پژوهش های قرآنی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - گفت و گو با استاد معرفت
گفت و گو با استاد معرفت
* پژوهشهاى قرآنى: با تشکر از پذیرش این گفت وگو، سخن را با این پرسش آغار مى کنیم که اصولاً نگاه صحیح به دین، چگونه نگاهى است؟ آیا مى توان ازدین انتظار داشت که به همه پرسشهاى ما پاسخ دهد؟
استاد معرفت: این که گفته مى شود (قرآن به تمام پرسشها وخواسته ها پاسخ مى دهد) اگر منظور این است که قرآن درتمام زمینه ها دیدگاه وبیان دارد و طرحى ارائه داده است، این سخن، نه تنها مبالغه آمیز، بلکه شعار محض است و چنین انتظارى ازقرآن ـ به عقیده من ـ بیهوده است، زیرا اساساً قرآن کتاب هدایت است و هدایت به این است که انسان چگونه با سلامت و سعادت زندگى کند. اما سعادتى که دین تأمین مى کند، منظور ازآن، تجمل و رفاه و آسایشهاى مادى و قصر و ماشین نیست. هدف اسلام، ساختن جامعه سالم است و البته عدالت اجتماعى یکى از اهداف اسلام و شرط سلامت جامعه مى باشد.
سعادتى که اسلام، عهده دار تأمین آن است، سعادت اخروى ومعنوى است، یعنى فرض کنید سایر موجودات هم یک کمالى دارند، درعالم نباتات، یک درخت سیب به کمال خود مى رسد و آن این است که ثمر مى دهد. همچنین درعالم جماد و حیوان. اما عالم انسان چیزى فراتر از اینهاست. کمالات سایر موجودات، منتهى به فنا مى شود، ولى کمال انسان این گونه نیست. انسان در مسیرى قدم گذاشته که مسیر جاودانگى است (خلقتم للبقاء لا للفناء).
پس هرچیزى که در رابطه با سلامت و سعادت معنوى و روحى و اخلاقى انسان باشد، در برنامه ها واهداف قرآن قرار دارد، ولى این که با چه وسیله اى مسافرت کنیم، با ماشین یا هواپیما ویا … پرسشى نیست که پاسخش را قرآن عهده دار باشد. بلى ! قرآن همین اندازه به انسان یادآورى کرده است که توان بشر و امکانات طبیعت فراخ است واو مى تواند با تصرف درطبیعت، آن را مسخر خود سازد و به عنوان خلیفة اللّه در آن حکم براند (سخّرلکم ما فى السموات وما فى الارض).
همین که خداوند، انسان را توانمند و خردورز وکاوشگر آفریده واز طرف دیگر میدان تأثیر پذیرى را در طبیعت گشوده خود کافى است که او به طرف سازندگى دنیوى حرکت کند و دیگر لازم نبوده است تا خداوند، فرمول شیمى یا مسایل ریاضى را توضیح دهد.
کسانى مى گویند، قرآن براى همه چیز طرح دارد، ولى من وتو نمى فهمیم! این جمله یعنى چه! قرآن براى ما است و به زبان ما است، آن را مى فهمیم، چطور همه چیز را گفته است. قرآن رسالت بیان چگونه زیستن انسانى و اخلاقى ومعنوى ومعرفت الهى را بر عهده دارد ودراین زمینه همه چیز را گفته است، نه در همه زمینه هاى علمى و تجربى. اصول حقایق در قرآن آمده و تفصیل آن در سنت پیامبر اکرم و بیان عترت. اسلام اصول را بیان کرده، مثلاً مى گوید باید مدل اجتماعى برجامعه حاکم باشد، این یک اصل است.
من جا دارد به قصه رستم فرخزاد درجنگ قادسیه اشاره کنم که از نمایندگان لشگر اسلام جویا شد که به چه انگیزه اى قصه جنگ کرده اند؟ این داستان در تاریخ طبرى وابن اثیر نقل شده است. آنها گفتند ما آمده ایم، براى بسط عدالت در زمین. خداوند، انسان را آزاد آفریده (لاتکن عبداً لغیرک و قد خلقک اللّه حرّاً) انسان در هر شرایطى آزاد آفریده شده است. انسان براى خواسته هاى دیگران خلق نشده تا مورد استثمار یک عده از اغنیا قرار گیرد. انسان حق انتخاب و اختیار دارد.
به رستم گفتند که طاغوت شما غل و زنجیر بر دستهاى شما گذارده، ما آمده ایم تا این زنجیرها را برداریم و به شما حق انتخاب بدهیم، واگر تو همین جا به ما تعهد بدهى که خودت این کار را بکنى ما از همین جا یک قدم به جلو نخواهیم گذارد. ما طمع در زمین کسى نداریم. فقط آمده ایم انسانها را آزاد کنیم.
اسلام روى اصول حاکمیت عدل تأکید مى کند. این عدل، عدل اقتصادى و فرهنگى و سایر شؤون زندگى است و تک بعدى نیست. قرآن مى فرماید در تمام این ابعاد، باید عدالت اجرا شود. اصلى دیگر داریم به نام حاکمیت نظم، یعنى باید درجامعه نظم حاکم باشد. عدل را درکنار آزادى گذارده از این رو آزادى مرز پیدا مى کند. اسلام مى گوید تصرفات انسان هم باید نظم پیدا کند.
اسلام این اصول را به صورت کلى مطرح مى کند. اینها براى این است که انسانها درجامعه با سلامت زندگى کنند. این سلامت و این نظم درجامعه، عدل است، اما چگونه پیدا شود؟ این را قرآن به مردم واگذار کرده است. بدین جهت اگر بخواهیم تشکیلاتى به نام دولت ایجاد کنیم، دیگر معنى ندارد که به سراغ شرع برویم و بپرسیم آیا ١٥ وزیر باید داشته باشیم یا کم تر یا بیش تر؟ این دیگر مربوط به شرع نیست.
از بنده سؤال شد ما رهبر مى خواهیم براى چه کار؟ من گفتم این مربوط به نظم داخلى است، براى ایجاد نظم، باید یک رهبر ویک رئیس جمهور… داشته باشیم البته با مطالعه انجام شده است (فبشّر عباد الذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه) ما مطالعه کردیم در نظامهایى که درجوامع مختلف هست، دیدیم آن نظام و سازمان که با وضع ما وحال ما مطابقت دارد این نظام است، این تشخیص فعلى ماست ولذا همین نگرش هم قابل تغییر است.
پیامبر دو کار اساسى کرد، یکى تشکیل امت و دولت که یک کار سیاسى بود، اما براساس نظام آن وقت. یعنى در آن زمان و درآن جوّى که جامعه اسلامى به وجود آمد، نحوه نظم، چگونه بود؟ پیامبر، آن را مراعات کرد. اگر بخواهیم دولت یا امت تشکیل دهیم، یا تشکیلاتى براى سازماندهى به وضع جامعه تدارک ببینیم، معنى ندارد بگوییم، حضرت امیر(ع) چه کار کرده است؟ ایشان براساس مقتضیات زمان خودش این کار را کرده وما باید طبق مقتضیات زمان خودمان عمل کنیم. به تعبیر دیگر اصول ارزشى را شریعت بیان مى کند، ولى روشهاى اجرایى و ساختارى ـ اجتماعى برعهده مردم است.
* پژوهشهاى قرآنى: کسانى چنین القا مى کنند که به هرحال رهنمودهاى شریعت نیز زمانى و تأثریافته از فرهنگ اجتماعى خاص است! و پیشرفتهاى علمى انسان، ممکن است جایگزین نیاز او به رهنمودها و اصول دین شود؟
استاد معرفت: این مسأله که انسان یک وقتى از شرع بى نیاز شود، حرف گمراه کننده اى است، زیرا اگر اسلام از ابتدا مى خواست در جزئیات نیز دخالت بکند، این حرف درست بود. اسلام از روز نخست هم در جزئیات دخالت نمى کرد. یعنى آرایش جنگى که پیامبر مى داد، به وحى مربوط نبود؟ آرایشهاى جنگى را طبق آرایش مرسوم آن زمان تنظیم مى کرد و هیچ چیز آن مربوط به شرع نبود. بدین جهت پیامبر همواره مى فرمود: (أشیروا إلیّ فانکم أعرف منّى بدنیاکم).
واما این که بگوییم، اسلام، اصولى دارد که باید حاکم برهر نظم و ساماندهى باشد، این اصل هیچ گاه پایان نمى پذیرد و براى ابدیت باید رعایت شود. ما چگونه وکِى مى توانیم از اصول آزادى انسان، عدالت، حریت، چشم بپوشیم! یعنى در یک وقت عقل بشر به اینجا برسد که مراعات عدل اجتماعى دیگر لازم نیست!
دراینجا مسأله اى مطرح است که اخیراً برخى نویسنده ها مطرح کرده اند وآن این است که ما اگر بگوییم، همه دنیا بر باطل اند وتمام مکتب ها و ادیان در اشتباه اند، جز مسلمانان، و در مسلمانها فقط شیعه اثناعشرى و از این میان فقط اصولیون، معنایش این است که در مبارزه بین خدا و شیطان، شیطان پیروز شده است، زیرا اکثریت جامعه انسانى راه شیطان را پیموده اند. با این که خداوند مى فرماید: (کتب اللّه لأغلبنّ أنا و رسلی… ) از سوى دیگر خداوند فرموده است: (ان کید الشیطان کان ضعیفاً).
حقیقت این است که مسأله به عکس است، به جهت این که الآن آنچه بر جهان بشریت حاکم است، تعالیم انبیاء است، زیرا خداوند مى فرماید: (وما أرسلنا من قبلک من رسول ولا نبیّ إلا إذا تمنّى ألقى الشیطان فى أمنیّته… ) این آیه مى گوید همه پیامبران آرزویى داشتند. آرزوى پیامبران چه بوده؟ آرزوى یک دانشجو و یک تاجر موفقیت در کارشان است؟ اما اگر گفتیم یک پیامبر آرزویى دارد، آن آرزو چه مى تواند باشد؟ پیامبر، بما انّه نبیّ، هدفش این است که شریعتى که آورده هم گسترش یابد و هم تداوم داشته باشد و شریعت او حاکم شود (لیظهره على الدین کله… ) این هدف هر پیامبرى است. شیطان سعى مى کند، جلو این هدف را بگیرد یا از گسترش یا تداوم آن جلوگیرى کند، اما نمى تواند، چون کید او ضعیف است. تعالیم انبیاء، هم با سرعت گسترش پیدا مى کند وهم براى همیشه تداوم دارد. الآن در تمام جهان، مسئله حق، آزاد بودن انسان، حق انتخاب، عدالت اجتماعى و زشتى ظلم براى همگان شناخته شده است. آیا کسى هست که اینها را قبول نداشته باشد، یا همه این اصول را پذیرفته اند؟ این که عمل نکرده اند مسئله دیگرى است. انبیاء آمدند تا به بشریت بقبولانند ودراین کار موفق شدن
د و الآن آنچه برجهان حاکم است، تعالیم انبیاء است. پس ما اگر بگوییم، از شرع بى نیازیم و بشر راه خود را پیدا کرده! باید گفت کدام راه؟ راهى جدا ازاین تعالیم، یا راهى درسایه این تعالیم؟ اگر این راه در سایه این تعالیم انبیاء است، پس نیاز انسان به شرع و دین، لایزال هست، پس این که بشریت به خودش واگذار شود، پذیرفته نیست. بلى امور جزئیه و تنظیمات داخلى از روز اول، همه به خودش واگذار بوده و براى همیشه هم به خودش واگذار خواهد بود، اما از رهنمود شرع هیچ گاه بى نیاز نبوده و نیست.
شخصى از امام صادق(ع) سؤال مى کند، لباس مورد پسند اسلام کدام است، تا من آن را بپوشم؟ امام مى فرماید: اسلام، راجع به نحوه لباس نظرى ندارد. آن گاه مى فرماید: (خیرلباس کل زمان لباس اهله); یعنى دین، دخالت در شؤون دنیوى مردم، به این معنى نمى کند. بلى اسلام مى گوید: لباست را باید ازحلال تهیه کنى، باید پاکیزه باشى وحتى شخصى از امام سؤال مى کند که من ده دست لباس دارم، آیا این اسراف است؟ امام مى فرمایند: نه. عرض مى کند، پس اسراف چیست؟ ایشان مى فرماید: اسراف این است که لباس بیرون و درون خانه ات یکى باشد.
به هرحال، اسلام درجزئیات دخالت نمى کند، اما یک سرى اصول ارائه داده است و بشر ازاین رهنمودها که جنبه اصولى دارد، بى بهره نخواهد بود.
* پژوهشهاى قرآنى: شما مى فرمایید قرآن به بیان کلیات پرداخته، بشر نیز که امروز خودش به این کلیات رسیده و آنها را باور کرده است. ازاین رو معناى نیازنداشتن بشر به قرآن و شرع، همین نیست که بشر دیگر در بیان ضرورت آن کلیات و چگونگى پیاده کردن آن کلیات، نیاز به شرع ندارد وخودش به آنها رسیده است؟
آیة الله معرفت: ما مسأله اى داریم به نام ختم نبوت، یعنى دیگر نیاز به فرستادن پیامبر نیست، اما این به معناى ختم شریعت نیست. زیرا شریعت، یعنى یک سرى اصول که به بشریت عرضه شده که باید تا همیشه به آنها عمل کند. مثلاً حقوق بشر که به وسیله اصولى ثابت است، حال اگر بگوییم بشر فهمید و باورش شد، این به معناى استغناى او از آنهاست یا این که آن را پذیرفته اند و عمل بر طبق آن را به عهده گرفته اند.
قرآن مى فرماید: (هدى للمتقین)، یعنى این کتاب هدایت براى متقین است. تقوا در فارسى یعنى پروا، و پروا یعنى تعهد. یعنى انسانى که فکر مى کند، انسان است و تعهد دارد، این چنین انسانى باید پاى تعهدش بایستد و تا آن زمان که پاى آن ایستاده و ملتزم به آن است، جداى از شرع نیست؟ پس شرع، هیچ گاه خاتمیت نمى یابد، یعنى هیچ وقت نمى شود گفت که ازاین تعهدى که داده اید، آزاد هستید.
منظور از حاکمیت دین و تداوم آن، یک سرى ازتعهدات است که بشر بدانها پایبند شده است، یعنى وجدان و فطرتش نمى گذارد ازآن اصول سرپیچى کند، نه این که ما به گردن او گذاشته باشیم (لااکراه فى الدین قد تبیّن الرشد من الغیّ). این تعهداتى که داده براساس فطرت اوست، خود او به خودش اجازه عدول ازآن را نمى دهد.
ازجمله مسائلى که شریعت برآن اصرار دارد، فراموش نکردن خداوند در زندگى است، یعنى همیشه خود را در محضر خداوند بداند. این از اساسى ترین تعالیم است. وهمین باور، انسان را متعالى مى سازد، زیرا وقتى این باور در او وجود داشته باشد، پاک اندیش و پاک رفتار و پاک گفتار خواهد بود. وهمین، معناى حاکمیت دین وجاودانگى دین است واین معنى هیچ گاه پایان نمى یابد.
حضرت امیر(ع) درنهج البلاغه مى فرماید: خداوند انبیاء را پى درپى فرستاد، تا گنجینه هاى عقول را استخراج کنند. این در نهاد بشر بوده که حَسَن را از قبیح تشخیص دهد، اما بشر همواره اسیر دو دیو سرکش است، یکى شهوت و دیگرى غضب که این دو، منشأ جاذبه و دافعه در انسان هستند. جایگاه عقل، کنترل این دو نیرو است تا در محدوده خودشان عمل کنند. اگر انسان از روز نخست به دست همین نیروى جاذبه ودافعه، آن هم بدون کنترل، رها مى شد، درآن صورت، مسأله کرامت انسانى که هدف است، از بین مى رفت. پیامبران براى کمک رساندن به عقل و اندیشه انسان آمده اند.
در قرآن، نخستین چیزى که مطرح شده ایمان به غیب است (الذین یؤمنون بالغیب) این غیب اشاره به غیب خاصى نیست، بعضى آن را به حضرت مهدى(ع) و قیامت و… تفسیر مى کنند. اینها نیست. حتى به خدا هم تفسیر نمى شود، بلکه خود این که ما فقط براى این زندگى آفریده نشده ایم، زندگى دیگرى نیز هست که ما رهسپار آنجا هستیم، غیب است.
(وبالآخرة هم یوقنون) براى چه مطرح شده است. براى این است که به انسان بگوید، نباید همت و فطرت را محدود به این دنیا ومنافع زود گذر آن کنى، بلکه فراتر بیندیش و آن مرحله فراتر، غیب است، زیرا اکنون دیده نمى شود. اگر ایمان به غیب وآخرت و اعتقاد به دین از میان برود، انسان وجامعه انسانى گرفتار شهوت و غضب شده وگام از قلمرو انسانیت بیرون مى گذارند.
در همین اواخر، پارلمان آمریکا تصویب کرد که کاربرد سلاحهاى هسته اى در مواقع لازم، قانونى است. چیزى که بشریت اکنون تلاش مى کند تا به کلى از بین برود، قانونى شده است. این به جهت این است که انسان به خودش واگذار شده است.
در قرآن آمده است: (وآتاکم من کلّ ما سألتموه)، یعنى اصلاً ما این شریعت را فرستادیم، چون خود شما تقاضا کردید. عرضه بدون تقاضا حکیمانه نیست. اگر در نهاد بشریت، تقاضا براى شریعت نبود، خداوند اصلاً پیامبران را نمى فرستاد. وانسان تا انسان است، اسیر این نیروهاست و تا انسان است، نیاز به این کمک دارد. و مقصود از نیاز به دین و شریعت، همین است. بنابراین پیامبران نیامده اند تا حرف تازه اى بزنند، بلکه آمده اند تا همان چیزى را که عقل مى گوید، بگویند. منتهى عقل، به تنهایى ازپس این کار برنمى آید، انبیا کمک مى کنند، و چون این دو دست به دست هم دادند، مى توانند انسان را معتدل سازند. واین کمک وهمیارى براى ایجاد تعادل در خط مشى و روش انسان همیشه برقرار است.
اگر نیروى جاذبه و دافعه در انسان نباشد، حرکت در زندگى توقف پیدا مى کند و اساساً حرکت درزندگى براساس همین خواسته ها است، اما این خواسته ها باید مرز داشته باشد واین مرز را درمرحله نخست، عقل و وجدان و فطرت انسان تعیین مى کند. وبیان دین نیز تأیید و تأکید همین باورهاى عقلانى و فطرى است، پیام دین براى عقل سلیم، روشن ومفهوم است.
* پژوهشهاى قرآنى: اگر پیام انبیا تا این اندازه براى عقل و فطرت آشناست، پس انبیا چه نیازى به آوردن معجزه براى اثبات حقانیت خود داشته اند؟
آیة الله معرفت: معجزات انبیا به عنوان یک وسیله تبلیغى نیست. این معجزات، جنبه دفاعى دارد نه تبلیغى. (المعجزة ضرورة دفاعیة و لیست ضرورة دعائیة). سرّ آن این است که انبیاء، مطلبى را که مطرح مى کنند، آن قدر حق و روشن است که نیاز به استدلال ندارد، جز آن که معاندان وکسانى که حق را به صلاح منافع خود نمى بینند و فکر مى کنند که اجراى عدالت وحق به مصلحت شان نیست، مقاومت مى کنند، آن وقت چه بسا نمى گذارند نداى حق به گوش مردم برسد و شمشیر به کار مى برند.
معجزه به کسى ارائه مى شود که مى آید و تشکیک مى کند که این پیامبر نیست، این پیام را از عالم غیب نیاورده است. (وان کنتم فى ریب ممّا نزّلنا)، یعنى شما اگر درشک هستید. معجزه آنجا مطرح است. اگر به صدر اسلام مراجعه کنید، مى بینید تمام آنها که به اسلام گرویدند، هیچ کدام به خاطر معجزه نبوده است، اینها دنبال حق مى گشتند اینجا یافتند.
مثال روشن آن زمان خود ماست. زمانى که امام (رحمة اللّه علیه) این حرکت را آغاز کردند واین دعوت را برمردم عرضه کردند، مردم لبّیک گفتند. آیا حق یافتند یا کورکورانه لبیک گفتند؟ امام چیزى را مى گفت که همه مردم مى دانستند حق مى گوید. انبیا همه این گونه اند. انبیا چیزى را مى گویند که حق است و همه بالفطره مى گویند، لبیک. پس نیازى به معجزه ندارد.
بنا بر این باز هم نتیجه مى گیریم که پیامبران نیامده اند چیز تازه اى بگویند. آمده اند یارى کنند. آمده اند اندوخته هاى فطرت انسان را برانگیزند. آمده اند گوشزد کنند که تو انسان هستى، فراموش نکن که تو انسانى، همین و بس! (ولاتکونوا کالذین نسوا اللّه فأنساهم أنفسهم)، یعنى انسان اگر خدا را فراموش کرد، یعنى در زندگى او خدا حضور نداشت، همه ارزشها مورد غفلت قرار مى گیرد و از یاد مى رود. آن گاه، انسانى خواهد ماند با مشتى غرائز و اندیشه شکم وشهوت و لذت که چگونه سیر شود، چگونه جفت گیرى کند و چگونه بخوابد و استراحت کند؟ همین و بس! آن وقت است که انسان فراموش شده، انسانیت فراموش شده! انبیا آمده اند که انسان، فراموش نکندکه انسان است.
این سخن که انسان نیاز ندارد کسى به او تذکر بدهد، من فکر مى کنم که این شعار است، زیرا همین افرادى که این حرفها را زدند، خودشان یادشان رفته بود که انسانند وکارهایى مى کردند خلاف انسانیت. به جامعه، ملیت، عقاید و مبانى کشورشان خیانت کردند، زیرا انسان بودن را فراموش کرده بودند. امام حسین(ع) روز عاشورا همین حرف را به آنها زد. گفت، مسلمان اگر نیستید، ولى عرب که هستید. خود عرب بودن یک سرى ضوابطى دارد درجامعه خودش. شما همینها را هم فراموش کرده اید.
این تذکرات همیشه براى انسان ضرورى است وخداوند به پیامبر مى فرماید: (إنّما أنت مذکّر لست علیهم بمصیطر); تو تذکر دهنده اى، پیغمبر یعنى تذکر دهنده و اصلاً اسم قرآن، ذکر است. و ذکر، بر مطلق شریعت اطلاق شده است.
* پژوهشهاى قرآنى: اگر کسى در عمل به دستورات انبیاء پایبند باشد، ولى معتقد باشد که دین، طریقیت دارد و موضوعیت ندارد، یا اگر کسى تمام آنچه را که پیامبران گفته اند انجام داد، اما پیامبران را هیچ کاره دانست، تنها همان مذکّر به حساب آورد و هیچ شأن دیگرى براى آنان قائل نبود، آیا این کافى است؟ واعمالش از نظر شرع صحیح است؟
آیة الله معرفت: شما یک وقت از فقه صحبت مى کنید. فقه ضوابطى دارد. فرض کنید کسى که به پیامبر دشنام داد، فقه مى گوید او را باید کشت. یا اگر زنا با محرم کرد یا سرقت کرد، باید مجازات شود. فقه، قانون است و قانون همیشه خشک است و کار به این ندارد که رابطه شما با خدا چگونه است. مى گوید، شما عملى کرده اید که قانوناً باید حکم بر شما جارى شود. این آقا کافر است، نجس است، این فقه است. ما بحث ازاین نمى کنیم. موضوع مورد نظر ما این است که چه کسى به اصل انسانیت و سعادت رسیده است و چگونه مى رسد یا نمى رسد. شما مى گویید، این آدم به حکم برخى فقها نجس است. این حکم فقهى و وضعى است، اما اگر بین خود و خدا توبه کرده وملتزم به این شده که متعبّد باشد و در صراط انسانیت قدم بردارد، شما نمى توانى بگویى این ناجى نیست.
برخى مى گویند شما شیعه ها مى گویید ما ناجى هستیم و دیگران ناجى نیستند و بهشت ازآن ما است وشما جهنمى هستید. من مى گویم چرا بین مبحث بهشت و جهنم و حساب انسان بودن خلط مى کنید. ما چه مى دانیم خداوند روز قیامت با مردم چه مى کند. ما چه مى دانیم خداوند روز قیامت انیشتین را کجا مى برد؟ تو اینجا نشستى مى گویى او چون یهودى بود،به جهنم مى رود. از کجا این حرف را مى زنى، چه کسى این حرف را به تو گفته است؟ تو مى گویى او کافر است و نجس. کافر و نجس بودن به اصطلاح فقها است وتو هرچه دلت خواست بگو، اما اگر او نیتش پاک باشد، اگرخدا را پذیرفته باشد، قیامت را پذیرفته باشد، اگر براى انسان دوستى، خود را به مشقت انداخته و خدمتى به بشریت کرده، پس این یک نیت پاک دارد و حرکت او درهمان راستایى است که خدا خواسته، زیرا خدا انسان را به عنوان خلیفه مطرح کرده است، کسى که مى تواند نیروهاى طبیعت را دراختیار بگیرد و ازآن بهره ببرد و توانسته چنین خدمتى به بشر بکند، شما ازکجا مى دانى یک این چنین شخصى درکنارمعاویه قرار گیرد!
درخصال صدوق درباب عدد ثمانیه روایتى است از امام صادق(ع) که مى فرماید: بهشت داراى هشت در است. یکى، مربوط به انبیا و اوصیا است. یکى مربوط به اولیا و صالحین است. پنج درِ دیگر ازآنِ مؤمنان راستین است. درِ هشتم مخصوص کسانى است که حق ستیز نباشند. این معنایش این است که (وانّ جندنا لهم الغالبون). این همان پیروزى انبیا است. یعنى فقط ابوسفیان و ابوجهل به جهنم مى روند. حق ستیز، کسى است که حق را بشناسد و با آن دشمنى کند (عرف الحق و عاند الحق). یک بودایى در آسیاى دور به آن راهى رفته است که بودا به او نشان داده که خیرخواه باش، کارنیک انجام بده، به مردم آزار نرسان، اسلام هم به گوش او نخورده و برایش تبیین نشده و مقابله با حق نکرده، ما به چه مناسبت بگوییم او جهنمى است! اصلاً اگر او پیش ابوجهل برود، ظلم است، زیرا او حق را یافت و ستیز کرد، امّا این نه. این روایت، مسأله را براى ما روشن کرده است.
مسأله حق و باطل درکار نیست، مسأله خطا وصواب است; یعنى اختلافى که بین ما مسلمانان و دیگران است، این نیست که ما بر حقیم وشما بر باطلید. نه، مسأله این است که ما بر صوابیم وشما برخطاهستید. یعنى شما راه را گم کرده اید. در سوره حمد هم مى گوید: (إهدنا الصراط المستقیم. صراط الذین أنعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم ولا الضالین).
(أنعمت علیهم) کسانى هستند که راه را یافته اند و روى همان راه حرکت مى کنند. اینها مورد عنایت حق هستند. مغضوب، کسانى اند که حق را یافته اند و عناد ورزیده اند. (ضالّ) کسانى اند که راه را پیدا نکرده اند و سرگردانند.
شما دریک کویرى هستید و راه را یافته اید و حرکت مى کنید یک عده گم شده اند، شما به آنها مى گویید، راه را گم کرده اید، بیایید. مى بینید که او خیال مى کند شما خودتان راه را گم کرده اید، ازاین رو هرکدام به راه خود مى روید. آنچه دراینجا مطرح است، خطا و صواب است. شما نمى توانید به او بگویید تو بر باطلى، باید بگویید تو خطا مى روى! وقتى که خطا مى رود، یعنى جاهل است وجاهل نیز معذور است.
من در ابتداى طلبگى دنبال شناخت مصداق جاهل قاصر مى گشتم. اما اکنون مى بینم، جاهل قاصر، کسى است که راه را اشتباه رفته و فکر مى کند درست مى رود که حتى درحوزه هاى علمیه خودمان هم هست. الآن دنیا پر ازجاهل قاصر است. به این صورت،مسأله خیلى عوض مى شود. این بینش، سبب مى شود که ما با کسانى که خلاف مى روند با دید دشمنى نگاه نکنیم. الآن یک سنى و یک شیعه با دید دشمنى به یکدیگر نگاه مى کنند، چون مسأله را از زاویه حق و باطل نگاه مى کنند، درحالى که اگر مسأله خطا و صواب را مطرح کرده بودند یک حس ترحم در آنها ایجاد مى شد. یعنى تو که به گمان خودت راه را یافته اى، حس ترحم در تو ایجاد مى شد براى او که نیافته است، اما اگر حق و باطل را پیش کشیدى، او مى شود حق ستیز، آن وقت است که باید با او مقابله کنى.
بنابراین باید زاویه نگاه خودمان را تصحیح کنیم. هرکسى که جز ما مى اندیشد، ازهمان ابتدا و بى تأمّل او را حق ستیز به شمار نیاوریم، بلکه بیش تر انسانها اگر حق را بشناسند، تسلیم حق مى شوند واگر راه دیگر مى روند، هنوز به شناخت لازم نرسیده اند.
* پژوهشهاى قرآنى: به هرحال آیا ماهیت دین، علاوه بر عمل، شامل اعتقاد به این مسائل نیز مى شود یا خیر؟ آیا اعتقاد به این مسائل جزء ماهیت دین هست یا نه؟ و آیا حقیقت دین عقیده وعمل است، یا عمل تنها است!
استاد معرفت: دین، یک سرى باورها است که به دنبال آن یک سرى عملها هستند و باید باشند (الذین آمنوا وعملوا الصالحات اولئک هم خیرالبریّة). ما مى گوییم کسانى که این باورها را به گونه صحیح به دست آورده باشند وآن اعمال صالحه را نیز درست به دست آورده باشند که از قبیل (یحسبون انهم یحسنون صنعاً) نباشند، به آن کمال نهایى مى رسند.
اینجا پرسشى مطرح است که آیا راه براى یافتن باورهاى حق و کارهاى شایسته راستین، بازاست یا خیر؟
ما مدعى هستیم که بلى امکان آن هست; یعنى اسلام، حقایق را مکشوف بیان نموده و راه عمل صالح را به گونه اى بسیار واضح مطرح کرده است وآنهایى که نتوانسته اند راه را پیدا کنند، یا خودشان آن را نخواسته اند، یا تبلیغات سوء برآنها اثر گذارده است و سرگردان شده اند.
زمانى که پیامبرمى گوید: (على مع الحق والحق مع على، یدور حیث ما دار) پیامبر چه مى خواهد بگوید؟ غیرازاین است که مى گوید: على را الگو قرار دهید. یعنى اسلام اگر بخواهد صورت تجسمى پیدا کند، یعنى انسانیت و عدالت و شرف و همه این چیزها که هدف اسلام است، اگر بخواهد در قامت یک انسان، ظهور و بروز پیدا کند، آن انسان على است. وقتى پیامبر مى گوید: (انا مدینة العلم و على بابها) مى خواهد بگوید: (ان کنتم تحبّون اللّه فاتّبعونى یحببکم اللّه) و (لکم فى رسول اللّه اسوة حسنة) یا اگر در قرآن داریم: (اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول) در تمام اینها هرچه مى خواهید، به سراغ على بروید. راه رانشان داده است. حال عده اى نفعشان دراین نبوده است که به طرف او بروند! یا روى تبلیغات سوء یا چیز دیگر!
ما مى خواهیم مدعى شویم که یک حق ثابت داریم. حق، تکثر ندارد و راه یافتن حق را هم خداوند روشن نموده است. امام صادق(ع) مى فرماید: (أبى اللّه ان یجعل الحق باطلاً… أبى اللّه أن یجعل الباطل حقّاً… ) یعنى حق، پیوسته روشن است، حق خودنماست، باطل نیز خودنماست. پس از آن حضرت مى فرماید: (لولم یکن هذا هکذا، ما عرف حقّ من باطل ابداً)، یعنى اگر شناخت حق از باطل، فطرى نبود، معیار دیگرى براى سنجیدن وجدا کردن و تشخیص حق از باطل وجود نداشت. با کدام معیار مى توانید حق را از باطل جدا کنید، جز با فطرت! امام صادق(ع) مى خواهد بفرماید، جدایى حق از باطل از فطریات است ازقضایاى ضروریّه است. یکى از قضایاى ضروریّه فطریات است. منتهى گاهى از اوقات، محیط، جامعه، خانواده، سیاست و… باطل را برمردم تحمیل کرده اند، یا نپذیرفتن حق را برمردم تحمیل کرده اند. من معتقدم که جوّ و محیط جوامع به گونه اى است که بر بیش تر افراد، کج روى تحمیل شده است واگر فضاى جامعه ها در زمینه هاى فرهنگى، اخلاقى، اقتصادى، و… متعادل باشد، بشر با گرایش فطرى خود، متمایل به حق و مشتاق حقیقت است.