نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - پيدايش و تطور علم اصول

پيدايش و تطور علم اصول


مقاله حاضر ادامه ترجمه اى است از نوشته شهيد عاليقدر آيت الله سيدمحمدباقر صدر كه در كتاب معالم الجديده درباره تاريخ علم اصول تطور آن نگاشته اند. قسمتى ازاين بخش بصورت مستقل در شماره ٥ مجله درج گرديد.اميداست با دقتى كه در چگونگى ترجمه و نوآورى آن انجام گرفته مورد توجه خوانندگان عزيز قرارگيرد.

[حوزه]

ايستايى نسبى دراين دانش
مجدد بزرگ محمدبن حسن طوسى (قدس سره ) پيش از آنكه در گذرد مباحث اصولى و تطبيق فقهى را گام هاى بلندى به پيش برد و ميراثى انبوه برجاى گذاشت كه بخش اصولى آن در كتاب[ العده] گنجانده شده بود و بخش تطبيق فقهى آن در كتاب[ المبسوط] ولى اين ميراث بزرگ در هر دو صحنه اصول و تطبيق فقهى براى دو سده كامل پس از آن مجدد بزرگ از پويش و بالندگى بازماند.

اين حقيقت به رغم تاكيد برخى از دانشوران ما مايه پرسش و شگفتى مى شود زيرااز جنبش انقلابى اين استاد بزرگ در جهان فقه و اصول و دستاوردهاى شگرفى كه وى دراين زمينه كسب كرد چنين انتظار مى رفت كه نيرويى پيش برنده باشد و براى آيندگان وى كرانه هاى گسترده اى ازابتكار وابداع و دنبال كردن راه او بگشايد.

چه شد كه انديشه هاى او و نوآورى هايش اثر طبيعى خود را در پيش راندن و تشويق كردن به ادامه راه بر جاى نگذاشتند؟

اين پرسش را بايد با تفصيل پاسخ گفت . دراين زمينه مى توانيم به چند علت اشاره كنيم كه شايد بتوانداين ايستايى را توجيه كند:

١-از نگاه تاريخى دانسته است كه شيخ طوسى در سال ٤٤٨ه يعنى ١٢ سال پيش از درگذشت خود براثر آشوب هايى كه ميان شيعيان و سنيان رخ داد از بغداد به نجف كوچيد.او پيش از مهاجرت خويش در بغداد داراى موقعيت بزرگى بود كه خاصه و عامه بدان معترف بودند. چنان كه خليفه عباسى[ القائم بامرالله] به وى كرسى درس و كلام بخشيد واين چيزى بود كه جز به دانشمندان بزرگ و بسيار بلند آوازه نمى شد.

شيخ طوسى نه تنها يك استاد بلكه مرجع و رهبرى دينى بود كه شيعيان در بغداد پس از درگذشت سيد مرتضى در سال ٦٣٦ه در همه كارهاى خود بدو پناه مى بردند.ازاين رو مهاجرت وى به نجف مايه رها شدنش از دام بسيارى از گرفتارى ها و روى آوردنش به پژوهش هاى علمى شد واين چيزى بود كه به وى كمك ورزيد كه نقش علمى سترگ خود را به خوبى ايفا كند و خود رابه پايگاه بنيادگذاران برآورد.اين مطلبى است كه محقق اسدالله تسترى در كتاب[ مقابس الانوار] بدان اشاره مى كند و مى گويد

[شايداين از حكمت هاى الهى بود كه شيخ طوسى وادار شد صرفا به كار پايه گذارى دانش هاى شرعى و به ويژه مسائل فقهى بپردازد].

ازاين رو طبيعى است كه سالهاى ماندگارى شيخ طوسى در نجف اثرى بزرگ در سازندگى شخصيت علمى او داشته باشد كه در كتاب[ مبسوط] نمايان است .اين واپسين تاليف او در دانش فقه بود يا آخرين تاليف او به گونه مطلق چنان كه ابن ادريس در بحث انفال از كتاب [سراير] و ديگر نگارندگان شرح احوال او در كتاب هاشان بدان اشاره كرده اند .

در كناراين رويداد مى بينيم كه شيخ با كوچيدن به نجف با گمان غالب از شاگردان و حوزه درس خويش در بغداد جدا شد و به كار پايه گذارى حوزه جوانى پرداخت كه فرزندانش و شيفتگان پيوستن به پژوهش هاى فقهى از ماندگاران كنار آرامگاه سرور پرهيزكاران و فرزندان روستاهاى نزديك مانند[ حله] و جز آن بدان روى آوردند.

حوزه در زمان او به تدريح بالندگى يافت و عنصر مشهدى - منسوب به مشهدعلوى - و عنصر حلى در آن برجسته گرديد واين جريان علمى حله را نيز شاداب كرد.

هنگامى كه مى گوييم شيخ طوسى با كوچيدن به نجف از حوزه بنيادى خود جدا گرديد و دراين منزل گاه تازه حوزه اى نوين پديد آورد به چندين دليل متكى هستيم :

پيش از هر چيز مى بينيم كه نگارندگان هجرت شيخ طوسى به نجف مطلقا به اين مطلب اشاره نكرده اند كه شاگردان بغدادى اش او را در سفر همراهى كردند يا پس از رسيدن وى به نجف بدو پيوستند.

باز چون به فهرست شاگردان او مى نگريم مى بينيم كه مورخان جز درباره دو تن جاى شاگردى را نام نبرده اند واين دو عبارتنداز: حسين بن مظفر بن على حمدانى و حسن بن حسين بن حسن بن بابويه قمى كه گفته شده است اين دو در نجف در نزداو درس خوانده اند. گمان غلب براين است كه اين دو از شاگردهاى تازه شيخ طوسى بوده اند.

درباره حسين بن مظفر شيخ منتجب الدين در شرح حال او در[ فهرست] يادآورى مى كند كه وى همه تاليفات شيخ در[ غرى] را براو خواند. و اين مطلبى است كه احتمال تازه بودن شاگردى او يعنى رسيدن او در نجف به خدمت شيخ طوسى را تاييد مى كند زيرااو پيش ازاين تاريخ چيزى را بر شيخ نخوانده است . چنان كه منتجب الدين در[ فهرست] يادآورى كرده پدراو مظفر نيز به درس شيخ مى آمد و پيش از آن شاگرد سيدمرتضى بود.اين تاييد كننده اين احتمال است كه پسراز طبقه اى متاخر نسبت به طبقه شاگردى پدر بوده است .

اما درباره حسن بن حسين بابويه ى قمى از شرح زندگى اش در مى يابيم كه او شاگرد عبدالعزيز براج طرابلسى نيز بوده واز كراچكى و صهرشتى هم روايت كرده است . واين سه تن از شاگردان شيخ طوسى اند واين بدان معنى است كه حسن در نجف به افتخار شاگردى شيخ طوسى نايل آمده زيرا وى شاگردى شاگردان او را نيز كرده است . .

آنچه احتمال تازه بودن حوزه پديد آمده شيخ در نجف را تقويت مى كند نقشى است كه پسرش حسن معروف به ابوعلى ايفا كرد چه او پس از درگذشت پدرش رهبرى حوزه را به عهده گرفت . گمان مى رود او در هنگام كوچيدن پدر به نجف روزگار كودكى يا نوجوانى را مى گذرانده زيرا گر چه تاريخ زادن و درگذشت او دانسته نيست ولى از نگاه تاريخى مسلم است كه او در سال ٥١٥ زنده بوده واين چيزى است كه از چندين جاى كتاب[ بشاره المصطفى] روشن مى شود.

او پس از كوچيدن پدر به نجف نزديك هفتاد سال زندگى كرده و درباره تحصيل او گفته مى شود كه وى در درس خواندن در نزد پدر با حسن بن حسين قمى (كه گفتيم از طبقه متاخر بوده ) مشاركت مى داشته است . گفته مى شود پدر در سال ٤٥٥ يعنى ٥٠ سال پيش از درگذشتش به اواجازه عطا كرده است واين چيزى است كه با تازه بودن تحصيلات او راست مى آيد.

اگر مطمئن شويم كه او جانشين پدر در تدريس و رهبرى حوزه نجف بوده (گر چه از شاگردان متاخر شيخ طوسى شمرده مى شده است ) مى توانيم سطح علمى كلى اين حوزه را برآورد كنيم و دراين صورت اين احتمال فزونى مى گيرد كه اين حوزه تازه پديد بوده است .

آن شكل كلى كه براين پايه به دست ما مى آيد اين است كه شيخ طوسى با كوچيدن به نجف از حوزه بنيادى خويش در بغداد جدا شد و در منزل گاه تازه وقت خود را وقف پژوهش و رشد دادن دانش گردانيد.اگراين برآورد درست باشد خواهيم توانست پديده اى را كه با آن روبرو هستيم تفسير و تحليل كنيم زيرا حوزه نوينى كه شيخ طوسى در نجف در پيرامون خود پديد آورد به گونه اى طبيعى در آن سطح نبود كه با تكامل و پيشرفتى كه او در زمينه انديشه علمى محقق ساخت همگامى و هماهنگى مبتكرانه داشته باشد زيرااين حوزه نوبنياد و جوان بود. اما حوزه بنيادى ريشه داراو در بغداد نيز باانديشه هاى وى همگامى و هماهنگى نكرد چون شيخ طوسى در منزل گاه تازه در نجف از آن به دور بود.

مهاجرت او به نجف گر چه وى را براى ايفاى نقش علمى سترگ خود آماده كرد هر فراغتى بدوارزانى داشت ولى او رااز حوزه بنيادى اش دور ساخت . وازاين رو ابداع فقهى و علمى از شيخ طوسى به آن حوزه سرايت نكرد زيرا وى به دوراز آن به توليد و ابتكار سرگرم بود.

فرق بزرگى است ميان مبدعى كه ابداع وابتكار علمى خود را در درون حوزه خويش به انجام مى رساند و پيوسته با آن در تماس است و حوزه نيزاو را همراهى مى كند و گاهانه مجال هاى تازه دراختياراو مى گذارد و فرصت هاى نو به او مى دهد با مبدعى كه ابتكارهاى خود را در بيرون و دوراز حوزه اش به انجام مى رساند.

بدين سان به ناچار -براى اينكه اين همگامى و هماهنگى فكرى خلاق پديد آيد - بايد حوزه جوانى كه در نجف در پيرامون شيخ طوسى پايه گذارى شد به نيرومندى مى گراييد تا به آن سطح از همگامى و هماهنگى مى رسيد.ازاين رو يك فترت ركود ظاهرى درانتظار رسيدن حوزه جوان به آن سطح برقرار شد و علم را مكلف ساخت كه نزديك صد سال منتظر بماند تا آن خواسته محقق گردد و حوزه جوان بارگران وارثت علمى شيخ طوسى را تحمل كند تا با آراى او همگامى و هماهنگى كند و پس از آن باانديشه مبتكر و خلاق خود به حله سرايت كند در حالى كه حوزه كهن در بغداد رو به خاموشى نهاد واز مجال ابتكار علمى كه حوزه جوان نجف و جناح حلى آن (به ويژه ) وارث طبيعى اش بود منقطع گرديد.

٢- گروهى از دانشوران آن ركود شگفت را به اين امر نسبت داده اند كه شيخ طوسى در نزد شاگردانش داراى بزرگداشتى بس بلند گرديد كه او را در ديدگان ايشان ز هرگونه نقدى برتر آورد و آراء و نظريات او را در نگاه ايشان چيزهايى مقدس گردانيد كه نمى شد بر آن خورده گرفت يا زير نقد و بررسى خرده گيرانه گذاشت . براى مثال در كتاب[ معالم] شيخ حسن بن زين الدين او پدر بزرگوارش نقل مى كند كه بيشتر فقيهانى كه پس از طوسى به بار آمدند در فتواازاو تقليد مى كردند. زيرا به اواعتقاد ژرف و گمان بسيار نيك داشتند.

از حمصى - يكى از همروزگاران آن فترت -نقل شده كه: بى هيچ گمان براى اماميان يك مفتى بر جاى نماند بلكه همه شان حكايت كننده بودند.

اين بدان معنى است كه واكنش عاطفى در برابر نوآورى هاى شيخ طوسى رو به چيرگى برانديشه ها نهاد و نشانه اش آن گرايش تقديس آميز بر واكنش فكرى بود كه مى بايست از راه بررسى مشكلات و قضاياى طرح شده از سوى شيخ طوسى خودنمايى مى كرد و بالندگى انديشه فقهى راادامه داد.

اين گرايش تقديس آميز در جان هاى ياران شيخ طوسى تا بدان پايه رسيد كه مى بينيم برخى ازايشان گزارش مى دهند كه مولى اميرالمومنين[ ع] را در خواب ديده اند وامام[ ع] به ايشان فرموده است : همه آنچه طوسى در كتاب فقهى خود[ النهايه] آورده است درست است .اين گواه نفوذ فكرى و روحى ژرف او در جان هاى ايشان است .

ولى اين علت ركورد فكرى مى تواند با علت نخست پيوسته باشد زيرا بزرگداشت علمى براى هر فقيهى معمولا هراندازه باشد بسنده نمى كند كه درهاى بالندگى و هماهنگى و همگامى با آراى آن فقيه را بر ديگران ببندد. قاعدتااين وضع هنگامى پيش مى آيد كه اينان در سطحى علمى نباشند كه براى كنش و واكنش آماده شان سازد وازاين رو ارزيابى بدل به ايمان و تعبد مى گردد.

٣- علت سوم را مى توانيم از دو حقيقت تاريخى استنتاج كنيم :

يكى آنكه بالندگى انديشه علمى واصولى در نزد شيعيان از عوامل برونى كه به رشد و بالندگى پژوهش علمى وانديشه كمك مى كرد جدا نبود. يكى ازاين عوامل عامل فكرى سنى بود زيرا بحث اصولى در حوزه قلمرو انديشه سنى و بالندگى اين بحث بر پايه اصول مذهب سنى همواره براى انديشوران و فقيهان امامى انگيزه اى بود كه اين مباحث را در حوزه قلمروى انديشه امامى مطرح سازند و نظرياتى وضع كنند كه با مباحث انگيخته شده از بحث و پژوهش سنى و مسائل و مشكلات آن هماهنگ باشد و بر راه حل هاى پيشنهاد شده از سوى ديگران خرده گيرى واعتراض روا بدارد.

براى نشان دادن نقش انگيزشى كه انديشورى اصولى سنى داشت اين دو گفتار صريح از دو تن از فقهاى بزرگ اماميان بسنده مى نمايد:

١- شيخ طوسى در پيشگفتار كتاب[ العده] در توجيه اقدام خود بر نگارش اين كتاب اصولى مى گويد:

[كسانى كه دراين باب دست به تاليف زده اند هر دسته اى بر مقتضاى اصول خود ره پيموده اند و هيچ يك از ياران ما را سابقه اى دراين زمينه نيست] .

٢-ابن زهره در كتاب[ الغنيه] در شرح اهداف حاصل از بحث اصولى يادآورى مى كند:

[ما را سخن گفتن دراصول فقه هدفى ديگر به جز آن چيزهايى است كه گفته شد. ما مى خواهيم تباهى بسيارى از مذاهب مخالفان و بسيارى از شيوه هاشان را براى درست نشان دادن آنچه درست است بيان كنيم ١. مى خواهيم روشن سازيم كه ايشان نمى توانند آن را درست كنند واز آن چيزى درباره فروع فقهى بيرون بكشانندزيرا آگاهى از فروع بى آگاهى ازاصول آن محال است واين هدفى بزرگ است كه خواهان عنايت به اصول فقه است وانسانرا به اشتغال بدان برمى انگيزد].

اين نخستين حقيقت است .

حقيقت دوم :اين است كه انديشورى اصولى سنى در سده پنجم و ششم رو به خشكى آورد و توان خود بر نوآورى رااز دست داد و رو به تقليد و دنباله روى نهاد چندان كه اين كار سرانجام به بسته شدن رسمى دراجتهادانجاميد.

براى اثبات اين حقيقت بسنده است كه گواهى دانشمندى سنى و همروزگار با آن فترت ياد كنيم .

او محمد بن غزالى در گذشته به سال ٥٠٥ هجرى است . وى از شروط مناظر سخن مى گويد و مى افزايد:

[واجب است كه مناظر مجتهد باشد و به راى خود فتوا دهد نه بر مذهب شافعى وابوحنيفه و جزاين دو. تا چون حقيقت از سوى مذهب ابوحنيفه براى وى آشكار شود آنچه را موافق مذهب شافعى است رها سازد و بر پايه آنچه براى خودش روشن گشته است فتوا دهد.اما كسى كه به درجه اجتهاد نرسيده - واين وضع همه مردم اين روزگاراست - چه فايده اى او رااز مناظره حاصل مى آيد؟]

چون اين حقيقت را كنار هم بگذاريم و بدانيم كه انديشورى اصولى سنى كه عامل انگيزاننده انديشورى اصولى شيعه بود رو به خاموشى نهاد و گرفتار سترونى نازايى شد خواهيم توانست نتيجه بگيريم كه انديشورى علمى در نزد فقهاى امامى ما[رضوان الله عليهم] يكى ازانگيزه هاى خود رااز دست داد واين عاملى بود كه مى توانيم آن رااز عوامل موثر در متوقف شدن بالندگى علمى بدانيم .

توصيف ابن ادريس درباره فترت ركود وايستايى :
شايد يكى ازارزنده ترين سندهاى تاريخى كه آن فترت را شرح مى دهد همان باشد كه فقيه مبتكر محمدبن احمدبن ادريس مى آورد.او كسى است كه آن فترت را دريافته و نقشى بزرگ در رويارويى با آن وضع داشته و چنان كه به زودى خواهيم ديد توانسته است از نو در كالبدانديشورى علمى جان بدمد. وى در پيشگفتار كتاب[ السرائر] مى گويد:

[چون من بى ميلى اهل اين روزگار در علم شريعت محمدى واحكام اسلامى را ديدم و گران جانى ايشان در جست و جوى آن را دريافتم واز دشمنى ايشان با نادانسته هاشان آگاه گشتم و ديدم آنچه را هم كه مى دانند پايمال مى كنند و مشاهده كردم كه هر بزرگ سال اين روزگار بر اثر گرفتار شدن در چنگال كودنى آنچه را روزگار بدو سپرده ضايع مى كند واز پى جويى دانش بايسته كوتاهى مى ورزد گويى كه زاده همين روزاست و همين لحظه مى خواهداز جهان در گذرد ... و ديدم كه لگام دانش در دست خوارى است و كسى اسب در آوردگاه آن نمى تازاند اندك مايه بازمانده از آن را دريافتم و جانى را كه بر لب آن آمده بود فرو گرفتم تا كالبد به يكباره از آن تهى نگردد].

زندگى ديگر بار و جنبش در بررسى هاى علمى :
هنوز يك صد سال نگذشته بود كه در ميان اماميان زندگى ديگر باره اى در پژوهش هاى فقهى واصولى دميدن گرفت در حالى كه پژوهش هاى علمى سنى بر همان ركودى كه غزالى در سده پنجم به وصف آن پرداخت به جا ماند.

بازگشت اين فرق ميان دوانديشه و دو گونه پژوهش علمى به چندين علت است كه مايه تجديد شدن حيات و پويندگى انديشه علمى در زمينه فقه واصول شيعه مى گشت .از ميان همه اين علت ها دو علت زير را ياد مى كنيم :

١- روح تقليد گرچه در حوزه به جا مانده از شيخ طوسى نفوذ كرد و محافل فقهى سنى را در برگرفت ولى نوعيت روح فرق مى كرد زيرا حوزه اى علمى كه شيخ طوسى به جا گذاشت از آن روح تقليد در آن فرو رفت كه حوزه اى جوان بود و نمى توانست با نوآورى هاى سترگ شيخ كنش و واكنش ورزد بلكه بايد مدتى درازانتظار مى كشيد تا آن انديشه هااز سوى همه كس جذب و فرا گرفته شود وانديشه هاى كسان به سطح همگامى و هماهنگى با آن و تاثير گذارى بر آن برآيد. پس روح تقليد در آن طبيعتا زود گذر بود.

اما رواج يافتن روح تقليد در حوزه هاى فقهى سنى پيامد كهنسالى بود كه به بالاترين درجه رشد خود رسيده بود و هدف هاى محدود خود را فراچنگ آورده بود واين چيزى است كه اكنون نمى توانيم در شرح آن گسترش جويى كنيم و دراين بحث بدان بپردازيم . به هر حال طبيعى بود كه روح خشكى و تقليد در آن رو به سترگ شدن گذارد.

٢- فقه سنى فقهى رسمى بود كه حكومت ها بدان پر و بال مى دادند و در حدود وفاى خود به التزام هاى دينى شان از آن استفتا مى كردند.از اين رو دولت براى فقه سنى عامل پيش راندن و بالندگى بود واين مايه آن مى شد كه فقه سنى ازاوضاع سياسى اثر بپذيرد و در زمان هاى آرامش سياسى رو به شكوفايى نهد و در حالات آشفتگى سياسى به خاموشى گرايد.

براين پايه طبيعى بود كه فقه سنى بخش بزرگى از فروزندگى خود را در سده ششم و هفتم و پس از آن از دست دهد واز آشفتگى و فروپاشى اوضاع سياسى متاثر شود.اين آشفتگى و فروپاشى سياسى چيزى بود كه بر دست مغولان رخ داد و جهان اسلام و حكومتهاى كن را دستخوش گردبادى بنيادكن گردانيد.

اما فقه امامى هميشه از حكومت جدا بود و در بسيارى ازاوقات آماج خشم دستگاههاى فرمانروايى مى گشت . فقهاى امامى انگيزه هاى پژوهش علمى رااز نيازهاى دستگاههاى فرمانروا فرا نمى گرفتند بلكه از نيازمندى هاى كسانى به دست مى آوردند كه به امامت اهل بيت -عليهم السلام -ايمان داشتند و به فقهاى مدرسه ايشان براى حل مشكلات دينى و شناخت احكام شرعى شان رجوع مى كردند.ازاين رو فقه امامى متاثر از نيازهاى انبوه گسترده مردم بود نه مانند سنى متاثراز دگرگونى اوضاع سياسى.

به اين حقيقت پيرامون فقه امامى حقيقت ديگرى را مى افزاييم و آن اينكه شيعيان پيرو فقه خاندان پيامبر همواره رو به بالندگى كمى داشتند و روابطايشان با فقهاى شان و چگونگى فتوا دادن و فتوا خواستن پيوسته گسترش مى يافت و مرزهاى تازه اى پيدا مى كرد.

براين پايه مى توانيم دريابيم كه فقه امامى عوامل پيش برنده خود رااز دست نداد بلكه با گسترش تشيع گسترش يافت و با شيوع و رواج انديشه تقليد به گونه اى پيوسته و سامان يافته رو به گستردگى نهاد.

بدين سان مى بينيم كه انديشه علمى امامى عوامل بالندگى را در درون خود مى داشت واين به اعتبار جوانى و پويش آن در بزرگراه تكامل بود.از برون نيز عوامل بالندگى هستى داشتند و آن عبارت از روابطى بود كه شيعيان را با فقهاى امامى شان پيوند مى دادند و نيازهاى هميشگى شان بود كه رو به افزايش نهاده بودند

بارى ايستايى نسبى پس از درگذشت آن رهبر پيشگام يعنى شيخ طوسى براى اين بود كه اين دانش نيروهاى خود را گردآورد و تا به هنگام رسيدن به سطح رويارويى با آراى طوسى بالندگى خود را دنبال كند.

اما عنصرانگيزش همانند درانديشه سنى - گرچه فاقدانديشه علمى امامى در نتيجه جمود حوزه هاى فقهى سنى بود- ولى اين عنصرانگيزش رااز راه ديگرى به دست آورد كه همان دعوت همه جانبه شيعيان و در گيريهاى مذهبى بود.ايشان در سده هفتم و پس از آن گام به دوره دعوت به مذهب خود نهادند و دانشوران ما همچون علامه حلى و ديگران به گونه به گسترده اى به كاراين دعوت پرداختند.اين كار براى انگيزش انديشه علمى شيعى در راه ژرف كارى و گسترش جويى در بررسى اصول سنت و فقه و كلام آن بسنده بود وازاين روست كه ما گواه تكاپوى چشمگيرى در زمينه پژوهش هاى تطبيقى هستيم كه دانشوران شيعى و دعوت كنندگان به مذهب تشيع مانند علامه حلى بدان برخاستند.

از نويسنده سرائر نگارنده معالم
آغاز بيرون آمدن انديشه علمى از دوره ايستايى توسط فقيه مبتكر محمدبن احمدبن ادريس - در گذشته به سال ٥٩٨ ه- بود زيرااو در انديشه علمى روح تازه اى دميد و كتاب[ السرائر] مژده رسان بلوغ انديشه علمى او در مدرسه شيخ طوسى و به سطح رويارويى باانديشه هاى وى و نقد و بررسى آن بود.

بابررسى كتاب[ سرائر] و مقايسه آن با[مبسوط] مى توانيم به نتايج زير برسيم :

١. كتاب سرائر عناصراصولى در بررسى فقهى و روابط آن را به گونه اى گسترده تراز كتاب[ مبسوط] برجسته مى كند. براى مثال يادآورى مى كنيم كه ابن ادريس براى استنباطاحكام[ آبها] سه قاعده اصولى را نمايان ساخته و آن را با بحث فقهى خود پيوند بخشيده است در حالى كه چيزى از آن را در زمينه در كتاب مبسوط نمى بينيم گرچه اين اصول به صورت نظريه عام آن پيش ازابن ادريس در كتاب هاى اصول وجود داشته اند.

٢.استدلال فقهى در نزدابن ادريس گسترده تراز كتاب مبسوطاست . و فراگير نقاطى است كه در آن با شيخ طوسى از لحاظاستدلال و گردآورى -شواهد اختلاف دارد. حتى اين مساله در كتاب مبسوط شرحى بيش از يك سطر ندارد در حالى كه در كتاب سرائر به يك صفحه مى رسد.ازاين قبيل است مسئله پاكى آب متنجس هنگامى كه با آب متنجس ديگرى به اندازه[ كر] برسد. شيخ طوسى حكم به بقاى نجاست كرده و در توضيح ديدگاه خود كلمه اى هماهنگ نيفزوده است .ابن ادريس دراين حالت پاكى آب را برگزيده و بحث را گسترش داده در پايان آن گفته است:

[ ما را در پيرامون اين مسئله به تنهائى ده ورق گفت و گوست كه در آن بر دورترين هدف هاست يافته ايم و گفتار خود را بااستدلال همراه ساخته ايم و پرسش ها و دلايل و شواهد رااز آيات واخبار آورده ايم] .

در نقاطى كه ابن ادريس با شيخ طوسى اختلاف دارد مى بينيم كه او(اين ادريس ) توجه بسيار به آوردن و رد كردن دلايلى دارد كه مى تواند مويد ديدگاه شيخ طوسى باشد.اين دلايلى را كه او مى آورد و رد مى كند ياابتكار خوداوست كه آن را فرض مى كند و سپس به ابطال آن مى پردازد تا شبهه اى در درستى موقعيت او نماند يا اينكه اين دلايل نشان دهنده پايدارى درانديشورى سنتى در برابر آراى نوين ابن ادريس است

مقصوداين است كه انديشه هاى فرمانروا در آن هنگام ازاين آراى نوين به جوش آمده بود به دفاع و جانب دارى از آراى شيخ طوسى پرداخته است . آنگاه ابن ادريس به گردآورى و رد وابطال آراى مدافعان برخاسته است .اين بدان معنى است كه آراى ابن ادريس با واكنشى ازانديشه علمى همروزگار خود برخورد كرده و ناچار به نبرد با آن شده است .

ماازكتاب سرائر در مى يابيم كه ابن ادريس آراى خود را در برابر آراى همروزگاران خود مى نهاده است و به مناقشه با آن مى پرداخته و تنها در چهار چوب تاليف ويژه خود فرو نمانده است . بسى طبيعى بوده كه اين كار واكنشى هايى را برانگيزد واين صورت استدلال براى اثبات راى شيخ طوسى در آيد

يكى از رو يا رويى هاى ابن ادريس آن است كه در باب مزراعه از كتاب[ سرائر] آمده است .او دراينجا رايى فقهى را ياد مى كند و آن را زشت و ناچيز مى شمارد و مى گويد:

گوينده اين راى سيدعلوى ابوالمكارم بن زهره حلبى است كه او را ديدم و بااو نامه نگارى ها كردم و پاسخ ها دريافت داشتم و خطاهاى او را در تاليفش به او يادآور شدم واو- خدايش رحمت كناد - بهانه هايى ناروشن آورد.

در بررسى هاى ابن ادريس رنج هاى او رااز مقلدان متعبد به آراى شيخ طوسى مى بينيم و مشاهده مى كنيم كه چگونه از جمودانديشه آنان دلتنگ مى شده است . در مسئله معين كردن مقدار لازم آبى كه از چاه بايد كشيد اگر كافرى در آن آب بميرد ابن ادريس مى گويد: بايد همه آب چاه را بيرون كشيد بدين دليل كه اگر كافر در حال زنده بودن با آب چاه تماس پيدا كند به اتفاق همگان بايد همه آب چاه را بيرون كشيد پس بيرون كشيدن همه آب چاه در صورت مردن وى در ته چاه اولى است.

اين استدلال -استدلال به اولويت -كه سرشت عقلى دلاورانه اى دارد و اين به نسبت سطح علمى در روزگارابن ادريس است ابن ادريس را وادار كرده كه در تعليق بر آن بگويد:

:مى بينيم كه كسانى اين سخن را بشنوند واز آن برمند و بگويند: چه كسانى اين سخن را گفته ؟ چه كسى آن را در كتاب خود مطرح و بحث كرده است ؟ و چه كسانى ازاهل اين فن كه مقتداى ما هستند بدين اشاره كرده اند؟ .

گاه مى بينيم كه ابن ادريس به چاره گرى با مقلدان برمى خيزد واگر چه با گونه اى تاويل باشد مى كوشد ثابت كند خود شيخ طوسى نيز عين همين راى را مى داشته است .او در مسئله آب متنجس كر شونده با آبى همچنان متنجس فتوا به طهارت مى دهد و مى كوشد ثابت كند كه راى شيخ طوسى همين بوده است . مى گويد

[ شيخ ابوجعفر طوسى همان است كه از گفته او دستاويز مخالفت بااين مسئله درست مى شود وازاو دراين مسئله تقليد به عمل مى آيد و دليل براين به ميان مى آيد كه قول و فتوا به طهارت اين آب را در بسيارى از گفته هايش تقويت مى كند. من - به خواست خدا- بيان خواهم كرد كه اگر گفتار و نگاشته او با دقت نگريسته شود و با چشم سالم به زير ملاحظه در آيد و باانديشه پاك بدان توجه گردد از آن بوى تسليم كلى در برابر مسئله شنيده خواهد شد]

كتاب سرائراز نگاه تاريخى تااندازه اى همروزگار با كتاب[ الغنيبه] است كه در آن حمزه بن على بن زهره حسينى حلبى به بررسى جداگانه اى پيرامون دانش اصول برخاسته است .اين ابن زهره ١٩ سال پيش ازابن ادريس در گذشته وازاين رو دو كتاب از لحاظ تاريخى همزمانند.

ما چون اصول ابن زهره را به دقت باز نگريم او را در يك پديده فقهى باابن ادريس مشترك مى بينيم كه ايشان رااز روزگار تقليد مطلق از شيخ طوسى جدا مى سازد. اين پديده عبارت است از بيرون آمدن از آراى شيخ طوسى و بر گرفتن ديدگاه هايى مخالف با موقعيت هاى اصولى و فقهى اوست .

همچنان كه ابن ادريس در سرائر مى كوشيد آنچه را در فقه طوسى آمده است باطل گرداند مى بينيم ابن زهره در غنيه به مناقشه ادله اى مى پردازد كه در كتاب[ عده] آمده است .اواز ديدگاه هايى مخالف دليل مى آورد و حتى گاهى مشكلات اصولى تازه اى برمى انگيزاند كه بدان گونه پيش از آن در كتاب[ عده] مطرح نشده است .

اين بدان معنى است كه انديشه علمى در هر دو جناح اصولى و فقهى آن روى به گسترش و بالندگى نهاده تا به سطحى بر آمده كه توانسته است براى هماهنگى و همگامى با آراى شيخ و به محاكمه كشيدن آن در هر دو پهنه فقه واصول شايستگى نشان دهد.اين تاييد كننده همان چيزى است كه پيشتر گفتيم كه بالندگى انديشه فقهى و بالندگى انديشه اصولى در دو خط متوازى راه مى پويند و به علت كنش و واكنش و پيوندهايى كه با هم دارند يكى از ديگران چندان دنبال نيست .

جنبش علمى كه به روزگارابن ادريس به تكاپو در آمد همچنان بالندگى و گسترش خود را در طول نسل ها دنبال كرد و در لابلاى اين نسلها نوابغى به بار آمدند كه در هر دو دانش فقه واصول به نگارش پرداختند و درابتكار وابداع را كوفتند. يكى ازاينان محقق نجم الدين جعفربن حسن بن يحيى بن سعيد حلى در گذشته به سال ٦٧٦ هجرى بود كه شاگرد شاگردان ابن ادريش شمرده مى شد.او نگارنده كتاب فقهى بزرگ[ شرايع الاسلام] بود كه پس از نگارش محور بحث و تعليق و تدريس در حوزه به جاى كتاب[ النهايه] گرديد كه شيخ طوسى آن را پيش از [مبسوط] نوشته بود.

ابن تحول از[ النهايه] به[ شرايع] اشاره به تكاملى شگرف در سطح دانش دارد زيرا كتاب النهايه كتابى فقهى بود كه فراگير عمده ترين مسائل فقهى واصول آن بود. ولى[ شرايع] كتابى گسترده بود كه شامل برفرع سازى واستخراج احكام بر پايه طرح هاى پايه گذارده از سوى شيخ طوسى در[ مبسوط] بود جايگزين شدن اين كتاب به جاى كتاب[ النهايه] در حوزه و روى آوردن حركت بحث و تعليق به سوى آن بدين معنى بود كه حركت فرع سازى واستخراج احكام همگانى گشت و گسترش يافت به سانى كه سراسر حوزه در بر گرفت .

محقق حلى كتاب هايى در دانش اصول نگاشت كه از آن ميان مى توان [نهج الوصول الى معرفه الااصول] و كتاب[ المعارج] را نام برد.

يكى از آن نوابغ شاگرد محقق و خواهرزاده او معروف به[ علامه] است واو حسن بن يوسف بن على بن مطهر در گذشته به سال ٧٢٦ هجرى است واو را چندين كتاب در دانش اصول است مانند[:تهذيب الوصول الى علم الاصول] و[ مبادى الوصول الى علم الاصول] و جز آن .

بالندگى علمى در عرصه هاى پژوهش اصولى تا پايان سده دهم دنبال شد و نماينده آن در پايان هاى اين سده حسن بن زين الدين در گذشته به سال ١٠١١ هجرى بود كه او را دراين زمينه كتاب[ المعالم] است . وى در اين كتاب سطح بالاى اصول در روزگار خود را با بيانى آسان و سامانى نوين نشان داده است واين همان چيزى است كه به اين كتاب ارزش فراوان در جهان بررسى هاى اصولى بخشيده تا به جايى كه[ معالم] به صورت كتاب درسى در آمده است و پژوهشگران بر آن حاشيه ها و توضيحات و نقدها نوشته اند .

از نگاه زمانى كتاب ديگرى به نام:[ زبده الاصول] نزديك به معالم است كه آن را يكى از بزرگان طرازاول علمى در آغازهاى سده يازدهم نگاشته است .او شيخ بهايى است كه به سال ١٠٣١ هجرى در گذشته است .

ضربتى بر پيكر دانش اصول
دانش اصول پس از نويسنده[ معالم] گرفتار ضربتى سخت شد كه راه را بر بالندگى آن بست و آن را با حمله اى كمرشكن رو به رو ساخت .اين ضربت همان پديد آمدن جنبش اخباريگرى در آغازهاى سده يازدهم به دست ميرزا محمدامين استرآبادى در گذشته به سال ١٠٢١ هجرى و بالا گرفتن كاراين جنبش پس ازاو به ويژه در پايان هاى سده يازدهم و سرتاسر سده دوازدهم بود.

اين جنبش داراى انگيزه هاى روانى بود كه دانشمندان اخبارى ما (رضوان الله عليهم ) - و در پيشاپيش ايشان محدث استرآبادى - را وادار به رويارويى با دانش اصول گردانيد واين رويارويى را تااندازه بسيارى به پيروزى رسانيد. برخى ازاين انگيزه ها بدين گونه اند:

١. جاگير نشدن انديشه عناصر مشترك استنباط درانديشه اخباريان كه براى ايشان اين گمان را پديد آورد كه پيوند دادن استنباط به عناصر مشترك و قواعداصولى به دور شدن از نصوص شرعى و كاهش يافتن اهميت آن خواهدانجاميد.

اگرايشان انديشه عناصر مشترك در كاراستنباط را ماننداصوليان بررسى مى كردند و فرا مى گرفتند در مى يافتند كه هر يك از عناصر مشترك و عناصر خاصه نقش واهميت خود را دارند و دانش اصول در نظر ندارد كه عناصر مشترك را جايگزين عناصر خاصه اخبار گرداند بلكه مى خواهد قواعد لازم براى استنباط حكم از عناصر خاصه را پايه گذارى كند.

٢.اهل سنت از نگاه تاريخى در زمينه پژوهش اصولى و كتاب نويسى در آن پيشى گرفته بودند.ازاين بابت اين علم در نظراين شورندگان بر آن چهره اى سنى به خود گرفت واينان در آن به سان يكى از فراورده هاى مذهب سنى نگريستند.

ما پيشتر توضيح داديم كه تقدم تاريخى فقه سنى در زمينه پژوهش هاى اصولى از پيوند ويژه علم اصول و مذهب سنى نشات نگرفت بلكه مربوط به دور شدن انديشه فقهى از روزگار نصوص شرعى يااحاديثى بود كه علم فقه بدان ايمان داشت .

اهل سنت ايمان داشتند كه روزگار نصوص با در گذشت پيامبر[ ص] پايان يافته است وازاين رو اينان خودار در پايان هاى سده دوم از روزگار نصوص چنان دور يافتند كه درانديشه پايه گذارى دانش اصول فرو رفتند در حالى كه شيعيان دراين هنگام در روزگار نصوص مى زيستند - روزگارى كه تا هنگام غيبت به درازا كشيد.

مااين مطلب را به گونه اى روشن و آگاهانه در متنى از محقق فقيه سيد محسن اعرجى در گذشته به سال ١٢٢٧ هجرى مى بينيم .او در يكى از كتاب هاى خود به نام [وسائل] در رداخباريان مى گويد:

چون مخالفان پيش از ما نيازمنداصول شدند در نگارش پيرامون آن بر ما پيشى گرفتند زيرااينان از روزگار[ ياران] پيامبر[ ص] به دور وازامامان بزرگوار ما روى گردان بودند وازاين روبابى عظيم براى استنباط احكام گشودند. بابى كه داراى احكام بسيار مباحث دقيق و تفاصيل فراوان بود واين عبارت بوداز باب قياس .اينان براثر ضرورت جانكاه ناگزيراز تدوين شدند و ما با داشتن ارباب شريعت و امامان بزرگوار بى نياز بوديم واحكام را مستقيماازايشان فرا مى گرفتيم و آنچه را مى گفتند به روشنى در مى يافتيم . تااين كه [ غيبت] رخ داد و ميان ما باامام زمان[ ع] حايلى پديد آمد. پس ما نيز بدان مباحث نيازمند شديم و پيشگامان ما به نگارش دراين زمينه روى آوردند واينان مانندابن جنيد وابن ابى عقيل و آيندگان ايشان مانند سيد و دو شيخ شيخ مفيد و طوسى وابوالصلاح وابوالمكارم و ابن ادريس و دو شهيد و دو فاضل فاضل مقداد و ديگران تا به امروز بودند. آيا به اين دليل كه مخالفان ما پيش از مااين كار را كرده اند بايد در عين نياز مبرم بدان از آن روى گردان شويم ؟ ما در اين كار دنباله رو نبوديم بلكه با همه كوشش خود دراين زمينه بررسى و پژوهش كرديم و پى جويى را به نهايت رسانديم و در هيچ موردى حكم نداديم مگر پس از آمدن دليل و روشن شدن برهان .

٣. يكى از چيزهايى كه سرشت سنى بودن را در ديداخباريان به مباحث اصولى داد اين بود كه ابن جنيد - يكى از پيشاهنگان اجتهاد و پايه گذاران دانش اصول در فقه امامى - با بيشتر مذاهب فقهى سنى در عمل و راى دادن به قياس موافق بود. ولى حقيقت اين است كه رخنه كردن برخى ازانديشه هااز مباحث اصولى سنى به ذهن كسى مانندابن جنيد بدين معنى نيست كه علم اصول اساسا علمى سنى است .اين نتيجه اى است گوياى اثر پذيرى علمى متاخر از تجربه پيشين خود دراين زمينه . چون اهل سنت را آزمون هايى پيشين از نگاه زمانى در مباحث اصولى بود بسى طبيعى مى نمود كه در برخى از تجارب متاخر تاثراز آن يافت شود و در پاره اى حالت ها تاثر به پايه پذيرفتن واستوار داشتن برخى آراى پيشين ( از روى غفلت از واقعيت حال ) برسد. ولى اين هرگز بدان معنى نيست كه علم اصول را شيعيان ازانديشه اهل سنت فرا گرفته اند واين دانش از سوى آنان براينان تحميل شده است .اين ضرورتى بود كه عمل استنباط و نيازهاى اين عمل آن را وارد بر فقه امامى ساخت .

٤.امر ديگرى كه اخباريان را يارى كرد تا دانش اصول را داراى سرشتى سنى بدانند و يكى ازاين اصطلاحات كه پيشتر بدان اشاره كرده ايم واژه[ اجتهاد] بود كه فقهاى امامى ما آن رااز فقه سنى گرفتند و معناى آن را تحول و پيشرفت بخشيدند وازاين رو دانشوران اخبارى ما كه تحول جوهرى در مدلول اين اصطلاح را درنيافتند گمان بردند كه دانش اصول در نزد ياران ما عين همان گرايش هاى[ عام] درانديشه علمى سنى را استوار مى سازد وازاين رو اجتهاد را محكوم ساختند و در مورد جواز آن به مخالفت با ياران محقق ما پرداختند.

٥. نقشى كه عقل در دانش اصول ايفا مى كرد انگيزه ديگر تاختن اخباريان براين دانش بود واين نتيجه گرايش افراط كارانه ايشان بر ضد عقل بود چنان كه در بحثى پيشين ديده ايم .

٦. شايد كارى ترين شيوه هاى محدث استرآبادى و ياران وى براى انگيزش انديشه هاى همگانى شيعيان بر ضد علم اصول سودجويى از نوپديدى اين دانش و ضربت زدن بر آن بود.اين دانش در ميان اماميان جز پس از غيبت امام زمان[ ع] پديد نيامد واين بدان معنى است كه ياران امامان بزرگوار ما[ ع] و فقيهان مدرسه ايشان بى نياز به دانش اصول روزگار گذراندند و بى بهره ورى از آن درگذشتند. از آنجا كه شاگردان فقيه امامان بزرگوار ما[ ع] - مانند زراره بن اعين محمدبن مسلم محمدبن ابى عمير يونس بن عبدالرحمان و جزايشان - در كارهاى فقهى خود از دانش اصول بى نياز بودند ضرورتى براى ورود در آنچه آنان بدان وارد نشدند نيست و معنى ندارد كه گفته شود.استنباط و فقه متوقف بر دانش اصول است.

ما مى توانيم بر پايه آنچه گذشت جنبه اشتباه آميز دراين گونه برخورد با دانش اصول را دريابيم زيرا چنان كه گفتيم نياز به داشتن اصول نيازى تاريخى بود واحساس نياز نكردن روايان و فقيهان روزگار نصوص به پايه گذارى علم اصول به معناى بى نيازى انديشه فقهى به دانش اصول در روزگارهاى متاخر نيست زيرا دراين روزگارها فقيه از فضاى نصوص دور مى گردد و فاصله زمانى ميان وى و آنهاافزايش مى يابد واين دور بودن فاصله هايى خالى در كاراستنباط پديد مى آورد و فقيه را وادار به پايه گذارى قواعداصولى عام براى پر كردن آن جاهاى خالى مى سازد.

ريشه هاى پندارى جنبش اخبارى گرى
به رغم اينكه محدث استرآبادى پيشاهنگ جنبش اخبارى بود در كتاب خود[ فوائدالمدينه] كوشيد كه تاريخ اين جنبش را به روزگارامامان [ ع] باز گرداند و براى آن ريشه هايى ژرف در تاريخ فقه امامى ثابت كند تا سرشتى شرعى واحترام آميز بدان بدهد.او مى گويد: شيوه اخبارى شيوه حاكم در ميان فقيهان امامى تا روزگار كلينى و صدوق و جزايشان از نمايندگان اين شيوه بود.اين شيوه متزلزل نشد مگر در پايان هاى سده چهارم و پس از آن كه گروهى از دانشوران امامى از خط اخبارى منحرف شدند و در كاراستنباط بر عقل اعتماد ورزيدند و با اثرپذيرى از شيوه سنيان دراستبناط پژوهش فقهى را به دانش اصول پيوند بخشيدند. رفته رفته اين كجروى رو به گسترش و فراگيرى نهاد.

محدث استرآبادى دراين زمينه سخنى رااز علامه حلى (كه سه قرن پيش ازاو مى زيسته ) بازگو مى كند كه در آن درباره گروهى از دانشوران امامى تعبير[ اخبارى] به كار رفته است . اواين تصريح را دليل مقدم بودن گرايش اخبارى مى داند.

ولى حقيقت اين است كه علامه حلى بااستفاده از كلمه[ اخبارى] در سخن خود به مرحله اى از مراحل انديشه فقهى اشاره مى كرده نه به جنبشى داراى گرايشى معين در كاراستنباط زيرا فقيهان شيعه از نخستين روزگارها دانشمندانى اخبارى بوده اند و مرحله اى آغازين از انديشورى فقهى را نشان مى داده اند واينان همانانند كه شيخ طوسى در كتاب[ مبسوط]ازايشان و كوتاهى انديشه ايشان بسنده كردن شان در بحث هاى فقهى به اصول مسائل و روى گردانى از فرع سازى و گسترش جويى در تطبيق ياد كرده است .

در نقطه مقابل ايشان فقيهان اصولى هستند كه با ذهنيتى اصولى مى انديشند و كار فرع سازى فقهى را در پهنه اى گسترده انجام مى دهند. پس اخبارى گرى كهن پرده از روى سطحى از سطوح انديشه فقهى بر مى دارد نه از مذهبى از مذاهب آن .

اين همان چيزى است كه محقق بزرگوار محمدتقى در گذشته به سال ١٢٤٨ هجرى در حاشيه مفصل وارزشمند خود بر معالم ياد مى كند و مى گويد:

اگرگفته شود: دانشمندان شيعه از روزگارهاى كهن داراى دو دسته اخبارى واصولى بوده اند واين چيزى است كه علامه درالنهايه بدان اشاره كرده است .

من مى گويم : دانشمندان پيشين ما گر چه دو دسته بوده اند و در ميان ايشان اخباريان ديده مى شده اند ولى شيوه ايشان آن چيزى نبوده كه اخباريان كنونى گمان مى برند. حتى اختلاف ميان ايشان واصوليان منحصر بوده است به توانايى در فرع سازى فقهى و قدرت نگرش به قواعد كلى و توان بر تفريع فروع بر آن . گروهى ازايشان ارباب نصوص و راويان اخبار بوده اند و شيوه ايشان گذر كردن از مضامين روايات و موارد نصوص نبوده است .اينان غالبا بر پايه آنچه روايت مى كرده اند فتوا مى داده و بر وفق متون اخبار حكم مى كرده اند. بسيارى ازايشان اهل نظر و ژرف نگرى در مسائل علمى نبوده اند... واينان غالبا يادآور فروع غير منصوص نمى شوند و به نام اخبارى خوانده مى شوند. برخى از ايشان اصحاب نظر و بررسى مسائل پژوهشيانى دقيق در بيرون آوردن احكام از روى دلايل و داراى توان مندى بر پايه گذارى اصول و قواعد كلى از دلايل موجود بر آن در شريعت و چيرگى در متفرع كردن فروع بر آن و استخراج احكامش از آن بوده انداينان اصولى خوانده مى شوند مانند عمانى واسكافى و شيخ مفيد و سيدمرتضى و شيخ و پيروان ايشان . اگر نيك بنگريد فرقى ميان اين دو دسته نمى بينيد جز دراين زمينه كه اصوليان خداوندگان پژوهش در مطالب واهل بينش دقيق دراستنباط مقاصد و تفريع فروع بر قواعد هستند.ازاين روست كه دايره بررسى و بينش ايشان گسترده است واينان فرع هايى بسيار بيان كرده اند و مسائل فراوان پديد آورده از متون اخبار در گذشته اند. آن محدثان داراى آن ملكه نيرومند و آن توانايى بر هنرنمايى نيستند وازاين رو ظواهر احاديث و روايات بسنده كرده اند و غالبااز معانى ظاهرى آن در نگذشته اند. آن محدثان داراى آن ملكه نيرومند و آن توانايى بر هنرنمايى نيستند وازاين روظواهراحاديث و روايات بسنده كرده اند و غالبااز معانى ظاهرى آن در نگذشته اند و در فرع سازى بر پايه قواعد گسترش جويى نكرده اند. چون اينان در آغازهاى انتشار فقه و پيدايش مذهب بوده اند كارشان پالايش اصول احكامى بوده است كه اخبار ماثوراز عترت طاهره آن را بيان داشته است .اينان نتوانسته اند در مضامين آن ژرف نگرى كنند وفروع فراوان از آن بيرون بكشند.اين وضع با پيوستگى انديشه ها در زمان هاى واپسين فراهم آمده است

در كتاب[ حدايق] فقيه جليل شيخ يوسف بحرانى - به رغم همسازى با برخى ازانديشه هاى محدث استرآبادى اعتراف مى كند كه اين محدث نخستين كسى است كه اخبارى گرى را به صورت مذهبى در آورده در صفوف دانشمندان براين پايه اختلاف افكنده است . مى گويد:

[آوازه اين اختلاف بلند نگشت واين تجاوزاز حد رخ نداد مگراز روزگار نويسنده[ فوايد مدينه] خدايش بيامرزد زيرااو بود كه زبان به زشتى گويى از ياران اصولى ما دراز كرد و سخن را بسى به دراز كشاند و تعصب ها ورزيد كه شايسته دانشمندانى پاك نهاد همچون او نيست] .

گرايش تاليف دراين فترت
اگر فراورده هاى علمى را در فترت گسترش جنبش اخبارى در پايان هاى سده يازدهم و سراسر سده دوازدهم بررسى كنيم مى بينيم كه گرايشى كامياب و پرتكاپو در اين مدت به گردآورى احاديث و تاليف كتاب هاى چند جلدى بزرگ در زمينه روايات واخبار هستى داشته است . در طى اين مدت شيخ محمدباقر مجلسى قدس سره در گذشته به سال ١١١٠ هجرى كتاب [بحارالانوار] را نوشت كه بزرگ ترين دايره المعارف حديث شيعه است و شيخ محمدبن حسن حرعاملى قدس سره در گذشته به سال ١١٠٤ هجرى كتاب [وسايل الشيعه] را نوشت و گروه انبوهى از روايات را در آن گردآورد و فيض محسن كاشانى در گذشته با سال ١٠٩١ هجرى كتاب[ وافى] را نوشت كه فراگيراحاديث وارد شده در كتاب هاى چهارگانه است . و سيدهاشم بحرانى در گذشته به سال ١١٠٧ هجرى (يا پيرامون آن ) كتاب البرهان را در تفسير نگاشت و روايات ماثور در تفسير قرآن را در آن گنجاند.

ولى اين گرايش همگانى در آن فترت به نگارش كتاب درباره حديث بدان معنى نيست كه جنبش اخبارى انگيزه پديد آمدن اين گرايش به تاليف بود گر چه به گمان غالب عامل مساعدى بود به رغم اينكه برخى از پيشگامان اين گرايش اخبارى نبودند.

اين گرايش همگانى پيامد چندين انگيزه بود: يكى از مهم ترين انگيزه هااين بود كه در خلال قرون سپرى گشته پس از شيخ طوسى كتاب هاى بسيارى درباره حديث كشف شد كه در كتاب هاى چهارگانه حديث گنجانده نشده بود وازاين رو بايداين كتاب هاى پراكنده در موسوعات نوين درج مى شد كه همه اين ها را شامل مى شد و همه آنچه را كه پژوهش و بررسى علمى پيدا كرده بود فرا مى گرفت و در بردارنده هه آن روايات واحاديث مى گشت .

در پرتو آنچه گفته شد نمى توانيم كار در گردآورى آن موسوعات بزرگ را كه در خلال آن مدت انجام گرفت عاملى از عوامل مخالف با بالندگى بررسى اصولى و طرفدار جنبش اخبارى بدانيم .اين به هر حال عاملى خجسته بود زيرا پديد آمدن آن موسوعات به سود كاراستنباط بود كه علم اصول از آن بهره مى جست .

پژوهش اصولى در طى آن فترت

به رغم ضربتى كه پژوهش اصولى در آن فترت گرفتارش گشت شعله فروزان آن به خاموشى نگراييد چه ملا عبدالله در گذشته به سال ١٠٧١ [ الوافيه] را دراصول نوشت و پس ازاو محقق بزرگوار سيدحسن خوانسارى در گذشته به سال ٨ - ١٠٩ ه فرا رسيد.او داراى نبوغ و دقت شگرف بود و به انديشه اصولى نيروى نوينى بخشيد. واين چيزى است كه از كتاب فقهى او[ مشارق الشموس فى شرح الدروس] به خوبى بر مى آيد. در نتيجه آزمودگى عظيم او درانديشورى فلسفى رنگ فلسفه به گونه اى بى مانند درانديشه علمى واصولى او بازتاب يافته است . مى گوييم: [رنگ فلسفه] و نه[ انديشه فلسفه] زيرااين پژوهشگر بزرگ بر فلسفه شوريده و نبردهاى سهمگينى با بزرگان آن داشته است . واز اين رو انديشه وى به معناى سنتى اش فلسفى نبوده گر چه رنگ فلسفى داشته است . چون او به پژوهش اصولى پرداخته رنگ فلسفه در آن پديدار شده و گرايش فلسفى درانديشيدن آزاداز شيوه هاى سنتى فلسفه در ساختن مسائل و مباحث در آن روان گرديده واين روحيه چنان كه بعدا خواهيم ديد.اثرى سترگ در تاريخ اين دانش داشته است .

درروزگار خوانسارى محقق محمدبن حسن شيروانى در گذشته به سال ١٠٩٨ سرگرم نوشتن حاشيه خود بر[ معالم] بود.

پس از آن دو بحث اصولى مى بينيم : يكى را جمال الدين بن خوانسارى انجام داد و حاشيه اى بر شرح مختصر عضدى نوشت كه شيخ مرتضى انصارى در كتاب رسائل به سابق بودن او در عرضه برخى انديشه هاى اصولى اعتراف كرده است و ديگرى را سيد صدرالدين قمى شاگرد جمال الدين انجام داد و شرحى بر كتاب[ وافيه] تونى نوشت واستاد وحيد بهبهانى در نزداو درس خواند واو به سال ١٠٧١ هجرى در گذشت .

حقيقت آنكه : خوانسارى بزرگ و همروزگاراو شيروانى و پسرش جمال الدين و شاگرد پسرش صدرالدين - به رغم آنكه همگى در هنگام لرزان شدن بحث اصولى از سوى اخباريان و در زمان گسترش عمل به احاديث مى زيستند از عوامل برافراشتن پرچم انديشورى اصولى شدند و با مباحث خود راه را براى ظهور مدرسه استاد وحيد بهبهانى هموار ساختند واين مباحث چنان كه بعدا خواهيم ديد روزگار نوينى در تاريخ دانش اصول گشودند.ازاين رو مى توان آن مباحث را بذرهاى بنيادى براى پيدايش اين مدرسه و حلقه اى اخير به شمار آورد كه به انديشه علمى آمادگى براى انتقال به سومين روزگار خود بخشيدند.

پيروزى دانش اصول وپيدايش مدرسه نوين
براى گرايش اخبارى چنين مقدر شده بود كه در سده داوزدهم كربلا را نقطه مركزى خود گرداند و بدين سان گرايش اخبارى همروزگار پديد آمدن مدرسه نوينى در فقه واصول شد كه آن نيز در كربلا بر دست مجدد كبير محمدباقر خوانسارى در گذشته به سال ١٠٢٦ هجرى پايه گذارى شد.اين مدرسه نوين خود را آماده پايدارى در برابر جنبش اخبارى و پيروز كردن دانش اصول ساخت تا آنكه گرايش اخبارى رو به كاستى نهاد و گرفتار شكست شد

اين مدرسه وظيفه رشد بخشيدن به انديشه علمى را بر عهده گرفت و بر آن شد كه علم اصول را به سطحى بالاتر بر آورد تا جايى كه مى توان گفت كه پيدايش اين مدرسه و كوشش هاى پيگير بهبهانى و شاگردان بزرگ و محقق مدرسه او حد فاصلى ميان دو روزگاراز تاريخ انديشه علمى در فقه واصول گشت .

شايد نقش مثبتى كه اين مدرسه ايفا كرد و روزگار نوينى در تاريخ اين علم گشود متاثراز چندين عامل بود:

١. عامل واكنشى كه جنبش اخبارى پديد آورد به ويژه هنگامى كه اين جنبش در يك مكان يعنى كربلا متمركز شد و با حوزه اصولى هم نشين گرديد واين چيزى بود كه خواه ناخواه به سختى گرفتن كشمكش وافزون شدن واكنش انجاميد.

٢. نياز به نگارش موسوعات نوين در زمينه حديث به حداشباع رسيده بود و پس از نگارش[ وسايل] [ وافى] و[ بحارالانوار] راهى جزاين باز نماند كه دانش تكاپوى فكرى خود را دنبال كند و در كاراستنباط از آن موسوعات بهره برگيرد.

٣. گرايش فلسفى در انديشورى كه خوانسارى يكى از بذرهاى بنيادى آن راافشاند انديشه علمى را داراى توان تازه اى ساخت و مجال تازه اى براى ابتكار پديد آورد و مدرسه بهبهانى وارث اين گرايش گشت .

٤. عامل مكانى نيز موثر بود زيرا مدرسه استاد وحيد بهبهانى در نزديكى مركزاصلى حوزه يعنى نجف پايه گذارى شد واين نزديكى مكانى سبب استمرار وادامه هستى آن از رهگذر طبقات پى در پى از استادان و شاگردان گشت .اين امر بدان امكان داد كه همواره آزمودگى خود راافزون سازد آزمودگى طبقه اى از رجال خود را بر آزمودگى طبقه پيش از آن بيفزايد. سرانجام اين مدرسه توانست علم را گامى بلند به پيش براند و به آن ويژگى هاى روزگارى نوين ببخشد. بدين سان مدرسه بهبهانى از مدارس بسيارى كه اينجا و آنجا دوراز مركز پديد مى آمد و با مرگ موسس آن متلاشى مى شد متمايز گرديد.

متنى كه نبرد با جنبش اخبارى را نشان مى دهد.
محقق بهبهانى پيشگام اين تحول كتابى دراصول دارد به نام[ الفوائدالحائريه] .

ازاين كتاب مى توان به سخت بودن درگيرى با جنبش اخبارى پى برد. ماازاين كتاب متنى بر مى گزينيم كه اشاره به برخى از شبهات اخباريان به زيان دانش اصول و دلايل ايشان دارد آنچه را ما پيشتر شرح داديم (كه نياز به اصول نيازى تاريخى بود) شرح مى دهد. بهبهانى دراين باره مى گويد:

چون زمان از روزگارامامان بزرگوار[ ع] دور شد وامارات و ادله فقه بر آنچه در نزد فقيهان معهود و روشن بود به خفا گراييد واين به سبب در گذشت آن فقيهان و خالى شدن ديارازايشان بود تا اينكه بيشتر آثارشان زدوده گشت (چنان كه شيوه امت هاى پيشين و عادت جارى در آيين هاى پيش ازاين بود كه هر چه روزگار از آورنده شريعت دور مى شد دليل هاى قديم نهان مى گرديد و تصوراتى نوين پديد مى آمد تا آن شريعت رو به زوال مى نهاد).

برخى گمان بردند كه شيخ مفيد و فقيهان پس ازاو تاكنون بر گمراهى بوده اند و بدعت هاى بسيار پديد آورده اند... و نيز پيرو عامه بوده اند و مخالف شيوه اماميه . ايشان در عين نزديكى به روزگارامامان طريقه خاصه را دگرگون ساخته اند و با نهايت بزرگوارى و عدالت وآگاهى از فقه واصول و تبحر پرهيزكارى و پاكدامنى دست به اين كارها زده اند. ١

بهبهانى نيز به عرضه كردن مقدار گستاخى اخباريان بر آن بزرگواران ادامه مى دهد وايشان را براين گستاخى محاكمه مى كند و مى گويد:

شبهه ديگرشان اين است كه روايان احاديث از قواعد مجتهدان آگاه نبوده اند ٢ و حديث براى ايشان حجت بوده است . پس ما نيز مانندايشان هستيم و به هيچ شرطى از شرايط اجتهاد نياز نداريم و حال ما عينا حال ايشان است .

اينان نمى دانند كه آنچه را وى مى گفته از روى اين علم و يقين بوده و شنيده هايش سخن امام است و فهم او براين پايه بوده كه از اهل اصطلاح زمان معصوم (ع) بوده و گرفتاراختلالاتى كه خواهى ديد نبوده و نياز به چاره كردن آن نداشته است .

خلاصه :
در پرتو آنچه دراين حلقه گفته شد مى توانيم در بررسى نقش پرارزش اين دوره از پژوهش چه استاد و چه شاگرد گسترش جويى كنيم و تحول و تعميقى را كه ايشان به علم بخشيده اند باز شناسيم .

آنچه تاكنون با خلاصه كردن مطالب گذشته مى توانيم گفت اين است كه انديشه علمى از سه روزگار گذر كرده است :

نخست : روزگار آماده سازى .اين روزگارافشاندن بذرهاى بنيادى دانش اصول است واين روزگار باابن ابى عقيل وابن جنيد آغاز مى شود و در زمان شيخ طوسى به پايان مى رسد.

دوم : روزگار دانش .اين همان روزگارى است كه طى آن بذرها روييدند و به بار آمدند و ميوه دادند و حدودانديشه اصولى معين شد و در زمينه هاى بررسى فقهى در پهنه اى گسترده بازتاب يافت . پيشگام اين روزگار شيخ طوسى است واز شاگردان او مى توان ابن ادريس محقق حلى علامه حلى شهيداول و نوابغى جزايشان را نام برد.٢

سوم : روزگار كمال علمى .اين همان روزگارى بود كه حوزه درسى نوين در پايان هاى سده دوازدهم بر دست استاد وحيد بهبهانى پديد آمد.اين حوزه براى علم اصول روزگار سوم آن را پديد آورد واين از راه انجام كوشش هاى انبوه و فراوان در دو عرصه اصولى و فقهى بود.

اين كوشش ها درانديشه ها و پژوهش هاى پايه گذاراين مدرسه استاد وحيد بهبهانى و شاگردان حوزه درسى او تجلى يافت كه تلاش هاى آن مرد بزرگ را دنبال كردند و در حدود نيم قرن كوشش ورزيدند تااينكه روزگار سوم ويژگى هاى همگانى خود را تكميل كرد واين مدرسه را به اوج رسانيد.

دراين مدت سه نسل از نوابغ اين مدرسه پى در پى فرا رسيدند:

فصل نخست از پژوهشگران بزرگ از شاگردان استاد وحيد مانند سيد مهدى بحرالعلوم در گذشته به سال ١٢١٢ هجرى شيخ جعفر كاشف الغطا ١٢٢٧ ه ميرزاابوالقاسم قمى ١٢٢٧ ه سيدعلى طباطبايى ١٢٢١ و شيخ اسدالله شوشترى ١٢٣٤ه بودند.

نسل دوم از نوابغى كه شاگردى برخى از آن بزرگواران كردند مانند: شيخ محمدتقى بن عبدالرحيم ١٢٤٨ه شريف العلما محمد شريف بن حسن على ١٢٤٥ه سيدمحسن اعرجى ١٢٢٧ ه مولى احمدنراقى ١٢٤٥ه شيخ محمدحسن نجفى ١٢٦٦ه و جز ايشان .

نسل سوم در راس آن شاگرد شريف العلماء محقق بزرگ شيخ مرتضى انصارى بود كه اندكى پس از پديد آمدن حوزه درسى نوين يعنى در سال ١٢١٤ به دنيا آمد و با آن در مرحله بررسى و دراوج رشد و فعاليت آن همگام بود و مقدر چنين بود كه وى اين علم را در سومين روزگارش به سوى قله شكوفايى آن رهنمون گردد.

علم اصول و فكرعلمى حاكم در حوزه هاى علمى امامى هنوز هم روزگار سوم خود را مى گذراند كه حوزه درسى استاد بهبهانى آن را پديد آورد.

اينكه ما تاريخ تكامل اين دانش را به روزگار بخش كرديم ازاين مانعى نيست كه هر مرحله اى به دوره هايى تقسيم شود و براى هر كدام پايه گذار و توجيه كننده آن در نظر گرفته شود. براين پايه شيخ انصارى قدس سره در گذشته به سال ١٢٨١ه عالمى پيشگام بود كه با مرحله اى از مرحله روزگار سوم همزمان گشت واين همان مرحله اى است كه از زمانى بيش از يك صدسال پيش تاكنون در گذراست .

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقيها
١. يعنى روشن ساختن تباهى بسيارى از ساخته هاشان از يك سوى و تباهى ادله اى كه براى اثبات ساخته هاى درست بدان استناد مى كنند از ديگر سوى .

١.اشكالى ندارد كه مدرس دو يا سه مثال از مسائل مورداختلاف ابن زهره با شيخ طوسى را ياد كند. يكى ازاينها مسئله دلالت [امر] بر فوريت است كه شيخ طوسى قائل بدان است . ولى ابن زهره آن راانكار مى كند و مى گويد: صيغه امر بى طرف است و به خودى خود بر فوريت يا تاخير[ درنگ] دلالت ندارد. مسئله ديگر اقتضاى نهى از يك معامله فساد آن است كه شيخ بدان قايل است وابن زهر آن راانكار مى كند و ميا ندو مفهوم حرمت و فساد جدايى پديد مى آورد و تلازم بين آن دو را ناوارد مى داند.ابن زهره در مباحث عام و خاص مشكل حجيت عام تخصيص خورده در غير جاى تخصيص را بر مى انگيزاند حال آنكه اين مسئله در كتاب [عده] مطرح نشده است .

١. يعنى به رغم نزديك بودن بسيارايشان به روزگارامامان (ع) اين خطاازايشان سرزده است .

٢. مقصوداز[ قواعد مجتهدان] دانش اصول است .