پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
اسلام، غرب و نگرههاى سحرآميز
معرفى كتاب: التهديد الاسلامى خرافة ام حقيقة؟
نويسنده: جان اسپوزيتو
مترجم: مجيد مرادىنويسنده كتاب، جان اسپوزيتو، از چهرههاى برجسته آكادميك و متخصص مطالعات اسلام سياسى معاصر در غرب است؛ وى برخلاف بيشتر همتايان غربى خود كه با ترس همراه با تنفّر، از خطرى موهوم به نام خطر اسلام و مسلمانان سخن مىگويند و چون آن چوپان دروغگو، فرياد «مسلمانان مىآيند را سر مىدهند»، تهديد بودن اسلام براى غرب را به افسانه نزديكتر مىداند تا حقيقت.
اسپوزيتو در اين كتاب، تلاش آشكارى را كرده و گفتمانهاى تمام جنبشهاى فعال اسلامى معاصر را تحليل كرده و در پايان، بر نقطه تاريك در ذهنيت غربى انگشت نهاده است؛ نقطه تاريك ذهنيت غربى اين است كه هيچ تفاوتى ميان جنبشهاى اسلامى جديد نيست و همه آنها از يك ريشه هستند.
هدف غربىها از اين يكپارچهپندارى، از يك سو ساختن دشمنى جديدى براى خود، به جاى اتحاد جماهير شوروى و كمونيسم است و از سوى ديگر، توجيه حمايت خويش از نظامهاى غيردموكراتيك كشورهاى اسلامى، به بهانه ترس از «بنيادگرايى اسلامى» و «تروريسم».
نويسنده كتاب با پديده اسلامگرايى، برخوردى كاملاً آگاهانه دارد و از تحليلگران و دستگاههاى تصميمساز در غرب مىخواهد، آگاهانه و مسئولانه با اين مسئله روبهرو شوند تا آينده روابط ميان غرب و اسلام بهبود يابد؛ از اينرو اسپوزيتو، تمييز ميان چالش دينى و ايدئولوژيك و تهديد سياسى مستقيم را ضرورى مىداند و بر آن است كه بايد تفاوت حقيقى ميان وحدت اسلام و تجليات مثبت متعدد آن در عصر جديد از يك سو، و واكنش اقليتى سرخورده و نااميد را درك كرد تا تعامل ميان غرب با اسلام دچار مغالطه نشود.
اسپوزيتو، به درستى به دوگانگى اجتماعى در جهان اسلام، ميان نخبگان سكولار و جامعه مسلمان متمايل به جنبشهاى نوگراى اسلامى توجه مىدهد و غرب را به دليل نگاه ترديدآميز نسبت به اين جنبشها و چسباندن برچسب غربستيزى بر آنها سرزنش مىكند. وى ريشه اين جنبشها را به سرخوردگى جوامع خيزشگر عرب در نتيجه شكست سال ١٩٦٧ م باز مىگرداند؛ جوامعى كه نظامهاى سياسى ايشان، تقليد از الگوى غرب را هدف خود قرار داده بودند.
نويسنده با سيرى فكرى از دوره آغازين اسلام كه آن را جامع افكار پيشين يهوديت و مسيحيت مىداند، به اين نتيجه رسيده كه اسلام نوع جديدى از نگرش دينى را طرحريزى كرده است و اين امر موجب ايجاد چالش براى غرب و مسيحيت، در دو سطح الهياتى (كلامى) و فرهنگى شده است. اين چالش كلامى و فرهنگى سرانجام به وقوع نزاعهاى فكرى و در نهايت به برخوردهاى خونين در جريان فتوحات اسلامى و جنگهاى صليبى در قرن دوازدهم و سيزدهم ميلادى شده است. سپس مسلمانان عثمانى در نيمه قرن پانزدهم ميلادى، موفق شدند قسطنطنيه پايتخت اروپاى ارتدوكس را تصرف كنند و اسلام را در بالكان رواج دهند و به تهديدى ديگر براى كشورهاى ديگر اروپايى تبديل شوند.
اسپوزيتو عوامل ياد شده را موجب ايجاد گسست ميان غرب و اسلام و مؤثر در پديد آمدن چهرهاى آشفته از اسلام و مسلمانان مىداند؛ چنان كه جنبش اصلاح دينى در غرب جديد را نيز در تثبيت ايده «شرارتگرى اسلام» سهيم مىشمارد و بر آن است كه دغدغه غرب نسبت به اسلام كه آن را تهديدى براى خود مىشمرد، همواره تداوم داشته است و در جنگ بواتييه (قصر شهدا) در سال ٧٣٢ م. و سپس در پشت دروازههاى وين، در سال ١٦٨٣ م چيزى نمانده بود كه اروپا به تصرف مسلمانان درآيد و اگر شكست مسلمانان در اين دو جنگ نبود، امروزه زبان عربى، زبان رسمى دانشگاه آكسفورد مىبود.
نويسنده كتاب، آنگاه به عصر جديد باز مىگردد كه روابط ميان اسلام و غرب در قرن بيستم، در دو محور اصلى جريان داشته است: جريان استعمار اروپايى و جنبشهاى آزادىبخش ملى.
استعمارگران اروپايى به اسلام به چشم دينى خوب مىنگريستند و نه به چشم يك نظام كامل سياسى. هدف ايشان نيز باز كردن راه به روى خواسته ايشان بود؛ يعنى نوسازى جوامع اسلامى و تشويق گروههاى تبليغى (تبشيرى) مسيحى و قلمداد كردن مسيحيت به عنوان ديانتى نزديكتر به پيشرفت و ترقى و معرفى اسلام، به عنوان ديانتى بر عكس مسيحيت.
اين اقدامات زمانى روى مىداد كه جنبشهاى اسلامى احياگر، مانند مهديون، سنوسيون و وهابىها، در افريقا و خاورميانه و مشابه آنها در هند و بنگلادش و اندونزى، پسماندگى جوامع خود را به دورى از ارزشهاى عاليه اسلام و تلاش استعمارگران در نفوذ دادن افكار غربى نامتناسب با جوامع اسلامى نسبت مىدادند و به ضرورت بازگشت به اسلام اصيل اعتقاد داشتند. به اين ترتيب، تصورات مسلمانان نسبت به غرب، در فضاى سياستهاى استعمارىاى شكل گرفت كه هويت اسلامى ملتهاى مستعمره را تهديد مىكرد.
اسپوزيتو توضيح مىدهد كه پاسخ مسلمانان به چالش استعمار غربى، در مواضع متفاوتى خود را نشان داد كه از ردّ كامل و عقبنشينى، تا تن دادن به سكولاريسم و غربگرايى و يا ايجاد نوعى مدرنيسم اسلامى در نوسان بود؛ نتيجه نهايى عمليات نوسازى كه پس از پيروزى حركتهاى ملى بر ضد استعمار غرب جريان يافت، ظهور نخبگان جديد در جوامع اسلامى است؛ همزيستى ميان مدارس سكولار جديد و مدارس دينى سنتى، دو نگرش متوازى به جهان پديد آورد كه يك نگرش، نگرش اقليت نخبه سكولار بود و نگرش ديگر، نگرش اكثريت محافظهكار داراى رويكرد اسلامى. بيشتر حكام جوامع اسلامى مىكوشيدند تا ميان ميراث اسلامى و روابط فرهنگى ويژه استعمار غرب كه نوسازى از بالا را به وسيله حكومتها و نخبگان غربگرا تحميل مىكرد، نوعى همسازى برقرار كنند و اين سخن كه نوسازى، همان غربگرايى و سكولاريزه كردن كامل جامعه است، تقريبا مقبول افتاده بود.
در اين دوران، جريان نوگراى اسلامىاى ظهور كرد كه در پى پر كردن شكاف ميان اصلاحگرايان سكولار و اسلامگرايان سنتى بود؛ چهرههاى برجسته اين جريان عبارتند از سيدجمال، محمد عبده، احمدخان و اقبال لاهورى.
نويسنده همواره بر مبهم و مشوش بودن فهم غربىها از اسلام و تعمد آنان بر استفاده از اصطلاحاتى چون «بنيادگرايى» در مورد اسلامگرايان (كه متأثر از ذهنيت پروتستانهاى امريكايى در مقابل كاتوليكهاى بنيادگرا است) براى زدن انگ تروريسم بر اسلام تأكيد مىورزد.
ابزارهاى تبليغاتى غربى بر چهره مسلمانان بنيادگراى تروريست مخالف منافع و ديانت غرب تمركز كردهاند و جالب توجه اينكه نظامهاى حكومتى در كشورهاى مسلمان نيز همين اصطلاحات را در خدمت اهداف و توصيف دشمنان داخلى خود به صفات تيره و شرارتآميز به كار مىبرند تا در چالش داخلى خود در جوامع اسلامى، پيروز ميدان باشند.
اين نظامهاى سياسى در اين حدّ توقف نكردهاند، بلكه براى خالى كردن زير پاى جنبشهاى اسلامى احياگرا و انقلابى از تظاهر به اسلام، استفاده مىكنند؛ چنان كه در ليبى، سودان و مصر رخ داد.
اسلام در نگره غرب
اسپوزيتو به يك تشكل سوم در جوامع اسلامى نظر مىافكند كه از ديرگاه دريافته است كه شعارهاى اسلامى كه از سوى غالب حكومتهاى كشورهاى اسلامى مطرح مىشود، بيش از آنكه دعوت به الهامگيرى از اسلام و نوانديشى دينى باشد، ابزارى براى سلطه سياسى و محكمتر كردن زمام قدرت در دست خويش است. افراد اين تشكل يا جريان كه نويسنده حجم و وزن آن را معين نكرده است، اين پرسش را با خود مطرح كردهاند كه آيا دولت اسلامى جديد، در صورت روى كارآمدن، در مسائلى چون مشاركت سياسى و دموكراسى و حقوق بشر و اصالتگرايى فرهنگى از حكومتهاى سكولار موجود، فعالتر خواهند بود؟ آيا گزينههاى پيش رو، فقط به حكومت فردى سكولار و حكومت فردى اسلامى منحصر است؟
نويسنده آنگاه به مرور سازمانهاى اسلامى موجود در عرصه سياسى مصر، لبنان، الجزاير، ايران و تركيه (از سازمانهاى معتدل تا انقلابى) مىپردازد و موضوع هر كدام را از اين گروهها نسبت به غرب و نيز نسبت به حلّ مشكل داخلى و مسئله سكولاريسم و آينده جوامع اسلامى را بازگو مىكند؛ به رغم هشدار بسيارى از مسئولان رسمى و متفكران و تحليلگران نسبت به خطر اسلام، اسپوزيتو معتقد است كه غرب براى فهم مسائل جهان اسلام و تعامل مثبت با آن دو راه در برابر دارد؛ يك راه آسان ويك راه دشوار. راه اول كه آسانتر است، راهى است كه ذهنيت غربى تا كنون آن را پيموده است و آن اينكه به اسلام و جنبشهاى احياگر اسلامى به چشم تهديدى براى جهان بنگرد و اسلام را دشمن تاريخى غرب مسيحى بشمارد؛ اين راه، در پايان به تأييد نظامهاى سكولار موجود در كشورهاى اسلامى به هر قيمت ممكن و چشمپوشى غرب مسيحى از سركوب ملتهاى مسلمان، به وسيله اين حكومتهاى سكولار خواهد انجاميد و بقاى اين حكومتهاى سركوبگرا نسبت به روى كار آمدن حكومتهاى اسلامى براى غرب ترجيح خواهد داشت.
راه دشوارتر كه اسپوزيتو هم مدافع آن است و شايد بتوان آن را ايده اصلى اين كتاب دانست، ضرورت تحرك براى كشف ميزان زيانى است كه سهلانگارىها و پاسخهاى از پيش آماده توليد شده در ابزارهاى تبليغاتى غربى و امريكايى از پى داشته و نيز ضرورت تعميق فهم عقل غربى است.
از اينرو، اسپوزيتو به ضرورت پرهيز از شتابزدگى در مطالعه پديده اسلامگرايى و تجليات آن و ضرورت جداسازى اسلام آرمانى و حركتهاى راديكال فرا مىخواند؛ نويسنده به غربىها يادآورى مىكند كه به رغم كاركشتگى دستگاههاى جاسوسى و اطلاعاتى غربى و دستگاههاى تصميمساز در غرب، هيچ كدام از آنها نتوانسته بودند، فروپاشى سريع اتحاد جماهير شوروى را پيشبينى كنند و اجماع بر تفكر مشخصى به معناى درست بودن آن نيست.
از اين رو، نويسنده از غربىها مىخواهد تا در دادن حكم نهايى درباره اسلام و مرتبط دانستن آن با حركتهاى راديكال و توصيف آن به امپراطورى شرارت، شتاب نورزند و در برخورد با پديدههايى كه اتفاق مىافتد، به جاى پيشداورى، به گونهاى عقلانى و آگاهانه رفتار كنند.
اسپوزيتو مىكوشد تا برخى مسائل را كه در غرب مسكوت واقع شده است، آشكار كند؛ براى مثال وى از غرب مىخواهد تا به دغدغهها و نگرانىهايى كه در ذهنيت مسلمانان وجود دارد و ميراثى طولانى از خشونت و سلب اراده ملتها، از راه جنگهاى صليبى، استعمار غربى، سودجويى اقتصادى و تهاجم فرهنگى اين دغدغهها و نگرانىها را تقويت مىكنند، توجه كنند.
وى ذهنيت غربى را به سبب احكام زورگويانه و شتابزده نسبت به مواضع مسلمانان و يك كاسه كردن كارهاى اقليتى تندرو با كارهاى اكثريتى معتدل و چشم بستن بر تندروىهاى مشابهى كه به نام اديان ديگر، و حتى ايدئولوژىهاى مدعى آزادى و دموكراسى صورت مىگيرد، سرزنش مىكند.
اسپوزيتو بر اين نكته تأكيد مىورزد كه بسيارى از حكومتهاى كشورهاى اسلامى درك كردهاند كه غرب مايل است اسلام را به چشم عامل خطر ببينند؛ از اينرو از خشونت جماعتهاى اسلامى راديكال سوء استفاده مىكنند و براى آنكه بتوانند بر تمام جريانهاى اسلامگرا سلطه يافته و همه را سركوب كنند، جريانهاى معتدل و جريانهاى تندرو را يكى مىدانند.
مؤلف در ادامه كتاب، طرحهايى را كه مبلغ (برخورد تمدنها) هستند، ردّ مىكند و برخى نويسندگان و انديشمندان غربى را كه چنين تبليغ مىكنند ـ مانند برنارد لوييس كه پيش از هانتينگتون، چنين ايدهاى را مطرح كرده بود ـ مورد انتقاد قرار مىدهد. وى اطلاعات برنارد لوييس را سطحى مىداند و معتقد است كه وى، ميان جماعتهاى اسلامى متفاوت تمييزى نمىنهد؛ وى هم چنين از ايده هانتينگتون كه اسلام را در كنار اديان بشرى ديگر و در مقابله و مواجهه با غرب قرار مىدهد، انتقاد مىكند و بر اين نكته تأكيد مىورزد كه روش گزينشى تحليلگران غربى، اسباب و عواملى را كه مبناى مسلمانان در ردّ غرب بوده است، ناديده مىگيرد.
اسپوزيتو تحليلگران غربىاى را كه تمام جنبشهاى اسلامى در جهان اسلام را يكجا مىنگرند و حوادث كشمير، فلسطين، آذربايجان، كوزوو و لبنان را انقلاب جهانى اسلامى مىشمارند، مورد تهاجم قرار مىدهد و بر آن است كه باور يافتن به چنين چيزى، غربىها را به تخيل وحدت اسلامىاى غير واقعى مىرساند، زيرا ناآرامىهاى هر منطقه و هر جماعت اسلامى، اسباب خاص خود را دارد؛ بنابراين آنچه در فلسطين مىگذرد، هيچ ارتباطى با آنچه در كشمير، كوزوو و يا در آذربايجان اتفاق مىافتد ندارد.
اسپوزيتو، تحليلگران غربى را به برخورد دوگانه با تمايلات آزادىخواهانه و استقلالطلبانه ملتهاى اروپاى شرقى و گرايشهاى آزاديخواهى و استقلالطلبى جنبشهاى اسلامى كه از اولى استقبال، ولى دومى را ردّ مىكنند، متهم مىكند. وى از اين هم فراتر مىرود و مهمترين اسباب اين پيشداورىهاى خطا را برمىشمارد؛ يكى از مهمترين اين عوامل اين است كه غالب تحليلگران غربى، گذشته از فهم ساده و سطحى خود از اسلام، خود محصول محيطى هستند كه از سكولاريسم جانبدارى مىكنند. عاملى ديگر، كمشمار بودن متخصصان مطالعات اسلامى و ناچارى آنان به تعامل با گذشته مسلمانان، و محدوديت امكانات براى فهم صحيح اسلام و ارتباط نزديك با فعالان اسلامى و جنبشهاى اسلامى است.
اسپوزيتو نتيجه مىگيرد كه غربىها بايد درك كنند كه اسلام از پويايى و سرزندگى شگرف و مداومى برخوردار است و نبايد همه جنبشهاى اسلامى را در يك كفّه قرار داد و نمىتوان استراتژى يا نسخه سحرآميز و از پيشآماده شدهاى را در تعامل با پديده اسلامگرايى ـ به عنوان يك كل ـ تنظيم كرده، بلكه بايد احتياط ورزيد و حد و مرز ميان اين دو دسته را مشخص كرد؛ جنبشهاى اسلامى داراى طرح فكرى و نوسازانه، و برخى عناصر و جماعتهاى تندرو كه در نتيجه شمارى از عوامل داخلى و همچنين عوامل خارجى كه غرب به نوعى در آن مسئول است، به خشونت روى آوردهاند.