پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧
"افسانه زندگان" و تحليل گفتمانى قصه
میراحسان احمد
مقدمه
امروزه »افسانهها«، بر خلاف قرن پيش و قرنهاى پيشتر، تنها قصههايى عاميانهاى براى سرگرمى به شمار نمىآيند، افسانهها ريشههاى ضمير يك ملت يا مردم را در آيينه خود بازتاب مىدهند و كنشها و واكنشهاى فراوانى، هماكنون متأثر از آن لايههاى پنهان ضمير جمعى است. قصهها اسناد مردمشناختى ارزشمندى هستند كه ژرفساختهاى فرهنگى، شاخصههاى فرهنگى و نيز خرده فرهنگها در آنها قابل تحليل است.
همچنين در قصهها عناصر مثبت و منفى كنشگر مردم قابل جستوجو است؛ مانند ديدگاه مردم در مورد رابطه مهتران و كهتران.
باورهاى مردم درباره بىپاسخ نماندن ظلم، استهزاى مردم نسبت به نوكيسگى و دفاع مردم از ثغور خودى در برابر اجنبى و نوع واكنش ايشان نسبت به قدرت، جايگاه زنان، عشق و... و يا به عكس ترسهاى تاريخى مردمى از تجربه نو، فقدان انعطاف در گفتوگو با فرهنگهاى ديگر، نگرش مردسالارانه و نابرابرىطلبانه نسبت به زنان و....
متن حاضر معرفى يك كتاب بسيار نو، مبتكرانه و خلاق در زمينه افسانه است.
بررسى مردمشناختى قصههاى بومى در ايران
روشى كه مايل بودم، در بررسى و معرفى »افسانه زندگان« به كار گيرم، روشى مبتنى بر پديدهشناسى هوسرلى افسانه در مكالمه با انسانشناسى است. به درازا كشيده شدن متن مرا واداشته است كه به معرفى سادهترى بر اين اساس اكتفا كنم و به روندى توجه نمايم كه در آن، ماهيات افسانهاى به نحوى پديدهشناختى و استعلايى كاهش يافته و به نحو آيدهتيك انتزاع شده و در حضور آگاهى قرار مىگيرد.
هوسرل مىگويد: »احكام ما به اين جهان مربوط مىشود. ما درباره اشيا، روابطشان، تغييرات آنها و شرايطى كه نقششان تعيين تغييرات آنها است و درباره قوانين دگرگونىهاى آنها، احكامى گاه فردى [شخصيه] و گاه كلى صادر مىكنيم. ما براى آنچه تجربه بىواسطه عرضه مىكند، بيانى همسو با انگيزههاى تجربى خود مىيابيم؛ از آنچه به طور مستقيم تجربه شده (ادراك يا به خاطر آورده شده) يا از آنچه مستقيماً تجربه نشده، استنباط مىكنيم، به تعميم مىپردازيم و سپس مجدداً معرفت كلى را به موارد خاص اطلاق مىنماييم. يا به نحو تحليلى تعميمهاى جديدى را از معرفت كلى نتيجه مىگيريم.
شناختهاى جداگانه فقط به صورت توالى صرف به دنبال يكديگر نمىآيند. آنها وارد روابطى منطقى با يكديگر مىشوند، از يكديگر ناشى مىگردند، به يكديگر ملتصق مىشوند، از همديگر پشتيبانى مىكنند و به اين وسيله قدرت منطقى خويش را تقويت مىنمايند.
از سوى ديگر، آنها با يكديگر تصادم و تناقض نيز پيدا مىكردند؛ با يكديگر توافق نمىكنند، به واسطه شناخت مطمئن تكذيب مىشوند و ادعايشان در شناخت بودن بىاعتبار مىشود.
معرفت طبيعى گامهاى بلندى برمىدارد [و] به تدريج بر واقعيتى مسلط مىشود كه از آغاز به عنوان امرى مسلّم براى ما و به صورت چيزى كه دامنه و محتوا، عناصر، روابط و قوانين آن بايد جستوجو شود، وجود داشته است.
حال ايده پديدهشناسى هوسرلى چگونه مىتواند در بازخوانى گفتارهاى بيست و سهگانه به ما يارى برساند؟ به نظر من از منظر فهم معرفت كلى به موارد خاصى كه در اينجا در قلمرو تأويل افسانه قرار دارد و سنجش شناختهاى جداگانهاى كه به يكديگر »ملتصق مىشود« و از همديگر پشتيبانى مىكنند. اين شناختها از حوزه ايدههاى يونگى درباره سمبلهاى انسانى تا ايدههاى پديدارشناسانه، مىتواند از يكديگر ناشى شود و راه تقرب ما را به ارزش نوآورانه گفتارها هموار نمايد. مرور سياهه گفتارها وسيع تأويلى، انسانشناسه را باز مىتاباند، حوزهاى كه از نگرههاى فمينيستى بهره مىگيرد، بدون آنكه فمينيستى باشد، از نگرشهاى يونگى بهرهمند است، بدون آنكه در يك برداشت روانشناسانه محصور بماند و ضمناً با احضار نمادها به امروز، رابطه زندهاى از ريشههاى معناپردازانه افسانه را فراهم مىآورد.
بهتر است با رجوع به متن، تحليل قصههايى را مورد توجه قرار دهيم كه سرشار از بازتاب ضمير، نگاه، ارتباط شرايط زيستى با الگوهاى تفسير جهان، ريشههاى تبيين هستى و زندگى و در بر دارنده خصايص زندگى ذهنى - تاريخى اقوام ايرانى است. اين نوشته حكم معرفى يك خواننده علاقمند به متنى خلاق را دارد كه از نگاه نويسنده به وجد آمده است.
×××××
اجازه دهيد اعتراف كنم كه افسانه زندگان مرا غافلگير كرد. نخست يكّه خوردم و انتظارش را نداشتيم. سپس اين حس به امكانى براى اشتياق نو و كشف تبديل شد. يكّه خوردم، چون تصور نمىكردم يك كار تأليفى تا به اين درجه بديع و نوآورانه و اين همه بىسر و صدا اتفاق بيفتد. غافلگير شدم، چون تصور نمىكردم مؤلفى جوان و اين همه فروتن، دريچه تازهاى را در تأويل قصه بگشايد و يك كار پست مدرن را بىهيچ هياهو و ادّعا معرفى كند. من بدون مبالغه از كشف خود خرسندم و به خاطر اشتياق نويى كه كتاب آقاى حسنزاده براى مكالمه ديرين با جهان افسانه در من پديد آورد و با كتابش مرا از آن سرشار كرد، سپاسگزارم. سى سال علاقه من به مطالعه نگرههاى اسطورهكاوان استخواندار ايرانى و غير ايرانى، با ديدگاههاى گوناگون و به ويژه كسانى هم چون دكتر بهار، دكتر شايگان، دكتر ستارى، دكتر آموزگار، دكتر مزداپور و اينك با متن كسى كه در آغاز راه طولانى شكوفايى و نوآورى و يك دور هرمنوتيكى تازه قرار دارد، پاسخى ديگر يافته است.
بارى اشتياق و كشف، دو حسّى است كه مرا مجذوب هستى و چيستى همانستى افسانه مىكند. من خواننده ساده متون اسطورهكاوان و فرهنگپژوهان هستم و در اين خوانش نيز شاگردى ممتاز به شمار نمىآيم. بنا به حوزههاى مورد علاقه و كارى، فلسفه، شعر، ادبيات و سينما، در معرض وزش نسيم دانايىهاى انسانشناسى، مردمشناسى، قومشناسى و اسطورهشناسى نيز زيستهام. مطالعه جدى داستاننويسى و خود داستاننويسى در نوجوانى و جوانى نيز، نه تنها مرا به مرور داستانهاى مدرن، و مطالعه رمانها و داستانهاى كوتاه بسيارى از داستاننويسان روسى، انگليسى، فرانسوى، چك، آلمانى، امريكايى، امريكاى لاتين و نويسندگان ايرانى، ترك، چينى، هندى، ژاپنى و آفريقايى واداشت، بلكه به قصهها و افسانههاى كهن هزار و يك شب گونه نيز علاقمند كرد. من هنوز توصيف فوكو از قصههاى هزار و يك شب را از بهترين توصيفها از قصههاى كهن و نگاه غفارى به قصهاى از قصههاى هزار و يك شب را كه بنمايه فيلم »شب قوزى« است، از جذابترين نگاهها، و نگرش گلشيرى از منظر تحليل ساختارى به قصههاى قرآنى را از بديعترين تفسير و تأويلهاى فرمى مىدانم.
بدون ترديد حيات قصه و افسانه با انسانشناسى و مردمشناسى ارتباطى وثيق دارد؛ چنان اسطورهشناسى، باستانشناسى و قومپژوهى با ادبيات مدرن و پسا مدرن با آثار جويس يا اومبرتواكو درآميخته است و داستاننويس موظف به داشتن اطلاع كافى از قلمروهاى مذكور است.
مشغله داستاننويسى در جوانى كه سپس در حيطه سينما هضم شد، اگر هيچ نفعى نداشت، پايهگذار آگاهى من از قصه و ريشههاى انسانشناسانهاش شده است. مىدانيم كه طبق تمايل غرب، همواره ريشه هر هنر و نهاد مدرن به يونان باستان ختم مىشود. در اين حيطه، هم سخن از هرودت و اسنادى است كه او را پدر انسانشناسى مىنامد و قصههاى او از مصريان، مراسم مذهبى و... را گوياى دقتى از قومپژوهى مىشمرد و باز طبق معمول، پس از هرودت فيلسوف رومى لوكرتيوس را در باب مذهب و هنر، انسان پيشگام مىنامد و سپس از تأثير سلسلهاى از نامها كه تيلور، مورگان، اسميت، دبليو جى پرى، فرانس باوس، لوى اشتروس، رادكليف براون، براتيسلاومالينوسكى، باختين و... در اين حوزه ادامه مىيابد، سخن مىگويند. اما به نظر من قصهگويى و قصهشناسى در شرق سومرى و بابلى تا آريايى حكايت ديگرى دارد. در قلمرو قصه كه پژوهشهاى بسيار پهناورترى موجود است، »اردويرافنامه« قصه بهشت و دوزخ در آيين مزديسنى است كه از پيش از اسلام به جا مانده است و قصه سير و سفر در جهان ديگر و آگاهى از پاداشى است كه به نيكوكاران و پادافرهى كه به بدكاران داده مىشود.
بديهى است افسانههاى بينالنهرينى تاريخى مقدم بر اين حكايت دارند. اما اين قصه از منظرى كه خواهيم گفت منحصر به فرد است؛ ارادويراف مرد پاك و پرهيزگارى است كه پيشوايان و موبدان دين زرتشتى او را برگزيدند كه در جهان ديگر سير كند و از رواندرگذشتگان آگاهى به دست آورد و در دسترس هم كيشان خود بگذارد. اين ارتباط قصهها با جهان ديگر از قصههاى اسطورهاى تا دينى تداوم داشته است.
رابطه قصه با مرگ، رابطهاى است كه درخوانش پسامدرنيستى متون افسانههاى كهن، مورد تأويل كسانى چون ميشل فوكو قرار گرفته است. اين همان اهميت گوهرين ارداويرافنامه است كه در آن با قصههاى ابراهيمى، يهودى، مسيحى و قرآنى، مثل داستان اصحاب كهف و يا رؤيابينى يوسف شريك است. منظور فوكو ازمضمون قبلى، نوشتن به مثابه خلق فضايى است كه موضوع نوشتار، پيوسته در درون آن ناپديد مىشود. اين ايده فوكويى سپس به وسيله ويكتورترنر، با نام فضاهاى آستانهاى، فضايى كه بين يك فضاى خالى و فضاى خالى ديگر شكل مىگيرد، در حيطه افسانهشناسى و انسانشناسى مطرح گرديد؛ نظريهاى كه نظريه ساختارگرايى استروس و نظريه ديالكتيكى باختين را پشت سر مىنهد و تأويل قصه را در قالب يك تئورى پسامدرن ارائه مىكند.
به هر حال فوكو ادامه مىدهد: »اين رابطه، سنت ديرينى را فرو مىريزد كه نمونه آن را در اساطير يونان مىبينيم و قرار است ايده مرگى قهرمان را استمرار دهد؛ اگر قهرمان حاضر بود جوان بميرد، براى اين بود كه زندگى او، بزرگ و تقديس شده، در اثر مرگ به ورطه لايزالى عبور كندگ لذا روايت اين مرگ پذيرفته را باز مىخرد. انگيزه و مضمون و بهانه داستانهاى هزار و يك شب هم از جهتى ديگر گريز از مرگ است؛ انسان سخن مىگويد و تا سپيده صبح داستان تعريف مىكند تا مرگ را معطل نگه دارد و روز مكافات را به تعويق بيندازد كه راوى در آن خاموش خواهد شد. روايت شهرزاد جدالى است براى بيرون نگه داشتن مرگ از دايره هستى، جدالى كه هر شب از سر گرفته مىشود.«(ميشل فوكو: مؤلف چيست).
من نيز باور دارم كه قصه، در گوهرىترين كاركرد خود چيزى جز تحقق آرزوى بىمرگى نيست؛ جايى كه ما با دنياى مردگان رفت و آمد مىكنيم و مردگانمان باز مىآيند تا زندگى را مورد حمايت قرار دهند.
ادراك معناهاى ژرف قصه از دو راه تحقق يافته است؛
١. از طريق تفسير ساختارگرايانه.
٢. از طريق تفسير پساساختارگرايانه قصهها.
كتاب افسانه زندگان مىكوشد، با بهرهگيرى از ايدههاى انسانشناسانه به تأويلهاى بديع دست يابد، او ما را درست به ژرفترين وجوه حياتى قصهها فرا مىخواند و از دانش تخصصى خود براى تفسير عالمانه و مدرن و يك بازخوانى ويژه و مبتكرانه و مستدل، سود مىجويد. پس اولين ويژگى افسانه زندگان، اتكاى آن به انسانشناسى است؛ اتكايى كه به ديد و درك و دانايى تازه ما از قصههاى كهن منتهى مىشود. بايد دقت كرد كه افسانه زندگان از منظر انسانشناسى به قصه مىنگرد.
از اين منظر قصهها روايتهاى صرفاً سرگرمكننده و پوچ نيستند كه جز خيالبافى به درد امر ديگر نخورند، بلكه در لابهلاى قصهها، فضاهاى خالى بيكران تأويلپذيرى نهان است و ميان سطور و ماجراهايشان، لايههاى معنايى ديگرى پوشيده مانده كه سرچشمه ژرفترين شناخت از ريشههاى فهم و نگاه بشرى، كاركرد ذهن، تشكل مفاهيم نهادين نظير تقدس و شكلگيرى فضاهاى آرمانى و راههاى دستيابى به ضمير و ژرفناى روح بشرى و كشف نمادها و كهن الگوها و تأثير آن بر زندگى معاصر است. قصه در تاريكخانه روان پيچيده انسانى، نقش بازتابدهنده نيروهاى عظيم ناخودآگاهى را ايفا مىكند كه بر سرنوشت فردى و اجتماعى و سنجش كنش آگاه بشرى حكم مىراند. از اين بابت داشتن قوه تأويل و ابتكار تفسيرى و توان مكاشفه معناهاى پنهان نيرويى است كه مىتواند بر كار يك افسانهشناس، پرتوهاى درخشان دانايى تازه را بتاباند و مخاطبان را به كشفهاى تازه و فهم و شناخت ژرفتر رهنمون باشد.
افسانه زندگان با همه آنكه كارى است جوان، سرشار از اين قدرت ابتكار و انكشاف است كه در كنار ثبت ١١٦ قصه گيلكى، تالشى، مازندرانى و... (بهرهگيرى از متد مردمنگارى و رجوع به آگاهين فرهنگ عامه)، ٢٣ گفتار ناب در بررسى مردمشناختى قصههاى عاميانه ايرانى فراهم آورده است. گفتارهاى اين كتاب همان مايه اشتياق من به مكالمه با آن و معرفىاش بوده است و مايلم با ايجاد تصويرى از خود، متن خوانندگان علاقمند به افسانهشناسى را برانگيزم تا اين اثر ارزشمند را بخوانند، زيرا در اينجاست كه هر قصه گيلكى، مازنى، تالشى و... براى ما جهانى بكر از آگاهىهاى كهن را مىسازد كه در بردارنده تصاويرى از مدلهاى معنوى و طبيعى و بنيانهاى آيينى و عرفى، و اسطورهاى و دينى مردم ما و ريشههاى ما است. قصهها نمونههايى بسيار خوب براى برداشتن گامهاى مردمشناسانه ما در خصوص شناخت مردم خويش و غلبه بر ناخودآگاهى و درك بسيارى از ريشههاى بحرانهايى است كه به ظاهر، ارتباطى با افسانهها ندارند، اما افسانهها، همچون آيينه ناخودآگاهى، مىتوانند مبين ريشههاى كهن و ديرينهاى باشند كه در ما نسبت به مفاهيمى چون آزادى، زن، پيشرفت، تقدس و... افكار خاصى ايجاد كردهاند.
با افسانهشناسى و شناخت و تفسير علمى قصهها، ما نه تنها زبان نمادين و روايى خيال و پندار و ذهنيت و روحيه و آرمان مردم خود را كشف مىكنيم، بلكه با امكانات تعادل روحى و معنوى، و راههاى انتقال فرهنگ و مفاهيم كانونى فرهنگ و ابزارهاى نبرد ايدئولوژيك و محتواى اين نبردها در ميان كهتران و مهتران، و جنسيتهاى طبيعى و ارزشهاى قومى و طبقاتى آشنا مىشويم و ابزار حفظ بينشها و دانستگىها را كشف مىكنيم، و با ريشه انديشه قومى و مردمى ارتباط مىيابيم. نويسنده عميقاً به اين سيماى علمى تفسير قصه وقوف دارد و به درستى آن را مايه تأويل خود قرار داده است.
از آنجا كه قصه جز در دامان فرهنگ نمىپرورد و جز در بستر حيات ذهنى و معنوى توده نمىبالد، بىشك، ويژگىها و كاركردهاى مردمشناختى آن از اهميتى بسيار بالا و ارزشمند برخوردار است، به گونهاى كه اگر گفته شود، بنياد بسيارى از كنشها و اعتقادات توده و آرمانها يا واقعيتهاى زندگى امروز او را در لايههاى ژرفناك و عميق قصهها، مىتوان بررسى نمود، سخنى اغراقآلود بر زبان نراندهايم. اگر پنج كاركرد عمده قصههاى عاميانه را شامل قصهافزار پذيرش فرهنگ، قصهافزار ستيز ايدئولوژيك، قصهافزار برترى ايدئولوژيك، قصهافزار آرامش و تعال و قصهافزار بينش و نگرش برشماريم، به درستى افزونى كاركردهاى مردمشناختى قصه را مشاهده خواهيم كرد.
از سوى ديگر، در كاوش ژرف ساخت قصه، با كنار نهادن لايههاى رويين و دستيازى به بنياد فكرى و ايدئولوژيكى موجود در قصهها كه با خاستگاه طبقهاى، سنى، جنسى، قومى و دينى قصه ارتباطى نزديك و كامل دارد، به آغازهها و تهنشستهايى دست خواهيم يافت كه ما را از ريشههاى مردمشناختى و اجتماعى پيدايش قصه آگاه مىكند. آغازه و تهنشستهايى چون، تأثير اقليم در شكلگيرى قصه، تحرك اجتماعى، دگرستيزى و بيگانه پرهيزى، بازسازى وجدان جمعى، نگهداشت ارزش و هنجارهاى فرهنگ حاكم و مقابله فرهنگ محكوم با آن، تبعيض سنى، جنسى أ و....
اين نكتهها همان سويه اصلى بازخوانى قصهها و خوانش مبتكرانه حسنزاده را تعيين مىكند كه در اين كتاب دقيقاً به آن پرداخته تا از طريق تأويل ريشه بسيارى از واقعيتهاى فرهنگى معاصر، بحرانهاى كنونى ما را بكاود و به علت كنشهاى ناخودآگاه و خودآگاه مردم، به نوع معرفت آنان دست يابد.
درباره ديدگاه نظرى موجود در كتاب »افسانه زندگان«، بايد گفت كه اين كتاب از يكسو به تحليل گفتمانى قصههاى محلى مىپردازد و خاستگاههاى پيدايى »افسانه« را نشان مىدهد كه با پيشنهاد روشى نو براى شناخت قصهها با نام گرامر سنى - جنسى ساختارهاى روايى همراه است. به نظر مىرسد كه اين روش، با نگاه به قصه، به عنوان يك »گفتمان«، ارتباطى كاملاً به هم پيوسته دارد. نقش پارامترهاى مهم ساختار قدرت، چون سن، طبقه، جنس، قوميت و... در ساخت قصهها و بازتاب ساختار ياد شده در شكلگيرى قصه به عنوان يك متن، بحث اصلى كتاب »افسانه زندگان« است و كتاب براى دستيابى به اين منظور، از يك سو به رابطه ديالكتيكى فرهنگ حاكم و محكوم مىپردازد و از سوى ديگر، حوزههاى غالب و مغلوب قدرت را به عنوان گونههاى فرهنگ كه از آنها به كرّات تحت عنوان خرده فرهنگ يا فرهنگ محكوم سنى - جنسى، فرهنگ رسمى و غيررسمى، فرهنگ حكومتى و غيرحكومتى و... نام مىبرد، در پيدايش قصه دخيل مىداند.
از ديدگاه نظرى، اين كتاب را بايد در زمره آثارى قرار داد كه بر مبناى انشانشناسى جنسيت ساختارهاى روايى - فرهنگى و نقش قدرت در پيدايش آنها را بررسى مىكند. بحث درباره ژرفساختهاى آيينى - اسطورهاى افسانه، از ديگر مباحث اين كتاب است. كتاب افسانه زندگان، نه بر پايه متد و نگاهى انتوگرافيك و مردمنگارانه كه بر پايه نگاهى انتروپولوژيك و انسانشناسانه به تفسير قصه نظر مىكند.
گفتار اول در بردارنده قصههاى سياگالش و پيرمرد چوپان، سياگالش و شكاريان و سگ رمه است. قطعهاى از گئوش پشت از اوستا، منظر نخستين براى تأويل را معرفى مىكند. همذاتسازى چوپان قصههاى عاميانه گيلكى با خداى دوران شبانى در تمام ٢٣ گفتار ديرگرها با منظر نخستين تأويل بر مبناى يك متن بنيادى رو به رو هستيم. اين متنها تنوع بسيارى دارند و هر يك چشماندازى را در برابر ما مىگشايند كه گشاينده شناخت متن تفسير قصه هستند. قصههاى گفتار اول از سوى ديگر تابلوهاى آيينى، نظام رمهدارى را به صورت يك ارزش به شنوندگان قصه مىآموزند. چنين توضيحاتى درباره همه قصهها از زوايايى ديگر وجود دارد. اما تأويل قصهها فصلى جداگانه است كه در پايان مجموعه اول كه كانون و هسته قصه با »چوپان - خدا« تفسير شده است. نكته جالب آنكه حسنزاده به جاى بازگشت متداول به ريشه يونانى افسانه، ريشه بابلى را براى گشايش تأويل خود برمىگزيند. سپس رابطه بينامتنى اين قصه و اسطورههاى يونانى را با محوريت خدايان شبانى نظير پان، آپولون و هرمس دنبال مىكند.
جالب توجه است كه قصه به مثابه ابزارى براى بىمرگى يا پس راندن مرگ، در اينجا با هستى خدايان يونانى در مىآميزد، زيرا مثلاً هرمس پيامآور جهان مردگان براى زندگان، جهت پاسخ به پرسشهاى آنان است و موجوديت او با همه آنچه كه به تأويل و بازگرداندن به زبان قابل فهم و گرهگشايى زبانى مربوط است، ربط دارد؛ گرچه آنان در ضمن بيان نوعى نگره اقتدارطلب هستند كه در كنه افسانههاى شبانى جاى دارد.
حسنزاده پس از برشمردن مختصات خدايان شبانى به »سياگالش« مىرسد؛ با نگاهى به قصههاى محلى گيلان، در مىيابيم كه »سياگالش« رخسارهاى از شبان - خدايان عهد دور است. در اين باره بايد گفت: به نظر مىرسد كه سياگالش در نزد باورمندان به آن، يعنى شبانان گيلانى (تالشها و گالشها)، در آغاز خود، يكى از ايزدان شبانى به شمار مىرفته كه با مرور و گذر زمان، رخساره و چهرهاى انسانى يافته است. به نظر نويسنده، سياگالش رخسارهاى كه پيوند آن با هيأت فرهنگى جامعه شبانى و خدايان آن، امرى آشكار و مشخص است. از نظر خويشكارى رزبار در صورت آيينى خويش با سياگالش در صورت و چهره افسانهاى - آيينى آن قابل مقايسه است. »رزبار« هم بنيانگذار معيشت شبانى (نخستين دارنده گوسفند، آموزگار استفاده از لبنيات و...) روزىبخش و صاحب روزپنجه مسترقه است و نذر و فديه رمهداران براى او معمول بوده است:
ّ رزبار
١. بنيانگذار معيشت شبانى
٢. صاحب روزپنجه
روزى بخش
١. نذر و فديه از سوى رمهداران
ّ ١. نذر و فديه از سوى رمهداران
بدينسان، مدل تفسير ساختارى و تأويلى افسانه زندگان، شكل مىيابد. همين مدل كه آميزهاى از اطلاعات ساختارى براى ساختن يك شالوده محكم تأويلى است، در همه ٢٣ گفتار ديگر تكرار شده است كه من خواندن همه آنها را به خوانندگان توصيه مىكنم و
متأسفانه به سبب ضيق صفحات، امكان نمونهآورى از تمام گفتارها وجود ندارد.
با وجود ويژگىهاى مثبت كتاب، بايد به نكتهها و مواردى اشاره كنم كه نويسنده مىتوانست با توجه به آنها، كتاب را كارآمدتر عرضه كند.
نخست به نظر مىرسد كه ديدگاههاى نويسنده جوان كتاب افسانه زندگان، در مواردى هنوز صورت كامل خود را باز نيافته است و ترديد وى در تفسير برخى از مفاهيم قصه، در لابهلاى متن به چشم مىخورد و حتى عدم يكدستى نثر در كتاب بر همين اساس قابل مشاهده است. از سوى ديگر، پيشنهاد وى، يعنى همان دستور سنى - جنسى ساختارهاى روايى كه به تجزيه نحوى قصه مىپردازد و روش تازهاى نيز به نظر مىرسد، بايد توسعه بيشترى بيابد و براى اين منظور، نويسنده ناگزير است كه نگاهى عميق به مباحث ساخته ساختارشناسان و پساساختارشناسانى چون لوى اشتروس، بارت، فوكو و باختين و... بيندازد.
از سوى ديگر، به نظر مىرسد كه همه ٢٣ گفتار كتاب، داراى ادبيات تحقيقى يكسانى نيست (شايد اين مقالات در زمانهاى مختلف نوشته شده باشد) و براى مثال وى در گفتار قصه - ترانه يادگار گوسانى، اسير نگاهى ناسيوناليستى شده است. يكى ديگر از مواردى كه نويسنده به آن بىتوجه بوده است، مقولهبندى ساختارهاى روايى در انواع مختلف خود است؛ بهتر بود كه وى در تفكيك روايتهاى مدرن و سنتى از هم دقت بيشترى روا مىداشت. با اين حال، بىهيچ ترديدى بايد گفت كه نويسنده جوان كتاب افسانه زندگان گامى مهم در تغيير گفتمان افسانهپژوهشى در ايران برداشته است و به اين ترتيب، وى و كسانى چون او، رو در روى گروهى قرار خواهند داشت كه معتقد به تفسير قصه نيستند و تنها به ثبت آن باور دارند؛ چالشى كه ديدنى خواهد بود.
ديدگاه تحليل مدرنيستى در سراسر كتاب وجود دارد و مباحثى چون بازنمود بلوغ زنانه در قصههاى ايرانى، نمونه آن است. اما بهترين نمونه تأثير نگاه مدرنيستى، به طور ژرف به تفسير ساختار قصه براساس جنسيت و سن مربوط است كه به ويژه در گفتار يازدهم (ستيزدوگانه: مهتران حاكم و كهتران محكوم) جاى خود را يافته است و اتفاقاً متنى بسيار متين فراهم چيده است و درست نقطهاى است كه نويسنده كتاب را از سلطه ايدئولوژيك فمنيستى به قصه دور مىدارد.
هر چند مايل بودم، درباره رابطه ميان لايهبندى و بخش كوه يخ زير آب قصههاى كهن و داستاننويسى مدرن ما و تمايز روايى ميان اين دو نيز بحث نمادها و افسانههاى باستانى و انسان امروز كه يونگ ارائه مىدهد، در پيوند با تأويل قصهها در افسانه زندگان سخن بگويم و يا فضاى بيشترى را به نو بودن و ابتكارى بودن روش تأويل در گفتارهاى ديگر و به ويژه فصل يازدهم اختصاص دهم، اما متأسفانه به دليل طولانى شدن مقاله، همين جا به بحث پايان مىدهم و مجدداً بر پيشنهادم در ارتباط با ضرورت مطالعه كتاب افسانه زندگان پاى مىفشرم.