پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - يهوديت و افسونزايى هاليوودى - حمد امیر

يهوديت و افسون‌زايى هاليوودى
حمد امیر

موضوع روايت هاليوودى و داستان‌گويى سينماى داستان‌گوى امريكايى و تفاوت آن با ساختار روايت در قرآن مجيد يا روايت در سنت‌هاى نمايشى شرق و به‌ويژه تعزيه، بحث‌بسيار تخصصى و شيرين است كه به ديگر وجوه زندگى ايرانى ارتباط دارد; مثل تفاوت جهان مثالى و فاقد پرسپكتيو مينياتورها (نگارگرى ايرانى و شرقى) با نقاشى مبتنى بر پرسپكتيو غربى.
عده‌اى مى‌كوشند روايت مدرن و يا نقاشى عينيت‌گرا را برتر از تجربه داستان‌گويى يا تصويرگرى شرقى يا اسلامى معرفى كنند، اما با بازگشت نقاشى مدرن غرب به فضاهاى ضدپرسپكتيوى و يا منطق انتزاعى، مجال تازه‌اى براى انديشيدن به وجوه تجريدى كار هنرى در فرهنگ ايرانى پديدار شده است. نيز بحث‌هاى پراكنده درباره فاصله‌گذارى در تعزيه و نمايش‌هاى ايرانى يا تكنيك بيان قصه‌هاى قرآنى و نيز منطق نگارگرى، يكى از مباحث چند دهه اخير ايران بوده است. كارشناسان هنر ايرانى، معتقدند فقدان پرسپكتيو در نقاشى ايرانى، به معناى آن نبود كه ايرانيان قادر نبودند مانند غربيان ابعاد هندسى را با فريب علم توهم افزاى پرسپكتيو به نحوى نمايش دهند كه فضاى دور و نزديك در مكان عينى حس شود. مردمى كه هندسه را مى‌شناختند و در علم هندسه و معمارى پيشرفت‌هاى فراوانى داشتند، ممكن نيست از اين راز بى‌خبر بوده باشند. بايد اساس و پايه تمايز را در دو نگاه متفاوت، نگاه يونانى و نگاه وحيانى ديد. در نگاه مبتنى بر جهان باطنى، دورى و نزديكى، بيانگر اهميت‌شى‌ء نيست، بلكه ارزش و شان باطنى فهم است كه با بزرگى و كوچكى و بالايى و پايينى نشان داده مى‌شود. از سوى ديگر در اين نگاه، آنچه اهميت دارد صورت غايى و مثالى اشيا است. در اين نگاره‌گرى، ترسيم هر شى‌ء، درخت، اسب و انسان به آن شكل كلى و غايى خود توجه دارد; شكلى كه در آن كمال و سرزدنى تجريدى از روح شى‌ء ثبت مى‌شود.
در واقع در اينجا عينيت و ماوراى عينيت، واقعيت و نمايش، واقعيت و حقيقت، هر يك در جايگاه خاص خود قرار مى‌گيرد و هنر و نمايش هيچ شگردى براى افسون‌زايى و فريب به كار نمى‌رود; بلكه برعكس همواره مى‌كوشد بين كمال و آرمان و موجوديت عينى و واقعى تمايز موجود را گوشزد كند، و ما را از واقعيت‌بيگانه نكند. مثلا در تعزيه مدام شگردهايى وجود دارد كه بازيگران از نقش جدا مى‌شوند تا حقيقت اصيل با وضع موجود در هم نياميزد. شبيه شمر، از نقش خود جدا شده بر شمر لعنت مى‌فرستد و بر حسين بن على (ع) مى‌گريد. در اين نمايش همه چيز در حالت نمادهايى است كه واقعيت را گوشزد مى‌كند. مسلما يك تشت آب، رود فرات نيست، بلكه نمايه فرات است و تماشاگر بر اين امر واقف است تا هر لحظه به اصل ماجرا رجوع كند و فرصت انديشيدن را داشته باشد و از واقعيت‌خود بيگانه نشود. اصرار نمى‌شود كه هنرپيشه جاى واقعى را بگيرد و نقش را با مورد حقيقى بياميزد. اين فاصله بين نمايش و امر واقع امكان تفكر را فراهم مى‌آورد.
همچنين سيستم داستان‌گويى مدرن غربى مبتنى است‌بر افزايش توهم و استفاده از جادوى شگردهاى روايت‌براى افسون‌زايى و اشتباه گرفتن امر ساخته‌شده و مصنوع با امر واقعى. در واقع روايت رئاليستى غرب به واقعيت اصابت نمى‌كند و حاوى غوايه و اغوا است. داستان به گونه‌اى نوشته مى‌شود كه لحظه به لحظه شما را در بر گيرد، دچار كشمكش كند، با تعليق شما را تشنه نگاه دارد، با اوج و فرودهايش گرفتارتان كند و بالاخره با گره‌گشايى پايانى، داستان را به ميل خود و خيال و توهم جهت دهد. در اين نوع روايت هيچ جايى براى شما وجود ندارد. روايت تك خطى، يك زبان داستانى يا سينمايى به وجود مى‌آورد كه سراپا جعلى است. آدم‌ها را به گونه‌اى مى‌چيند كه دلخواه نويسنده است. براى همين در واقعيت‌سينمايى، هر چيز مى‌تواند دگرگونه جلوه داده شود. واقعيت جعلى مى‌تواند سياه را سپيد و سپيد را سياه بنماياند. همه زمان روايت پر است و جاى خالى و لحظه خلوت و سفيدى براى انديشيدن شما ندارد. شما در لحظه داستان و نمايش، در آن سالن سياه و تاريك سينما، از همه واقعيت‌هاى پيرامون‌تان جدا مى‌شويد تا ديگر نينديشيد، بلكه فقط باور كنيد. تجسم و زنده كردن سوژه و موضوع در روايتى كه از بحران‌ها و كشمكش‌ها و تعليق‌ها و اوج و فرودها و بالاخره رازگشايى تشكيل شده، به نحوى است كه راه فرارى پيش پاى شما نمى‌گذارد تا آنچه را كه سازنده، بد معرفى مى‌كند بد بدانيد، شخصيت منفى كار را منفى ببينيد و ماجراها را آن‌گونه كه شرح داده مى‌شود، باور كنيد. حال اگر در رابطه با مكالمه متن و فرامتن، به‌ويژه در آثار ارجاع‌گر به واقعيت، همه واقعيت‌به گونه ديگر باشد، هيچ كس مسئول نيست. از همين گونه روايت عاطفى و سلطه‌جو است كه - به ويژه - صهيونيست‌ها در سينما براى تبليغ دروغين طبق منافع خود سود جسته و بيشترين استفاده را كرده‌اند.
اما روايت غيرخطى، روايتى كه آواهاى متعدد را به گوش مى‌رساند و زمان ساعتى را مى‌شكند تا زمان باطنى را فراچنگ آورد، همواره مى‌كوشد شما را بيدار نگاه دارد و به فكر بيندازد، تا خود با پژوهش در واقعيت موضوع را دنبال كنيد، و علم به دست آوريد. مثلا در روايت‌هاى قرآنى ما مدام با اشاره‌هايى روبرو هستيم كه به ما كليدهايى براى انديشيدن و تامل و تدبير درباره مسائل اساسى مى‌دهد، نه آنكه سرگرم سازد و جزء به جزء قصه را در اختيار بگذارد. هر چقدر كه داستان‌هاى توراتى و انجيلى خطى و داستان‌گويانه است، قصص قرآنى اشاره‌اى و نشانه‌شناسى است. قسمتى از داستان، مورد اشاره قرار مى‌گيرد و هربار ما به نكته‌اى بنيادين جلب مى‌شويم كه بايد خارج از داستان به آن بينديشيم و خود آيه‌هاى در پى آيات قصه‌گو، جابه‌جا ما را بيدار مى‌كند و به واقعيت‌سوق مى‌دهد; مثلا در داستان حضرت يوسف، هر بار ما با پرسش‌هاى فراوانى بر مى‌خوريم كه آيه‌ها در پيش پاى ما مى‌نهند، ولى تامل درباره آن را به ما مى‌سپارند; يك كوه يخ، زير آب در ريشه داستان مخفى است.
ما به رابطه يوسف و رؤيت و رؤيا و قدرت پيشگويى و رابطه‌اش با عالم ملكوت و رؤيا و تعبير خواب خواهيم انديشيد و اينها همه رازگشاى مسائلى فراتر از قصه و عبرتى است كه براى همگان در اين قصه نهفته است. چنين امكانى صرفا به سبب ژرف‌ساخت‌هاى نوع خاصى روايت است كه در ساختار غيرخطى قصه قرآنى نهان است.
اما هاليوود از راه ديگر و با قصه‌گويى براساس سحر و جادوى تماشاگر، راه خود را هموار كرده است. سينماى داستانى هاليوود، با خواب كردن تماشاگر، با سحر كردن تماشاگر، با بيگانه كردن او از زندگى، با ايجاد يك جهان توهمى و فريبناك، مردم جهان را به داورى نادرست مى‌كشاند، به آنها اهداف خود را حقنه مى‌كند، افكارشان را در چنگ مى‌گيرد و آنان را فريب مى‌دهد و الگوى خيالى از زندگى مى‌سازد كه ربطى به واقعيت ندارد. ما مى‌كوشيم در ارتباط با آثار سينمايى مشهور اين رفتار را پيگيرى كنيم و نشان دهيم آن همه جذابيت و جلوه‌هاى ويژه و سرگرمى و خيال‌آميزى بازى‌هاى دلربا و لباس‌ها و دكور و رنگ و صدا و موسيقى، در واقع سيستمى از بيگانه كردن تماشاگران از واقعيت زنده و تعقل است كه فرصت انديشيدن را از آنها سلب مى‌كند و به جاى آن با گروگان‌گيرى عاطفى، آنان را در اختيار مى‌گيرد.
اگر ما بن‌مايه‌هاى اين شگرد را ابدى بپنداريم و فكر كنيم آنچه سينماى غرب آفريده بدون نقد قابل استفاده است، هيچ كار نكرده‌ايم جز نشستن بر سفره آنان. بديهى است كه وقتى تا مغز استخوان، قراردادهاى آنان را پذيرفته و مسحور جادوى آن شويم، ديگر نمى‌توانيم داعيه استقلال داشته باشيم و يا از مزاياى روش‌هاى هنرآفرينى شرقى، اسلامى و آنچه در هويت و تجربه معنوى ماست، برخوردار شويم يا آن را تكامل دهيم. ما دنباله‌روى روشى خواهيم بود كه غرب براى خدمت‌به اهداف فرهنگى خود مى‌آفريند. بررسى سيستم روايت در سينماى امريكا و معناى عميق آثارى چون تايتانيك، مى‌تواند بسيار مهم باشد. براى همين من از آغاز سينما و يك نكته ويژه شروع مى‌كنم.
يهوديت از شيوه داستان‌گويى هاليوودى براى تبليغ خود و مسحور كردن تماشاگر بهره برد و بر پرده، چهره‌اى مظلوم و قابل احترام براى خود حك كرد و با داستان‌هاى جعلى و فريبنده و جلوگيرى از شعور منتقدانه و خردسنجش‌گرانه، كوشيد قلوب را به سوى خود تسخير كند. بخش بزرگى از آثار سينماى هاليوود، با جلوه‌هاى ويژه، داستان‌هاى نفس‌گير و هيجان‌آور و هنرپيشه‌هاى نامور در خدمت اهداف كمپانى‌هاى يهودى قرار گرفته‌اند كه با سحر داستان‌گويى مبتنى بر تجسم و هيجان و سكس و كشمكش، تماشاگران را جذب كرده است. به قولى اصولا در قانون يهود، سحر و تجسم و اعجاز بسيار مهم است. در كمتر دينى تا اين حد، ميل به تجسم را مى‌توان ديد.
در كتابى كه فعلا به اسم تورات است، مى‌شود ديد تجسم بسيار پر اهميت است; حتى تا مرز جسميت‌بخشيدن به ذات الهى و كشتى با خدا. البته بهره يهوديان از سينما و سحر آن ريشه‌دار است. در روزگارى كه همه چيز در حوزه سحر بود، تولد حضرت موسى توسط اخترشناسان پيش‌بينى شد. پس از آن، پيش‌گويى‌هاى تورات خيلى مهم است. معجزه عصا و معجزه يد بيضا معجزه مائده از آسمان، معجزه شكافتن رود نيل، همه از جنبه تصويرى برخوردارند. در حقيقت، تلفيقى از تجسم و اسطوره‌پردازى، نگاه يهود را شكل داده است. سينما براى يهوديان به مثابه يك جادو بسيار جذاب بود تا از آن به سود انديشه‌ها و آرزوهاى خود بهره بگيرند.
اولين آثار تاريخ سينما به نمايش باورهاى مذهبى اختصاص يافت، و پيروان يهود، كوشيدند از ميل به تجسم سود جويند. در ده فرمان خدا، همچون آذرخشى است كه تورات را بر الواح سنگى حك مى‌كند. پيروان اين آيين هنوز دوست دارند، با اين تجسم باور كنند و نفوذ كنند.
دوميل، داستان سامسون و دليله را به فيلم تبديل كرد. فيلم، داستان پهلوان يهودى را مى‌گويد كه زنى فلسطينى و زانيه، قدرتش را از او سلب مى‌كند.
دوميل در پايان با نشان دادن خراب كردن خانه‌هاى فلسطينى، سامسون را تطهير مى‌كند و فردى كه برده شهوات خود بود، در فيلم تبديل به مؤمنى اسطوره‌اى مى‌شود.
در فيلم، سامسون با خدا سخن مى‌گويد و دعا مى‌كند: اى خداى بزرگ، صداى مرا بشنو و بگذار قدرت ترا ببينند. خداى سامسون يهودى، صداى او را مى‌شنود و طوفان بلا را بر مخالفان سامسون نازل مى‌كند.
پس از سامسون، دليله، فيلم داود و شائول به وسيله كينك در سال ١٩٥١ و شركت گريگورى پك ساخته شد. شائول مردى قدرتمند نشان داده مى‌شود تا اسطوره مسيحى عيسى را كم‌رنگ كند. هنرى كينك، هر چند فيلمش را متفاوت با دوميل ساخته بود، اما از كاربرد سكس و زن‌هاى برهنه غافل نبود. ٥ سال بعد، دوميل، فيلم ده فرمان را مجددا به جلوى دوربين برد. چارلتون هستون و فوجى از هنرپيشگان درجه يك هاليوودى، مثل يول برينز او را همراهى كردند. نسخه پرشكوه و ولخرجى ده فرمان، آنچنان با شكوه بود كه در ده رشته و به ويژه جلوه‌هاى ويژه نامزد اسكار شد و بيش از هشتاد ميليون دلار در اكران اول فروش كرد.
در سال ١٩٥٩، زمانى كه دوميل در حال مرگ بود، سليمان و ملكه سبا توسط كينگ كارگردانى شد كه در واقع يك تورات مصور بود. در اين فيلم هم غرض مصور كردن داستان‌هاى توراتى با ديدگاه هماهنگ با آراى يهوديان و مطرح كردن آنها بود، سليمان و ملكه سبا، از همه جلوه‌هاى ويژه‌اى كه تا آن روز وجود داشت، استفاده كرد و كارى به واقعيت و تعقل نداشت.
دومين فيلم توراتى، داود و گرليات، نام داشت كه مى‌كوشيد از افسانه‌سرايى توراتى و سحر افسانه‌گويى سود جويد. سومين فيلم مهم «بن هور» بود كه ويليام مرواير آن را كارگردانى كرد و پرخرج‌تر از ده فرمان بود. در صحنه مشهور ارابه‌رانى، بزرگ‌ترين دكور سينما تا آن روز شكل گرفت و سه ماه براى صحنه ارابه‌رانى زمان صرف شد. چاولتون هستون را انبوهى از هنرپيشگان بزرگ هاليوود و يك بازيگر اسرائيلى، همراهى مى‌كردند تا فيلم در مراسم اسكار يازده جايزه را از آن خود كند; ركوردى كه تا چند دهه دست نخورده باقى ماند تا ثابت كند يهودى مقاوم، بر همه دشمنان خود غلبه مى‌كند. نقش حضرت عيسى به كلود هيتر كه چهره‌اى محو از آن حضرت ارائه مى‌داد، داده شد، تا به ميل يهوديان چهره‌اى نامطلوب ارائه دهد. اين آثار با سحرداستان‌گويى افسانه‌وار مردم جهان را فريب مى‌دهند.
در دهه هفتاد فيلم «عيسى مسيح‌» به كارگردانى جيسون بود كه تصوير منفى از مسيح (ع) ارائه مى‌داد. در دهه هشتاد در كمتر فيلمى بود كه سخن ركيكى، عليه آن حضرت گفته نشود و تقدس‌زدايى نشود. البته فيلم «تاريخ جهان‌» كه در سال ١٩٨١ به وسيله مل بروكس يهودى ساخته شد، اندكى ادب را رعايت كرد!
آخرين حركت‌سينماى غرب يعنى «آخرين وسوسه مسيح‌» توسط مارتين اسكورسيزى، چهره‌اى كاملا زمينى از حضرت عيسى ساخت. واتيكان عليه كمپانى يونيورسال كه تحت مديريت‌يك يهودى بود، اعتراض كرد. اما هياهوهاى پيرامون فيلم با نفوذ صهيونيست‌ها آرام گرفت. اما حركت صهيونيست‌ها براى ويران كردن اديان ديگر به وسيله داستان‌گويى جذاب پايان نگرفت. دهه هشتاد و نود سينماى هاليوودى امريكا، پر از آثارى است كه عليه مسلمانان و اعراب ساخته شد و قبل از ١١ سپتامبر كاملا آشكار بود كه يك نقشه آگاهانه توسط سيا و موساد و مؤسسات فيلم‌سازى و پنتاگون براى جنگ عليه مسلمانان و فلسطينيان و ارائه چهره زشت از آنان در گرفته است. در اين مبارزه از كارگردان‌هاى عامه‌پسند تا كارگردانان بزرگى چون اسپيلبرگ نقش خود را ايفا كردند و كوشيدند با جلب ترحم نسبت‌به يهوديان يا ويران كردن چهره مسلمانان به اهداف صهيونيست‌ها خدمت كنند.
آيا نبايد پرسيد چرا ١١ سپتامبر عينا طبق سناريوى فيلم‌هايى چون «آسمان‌خراش جهنمى‌» و غيره رخ داده است؟