پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - قرن قدرت انديشه - فیاض ابراهیم

قرن قدرت انديشه
فیاض ابراهیم

١. انقلاب ايران در آخر قرن بيستم رخ داد و جهان را از قرن بيستم به قرن بيست و يكم وارد كرد. از آنجا كه بنابر يك اصل كلى، هيچ انقلابى بدون يك چارچوب معرفتى و شناختى نمى‌تواند عليه چارچوب شناختى حاكم بر جهان خود، انقلاب كند و اين بر تمامى انقلاب‌هاى بشرى - اعم از مذهبى مثل ظهور پيامبران و غيرمذهبى مثل انقلاب فرانسه و شوروى، صدق مى‌كند - انقلاب اسلامى ايران نيز به تعبير ميشل فوكو راه صد ساله معرفتى جهان آينده را نشان داد و خواستار انقلاب در چارچوب‌هاى شناختى فعلى جهان معاصر - اعم از مدرنيسم چپ و راست - شد كه به نام شرقى و غربى در اصطلاح انقلاب اسلامى قلمداد مى‌شد.
٢. اساس اين انقلاب ولايت‌به معناى فيضان نورى از عالم بالا بر زندگى انسان‌ها بود كه براساس معناى ميان ذهنى شكل مى‌گرفت و با مجسم شدن در كنش متقابل انسانى، نمونه اعلاى آن را در انسان كامل مى‌يافت. پس، انقلاب اسلامى ايران، انقلاب نظريه انسان كامل عليه نظريه انسان عادى بود كه به بى‌معنايى انسان‌ها در جهان امروز منتهى شد و او را به موجود سرگشته‌اى تبديل كرده بود كه نمى‌دانست در كجاى جهان قرار دارد; چرا كه جهان در نظر مدرنيسم يك عينيت مرده‌اى است كه توسط انسان متفكر به‌صورت خنثى، از راه مهندسى اجتماعى و فيزيكى، دستكارى مى‌شود و انسان هدف اول و آخر جهان و تنها هدف است و هدفى خارج از آن وجود ندارد; انسان خودمحورى كه مانند حيوان فقط غريزه دارد و تنها معناى موردنظر او، در چارچوب و محدوده غريزه شكل گرفته و چون غريزه معنايى محدود دارد، بنابراين به بن بست معنايى مى‌رسد. بازگشت‌به سنت‌ها و مذهب‌ها در دنياى غرب و شرق به همين دليل بوده است. همانگونه كه در دهه ٨٠ و ٩٠، يعنى درست پس از انقلاب اسلامى ايران، فرهنگ‌هاى بومى و فرهنگ‌هايى كه محور مذهبى داشتند، در مقابل فرهنگ جهانى غريزه‌گراتر، قد علم كردند.
٣. نظريه انسان كامل به عنوان پايه و مبناى انقلاب اسلامى بر حيات انسانى و زندگى آنها و نيز فضاى ميان‌ذهنى بين انسان‌ها استوار گشته و به صورت يك افاضه و اضافه وجودى بر اين فضاى ميان‌ذهنى معنابخشى مى‌كند. به عبارت ديگر، انقلاب اسلامى بر آن فضا و حيات زندگى بنا شده است كه مبناى معرفتى آن همان فضاى ميان‌ذهنى است و انسان كامل نيز، مظهر اعلاى حيات آن است و موجب تكامل و تعالى بيشتر آن مى‌شود.
٤. انقلاب اسلامى ايران، انقلابى زندگى‌محور و بر اساس مردمى بنا شده است كه در زندگى روزانه خود غرق‌اند و باتوجه به زندگى خود درباره آنچه خارج از اين زندگى است، تامل و تفكر مى‌كنند. به همين دليل هر وقت‌سخن از زندگى مى‌شود، بلافاصله مردم به ذهن مى‌آيند و از اين رو مفهوم مردم، يك مفهوم متلاقى با مفهوم زندگى است.
٥. انقلاب ايران نسبت‌به زندگى و مردم يك انقلاب محافظه‌كار است. به اين معنا كه نبايستى زندگى مردم را باعنوان توسعه و پيشرفت، مختل ساخت و اين تفكر ريشه در عرفان مردم‌گرايى ايرانى دارد كه در زمان قبل از اسلام، در مهرپرستى و زرتشت و بعد از اسلام نيز در تصوف و در نهايت در تشيع و عرفان - كه در آن انسان كامل، خدمت‌گزار مردم است، بدون هيچ‌گونه چشم داشت و نياز به جبران زبانى يا قلبى و يا عملى - تجسم يافت.
٦. در اين سيره، فرقى بين انسان‌ها وجود ندارد و از آنجا كه همه جزو مردم هستند، پس بحث نژاد مطرح نيست، چرا كه هر كه جان شيرين دارد و جان شيرين خوش است. پس اين سيره، نگاهى رحمانى به انسان‌ها دارد و آنها را مظهر خداى رحمان مى‌داند; خدايى كه ويتگنشتاين و نيچه سرگشته به دنبال آن بودند، خدايى كه به زندگى انسان‌ها از هر دين و مذهب و نژاد و زبان و جغرافيا و تاريخ نگاه عام دارد.
٧. هويت و ماهيت انقلاب اسلامى ايران، ايرانى است، كه خود فرهنگى جهانى و خصوصا فرهنگ جهان آينده است; چرا كه امروزه معرفت‌شناسى نخبه گراى مسطور در فلسفه و ادبيات قرن نوزدهم، دچار خدشه است و جهان در حال گذر از مدرنيسم و يهوديسم به سوى فضاى پسامدرنيسم و پسايهوديسم يا به عبارتى در حال عبور از ماده به معنا و از انسان عادى و نرمال به سوى انسان متعالى و از جهان بدون سر و اسرار به سوى جهان سراسر رمز و سر است. جهان قرن نوزدهم و جهان ناسوتى ناشى از فرهنگ يهوديسم حاكم بر اروپاى پروتستان سكولار به سوى مذاهب انسان كامل گرا همچون كاتوليسم و بودايسم در حال حركت است، اما از آنجا كه اين دو مذهب، انسان كامل را با اشرافيت و پادشاهى آميخته‌اند، جهان از اين دو مذهب به‌عنوان مرحله عبور و گذر استفاده خواهد كرد و در نهايت‌به سوى عرفان شيعى مردم‌گرا، سير خواهد كرد كه در ساز و كار معرفتى - ساختارى ايران جاى گرفته است.
٨. جهان در حال عبور از فلسفه‌هاى اشرافى به سوى فلسفه‌هاى مردم گرا و حيات گرا است، از نظر روش دچار انقلاب شده و از روش قياس و استقرائى به روش مناظره و گفت‌وگو متحول مى‌شوند; چرا كه دو روش اولى در درجه اول، اشرافى و نخبه‌گراست و در درجه دوم، به تمامى به روش سوم بر مى‌گردند. تاريخ مى‌گويد كه روش‌هاى اولى و دومى را كسانى به كار برده‌اند كه داراى تفكر اشرافى يا سازمان‌ها و نهادهاى اشرافى بوده‌اند; زيرا استقراء نيازمند پول و امكانات مالى فراوان است و استقراگران اين نيازها را از دربارها تامين مى‌كرده‌اند. از اين رو يك نوع نخبه گرايى بر آن حاكم بوده است. همچنين روش قياس نيز يك نوع فراغت‌بال و فكر مى‌خواهد (خصوصا از نظر مالى) تا بتوان در باب برهان انديشيد. به همين دليل فيلسوفان بدون به دست آوردن امكانات دولتى و دربارى، هرگز نتوانسته‌اند برهان‌پردازى كنند.
از سويى نيز استقراء در بطن خود به قياس بر مى‌گردد; چرا كه در بطن خود يك قياس خفى دارد و هرگز بدون آن قياس به حكم نمى‌رسد و آن كبراى قياس نيز مانند همه قياس‌ها يك كليت فرهنگى است كه بايستى آن را در مقياس ميان‌فرهنگى مطالعه كرد. پس قياس به روش مناظره يا ميان‌ذهنيت‌يا ميان‌فرهنگى نيز به زندگى برگردانده مى‌شود; چرا كه اساس‌شناختى مردم، ميان‌ذهنيت و سپس ميان‌فرهنگى است و اين اساس علوم و دانش‌هاى بومى (حتى پزشكى بومى) است.
٩. مكانيسم و سازوكار اين دانش بومى در مردم و زندگى آنها بر اساس يك نوع شهود است كه در زندگى روزمره شكل مى‌گيرد و به آن عقل سليم يا شعور عمومى (Sense Common) نيز گفته مى‌شود كه در دو دهه گذشته، به خرافات تعبير مى‌شد، ولى امروزه از آن به‌عنوان يك بنياد معرفتى استوار ياد مى‌شود و اساس آن در فرهنگ اسلامى و خصوصا در عرفان ايرانى، به فطرت انسان باز مى‌گردد: فطرت الله التى فطر الناس عليها. ناس همان مردم به زبان فارسى است. پس اساس اين دانش جديد به فطرت مردم (بماهو مردم يعنى از آن جهت كه مردم هستند) بر مى‌گردد كه در آن خطايى راه ندارد و بنياد زندگى روزمره و حيات انسانى را تشكيل مى‌دهد.
١٠. اين انقلاب در ايران، توسط ملاصدراى شيرازى در زمان صفويه، يعنى شروع تاريخ جديد ايران رخ داد. وى، فلسفه را به عرفان تحويل برد و تقليل داد; يعنى فلسفه را از حالت انتزاعى اشرافى به سوى عرفان مردم گرا سوق داد و در نتيجه سبب شد كه انتزاعات از معارف اسلامى نيز به حيات و زندگى برگردد و بر همين اساس با دين اسلام و مذهب شيعه مى‌تواند جمع شود و زندگى كاملى را براى پيروان خود بسازد. امام خمينى (ره) نيز در انقلاب اسلامى اين نظريه را تجسم بخشيد و آن را به صورت تاريخ در آورد.
١١. حال اگر مطالب مذكور را با جغرافياى معرفتى ايران، يعنى آن مشخصه چهار راه فرهنگى - تمدنى بودن ايران، در هم آميزيم، آنگاه روش مناظره در معرفت‌شناسى امروز ايران به عنوان يك تجسم تاريخى - جغرافيايى يا فرهنگى تجسم پيدا مى‌كند و چون قرن حاضر بر اساس همين روش شكل گرفته (انديشه‌هاى جهانى شدن، پوپوليسم و پسامدرنيسم) و ايران نيز حامل اين معرفت و ساختار است، پس اين قرن، از آن ايران خواهد بود و سرانجام هر آنكه انديشه دارد، قدرت را قبضه خواهد كرد.