پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - هويتها و روند نوظهور ناجىگرايى - ناصری امید

هويت‌ها و روند نوظهور ناجى‌گرايى
ناصری امید

بازخوانى هويت‌ها و مطالعه تاريخ شكل‌گيرى و حيات هويت‌ها در نظر، بسيار ساده‌تر از پيش‌بينى و آينده‌نگرى هويت‌ها است. نگاه به حال و مطالعه وضعيت كنونى هويت‌ها و فرهنگ‌ها به عنوان پلى بين گذشته و آينده آن‌ها مى‌تواند عمل كند اما تاكنون نقش اين پل در ارتباط با گذشته بسيار چشمگيرتر بوده اما آيا مى‌توان با توسعه علوم مختلف امروزى و ظهور تكنولوژى مدرن نسبت به ايفاى نقش اين پل تاريخى نسبت به آينده غافل يا بى‌توجه بود؟
بايد اذعان داشت كه به موازات توسعه چشمگيرى كه در توانمندى علوم و قدرت ابزارهاى تكنولوژى شاهد آن هستيم، پيچيدگى‌ها نيز سايه و سيطره خود را بر اين جهان گسترانيده‌اند و لذا مفاهيم نيز تحت تأثير همين تحول‌ها و توسعه‌ها از پيچيدگى برخوردار شده‌اند.
بحث درباره هويت نيز از همين قاعده پيروى مى‌كند و به قول رونالد رابرتسون (١) مفهوم هويت همانند بسيارى از مفاهيم ديگر مفهوم مناقشه انگيزى شده است. او مسئله هويت را در پارادايم مورد علاقه و تحت تأثير دغدغه‌هاى پژوهشى خود پيرامون »جهانى شدن« بررسى مى‌كند و مى‌گويد: در جهانى كه اجزاى موثق آن يعنى جوامع ملى و نظام روابط بين‌الملل هر روز بيشتر در معرض الزامات درونى و نيروى تكثر فرهنگى به سخن ديگر در معرض تعدد قومى قرار مى‌گيرند، طبيعتاً مسئله تشخيص هويت خودى و غير خودى، چه فردى و چه جمعى، هر روز پيچيده‌تر و دشوارتر مى‌شود.
به تعبير يكى ديگر از انديشمندان(٢)، پارادايم موثق در توضيح و تفسير تفاوت‌هاى ديگر بودگى دستخوش تحول كيفى شده و اينك فرهنگ، شالوده توضيح خود و غير خود قرار گرفته است.
اين انديشمند در بررسى تاريخ تحول انگاره‌هاى مربوط به تفاوت قرن شانزدهم تا اوايل قرن بيستم در غرب به رهيافتى اينگونه رسيده كه مى‌گويد: در قرن شانزدهم براى اروپائيان پايه غير بودن عدم تعلق به جاهل بودن تعبير شد؛ در قرن نوزدهم زمان(تاريخ) مميز خودى و غير خودى در اروپا به شمار رفت و سرانجام در قرن بيستم فرهنگ در اين كار به خدمت گرفته شود.
اين بررسى از نوع همان رويكردى است كه هويت‌ها را روى خط حال و از گذشته‌اى به درازاى چند قرن مى‌كاود.
هرودوت نيز تاريخ را روايتى كلان درباره اقوام و دست آوردهايشان توصيف مى‌كند. او گزارش بزرگ خود را درباره جنگ‌هاى يونانيان و ايرانيان اين گونه آغاز مى‌كند:
در اين كتاب كه نتيجه تحقيقات من در تاريخ است، اميدوارم دو كار را به انجام برسانم: با ثبت دستاوردهاى حيرت‌انگيز خودمان و اقوام آسيايى در خاطره گذشته را حفظ كنم، دوم نشان دهم كه چگونه اين دو نژاد به درگيرى و ستيزه كشانده شدند.(٣)
بازيگران اصلى تحقيق هرودوت، ملت‌ها و اقوام هستند كه شاخص شناسايى آنها به عنوان يك كل يا يك فرايند جمعى، چيزى جز هويت نمى‌تواند باشد: يك هويت جمعى كه شرقى را از غربى و سياه را از سفيد و آسيايى را از اروپايى و يهودى را از مسلمان و... متمايز مى‌كند.
اين روايت تاريخى تا جايى كه در قالب كار هرودوت دنبال مى‌شود، ظاهراً تنها به گذشته‌اى تعلق دارد كه از طريق ثبت دستاوردهاى اقوام به دست آمده و اكنون براى تحليل برخوردها و ستيزه‌هاى اقوام در همان گذشته‌اى كه محقق درگير آن است، به كار گرفته مى‌شود.
به نظر، اين فاصله عليرغم طولانى بودن و عميق بودن خود كه به مانند خطى ممتد از گذشته‌اى دور تا كنون ادامه دارد، وقتى در حال و اكنون متوقف مى‌شود، كوتاه تر از آن چيزى است كه تصور مى‌شود، شايد همين توقف و عدم امتداد در ادامه خط عامل اصلى همين كوتاهى باشد؛ زيرا نقطه توقف همان نقطه ثقل خطى مى‌شود كه بين گذشته و حال كشيده شده است واز اين جهت گذشته بسيار طولانى را در مقابل اكنون كوتاه قرار داده و آن را همسنگ خود مى‌سازد. اما در قالبى ديگر كه به كار محققانى همچون دوتوكويل (پس از هرودوت) مربوط مى‌شود. در حال متوقف نمى‌گردد و با بهره‌گيرى از يك عنصر بى سابقه تحت عنوان »پيش‌بينى« به آينده‌اى كه هنوز به واقعيت نپيوسته و نسبتى با واقعيت ندارد، پيوند مى‌دهد. او با اين پيوند در حقيقت دست به يك آينده نگرى مى‌زند، به عنوان مثال، او مطالعه بزرگ خود درباره دموكراسى را با گزارشى برق آسا از توسعه آن از قرون وسطى، هنگامى كه تقسيمات بى‌شمارى بين اقوام و ملت‌ها وجود داشت پايان داد و زمانى را پيش‌بينى كرد كه امريكا به ملتى ١٥٠ ميليون نفرى تبديل خواهد شد كه تنها رقيب آن روسيه خواهد بود، او مى‌گويد: اكنون دو ملت بزرگ در جهان وجود دارد كه از نقاط متفاوتى راه خود را آغاز كردند اما به سوى هدف مشتركى پيش مى‌روند، روس‌ها و آنگلوامريكن... كه براى يكى آزادى ابزار اصلى عمل است و براى ديگرى بندگى، نقطه عزيمت آنها مختلف و مسيرشان متفاوت است؛ با وجود اين چنان مى‌نمايد كه هر يك به وسيله اراده پنهانى پروردگار فراخوانده شده‌اند تا روزى سرنوشت نيمى از جهان را در دست بگيرند.(٤)
اين روايت‌ها جايگاه ما را در نظم متحرك زمان تعيين و مشخص مى‌كنند و عده‌اى نيز مأموريت به پيش بردن اين روايت‌هاى كلان را بر عهده دارند.
ساموئل هانتينگتون در كتاب خود، برخورد تمدن‌ها (clash of civilization)، مأموريتى اينچنينى با اشاره به اينكه تاريخ بشر، تاريخ تمدن‌ها و فرهنگ‌هاست، به نقل از هرودوت مى‌گويد كه اين فرهنگ‌ها براساس خون، زبان، مذهب، شيوه زندگى از يكديگر متمايز مى‌شوند.(٥)
هانتينگتون مانند دوتوكويل در اين روايت گرايش به امكان بروز جنگ جهانى بين بزرگ‌ترين بازيگر تاريخ بشر (چين) و دولت اصلى عرب (ايالات متحده امريكا را مطرح مى‌كند.(٦)
او در واقع در روايت كلان خود از تجربه سياست جهانى واقعى بهره مى‌گيرد و اين نشان دهنده آن است كه نمى‌توان زمان را كه در آن زندگى مى‌كنيم (زمان حال و وضعيت كنونى) حتى در زندگى شخصى خود، بدون روايت كلان درك كرد، روايتى كه بازتاب دهنده درك ما از جهل جديد باشد يعنى محدوديت دانش ما و پيش‌بينى ناپذيرى تكامل را منعكس كند.
اكنون روايت كلان دنياى كنونى ما بازتاب دهنده چه رويدادى خواهد بود؟ ما در عصرى جهانى به سر مى‌بريم كه در آن بايد جامعه جهانى را يك واقعيت بدانيم، نه رويا، اما مختصات اين جامعه چگونه خواهد بود؟
روايت كلان آينده دشوارترين كارى است كه بشر امروز از خود و از انديشمندان و فرهيختگان خود انتظار دارد. آنچه به دشوارى اين امر مى‌انجامد، تنها پيچيدگى‌ها و دشوارى‌هاى نفس‌الامرى پيش‌بينى و آينده‌نگرى نيست كه بعضاً به وسيله مخدرى تحت عنوان پيشگويى ظاهراً به سامان رسيده تلقى مى‌شود و اوج نگرش به آينده به شمار مى‌آيد و در حيطه نفوذ نگرش‌هاى عوامانه و يا حتى عوامفريبانه جا خوش مى‌كند؛ بلكه به لحاظ ايجاد فرصت‌ها و تهديدهاى موازى و همطراز است كه به عدد هر كدام از فرصت‌هاى جديد، تهديدهاى جديدى نيز توليد مى‌شوند و اين در واقع از مختصات اساسى و اصلى جهان كنونى ما به شمار مى‌آيد.
ما در جامعه‌اى زندگى مى‌كنيم كه برخى آن را »جامعه دانش« ناميده‌اند.(٧) اما اين مسئله جهل را از ميان نمى‌برد.(٨) شايد به همين دليل است كه امروزه از استعاره جغرافيايى مرز در خصوص دانش استفاده مى‌شود. چه اين واقعيت دارد كه به موازات گسترش دانش، مرز دانش و جهل نيز طولانى‌تر مى‌شود و اين به معناى شكاف ناشى از فرايند دانايى در عصر جديد است كه با وجود اين كه حفره‌هاى سياه را در فضا كشف مى‌كنيم اما هنوز نمى‌دانيم آنها چگونه به وجود مى‌آيند، اين پديده به معناى تقابل دانش جديد و جهل جديد است. براى بيمارى‌ها واكسن كشف مى‌شود اما هنوز دانستن اين كه چگونه ويروس‌هاى جديد بر واكسن غلبه مى‌يابند، فراهم نشده است. كامپيوتر اختراع مى‌شود يعنى يك وضعيت جديد به وجود مى‌آيد اما در كنار اين ويروس كامپيوترى هزاره و انواع و اقسام ويروس‌هاى مرموز و پيچيده به وجود مى‌آيد كه به معناى خلق تهديدهاى جديد در مقابل فرصت‌هاى جديد به شمار مى‌رود.
اين تهديدهاى جديد، حاشيه‌اى براى جهان جديد به وجود آورده‌اند كه از آن مى‌توان به عنوان قلمروهاى خارج از كنترل و عملكردهاى ناشناخته جهان غيرانسانى نامبرد.
در قلمروهايى كه سنت‌ها و پيوندهاى سنتى جايى براى ابراز وجود ندارند، روابطى كاملاً غيرناشناخته و غيرانسانى بر آن مترتب و حاكم است كه آينده آن را به سوى آينده‌اى فراانسانى و فرابشرى سوق مى‌دهد.
يك مهاجر آلمانى درباره امريكايى‌ها گفته است: »نه نژاد و نه سنت و نه حتى گذشته واقعى او را به هم‌ميهنانش پيوند نمى‌دهد، بلكه در واقع آينده‌اى كه آنها با همديگر آن را مى‌سازند، آنها را به هم پيوند مى‌دهد.«(٩)
اين همان شكل دو وجهى تصورات درباره مجهولات است كه هركدام از وجوه آن، ناظر برفرآيندى مثبت و در عين حال منفى است.
اين كه گذشته و سنت و نژاد ملتى را به هم پيوند نمى‌دهد، از يك منظر قضاوتى منفى به دنبال خواهد داشت اما از منظرى ديگر كه اين عوامل را در بطن يا سايه عواملى مؤثرتر و كلان‌تر از نوع استراتژى مى‌بيند، مى‌تواند قضاوتى مثبت نسبت به آن همراه داشته باشد: استراتژى آينده نگر كلان كه مى‌تواند به عنوان پيوندى مؤثرتر نسبت به عمل در يك بستر و فرآيند زمانى ايفاى نقش كند. اين استراتژى بالطبع رويكردى پراگماتيستى و عملگرايانه خواهد داشت و نتيجه هر عمل، نفس عمل را توجيه خواهد كرد. بنابراين بيراهه نيست كه ما بخواهيم منتظر وقايع و حوادث مختلفى در آينده خود باشيم كه به طمع نتيجه و سرانجام مورد انتظار آن از ناحيه عاملان به بشريت تحميل گردد اگرچه در پوشش مقدس‌ترين و مورد احترام‌ترين واژه‌ها همچون دموكراسى باشد و تحت عنوان ايجاد دموكراسى انجام پذيرد.
اسف‌بارتر از همه زمانى است كه جريان‌هاى ديگرى در حاشيه‌ها وارد اين فرايند شده و شدت درگيرى اين حاشيه و متن به قدرى باشد كه آثار مترتب از حاشيه‌ها بر جامعه‌هاى بشرى بسيار زيان‌بارتر از جريان اصلى باشد.
اين برآيند تحولى است كه جهان ما اكنون شاهد آن است. سرعت تغييرات به فاصله آن قرن تا اين قرن به همان اندازه تند و توفنده بوده كه حجم آن حيات اجتماعى بشر امروز را با چالش‌هاى متعدد روبرو ساخته است. آيا اين حجم از تغييرات و تحولات در گذشته بشر امروز قابل پيش‌بينى نبود؟
پس از فروپاشى بلوك شرق، يك فرضيه به اعتقاد تحليلگران مسائل سياسى و بين‌المللى قابل دفاع بود و آن اينكه تحولات به وجود آمده در ساختار قدرت جهانى پس از اين رويداد بزرگ قرن بيستم به زيان ابزار و اهرم نظامى و به سود عوامل اقتصادى و دانش فنى تغيير كرده است ولى اين واقعيت نيز قابل كتمان نبوده و نيست كه درعصر جديد، قدرت نظامى هنوز در سلسله مراتب عناصر تشكيل دهنده قدرت ملى وزنه‌اى سنگين به شمار مى‌آيد.
برخى اين واقعيت را اينگونه تفسير مى‌كنند كه ما هنوز تا سال‌هاى متمادى كه مذاكرات مربوط به امحاى تسليحات هسته‌اى به نتيجه قطعى و عملى برسد، شاهد نوعى سيستم دو قطبى در ساختار قدرت ارعابى و نظامى جهان خواهيم بود.
در كنار تمامى متغيرهاى مختلفى كه در وضع سياسى و ساختار قدرت جهانى تأثيرگذار مى‌باشد، يك عامل و فاكتور عمده و مهم نيز در سال‌هاى اخير بر اين فراگرد مؤثر واقع شده كه آن بيدارى و ايجاد حسى براى كسب هويت مستقل سياسى در بين ملت‌هاى مختلف است كه با عامل مستقيم قدرت و فزون‌خواهى قدرت‌ها رودررو قرار گرفته و حوادثى را در نقاط مختلف پديد آورده است.
به هر حال، گفته مى‌شود شبكه عظيم سياست‌هاى جهانى به جاده‌هايى شبيه است كه به جاى دور شدن از هم در نقطه‌اى با يكديگر تلاقى مى‌كنند(١٠) و اين بدان معناست كه بحران‌ها بالقوه اين خاصيت را دارند كه جهان را به يك مسير يا مسير ديگر هدايت كنند. اما سرانجام عوامل تأثيرگذار سياسى نيز از اين ظرفيت و توان برخوردارند كه جهان را به مسير قبلى خود بازگردانند مشروط برآنكه يك ساختار بين‌المللى مشخص و تدوين يافته و منظم، رفتارها را تعيين كند و نظام كلان جهانى ميل به ثبات داشته باشد.
به تعبير يكى از استادان علوم سياسى، ما اكنون ناگزيريم به اين باور تن دهيم كه لحظه‌ها، در عبور از مسير ناهموار زمان تاريخ را به وجود مى‌آورند، لذا نگرش ما از آينده نبايد در افق‌هاى دور دست به دنبال سراب برود. حقايق و واقعيت‌هاى دنياى معاصر در لحظه‌ها شكل مى‌گيرد. كسانيكه در آغاز قرن ٢١ دغدغه امنيت، آزادى و ارزش‌هاى دموكراتيك را دارند و نگران گسترش تروريسم در جهان هستند، بايد چشمان خود را به روى واقعيت‌هاى تلخ، ظالمانه و غيرعادلانه حاكم بر روابط بين‌الملل بگشايند.
برخى شعارهايى كه در كشورهايى چون افغانستان و عراق به كارگرفته شده است، تنها مبارزه با معلول است، پديده‌اى كه »ژرژ بالانديه« از آن به عنوان ناجى‌گرايى (Messianisme) ياد مى‌كند و پيدايش آن را در سرزمين‌هاى استعمارزده و در قالب نوعى ميتولوژى جديد كه حاكى از آرزوها و محروميت‌هاى اين جوامع است، پيش‌بينى كرده است اكنون به شكلى ديگر و در ساختارى بسيار پيچيده‌تر از سوى قدرت‌ها در جوامعى ديگر بروز و ظهور پيدا كرده است.
شايد بتوان گفت كه ناجى‌گرايى جهانى برخى قدرت‌ها - به شكل جديدى كه هم اكنون شاهد آن هستيم - مخاطرات جديدى را فراروى ملت‌ها قرار داده و چنانچه با بى‌تدبيرى ملت‌ها همراه يا روبرو گردد، سرنوشت تيره‌اى را براى بشريت در پى خواهد داشت. زخم بشريت امروز مشترك است و هرگونه اشتباه منجر به اين خواهد شد كه عقده‌هاى فروخفته ملت‌ها را به انفجارى تبديل كند و جهان قرن ٢١ را در خاكسترى فرو ببرد، بنابراين توسل به ابزارهاى كهن سياست و قدرت درفرآيند نوظهور »ناجى‌گرايى جديد« تهديدهاى تازه‌اى است كه از فرصت‌هاى موهوم سربرآورده است.