پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

تغزل مدرن
سينا محمد

موسى بيدج، شاعر، مترجم و داستان نويس و نيز منتقد پرتكاپويى است كه به ويژه احاطه او به شعر و ادبيات و زبان عربى و تلاش‌هاى فراوان او براى جارى ساختن مكالمه بين ادبيات معاصر فارسى و عربى، قابل تحسين است.
اخيرا مجموعه شعر «دنيا چه قدر دير است‌» از او انتشار يافته است. البته اگر قرار باشد صفحه‌اى به آثار متعدد او اختصاص يابد، ما تاليفات گوناگونى مى‌يابيم كه خود را به عنوان موضوعى ضرورى براى گفت و گو پيش مى‌كشند; با اين همه روح يك هنرمند بيش از هر جا در شعر و باز در شعر اوست كه باز مى‌تابد.
از اين رو ترجيح دادم، به معرفى «دنيا چه قدر دير است‌» بپردازم.
اين دفتر شعر از سوى قصيده‌سرا نشر يافته و ٩٦ صفحه است‌بهاى آن ٨٠٠ تومان، و طرح روى جلد متعلق به شبنم راجى كرمانى است. شعرهاى كتاب عبارتند از گاهى كه هميشه دلتنگم، خاطره خوشبو، نشستن در آفتاب، دنيا چه قدر دير است، درخت‌شب‌تر از چشمان‌تر، كادوى ارديبهشت، شيراز درون ماست، ديوار ابريشم، تو آتشى من آب، در اين غرقاب توسى، داستان عاشقانه، عاشقانه سربى، سبزترين فرياد، گيسوان دريايى و بيست و چهار شعر ديگر.
اشعار اين دفتر فضايى تغزلى و مدرن دارند و مبرى از وزن متعارف‌اند; هر چند آهنگ درونى منبعث از بافت محاوره، نام تازه‌اى براى تجربه موسيقيايى شعر فراهم مى‌آورد كه حتى در پس بافت ترجمه‌اى همنشينى كلمات، حضورش حس مى‌شود. نام كتاب با يك دستبرد شاعرانه در كاربرد متعارف نحو، صورتى دلنشين يافته است و بيگانه‌سازى شاعرانه‌اى را اعلام مى‌دارد. اتفاقا يكى از درخشان‌ترين قطعات كتاب همان است كه نام كتاب در آن حضور دارد.
دنيا چه قدر دير است
من نيستم
و اين حرف‌ها
كه برايت نوشته‌ام
سال هاست
كه بى‌جاست.
اولين شعر كتاب «گاهى كه هميشه دلتنگم‌» نيز با همين منش آشنازدايانه همراه است و هر دو تجربه موفق ما را به ذهن باطراوت بيدج در اين زمينه و توجه به آن سوق مى‌دهد. كاربرد متناقض‌نماى دو قيد «گاهى، هميشه‌» در اين شعر درخشان است. اين عنصر پارادوكسيكال در نام اين شعر، از گاهى، هميشه مى‌سازد. با همذات‌سازى گاهى با هميشه - شاعر هم - به صورت طنزآميزى يك بافت آشناى محاوره‌اى را به كارگرفته و هم آن را به نحو ناآشنا و شاعرانه (و غلط از نظر شكل متعارف زبان گفتارى) مجددا تاسيس كرده است و با شعورى تازه به زبان نگاه كرده و آن را در پرتو ادراك شعرى، با طراوت كرده است.
متاسفانه مشكل بيدج در عدم تداوم اين كاربردى يكه، تظاهر مى‌يابد. عدم شجاعت‌شاعر در شالوده‌شكنى مستمر زبان، گاه خواننده را نوميد مى‌كند. خواننده منتظر است اين شگرد زبانى متجلى در نام شعر، سراپاى شعر را در نوردد و نه تنها به يك تاكتيك گذرا كه به استراتژى سرايش و نگاه شعر تبديل شود و زبان و ساختمان كل شعر را يك اسلوب پارادوكسى شكل دهد. اما همه غرابت‌شيرين نخستين تبديل به جفت مقوله‌هاى تقريبا متقابل و متعارف مى‌شوند كه مى‌خواهند سكون زندگى را در برابر حركت معنا كنند، و پرسش شاعر را از «چيستى‌» اش به زبان شعر بسرايند:
سنگ يا توفان؟
درخت‌يا ماهى؟
و به مرور احاطه و غلبه روايت‌بر اساس همين فكر مركزى است‌بر هر وجه زبانى، تصويرى و معنوى شعر. اگرچه اولا روايت در شعر اصلا چيز بدى نيست و بر خلاف دگماتيزم ايماژيستى، يك شعر روايى هم مى‌تواند شعر ارزشمندى باشد و ثانيا ساختار وايت‌شعرى، خود شاعرانه و متفاوت با روايت داستانى يا سينمايى است، اما در شعر بيدج، عناصر از روايت داستانى شروع و به اوج و فرودهاى قصه‌گويانه ختم مى‌شود. نقطه A روايت در اين شعر همان: هراز گاهى/فكر مى‌كنم/در قرن‌هاى پيش/چه كاره بوده‌ام/است. مى‌بينيم كه حتى زبان راوى داستانى و مونولوگ بر عنصر عادت‌ستيزانه يا نيات ايماژيستى يا زبان‌بازانه شاعرى، غلبه يافته است. بديهى است گزينش يك بافت و پرداخت محاوره‌گونه مى‌تواند كاملا القاء كند كه شاعر آگاهانه فرم حديث نفس (Fietion) و قصه‌پردازى را برگزيده است. كلمه «هرازگاهى‌» كاملا بر اين نيت و اين لحن از گفت‌وگو در زبان مردم، تاكيد مى‌ورزد. به هر رو، اين پرسش معمايى درباره عنصر گمشده كه همه جا Traee را بمثابه يك شگرد داستان سيال ذهن در اين گفت‌وگوى درونى، در مسير شعر به جا مى‌نهد، با شعر همراه است:
با خود مى‌گويم/در اين خيابان/از آهوان زنده/خبر نيست/پس چرا... /
ما مى‌گوييم چرا در روايت، شاعر شيوه تغيير بافت را پيشه نكرده و از اشكال كاملا تكرارى و بشدت عادى و نشانه‌هاى كلامى كليشه‌اى «با خود مى‌گويم...» سودجسته; در حالى كه با دستبرد نحوى و ساختارى همين فرم را مى‌توانست در اشكال بى‌سابقه و تازه ارائه دهد. به هر حال كاربرد زبان آرگو در شعر، سال‌هاست كه ادامه دارد و اگر قرار بر تاثير سخن محاوره‌گونه و كاربرد آن در شعر است، به نظرم بايد به تجربه‌هاى ما بعد مدرن و نوترى روكرد تا كار نوترى ارائه داد. البته شعر بيدج مثل هر روايت‌خوب با انتظارات فرمال ما در ساخت روايى‌اش مى‌ستيزد. يعنى شعر به صورت... A B C D و خطى قابل حدس، حركت نمى‌كند و حتى از شكستن حدس‌هاى فرعى ما در قالب منطق روايت فيلميك، مثلا A B A A E و غيره سرباز مى‌زند و به عنوان نمونه با عنصر روايى يا پرسشگرانه ناگهانى كانون روايى تازه و فضاى بى‌سابقه و كولاژگونه‌اى را متشكل مى‌سازد. در ظاهر، اين منش، يكپارچگى شعر را در هم مى‌ريزد و آن را از تداوم خارج مى‌كند، اما همين خارج شدن از فرم روايت، سبب تنوع فضاى روايت‌شعرى و تمايز آن با شبكه تخطى‌ناپذير روايت داستانى مى‌نمايد. در واقع قرارداد آغازين شعر اين است كه مشغله شاعر چيستى اوست. اما ناگهان اين فضا با «نكند تو وزيده باشى‌» قطع مى‌شود و ما را با يك كانون مشتعل ديگر كه توجه همزمان شاعر در لايه‌هاى ماقبل بيان است، رو در رو مى‌سازد و بالاخره اين/تو/رها مى‌شود و ما به كانون نام يعنى به/گاهى كه هميشه دلتنگم/مى‌رسيم. اسمان نمادين اتوبان در شكل يك بده بستان مكالمه‌اى ظاهر مى‌شود، در حالى كه به گذر عمر و عبور از بهار اشاره دارد. ديگر زمانه‌اى است كه شاعر بايد بهار آرزو شدنى را بخرد و بالاخره وقتى همه اتفاق‌ها به پايان رسيده‌اند، شاعر در يك وضعيت آنيورد، براى رهايى از ملال به دنبال روزنامه‌هاى ملال آور مى‌رود.
اولين شعر بيدج، مؤلفه‌هايى دارد كه با تكرارشان، در شعرهاى ديگر نشان مى‌دهد آنها عناصرى ماندگار از بازيافت‌هاى فرمى و زبانى و مواد سبكى او هستند. اين عناصر را مى‌توانم چنين دسته بندى كنم: زبان تا حد ممكن ضد ايماژ، و ساده و روان است كه به زبان گفت‌وگو (ديالوگ) يا «منولوگ‌» نزديك مى‌شود. ساخت روايى دارد. يك بافت داستانى دارد كه با همان زبان در آميخته و به آن اجازه مى‌دهد در پشت محاوره‌گونگى ظاهرا بى‌درخشش و بى‌مدعايش از حس و حال و عاطفه شاعرانه‌اى ما را با خبر سازد و جالب آن است كه هر بار شاعر به يك زبان استعارى رو مى‌كند، برعكس زبان شعرش مشحون از حس و حال ترجمه‌اى مى‌شود: چشمان تو/دو شاعرند/با تنى شفاف/از باران و ابريشم/چشمان تو/دو آهويند/كاشكى/به مرتع دلم سفر كنند/... بگو كه با منى تا از دلم درياچه بسازد/براى قوهايت... /
كاملا آشكار است كه زبان رها از هر صبغه درونى ترجمه‌ناپذير، چه آرگو، و چه شاعرانه است و همه اين سايه روشن‌هاى زبانى زدوده شده و گويى ما با شعرى كه در آن بار شاعرانه كلمات در اصل موجود بوده، اما در ترجمه صرفا به مضامين شاعرانه ساده بدل شده، روبرو هستيم.
ضمنا آقاى بيدج توجه كنند كه اين/چند كيلو بهار/و اين/روزنامه، چه بخواهد چه نخواهد خواننده را به يك رابطه بينامتنى بين شعر او با اشعار سپهرى و فروغ و شگردهاى زبانى سهراب مى‌كشاند: /دل‌خوش سيرى چند/و الى آخر كه البته در بافت‌شعر سهراب، استحكام بيشترى دارد. زيرا استفاده طنازانه سهراب از دل خوش و سير با خريد و فروش سيرى و كيلويى دل خوراكى، رابطه دارد، اما نسبت‌بهار و كيلو رابطه نامحسوس و محسوس را چند سويه سازمان نمى‌دهد. تازه اگر هم به ياد مرباى بهارنارنج‌يا عطر گل يخ كريستين ديور بيفتيم، خريد و فروش كيلويى آنها مرسوم نيست. روزنامه اين شعر هم با روزنامه فروغ شباهت‌هايى دارد. به هر حال روزنامه بيدج، بيانگر همه روزمرگى‌هاى نجات‌ناپذيرى است كه با گمشدگى ما در لابه‌لاى جدول و دلتنگى و خيابان متناسب است، روزمرگى حادى كه آن پرسش‌هاى شهودى ناگهانى و آن فكرها در يك سطح ديگر و مكرر زبانى به يك تالاب يك مرداب زمان سكون و نارسا فرو مى‌ريزد.
دلگير مى‌شوم
به دكه مى‌روم
روزنامه مى‌خرم
سه جمله بسيار ساده، راوى يك پايان بندى محكم است. همان عنصرى كه مشكل شعر به نظر مى‌رسد، به نقطه قوت آن بدل شده است; يعنى اسير روايت‌بودن. ما هم در طول شعر با اين عنصر روبرو بوده‌ايم كه لحظه شعرى به سود روايت‌شعرى از دست مى‌رود و شاعر از هر درخشش زبانى چشم مى‌پوشد تا راوى دلتنگى‌هايى باشد كه مثلا در شعر بيژن نجدى نيز فراوان و به صورت پالايش نيافته ديده مى‌شود. نيز در همان حال - همين زبان ساده روايى در پايان به پايان‌بندى رسايى تبديل شده است كه ما را در لحظه شاعرانه شاعر، شريك مى‌سازد: گاهى كه حتى دعواى گربه‌ها/در كوچه نارساست/دلگير مى‌شوم/به دكه مى‌روم/روزنامه مى‌خرم/.
«خاطره خوشبو» سرود ساده روئيدن «اوست‌» كه از عطرش مى‌رويد.
عطر او در هواى اتاق با پنجره بسته و نيز در شيشه عطرى كه متعلق به اوست، ياد او را زنده مى‌كند. در اينجا هم شاعر از همه عناصر تاسيس شعر در زبانى غريب يا بى‌سابقه چشم مى‌پوشد يا به آن دست نمى‌يابد تا در يك بيان ساده روايى كه گاه دچار تخطى‌هاى ملايمى مى‌شود، يك موقعيت عاشقانه را بازسازى كند.
در خانه او نيست، لبخندش را احيانا آلبومى كه عكس را پنهان كرده، در خود گرفته است و شاعر يا راوى مى‌ترسد پنجره را كه بگشايد اين عطرمانده در هواى اتاق بپرد. در اين شعر هم يك شگرد نحوى و جابجايى در محور جانشينى مى‌خواهد شعر را غريب كند و با غرابت زبانى، جابجايى دو فعل و دو فاعل با هم، فضاى زبانى را عوض كند. در واقع شاعر به جاى آن كه بگويد پائيز (باران) مى‌بارد و گنجشك آواز مى‌خواند، گفته است: /پائيز آواز مى‌خواند/گنجشك مى‌بارد/البته اين شگرد خيلى تازه محسوب نمى‌شود، اما به فضاى شيرين و صميمى شعر كمك مى‌كند/در خانه نيستى/لبخندت/روى تاقچه پنهان است/عكست را/آلبوم‌ها خواب كرده‌اند/مى‌ترسم/اگر پنجره را باز كم/خاطره‌ات بيرون بپرد/تورا مى‌گويم/كه در شيشه عطر/نشسته‌اى/اصرار شاعر در وضوح بخشيدن به مفاهيم شعرى‌اش، البته با ايماى شعرى سرستيز دارد. و كاش بيدج آميزه ابهام و شفافيت را به سود ايجاد فضايى ساده اما معمايى‌تر تمرين كند، و همه‌چيز را به سادگى در اختيار خواننده ننهد. «نشستن در آفتاب‌» هم عناصر شعرى بيدج را همراه دارد.
اكنون به شعرى رسيده‌ايم كه همان منطق روايى بيدج را دارد. شاعر در آفتاب جلو خانه به انتظار خوشبختى نشسته است. اما نكته جذاب شعر آن است كه او بايد قاعدتا در متن خوشبختى باشد. پس شعر تلويحا به كنايه چيزى مى‌گويد از خاكستر يك عشق، وقتى كه دست‌يافته‌اى و ناگهان پى مى‌برى كه براى خوشبختى، كافى نيست.
شعر از وقتى مى‌گويد كه عشق آمد: /وقتى ليلاى من شدى/ما را در جريان تجربه‌اى مى‌گذارد كه همه اتفاقات قابل تصور براى يك عاشقى رخ مى‌دهد. مثل هميشه عاشق فرمان مى‌دهد و جهان گوش به فرمان اوست. نام او هم به جنون و مجنونى شهره مى‌شود . امانقطه درخشان شعر، آن/ديگر چه بگويم/پايانى است. ما بايد تصور كنيم كه شاعر خوشبخت است، اما شعر كه روايت مجنون شعر كلاسيك را ساختار زدايى مى‌كند، ما را يا مجنونى «واقعى‌» ، مجنونى «كامروا» روبرو مى‌نمايد كه اعتراف مى‌كند در اصل، خوشبختى اى در كار نيست. بيدج در شعر داستان گو است، عيبى ندارد. در آن ظرافت‌به خرج مى‌دهد. و مى‌توان اميدوار بود در داستان، شاعر باشد.
شعر دنيا چه قدر دير است، ما را بين زمين و آسمان معلق نگاه مى‌دارد. در واقع از/تا همين اواخر شكوفه بود/بگير و برو تا برسى به/شب، ملافه‌هاى بلندى خريده است/زبان شعر، الكن و بى‌رويداد است. در واقع ما را گمراه و خسته مى‌كند، و ضعفش قابل چشم‌پوشى نيست. اما همين كه آن را دور بيندازى و شعر را از پاره بعد بخوانى، چيز ديگرى مى‌شود. /تا همين اواخر/تو اينجا بودى/هنوز جا پاى خنده‌هايت هست/اما خودت پنهانى/آخر بگو/مى‌مانى؟ /نمى‌مانى/راديوها چه مى‌گويند/دنيا چقدر ديراست/من نيستم/و اين حرف‌ها/كه برايت نوشته‌ام/سالهاست. و اى كاش «سالهاست‌» كه در آخر شعر همين طور معلق رها مى‌شد، نمى‌آمد. در آن صورت ما در ناتماميت‌شعر، بهترين پايان را در اختيار مى‌گرفتيم.
شعر بيدج بسيار جاى حرف دارد. اين شعر با رهايى از تكرار و تعميق وجوه ويژه خود مى‌تواند به شعرى زنده و جاندار و سرشار از حس، با زبانى امروزى بدل شود. بيدج بايد هر چه بيشتر در زبان شعر بى‌واسطه و پسامدرن تمرين كند.