پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - فلاسفه و نگرشى روان شناسانه به دين
فلاسفه و نگرشى روان شناسانه به دين
مقدمه
انديشه دينى و دينپژوهى در قرن نوزدهم و مخصوصاً در قرن بيستم ترقى و حتى تعالى شگرفى يافته است. يكى از اتفاقات حسنه قرن بيستم اين بود كه دانشمندان بزرگى چون پوانكاره(١)، ادينگتون(٢)، ماكس پلانك(٣)، اينشتين(٤)، هايزنبرگ(٥) و ديگران در عين آنكه مجذوب پوزيتيويسم نشدند، شخصاً ديندار يا به نوعى معتقد به حقايق دينى بودند و اين امر براى عامه مردم كه پيشرفت علمى را با دين و ديانت مخالف مىدانستند، مايه تأمل و عبرت بود. پس از شلاير ماخر ١٨٣١-١٧٦٨)(٦) و امثال ويليام جيمز١٩١٠-١٨٢٤)(٧)، دينپژوهانى چون رودلف اوتو(٨)، فاندر ليو(٩)، و ميرچاالياده (١٩٠٧-١٩٨٦) و متكلمان و كلامشناسانى چون برونر ١٨٨٩-١٩٦٦)(١٠)، بارت ١٨٨٦-١٩٦٨)(١١)، بولتمان ١٨٨٤-١٩٦٧)(١٢) تيليخ ١٨٨٦-١٩٦٥)(١٣)، هيك(١٤)، و كونگ (١٥) به عرصه آمدهاند كه آثار و آرائشان تأثيرى درازدامنه و درازآهنگ بر فكر دينى و دينپژوهى قرن حاضر به جاى گذارده است. حجم و تنوع و عمق آثار دينى كه در غرب به سه زبان عمده منتشر مىشود سالانه بيش از ٢٠٠٠ عنوان كتاب مىباشد(خرمشاهى١٣٧٤).
مكتب كنشى نگرى امريكا
الف. ويليام جيمز(١٦) (١٩١٠-١٨٢٤)
جيمز روانشناسىكنشىنگرى را بنيان نهاد و به روشنترين و مؤثرترين وجه درفضاى كنشىنگرى حاكم بر آمريكاى آن زمان قلم زد و به تفكر پرداخت و از طريق الهام بخشيدن به نسلهاى بعدى روانشناسان برجنبش كنشىنگرى تاثير گذاشت (شولتز، شولتز ١٩٨٩، نقل از سيف و ديگران ١٣٧٥).
جيمز از اهميت توجه به عوامل تصعيدى و ناهشيار، آگاه بود اگر چه در آن موقع تماس گستردهاى با »روانشناسى عمقى« اروپايى نيافته بود - و چنانكه در خاطرات مربوط به زمان آماده شدنش براى سخنرانى نوشته است، به اين نتيجه رسيده بود كه: دينِ انسان، عميق ترين و خردمندانه ترين چيز در حيات اوست. رهيافت او كمتر تجربى و بيشتر بالينى بود. او هر چند از دادههايى كه بسيار از معاصرانش گرد آورده بودند، بسيار استفاده مىكرد، كانون توجهش را از تحليل آمارى و جست وجوى انگارههاى كلى، به بىهمتايى تجربههاى دينى و اخلاقى معطوف داشته بود. جيمز مانند »كو(١٧)« (١٩٥١-١٨٦٢) مهمترين ثمره عمرش را تدوين تستهاى انتقادى عملىنگرانه (پراگماتيسم) براى سنجش اعتبار تجربه دينى مىدانست (الياده، ١٩٨٧).
هر چند مطالعه علمى در زمينه مسائل دينى قدمت طولانى ندارد و اين شايد بجهت موانع متعددى باشدكه شيوه هاى بررسى تجربى و آزمايشگاهى در برخورد با دين دارند ولى جيمز از اولين روانشناسانى است كه بررسى نظامدار در خصوص علل و تجارب عرفانى دعا و زهدورزى(١٨) را انجام داده است(قربانى١٣٧٧) .
وى در كتاب گونههاى تجربه دينى خود كه شامل ٢٠ سخنرانى وى است به بررسى انواع تجربيات دينى پرداخته است. وى ضمن استناد به تجربيات شخصى افراد درحالات جذبه، خلسه و احساس حضور نزد پروردگار به مسئله وحدت وجود كه از مباحث اساسى در فلسفه و عرفان است توجه مىكند (جيمز، نقل از قائنى١٣٥٦) .
دامنه مطالعات ويليام جيمزدر زمينه تجربيات دينى از كشور آمريكا فراتر رفته و فرهنگ شرق را نيز در بر مىگيرد. اين بررسىها شامل سرگذشت <غزالى> و اشاره به اشعار »شبسترى« در »گلشن راز« نيز مىشود. حاصل اين مطالعات منجر به ارائه يك فرضيه اساسى در زمينه روانشناسى دين مىشود طبق اين فرضيه محتواى ناهشيار صرفاًَ شامل خاطرات ناقص، تداعى معانى عجيب و غريب و مانند آن نيست، بلكه قسمت ناهشيار شخصيت انسان مىتواند منبع و سرچشمه بسيارى از شاهكارها و آثار نبوغ باشد(جيمز، نقل از قائنى ١٣٥٦).
خلاصه جيمز صريحاً خود را فردى معتقد و ديندار معرفى مىكرد:
اگر چه نمىتوانم عقيده مردم عادى مسيحى را بپذيرم و يا طريقتى كه دانشمندان اسكولاستيك در قرون وسطى از آن دفاع مىكردند قبول كنم، اما خود را جزو فلاسفه ماوراءالطبيعيه مىدانم ...پس من بدون ترديد گفتههاى آنان را كه مذهب را پسمانده افكار قديمى مىدانند رد مىكنم، زيرا آن گفتهها از روى اشتباه گفته شدهاند. منشأ اين اشتباه چيزى است كه پدران ما نفهميده مذهب خود را با آن مخلوط كرده بودند و به خطا از طبيعت اخذ كرده بودند، اين بود كه مذهب آنها با بسيارى از چيزهاى غلط همراه بود. بنابر اين ما نمىتوانيم دربست از هر عقيده و ايمان مذهبى صرفنظر كنيم ...چقدر خوب گفته »تولستوى« وقتى كه ايمان را جزو دستهاى از نيروها مىشمارد كه آدمى با آن زندگى مىكند: فقدان ايمان سقوط كامل زندگى است(جيمز١٩٨٢، نقل از آذربايجانى١٣٨٠).
ب. گرانويل استانلىهال(١٩) (١٩٢٤-١٨٢٤)
به عنوان يكى از پيشكسوتان روانشناسى در آمريكا به بررسى »دين« علاقهمند بود و نشريهاى را در زمينه روانشناسى دين تأسيس كرد كه تا سال ١٩١٥ چاپ مىشد. مقالات چاپ شده در اين نشريه عمدتاً به آموزشهاى اخلاقى و مذهبى كودكان و نوجوانان مربوط مىشد(رحيمىنژاد١٣٧٩).
ج. جيمز لوبا(٢٠) (١٨٦٨١٩٤٦)
وى از شاگردانهال بود و از مصاحبههاى شخصى براى گردآورى دادههايى در زمينه مفاهيم كليدى دينى استفاده كرد(الياده، ١٩٨٧).
روان تحليلگرى جديد
الف. آلفرد آدلر(٢١) (١٩٣٧-١٨٧٠)
آدلر بعنوان نخستين پيشگام گروه روانشناسى اجتماعى در روان تحليل گرى، نظريهاى را تدوين كردكه »علايق اجتماعى« [روابط اجتماعى] در آن نقش عمدهاى را ايفا مىكند .آدلر شناختى از سرنوشت انسان بدست داد كه در آن انسان را بعنوان قربانى غرايز و تعارض و محكومِ زيستى و تجربه كودكى تصوير نمىكند. از نظر او شخصيت ما در اثرمحيط و تعاملهاى اجتماعى فردى شكل مىگيرد نه نيازهاى زيستى و تلاش پيوسته ما براى ارضاى آنها .آدلر بجاى ناهشيار(٢٢)، هشيار(٢٣) را به عنوان هسته اصلى شخصيت در نظر مىگيرد و بقول او اين خود ما هستيم كه رشد و آينده خويشتن را مىآفرينيم و جهت مىدهيم نه نيروهاى دور از ديد و كنترل. او هدف غائى آدميان را برترى يا »كمال«(٢٤) مىدانست. از نظر آدلركمال عبارت است از نوعى چيرگى، تكاپويى روبه بالا، يك افزايش، يك انگيزش از پايين به بالا يا نيروى محركهاى از كاهش بسوى افزايش (شولتز، ١٩٩٠).
يكى از انديشههاى مشهور آدلر اين است كه ما سعى مىكنيم كهترى را كه در خودمان درك مىكنيم جبران كنيم. فقدان قدرت اغلب براساس احساس كهترى واقع مىشود. طريقى كه دين در اين تصور وارد مىكند در ميان باورهاى ما در مورد خدا قرار دارد، باورهايى كه مشخصه گرايش ما به تلاش براى كمال و برترى هستند. مثلاً در بسيارى از اديان، خدا مطابق با كاملبودن و قادرمطلق بودن و بعلاوه فرمانهايش هم براى كاملشدن مردم است. درصورتى كه ما تحصيل كمال كنيم با خدا يكى مىشويم. با شناخت خدا در اين راه، ما عيوب خود و احساسهاى كهترى خود را اصلاح مىكنيم (نيلسن٢٠٠١)(٢٥).
به نظر مىرسد براى آدلر، دين حداقل از دو زاويه اهميت دارد. نخست لازم است بدانيم كه آدلر اساساً مايل است اعتقاد به خدا را بعنوان يك عامل برانگيزاننده، ونه پاسخى به سؤال وجود يا عدم خدا، درنظر بگيرد.آنچه مهم است اين استكه خدا (يا تصور خدا) افراد را براى فعّاليت برمىانگيزاند وآن اعمال داراى پىآمدهاى واقعى براى خود و ديگران است. آدلر اظهار مىكندكه ما با دو گزينه مواجه هستيم. يا مىتوانيم فرض كنيم كه ما و خدايمان درمركز جهان هستيم و اينكه خدا مراقب ماست گو اينكه منفعلانه منتظر عنايت او هستيم و يا اينكه ما مركز جهان هستيم و فعّالانه براى رسيدن به سودمندى اجتماعى كار مىكنيم. هدف آدلر اينست كه اگرما فرض كنيم بر محيطمان تسلط داريم در اين صورت به شيوههايى عمل خواهيم كردكه به جهان اطراف خود فايده برسانيم. اعتقاد ما به خدا از اين جهت مهم است كه اهداف و طرز اداره كردن تعاملات اجتماعىمان را در برمىگيرد. دو جنبهاى كه دين را حائز اهميت مىكند اينست كه تأثير شگرفى برمحيط اجتماعى ما مىگذارد و به عنوان حركت اجتماعى قدرتمندى مىباشد .از آنجا كه دين بطور مؤثرترى مردم را برمىانگيزاند، درمقايسه با علم ( يا سايرحركتهاى اجتماعى) پيشرفتهتر است. طبق نظر آدلر، علم، تنها زمانى مىتواند شور دينى مشابهى را آغاز كند و خير و سعادت كل بخشهاى جامعه را ترقىدهد كه هر دوى آنها از ديد مردم مساوى باشند(نيلسن، ٢٠٠١).
يارىهاى آدلر به حوزه روانشناسى دين در مقايسه با امثال يونگ ناچيز و نااستواربود(الياده، ١٩٨٧).
ب. كارل يونگ(٢٦) (١٩٦١-١٨٧٥)
روانشناسى تحليلى يونگ تا به امروز از نظر پيچيدگى و تأكيدهاى منحصر به فرد
خود سواى ديگر رويكردهاى موجود شخصيت باقى مانده است .يونگ در چند محور بطور عمده به مخالفت با فرويد پرداخت:
١- نقش عوامل جنسى.
٢- انسان را قربانى اجبارى گذشته تلقى كردن برخلاف يونگ كه شخصيت انسان رإ؛ علاوه بر گذشته تحت تأثير آينده نيز مىدانست.
٣- مسئله ناهشيار. يونگ برمفهوم ناهشيار تأكيد بيشترى كرد و ابعاد جديدى به آن افزود: تجربههاى موروثى انسانها و اين موضوع را مسئله عمده در نظام شخصيت خود قرار داد. در نتيجه، تاريخ، اسطورهشناسى(٢٧)، آداب و رسوم ابتدايى و نمادها(٢٨) و مذهب(٢٩)، همه شان نقشى در ماهيت انسان در ديدگاه يونگ ايفا مىكنند.
٤- تفاوت چهارمى كه در اين پژوهش با تاكيد مىتوان اضافه كرد نگرش مثبت يونگ به مسئله »دين« است. بر خلاف فرويد كه دين را يك »وهم« ويك »نورُزِ« جهانى و يك مخدر مىدانست و اميدوار بود كه بشر روزى بر آن غلبه يابد(قربانى ١٣٧٩).
تجارب اجدادى موجود در ناهشيار جمعى به شكل تصاويرى ظاهر مىشوند كه يونگ آنها را كهنالگو [ديرينهريخت(٣٠)] مىنامند. از جمله ديرينهريختهايى كه يونگ به توصيف آنها پرداخته است:
خدا، مرگ، جادو، قهرمان(٣١)، ستاره، خويشتن، مادر، كودك قدرت و پيرخردمند(٣٢) است. برخى از ديرينهريختها كامل و تحوّل يافته تر از بقيه هستند و لذا بطور مدام بر روان تأثير مىگذارند اين دسته شامل:
نقاب(٣٣)، مادينه روان(٣٤)، نرينه روان(٣٥)، سايه(٣٦) و مهمتر از همه خويشتن(٣٧) است(شولتز، ١٩٩٠).
»خويشتن« مانندكهن الگو [ديرينهريخت]هاى ديگر، انگيزهاى براى رفتار بشر است و سبب جستجوى او رسيدن به وحدت، تماميت و تكميل شدن شخصيت، بخصوص از راهها وطرق مذهبى مىشود. از نظر يونگ تجارب مذهبى بارزترين تجارب مفهوم به خويشتن رسيدن است و شخصيتهاى حضرت محمد(ص) و حضرت مسيح(ع) و موسى(ع) نمودهاى متفاوت كهنالگوهاى خويشتن بشر است كه امروزه ما آنها را مىبينيم. يونگ از طريق مطالعه مذاهب آسيايى كه بر گرايش انسان به وحدت شخصيت و اتصال و يكى شدن با دنيا تأكيد مىكند، به مفهوم »خويشتن« رسيد(شاملو١٣٧٤). نظر يونگ نسبت به دين مبتنى بر اين ملاحظه است كه دين عنصرى طبيعى درحيات روح است. حقايق عينى مابعدالطبيعى نيستند بلكه واقعيتهاى حيات محسوب مىشوند (مككوارى(٣٨)، ١٩٨١، نقل ازسالكى ١٣٧٨).
يونگ بر وجود ارزش والاى عامل مذهبى در روح يا جان آدمى تأكيد دارد:
»روح يا جان آدمى فطرتاً داراى كاركرد دينى است ... اما اگر اين واقعيّت تجربى وجود نداشت كه در روح آدمى ارزشهاى والايى نهفته است، به روانشناسى كوچكترين علاقهاى نمىداشتم، چرا كه در آن حال روح و جان آدمى جزبخارى ناچيز و بى اهميت نبود حال آنكه از صدها آزمون و تجربه عملى دريافته ام كه اصلاً چنين نيست و به عكس جان آدمى حاوى همه آن چيزهايى است كه دراحكام و دگم (جزم)هاى دينى آمده است« (آ.مورنو(٣٩) نقل از مهرجويى١٣٦٢).
درحالى كه فرويد دين را اساساً ناشى از روانآزردگى و نوعى عجز از جانب انسان ديندار درحل مشكلات خوددانست، يونگ مىگويد كه او براى تمام اديان، گونهاى ارزشِ واقعى قائل است. شيوه نگرش او از عبارت زير روشن مىشود:
»درميان همه بيماران من كه در نيمه حيات خود بودند بيش از ٣٥سال حتى يك مورد وجود نداشت كه مشكل او در تحليل نهايى يافتن نوعى نگرش دينى نسبت به حيات نبوده است. با اطمينان مىتوان گفت كه هريك از آنان بيمار شده بودند زيرا چيزى را از دست داده بودندكه اديان زنده هر عصر به پيروان خود آموخته بودند و هيچ يك از آنان تا هنگامى كه ديدگاه دينى خود را از نو باز نيافتند، واقعاً شفا پيدا نكردند« (مورنو نقل از مهرجويى١٣٦٢).
ملاحظه مىكنيم كه از ديدگاه يونگ دين پديدهاى شفابخش است يا بايد اينگونه باشد(مككوارى١٩٨١، نقل از سالكى١٣٧٨). همچنين يونگ تأكيد مىكند هر ساختارى كه براى شخصيت انسان در نظر گرفته شود بدون درنظر گرفتن عامل دينى كامل نخواهد بود(مورنو، نقل از مهرجويى ١٣٦٢). يونگ در بيانى ديگر نسبت به تأثير دين در سلامت روان و شخصيت حرف آخر را مىزند:
»روانآزردگى در عصر ما به دليل عدم ارتباط معنوى است«.
در نهايت يونگ اميدواراست كه روزى ديگر روانشناسان نيز به يافتههاى اوبرسند:
»براستى وقت آن رسيده است كه روانشناسى دانشگاهى چشمانش را در برابر واقعيت بگشايد و در كنار تجربههاى آزمايشگاهى به روح واقعى انسان بپردازد ...اميدوار باشيم كه بزودى دانشمندان ما خود را از اين باقيمانده مادى گرايى توخالى و كهنه رهايى خواهند داد« (يونگ، نقل از صدقيانى ١٣٧٩).
استاد شهيد علامه مطهرى نيز برفهم نگرش مثبت يونگ نسبت به دين معترف است :
»يكى از دانشمندان روانشناس معاصر كه به اصالت حس دينى در عمق وجدان بشر معترف است يونگ شاگرد معروف و مبرز فرويد است، وى نظريه استاد خويش را مبنى براينكه احساس مذهبى يك احساس مادى عقب رانده شده تغيير شكل دادهاى است، رد كرد و معتقد باصالت اين حس گرديده...« (علامه مطهرى١٣٧٠)
همچنين بر ارتباط دين با فطرت انسان:
»يونگ مىگفت: ... دين جزو امورى است كه در روان ناهشياربشر بطور فطرى و طبيعى وجود دارد« (علامه مطهرى١٣٦٨).
ج. اريك فروم(٤٠) (١٩٨٠-١٩٠٠)
وى معتقدبود شخصيت، به وسيله نيروهاى تاريخى، اقتصادى، سياسى و اجتماعى تحت تأثير قرار مىگيرد. هدف فروم ايجاد نظريهاى در مورد علايق مختلف انسانى است كه از شرايط وجودى انسان حاصل مىشوند. با اين باور كه فرد ماهيت خود را خود مىآفريند والبته منظور او اين نيست كه ما به شكل منفعلى به وسيله نيروهاى اجتماعى شكل داده مىشويم بلكه معتقد است ما نيروهاى اجتماعى را شكل مىدهيم واين نيروها به نوبهخود وارد عمل مىشوند تا بر شخصيت ما اثر كنند(شولتز، ١٩٩٠).
فروم شش نياز روانشناختى مطرح مىكند كه عبارتند از:
١- مربوط بودن
٢- تعالى
٣- ريشه دار بودن
٤- هويت
٥- چارچوبِ جهت گيرى و يك شىءمورد تقديس
٦- تهييج و تحريك.
نياز مستلزم ساختن يك چارچوب ارجاع است كه در درون آن رويدادهاى زندگى خود رإ؛ بفهميم و نظم ببخشيم و يك هدف كلى يا يك خدا بيابيم كه براى ما يك احساس معنادار بودن پايدار فراهم آورد. اين نياز ناشى از توان ما به استدلال و تخيل است، ما بايدتصويرى باثبات و با معنا از جهان ايجاد كنيم تا بتوانيم همه آنچه را كه در اطراف ماگذرد، درك كنيم. اين چارچوب جهت گيرى ممكن است مبتنى بر ملاحظات خردمندانه يا ناخردمندانه باشد. خردمندانه بودن آن ادراك عينى از واقعيت فراهم مىآورد و ناخردمندانه بودن ديدگاه ذهنى از جهان است كه نهايتاً تماس ما با واقعيت را قطع مىكند. علاوه برآن نياز به يك هدف غايى يا يك خدا داريم كه از طريق آن بتوانيم براى زندگى خود معنايى پايدار پيدا كنيم(شولتز، ١٩٩٠).
فروم در كتاب »روانتحليلگرى و دين« مىگويد:
»هيچكس نيست كه نسبت به دينى نيازمند نباشد و حدودى براى جهت يابى موضوعى براى دلبستگى خويش نخواهد، او خود ممكن است از مجموعه معتقداتش به عنوان دين ممتاز از عقايد غير دينى آگاه نباشد، و ممكن است برعكس، فكر كند كه هيچ دينى ندارد و معناى دلبستگى خود را به غاياتى ظاهراً غير دينى مانند قدرت و پول يا كاميابى فقط نشانه علاقه به امور عملى و موافق مصلحت بداند. مسئله برسراين نيست كه انسان دين دارد يا ندارد بلكه اين است كه كدام دين را دارد« (فروم، به نقل ازنظريان١٣٥٩).
شهيد علامه استاد مطهرى در توضيح اين عبارت فروم مىفرمايند:
»مقصود اين روانشناس اين است كه انسان بدون تقديس وبدون پرستش نمىتواند زندگى كند. فرضاًخداى يگانه رانشناسد و نپرستد، چيز ديگررابه عنوان حقيقت برتر خواهد ساخت و او را موضوع ايمان و پرستش خود قرارخواهد داد. (علامه مطهرى١٣٦٩)
فروم ضمن اظهار نارضايتى از اوضاع نابسامان و مادى غرب و نيز به بعنوان يك روانشناس اجتماعى، ضمن اشاره به علل بوجود آمدن مشكلات روحى و گم گشتگىها، تنها را ه نجات غرب را در ايمان خالص به خداى يكتا و عمل بر اساس آن مىداند:
»... مامعرفت و علاقه به مسائل اساسى هستىِ انسان راكنار گذاشتهايم. معناى زندگى مورد توجه ما نيست، معتقديم كه هدف و منظورى جز سرمايه گذارى سود آور زندگى و بسر آوردن آن بدون پيش آمدهاى نامطلوب عمده وجود ندارد. اكثريت ما به خداوند اعتقاد داريم و وجود اورا مسلم مىدانيم ... مىدانيم كه هست، نمايش زندگى را اداره مىكند، هرگز او را نمىبينيم، ولى به رهبرى وى ايمان داريم...«
(فروم، نقل ازتبريزى ١٣٥٧) .
رويكرد رگهنگر
الف. گوردون آلپورت(٤١) (١٩٦٧-١٨٩٧)
اين نظريه كه شخصيت و رفتار انسان نتيجه مجموعهاى از رگههاى مختلف است از قديم بوده است ليكن در زمان معاصر دو گروه براى آن اهميت قائل شده و آن را توسعه داده اند. يك گروه با روش و بينش كلينيكى به نظريه پردازى در باره رگه پرداختهاند و گروه ديگر با روشهاى آزمايشى و آمارى خاص مثل تحليل عوامل، تئورى رگهها را تبيين كردهاند از جمله افراد گروه اول آلپورت است (شاملو ١٣٦٨) .
وى ماهيت و رشدِ(تحوّل) نفس را برحسب هفت كاركرد(كنش) كه به تدريج و طى مراحلى رشد مىكند تا به حد كمال برسد مورد بحث قرار داده است. حد كمال نفس زمانى است كه نفس بطور كامل رشد كرده و به مرحله نهايى رسيده باشد. در مرحله نهايى رشد بهنجار، شخصيتِ كمال يافته وسالم برحسب شش معيار توصيف مىشود:
بسط احساس خود به اشخاص و فعّاليتهاى فراسوى خود.
ارتباط گرم خود با ديگران (صميميت، دلسوزى، تحمل).
امنيت هيجانى (پذيرش خود).
ادراك واقع گرايانه، رشد مهارتها، و پرداختن به نوعى كار و شغل
عينيت بخشيدن به خود (درك يا بينش نسبت به خود و حس شوخ طبعى)
يك فلسفه وحدت بخش در زندگى كه تمام وجوه زندگى يك شخص را بسوى هدفهاى آينده هدايت كند (شولتز١٩٩٠)
آلپورت و دو همكار وى، يك آزمون روانشناختى ساختند به نام »مطالعه ارزشها(٤٢)« تا ارزشهايى را كه يك فرد دارد ارزيابى كنند (آلپورت، ورنون، ليندزى١٩٦٠، نقل از شولتز١٩٩٠). اين ارزشهاى شخصى پايه »فلسفه وحدت بخشِ« زندگى را شكل مىدهند. ارزشها همان رگهها هستند. اما درعين حال نماينده رغبتها و انگيزشهاى عميق يك شخص نيز محسوب مىشوند. آلپورت اين ارزشها را از يك تحليل قبلى پيرامون ارزشها كه توسط ادوارد اشپرانگر ١٩٢٥)(٤٣) انجام گرفته بود استخراج كرد و با او در اين نظر موافق بود كه هر فرد ميزانى از هر يك از ارزشها را داراست اما يكى دو تاى آنها وجوه مسلط شخصيت يك فرد را تشكيل مىدهند اين ارزشها به قرار زيرند :
١- نظرى ٢- اقتصادى ٣- زيبايى شناختى ٤- اجتماعى ٥- سياسى ٦- دينى: كه به امورعرفانى و درك جهان به صورت يك كل ارتباط پيدا مىكنند(شولتز، ١٩٩٠).
فرد مذهبى كسى است كه دائماً درمسير خلق يك تجربه ارزشى كه او را به عالى ترين شكل ممكن و به طور صددرصدكامل ارضا مىكند، مىباشد. بالاترين ارزش يا كامل ترين ارزش براى چنين فردى وحدت است.
آلپورت درسال ١٩٥٠كتاب »فرد و دينش« را تأليف كرد. وى با ارائه نظريه جهت گيرى درونى وبيرونى نسبت به دين در انسان توانست مطالعات روانشناسى اجتماعى در زمينه تعصبات نژادى را با گرفتن جهت گيرى مذهبى فرد مورد مطالعه قرار دهد(ال.بى.براون ١٩٨٧، از رحيمى نژاد ١٣٧٧) .
كوششهاى آلپورت در جهت اثبات اولويت ذهن فرد و تفوق آن بر تجزيه وتحليل كمى يانظريه انتزاعى بود. وى مىكوشيد روشهاى كارآمدترعلمى را براى مطالعه ساختارهاى عقلانيِ تجربه ديني، تشويق وترويج كند(الياده، ١٩٨٧).
آلپورت دو نوع جهتگيرى در مذهب را بررسى كرد: افراد با جهتگيرى مذهبى درونى ضمن درونى سازى ارزشهاى دينى، مذهب را به مثابه هدف در نظر مىگيرند. در حاليكه افراد با جهت گيرى مذهبى بيرونى، دين را صرفاً وسيلهاى براى نيل به اهداف ديگر در نظر مىگيرند (آلپورت وراس١٩٦٧، ازفولتون، نقل از رحيمىنژاد ١٣٧٣).
مذهب ممكن است براى رسيدن به مقام كسب مقبوليت درخانواده ويا جامعه، بالابردن اعتماد به نفس يا توجيه اعمال، مورد استفاده قرارگيرد. مذهب در چنين موردى ديگر عمل وحدت بخشيدن و معنادادن به زندگى را انجام نمىدهد. لذا در زندگى اين گونه افراد هيچ گونه معنايى وجود ندارد. انسان موقعى معنا را مىفهمد كه وحدت داشته باشد وقتى در كثرت است اصلاً معنا را نمىفهمد .در اين موارد مذهب يك دفاع عليه واقعيت است ودر اصل يك ساختمان نوروتيك است نه عامل افزايش سلامت [اما] جهتگيرى مذهبى درونى در واقع يك تعهّد انگيزشى فراگير است، تعهدى است برانگيزاننده و سرچشمه تمام تفكرات وحالات و رفتارخارجى فرد مىباشد .آلپورت معتقد است فرد بى دين و بىايمان نمىتواند بدون اعتقاد واقعى به مبانى مذهبى، صرفاً به جهت بهرهمندى از سلامتروانى، ادعاى ديندارى بكند (آلپورت، نقل از نجم عراقى ١٣٧٩) .
اخيراً نظريه آلپورت در زمينه جهت گيرى دينى بيرونى به دو مقوله »اجتماعى« و »شخصى« بسط يافته است. طبق اين تقسيم بندى افراد داراى جهت گيرى مذهبى بيرونىِ اجتماعى از مذهب جهت نيل به اهداف اجتماعى سود مىجويند در حاليكه در جهتگيرى مذهبى بيرونىِ شخصى افراد جهت كسب امنيت فردى استفاده مىكنند (گورساچ، مكمرسون، ك. پاتريك ١٩٨٩، ازفولتون ١٩٩٧، از رحيمى نژاد ١٣٧٧).
نتيجه اينكه آلپورت معتقد است كه براى رسيدن به شخصيت بالغ (سالم) يك ديندارى عميق لازم است (رمضانى، نوابىنژاد، بوالهرى ١٣٧٩).
رويكرد گستره زندگى
الف. اريك اريكسن(١٩٠٢-١٩٩٤)
اغلب روانشناسان دراعتقاد به طول مدت زمان تحوّل شخصيت با هم اختلافنظردارند. ولى از سوى ديگردر تكوين شخصيت درگذر زمان و داشتن مراحل خاص اتفاق نظر دارند. فرويد و مورى نهايت آن را ٥ سالگى مىدانند، آلپورت تا دوران نوجوانى ويونگ تا ميانسالى و كتل در سراسر گستره زندگى. از جمله رويكردهاى گستره زندگى، نظريه اريكسن هست كه بر تكامل شخصيت در سراسر زندگى فرد تأكيد مىورزد. در اين نظريه كوشش به عمل آمده است كه رفتار انسان براساس هشت مرحله از تولد تا مرگ تبيين شود. تمام جنبههاى شخصيت به وسيله نقاط عطف يا بحرانهايى كه بايد در هر مرحله از تحوّل حل شوند، تبيين شدهاند.
شايد برجسته ترين شاگرد فرويد كه خدمتى به روانشناسى دين انجام داده است، اريكسن باشد، كه نظريه مراحلش در سير زندگى آميزهاى از نظريه فرويد در باب سير ليبيدو و تا حدودى شبيه به نظريه يونگ در باب روند تفرد است و ارزيابى مثبت ترى از نقش دين درسلامت روانى بدست مىدهد(شولتز، ١٩٩٠).
نظريه »پديدآيى جنبى(٤٤)« رشدِ روحى اريكسن، يكى از مدلهايى است كه از مطالعات متعدد مربوط به هويت دينى ملهم است. اين نظريه در اساس يك دوره زندگى هشتگانه عرضه مىدارد كه از آن نمايانگر يك بحران از روابط انسانى است كه زوجِ فضائل- رذايل متناظر را پديد مىآورد و بر سير مراحل بعدى اثر مىگذارد و در بعضى از ابعاد رفتار دينى انعكاس يافته است. اريكسن همچنين مدلش را با پروژه بحث انگيز نگارش و »سرگذشت روحى« شخصيتهاى دينى نظير مارتين لوتر و موهنداس گاندى تطبيق داده است. وى با كتاب لوتر جوان(٤٥) (١٩٥٨) و »حقيقت گاندى(٤٦)« (١٩٦٩) به مطالعه پديدهاى پرداخت كه خود، »انسان دين ورز(٤٧)« مىناميد، يعنى شخصى كه طبيعت و محيط تاريخىاش موجوديت دينى را ايجاب مىكند. يعنى يك نوع زندگى كه طبق تأكيد اريكسن از نظر روانشناسى سالم است .اريكسن سلوك دينى هر دو مرد را بإ؛ صص احترام، انسانيت و شفقت ارزيابى مىكند (الياده،١٩٨٧).
اريكسن اولين مرحله تحوّل »من« را به عنوان »اعتماد« در برابر عدم اعتماد ناميده و معتقد است كه كودك در اولين مرحله از تحوّل شخصيت خود به تدريج جهان خارج و مادر را به عنوان پديدهاى قابل اعتماد درك مىكند. وى معتقد است »اعتماد« در دوران كودكى پايه ظرفيت »ايمان« در بزرگسالى را فراهم مىكند. ايمان به عنوان يك نياز حياتى، انسان را به سوى پذيرش دين سوق مىدهد (اريكسن ١٩٦٨، نقل از رحيمى نژاد ١٣٧٧).
درپرسشنامه »سنجش عينى وضعيت هويت من توسعه يافته« كه بطور اختصارى: EOM-EIS ناميده مىشود و توسط آدامز و همكاران در ١٩٨٩ تهيه شده، دين در كنار شغل، سياست و فلسفه زندگى به عنوان يك عنصر عقيدتى و يك سازه روانشناختى در حيطه روانشناسى تحوّل شخصيت مطرح شده و حائز اهميت است. آدامز به كمك همكاران خود اين پرسشنامه را بر اساس چهار وضعيت از هويت كه توسط مارشيا از اريكسن گرفته و توسعه داده شده بود، ساخت (گروتوند و همكاران ١٩٨٢، آدامزوهمكاران ١٩٨٢، به نقل اِى.فولتن ١٩٩٧، نقل ازرحيمىنژاد١٣٧٧).
پىنوشتها:
١..H.Poincare
٢..A.S.Eddington
٣..M.Plank
٤..A.Einstein
٥..W.Heisenberg
٦..f.Scheleiermacher
٧..W.James
٨..R.Otto
٩..F.Leiv
٠١..E.Brunner
١١..Barth
٢١..R.Bultmann
٣١..P.Tillich
٤١..Hick J
٥١..Kong H
٦١..W
٧١..G.Coe
٨١..Saintliness
٩١..G.Hall
٠٢..Louba J.H
١٢..Alfred Adler
٢٢..Unconscious
٣٢..Conscious
٤٢..Perfection
٥٢..E.M.Nielsen
٦٢..C.Jung
٧٢..phylogenetic symbol
٨٢..Symbol
٩٢..Religion
٠٣..Archetype
١٣..Hero
٢٣..Philosopher king
٣٣..Persona
٤٣..Anima
٥٣..Animus
٦٣..Shadow
٧٣..Self
٨٣..J.Macquarie
٩٣..Moreno
٠٤..E.Fromm
١٤..G.Alport
٢٤..study of Values
٣٤..Springer E
٤٤..Epigenetic
٥٤..Young Man Luther
٦٤..Gandhi`s Truth
٧٤..Homoreligiosus