پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - نقد نخبهگرايى در توليد دانش

نقد نخبه‌گرايى در توليد دانش


«قسمت دوم‌»

محمد امين قانعى‌راد

سياست علمى دموكراتيك

سياست علمى را مى‌توان براساس دو رويكرد نخبه‌گرايانه و عمومى، صورت‌بندى و تدوين كرد. در رويكرد نخبه‌گرايانه، گروهى اندك - دانشگاهى يا غير دانشگاهى - سرنوشت علم را تعيين مى‌كنند و در رويكرد عمومى، از طريق بحث گسترده و فراگير گروه‌هاى مختلف مردم، نظارت عمومى بر علم برقرار مى‌شود. از نظر رواتز، كنترل دموكراتيك مؤثر در مورد تصميم‌گيرى‌هاى مربوط به نوآورى تكنولوژيك امرى ضرورى است. در اين ميان تركيب مقاصد متعارض و سازگارى ايدئولوژى‌هاى گوناگون از مشكلات خاص خود برخوردار است. با وجود اين بدون حل اين مسئله، زندگى اجتماعى به طور اجتناب‌ناپذير و تا حد زيادى به‌وسيله ديوانسالاران و متخصصين اداره خواهد شد. در اين صورت شكلى از ستمگرى رخ مى‌دهد كه سكوت و عدم مخالفت را - اما نه از طريق نيروهاى پليس تحت فرمان تصميم گيرندگان و يا از طريق مشروعيت ناشى از پاسخگويى به توده‌ها - تضمين و ويليام كرى از دو رويكرد دموكراتيك و رويكرد تكنوكراتيك در سياست علمى سخن مى‌گويد: (٢) «رويكرد نخست كنترل و نظارت بر علم را از طريق نهادهاى عمومى فراهم مى‌آورد و توزيع هر چه گسترده‌تر تصميم‌گيرى را در سرتاسر جامعه، امكانپذير، مى‌سازد. رويكرد دوم كنترل و نظارت نهادهاى خصوصى را به همراه تمركز تصميم‌گيرى در دست تعداد نسبتا اندك شمارى از نخبگان قرار مى‌دهد.» كرى رويكرد تكنوكراتيك را نيز در شرايط سرمايه‌دارى غرب برمى‌رسد كه در آن منافع خصوصى بر تمامى حوزه‌هاى زندگى اجتماعى، نظارت و كنترل روزافزونى را برقرار كرده‌اند. در عين حال رويكرد غير دموكراتيك، در شرايط اجتماعى متفاوتى نيز مى‌تواند برقرار شود. تصميم‌گيرى‌هاى آكادمى‌هاى علوم در كشورهاى بلوك شرق سابق و يا تصميم‌گيرى نخبه‌سالارانه شوراى پژوهش‌هاى علمى ايران در دهه قبل، از اين نمونه است. در تمامى اين موارد اين خطر وجود دارد كه «تصميم‌گيرى‌ها در مورد علم و كاربردهاى آن و روند و رويه‌هايى كه اين تصميم‌گيرى‌ها بايد بر پايه آن انجام شود، مورد تحقيق و دقت مداوم عمومى قرار نگيرد» و «فرايند دموكراتيك جاى خود را به گفت‌وگوهايى ميان اعضاى نسبتا اندك نخبگان هم‌فكر بدهد». (٣)
ويليام كرى فرايند دموكراتيك تعيين اولويت‌هاى پژوهشى را مورد بحث قرار مى‌دهد. در اين فرايند كه از مدتى پيش شروع شده است، نهادهاى دموكراتيك در اين مورد تصميم مى‌گيرند كه بودجه‌هاى پژوهشى به چه نوع پژوهش‌هايى تخصيص يابد. براى مثال: «در مؤسسه ملى بهداشت، هر تقاضاى كمك بودجه‌اى، توسط دو كميته بررسى مى‌شود: يكى كميته علمى كه نقش آن داورى در مورد كيفيت علمى اجراى طرح است و ديگرى كميته‌اى مركب از افراد غير دانشمند، براى تصميم‌گيرى در مورد اينكه آيا براساس ارزيابى‌هاى علمى انجام شده در كميته اول و معيارهاى ديگرى همچون دستيابى عمومى به بودجه‌هاى پژوهشى و اهميت‌حوزه پژوهشى، بايد از اين پيشنهاد پژوهشى حمايت كرد يا نه؟». (٤)
سياست علمى يك مقوله واقعا سياسى است. بنابراين در تدوين و طراحى آن مى‌توان از تكنوكراسى و دموكراسى سخن گفت. در غرب گروه‌هاى زيادى در دهه هفتاد به بعد، براى تاثيرگذارى در زمينه‌هاى پژوهشى، دسترسى به علم و كاربرد آن مبارزه كردند و اين مبارزه ماهيتى كاملا سياسى داشت. جنبش چپ، جنبش زنان، اتحاديه‌هاى كارگرى، جنبش محيط زيست و جنبش صلح، خواهان فرصت‌هاى بيشترى براى گروه‌هاى محروم در علم، و توجه به رفاه كارگران و مردم شدند. آنها در پى دخالت مستقيم‌تر جامعه در تصميم‌گيرى در مورد پژوهش و مطالعات علمى بودند. جنبش ضد علم (Anti Science) و جبنش آفرينش گرا (Creationist) به انتقاد از ارزش‌ها، اقتدار بى‌چون و چرا و پيامدهاى اجتماعى علم پرداختند و اين مجموعه چشم‌اندازهاى يك استراتژى دموكراتيك در زمينه سياست علمى را فراهم ساخت. مسائل سياست علمى، داراى ماهيتى سياسى است و گروه‌هاى متعدد و قدرتمندى براى تعيين سمت‌گيرى‌هاى علم، به مبارزه قدرت با يكديگر مى‌پردازند. سياست‌هاى علمى جديد، حاصل سياست جديد علم در توزيع قدرت، منافع و ارزش‌ها در علم كنونى است.
به قول فدريكو مايور (٥) الگوى قديمى ارتباط دو نفره بين دانشمندان و سياستمداران در تنظيم سياست‌هاى علمى، امروزه متروك شده است. اكنون علم به طور فزاينده‌اى مجبور شده است‌با تمايلات بسيار متفاوت و نه هميشه همگن جامعه مقابله كند و به آنها پاسخ دهد. علم مجبور شده است‌با گروه‌هاى بسيار متفاوت از جمله صنايع، بخش‌هاى دولتى كه به طور مستقيم با تحقيق يا آموزش در ارتباط نيستند (مثل انرژى، محيط زيست، فرهنگ، امور خارجه، دفاع) و عامه مردم به عنوان مصرف كننده و ماليات دهنده، وارد روابط چند جانبه‌اى شود. مايور مى‌گويد: «مرزهاى سنتى بين تجربه علمى و سياست علمى به هم ريخته است. اگر چه مسائل هنوز به لحاظ ماهيت، علمى هستند، اما اقتصادى، فرهنگى و سياسى نيز هستند.» با توجه به پيچيدگى مسائل و «نقش‌آفرينان‌» و گوناگونى در حال رشد كنونى، سازوكارهاى موجود سياستگذارى علمى و فناورى در بسيارى از كشورهاى جهان ناكافى است و به نظر مايور در شرايط كنونى، لازم است كه با نگاهى تازه به برنامه‌ريزى علم و فناورى نگاه كنيم، تا به آن رابطه علم و حكومت دست‌يابيم كه بتواند پيچيدگى‌هاى امروز را تعديل كند. آنچه مورد نياز است، دور شدن از «عمل تصميم گرا» است، و نزديك شدن به رويكردى كه به موجب آن حكومت، نظرات طرفداران مختلف را با ارزش‌ها و نقطه نظرات گوناگون، مورد توجه قرار دهد. در اين الگو حكومت از طريق فرايند توافق و تركيب سازى دوباره سياست، تصميم‌گيرى خواهد كرد. اين فرايند متضمن بحث آزاد و بدون قيد و شرط بين كارشناسان و گروه‌هاى مختلف است كه به مسئله سياستى معين علاقه‌مند هستند. چنين رويكردى پايه‌هاى گسترده‌ترى براى تصميم‌گيرى فراهم مى‌كند و در عين حال باعث‌بى‌پرده سخن گفتن در سياستگذارى علم و فناورى مى‌شود.»
به اين دليل در ايران يك «سازمان ملى سياست علمى‌» مى‌تواند زمينه‌هاى بحث گسترده و عمومى را در مورد علم فراهم سازد و از گسترش جنبش ضدعلم - با زمينه‌هاى ايدئولوژيك فراوان آن - جلوگيرى نمايد و برعكس حداكثر اعتماد و حمايت ممكن گروه‌هاى گوناگون مردم را براى شكل‌گيرى سياست‌هاى علمى مؤثر بر فعاليت‌هاى پژوهشى و فناورى فراهم سازد. يكى از اهداف وزارت علوم، تحقيقات و فناورى «تعميم و تسهيل و ايجاد فرصت‌هاى برابر براى دستيابى به آموزش عالى و آموزش مادام العمر» مى‌باشد. مسئله نابرابرى در حوزه‌هاى علم و تكنولوژى از نابرابرى در دستيابى به آموزش عالى گسترده‌تر است. در مصوبات «همايش جهانى علم‌» به زمينه‌هاى گوناگون اين نابرابرى اشاره شده است. دولت‌ها بايد به بهبود آموزش علم در همه سطوح، بالاترين اولويت را اختصاص دهند و با افزايش آگاهى عمومى به علم، عمومى‌سازى آن را ترويج نمايند. (٦) به اين دليل از همان مراحل اوليه يادگيرى، بايد به شناسايى و حذف آن دسته از شيوه‌هاى آموزشى پرداخت كه آثار تبعيض‌آميز دارند و نظام‌هاى آموزشى عادلانه‌ترى را بنا كرد. نابرابرى در دستيابى به مشاغل علمى و تكنولوژيكى نيز به‌طور گسترده‌اى وجوددارد و توصيه مى‌شود كه براى تسهيل دستيابى دانشمندان جوان به شغل‌هاى مناسب، ساختارهاى منعطف‌تر و نفوذپذيرترى ايجاد كرد. امروزه منافع توليد علمى به شيوه‌هاى نابرابر توزيع مى‌گردد و اكنون آنچه تهيدستان را از ثروتمندان متمايز مى‌كند، تنها ميزان دارايى نيست ، بلكه سهيم بودن آنها در توليد دانش علمى و بهره‌مندى از منافع آن است. زنان، جوانان و گروه‌هاى محروم، بايد در نظام‌هاى علم و فناورى از موقعيت مناسب و منصفانه‌اى برخوردار باشند. بيانيه‌هاى همايش به ضرورت اجراى طراح‌هايى براى پيوستن كامل زنان و ساير گروه‌هاى محروم در كشورهاى جنوب و شمال به شبكه‌هاى علمى، اشاره دارند. سازمان يونسكو تاكنون شش نشست منطقه‌اى درباره زنان و علم برگزار كرده است و همايش جهانى علم براساس نتايج اين نشست‌ها تاكيد مى‌كند كه براى تضمين مشاركت كامل زنان و دختران در همه جنبه‌هاى علم و تكنولوژى، بايد اقدامات زير صورت گيرد:
- افزايش دسترسى دختران و زنان به آموزش علمى;
- بهبود شرايط استخدام، ابقا و پيشرفت در همه زمينه‌هاى پژوهش;
- مبارزه براى افزايش آگاهى درباره كمك زنان به تكنولوژى، و چيره شدن بر ذهنيت‌هاى نادرستى كه بين دانشمندان، سياست‌گذاران و به طور كلى جامعه درباره جنسيت وجود دارد;
- انجام پژوهش‌هايى درباره موانع و عوامل مؤثر در گسترش نقش زنان در علم و تكنولوژى;
- تضمين نمايندگى مناسب زنان در مؤسسه‌ها و مجامع سياست‌گذارى و تصميم‌گيرى;
- ايجاد شبكه بين‌المللى زنان دانشمند;
- تداوم مستندسازى كمك‌هاى زنان به علم و تكنولوژى
برطرف كردن نابرابرى در دستيابى به فرصت‌هاى آموزشى، پژوهشى و شغلى، در كنار مشاركت كامل گروه‌هاى محروم در تصميم‌گيرى‌ها و سياست‌سازى‌ها در نظام علم و فناورى كشور، بايد تضمين گردد. شناسايى و حذف شيوه‌ها و نظام‌هاى آموزشى تبعيض‌آميز، ميزان مشاركت موفقيت‌آميز همه بخش‌هاى جامعه، از جمله گروه‌هاى محروم در علم را افزايش مى‌دهد و رفع نابرابرى، مقدمه ضرورى افزايش مشاركت گروه‌هاى مختلف در توسعه علمى است. رفع موانع موجود در نظام آموزشى و پژوهشى و افزايش آگاهى‌ها در خصوص كمك اين گروه‌ها به علم و تكنولوژى، به منظور چيره شدن بر تفكر قالبى موجود و تضمين حضور نمايندگان اين گروه‌ها در سازمان‌ها و مجامع سياست‌سازى و سياست‌گذارى به تحقق اين امر (تضمين مشاركت كامل گروه‌هاى محروم در علم و تكنولوژى) يارى مى‌رساند. (٧)
در حال حاضر بايد نقش بازيگران گوناگون عرصه دانش، علم و تكنولوژى را به رسميت‌شناخت و علاوه بر آن، مقدمات لازم را براى مشاركت اين بازيگران در سياست‌سازى و سياست‌گذارى فراهم ساخت. مصوبات همايش جهانى علم، حتى خواهان تشويق دانش‌آموزان در يارى كردن به سياست‌گذارى درباره آموزش و پژوهش مى‌باشد. روزنامه‌نگاران و خبرنگاران نيز در صحنه توسعه علمى واجد نقش‌اند. مشاركت فراگير «بازيگران عرصه تلاش علمى‌» مستلزم «بحث‌هاى دموكراتيك آگاهانه و اساسى‌» بين همه اقشار جامعه است. سياست‌گذاران از اين طريق اعتماد عمومى را نسبت‌به علم تقويت و حمايت از آن را افزايش مى‌دهند. براى تسهيل بحث دموكراتيك درباره انتخاب‌هاى سياست علمى، بايد سازوكارهاى مشاركتى مناسب ايجاد شود. زنان نيز بايد در طراحى اين سياست‌ها فعالانه مشاركت جويند. سياست علمى و تكنولوژيك را بايد با در نظر گرفتن ديدگاه‌ها و آراى همه بخش‌هاى جامعه، از جمله جوانان، به طور منسجم و منظم بررسى و تجزيه و تحليل كرد. ترويج‌يك بحث عمومى در صحنه جامعه، براى شكل‌گيرى سياست‌هاى علمى قابل اعتماد، ضرورى است و به همين دليل بايد مشاركت زنان و جوانان را در ترسيم دستور كار، برنامه‌ريزى، جهت‌گيرى، هدايت و ارزيابى فعاليت‌هاى پژوهش، تضمين كرد.
نه تنها دانشمندان، صاحبان صنايع، تكنولوژيست‌ها، مصرف كننندگان، خبرنگاران، زنان و جوانان بايد در تعيين سياست‌هاى علمى و تكنولوژيكى مشاركت داشته باشند، بلكه حتى اين سياست‌ها بايد با همراهى «روستائيان‌» تدوين و طراحى شود. اكنون از «دولت‌ها درخواست مى‌شود تا به تنظيم سياست‌هاى ملى‌اى بپردازند كه ضمن فراهم آوردن امكان استفاده وسيع از اشكال سنتى يادگيرى و دانش، بازدهى مناسب آن را در صورت تجارى‌سازى علم، تضمين مى‌كنند.» (٨)
با فروكش كردن تب و تاب و سيطره انحصارى «علم مدرن‌» ، اكنون از روابط موجود ميان «نظام‌هاى متفاوت دانش‌» سخن مى‌رود كه در آن «دارندگان دانش سنتى و دانش جديد، بايد به همكارى با يكديگر بپردازند و به هم پيوستگى‌هاى منافع را ترويج نمايند». سياست‌هاى علمى بايد به دانش سنتى توجه نموده و «شناخت و كاربرد تهيه نظام‌هاى دانش سنتى‌» را در دستور كار خود قرار دهد و فعاليت‌هايى را كه در زمينه نظام‌هاى دانش محلى و سنتى صورت مى‌گيرد، مورد حمايت‌خود قرار دهد. نه تنها دانش جديد بايد به جوامع روستايى انتقال يابد، بلكه دانش سنتى نيز مى‌بايد از روستاها به مراكز دانش وپژوهش جديد منتقل شود. آيا همكارى بين دارندگان دانش سنتى و دانش جديد ، به معناى همكارى روستائيان و دانشمندان در تدوين و طراحى سياست‌هاى علمى نيست؟ گروه‌هاى حاشيه‌اى هنوز نيازمند توجه ويژه هستند. امروزه بيش از هر زمان ديگرى، بهبود مشاركت عمومى در تصميم‌گيرى‌هاى مرتبط با توليد، توزيع، مصرف و كاربرد دانش ، ضرورى به نظر مى‌رسد. مشكلات ساختارى موجود بر سر راه مشاركت مؤثر گروه‌هاى محروم در امر سياست گذارى در علم و تكنولوژى، بايد رفع گردد.

بينش ارتباطى در مقابل نخبه‌گرايى

ديدگاه مدرن درباره علم به عنوان يك فعاليت و نهاد اجتماعى متمايز، پيامدهاى معينى در تعيين سياست علمى داشت. سياست علمى يا سياست‌گذارى براى علم و پژوهش با ديدگاهى نخبه‌گرايانه پيوند داشت و كار علمى تنها در صلاحيت اهل علم محسوب مى‌گرديد كه بايد از دخالت عامه مردم مصون باشد. مدرن شدن در ديدگاه هابرماس، با تمايزپذيرى حيطه‌هاى مختلف فرهنگى و استقلال آنها از همديگر همراه است. مدرنيزم اين فرايند تمايزپذيرى فرهنگى (Differentiationc ultural) را به اوج خود رساند. در اين صورت سطوح يا حيطه‌هاى متفاوت فرهنگ كاملا از همديگر استقلال مى‌يابند. مدرنيسم را غير بنيادى يا ضد بنيادى مى‌نامند. به اين دليل كه قلمروهاى فرهنگى با دستيابى به استقلال كامل، بنيادهاى مشترك خود را از دست مى‌دهند. در اين صورت، مقولات علم براى علم، هنر براى هنر، و اخلاق براى اخلاق مطرح مى‌گردد.
روايت تمايزپذيرى را با ديدگاه وبر نيز مى‌توان توضيح داد. براساس آن، هر يك از قلمروهاى زندگى بشرى همچون علم به سامانى مستقل و متمايز دست مى‌يابند كه ارزيابى اين حيطه‌ها تنها با معيارهاى درونى خود آنها ممكن است. ماكس وبر سازش‌ناپذيرى ارزش‌هاى گوناگون را با تمثيل جنگ خدايان به نمايش مى‌گذارد. تكثر ارزش‌ها قابل تقليل به يك نظام منطقى سازگار نيست و هر حوزه از منطق درونى خود برخوردار است. ساختار گرايان نه تنها در حوزه متن‌هاى ادبى و انديشه اجتماعى، بلكه حتى در ساحت معرفت و دانش علمى نيز از مفهوم خود - مرجعيتى (Self-Referentiality) سخن مى‌گويند.
دفاع از تمايزپذيرى، ريشه در عصر روشنگرى دارد. برخى از انديشمندان، دوره روشنگرى را به جهت منطق انتزاعى‌اش مورد انتقاد قرار داده‌اند. اين انتقاد عبارت بود از نقد تمايزپذيرى قلمروهاى فرهنگى و انتقاد از استقلال‌طلبى و جدايى بسيار آنها از قلمرو امر تاريخى و اجتماعى و طبيعت.
هگل فيلسوف معروف، رومانتيك‌ها و محافظه‌كاران ، بنيان‌گذاران جامعه‌شناسى همچون دوركيم و وبر، فلاسفه وجودى، نومحافظه‌كاران، و جامعه‌شناسان و نظريه‌پردازان متاخرى چون مك اينتاير، اسكات لش، دانيل بل، آلن بلوم از لزوم بازگشت امر تمايزيافته به امر اجتماعى - تاريخى سخن مى‌گويند; در حالى‌كه ساختارگرايان و پساساختارگرايان در دوران مدرنيسم، استقلال قلمروهاى فرهنگى را به اوج خود مى‌رساد. (٩) هابرماس در پى تكميل طرح ناتمام عصر روشنگرى و پروژه مدرنيته است و كار خود را توسعه مدل وبرى مى‌داند كه براساس تمايزپذيرى قلمروهاى فرهنگى استوار است. ايده هابرماس، مبتنى بر لزوم توسعه تمايزپذيرى، و دفاع از استقلال حوزه‌ها، و نفى بنيادهاى مشترك در فعاليت‌هاى فرهنگى است.
هابرماس، گسيختگى و شكاف دوران مدرن در حوزه‌هاى فرهنگى را نشانه‌اى از ترقى و پيشرفت مى‌دانست. وى به پيروى از ماكس وبر، تجدد را بر حسب تجزيه سه حوزه علم، اخلاق و هنر از يكديگر تعريف مى‌كند: «با فروپاشى جهان‌بينى مذهبى يا متافيزيكى يكپارچه، هر يك از اين حوزه‌ها استقلال پيدا مى‌كند و داراى موضوع و عرصه خاصى مى‌شود; حقيقت‌به‌عنوان موضوعى معرفت‌شناختى به موضوع و عرصه علوم طبيعى تبديل مى‌شود; حقانيت هنجارى كه بر حسب مقوله عدالت تعريف مى‌شود، به حوزه اخلاق واگذار مى‌شود و تعيين اصالت‌يا زيبايى از طريق داورى‌هاى ذوقى در حوزه هنر صورت مى‌گيرد. هابرماس عقلانيت‌خاصى را براى هر يكى از اين سه حوزه در نظر مى‌گيرد: «عقلانيت ادراكى - ابزارى از آن حوزه علم است; عقلانيت اخلاقى - عملى به حوزه اخلاق تعلق دارد; و عقلانيت زيبايى‌شناختى - نمايشى در حوزه هنر ظاهر مى‌شود. تنها با پيدايش تجدد است كه هر يك از اين سه حوزه، تاريخ ذاتى خاصى براى خود پيدا مى‌كنند، تنها در عرصه تجدد است كه اين سه حوزه تحت قوانين و مقتضيات درونى خود عمل مى‌كنند» (١٠) . از نظر هابرماس، در اين تمايزپذيرى فرهنگى، البته، خطراتى همچون هجوم عقلانيت ابزارى به كل حوزه‌هاى فرهنگى، تصرف جهان زيست‌به حكم مقتضيات نظام، تقليل و تحويل عقلانيت ارتباطى به عقلانيت ابزارى، تخصصى شدن فزاينده (عقلانى شدن) در هر حوزه نهفته است. اين خطرات كه جنبه‌هاى مختلف فرايندى واحد هستند، اميد عصر روشنگرى را براى كاربرد «معرفت انباشته‌شده در هر يك از اين حوزه‌ها براى سازماندهى رضايت‌بخش‌تر، پربارتر و عقلانى‌تر زندگى روزمره‌» با ترديد مواجه ساخته است. تخصصى شدن فزاينده هر حوزه «موجب رواج فرهنگى در ميان متخصصين آن حوزه مى‌شود كه مانع از تصميم‌گيرى جمعى مى‌گردد.» (١١)
اين فرايند تخصصى شدن روزافزون، در هنر، علم و اخلاق رخ مى‌دهد. براى مثال از ميانه قرن هجدهم، هنر به سوى خودسامانى فزاينده و تجزيه محصولات زيبايى‌شناختى فرهنگ از حوزه حقيقت و از حوزه خير گام بر مى‌دارد. بدين سان حوزه زيبايى‌شناسى خود را از حوزه ادراكى و اخلاقى جدا مى‌سازد. اين فرايند تخصصى شدن هم در هنر و هم در علم، نتايج مشابهى دارد:
- با غلبه فرايند تخصصى شدن، مقولات ادراكى، علمى و زيبايى‌شناختى، فاقد زمينه‌هاى تكوينى «ميان ذهنى‌» مى‌گردد.
- استقلال روزافزون اين حوزه‌ها، به قطع پيوند آنها با عامه مردم مى‌انجامد.
- حرفه‌گرايى و نخبه‌گرايى در هر يك از اين حوزه‌ها به صورت هنجار حاكم در مى‌آيد.
- خبرگان در اين حوزه‌هاى فرهنگى، نقش اساسى مى‌يابند و مردم عادى به حاشيه رانده مى‌شوند.
- رواج انديشه تك‌گفتارى و الگوى تك‌ذهنى (Monological) مبتنى بر فلسفه آگاهى است.
- در اين حوزه‌هاى تخصصى، نظريه‌هاى حقيقت، اخلاق و زيبايى، ارتباط خود را با عمل و پراكسيس از دست مى‌دهند.
- در اين حوزه‌هاى تفكيك شده، مقولات حقيقت، اخلاق و زيبايى، فاقد بنيادهاى مشترك و ارتباطات ميانى مى‌گردند.
از نظر هابرماس، مقولات سياست و اخلاق را بايد به حوزه عمومى (Public Sphere) كشانيد و با كنش ارتباطى - مباحثه و گفت و گو امكان شكل‌گيرى اجماع و ميان ذهنيت را براى آنها فراهم ساخت. بر طبق نظر هابرماس معنا از طريق ديالوگ (نه منولوگ) و در طى عمل ارتباطى ايجاد مى‌شود. بنابراين «معنا» نتيجه گفت و گوى دو جانبه و چند جانبه و محصول زبان است; خواست و نيت نيز همواره معطوف به ديگرى است. بنابراين بايد آن را از ديدگاهى ميان‌ذهنى تعريف كرد. تفاوت نظر هابرماس با ديدگاه‌هاى سيستمى - كاركردى در مورد مقوله معنا، «تفاوت ميان يك برداشت مبتنى بر تجربه تك‌ذهنى و برآمده از روند تفاوت (نفى) و برداشت ديگرى است كه منشا معنا را در ديالوگ و گفت‌وگوى بين‌الاذهانى جستجو مى‌كند كه موجد هويت و يكسانى است‌». (١٢)
گفتمان، شكلى از ارتباط، تبادل و گفت و گوست كه در آن انگيزه گفت و گو كنندگان، مبادله اطلاعات نيست; بلكه ارتباطى است كه در آن، داعيه اعتبار و ارزش احكام مورد بحث قرار مى‌گيرد. بنابراين، گفتمان حاوى «ارتباطات معنا دار» است. «وضعيت آرمانى گفتمان‌» از شرايط ويژه‌اى برخوردار است و در آن زور و اجبار وجود ندارد.
هابرماس ايده فاعل شناسايى ( (Subject را مورد ترديد قرار مى‌دهد. اين ايده كه شناسا بر اساس درك ذهنى، فردى و انديشمندانه خود به درك واقعيت‌هاى بيرون از خويش (Objects) مى‌رسد، ايده‌اى توهم آلود است. هابرماس فلسفه آگاهى و خرد فاعل - محور (Centered Reason Subject) را نقادى مى‌كند. در فلسفه آگاهى، شناخت، عملكرد و فرايندى تك ذهنى است; در حالى‌كه هابرماس خرد را حاصل سوژه ( (Subject نمى‌داند. خرد بر محور ميان‌سوژه (Inter Subject) يا ميان‌ذهنيت‌شكل مى‌گيرد و حاصل عملكرد ديالوگ چندذهنى است.
از نظر هابرماس حقيقت از طريق اجماع مباحثه گران در يك وضعيت گفتمانى حاصل مى‌شود. وضعيت گفتمانى آرمانى زمينه‌هاى نقادى احكام و قضاياى مبتنى بر منافع و علايق ناشى از روابط نابرابر قدرت را فراهم مى‌سازد و در آن احكام و قضايايى رشد مى‌كنند كه نمايشگر اجماع واقعى و اختيارى مى‌باشند. كنش ارتباطى، مبتنى بر ارزش‌هاست و به اجماع ميان گفت‌وگوكنندگان مى‌انجامد. در وضعيت آرمانى گفتمان، عوامل محدود كننده زمينه‌هاى گفت‌وگوى آزاد و عمومى وجود ندارند. ارتباطات آزاد ميان طرفين گفت‌وگو، حقيقت اجماعى و ميان ذهنى را توليد مى‌كند كه از مشروعيت‌برخوردار است. به عبارت ديگر، فرايند مشروع‌سازى با فقدان موانع ارتباطى همراه است. مسئله نياز به مشروعيت را نمى‌توان با الگوى كنش عقلانى معطوف به هدف پاسخ داد; زيرا گرايش به توسعه خردابزارى، بيشتر با جامعه انضباطى و فاقد زمينه‌هاى آزاد و عمومى گفت‌وگو سازگارى دارد. در ديدگاه هابرماس، تمايز بين عقلانيت ارتباطى و عقلانيت ابزارى، زمينه‌هاى اجتماعى دموكراتيك و مبتنى بر گفت‌وگو و توافق عمومى و آزاد را از زمينه اجتماعى بوروكراتيك و مبتنى بر تصميم‌گيرى خبرگان تخصصى و نهادهاى نخبه‌سالار، تمايز مى‌بخشد. به نظر هابرماس، ديدگاه بوروكراتيك «نظارت دموكراتيك و مردمى بر فرايندهاى تصميم‌گيرى را قربانى فرضيه‌اى بى بنياد در خصوص اهميت نظام ادارى و اجرايى خودمختار و مستقل مى‌سازد.» (١٣) بنابراين مى‌توان گفت كه در يك الگوى بوروكراتيك، تعيين سياست علمى در صلاحيت‌بخش‌هاى ادارى و دستگاه اجرايى، تخصصى و خودمختار خواهد بود; در حالى كه الگوى دموكراتيك آن را به مشاركت و مباحثه مردم وامى‌گذارد و امكان كنترل و نظارت فراگير را فراهم مى‌سازد. به نظر هابرماس، جداسازى علم از جهان حياتى و واگذار كردن آن به متخصصان اگر با ايجاد قلمروهاى مستقل ديگر همراه باشد، به معناى وانهادن «كل طرح نوگرايى‌» است. (١٤)
هابرماس، سه جنبه كنش ارتباطى را از همديگر تفكيك مى‌كند: ادراك متقابل براى انتقال و تجديد دانش فرهنگى، هماهنگى براى ادغام اجتماعى و برقرارى همبستگى و جامعه‌پذيرى براى تكوين و شكل‌گيرى هويت‌هاى فردى (١٥) . برنامه‌ريزى و سياست گذارى ارتباطى، علاوه بر جنبه‌هاى هدف يابى داراى جنبه‌هاى آموزش اجتماعى نيز مى‌باشد و به مفهوم «عقلانيت اجتماعى‌» نزديك مى‌گردد. (١٦) بنابراين برنامه‌ريزى ارتباطى بر فرض شكل‌گيرى دانش، به طور «ميان ذهنى‌» تاكيد دارد و پيشرفت‌سياست گذارى و برنامه ريزى را در يك فرايند اجتماعى و يكپارچه و با مشاركت‌سياست گذاران، مردم و برنامه‌ريزان ممكن مى‌يابد. برنامه‌ريزى نخبه گرا بر اين فرض استوار است كه همه كنشگران در مقايسه با برنامه‌ريزان (متخصصين) داراى دانش پايين‌ترى مى‌باشند. در اين ديدگاه، سياست گذاران و مردم عادى بايد از برنامه ريزان كسب اطلاع كنند. برنامه ريزى نخبه گرا بيش از ارتباطات (Communication) با محاسبات ( (Calculation سروكار دارد. در اين ديدگاه، ارتباطات، حداكثر رخدادى يك سويه و يك طرفه است و هدف از آن تنها اطلاع‌رسانى (Purpose Information) است (١٧) . فريدمن، بدون ارجاع به انديشه‌هاى هابرماس، مفهوم برنامه‌ريزى مبادلاتى يا معاملاتى (Planning را مطرح مى‌كند. (١٨) شيوه مبادلاتى برنامه‌ريزى پاسخى به شكاف ارتباطى بين برنامه‌ريزان و ارباب رجوع و مشتريان آنهاست. فرايند برنامه‌ريزى از طريق يك ترادف ممتد، مناسبات شخصى دانش را به كنش تبديل مى‌كند. واژه معاملاتى - مبادلاتى، بيانگر آن است كه برنامه‌ريزى در زمينه‌هاى روياروى و با تبادل دانش پردازش شده برنامه ريز و دانش شخصى مشترى رخ مى‌دهد. به عبارت ديگر، اين واژه بيانگر اهميت گفت‌وگو و يادگيرى متقابل است. جان فورستر نيز مفهوم عقلانيت ارتباطى هابرماس را به نظريه برنامه ريزى مرتبط مى‌كند. او نشان مى‌دهد كه چگونه گفت‌وگو مى‌تواند براى فايق آمدن بر محدويت‌هاى سياسى، مورد استفاده قرار گيرد و صورى بودن دموكراسى را كاهش دهد. (١٩)
بر اين اساس مى‌توان دو تئورى برنامه‌ريزى عقلانى (Rational Planning) و ارتباطى (Communicative را از همديگر تفكيك كرد. (٢٠) ريشه‌هاى فكرى تئورى برنامه‌ريزى ارتباطى در نظريات هابرماس قرار دارد. تئورى ارتباطى هابرماس به وسيله فورستر، هيلى، اينز، تورساگر توسعه يافته و «تئورى برنامه ريزى ارتباطى‌» مطرح گرديده است. از نظر هابرماس برنامه ريزى و سياست‌گذارى به طور كلى فرايندى ارتباطى است. از نظر وى بسيارى از شكست‌هاى برنامه ريزى را مى‌توان به شكست‌شيوه‌هاى ارتباطى و عواملى كه ارتباطات را مخدوش و بى‌ثمر مى‌كنند، ارتباط داد. بنابراين او در تئورى خود در جستجوى تهيه پيش‌نيازهاى يك ارتباط سازنده و غير مخدوش است. از جمله مهم‌ترين اين پيش نيازها آن است كه عقلانيت ابزارى كه مبناى فكرى برنامه ريزى عقلانى است، به عنوان تنها نوع استدلال كنار گذاشته شود.
تاكنون برنامه ريزى توسعه در ايران، تحت تاثير تئورى برنامه ريزى عقلانى بوده است. برنامه ريزى عقلانى، عبارت است از كاربرد ابزارها براى دست‌يابى به اهداف از پيش تعيين شده. فرايند و ساختار شكلى چند مرحله‌اى و مرتب برنامه‌ها (تعيين اهداف و مسائل، يافتن راه حل‌ها و آلترناتيوها، ارزيابى، انتخاب و اجرا) برگرفته از تئورى برنامه ريزى عقلايى است. در برنامه ريزى عقلانى، استدلال ابزارى و عقلايى بر انواع ديگر استدلال‌ها همچون استدلال، اخلاقى و استدلال احساسى، رجحان ارجحيت دارد و اين امر به فاصله هر چه بيشتر برنامه ريزان عقلايى از زندگى روزمره مردم منجر مى‌شود. هابرماس تفاهم جمعى از طريق وضع ارتباطات سازنده اجتماعى را شرط لازم براى حل مشكلات اجتماعى مى‌داند. به نظر وى، مشكل اساسى جوامع امروز، ناشى از ضعف ارتباطات بين گروه‌هاى مختلف اجتماعى مى‌باشد.
تئورى برنامه ريزى ارتباطى در زمينه سياست گذارى و برنامه ريزى علمى - پژوهشى، داراى دلالت‌ها و پيام‌هاى زير مى‌باشد: (٢١)
١. سياست گذارى و برنامه‌ريزى علم، يك فرايند ارتباطى است. سياست‌سازى و برنامه ريزى حوزه‌هاى علمى - پژوهشى، زاييده مذاكرات و گفت‌وگو بين طرف‌هاى ذى‌ربط مى‌باشد و ارتباطات در اين ميان، نقش اصلى را ايفا مى‌كنند. به اين دليل در خصوص مذاكرات و گفت‌وگوهاى پيرامون تدوين سياست علم و تكنولوژى، بايد به اين دسته از سؤالات پاسخ داد: آيا اين مذاكرات از اصول حاكم بر ارتباطات سازنده برخوردارند؟ آيا ارتباطات سازنده برقرار مى‌شود؟ آيا شركت كنندگان در جلسات زبان، يكديگر را درك مى‌كنند؟ آيا تمام افراد و گروه‌هاى ذى‌نفع و ذى‌ربط، زمينه مشاركت در گفت‌وگو را مى‌يابند؟ به نظر هابرماس در مذاكرات و گفت‌وگوها برخى اصول كلى را براى برقرارى ارتباط بايد پذيرفت. مذاكرات موفق، باعث انتقال دانش و معلومات و حتى توليد آن مى‌شود. موفقيت مذاكرات به سطوحى از اعتماد، صميميت و آمادگى براى درك متقابل وابسته است.
٢. برنامه‌ها و سياست‌هاى علمى يك محصول ارتباطى است. برنامه‌ها بايد در يك سيستم معنايى مشترك نوشته شوند و پيام‌هاى آن بايد توسط مردم كه مخاطبين برنامه‌ها هستند، قابل درك و جذب باشد. برنامه ريزى عقلانى به فرايندهاى ارتباطى برنامه‌ريزى توجهى ندارد و در جريانى نسبتا متمركز و غيرمشاركتى صورت مى‌گيرد و كارشناسان و برنامه ريزان را مخاطبين اصلى برنامه‌ها قلمداد مى‌كند. به اين دليل درك و فهم برنامه‌هاى توسعه عقلانى براى مخاطبان و عامه مردم دشوار است.
٣. برنامه ريزان در حوزه‌هاى علمى - پژوهشى، نياز به دانش ارتباطى دارند. در تئورى ارتباطى برنامه ريزى، مهارت و فنون ارتباطى به اندازه‌اى اهميت دارد كه ممكن است اين تصور به وجود آيد كه آيا مهارت ديگرى هم وجود دارد كه برنامه ريزان بايد بياموزند، برنامه ريزى و سياست گذارى در علم فقط مستلزم دانش فنى و تكنيك‌هاى علمى نيست و دست‌يابى به فنون ارتباطى و مهارت در زمينه روابط اجتماعى از اهميت‌برخوردار است. روش‌هاى عينى، فنون كمى و تكنيك‌هاى پالوده تجزيه و تحليل‌هاى مقدارى، در برنامه ريزى و سياست‌سازى علم ارزش محدودى دارد و كاربرد اين مهارت‌هاى فنى، نبايد با ناديده گرفتن اهميت و اولويت مهارت‌هاى ارتباطى همراه باشد. آموزش‌هاى كمى و مقدارى و مهارت‌هاى فنى، فقط بخشى از ابزارهاى لازم را براى سياست‌سازى و برنامه ريزى در حوزه‌هاى علوم، تحقيقات و فناورى فراهم مى‌كند. روش‌هاى عينى گرا در كنار روش‌هاى ارتباطى، معنا و جايگاه شايسته خود را پيدا مى‌كنند. بر اساس مطالعات موجود، اثرات اطلاعات و تحليل‌هاى مقدارى و فنون عينى در فعاليت‌هاى برنامه ريزى نسبتا پايين بوده، ساير منابع استدلالى در تصميم‌گيرهاى گوناگون از نقش بالايى برخوردارند. تئورى برنامه ريزى ارتباطى، نقش تحليل‌هاى علمى را ناديده نمى‌گيرد، ولى براى ارزش‌ها و حتى استدلال‌هاى عاميانه نيز جايى باز مى‌كند.
٤. در تدوين سياست علم و تكنولوژى بايد به ارزش‌ها و احساسات مردم توجه كرد. تئورى برنامه ريزى ارتباطى بين ارزش‌ها و واقعيات پيوند مى‌زند. برنامه ريزان بايد ارزش‌هاى اخلاقى و احساسى را به عنوان بخشى از زندگى اجتماعى در نظر بگيرند و در مذاكرات و گفت‌وگوهاى خود، به استدلال‌هاى گوناگون ميدان بدهند و همه چيز را محدود به استدلال ابزارى و عقلايى نكنند. ارزيابى عملكرد علم و تكنولوژى در زمينه ايجاد حساسيت‌هاى ارزشى و احساسى در بين مردم، امروزه بخشى از سياست علمى را تشكيل مى‌دهد و مطالعات اجتماعى - فرهنگى در مورد تاثير تحولات علمى و فناورى بر زندگى مردم، از اهميت‌بالايى برخوردار است.
٥. در حوزه‌هاى علمى و تكنولوژيكى، تعريف روشن‌تر و وسيع‌ترى از سياست گذاران و برنامه ريزان مورد نياز است. در يك تعريف وسيع، كليه كسانى كه در فرايند تهيه، تدوين، بررسى، پيشنهاد، تصويب و اجراى سياست‌ها و برنامه‌ها مشاركت دارند، سياست گذار يا برنامه ريز محسوب مى‌شوند. در نگرش عقلانى، كارشناسان حرفه‌اى، بوروكرات‌ها و تكنوكرات‌ها و تصميم گيران نهايى، برنامه ريز و سياست گذار، قلمداد مى‌گردند. در تعريف محدود، برنامه ريزان كسانى هستند كه داراى دانش برنامه ريزى و مجهز به فنون و روش‌هاى آن هستند. هر چند برنامه ريزى يك شغل و حرفه تلقى مى‌گردد، ولى فرايند برنامه ريزى را نبايد به برنامه ريزان محدود كرد. وظيفه اساسى برنامه‌ريز و كارشناس حرفه‌اى در حوزه‌هاى علمى و پژوهشى، ميانجيگرى، وساطت و تسهيل در امر برقرارى روابط بين گروه‌هاى مختلف متاثر از برنامه‌هاست. در فرآيند برنامه‌ريزى، بايد بين منافع و علايق تمامى گروه‌هايى كه از برنامه‌ريزى متاثر مى‌شوند، تعادل و توازن برقرار گردد. در تئورى ارتباطى برنامه‌ريزى، نه تنها بايد به دنبال الگوى ارتباط مطلوب - گويا، صميمى، مشروع و صادقانه - بين افراد شركت كننده در گفت‌وگوها و جلسات مذاكرات بود، بلكه بيش از آن، هدف برنامه‌ريزى و سياست‌سازى علمى و تكنولوژيكى بايد ايجاد ارتباط مطلوب بين گروه‌ها و توسعه توازن و تعادل بين نظرگاه‌هاى متفاوت باشد.
ادامه دارد
پى‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود مى‌باشد.