پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

نفى آرمان‌خواهى ناهنجار
سينا محمد

«مارپيچ‌» و «افق سرخ فام است‌» اثر كريس ماركر، از آن دسته فيلم‌هايى است كه آرزو مى‌كنم آن را از رياست محترم جمهورى تا اعضاى كابينه، مجلس شوراى اسلامى، شوراى نگهبان، شوراى تشخيص مصلحت و همه مديران درجه يك ايران و خصوصا روشنفكران دينى، مردم و كل روشنفكران، جوانان و طبقه متوسط ايران ببينند.
«مارپيچ‌» درباره راه‌هايى است كه آمريكا و نيروهاى سلطه‌جوى داخلى پيمودند تا دولت مستقل آلنده را سرنگون كنند و «افق، سرخ فام است‌» اثرى است كه تاريخ جنبش چپ انقلابى و سوسياليست را در فرانسه، چكسلواكى، شيلى دنبال مى‌كند، و حتى لحنى موافق آنان دارد. اما آنچه مى‌تواند درس‌آموز باشد، نه راه حل چپ، بلكه فهم شرايط بحران واقعى و فروپاشى، تخفيف نيروى انقلاب، غير قابل دفاع شدن آن، آميزگارى حق و باطل و گمگشتگى و غير قابل تشخيص بودن حقيقت در جوى آلوده گرد و غبار و بالاخره محو شدن شورها، اشتياق‌ها، پاكى‌ها و درستى‌هاى يك جنبش است. درباره مارپيچ كه اميدوارم دوباره روزى در ايران به نمايش در آيد و لااقل سياسيون ايرانى از حكومتى و غيرحكومتى، اين مجله مستند سرشار از اطلاعات را ببينند، حرف خواهم زد و حال مى‌خواهم درباره «افق سرخ فام است‌» سخن بگويم. نخست مى‌خواهم درباره كريس ماركر حرف بزنم.
او در سال ١٩٢١ با نام «كريستيان فرانسوا بوش ويله نوو» در اولان‌باتور مغولستان به دنيا آمد. از سال‌هاى نخستين زندگى او خبرى در دست نيست. همين قدر مى‌دانيم كه در سال‌هاى جنگ جهانى دوم از مبارزان جبهه مقاومت فرانسه بود و پس از آن به عنوان نويسنده به فعاليت پرداخت. او يك رمان، يك مجموعه شعر و چندين مجموعه مقاله منتشر كرده است و از اوايل دهه ١٩٥٠ به سينما روى آورده است. فيلم‌هاى او كه اغلب مستندهايى نيمه بلند با موضوع‌هاى متنوع و در سبك‌هاى متفاوت است، بيشتر در «سينما وريته‌» ظهور و طبقه بندى يافته‌اند.
تنها فيلم سينمايى او با نام «فرودگاه‌» ١٩٦٢، يك روايت‌شاعرانه فوتوريستى و تقريبا به صورت عكس‌هاى كلاژ شده است و به زعم بسيارى با ارزش‌ترين اثر او به شمار مى‌آيد. ماركر معمولا فيلمنامه آثارش را خودش مى‌نويسد و آنها را خود فيلمبردارى مى‌كند. او در نظر عده‌اى از منتقدان تنها مقاله‌نويس واقعى سينماى فرانسه و در نظر عده‌اى كارگردان فيلم‌هايى تكرارى و بيانيه‌پرداز سياسى اجتماعى است.
براى كسى كه فيلمى از ماركر نديده، تاثير مختلف فيلم‌هايش را شايد با تاثير حاصله از مطالعه دفتر خاطرات يك مسافر قرن هيجدهمى مقايسه كند. مانند گردش ژان‌ژاك روسو در احساساتش يا ديدار گوته از رم. ماركر كوشش نمى‌كند تا اثرش «سينمايى‌» يا ادبى باشد، برعكس مبناى هر فيلمش را بر اين فرض قرار مى‌دهد كه حالت و احساسى كه هر انسان فرهيخته و با فرهنگ را بايد در كلمات به كار رفته‌اش يا در فيلم ساخته شده‌اش يافت، نشان دهد.
در ايران از كريس ماركر، باراكا (بركت) را ديده‌ايم.
× × ×
فيلم «افق سرخ فام است‌» از دو قسمت تشكيل شده: دستان لرزان و دستان بريده شده.
كريس ماركر با نگاه شخصى، روشن و طعنه‌آميزش، ده سال جنبش‌هاى چپ از سال ١٩٦٧ تا ١٩٧٧ را در گوشه و كنار جهان و با استفاده از منابع آرشيوى بررسى مى‌كند. فيلم در عين ارائه يك تحليل، بيانيه فلسفى نيز هست. در اصل فيلم در سال ١٩٧٧ آماده شد. نسخه فعلى، مونتاژ مجدد ماركر در ١٩٩٧ است.
از شخصيت‌هاى سرشناسى كه درباره جنبش چپ و بحران واقعى آن حرف مى‌زنند، عبارتند از فيدل كاسترو، دانيل كوهن، بنديت آلن ژيزمار، ژاك سوواژو، رژيس دبره، ژرژمارشه، روژه گارودى، ژان النستاين، آندره مالرو و سالوادور آلنده.
قسمت‌يكم از ويتنام تا مرگ چه گوارا، ماه مه ١٩٦٨ و تبعاتش; قسمت دوم (دستان بريده) از بهار پراگ تا برنامه اشتراكى از شيلى تا در واقع تا كجا؟ را در بر مى‌گيرد.
در اين فيلم ما تصاوير فراوانى از رهبران سياسى، كارگران، سنديكايست‌ها، اعتصاب‌كنندگان، مردم معترض، دانشجويان، دانشجويان انقلابى و جاهاى مختلف را مى‌بينيم كه از بحران واقعى حرف مى‌زنند. آنها مى‌كوشند آرمان خود را وصف كنند، از ضرورت تحول سياسى يا رفرم يا راه‌حل‌هاى انقلابى براى بهبود زندگى سخن بگويند، اشتباهات رهبران‌شان را گوشزد كنند و از نابودى جنبش انقلابى جلوگيرى نمايند. اما آنها چه بسا از اميد به بهبود سر مى‌خورند. وابستگى به قدرت سلطه‌جوى شوروى و نقش او، غير قابل دفاع است. حمله به چك، سبب بى‌اعتمادى مردم مى‌شود، و بديهى است در فيلم تنها مسايل سياسى و نه عوامل بنيادين ديگر كه عبارتند از فساد اقتصادى و استبداد و قدرت‌پرستى حزبى و بوروكراتيك، مورد اشاره قرار گيرد.
آراى راديكال و افراطى درباره تحول، در كنار آراى رفرميستى بيان مى‌شود. كسى در فيلم مى‌گويد مردم خواهان تحول سياسى‌اند، اما رفرميست‌هاى محافظه كار تنها در حد تحول اقتصادى بسنده مى‌كنند. بديهى است قرينه‌پردازى مسايل درون فيلم با شرائط ايران، راهى كاملا اشتباه است. اما نبايد از ارزش علمى و تحليلى يك تجربه انسانى در جاى خودش چشم پوشيد. در جامعه انسانى هيچ‌گاه يك مسئله تكرار نمى‌شود و آنچه روى داده باز نمى‌گردد، اما اين دليل بر ناممكنى درس آموزى نيست. اتفاقا در همين فيلم در جايى تحليل‌گر درباره شباهت رويدادهاى سياسى جامعه انسانى حرف مى‌زند.
در فيلم كريس ماركر، ما شاهد انحراف‌هايى هستيم كه به تظاهرات گوناگون ختم مى‌شود. ما شاهديم احزاب فراوانى در تاريخ جنبش انقلابى در فرانسه نتوانستند ماهيت واقعى حركت را درك كنند و به آن پاسخ گويند. آنان در برابر مردم قرار گرفتند. ما همچنين شاهديم كسانى با مطلق شمردن جنبش انقلابى، آن را شكست‌ناپذير و قطعى تصور مى‌كردند، اما آن جنبش و بحران هم به پايان رسيد و اثرى از آن نماند. در واقع ما به هر طرف كه رو كنيم، چيزى براى آموختن از واقعيات متضاد نصيب ما مى‌شود كه بسيار عبرت‌آموزند.
ما در فيلم شاهد كسانى هستيم كه خواهان انقلاب قهرآميز سوسياليستى در فرانسه بودند. از خود مى‌پرسيم آن رؤياها چه شد؟ كجا هستند آنان؟
فيلم يك درس بزرگ هم دارد; اينكه در جامعه‌اى باز كه مردم حق اعتراض داشته باشند، برعكس جامعه كمونيستى، بحران‌ها مى‌آيند و مى‌گذرند، اما در جوامع مستبد كمونيستى، بحران‌ها به فروپاشى بدل مى‌شوند و مردم هم هيچ واكنشى در دفاع از حكومت از خود نشان نمى‌دهند.
در فيلم بارها مى‌بينيم كه چپ‌هاى فرانسه مى‌انديشند روش ديكتاتورى و جدايى استالين از مردم، همه چيز را نابود كرد. گروهى مى‌انديشند حق با تروتسكى بود، و به او باز مى‌گردند و مى‌گويند سوسياليسم نمى‌تواند در يك كشور پيروز شود، و خواهان انقلاب جهانى مى‌شوند. گروهى از منسوخ بودن روش كمونيستى و سوسياليستى، و بازگشت‌به روش رفرميستى ليبرال دفاع مى‌كنند و اين همه فرصتى براى ماست تا خود رويدادها را محك زنيم و بپرسيم آيا روش خشن و سركوب‌گر استالين، ريشه در ديدگاه او نداشت و نبايد فهم پيشين به لنينيسم و حتى ماركسيسم برگشت و آن را نقد كرد و دريافت كدام عنصر، سبب تحمل فساد قدرت حكومتى و جدايى از مردم و عدم نقد آن شد. آيا نبايد مدام به مردم بازگشت و مدام آماده نقد گذشته بود و فهميد كدام فهم باعث‌به‌وجود آوردن زمينه‌اى براى رشد تحجر يا اشرافيت و ثروت‌اندوزى و سوء استفاده از قدرت شده است. فيلم «افق، سرخ فام است‌» فرصتى است‌براى انديشيدن به همه اينها، براى كسانى كه خواهان ادراك حقيقت جنبش‌ها و فرجام تلخ و انزوا و انحراف آنها در عمل و نه در شعار هستند. مسلما نبايد آگاهى خود را در سطح آگاهى فيلم و آگاهى كارگردان آن متوقف كرد. بايد از آن فرا رفت; چرا كه فيلم با ديدگاهى چپ به طبقه متوسط، به رويدادهاى سياسى و غيره مى‌نگرد و معتقد است كه جنبش انقلابى براى آن به ثمر نرسيد كه طبقه متوسط از ادامه مبارزه خسته شد و ترسيد و دست از مقاومت كشيد. آيا طبقه متوسط حق نداشت از آتش زدن سوربون بوسيله نيروهاى افراطى واهمه كند و بينديشد اينان كه به اين شيوه‌هاى خشن متوسل مى‌شوند، فردا از فرانسه مجمع الجزاير گولاگ ديگرى خواهند ساخت؟ در جايى از فيلم، دو زن با هم حرف مى‌زنند. يكى به ديگرى مى‌گويد: «سوربون را به آتش كشيدند; نفرت‌انگيز است‌».
بايد دانست كه فيلم رسيدن به آرمان از طريق روش‌هاى ناهنجار را محكوم مى‌كند، و مى‌گويد استالين مى‌خواست‌به سوسياليسم از طريق روش‌هاى ناهنجار دست‌يابد، و بديهى است روش‌هاى توطئه‌گرانه، خشن، ممنوع، پنهان‌كارانه و ضدمردمى و... در هر شرايطى محكوم و منفى است. آرمان‌گرايان بدون مردم و اتكاء به آنان در عمل (و نه در حرف) هيچ‌اند. سخن بى‌واسطه با مردم، امين شمردن و اعتماد به مردم و عليه هر سوءاستفاده از آرمان در حوزه سياسى و اقتصادى و فرهنگى عمل كردن و به مردم تكيه كردن، راه نجاتى است كه فيلم كريس ماركر آن را تبليغ مى‌كند.
حمله شوروى به پراگ، درست آن شيوه سركوبگرانه‌اى است كه يك آرمان را به بدترين جاى خود مى‌كشاند و معلوم است كه امپرياليسم امريكا از سركوبگرى رقبا استقبال مى‌كند; چون سبب جدايى حكومت از مردم و نفرت مردم از آرمان مى‌گردد.
انتخابات تقلبى در پراگ، كنگره‌اى با طرد اعضاى منتخب مردم و وارد كردن نمايندگانى با آراى دروغين، در فيلم نشان داده مى‌شود و اينها آن مناسباتى است كه مردم را يكسر نااميد مى‌سازد. در فيلم تمرين آزادى انديشه بوسيله حزب كمونيست فرانسه و اجازه انتقاد و دور شدن از روش‌هاى استالينيستى، تبليغ مى‌گردد. و در هر حال در هر نوع اجتماعى كه در آن آزادى عمومى پاس داشته شود، خطر گسست‌هاى انفجارى به حداقل مى‌رسد. براى همين پس از ديدن فيلم ما مى‌انديشيم جريان‌هاى ضد اسلام و ضد امام (ره) در جهان و ايران، چه امريكا و چه انجمن حجتيه، خواهان روش‌هاى سركوبگرانه در جمهورى اسلامى و مخالف راه حل‌هاى مبتنى بر اراده مردم و آزادى عمومى است.
در فيلم درباره جنبش انقلاب به خطر شكاف بين قله و پايه و بى‌توجهى به ابتكار مردم و بالا رفتن قوه سركوب حرف زده مى‌شود و تجربه چين در دوران مائوى لين‌پيائو، و بيوه مائو و تجربه آلنده، مورد تامل قرار مى‌گيرد. سقوط دوگل و بازگشت مردم از دوگل نشان داده مى‌شود. كسى مى‌گويد در پايان ژوئن، دوگل را ديدم. ژنرال خسته بود و بسيارى از حاميان و وفادارانش در فكر رها كردن او بودند. جناح چپ، طى حوادث مه ١٩٦٨ دوگل را تكان داده و سرخورده كرده بود.
دوگل سرنوشت‌خود را به سرنوشت‌يك لايحه گره زد. در فيلم مى‌بينيم كه مردم از دست او خسته شده‌اند و به او نه مى‌گويند. در فيلم پرسيده مى‌شود طبقه متوسط ليبرال چرا دوگل را به مرور رها كرد. دلايلى كه باعث‌شد دوگل به قدرت برسد، حال موجود نبود. فرانسه تكنوكرات شده بود. ممالكى خواهان سرمايه‌گذارى در فرانسه بودند و دوگل با سياست ملى خود، مخالف آن بود. در فيلم زنى مى‌گويد مردم از رفتار دوگل به تنگ آمده‌اند و زندگى بدون او ادامه خواهد يافت. او مى‌گويد شوهرم چند وقت پيش مرد. من نمى‌خواهم بميرم.
پس در «افق، سرخ فام است‌» مى‌بينيم كه هميشه و در همه جا، رها كردن مردم، سبب شكست مى‌شود و وقتى مردم سرخورده شدند و اعتمادشان را به‌خاطر عمل نادرست ما از دست دادند، يا ناچاريم سركوب كنيم، يا كنار برويم و دوگل راه شرافتمندانه كناره‌گيرى را انتخاب كرد.
در ايران مسلما اين منافع امپرياليستى امريكا يعنى شيطان بزرگ است كه از آغاز انقلاب، خواهان انحلال جمهورى اسلامى، يا استحاله آن يا تبديل آن به رژيمى سركوبگر است. اما فراموش نكنيم كه به قول رهبرى انقلاب، آنچه سبب مشكلات و بحران ما مى‌شود، خود ماييم. اگر پشت كردن عملى به مردم و استكبار و استبداد ما نباشد، امريكا هيچ غلطى نمى‌تواند بكند. فيلم كريس ماركر، فرصتى براى انديشه‌ورزى ماست. بايد از مركز گسترش سينماى مستند تجربى و شبكه چهار تلويزيون سپاسگزار بود و اى كاش اين گونه فيلم‌ها در تلويزيون به نمايش در آيند.