پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - علما و مشروطيت، از همسويى تا ناهمگرايى - ایزدی فرد عباس

علما و مشروطيت، از همسويى تا ناهمگرايى
ایزدی فرد عباس

مقدمه
با جنبش تنباكو، پايه‌هاى حكومت استبدادى ناصرالدين به لرزه درآمد و هيبت دولت مطلقه شكست. روشنفكران و عالمان دينى به صورت غيررسمى ائتلاف نمودند و مردم وارد عرصه تحولات سياسى و اجتماعى شدند.
با مرگ ناصرالدين‌شاه و آغاز حكومت مظفرالدين‌شاه كه مردى نرم‌خو بود، نسيم آزادى وزيدن گرفت و تكاپوى عالمان دينى و روشنفكران بيشتر شد. زمينه‌هاى انقلاب از هر جهت فراهم بود؛ چوب زدن به پاى بازرگانان تهران، به دليل گران شدن قند توسط علاءالدوله حاكم تهران، بهانه‌اى بود تا عقده‌هاى فروخفته عالمان دينى، روشنفكران و مردم، از حكومت قاجاريه سر باز كند و به قول آيت‌الله طباطبايى، حال كه كار به اين جا رسيد، كار را يكسره و تمام نمايند و آنچه سه ماه ديگر در پى انجام‌اش بودند، به جلو بيندازند.
بدين ترتيب، با مهاجرت رهبران دينى و مردم - معروف به مهاجرت صغرى - به حرم حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) در شهر رى، انقلاب مشروطه آغاز شد. مهم‌ترين درخواست آنان در آن مرحله، عزل علاءالدوله و تأسيس عدالت‌خانه بود؛ هر چند حكومت، ابتدا با تقاضاى مهاجران موافقت كرد، اما طولى نكشيد كه رهبران دينى دريافتند كه دولت قصد عمل به درخواست‌هاى آنان را ندارند؛ لذا در ٢٣ جمادى‌الاولى ١٣٢٤ق (١٥ ژوئيه ١٩٠٥م) راهى قم شدند و بسيارى نيز در سفارت انگلستان تحصن نمودند؛ برخى فقط »تعداد طلاب متحصن در سفارت انگليس را... هزاران نفر« دانسته‌اند. سرانجام با مجاهدت رهبران دينى و روشنفكران، و پايدارى مردم، انقلاب مشروطه به پيروزى رسيد و در ١٤ جمادى‌الثانى ١٣٢٤ق (١٤ مرداد ١٢٨٥ش، ١٩٠٦م) فرمان پذيرش مشروطيت و تأسيس مجلس شورا صادر گرديد.
از مدت‌ها پيش، تحولات سياسى - اجتماعى تهران به گونه‌اى پيش مى‌رفت كه بين شيخ فضل‌الله نورى از يك سو و سيدعبدالله بهبهانى و سيدمحمد طباطبايى از سوى ديگر، اختلاف ايجاد شده؛ با اين همه، شيخ فضل‌الله نورى، در مهاجرت كبرى، به ديگر عالمان دينى تهران پيوست، اما وقتى سيدمحمد طباطبايى در قم فوايد مشروطه را بيان مى‌كرد، شيخ فضل‌الله نورى، به مخالفت برخاست و گفت:
»فوايدى كه براى مشروطه برشمرديد، همه به جاى خود خوب و كسى را حرفى نيست،...[اما] آزادى تامّه و حريّت مطلقه... اين حرف از اصل غلط و اين سخن در اسلام كليتاً كفر است.... اما قانونى [كه]... وضع خواهد شد، اولاً قانون ما در هزار و سيصد و اندى سال قبل... به ما داده شده، بر فرض كه امروز بخواهند قانونى بنويسند، بايد مطابقت بر قرآن محمد و شريعت احمدى داشته باشد...«.
به هر حال، طولى نكشيد كه در مسائلى مانند معنى و مفهوم مشروطه، آزادى، قانونگذارى، تشكيل مجلس شورا و...، اختلاف ميان دو جناح عمده رهبران مذهبى گسترش يافت. گروهى كه به مشروطه‌خواه معروف شدند - ولو از باب دفع افسد به فاسد - مشروطه را به سود اسلام و مسلمانان معرفى كردند و مخالفت با مشروطه را در حكم محاربه با امام زمان(عج)، و افرادى مانند شيخ فضل‌الله نورى را زيان‌كار و منحرف خواندند و دخالت او در امور مسلمين را نادرست اعلام نمودند؛ از سوى ديگر، مخالفان مشروطه يا مشروعه‌خواهان كه به وسيله شيخ‌فضل الله نورى رهبرى مى‌شدند، »متذكر به اين كلام [بودند كه] ما دين نبى خواهيم، مشروطه نمى‌خواهيم... مسلمانان مشروطه كفر است، منافى مسلمانى است، مشروطه‌خواهان بابى هستند« و حكم مراجعى چون مرحوم آخوند خراسانى، مازندرانى و... را صادر كردند و مال آنها را مباح و خونشان را هدر شناختند.
در سطح مرجعيت، آيت‌الله آخوند خراسانى، شيخ عبدالله مازندرانى و علماى درجه دوم، همانند علامه نائينى، سيدمحمد طباطبايى، سيدعبدالله بهبهانى و... از رهبران مشروطه‌خواهان و آيت‌الله سيدمحمد كاظم يزدى صاحب كتاب »العروةالوثقى« در سطح مرجعيت و شيخ فضل الله نورى، شيخ عبدالنبى نورى، ميرزا ابوطالب زنجانى و... از علماى درجه دوم، مشروعه‌خواهان را رهبرى مى‌كردند.
هر چند درباره موارد اختلاف ميان عالمان دينى در انقلاب مشروطه، پژوهش‌هاى تاريخى و تحليلى زيادى صورت گرفته است، اما در مورد علل اختلاف، كمتر بحث شده است.
الف. دلايل اختلاف علما در انقلاب مشروطه
درباره علل موافقت برخى از عالمان دينى با مشروطيت و بحث‌هاى مربوط به آن و موافقت ابتدايى و سپس مخالفت عده‌اى ديگر كه به مشروطه‌طلبان و مشروعه‌خواهان معروف شدند، تحليل‌هاى زيادى صورت گرفته است؛ گروهى اختلاف نظرها را به برداشت‌هاى متفاوت از دين از يك سو و مشروطه از سوى ديگر ارجاع داده‌اند؛ برخى »تنها به تحليلى صورى شالوده‌هاى مخالفت مشروعه‌خواهان با نظام مشروطه و ارجاع مسئله به رقابت‌هاى صنفى علما با يك‌ديگر بسنده نموده‌اند«؛ بعضى هم معتقدند كه برداشت‌هاى علما از هر دو جناح، عوامل سياسى داشت.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى، بيشتر تحليل‌گران، تفاوت برداشت از دين را عامل اختلاف دانسته‌اند، در حالى كه پيش از پيروزى انقلاب، علت اختلاف را به رقابت‌هاى صنفى و مادى نسبت مى‌دادند و معتقد بودند كه دعوا بر سر قاليچه بوده است. گروه بسيار كمى هم مجموعه‌اى از عوامل، مانند اختلاف در برداشت از دين، شناخت از مشروطه و غرب (موضوع‌شناسى)، بينش سياسى، سابقه زندگى علمى و مبارزاتى، و... را مؤثر مى‌دانند.
١. تشخيص بحران و اختلاف در علل بحران و ارائه راه حل (با توجه به برداشت‌هاى دينى متفاوت و اختلاف در هدف از انقلاب)
همان‌طور كه »اسپريگنز« ادعا مى‌نمايد كه انديشمندان كار خود را از مشاهده بحران شروع مى‌نمايند، عالمان شيعه ايرانى نيز كشور خود را در بحران و نابسامانى شديد مى‌ديدند. آنان در »وجود« بحران و لزوم مهار قانونى حكومت اتفاق نظر داشتند، اما در تشخيص علل بحران و نوع راه حل، دچار اختلاف نظر شديد شدند.

الف. علماى مشروطه‌طلب
گروهى از عالمان كه به مشروطه‌طلب معروف شدند، درك كرده بودند كه سيل عظيم تمدن بشرى با جذابيت و گيرايى به سمت كشورهاى اسلامى سرازير شده است، اگر عالمان دينى، نتوانند آن را خوب بشناسند و عناصر مطلوب آن را با اسلام سازگارى دهند و از سوى ديگر، اسلام را به مرحله اجرايى نرسانند، اسلام و مسلمين به تدريج آسيب خواهند ديد و چه بسا كه تمدن اسلامى محو و نابود گردد.
رهبران دينى مشروطه‌طلب فهميده بودند كه ايران در معرض اضمحلال و نابودى است؛ ايران در جهان اسلام تنها كشورى بود كه اكثريت قريب به اتفاق ساكنان آن اهل تشيع بودند و مهم‌ترين پايگاه رهبران دينى شيعه قلمداد مى‌گرديد. در ايرانِ دوره قاجاريه، هجوم استعمارگران از يك سو و پريشانى‌هاى داخلى از سوى ديگر، مردم را در معرض نابودى، فقر، بى‌عدالتى و... قرار داده بود. دادگرى وجود نداشت و زندگى مردم در دست نيرومندان بود؛ منافع مشروع حاميان اسلام و به طور كلى مردم ايران مورد تهديد جدى قرار گرفته بود.
هر چند شيعه به حكومت جهانى حضرت مهدى(عج) معتقد است و در عصر غيبت، حكومت بايد به دست مجتهد باشد، اما ظاهراً امكان عملى آن وجود نداشت؛ لذا بايد »حكومتى كه مطابق با شرع اسلام باشد و عدالت و مساوات را بگستراند«، به وجود آيد. در واقع همه عالمان تشخيص داده بودند كه ايران دچار بحران است و دنبال علت بحران بودند، امّا درباره علت بحران (فقر، ذلت، ضعف و...) ديدگاه‌هاى متفاوتى ارائه مى‌شد. عده‌اى كه به مشروطه‌طلب معروف شدند »ديدند، اصل العلة و عمدة السبب در اين باب... استيلاى سلطنت خودخواه شهوت‌ران خودپرست است بر تمامى حقوق ملى، و مسلوب الحق بودن آنها در تمام مصالح و مفاسد مملكتى كه وسيله تحصيل عزّت و شرف آنها است«. آنان »مبارزه با استبداد را اصلى‌ترين آرمان خود دانستند«.
عالمان دينى مى‌گفتند: در يك سرزمين اسلامى، چرا بايد از استبداد كه بدترين نوع حكومت است، متابعت كرد؟ شيخ اسماعيل غروى محلاتى از عالمان مشروطه‌خواه نجف، در كتاب خود »ارشاد العباد الى عمارة البلاد«، سه نوع حكومت را تصور كرده بود:
١. حكومت امام معصوم(ع)؛ ٢. حكومت سلطنت مشروطه محدوده؛ ٣. سلطنت مطلقه مستبده.
١. نوع اول در اين زمان ناممكن است؛ سلطنت مطلقه مستبده، خلاف اسلام است؛ بنابراين هيچ عاقلى شك و شبهه‌اى در ترجيح حكومت سلطنت مشروطه محدوده، بر سلطنت مطلقه مستبده ندارد. در نتيجه از نگاه عالمان دينى مشروطه‌خواه، استبداد از عمده‌ترين علل بحران و نابسامانى در ايران بود.
ثانياً از بُعد خارجى، »آنان احساس كرده بودند كه استقلال و بقاى ايران در معرض خطر قرار دارد«. براى حمايت از استقلال ايران و دين اسلام كه فقها از آن به »حفظ بيضه اسلام« تعبير مى‌نمايند، بايد حكومت غيروابسته به بيگانگان و مورد حمايت مردم حاكم شود. از نظر عالمان دينى، »مداخله بيگانگان در كشور [كه حكومت قاجاريه با اعطاى امتيازهاى اقتصادى و... سلطه آنان را در كشور تحكيم كرده بود] مداخله بى‌دينان در سرزمين اسلامى قلمداد« مى‌شد و از نظر اسلام مردود بود. آنان حاضر به هر نوع زحمتى بودند تا »حفظ و وقايه بلاد اسلام از تطاول كفار« حاصل شود.
شاهان قاجار با از دست دادن يك سوم نواحى ايران در شمال غربى، شمال شرقى، شرق و...، و دادن ده‌ها امتياز اقتصادى و... ايران را دچار بحران كرده بودند. علاوه بر آن، محمدعلى شاه »با كفار متحد شد و مسلمانان را به توپ بست و كشتار فراوانى كرد«.عالمان دينى مشروطه‌طلب معتقد بودند »استبدادى كه در حكومت محمدعلى شاه وجود دارد، برضد اسلام، منافع ملى و اقتصادى مسلمانان ايران« است و بايد از بين برود.
عالمان مشروطه‌خواه پس از تشخيص بحران پريشانى ملت و خطر نابودى استقلال كشور و...، در پى چاره‌جويى و ارائه راه حل برآمدند. محمد تقى نجفى معروف به آقا نجفى، از عالمان بلند پايه اصفهان و حامى مشروطيت، درباره علت شركت رهبران دينى در انقلاب و حمايت آنان از مشروطه، سه علت را ذكر مى‌نمايد:
١. پريشانى مسلمين و خرابى مملكت.
٢. مداخلات كشورهاى استعمار گر در ايران.
٣. تقويت اسلام و مسلمين.
»بنابراين، ما علت خيزش مشروطه‌خواهى علماى نجف [و ايران] را مى‌توانيم بدين ترتيب خلاصه كنيم كه چون آن سه مرجع بزرگ تقليد، يعنى طهرانى، خراسانى و مازندرانى و همكاران و هم‌قطاران آنان، مانند نائينى و ديگران، دلبستگى به خوشبختى و رفاه مردم مسلمان ايران داشته و رفاه و آسايش طبقه متوسط جامعه ايران را سبب پيشرفت نفوذ علما و در نتيجه حفظ اهميت آداب و احكام مذهبى مى‌دانستند و چون همان‌گونه كه مى‌دانيم، در دوره قاجار، دادگرى وجود نداشت و زندگى مردم در دست نيرومندان بود و منافع مشروع حاميان اسلام، يعنى بازرگانان، كاسبان و صاحبان حرفه‌ها مورد تهديد قرار مى‌گرفت. اين علما از نظر مذهبى احساس مسئوليت كردند كه جنبش را كه آرمانش از ميان برداشتن چنين رژيم ضدمردم و ضداسلام بود، حمايت و رهبرى كنند، و به همين دليل، پشتيبانى از انقلاب مشروطه را با جهاد در راه خدا به امر امام غايب يكسان و مخالفت با آن را به منزله جنگ بر ضد امام دانستند«.
محلاتى معتقد بود كه ايران دچار بحران است، و علت بحران هم وجود حكومت استبدادى و مطلقه است و بايد از مشروطه حمايت كرد، چون اولاً مخالف استبداد است، ثانياً اسلام را حفظ مى‌كند و ثالثاً كفار و بيگانگان را دفع مى‌كند.
مسئله لزوم امر به معروف و نهى از منكر و وجوب دفع بيگانگان اقتضا مى‌كند كه از مشروطه حمايت شود. همان‌طور كه نظريه تفسير معتقد است، انسان‌ها »بر وفق درك و حاجت خويش عمل مى‌كنند«، و درك و حاجت هم محصول تصوير دنياى پيرامون خود، آمال و ارزش‌هايى كه مبين خواسته‌ها است، دسته‌اى از هنجارها كه دايره فعاليت را مشخص مى‌كند، توانايى‌ها و قابليت خويش است.
عالمان دينى »احساس كرده بودند كه استقلال و بقاى ايران در معرض خطر است«.(تصوير دنياى پيرامون خود)، عشق و علاقه آنها به ايران، اسلام و مردم ايران (آمال و ارزش‌هاى عالمان دينى) اقتضا مى‌كرد تا حكومت مناسب برپا شود و حكومت مطلوب كه حكومت معصوم(ع) باشد، در عصر غيبت محال است و توانايى بر پايى حكومت مجتهد را هم ندارند (توانايى‌ها و قابليت خويش) و نمى‌توانند از حكومت استبدادى كه عامل بحران است، حمايت نمايند (هنجارهاى دينى اين حكومت را نمى‌پذيرد) ؛ در نتيجه بايد از سلطنت مشروطه حمايت شود. »آنها فكر مى‌كردند كه اين اقدام براى حفظ و حمايت اسلام لازم است«. آنها براساس درك خود (كه ايران دچار بحران است) و حاجت خويش (حفظ و حمايت اسلام و ايران) عمل مى‌كردند.
»مشروطه خواهان... مدعى شدند كه عصاره مشروطيت، بيشتر با جهت كلى شريعت هم ارز و هم معنى بوده است...؛ مشروعيت و مشروطيت يكسانند. مشروطيت حكومتى است، مطابق شرع اسلام، عدالت و مساوات، يا حكومتى است بر طبق علم و تمدن«.
به طور كلى گروهى از رهبران مذهبى كه به مشروطه‌طلب معروف شدند، از مشروطيت و مجلس شوراى ملى حمايت كردند، زيرا رژيم جديد، چه از نظر سياسى و اقتصادى و چه از حيث دينى، به سود مردم، ايران و اسلام بود. ستم و ظلم محدود مى‌شد، تا جان و مال مردم در امنيت باشد و »بيضه اسلام« حفظ گردد؛ در نتيجه عالمان مشروطه‌طلب، مشروطيت را به سود ايران و مردم مسلمان آن تشخيص دادند و رسالت مذهبى و ملى خود را در آن يافتند كه با عدم يك نظام آرمانى - حكومت امام معصوم(ع) يا ولى فقيه - از رژيم ملى پارلمانى و ضد استبدادى مبتنى بر يك قانون اساسى پشتيبانى نمايند و قوانين جارى را با اصلاحات و تغييرهاى مناسب، با اسلام منطبق سازند.
در نظر آنان، حكومت به وسيله عموم مردم، اجراى عدالت، مشاوره در امور، صلاح‌انديشى براى ملت و وجود قانون اساسى به نفع اسلام بود و چون هدف آنان اجراى قانون اسلام، منع منكرات، اشاعه عدالت، رفع ظلم و جلوگيرى از كارهاى خودسرانه، حفظ بيضه اسلام، صرف بيت المال در مصالح ملت (برقرارى نظم و حفظ مرزهاى كشور) بود و مشروطيت همه اين امور را تأمين مى‌كرد، حمايت از آن واجب و در حكم جهاد در ركاب امام زمان(عج) بود.
»مشروطيت و مجلس كه »تأسيس آن براى رفع ظلم و اغاثه مظلوم و اعانت ملهوف و امر به معروف و نهى از منكر و تقويت ملت و دولت و ترفيه حال رعيت و حفظ بيضه اسلام است، قطعاً و عقلاً و شرعاً و عرفاً راجح، بلكه واجب است«.
ب. علماى مشروعه‌خواه
گروهى از عالمان شيعه در ايران و نجف، به مخالفت با مشروطيت برخاستند؛ بيشتر آنان، ابتدا با انقلاب همراهى كردند، سپس خواهان تعديل مشروطيت شدند و در نهايت به نفى مشروطه حكم دادند. به همين دليل، مورخان انديشه و انقلاب مشروطه، در تعبير و تفسير نقش روحانيان در انقلاب مشروطه، دچار تشتت آرا شده‌اند. »براون آنها را مشروطه‌خواه و الگار ضدشاه مى‌داند، اما ارجمند معتقد است روحانيان در آغاز مشروطه‌خواه و ضدشاه بودند، اما در نهايت، بسيارى از آنها طرفدارشاه و ضدمشروطه شدند«.
در هر حال، اغلب عالمان دينى، انگيزه مخالفت با حكومت قاجاريه را داشتند؛ به همين دليل، با شروع انقلاب مشروطه به هوادارى از آن پرداختند. عالمان دينى كه به »مشروعه‌خواهان« معروف شدند، در تشخيص بحران، با »مشروطه‌طلبان« هم‌سو بودند، اما در علل بحران اختلاف نظر داشتند؛ از نظر آنان احكام اسلامى در جامعه اجرا نمى‌شد و استعمار با پنجه‌هاى قوى خود، آخرين رمق‌هاى استقلال ايران را از بين مى‌برد؛ لذا بايد با اجراى شريعت اسلامى و مبارزه با استعمار، به علاج بحران پرداخت؛
»جريان (مشروطه‌طلبان) بر خلاف شعائر جريان ديگر، در جناح مذهبى (مشروعه‌خواهان) عميقاً طرفدار مشروطه و پارلمان بوده و مبارزه با استبداد را اصلى‌ترين آرمان خود مى‌دانسته‌اند...؛ در حالى كه جريان مشروعه غيرمشروطه، بيشترين خطر را متوجه روشنفكران و جريان نفوذ استعمار مى‌دانسته و در مقابل برخى شعارهاى تند مشروطه خواهان غرب‌گرا موضع‌گيرى مى‌كرده است؛ به هر حال، در اينكه بزرگ‌ترين خطرى كه جامعه شيعه ايران را تهديد مى‌كند، كدام خطر است؟ بين علما از نظر اولويت‌ها اختلاف بوده است. گروهى استبداد داخلى، دسته‌اى روشنفكران، و جمعى جريان استعمار خارجى را در اولويت نخست قرار مى‌دادند«.
به طور كلى، اگر مخالفت رهبران دينى مشروعه‌خواه با مشروطيت را براساس نظريه بحران (تشخيص بحران، علل بحران و ارائه راه حل)، تحليل كنيم، بايد گفت كه مشروعه‌خواهان و به خصوص شيخ فضل الله نورى، مى‌پنداشتند كه استعمار و روشنفكران بى‌دين، بزرگ‌ترين خطر براى ايران هستند، آنان كه با مشروطيت و مفاهيم نو و برخاسته از غرب آشنايى كافى نداشتند، تصور مى‌كردند كه تضعيف هركدام از دو نهاد دين و دولت به نفع ديگرى خواهد بود؛ لذا با هدف تقويت نهاد دين و تضعيف دولت وقت و تأسيس دولتى كه به ترويج شريعت بپردازد، به انقلاب مشروطه پيوستند، اما از ميانه راه دريافتند كه مشروطيت تأمين كننده هدف آنان نيست و از انقلاب جدا شدند؛ آنان حتى آنچه به وجود آمده بود و به نام نظام مشروطه قلمداد مى‌شد، »مخالف دين اسلام تشخيص داده بودند« و »بى‌محابا به ستيز با آن برخاستند« و »مشروطه‌خواهى را كفر و مشروطه‌طلب را كافر و مرتد« اعلام نمودند.