پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - آيا حق داريم »علمى« متفاوت داشته باشيم؟! - رفیعی آتانی عطالله

آيا حق داريم »علمى« متفاوت داشته باشيم؟!
رفیعی آتانی عطالله

جاى جاى شماره مهر »آفتاب« چون ديگر شماره‌هاى اين مجلّه، جاى نقد جدّى و از نوع علمى دارد. در نوشته حاضر تنها بخش كوتاهى از يكى از مقالات اين نشريه را به نقد مى‌نشينيم؛ مقاله‌اى كه در شماره ٢٩، صفحه ١٣٤ با نام »زندگى بر همه چيز شرافت دارد« آمده و ظاهراً خلاصه مقاله‌اى است كه در شماره پيشين ماهنامه آمده است.
اين مقاله بر مبنا و منطق انديشه دينى، سرشار از مطالبِ خلاف حقيقت و واقعيّت است. در اينجا تنها به بند سيزدهم از بخشِ »خلاصه مضامين يادداشت نخست« آن مى‌پردازيم. در بند يادشده آمده است:
»دانشگاه اسلامى، اقتصاد اسلامى، بانكدارى اسلامى، حقوق بشر اسلامى، حقوق بشر بين‌المللى اسلامى، شهرسازى و مديريّت اسلامى و جديداً دموكراسى و جامعه مدنى اسلامى، مفاهيمى جعْلى و غير قابل دفاع هستند. به همان دليل كه فيزيك، شيمى و رياضى دينى و غيردينى وجود ندارد، حقوق بشر، مردم‌سالارى و جامعه مدنىِ دينى و غير دينى هم وجود ندارد«.
البتّه نقد اين بخش از مقاله، به اين معنا نيست كه ديگر بخش‌هاى مقاله و احياناً ديگر مطالب مجلّه آفتاب، مشكل كمترى دارد. شايسته است ديگران آستين بالا كنند و به ارزيابى و نقد مطالب اين جريده بپردازند و حتّى مقاله مورد بحث ما را با رويكرد خويش به نقد بنشينند.
مبانى و دلايلى از قبيل جامعيّت دين، عينيّت دين و سياست و »عدم خُلوّ هيچ واقعه‌اى از يك حكم دينى« و دلايل ديگرى از قبيل پيچيدگى زواياى وجودى انسان و اقتضاى حكمت خداوندى براى هدايت انسان، هر كدام مى‌تواند مبناى يك نقد بر ديدگاه‌هايى از قبيل آنچه در اين مقاله ادّعا شده است، باشد.
امّا نگارنده اين مقاله تنها از يك منظر (منظر »روش‌شناختى«) با بررسى تشابه و تمايز، چگونگى، ماهيّت و روش شناخت در علوم طبيعى مثل فيزيك و علوم انسانى مثل اقتصاد پرداخته است.
در نتيجه اگر فرض شود كه فيزيك اسلامى نداريم - كه خواهيم ديد اين‌گونه نيست - به دلايل تفاوت روش‌شناختى توليد علم در علوم طبيعى و انسانى، نه تنها نمى‌توان به نفى نظريّاتى چون »اقتصاد اسلامى« رسيد كه تازه »پايه‌هاى محكم روش‌شناختى براى توليد دانش‌هايى نظير اقتصاد اسلامى و مديريّت اسلامى« پى‌ريزى مى‌شود.
ضمن آنكه نگارنده هيچ گاه بر آن نيست كه دانش‌هاى جوانى چون اقتصاد اسلامى، نبايد نقد شوند. »نقد« چون ديگر عرصه‌هاى علمى، باعث تقويت بالندگى و رشد دانش خواهد بود.
فراز نخست:
جامعه متفاوت و علم متفاوت
جامعه‌شناسى معرفت تلاش مى‌كند تا نشان دهد: »موضوعات شناسايى (Objects) مطابق با تفاوت‌هاى موجود در اوضاع اجتماعى، خود را به عامل شناسايى (Subject) عرضه مى‌كنند.«
پيداست كه هيچ ملازمه منطقى بين نسبيّت معرفت با نسبيّت حقيقت وجود ندارد. بلكه از آن جهت كه عامل شناسايى، خود فرزندِ ارزش‌ها و به طور عام فرهنگ و شرايط اجتماعى خويش است، خواه‌ناخواه همه موضوعات قابل شناسايى در محدوده و ظرف اوضاع اجتماعى خاصّى كه عامل شناسايى در آن بسر مى‌برد، در حوزه درك و ادراك او جاى مى‌گيرد.
در اين ديدگاه، اقيانوس حقيقت آن چنان عميق، وسيع و پر ابّهت است كه هر كسى يا كسانى به انگيزه و مقصدى كه براى زندگى خود و جامعه خود تعريف مى‌كند، بخشى از آن را به تصرّف در مى‌آورد.
در نتيجه، پژوهشگرانى كه در جوامع متفاوت زندگى مى‌كنند، آنگاه كه به ساحل اقيانوس معرفت درمى‌آيند، با توجّه به ظرف و ظرفيّت ذهنى كه ارزش‌هاى اجتماعى در اختيار آنان گذاشته، »آب معرفت« برمى‌گيرند.
ممكن است بخشى از معرفت، هيچ‌گاه به تصرّف مردمان يك جامعه درنيايد؛ زيرا اساساً ظرفى براى رصد، صيد و ذخيره آن نساخته‌اند. با اينكه علوم، كمّاً و كيفاً در جوامع مختلف با يكديگر متفاوتند، اين تفاوت لزوماً براى اين نيست كه يك موضوع شناسايى - آن هم واقعاً و دقيقاً يك موضوع - را آنگاه كه كاملاً شناخته‌ايم، مى‌تواند غير از واحد باشد؛ بلكه هر جامعه به دلايل ساخت اجتماعى و فرهنگى خويش اساساً به شناخت موضوعاتى متفاوت از جامعه ديگر مى‌پردازد.
بسيارى از موضوعاتى كه شناسايى آن براى زندگى در يك جامعه دينى ضرورت دارد (و اتّفاقاً آن موضوعات نيز به شناسنده‌ها چشمك مى‌زنند) در جامعه‌اى كه زندگى غيردينى - و به طور خاص غيراسلامى - را برگزيده است، در محدوده موضوعاتِ مورد شناسايى قرار ندارد. (گويا اساساً اين موضوعات به آنها علامت نمى‌دهند!)
امروزه مجموعه‌اى از معارف به نام اقتصاد اسلامى يا مديريّت اسلامى و... در جوامع اسلامى به وجود آمده است. اين مجموعه، گزارشى اسلامى از موضوعات مختلف اقتصادى و غيرآن در جوامع مزبور محسوب مى‌شود و متأثّر و منبعث از ارزش‌ها و ساخت چنين جوامعى است.
اگر معارفِ سازگار با متون و نصوص اسلامى، به تصرّف پژوهشگرانِ جوامع اسلامى در آمده است؛ ولى پژوهشگران جوامع ديگر - چونان غرب - از آن بى‌بهره مانده‌اند، دليل روشنى دارد: آنها هيچگاه نخواسته‌اند اين موضوعات را بشناسند و اگر هم خواسته‌اند، آنها را آنگونه و از زاويه‌اى كه ساخت و نوع زندگى اجتماعى آنها و شخصيّت فردى و فكرى‌شان اقتضا كرده است، شناخته‌اند.
بنابر اين، حقايقى از اين دست هيچگاه در جوامع مزبور و به محقّقين آن، علامت (Signal) نمى‌دهند؛ در حالى كه پژوهشگران اسلامى در معرض چشمك‌زنى آن قرار دارند.
بنابر اين اگر حق داريم كه هر يك، زندگى فردى و اجتماعى متفاوت از ديگرى داشته باشيم، بايد حق داشته باشيم: معرفت و دانش متفاوتى نيز داشته باشيم.
البتّه به نظر مى‌آيد كه مغرب‌زمينيان نيز خود به اين حقيقت مُتفطّن شده باشند؛ زيرا در زمان حاضر، براى جهانى‌سازىِ (Globalization) غرب و زندگى غربى، به غربى‌سازى واحدِ همه جوامع بشرى مى‌انديشند. در آن صورت تنها آن موضوعاتى براى پژوهشگران در سراسر جهان چشمك مى‌زنند كه در سيطره ساخت اجتماعى و فرهنگى غربى باشند. در اين حال، تفاوت اجتماعى معرفت در حوزه علوم اجتماعى، به صورت مضاعف تقويت مى‌شود؛ زيرا هم عامل شناسايى (انسان) و هم موضوع شناسايى (انسان و رفتار انسان) تحت احكام واحدى، زير سيطره ساخت زندگى اجتماعى نشو و نما مى‌كنند.
اين دوّمى اهميّت و جدّيت تفاوت معرفت‌ها در جوامع مختلف را مضاعف مى‌كند؛ زيرا آن علومى كه در غرب به وجود آمده، ماحصلِ شناسايى و تئوريزه‌كردن نظم‌هاى حاكم بر رفتارهاى انسانى است و به‌كلّى با انسان و رفتارهايش در جوامع ديگر - به ويژه اسلامى - متفاوت است.
اگر »موضوعات شناسايى (Objects)، مطابق با تفاوت‌هاى موجود در اوضاع اجتماعى، خود را به عامل شناسايى (Subject) عرضه مى‌كنند«، على‌الأصول در مورد علوم طبيعى و انسانى به صورت واحدى صدق مى‌كند؛ زيرا همه موضوعات قابل شناسايى - كه واقعاً بى‌نهايت به نظر مى‌رسند! - به طور مساوى براى همه جوامع اهميّت ندارند و اين تفاوت اهميّت را نيز تفاوت‌هاى موجود در اوضاع اجتماعى بوجود آورده‌اند.
علم يكى از مصنوعات بشرى است كه اجتماعاً ساخته مى‌شود. علم، پذيرشِ منفعلانه واقعيّت نيست؛ بلكه وسيله‌اى براى بازسازى خلاّق آن است. صد البتّه اين بدان معنا نيست كه بر آن باشيم كه اشياء عينى وجود ندارند؛ يا اتّكا بر مشاهده بى‌فايده و بى‌ثمر است؛ بلكه مى‌خواهيم بگوييم: پاسخ‌هاى ما به سؤالاتى كه راجع به موضوع مطرح مى‌كنيم، در موارد مختلفى ماهيّتاً تنها در چارچوب حدود منظر و ديدگاه مشاهده‌گر ممكن است.
ضرورتى ندارد بر آن باشيم كه تحوّلات و تفاوت‌هاى اجتماعى، محتواى تحوّلات علمى به ويژه در حوزه علوم طبيعى را تعيين مى‌كند؛ اما تحوّلات اجتماعى، چشمان دانشمندان را، هم بر روى واقعيّات طبيعىِ موجود امّا كشف‌نشده باز مى‌كند؛ و هم بر روى واقعيّاتى ديگر.
ضمن اينكه كليّت يك علم مى‌تواند محصول شرايط، ساخت و تغييرات اجتماعى باشد؛ امّا محتواى هر گزاره مى‌تواند بيان‌كننده واقعيّت‌هايى باشد كه تحت تأثير عوامل اجتماعى قرار نمى‌گيرد.
در نتيجه مى‌توان شاهد دو علم فيزيك متفاوت برساخته شرايط اجتماعى متفاوت بود كه البتّه گزاره‌هاى هر دو نيز مطابق واقع باشند؛ زيرا هر يك، بخشى از واقعيّت را به دام خود انداخته است.
جالب آنكه تغييرات »منزلت اجتماعى« عالمان يك علم نيز در شكل‌گيرى كميّت و كيفيّت وجودى آن تأثيرى بسزا دارد. فرض كنيد بنا به دلايلى »انرژى هسته‌اى« در يك كشور، دستخوش ترقّى گردد. طبيعى است يكباره دانشمندان فيزيك هسته‌اى از ارج و قرب بالاترى برخوردار خواهند شد؛ نهايتاً دانش و دانشمندان و مراكز آموزشى و پژوهشى فيزيك هسته‌اى، به خاطر اين اقبال اجتماعى، كمّاً و كيفاً رشد و گسترش خواهند يافت و به منزلت يك علم و عالم جديد و متمايز از شرايط اجتماعى پيشين نايل خواهند شد. اين مثال فرضى دقيقاً در شوروى سابق لباس واقعيّت به تن كرد.
تغييرات در ارزش‌ها، فرهنگ جامعه، منزلت‌ها و نقش‌هاى اجتماعى، انقلاب‌ها و تغييرات بنيادين ساختار اجتماعى و... گاه مى‌تواند ريشه يك علم را از بيخ و بن بركند؛ همچنان كه مى‌تواند علوم جديدى را متولّد نمايد.
علم فيزيك، علم اقتصاد و... آن گونه كه جوامع غربى توليد كرده است، محصول زندگى اجتماعى آنان است. متقابلاً گونه خاصّ زندگى اجتماعى آنها، دانش و بانكدارى اسلامى و مديريّت اسلامى را اقتضا نكرده و در نتيجه هيچ گاه توليد نكرده‌اند.
خلاصه اينكه اگر اجتماع آنها علومى را به گونه خاصّى برتافته و به وجود آورده است، دليلى ندارد كه زندگى اجتماعى ما هم دقيقاً آن موارد را اقتضا كند؛ همچنان كه اگر علومى را برنتافته و به وجود نياورده‌اند و در تاريخ و جغرافياى غربى سابقه‌اى براى برخى علوم يافت نمى‌شود، نبايد نتيجه گرفت كه تلاش براى احداث چنين علومى بى‌نتيجه و ابتر است.
البتّه نگارنده بنا ندارد ديدگاهى را كه »مايكل مولكى« آن را ديدگاه »معيار« در باب معرفت علمى نام نهاده است، ناديده بگيرد. اين ديدگاه بر آن است كه جهان طبيعى بايد واقعى و عينى تلقّى گردد و ويژگى‌هاى آن نمى‌تواند تحت تأثير ترجيحات و مقاصد مشاهده‌كننده‌اش تعيين گردد. علم آن كسب و كار فكرى است كه همّ و غمِّ آن فراهم‌آوردن توضيحى دقيق از موضوعات، فرآيندها و روابطى است كه در جهان پديده‌هاى طبيعى يافت مى‌شود. معرفت تجربى به ميزانى كه معتبر است، سرشت حقيقى اين جهان را در قضاياى منتظم خود جاى مى‌دهد و آشكار مى‌كند. خلق معرفت علمى با شواهد حسّى بى‌پيرايه و صريح و با مشاهده صادقانه و بدون پيشداورى آغاز مى‌گردد و بر اين پايه، بناى بزرگ قانون طبيعى را استوار مى‌كند. معيارهاى اين علم، مستقل از عوامل ذهنى، پيشداورى شخصى، درگيرى عاطفى و نفع شخصى است و در غير اين صورت درك دانشمندان از جهان خارجى را دچار تحريف مى‌كند.
بايد دانست كه اجتماع، تحوّلات اجتماعى و انسان اجتماعى، محصول و برساخته اجتماع است و اجتماعِ متفاوت، پديده‌ها، روابط و نظم‌هاى متفاوت دارد. اگر حق داشته باشيم: علوم انسانى متفاوت را در جوامع متفاوت به رسميّت بشناسيم، »علم اجتماعى« به عنوان گزارشگر نظم‌هاى مختلف در زندگى اجتماعى و در جوامع متفاوت، متفاوت خواهد بود. البتّه قوانين طبيعت، پديده‌ها و روابط جهان مادّى به عنوان موضوع علوم طبيعى در هر جامعه‌اى لايتغيّر و با ثبات است.
امّا تأمّلات فيلسوفان علم نشان داد كه دو فرض بنيادين اين ديدگاه - كه ادّعاهاى مبتنى بر واقعيّتِ علم، مستقل از نظريّه‌اند و هم در معنا ثابت و يكسانند - مردودند.
ادّعاى اوّل با مشكل اساسى دورى رابطه نظريّه (فرضيه) و مشاهده روبرو است. اينكه عالم علوم طبيعى، به مشاهده واقعيّت‌هاى عينى به صورت خالص مى‌پردازد، ممكن نيست. اگر وى در صدد اثبات صحّت يك مدّعا و نظريّه و نظم از پيش فرض شده نباشد، چگونه و چرا واقعيّات معيّنى را از ميان واقعيّات بى‌شمار ديگر برمى‌گزيند؟ آيا همه چيز را در همه جا مشاهده مى‌كند؟ آيا چنين ادّعايى اساساً ممكن و معقول است؟
در حقيقت كارى كه عالِم علوم طبيعى انجام مى‌دهد، شناسايى فهرستى از واقعيّت‌ها است كه بتواند نظريّه، فرضيّه و ادّعايش را اثبات كند. حال كه چنين است، به صورت طبيعى به سراغ واقعيّت‌هايى مى‌رود كه نظريّه‌اش را اثبات كند و مهم‌تر از آن او از مشاهده، چه معرفتى كسب مى‌كند كه قبلاً نداشته است؟
در هر صورت »نظريّه« - يعنى همان چيزى كه پژوهشگر تجربى براى اثبات صحّت و سقمش به سراغ مشاهده واقعيّت‌هاى عينى مى‌رود - برساخته و برآمده از مشاهده واقعيّت‌هاى خارجى نيست. حداكثر آن است كه يك »نظريّه« بايد داراى انسجام درونى باشد و هم سازگار با ساير نظريّاتى كه در ذهن مشاهده‌گر وجود دارد.
»پوپر« به عنوان يك فيلسوف بزرگ علم تصريح مى‌كند كه ممكن است يك نظريّه به عالِم »الهام« شود. يعنى تا اين حدّ افراطى، خلق نظريّه از دنياى واقعيّات عينى فاصله دارد!
اين كجا و اين ادّعا كجا كه نظريّات علمى را ضرورتاً زاده مشاهده واقعيّت‌هاى عينى مى‌داند و بر آن است كه اساساً در غير اين صورت با يك »نظريّه علمى« روبرو نخواهيم شد.
حال مسأله اصلى، اساسى و مهم اين است كه اين نظريّه، برساخته »ذهن« پژوهشگر است؛ ذهنى كه پر از ارزش‌ها، دانش‌ها و فرهنگ زندگى و ساختار خاصّ اجتماعى است. چرا اين نظريّه يا فرضيّه و اين مجموعه از واقعيّت‌ها از ميان مقدار بى‌شمار فرضيّه و نظريّه در حوزه‌هاى ديگرى از واقعيّت‌ها، توجّه اين پژوهشگر را به خود جلب كرده است؟
بى‌ترديد او با عينكى به تماشاى واقعيّت‌ها نشسته كه قبلاً ويژگى‌هاى جامعه‌اى كه در آن زندگى مى‌كند، برايش ساخته است. حال دو فيزيك‌دان و يا اقتصاددانى را فرض كنيد كه در دو جامعه متفاوت غربى و اسلامى زندگى مى‌كنند و با ذهنيّات برساخته اين دو جامعه متفاوت، به ابداع نظريّه مى‌پردازند. بديهى است هر يك، مُنبعث و متأثّر از جامعه و فرهنگ خاصّ جامعه خود، به انتخاب منظر و نظريّه‌اى از ميان مناظر و نظريّات بى‌شمار دست مى‌زنند و مجموعه‌اى از معارف فيزيكى يا اقتصادى را به وجود مى‌آورند كه با معارف فيزيكى و اقتصادى محصول انديشه پژوهشگر ديگر كه در جامعه ديگر زندگى مى‌كند، متفاوت است.
بنابر اين به همان دليل و به همان وضوح كه دو جامعه متفاوت غربى و اسلامى داريم، با دو علم متفاوت غربى و اسلامى روبرو خواهيم شد.
البتّه اگر - بر فرض محال - بتوان نهادهاى علمى‌اى را تأسيس نمود كه انسان‌هاى پژوهشگر را فرافرهنگى يا فرااجتماعى تربيت كنند، شايد بتوان در آن صورت از »علم واحد« براى جوامع متفاوت سخن گفت؛ امّا جامعه‌شناسان معتقدند چنين انسانى اساساً وجود ندارد. انسان عموماً و عمدتاً برساخته زندگى اجتماعى خويش است.
اما فرض دوّمِ ادّعاهاى مبتنى بر واقعيّت علم نيز به همين سرنوشت مبتلا است. فرض دوّم اين بود كه »واقعيّات قابل مشاهده« در علوم طبيعى در همه جا يكسان و ثابت است و در نتيجه علوم طبيعى در همه جوامع، علم واحد خواهد بود. اما آيا واقعاً واقعيّت‌هاى مشاهده‌پذير در علوم طبيعى ثابتند؟
فرض كنيم يك ايرانى و يك غربى به رودخانه‌اى كه در حال جريان است، مى‌نگرند. آيا واقعاً اين دو، رودخانه را به يك شكل و صورت مى‌بينند؟
فرض كنيم يك معلّم روستا به آن رودخانه مى‌نگرد و نيز يك دانشمند علوم طبيعى. آيا هر دو مثل هم مى‌بينند؟ بديهى است تفاوت ديد وجود دارد.
سؤال اصلى اين است كه اين تفاوت از كجا ناشى مى‌شود؟
انسان غربى و مسلمان، با مجموعه‌اى از ذهنيّاتِ برگرفته از جامعه خود نشو و نما يافته است. معلّم روستا و عالِم علوم طبيعى نيز با همين تفاوت در زندگى اجتماعى و فرهنگى، به يك واقعيّت مى‌نگرند و آن را معنا مى‌كنند.
به نظر مى‌آيد: حتّى هنگامى كه نمادها در صفحه‌اى از يك متن علمى براى سال‌هاى نسبتاً طولانى تغييرنكرده باقى مى‌ماند، با تطوّر تدريجىِ زمينه و بستر تفسيرى پژوهش، معناى آن مى‌تواند در نظريّه جامعه اهل تحقيق در سيَلان لاينقطع باشد.
علاوه بر آن مى‌توان نتيجه گرفت كه معناى گزاره‌هاى مبتنى بر واقعيّت نيز اغلب نزد بخش‌هاى مختلف جامعه علمى - مثلاً نزد محقّقين در مقابل آموزگاران مدارس يا صاحبان تخصّص‌هاى مختلف - بسته به اينكه اين گروه‌هاى اجتماعى تا چه پايه با چارچوب‌هاى تفسيرى متفاوت كار مى‌كنند، تفاوت دارد.
بدين ترتيب نه تنها مبناى واقعى علم، وابسته به نظريّه، و از نظر معنا قابل تجديد نظر است؛ كه به لحاظ اجتماعى نيز مى‌تواند متغيّر باشد.
علاوه بر اين اجتماعى شدن فرايند توليد نظريّات و چگونگى مشاهده واقعيّات براى اثبات صحت و سُقم نظريات در مرحله »توليد نظريّه« متوقّف نمى‌شود و روشن‌تر از آن با زبان و نمادهاى زبانى به مرحله »بيان« پيشروى مى‌كند.
حال فرض كنيم: پژوهشگر بدون تأثير از اجتماعى كه در آن زندگى مى‌كند، نظريّه‌اى را ارائه كند و به همان خلوص به مشاهده و فهم معناى واقعيّت‌هاى خارجى بپردازد (فرض مى‌كنيم كه فرض محال، محال نباشد!) امّا آيا مى‌تواند واقعيّتى را كه فرضاً به صورت لخت و عور ديده و فهم كرده، به صورت عريان به ديگران نشان دهد؟
آيا مى‌توان از واقعيّت همان گونه كه هست، عكسى برداشت؟ واقعيّت اين است كه اين »نشان‌دادن« ممكن نيست؛ مگر اينكه اجزايى را برگزينيم و در قالب زبانى، صورت‌بندى كنيم و بديهى است كه زبان ما انواع مشخّصى از گزاره‌ها را مرجّح مى‌شمرد و در همان حال انواع ديگر را منع مى‌كند. مثلاً انواع علائمى كه در فيزيك داريم، احياناً ممكن است ما را نسبت به وجوهى از جهان مادّى بى‌توجّه كند.
در هر صورت اصطلاحات فنّى، علمى و اصطلاحات عمومى‌تر و گزاره‌هايى كه دانشمندان به طور منظّم از آن استفاده مى‌كنند، معانى علمى را در زمينه زبانى، نظرى و اجتماعى، به مرتبه پَستى كه در آن جاى دارند، تنزّل مى‌دهند.
حال كه پژوهشگرانِ تحت سيطره جامعه و ساختار آن، فرهنگ و ارزش‌ها و ذهنيّت برساخته اجتماع، به توليد نظريّه و سپس گزينش واقعيّت‌ها براى مشاهده و فهم و بيان آن مى‌پردازند و جوامع نيز با هم متفاوتند، سخت نخواهد بود كه بپذيريم: به ميزانِ جوامعِ جدّاً متفاوت و در حال توليد علم، علم خواهيم داشت.
البتّه تا اينجاى اين نوشتار، فقط اثبات مى‌كند كه جامعه اسلامى مى‌تواند و بايد داراى علمى متفاوت از جامعه و علم غربى باشد. اما مبانى اعتقادى ما به توقّف تا اين حد نيز رضايت نمى‌دهد! زيرا پژوهشگرى كه افق ديد خود را متأثّر از مجموعه باورها، ارزش‌ها و اعتقاداتش - كه بر نظريّه‌پردازى و خلق نظريّه، گزينش واقعيّت‌هاى مشاهده‌پذير و فهم و بيان آن مبتنى است - از كانون علم مطلق خداوندى برگرفته است، قطعاً به نظريات عام‌تر و فراگيرتر و صادق‌ترى نسبت به پژوهشگرى كه افق ديد خود را از مجموعه باورها و اعتقادات و پايه‌هاى نظرى - محصول تجربه تاريخى و فرهنگى جامعه - خود مى‌گيرد، دسترسى پيدا مى‌كند.
»وحى«، ذهن آدمى و به نسبت بيشترى ذهن عالمان را به علم بى‌نهايت خداوندى پيوند مى‌زند و او را به مشاهده سرزمين وسيعى از واقعيّت‌ها و حقايق دعوت و هدايت مى‌كند كه در غير اين صورت، هيچ‌گاه به صيد فكر آدمى در نمى‌آمد.
معارف و اعتقادات وحيانى به هر مشاهده‌اى معنايى آن چنان عميق، لايه‌اى، سطح‌بندى‌شده، مشكّك و متدرّج مى‌بخشد كه اساساً ممكن نيست به مخيلّه انسانِ مادّى خطور كند.
زندگى اجتماعى مبتنى بر وحى، هم نظريّات متفاوت و متعالىِ متأثّر از تعالى علم خداوندى را مى‌سازد و هم منطقه واقعيّت‌هاى مشاهده‌پذير را تحت سيطره عقل آدمى قرار مى‌دهد كه امكان ندارد در چارچوب محدوده عكس‌بردارى ذهن آدمى درآيد؛ و هم معنايى ژرف و مشكّك - بسيار فراتر و فراختر از ظرف و ظرفيّت ذهن انسان مادّى - به مشاهدات مى‌بخشد. و حتّى بيان و زبان را نيز چونان زبان قرآن كريم تا معجزه به پيش مى‌برد تا بالكل محدوديّت‌هاى زبان را بردارد.
با اين بيان ما همچنان كه علوم غيراسلامى داريم، نوع اسلامى هم داريم و حتّى نوع اسلامى بسى بالاتر و وسيعتر است.
منتهاى مراتب، جاى اين سؤال وجود دارد كه چرا ما مسلمانان با وجود اين سرمايه بالاى اجتماعى براى توليد علم، در وضعيّت غيرقابل قبول و غيرقابل رقابت و مقايسه علمى با غيرمسلمانان قرار داريم؟
بايد ريشه‌هاى اين امر را جستجو كرد. ادّعاى نگارنده اين است كه ما به همان دليل كه از تمام دين بهره‌مند نيستيم، همه علم را نيز در اختيار نداريم.
اين موضوعِ قابل تأمّلى است كه بايد در مجموعه مباحث و مطالعات مربوط به توسعه‌نيافتگى در همه جنبه‌هاى زندگى اجتماعى، مورد توجّه قرار گيرد. امّا و در هر صورت، يك پژوهشگر مسلمان در نقطه شروع رقابت علمى با پژوهشگران غيرمسلمان، در يك وضعيت به شدّت نابرابر قرار دارد. وى سرمايه عظيمِ مجموعه‌اى از معارف و نصوص دينى (حق تمامى معصوم) را به رايگان در اختيار دارد.
ما با انجام عمليّات تأمّلات عقلانى از معلوم (مجموعه نصوص دينى) به مجهول مى‌توانستيم انباشتى عظيم از علوم را در همه حوزه‌هاى مختلف علمى در اختيار داشته باشيم؛ ولى مع‌الأسف در وضعيّتى معكوس قرار گرفته‌ايم. امروزه شاهديم: آنان كه اين سرمايه فكرى را در اختيار نداشته‌اند، تيول‌دار و توليدكننده بزرگ علمند. به حق هر چه در طعن و تعيير بر پژوهشگران مسلمان در اين باب گفته شود زياد نيست! اما هر چه هست از مسلمانى ماست و بس!
بى‌شك معرفتى كه منبعث از »وحى« - كه نزول علم مطلق الهى در زندگى ماست - منطقاً از هر دانش ديگرى كه تنها متأثّر از عقل آدمى است، گسترده‌تر، شاملتر و به معناى واقعى كلمه، مطابق حقيقت و واقعيّت در گسترده‌ترين معنا و مصداق آن است.
با اين بيان، نظريّه بانكدارى اسلامى، اقتصاد اسلامى و... نه‌تنها معقول است؛ كه از هر نظريّه ديگر كاملتر است؛ زيرا به علم مطلق و فرازمانى، فرامكانى و رها و بى‌محدوديّت متّصل است. اگر هنوز چنين نظريّاتى نداريم، ريشه در ناتوانى و كمكارى ما دارد.
تنها دانشى از دايره شمول اين حكم كلّى كه »علم اجتماعاً ساخته مى‌شود« خارج است كه خارج از زمان و زمين و زمينه اجتماعى توليد مى‌شود و پيداست كه اين ويژگى تنها در معارفى وجود دارد كه مستقيماً از ماوراء طبيعت و از سوى خداوند متعال و به صورت وحى بر زمينيان نازل شده است.
با توجه به اينكه موارد ذيل در مورد قرآن كريم و نصوص ديگر دينى مشابه آن در محل خودش به اثبات مى‌رسد - و در اين مقاله به عنوان پيش فرض و اصول موضوعه تلقّى مى‌شود - از شمول اين حكم كلّى، موضوعاً و منطقاً خارج مى‌شوند:
١ . قرآن كريم محصول فكر هيچ انسانى نيست تا گفته شود: محصول مجموعه ذهنيّات آن فرد انسانى، مصنوع اجتماع است. بلكه قرآن كريم تنزّل و نزول علم الهى است كه ساحت آن از هر قيد و محدوديّتى آزاد و رهاست؛ تا چه رسد به قيودى كاملاً زمينى چونان زندگى اجتماعى.
٢ . انسانى متعالى به نام پيامبر، واسطه نزول و بيان قرآن كريم است. او معصوم از هر خطا در همه مراحل گرفتن وحى، فهم، تلقّى و بيان آن است. در نتيجه همه آنچه او به عنوان وحى به ما آدميان و همنوعان خود اهدا نموده، همان چيزى است كه بر او وحى شده است.
٣ . از آن جهت كه زبان واقعى و باطنى قرآن كريم زبان فطرت يعنى خصوصيّات مشترك همه انسان‌هاست، مخاطب و متعلّمين معارف قرآنى، ابناء بشر در همه مكان‌ها، زمان‌ها و زمين‌ها هستند. در نتيجه همه معارف قرآنى به تمام انسان‌ها در همه جوامع علامت مى‌دهد تا آن را ببينند و بفهمند. معارف قرآنى متعلّق به همه جوامع انسانى در تمام عصرها و همه نسل‌هاست.
و اينكه چگونه ممكن است معرفتى چنين گسترده و عميق در يك كتاب جمع شود، به اعجاز محتوايى وزبانى قرآن كريم برمى‌گردد و اين دقيقاً راز آن تحدّى قرآن است كه همه انسان‌ها را در طول تاريخ فراخوانده است كه:
»اگر بتوانيد حدّاقل مشابه بخشى از قرآن كريم را به ميدان بياوريد، صحنه را براى شما خالى مى‌كنم.«
از پس قرون و اعصار، هنوز اين مبارزه‌طلبى به قوّت خود باقى است و كسى را ياراى هماوردى با قرآن نيست.
٤ . ممكن است مهم‌ترين دليلى كه شائبه زمينى و زمانى‌شدن و تأثير از بستر اجتماعى دوران نزول را براى قرآن كريم در برخى اذهان به وجود آورد، به حبس بيان و زبان و كلمات درآمدن قرآن كريم است. آيا ممكن است: »معرفتى« در ظرف كلمات ريخته شود و از فرصت‌ها و امكانات آن كه تفاهم و انتقال پيام است، بهره‌مند شود؛ اما از محدوديّت‌هاى آن - كه بالأخره حذف برخى از كلّ حقيقت است و نيز از محدوديّت زمينه‌هاى اجتماعى زبان - مصون بماند؟
به نظر مى‌آيد: مشيّت الهى با »اعجاز بيانى قرآن كريم« اين مشكل را از بيخ و بن حل كرده باشد. معجزه كلامى قرآن كريم تنها با رهايى از محدوديّت‌ها و ناتوانى‌هاى كلام بشرى ممكن شده است.
با اين مقدّمات و مقدّمات لازم‌الذّكر ديگر، نه‌تنها به طور عام، ساحت قرآن كريم و محتواى آن از محدوديّت‌هاى اجتماعىِ توليد علم، مبرّاست؛ كه اين حقيقت آفتابى را به تماشا مى‌گذارد كه يگانه معرفتى كه مى‌تواند با آزادى از همه محدوديّت‌هاى معارف بشرى، براى همه بشر مفيد باشد، معارف قرآنى است.
ختم كلام اينكه نه تنها بانكدارى اسلامى، اقتصاد اسلامى، مديريّت اسلامى و ... تركيبات معقولى است؛ بلكه بشريّت مى‌بايست فقط بانكدارى اسلامى، مديريّت اسلامى و... داشته باشد؛ چون هيچ دانش ديگرى از جامعيّت معارف قرآنى برخوردار نيست.
معارف قرآن كريم براى همه عصرها و نسل‌ها و سرزمين‌هاى انسانى است؛ در حالى كه هر دانش ديگر، محصول عصر و نسل و متعلّق به سرزمين خاصّى است كه در آن به وجود آمده است.