىداد طرفدارى از درخواستهاى قومى كردها تا چه حد براى اين گروهها تاكتيكى فاقد اعتبار و اهداف واقعى در احقاق حقوق طبيعى مردم است.
بديهى است مقابله تاپاى جان وظيفه نيروهاى انقلابى براى جلوگيرى از تكه پاره شدن ايران برحسب استراتژى سلطهجويان بود. شهادت كسانى چون شهيد چمران در كردستان در اوج عشق و علاقه به مردم كرد و آرمان و تلاش براى رهايى آنان از فقر و بىسوادى و عدم توسعهيافتگى فرهنگى و اقتصادى و سعى براى احقاق حقوق آنان رخ داد و كاملاً با ديدگاههاى نظامى متمايز بود كه مىانديشيد تنها با سركوب زن و مرد و مردم كرد، مىتوان اقتدار زورگويانهاى را حفظ كرد كه جز تخم نفرت نمىكارد و بيش از پيش كردستان را آماده بهره بردارى سياستهاى امپرياليستى و صهيونيستى و سلطه جهانى... مىكند.
نگرش عارفانه كسانى چون دكتر چمران برمدار حفظ سرزمين اسلام براى گسترش قسط و پيشرفت مردمى با حضور و مشاركت و دخالت مردم، مىگشت. براى همين، كيانى، اگرچه در نقش يك انسان ايدئولوژيك ظاهر نمىشود، ولىخرد و معرفت او دقيقاً در همين مدار مىچرخد. او نيز خواهان رشد كردستان، تأسيس دانشگاه و كارخانه، و رشد كشاورزى و امنيت و حفظ حريم مردم كرد است. فيلم بدون ذرهاى شعار، اين نگرش را محترم مىدارد و آن را در برابر نگاهى، صرفاً نظامى و سرشار از سوءظن مىنهد. اگر در درهاى از كينه و كمين، كيانى قربانى مىشود، اما اين مرگ به معنى شكست راهحل او و صحت راهحل مبتنى بر اعمال سيستماتيك فشار و خشونت به مردم كرد به گناه عملكرد گروههاى جدايىطلب مسلح نيست، بلكه برعكس مؤيد صحت راه اوست. چون منش او، نگاه، روح و عمل انسانى اوست كه دشمنترين دشمنان از درون مردم كرد (و نه دشمنان كينجوى استراتژيك وابسته به خارج) يعنى روژين را عاشق دلباخته او مىكند تا حدى كه با شهادت او سراز پا نشناخته خود را فداى معشوق مىنمايد. و اين پيروزى راه اوست.
حالا بايد بگويم خرده داستانى اينچنين كه در آن سربازى جلوى عكس برادرى شهيد در سنگر گريه سر داده و كيانى به او اصرار مىكند كه حالش خوب نيست برود و استراحت كند و او به اصرار مىخواهد فرد همراه او باشد و راه را به او نشان دهد و كيانى مىگويد راه خودش، خودش را نشان مىدهد و فردا باز با سروصداى روژين او مدام حواسش به اوست... و در خط شهادت و استقبال از اين شهادت... همه اين داستانك چه معنايى دارد و چقدر خوب در متن رهيافت اصلى روايت جا مىافتد. مىبينيم تا چه حد احساسات و عواطف در اين منازعه مىتواند به فضاى مرگ كمك كند. و تا چه حد دوربين به مشكل انسانى به درون اين جبهههاى مقابل هم كه با حصارى از سوءتفاهم قادر به درك يكديگر نيستند، نفوذ مىكند و تصويرى از جزئيات دردبار به دست مىدهد.
البته خرده داستانهايى هم وجود دارد كه كاركردى جز همان قهرمانپرورى كيانى و... ندارد. مثل آمدن سرگروهبان به منطقه مين روبى و فرياد زدن كيانى و پيدا كردن سيم متصل به چاشنى انفجارى و نجات سرگروهبان و اشاره او به سرباز همراه؛ ياد بگيرد... اينها مصنوعى است و فيلم نيازى [ندارد كه] به چنين ترفندهايى دست بزند و تماشاگر بشنود: آفرين كيانى براى اين كارت تشويق مىشى.
مرخصى شب عيد. اگر چهار تا سرباز مثل اين داشتم، حالا فرمانده گردان بودم.
خوب آشكار است كه سرگروهبان صرفاً از منظر قدرت خواهى و درجهيابى به جهان مىنگرد و در مكالمه و سخن او واقعيتى است كه از سوى فيلم مورد نقد قرار مىگيرد. اما شعارى و مستقيم بودن ايدههاى اين سكانس به فيلم ضربهزده است.
در عوض صحنه شليك به گوسفندهاى دختر چوپان به وسيله سرگروهبان و تبعيت سربازى عقبمانده كه به خود دختر (روژين) شليك مىكند و عصبانيت و اعتراض كيانى و رفتن به عذرخواهى و مكالمه توأم با هجو بين سرباز و گروهبان، وقتى كه به شدت به سرباز اعتراض مىشود، داستانك بسيار مؤثرى است.
نكتههايى كه در اين خرده داستان وجود دارد، منظر كيانى و اعتراض اوست به سرگروهبان. سرگروهبان كه خود را عصبانى نشان مىدهد به سرباز فحش مىدهد و سرباز قهر مىكند (به جون مادرم اگر فردا به دشمن شليك كردم) كنش سرباز كه عينك قطورى دارد و كمى هم كمهوش به نظر مىرسد، حاوى چه حقيقتى است؟ كيانى آن را فاش مىكند: »اول نگاه مىكند ببيند شما چه مىكنيد« پس خشونت و نوعى فاصله با درك مردمى در اينجا محصول يك آموزش و عمل نظامى نامنعطف و جزم شمرده مىشود. سرگروهبان اعتراض مىكند و مىگويد: من فقط چند گلوله شليك كردم كه دختر نزديك نشود. او معتقد است اين روستائيان، همه، ستون پنجم هستند. پارادوكس مسئله آن است كه اتفاقاً روژين همكار چريكهاى ضدانقلاب است. و از يك نظر حق با سرگروهبان است اما از سوى ديگر خود روژين يك قربانى است. كشته شدن برادر چوپان طى درگيرى دو طرف، بدون آنكه خود نقشى در ماجرا داشته باشد، و اجبار روژين به چوپانى و زندگى مشقتبار پس از آن، عوامل كين جويى كنونى اوست. اشك سرما بدون شعار و به زبان سينما، هم به شرايط سخت انقلاب در دفاع از خود مىپردازد و در متن آن وجودهاى گرانقدرى چون كيانى را معرفى مىكند و هم به پرسشهاى جدىتر و استراتژيك مشغول مىشود.
به هر حال وقتى كيانى به معذرتخواهى روژين مىرود كه گوسفندهايى از گلهاش كشته و خود در معرض گلوله قرار گرفته بود، گفتوگويى بينشان درمىگيرد جالب است. روژين مىگويد: »اينجا براى شما منطقه جنگى است، براى ما محل زندگى و روژين با درد و اشك از رنجى كه مىبرند، سخن مىگويد. كيانى مىگويد، ما داريم از خانه شما محافظت مىكنيم و روژين مىگويد گناه ما چيست كه از يك طرف شما به روى ما تفنگ مىكشيد و از طرف ديگر كردهاى آن طرف. روژين، البته سركش است و پر از كينهاى كه آن را پنهان مىدارد و برخورد سردى با كيانى مىكند. به هرحال روژين با سردى او را مىراند. سپس ما مىبينيم كه روژين با افراد مسلح دشمن همدست است. كيانى براى حرف زدن با دختر كرد تنبيه مىشود. كيانى، اما از منش مهربانش دست نمىشويد. در جاده به زن و مرد كرد پيرى كمك مىكند و سرگروهبان با دوربين او را مىبيند و اعتراض مىكند كه وظيفه ما همدردى با مردم نيست؛ زيرا او معتقد است كه »مردم با كسانىاند كه اسلحه تو دستشونه. و ما نقش امدادگر را نداريم«. تنش فيلم با كشمكش اين دو ديدگاه پيش مىرود. چريكهاى دشمن از كيانى ناراضىاند (شامهاش مثل سگ كار مىكند، نمىذاره به كارمان برسيم؛ بگوييد با تير او را بزنند) سپس كيانى را در شهر مىبينيم كه زير نظر انواع افراد محلى همدست چريكهاى دشمن به كتابفروشى مىرود تا كتاب بخرد. او در راه با كاك احمد، يك چريك مسلمان طرفدار انقلاب، برخورد مىكند. در آنجا مىگويد (تنها ماندم كاك احمد تنها!) در كتابفروشى با روژين برخورد مىكند. روژين براى ملاقات با افراد مسلح دشمن انقلاب آمده كه در پستوى كتابفروشى قرار دارند. آنها از روژين مىخواهند به شاخه نظامى بيايد، اما او نمىپذيرد. طى برگشت طرح شهادت كيانى با تفنگهاى دوربيندار اتفاقاً خنثى مىشود و به جاى آن پيرمرد كردى كشته مىشود كه كيانى با مهربانى جايش را به او داده بود و خود در باران در عقب وانت همراه روژين سوار شده بود.
به هرحال داستان با محور همين كشمكش چند سويه پيش مىرود. البته اينكه كيانى از ديدن دختر چوپان در كتابفروشى به آسانى مىگذرد و مشكوك نمىشود، كمى باورناپذير است. بار ديگر روژين لباس قشنگ مىپوشد. بار ديگر حواس همراه كيانى پرت مىشود و روى مين مىرود، و بالاخره آنها روزى در كوهستان برفپوش و توفانى گير مىافتند و اتفاقاً روژين و كاوه كيانى در غارى به سر مىبرند كه ناگزيرند براى تلف نشدن از سرما با هم و كنار هم باشند و روژين نيازمند كاوه مىشود. ضمناً با بىسيم مأموريت مىيابد كه كاوه را همين جا بكشد. او بارها اقدام مىكند، ولى نمىتواند. در اينجا عشقى مىشكفد كه همه قراردادها را زير سؤال مىبرد. همين عشق بىفرجام است كه بالاخره زمانى [كه] چريكهاى دشمن كاوه را نشانه مىگيرند و او را مىكشند، سبب مىشود روژين سراز پا نشناخته به طرف او برود و گيج او شود و اين بار خود بر روى مين برود.
بدين ترتيب، اثر ساده و صميمى »اشك سرما« با عشق ما را به سرشت انسانى فرا مىخواند، كينهجويى دشمن را محكوم مىكند و به ما يادآورى مىكند كه در درون خود بايد وحدت داشته باشيم و يگانه باشيم.