نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

آموزش در حوزه هاى علميه


موسوى گرگانى
آموزش در حوزه هاى علميه ما به خلاف تمام مراكز آموزشى ديگر به صورت كاملاً آزاد انجام مى گيرد; يعنى طلاب در انتخاب استاد و مواد درسى مختارند.

به درس هر كسى كه بخواهند شركت مى كنند و در بين علوم گوناگونى كه در حوزه تدريس مى شود هر كدام را كه بخواهند انتخاب مى كنند.

دروسى كه اساتيد حوزه ها شروع مى كنند غالباً به درخواست عده اى از شاگردان انجام مى گيرد.

اين خلاصه چيزى است كه در حوزه هاى علميه مى گذرد در سالهاى اخير در حوزه علميّه قم كه امروزه بزرگترين مركز آموزش أحكام و معارف دينى است تحولاتى انجام شده و شوراى مديريّت حوزه تشكيل شده و اين شورا قدمهايى برداشته است.

مقاله حاضر در دو بخش تنظيم شده است: در بخش اول آن به برخى از نواقص حوزه هاى علميه اشاره شده و در بخش دوم آن به طور فشرده به راه حلها اشاره شده است.
مقصود ما اين است كه اوّلاً روشن شود طلاب حوزه ها با چه مشكلاتى رو به رو هستند.

ثانياً همه مسلمانان بويژه متفكران اسلامى بدانند كه در حوزه هاى دينى چه مى گذرد تا با اطلاع از كمبودها و نارساييها به ارائه نظريات و پيشنهادات سازنده و ساير كمكهاى ممكن بپردازند و با شركت در اين أمر مهم دَينِ خود را نسبت به مراكز دينى ادا كنند و هم در جهت رفع نارساييها بكوشند.

اگر تاريخ علوم را به دقت مورد مطالعه قرار دهيم و اگر پيشرفت شگفت آور دانش و صنعت را مدِّنظر گيريم و اگر سيه روزى ديروز و بهروزى امروز ديگران را از يك طرف و عقب ماندگى و تاريكى كشور خودمان را از طرف ديگر از چشم به دور نداريم به اين نتيجه قطعى خواهيم رسيد كه پيشرفت حيرت آور ديگران در تمام رشته هاى دانش معلول راهها و روشهاى درست و مفيد ايشان بوده و هست. اگر چه زحمات طاقت فرسا و مطالعات مداوم آنان نقش بسزايى در پيشرفت آنان داشته لكن علّت اصلى همان گزينش درست متدهاست و بس وگرنه غربيان در قرون وسطى نيز به فعاليتهاى علمى مشغول بودند ولى هيچ نتيجه اى از آن همه اشتغالات عائدشان نمى شد. بنابراين اگر پيشرفتهاى علمى معلول فكر غربى و يا مجرّدِ فعاليت بود بايد در قرون وسطى نيز گوى مسابقه را آنان ربوده باشند و يا حداقل در حد و مرتبه مسلمانان باشند در حالى كه در آن دوران جهل و نادانى و ظلمت و تار يكى سرتاسر غرب را فرا گرفته بود و جهل و خرافات حاكم بود. پس انصاف اين است كه راه و روش ما در قسمت آموزش ناقص است همان طور كه غربيان در قرون وسطى دچار راهى مشابه راه امروز ما شده بودند و صد البته اين به معناى تخطئه تمام خوبيهاى مراكز آموزشى خود نيست بلكه منظور اين است كه ما بايد همواره بينديشيم و در آموزش جوانان از بهترين راهها و روشها استفاده كنيم و هرگز در نقطه اى تنها به اين علت كه مورد توجه بزرگان بوده است توقف نكنيم و مانند آنان نباشيم كه متون پدران كليسا و موٌلّفين متوسّطى از قبيل بُوئس را مقابل خود مى گذاشتند و در باره آنها تدقيق مى كردند و غالباً به جاى آن كه به مفهوم مطالب توجه كنند آنها را فقط با دست لمس مى كردند و مى گذشتند و در عوض راجع به عبارات و كلمات دقت و موشكافى مى كردند. ديگر كسى به طبيعت نمى نگريست.
نويسندگان مذهبى چنان قدرتى به دست آورده بودند كه مردم فقط به تفسير كتب ايشان مى پرداختند و ديگر كارى به تعمق در موضوع آن نداشتند.

اوقات مردم صرف مباحثاتى مى شد كه امروزه براى ما باور كردنى نيست; زيرا از هر چه كه به نظر ما مفيد مى رسد عارى بود.

مدت چهار قرن تمام از قرن نهم تا سيزدهم همواره گفت و گو و بحث در كليات بود. جمعى دور يكديگر مى نشستند و با قيافه جدى درباره ماهيّت أشياء و انواع و اقسام آنها گفت و گو مى كردند.

اين موضوع حقيقت دارد كه كمى بعد از آن كه تركان قسطنطنيّه را محاصره كردند و امپراطور بر برج و باروى شهر از پايتخت دفاع مى كرد روحانيون بيزانس اجتماعاتى داشتند و در اين موضوع بحث مى كردند كه: (فرشتگان از جنس نر هستند يا از جنس ماده).

محصلين با سرى انباشته از معلومات اسكولاستيك از اين مدارس بيرون مى آمدند; اما لياقت آن را نداشتند كه يك عمل جمع ساده را جز به مدد انگشتان دست انجام دهند.

روزى يكى از تجار ثروتمند آلمانى كه علاقه مند بود تعليمات دقيق بازرگانى به فرزند خود بدهد يكى از استادان دانشمند را ملاقات كرد و از او پرسيد كه بايد فرزند خود را به كدام دانشگاه بسپارد؟ دانشمند مزبور به او جواب داد:

(موضوع دوتاست: اگر مى خواهيد فرزند شما فقط جمع و تفريق را بياموزد مى توانيد او را در هر يك از دانشگاههاى آلمان كه مايل هستيد بگذاريد امّا اگر علاوه بر آن سوداى آموختن عمل ضرب را نيز در سر مى پرورانيد فقط يكى از دانشگاههاى ايتالياست كه ممكن است اين موضوع را به او ياد بدهد).

با همه اين احوال غير از تُجّار اشخاص ديگرى نيز بودند كه نسبت به اين نوع تعليمات نظر خوشى نداشتند.

براى آنان چاره اى نبود جز آن كه به اعراب پناهنده شوند; زيرا در زمان مأمون عباسى و جانشينان او دانشگاههاى بزرگى افتتاح شده بود كه در آنها متون يونانى را تدريس مى كردند.

در حالى كه اروپاى مسيحى قرون وسطى خود را در زير مباحثاتِ غبارآلود دفن
مى كرد اسپانياى عرب درخشندگى خارق العاده اى تحصيل كرده بود.

دانشگاههاى شهر اشبيليه و طليطله و قرطبه مراكز فرهنگى بزرگى شده بودند كه جوانان فرانسوى و آلمانى و انگليسى به آنها هجوم مى كردند و اين دانشگاهها ثروتهاى بيكرانى كه براى اين جوانان تصور ناكردنى بود در مقابل چشمهاى خيره آنان نمودار مى ساخت. آثار بقراط ارسطو اقليدس بطلميوس جالينوس وغيره در اين مدارس مطالعه مى شد و بر نيمكت اين دانشگاهها عرب اسپانيولى مسلمان و مسيحى پهلوى يكديگر مى نشستند و هنگام بازگشت به كشور خود مطالب مفيدى را كه آموخته بودند منتشر مى كردند و يا به نوبه خود مكاتب و مدارس جديدى باز مى كردند.

در نتيجه در اين كشورها علوم و معارف يونانى نيز در جوار انضباط اسكولاستيك شروع به نمو و پيشرفت كرد.

اين به خوبى نشان مى دهد كه ما چه بوده ايم و اكنون چه هستيم. علت آن چيست؟ به راستى دردى دردناكتر از اين نيست كه متاع ما را بِرُبايند و ما را مردمى معرفى كنند كه نسبت به آن بى تفاوت بلكه نا شايسته هستيم و ما نه تنها تحت تأثير اين تبليغات قرار گيريم بلكه باورمان شود كه ما آن توانايى را كه غربيان دارند نداريم.

ما نمى توانيم مانند آنان بينديشيم و پيشرفت كنيم.

پس خوب است كه يا در اين زمينه ها وارد نشويم و يا به تمام معنايِ كلمه از ايشان تقليد كنيم!

بنابراين اگر كمى بينديشيم و مقدارى تاريخ را بررسى كنيم به اين باور خواهيم رسيد كه نه تنها ما نيز استعدادِ دريافت علوم و صنايع و فلسفه را داريم بلكه به خوبى به اين نتيجه مى رسيم كه ما اين بوده ايم كه به اينان انديشيدن و نايل شدن به درجات علمى را آموخته ايم و فوراً اين پرسش به ذهنمان خواهد آمد كه پس چرا اكنون چنينيم؟

و باقدرى تأمل پاسخش نيز روشن مى شود كه ما ديروز در صراط مستقيم بوديم و اكنون از آن منحرف شده ايم. تنها راه نجاتمان آن است كه به خود باز گرديم. به همان خودى كه ما را به استادى رسانيده بود ولى قدرش را ندانستيم و رهايش كرديم و آميخته اى از دهها بلكه صدها تن از ديگران شديم و روشن است كه قادر به تصميم گرفتن نيستيم مگر همه آنها را رها كنيم و به خويشتن خويش بازگرديم. كسى كه خود
انتخاب نمى كند خود نمى انديشد خود تصميم نمى گيرد بلكه ديگران برايش انتخاب مى كنند و برايش مى انديشند و تصميم مى گيرند و او در حالى كه حيران و دچار سردرگمى است أبزار كار ديگران است هرگز به مقصود نمى رسد مگر اين كه به نقايص رفتارش آگاه شود و با شهامت آنها را برطرف سازد و با تأمل و دقت صراط مستقيم را مسير خود قرار دهد وگرنه بايد تا ابد آلت أغراض ديگران باشد و با فكر ديگران حركت كند كه روشن است چه پيش خواهد آمد.

ما در اين مقاله برآنيم كه برخى از نقطه هاى تاريك و نقايص راهمان را در آموزش علوم الهى در حوزه هاى علميه بيان كنيم تا شايد مسؤولين أمر به خود آيند و اگر به خود آمده اند به سرعت وارد عمل اصلاحى شوند كه وقت به سرعت برق مى گذرد و ديگران با شتابى چون شتاب گلوله به پيش مى تازند و غافل بودن و تغافل براى همه بويژه مسؤولين گناهى است نابخشودنى.

البته به طور اجمال به بعضى از راه حلها كه مورد توجه ماست نيز اشاره خواهد شد گرچه تثبيت اين بخش به تأمّل بيشتر و بررسى دقيق ترى نياز دارد.

بخش اول: كاستيها
ابهام هدف
اجمال و ابهام هدف بزرگترين مانع حركت تكاملى است و لاأقل از سرعت آن مى كاهد.

به عنوان مثال شخصى را در نظر بگيريد كه صبح يكى از روزهاى هفته به قصد كار كردن از خانه بيرون مى رود ولى او به درستى مشخص نكرده است كه چه كارى را انجام دهد و نيز بر اين أمر مصمم نشده است كه هر كارى پيش آمد خوش آمد.

بديهى است كه چنين شخصى به آسانى به مقصود نمى رسد زيرا گرچه او براى كار كردن و پول در آوردن از خانه بيرون رفته است لكن چون اين هدفش كلى و قابل تطبيق بر مصاديق و موارد زيادى است و آن هم به صورت ترديد به آسانى قابل پياده شدن در
مورد خاصى نخواهد بود لذا چه بسا كه روزهاى زيادى را در حيرت و سرگردانى بگذراند و به كمترين نتيجه اى دست نيابد. تنها در صورتى موفق خواهد شد كه هدفش را معيّن كند و براى رسيدن به آن از هيچ تلاش و كوششى دريغ نكند. بايد هدفى را براى خود مشخّص كند كه توانايى رسيدن به آن را دارا باشد گرنه باز هم به نتيجه مطلوب نخواهد رسيد.

با سنجش أفكار و آزمايش ساده و كمى دقت به خوبى متوجه مى شويم كه طلاب علوم دينى ما دچار همان سرگردانى و حيرتى هستند كه آن كارگر فرضى بود. سرّش آن است كه از طرفى بيشتر آنان از ميان مردمى صاف و ساده و متعهّد بر مى خيزند مردمى كه نه خود و نه فرزندانشان در ميان غوغاى تعيين اهداف نمى توانند به درستى هدف خاصى را معين كنند و براى رسيدن به آن فرزندانشان را راهيِ حوزه هاى علميه نمايند گرچه آنان و فرزندانشان هدف مبهم و مجملى را گزيده اند ولذا اصل تحرك انجام گرفته است لكن همان طور كه اشاره شد چنين گزينشى چندان مفيد نيست.

از طرف ديگر حوزه ها نيز داراى برنامه منظم هدايت گرى نيستند كه در اين زمينه اشخاص متحير و سرگردان را راهنما باشد. تنها برنامه اى كه شايد براى اين غرض و مانند آن شكل گرفته جلساتى است كه به عنوان دروس اخلاق مطرح است كه انصافاً در مقام عمل دچار سردرگمى عجيبى هستند و بيشتر به جلسات وعظ و نصايح شباهت دارند تا به كلاسهاى درسى كه براى هدايت گروه خاصى به راه و روش خاصى تشكيل مى شود. اينك به ذكر چند نمونه روشن مى پردازيم كه به خوبى بى برنامگى و اضطراب و ابهام در اهداف آموزشى را در اين مراكز مقدسه به اثبات مى رساند:

از جمله نشانه هاى ابهام هدف و بى نظمى اين كه: طلاب به سهولت جذب دانشگاها و ارگانهاى گوناگون كشور مى شوند و در همان حال از مزاياى حوزه نيز استفاده مى كنند.

اگر طالب علوم الهى با هدف مشخصى به حوزه آمده بود و اگر حوزه برنامه معيّن و روشن و جالبى مى داشت هرگز آن طالبان علم سر از مراكز ديگر در نمى آوردند.

امروزه بسيارى از طلاب يا مشغول كارى شده اند كه بدون ترديد مزاحم اشتغالات آموزشى است و يا به دنبال پيدا كردن شغلى هستند كه چه به آن دست يابند و
چه نيابند گرفتار مزاحمى شده اند كه به طور مسلّم آفت بزرگى براى اشتغالات علمى و آموزشى است.

اين امر گرچه لازمه زندگى كنونى ماست و رابطه مستقيم با نظام اقتصادى و اجتماعى كشور دارد ولى اگر اينان هدف ويژه اى مى داشتند و حركتشان در راستاى آن هدف بود هرگز به اين سهولت در برابر اين بورانها و طوفانها سرفرودنمى آوردند. همچنين اگر مراكزى كه ايشان براى آموختن علوم الهى وارد آن مى شوند برنامه هاى منظم و هدايت گرى داشته باشند يقيناً ضايعه اى كه از اين طريق وارد مى شود به اين صورت جبران ناپذير نخواهد بود. اگر آنها طلاب را به خوبى به رشته هاى گوناگون علوم الهى جذب مى كردند و هر كسى را در رشته خاصى كه استعداش را دارد مى پذيرفتند و مرتبه اى را براى تخصّص در آن رشته در نظر مى گرفتند در صورت موفقيت در آن رشته كار نامه هر كس را به او مى دادند و به كار مناسبى معرفيش مى كردند و خلاصه اگر قدرى به اطرافشان مى نگريستند و در برنامه هاى حوزه از متفكران استفاده مى كردند بدون شك امروز وضع ما بهتر از ديگران بود و حالت حيرت و انفعال و اضطرابى كه فعلاً در بعضى از جاها وجود دارد وجود نداشت و مصداق كاملِ (كل حزب بما لديهم فرحون) نبوديم. ولى ما چه اعتراف كنيم و چه انكار اگر با دقت به تمام آنچه كه در اطرافمان مى گذرد توجه نكنيم نه تنها خود خواهى خود را اثبات مى كنيم بلكه دچار اوهام و خيالاتى شده ايم كه نهايت بى توجهى ما را نسبت به وظايف الهى كه مورد قبولمان است ثابت مى كند. اين هيچ توجيهى ندارد مگر اين كه مجدداً برگرديم و بگوييم:(كل حزب بما لديهم فرحون).

٢ . نشانه ديگرى كه معلول مشخص نبودن هدف براى طلاب است اين كه: همه آنان به همه دروس شركت مى كنند و در هر فن و علمى وارد مى شوند. هر شخصى كه وارد حوزه علميه مى شود از جامع المقدمات آغاز و به كفاية الاُصول و اسفار و شفاء ختم مى كند. يعنى تقريباً همه اين آقايان جامع المقدمات را در صرف و نحو و منطق و سيوطى و مغنى را در نحو و صرف و لغت و تجويد و حاشيه ملاعبد الله و المنطق را در منطق و شرح مختصر يا مطول را در بلاغت و باب حادي عشر را در علم كلام و معالم و اصول فقه و رسائل و كفاية الاصول را در علم اصول و شرح لمعه و بيع و خيارات شيخ
انصارى را در فقه مى خوانند. علاوه مدتى است كه در حوزه علميّه قم بسيارى از كتابهاى ديگر نيز ضميمه كتابهاى مذكور شده است و تازه به پايان بردن اين همه كتاب پرحجم اوّلين قدم آنان است زيرا بعد از آن همه كتابخوانى كه اگر همراه با فهميدن باشد حدود بيست سال وقت لازم دارد بايد به جلساتى كه به عنوان درس خارج تشكيل مى شوند شركت كنند و به اصطلاح خارج بخوانند.

اين گونه جلسات كه حداقل نصاب تشكيل آنها دو نفر و حداكثرشان نامحدود است به مجلس وعظ بيشتر شباهت دارند تا جلسه درس.

حقيقت اين است كه: اگر اين گونه جلسات به همين منوال باشند و چاره اى براى اصلاح آنها انديشه نشود أثر و فائده بسيار كمى دارند. هيچ حساب و كتابى براى شركت و حضور در اين كلاسها نيست. نوعاً افرادى كه ده بيست سال در اين درسها حاضر شده اند در كنار ديگران كه يك يا دو سال در آنها شركت كرده اند و يا براى اولين بار است كه شركت مى كنند مى نشينند و به درس استادگوش مى دهند. معلوم است كه اين همه تفاوت فكرى مانع آن است كه چنين جلساتى براى همه شركت كنندگان مفيد باشد. زيرا اگر استاد سطح فكر كسانى را در نظر بگيرد كه يك دور يا دو دور يعنى ده يا بيست سال به اين درسها حاضر شده اند مسلم است كه درس براى اكثر حاضران مفيد نيست و اگر درس را مطابق فهم شركت كنندگان جديد القاء كند بدون شك براى شركت كنندگان قديمى بى فايده خواهد بود.

مگر نه آن است كه علوم اسلامى و الهى داراى رشته هاى گوناگونى است و هيچ انسان معمولى قادر به ديدن همه آنها نيست چه رسد به تحقيق و تخصص در آنها و مگر نه آن است كه جامعه اسلامى ما به تمام آن رشته ها در حد تخصص نيازمند است؟

اگر اينها درست است كه مسلّماً درست است پس هدف اين آقايان چيست كه همه به درسهاى خارج فقه و اصول شركت مى كنند و همه مطوّل و مغنى و كفايه و رسائل و مكاسب و شرح لمعه را مى خوانند؟ آيا همه مى خواهند فقيه شوند؟ و اگر چنين نيست پس چه مى خواهند؟

٣ . نشانه ديگرى كه مدعاى بالا را اثبات مى كند اين است كه تشكيل كلاسهاى درس در حوزه هاى علميه هيچ ملاك معيارى ندارد و هر كسى به ذوق و فكر و خيالات
خودش تصميم تشكيل كلاسى را مى گيرد و اطلاعيه اى را براى اعلان جلسه چاپ و منتشر مى كند.

هر كسى تبليغ بيشتر و احياناً مزاياى ديگرى داشته باشد كسان بيشترى را به دور خودش جمع مى كند و بدين سان كلاسهاى حوزه شروع مى شوند. همه كسانى كه تصميم درس گفتن را گرفته اند و اعلام آمادگى كرده اند در زمان و مكان مقرر حاضر مى شوند و قهراً گروهى را منتظر بيانات خود و مشتاق دريافت مطالب علميه خواهند ديد ولى شركت كنندگان در چنين جلساتى در طول هشت نه ماهى كه برقرارند دههابار عوض و بدل مى شوند. خلاصه تا آخر سال تحصيلى مرتّباً بعضى وارد و برخى خارج مى شوند. اين نشانه آن است كه معلوم نيست دنبال چه مى گردند و چه مى خواهند. هدف غالب أساتيد نيز به درستى روشن نيست و گويا چيزى كه موجب تسلّى دلشان است اين كه گروهى را داشته باشند و بالأخره درس بگويند و باشند كسانى كه به درسشان گوش فرا دهند.

٤ . از مواردى كه حكايت از ابهام در هدف مى كند اين كه هنوز نتوانسته اند برنامه درستى براى گزينش طلاب مقرر كنند بلكه در همان برنامه ناقصشان نيز مرتكب اشتباهات فراوانى مى شوند.

امّا اين كه در اصل گزينش مردّدند زيرا هر سالى يك برنامه اى را اعلام مى كنند: يك سال مى گويند: بايد اشخاص ديپلم داشته باشند تا مورد پذيرش قرار گيرند و سالى ديگر مى گويند: ديپلم لازم نيست بلكه بايد سيكل داشته باشند ولى بايد امتحان ورودى برگزار شود و حتى كسانى را كه بالاتر از سيكل هستند قبول نمى كنند مگر اين كه از بعضى از علمأ توصيه نامه داشته باشند.

نمونه زير را مورد دقت قرار دهيد: چند سال پيش نوجوانى را به بنده معرفى كردند كه به راهنمايى من وارد حوزه شود ولى وى يك ساعت بعد از شروع كنكور حوزه وارد قم شد و قهراً پذيرفته نشد لذا من به او توصيه كردم كه شما برويد همان شهرستان مشغول شويد.

او براى بار دوم به قم آمد ولى هنگامى كه به محل اسم نويسى و پذيرش رفته بود به او گفته بودند چون شما كلاس دوم دبيرستان را خوانده ايد و قهراً سِنّى از شما گذشته
است پذيرفته نمى شويد.

او به بنده مراجعه كرد و جريان را نقل نمود.

بنده چون شدت علاقه او را احساس كردم و همين طور از شدّت نياز و طنش اطلاع داشتم به يكى از مديران مدارس تلفن زدم و از او خواستم كه اين نيازها و علاقه ها را به آن آقايان گوشزد كند تا اگر لازم دانستند او را بپذيرند ولى با زحمات آن مدير پذيرفته نشد و براى بار دوم من در مقابل اصرار و ابراز علاقه آن آقا قرار گرفتم. از اين روى خودم رفتم تا ببينم اصل جريان چيست؟

من كه آن جا رفتم بعضى از دوستان كه آن جا بودند پيشنهاد كردند كه برويم و از بعضى از علمأ نامه بياوريم مسأله خود به خود حل مى شود ولى من مخالفت كردم. خودم نزد مسؤول پذيرش رفتم. بدون خواهش و يا اصرار كه تصميمش را هم نداشتم توضيح او را پذيرفتند و كارت ورود به جلسه امتحان را برايش صادر كردند! به راستى اين گونه رفتا چه معنى دارد؟

آن داستان گذشت و من بعد از مدتى باز آن شخص را ملاقات كردم كه براى خداحافظى آمده بود!جريان را از او پرسيدم.

گفت من امتحان دادم و بهترين نمره را هم آوردم ولى به من گفتند: چون سِنّت زياد است تو را نمى پذيريم.

اين را بايد يادآور شوم كه سنّ آن شخص در ظاهر بسيار پايين مى نمود و من در تعجب بودم كه با اين سنّ چگونه موفق به دريافت كارنامه كلاس دوم دبيرستان شده است!

شما اگر به دقت و واقع بينى اين گونه جريانات را مورد مطالعه قرار دهيد حداقل به اين نتيجه خواهيد رسيد كه نوعى ابهام هدف و ندانم كارى در اداره حوزه وجود دارد وگرنه اين گونه كارها چه معنى دارد!

نمونه ديگر اين كه طلاّب را بعد از گزينش به مدارس گوناگونى كه در حوزه وجود دارد معرفى مى كنند ولى گاهى نظرشان بر اين است كه بايد طلاب چهار سال در مدارس بمانند و كتابهاى جامع المقدمات صرف ساده سيوطى حاشيه مغنى معانى بيان معالم و برخى ديگر از كتب را بخوانند. آن گاه با معرفى مدرسه در
امتحانات ديگرى كه از طرف حوزه برگزار مى شود شركت كنند و چنانچه پذيرفته شوند و بايد هر سال كتابهاى معينى را امتحان دهند تا بتوانند از مزاياى حوزه استفاده كنند و گاهى مقرّر مى كنند كه برنامه مدارس سه سال باشد منتهى كتاب معالم برداشته شود و بديع در كنار معانى و بيان خوانده شود و بعد از سالى بديع مجدداً برداشته مى شود. در مدارس گاهى سالى سه بار و گاهى سالى دوبار امتحان گرفته مى شود و همان طور كه اشاره شد با قبول شدن در مدرسه حوزه نيز امتحان مى گيرد; ولى هر سالى برنامه خاصى براى امتحانات و اصلاح برگه هاى امتحانى و حدّ قبولى نمرات مقرّر مى كنند. روشن است كه اين كارها عجيب و غريب و دهها مشابه و مماثل آنها از چه حكايت مى كند و نشانه چيست؟
متد آموزش
دومين عاملى كه پيشرفت و عقب ماندگى دانش آموز وابسته به آن است طرز و متد آموزش است.

تجربه ثابت كرده است كه گزيدن راههاى ويژه نقش اساسى را در بهتر فهميدن مطالب غامض بازى مى كند. لذا مى توان ادعا كرد كه پرواز پرندگان دانش مرهون اين بالهاى قوى و ارزشمند است. به همين جهت است كه در دنياى كنونى ما هر روز راهها و روشهاى جديدى ارائه مى شود و بهترين و ساده ترينشان مورد پذيرش قرار مى گيرد بلكه در عصر حاضر رشته ويژه اى بدين منظور تأسيس شده و افراد زيادى در اين باره به تحقيق و تدقيق اشتغال دارند.

بنابراين چه قدر تأسف بار است كه ما هنوز براى تعليم پيچيده ترين مسائل علمى مانند انسانهاى هزار سال قبل در گوشه اى از مسجد يا مقبره اى گرد هم آييم و با همان روش كهنه گذشتگان كه بدون ترديد منسوخ و نارساست به تعليم و تعلم بپردازيم.

همان طور كه قبلاً اشاره شد گرچه در حوزه علميه قم اخيراً در سه سال اول طلاب در مدارس ويژه اى و با برنامه خاصى آموزش مى بينند ولى بايد توجه داشت كه در اين مدارس تنها چيزى كه تغيير كرده و به اصطلاح حركتى تكاملى انجام گرفته وجود تخته سياه است و بس و تازه آن هم مورد استفاده قرار نمى گيرد و نظام آموزشى
بويژه بعد از اين سه سال به گونه اى است كه اگر طلاب فارابى و غزّالى و حسن بصرى زنده و وارد اين كلاسها شوند چنين مى پندارند كه از خواب نيم روزه بيدار شده اند!

آيا فكر نمى كنيم كه مسؤوليت اين همه جوان پاك و متدينى كه از همه چيز دست مى كشند و غربت وفقر را تحمل مى كنند و براى آموختن علوم الهى به حوزه هاى علميه وارد مى شوند به گردن ماست و ما موظفيم كه بهترين راهها و روشهاى آموزشى را نسبت به آموزش آنان به كار بريم؟

آموزش آزاد و انتخاب و گزينش استاد توسط دانشجو گرچه امتيازاتى دارد و حوزه هاى علميه از آن برخوردارند و احياناً ما با غرور و آب و تاب زيادى آن را به رخ ديگران مى كشيم ولى ناگفته پيداست كه يك مزيت نمى تواند توجيه گر نواقص ديگر باشد. وقتى نتيجه مطلوب به دست مى آيد كه ساير نواقص نيز برطرف گردد. اكنون به برخى از اين گونه نواقص اشاره مى شود تا شايد براى رفع آنها اقدام شود:

١ . همان طور كه قبلاً اشاره شد هيچ حساب و كتابى براى تشكيل كلاسها و حضور و غياب در آنها وجود ندارد و گاهى تعدادِ نفراتِ شركت كننده يك كلاس به هزار نفر مى رسد و گاهى هم دانشجو فقط يك نفر است. روشن است كه اين افراط و تفريط در نظام آموزشى فعليِ ما قابل قبول نيست و قطعاً داراى نواقص خرد كننده اى است كه پوشيده نيست.

٢ . عدم اطلاع از حضور و غياب شاگردان نقص ديگرى است كه حاكم بر كلاسهاى درسى حوزه است. نتيجه اش مبهم ماندن مطالب بلكه نرسيدن به بسيارى از مطالب كلاس است.

٣ . استفاده نكردن از وسايل جديد و مدرن معمول در دنياى پيشرفته امروزى و تطبيق نكردن مطالب كلى بر موارد جزئى و وادار نكردن متعلمين به تمرين و تطبيق اشتباه ديگرى است كه تالى فاسدش باز نشدن مطالب پيچيده و از دست رفتن مسائل به دست آمده است.

٤ . تدريس كتابهاى حوزه به رغم پيچيدگى و دشوارى شگفت آورى كه حاكم بر سبك آنهاست به طور بسيار نادرست و غير موفقيت آميزى انجام مى شود زيرا استاد در حالى كه در يكى از پله هاى منبر و يا در گوشه اى از مسجد و يا مقبره اى قرار گرفته
شروع مى كند به بحث و تحقيق ولى از زبان صاحب كتاب و اين گفت وگو حدود نيم ساعت يا سه ربع ساعت و فوقش يك ساعت طول مى كشد. آن گاه در مقام تطبيق گفته هاى خودش بر عبارت صاحب كتاب بر مى آيد و به سهولت و سرعت برداشتهاى خود را منطبق بر نوشته هاى كتاب موجود مى كند و غالباً هيچ نوع رابطه اى بين آن گفته هاى طولانى و خسته كننده وجود ندارد. به راستى كه در اين صورت دانشجو دچار حيرت شگفت آورى مى شود ناگزير هر روزى به اميد اين كه چيزى دستگيرش شود وارد كلاس مى شود. به همين گونه سال تحصيلى را به پايان مى برد.

٥ . از چيزهايى كه وجودش در حوزه مشهور است و نيست و بايد باشد رابطه صميمى و مذاكره و مباحثه بين شاگرد و استاد است. زيرا اگر دانشجو مجاز به ايراد اشكال و مذاكره در جلسه درس نباشد به يقين ابهامات زيادى برايش باقى مى ماند و آن طورى كه بايد تحقيق انجام گيرد انجام نخواهد گرفت و بسيارى از نكته ها باقى خواهد ماند و چه زيانى از اين بالاتر؟

در حوزه هاى علميه كثرت و زيادى شاگردان كلاس و تفاوت افكار و طلاّب و ناگزيدگى بسيارى از اَساتيد و كمى وقت كلاسها و ذكاوت و پركارى برخى از دانشجويان موجب شده است كه اين امر مهم به كلّى و يا در بيشتر كلاسها انجام نگيرد بلكه بسيارى از شاگردان با آن مخالفت مى كنند و مى خواهند به زودى خود را از جلسه كلاس نجات دهند و به درستى معلوم نيست كه مى خواهند به كجا بروند؟

٦ . همان طور كه قبلاً اشاره شد از نقصهاى بسيار بزرگى كه در كلاسهاى حوزه وجود دارد اين است كه استاد به دلخواه خود درسى را شروع مى كند و جمله اى درباره اين كه اين درس براى چه كسانى شروع شده نمى گويد. بلكه تبليغ مى شود كه عموم طلاب به اين درس شركت كنند. نتيجه آن مى شود كه جمعى با تفاوت زياده از حيث سن و فكر و معلومات در اين كلاس درس شركت كنند. ناگفته پيداست كه ضرر اين گونه كلاسها از نفعشان بيشتر است.

٧ . درجه بندى نبودن مسائل علمى از نقصها و اشتباهات جبران ناپذير سبك آموزشى حوزه هاى علميه است كه جداً مانع پيشرفت و ترقّى طلاّب علوم الهى است. اگر ده درصد از اين دانشجويان پركار و حق پرست به نتيجه مى رسند براى اين است كه
استعداد زياد و كار كشنده آنان به برنامه خاصى ضميمه مى شود كه به ذوق سليم خود و يا با كمك از برخى از علما آن را گزيده اند و گرنه بسيارى از استعدادهاى ارزشمند موجود در اين مراكز مقدس يا فرار را بر قرار ترجيح مى دهند و يا بدون نتيجه از بين مى روند.

٨ . قصد ما از اين نوشتار گرچه بيان مطالبى است كه مربوط به موانع بِه آموزى طلاب علوم الهى در حوزه هاست ولى چون تمام هدف گرچه به طور اجمال در اين مراكز انسان سازى است بى جا نخواهد بود اگر در پايان اين فصل به گونه پرورش جوانان در حوزه ها اشاره شود.

بيشتر طلاب علوم دينى در حوزه ها مردمى پاك متدين و خداجو و داراى اخلاق پسنديده هستند بويژه در آغاز كار ولى همان طور كه قسمت آموزش ما دچار بى برنامگى است قسمت پرورش نيز خالى از اين كاستى نيست بلكه اين قسمت بسيار بيشتر دچار آشفتگى و بى نظمى است. به جرأت مى توان ادعا كرد كه در حوزه ها اصلا پرورش وجود ندارد و طلاب به طور خودرو رشد مى كنند. گر چه جديداً در برخى از مدارس جلساتى به عنوان درس اخلاق برگزار مى شود لكن گونه ناهنجارِ تشكيلِ اين كلاسها و غالباً عدم اطلاع دقيق اساتيد آنان از مسائل پرورشى و بالأخره در حاشيه قرار گرفتن و بى برنامگى آنان موجب شده كه هيچ نتيجه اى از اين جلسات گرفته نشود. از اين روى اگر گفته شود حوزه در زمينه پرورش و آماده كردن جوانان براى صعود به سوى كمالات گامى برنداشته است سخن گزافى نخواهد بود. گرچه حوزه نسبت به جاهاى ديگر در اين زمينه بسيار غنى است. ادعاى بالا نبايد به وجود افرادى كه در حوزه بوده و هستند و به تمام معناى كلمه وارسته اند نقض شود; زيرا اَساس حوزه ها براى اين منظور بوده و روندگان نيز بدين منظور به آن جا مى روند. طبيعى است كه عدّه زيادى به مقتضاى استعداد خدادادى و تحت تأثير مطالعات شخصى راه حق را به دست آورند و به مرور مردمى وارسته شوند. روشن است كه هيچ كس منكر وجود اين گونه افراد در حوزه هاى علميه نيست بلكه منظور اين است كه بايد فكرى كرد و اين نواقص را برطرف نمود تا نتيجه بسيار از اين بيشتر باشد و طلاب به طورى پرورش يابند كه مصاديق: (علماء اين اُمّت برتر از پيامبران بنى اسرائل اند.) قرار گيرند و خداى نكرده براى امرار معاش در خطر از دست دادن معاد قرار نگيرند.
كتابها و مواد درسى
بزرگترين عيب و مانع پيشرفت طلاّبِ حوزه هاى علميه كتابهاى درسى آنان است.

كتابهايى كه در تمام رشته هاى علوم حوزوى تدريس مى شوند ده ها بلكه صدها سال است كه نوشته شده اند آن هم نه براى تدريس بلكه يا براى اظهار نظر شخصى يا به عنوان شرح متنى مختصر و پيچيده و يا به عنوان تعليقه و حاشيه بر موٌلفى كه نويسنده انتقادات خاصى بر آن داشته و يا قصد توضيح و تبيين آن را داشته است. بنابراين اگر قِدمت تحرير و عدم تناسب اغراض يا غرض تدريس و پيچيدگى نثر اين كتابها را به نامناسب بودنشان با مراحل تحصيلى ضميمه كنيم معجون بسيار بسيار شگفت آورى به دست مى آيد كه هيچ هاضمه اى توان هضم و حلّ آن را ندارد. بيچاره كسى كه به هر حال ملزم به هضم آنهاست.

در قدمت اين كتابها همين بس كه نوشته هاى تفتازانى و ابن هشام و جلال الدّين سيوطى و أمثالهم مى باشند كه در حدود ششصد و پنجاه و پانصد سال قبل از دنيا رفته اند. آيا جاى تعجب و تأسف نيست كه سيوطى پانصد ساله و مغنى و مختصر هفتصد ساله و معالم چهارصد ساله و شرح لمعه چهارصد و پنجاه ساله و رسائل و مكاسب صدوسى ساله و جامع المقدمات قرن بوق كتابهاى درسى حوزه هاى ما باشند؟

كتابهايى كه اگر نويسندگانشان زنده شوند و دو عصر خود و ما را با هم بسنجند دستور جمع آورى آنها را مى دهند و اگر آنها به چنين عملى اقدام نكنند همه ديگران كه توجه دارند بدون دغدغه چنين كتابهايى را براى زمان ما مناسب نمى دانند.

نياز به گفتن ندارد كه مثلاً ملاّ عبدالله يزدى نخواسته با تعليقه زدن بر تهذيب المنطق نافصيح تفتازانى كتابى براى دانشجويان منطق بنويسد آن هم كتابى كه اگر كسى بخواهد منطق بياموزد از آن جا شروع كند و هم اگر بخواهد در منطق متخصّص شود همان جا به پايان ببرد! مگر غرض ديگر موٌلّفان مثل صاحب كفايه صاحب رسائل و مكاسب و تفتازانى و جلال الدين سيوطى و سبزوارى و ملاصدرا و بوعلى آن بوده است كه كتابهايشان درسى آن هم به گونه اى كه ما قرار داده ايم باشد؟
هرگز! و بر فرض اين كه اين ثابت شود كه آنان به همين غرض كتابهايشان را مرقوم فرموده اند اول اين كه اين كار را براى دانشجويان زمان خود كرده اند و دوم اين كه مگر آنان معصوم بوده اند؟ مگر نه اين است كه بعد از آنان صدها بلكه هزارها دانشمند و عالم ظهور كرده اند و كتابهاى بى شمارى در رشته هاى گوناگون علوم به رشته تحرير درآورده اند و به طور قطع در ميان اين كتابها كتابهاى بسيار مفيدتر و ارزشمندتر و شايسته تر براى تدريس وجود دارد؟

تعقيد و پيچيدگى اين كتابها آن چنان هويدا و كشنده وقت است كه هر بيننده و خواننده اى كه از آنها مطلع مى شود شديدا متاثر مى گردد. من كه بيش از بيست سال مشغول تدريس اين متون هستم خوب مى دانم كه استاد و شاگرد در كلاسهايى كه اين كتابها در آنها تدريس مى شود دچار چه بلايى هستند. مگر آنان كه قصد تفهيم و تفهم ندارند و تنها هدفشان گذارنيدن كتابهاست و شركت در امتحان!

نامناسب بودن كتابها با مراحل تحصيلى چنان در حوزه ها رايج و شايع است كه مايه تعجّب و شگفتى اهل اطلاع شده است به طورى كه از خود مى پرسند كه اينان مى خواهند چه كنند و چرا همه سرگرم تحصيل همه كتابها شده اند؟

كتابهايى كه هنوز آنان توانايى تحصيل آنها را ندارند و يا تحصيل آنها به كار آينده ايشان ربطى ندارد.

بنابراين گزاف نخواهد بود اگر بگوييم مسؤولين حوزه ها در عالم ديگرى زندگى مى كنند و اصلاً به فكر تعالى و تكامل حوزه ما نيستند و چنين مى پندارند كه همه مانند ايشانند و چه ناصواب است اگر چنين فكر كنند.

و چه وحشتناك است اگر خيال كنند كه روشها و كتابها و برنامه هاى حوزه ها كامل است و هيچ گونه نيازى به تغيير و جايگزينى ندارند!

اگر چنين نمى پندارند چرا قدمى به پيش بر نمى دارند و از بزرگان و اهل فضل و تخصّص استفاده نمى كنند؟

آرى تنها كارى كه در اين زمينه از اين آقايان در حوزه علميّـه قم ديده شده اين است كه بديع را از فنِّ بلاغت و معالم را از اصول حذف كرده اند و دروس بسيار زيادى را به عنوان درسهاى جنبى به درسهاى اصلى ضميمه كرده اند و به نصف و ثلث كتابها اكتفا
كرده و دانشجويان را به مرحله بعد ارتقا مى دهند!

مثلا از مغنى اللبيب به قسمتى از باب اول و چهارمش و از مختصر المعانى به چند باب از معانى و قدرى از بيان وهكذا از هر كتاب به چند فصل و بابش اكتفامى كنند و مى گذرند و چه معجزه اى از اين بالاتر و چه برنامه اى از اين جالب تر.

البته برنامه نه ساله ريختن و كتابهايى را كه آن طورند وظرف واقعى شان بيست سال است در اين ظرف كوچك قرار دادن جز چنين نتيجه طلايى به بار آوردن چه نتيجه اى مى تواند داشته باشد.

استادان و مديران
از نواقصى كه در مديريّت حوزه ها وجود دارد بى توجهى و بى تفاوتى نسبت به اَساتيد و مديران مدارس است. در حوزه ها هيچ ملاك و معيارى براى درس گفتن و استاد بودن و مدير مدرسه شدن وجود ندارد بلكه هيچ أهميتى براى معلم و استاد قائل نيستند و اين وقتى خوب درك مى شود كه ارزش استاد در كشورهاى پيشرفته و لااقل در دانشگاههاى كشور خودمان دانسته شود.

اگر معلوم باشد كه در جاهاى ديگر چه جور به درجه استادى مى رسند و مقامات علمى تا چه اندازه فارغ از همه چيز مشغول تدريس و تحقيق و تأليفند و همه چيز را براى ايشان مهيا كرده اند تا بتوانند بينديشند و نيز اگر قدرى به معلمين و أساتيد بزرگ و علماء و محققين حوزه ها توجه شود و دانسته شود كه غالبا در همه امورشان درمانده اند به خوبى اين مطلب كه در حوزه ها هيچ توجهى به اساتيد نمى شود بلكه هيچ ملاك و معيارى در اين زمينه وجود ندارد قابل فهم خواهد بود. شايد علت اصلى اين كه غالب مدارس حوزه ها از اساتيد متخصص بى بهره اند همين بى توجهى به اساتيد باشد; زيرا اين بى أهميتى به آنچه كه اشاره شد محدود نمى شود و غالباً همراه مسائل ديگر است كه مزيد بر علت مى شود.

كسى كه در تمام دوران جوانى اش مشغول تحصيل بوده و به هيچ كارى جز كسب علم و دانش نپرداخته و حتى به فكر تأمين ضروريات زندگى نبوده و اكنون با اين تلاش و كوششها به مراحلى از علم و دانش رسيده و جوانى اش نيز به پايان رسيده است و قهراً
نيازهاى ضرورى زندگى او را احاطه كرده است و هيچ كس در فكر تأمين كمترين آنها نيست چگونه مى تواند تحقيق كند و به تدريس بپردازد؟

آيا او به منزل و اثاثيه منزل نيازمند نيست؟ آيا فكر اين گونه نيازها و خرج سرسام آور زندگى او را فلج نمى كند؟

روشن است كه اين افكار مانع رشد او مى شود گر چه او نخواهد و نمى خواهد! آيا اين گونه بى توجّهى ها علم كشى و جهل پرورى نيست؟

لذا طبيعى است كه اگر چنين انسانهايى نتوانند آن طور كه شايسته و لازم است به تدريس و تحقيق بپردازند كسانى جاى آنان را مى گيرند كه هيچ گونه صلاحيت علمى ندارند.

چنانچه اين أمر به بى توجهى نسبت به ملاك تدريس و مديريت مدارس ضميمه شود بدون شك همان نتيجه اى را مى دهد كه اشاره شد و نياز به تكرارش نيست.

اگر قرار باشد هر كس بتواند در حوزه اداره مدارس را به عهده بگيرد و هر كس بتواند تدريس كند و ملاك و معيارى و برنامه و حسابى وجود نداشته باشد طبيعى است كه افراد سودجو و چاپلوس بى سواد و منحرف وارد كار تدريس و مديريت مراكز علمى مى شوند.

مسائل اقتصادى
درست است كه بناى حوزه هاى علميه بر معنويت و خداجويى و سازندگى انسان است و نيز درست است كه علوم حوزه علوم الهى است نه علوم مادى ولى اين هم درست است كه تمام كارهاى اين جهان بى ارتباط به مسايل اقتصادى و مادى نيست و لذا در شريعت ما آمده است: (آن كس كه معاش ندارد معاد ندارد).

اين بدان معنى است كه پيشرفت در مسائل معاد نيز متوقف بر امور اقتصادى و مادى است. قهراً حوزه هاى علميه از اين امر مُستثنا نيستند و بهبودى و پيشرفتشان در صورتى ميسّر است كه دچار نقص وكمبود اقتصادى نباشند لكن با كمال تأسف بايد بگويم:

نه تنها اين كاستى در بالاترين درجه اش در حوزه هاى علميه وجود دارد بلكه هنوز بسيارى هستند كه آن را مايه افتخار و پيشرفت حوزه ها مى دانند و تأسف بارتر اين كه
آنان عملاً يا غرق در مادياتند و يا به بدترين روش نيازهاى طبيعى و لازم خود را اداره مى كنند. بنابر اين اگر كسانى هستند و خود را دلسوز حوزه ها مى دانند بايد بپذيرند كه امور زير نقصهاى جدى و عميقى است كه جداً مانع پيشرفت تحصيلى طلاّب حوزه هاست:

١ . نبودن بودجه معين براساس نيازهاى حوزه. پرداختن شهريه و ماهيانه به گونه اى كه در حوزه ها مرسوم است موجب نوعى اضطراب گرديده است كه مسلماً به مسائل فكرى و تحصيلى و تحقيقى لطمه مى زند. زيرا در حوزه ما هر يك از مراجع تقليد به اندازه قدرت و توانايى مادى كه دارند ماهيانه خاصّى به طلاب مى پردازند. اين پرداخت شهريه گرچه متوقف بر امتحانى است كه گيرنده شهريّه بايد از آن بگذرد ولى اين اشكال را دارد كه مرتبه بالاى علمى گيرندگان و همچنين نياز و مصرف آنان هيچ گونه نقشى در پرداخت آن ندارد. نحوه پرداخت آن نيز دچار چنان ناهنجارى است كه نگفتنش بهتر است. از همه اينها اضطراب انگيزتر آن است كه هيچ گونه تعهد و تضمينى براى پرداخت آن وجود ندارد. اين فكر هميشه أذهان را به خود مشغول كرده است كه اگر نظر شريف فلان مجتهد آن شد كه شهريّه نپردازد و يا توانايى پرداخت نداشت و يا اگر خداى ناكرده فلان مرجع تقليد فوت كرد چه مى شود و چه خواهيم كرد؟

طرد اين گونه افكار چه درست و چه نادرست به آسانى ميسّر نيست و بيشتر طلاب دچار آن هستند و قهراً يا مغلوب مى شوند و يا غالب و بيشتر در حال تنازع عمرشان را به پايان مى برند.

٢ . نداشتن و كمبود ابزار و آلات تحصيل و تحقيق از موانع ترقّى و پيشرفت طلاب است. وقتى به دست آوردن كاغذ و قلم و كتاب و ساير وسايل آموزشى و تحقيقى ممكن و ميسر نيست و هيچ گونه بودجه اى براى اين مصرف حياتى و ضرورى در نظر گرفته نمى شود. چگونه مى توان انتظار داشت كه دانشجو و پژوهنده و محقق بتواند خوب بخواند و خوب بداند و خوب تحقيق و تدوين كند.او كه نه كتاب دارد تا مطالعه كند و نه قلم و دفتر دارد تا بنويسد و نه منابع دارد تا تحقيق وتأليف كند چگونه مى تواند پيشرفت كند. چگونه و با چه وسيله مى تواند فرهنگ اسلامى را به پيش ببرد؟
٣ . مدرسه و كتابخانه و خوابگاه و خانه از جمله اين امورند كه گويا خداوند متعال چنين خواسته است كه طلاب و حوزه ها براى هميشه از اين لوازم تحصيل و تحقيق و زندگى محروم باشند. چرا مسؤولين حوزه ها براى رفع اين موانع و حشتناك حركت نمى كنند آيا نمى دانندطلاب و اساتيد براى پيدا كردن جايى كه درس بگيرند و مباحثه كنند و حجره اى كه در آن مطالعه و استراحت كنند و خانه اى كه در آن تحقيق و تاليف كنند و نيز سرپناهى براى زن و فرزندانشان باشد با خدّام مساجد و مقابر و موجرين درگيرند و درمانده؟

٤ . اياب و ذهاب و تأمين احتياجات زندگى مانع ديگرى است كه در تلف كردن وقت نقش به سزايى دارد:

امروزه گر چه بيشتر مردم دچار اين بلا هستند و براى به دست آوردن لوازم زندگى و رسيدن به محل كار و خانه بهاى گزافى را مى پردازند لكن غالب طلاب و اهل علم در حوزه ها به طور وحشتناكى گرفتار اين كشنده وقت و بلاى عامّ البلوى مى باشند; زيرا طبقات جامعه از تعاونيهاى صنفى و كمكهاى دولتى منافع ديگر برخوردارند و قهراً به دست آوردن لوازم زندگى برايشان به آسانى ميسر است و هرگز نيازى به انتظار كشيدن براى اتوبوسهاى شهرى و يا اعلان كوپن فلان جنس و مواد غذايى ندارند و بر فرض اين كه چنين نيازى هم داشته باشند كه بسيارى از مردم دارند گذرانيدن وقت براى تهيّه آنها براى آنان اهميت چندانى ندارد و اين نود پنج درصد اهل علم و طلاب حوزه ها هستند كه با ماهيانه محدودى كه به آنان داده مى شود بايد همه آنچه را كه لازم دارند تهيه كنند و چگونه تهيه كنند؟
روزهاى تعطيلى
از عواملى كه بسيار زيان آور و موجب عقب ماندگى بسيار زياد طلاب حوزه ها ست تعطيلات غير منضبط است كه مجموعاً حدود دو سوم سال را در بر مى گيرد. چون برنامه و حسابى در كار نيست بيشتر اوقات طلاب به هدر مى رود و قهراً ضرر و زيانى به حوزه ها وارد مى شود.كه به هيچ وجهى جبران پذير نيست.

اگر قرار باشد در هفته اى دو روز أعياد و ميلادها روزهاى وفات و شهادت ماه
رمضان چند روز از شعبان و شوال دهه محرم چند روز از ذى الحجّه وصفر دهه صفر چند روز از ربيع دو ده فاطميّه تمام تابستان و... تعطيل باشد ديگر كدام روزها روزهاى تحصيلى باشد؟

آيا آن چند روزى كه در لابه لاى اين روزهاى تعطيلى واقع مى شود مى تواند سال تحصيلى خوب و موفّقى را تشكيل دهد؟

البته اين توهّم كه طلاب مى توانند اين روزها را به مطالعه و تحقيق و تحصيل بپردازند به طور كلّى توهم بى جا و باطلى است; زيرا كسانى كه هنوز در آغاز و بين راه هستند و توانايى خود كارى را ندارند هرگز نمى توانند خود كار باشند و علاوه اين امر در صورتى ميسّر و نتيجه بخش است كه از روى برنامه دقيقى أنجام شود و همه قادر به برنامه ريزى دقيق و مفيد نيستند.

از اين روى بسيارى هستند كه سالهاى متمادى در حوزه ها اشتغال دارند و هرگز به نتيجه مطلوبى نائل نشده و نخواهند شد. تنها تعدادى معدودى هستند كه نسبتاً به نتيجه مى رسند و صد البته اگر برنامه دقيقى حاكم بود و همه موظّف به اِجراى آن برنامه درست و موفّقيت آميز بودند نه تنها آنان به مراحل عالى ترى نايل مى شدند و در رشته هاى گوناگونى متخصص مى گرديدند بلكه بسيارى در پرتو آن به كمالات عاليه مى رسيدند و قهراً پشتوانه محكمى براى حوزه ها به وجود مى آمد.

خلاصه اين كه بى اعتنايى به وقت در مراكز تحصيلى و تحقيقى بزرگترين عامل باز دارنده و مانع رسيدن به كمالات است و تا فرهنگ كم كارى تنبلى و وقت گذرانى بر قومى حكومت دارد هرگز آن قوم موفق و پيروز نخواهند شد. گمان نمى رود كه اين أمر به بيش از اين نياز به توضيح داشته باشد بلكه همين اندازه سخن گفتن در باره اش نيز زياد است.

هنگام سپيــده دم خـروس سحـرى دانـى كه چرا همى كند نوحه گرىيعنى كه دميـدند در آيينه صـبحاز عمر شبى گذشت و تو بى خبرى
تمركز طلاّب در حوزه هاى بزرگ
تمركز طلاب و اهل علم در حوزه هاى بزرگ مثل قم نجف و مشهد زيانهاى
فراوانى را به دنبال دارد.

١ . در كنار اين حوزه ها حوزه هاى كوچكترى نيز لازم است و حداقل بايد در هر شهرستانى يك حوزه علميه منظم ومرتبى باشد. روشن است كه با استقرار اهل علم در حوزه هاى بزرگ اين كار عملى نخواهد بود وحداقل نتيجه مطلوب را نخواهد داد زيرا حوزه مدرّس و مدير مى خواهد و اين مدرّسان و مديران در صورتى مفيد و مثمر خواهند بود كه در حوزه هاى بزرگ تحصيل كرده باشند. اگر اين مسأله حل نشود به تعداد طلاب در حوزه هاى بزرگ افزوده مى شود و به مثابه آن حوزه هاى شهرستانها تعطيل مى گردد.

٢ .تمركز همه طلاب در مشهد و قم با محدوديت مكان آموزش و خوابگاهها موجب شلوغى و ازدحام كلاسهاى درس و مدارس كتابخانه ها مى شود. قهراً كلاسهاى درس به شكل مجالس وعظ و تبليغ در مى آيند و حجرات مدارس به صورت اتاقهاى مسافرخانه و كتابخانه ها به صورت زمزمه خانه و ضرر آن به تحصيل و مطالعه طلاب پوشيده نيست.

٣ . اين كه گرد آمدن و ماندن همه طلاب در يك يا دو حوزه علاوه بر اين كه وضع كلاسها را مختل مى كند بودجه محدود حوزه را مى بلعد و اياب و ذهاب را بر هم مى زند و شهر را شلوغ مى كند و موجب دهها كمبود ديگر مى شود كه نياز به گفتن ندارد و قطعاً آن نتيجه اى كه از آموزش در يك محيطى آرام و بى دغدغه و غنيّ گرفته مى شود از آموزش در محيط پُر سروصدا و پراحتياج و اضطراب گرفته نمى شود.

٤ . اگر همه طلاب نمى خواهند به عنوان مدرِّس و معلّم در حوزه ها باشند و نيز همه نمى خواهند مرجع تقليد و مجتهد شوند كه قطعاً چنين است پس گرد آمدن و براى هميشه ماندن اين همه اهل علم در حوزه علميّه قم نجف و مشهد براى چيست؟

اينان به دنبال چه هستند؟ آيا مى خواهند تا آخر عمر درس بخوانند و مطالب را انبار كنند؟

اگر مطلب اين است بسى اشتباه و انحراف است و اگر اين نيست پس اينان به كجا مى روند و به دنبال چه هستند و در درسهاى خارج ناتمام شدنى چه چيز را مى جويند؟

آيا در اين درسها خدايِ بى نهايت را طلب مى كنند؟ و اگر اين نيست پس چرا
پايانى ندارد؟ بى شك اين پاسخ كه بگوييم تمركز ايشان براى درس خواندن است و تحصيل علم پاسخى قانع كننده نيست و هيچ پاسخ درستى وجود ندارد مگر اين كه گفته شود: كسانى هستند كه اين جور تمركز و ازدحامها را دوست دارند و از شلوغى درس و بحثها لذت مى برند.
در مقدمات ماندن
به طور كلى هر كارى مقدماتى لازم دارد كه بدون انجام آنها انجام دادن آن كارى ممكن نيست. بنابراين جاى هيچ ملامتى نخواهد بود اگر ما براى رسيدن به احكام الهى به دنبال تحصيل مقدمات علم به احكام رويم و قبل از ورود به اصل مطلب آنها را تحصيل كنيم بلكه اين كار لازم وضرورى است و بدون اولويّت تحصيل مقدمات تحصيل احكام الهى ممكن نيست ولى اين بدان معنى نيست كه بيشتر عمرمان را در تحصيل مقدمات بگذرانيم و وقتى كه به ذى المقدمات رسيديم نه حالى باقيمانده باشد و نه وقتى.

متأسفانه در حوزه هاى علميه غالباً به مقدمات بيشتر مى پردازند تا به اصل مطلب و علتش هم نبودن برنامه و ابهام هدف است كه قبلاً بدان اشاره شد.

به عنوان مثال نحو و صرف و اصول و بلاغت علومى هستند كه در حوزه ها بسيار دائر و رائجند و همه طلاب موظف به تحصيل آنها هستند بويژه علم اصول. فلسفه تحصيلِ آنها در حوزه ها آن است كه مقدّمه استنباط احكام شرعى هستند ولى بيشتر طلاب عمر خود را در اين مرحله مى گذرانند و وقتى به ذى المقدّمه يعنى استنباط احكام شرعى مى رسند كه ديگر بسيار دير شده است و آقا با مجموعه اى از معلومات بى ثمر عازم سفر است و چه تأسف بار است اگر چنين حوادثى پيش آيد.

آيا هيچ نمى انديشند كه به كجا مى روند؟ و دنبال چه هستند و گم شده چيست؟ آرى بهترين توجيه براى اين كار همان است كه در آغاز مقاله بيان شد و گرنه...

نبود مدارج علمى
نياز به گفتن ندارد كه اگر فرهنگ جامعه بدين صورت در آيد كه براى به دست آوردن
مدرك و كوپن نان دنبال علم و دانش روند نتيجه اى جز همان كوپن و بعد هم نان نخواهند گرفت و شايد اين بيت هم در همين راستا سروده شده است كه

قلم گفتا كه من شاه جهـانمقلمزن را به دولت مى رسانـم
بهترين شاهدش همين كشور خودمان است كه با داشتن دهها سال دانشگاه جز همان كوپنها و تابلوهاى گوناگون و هنرگول زدن مردم چيزى عايدمان نشده است و در مسائل جزئى درمانده ايم.

پس مدرك گرايى و كوپن خواهى مذموم و محكوم است ولى اين بدان معنى نيست كه تعيين مدارج علمى نيز مذموم و محكوم باشد و جداً بايد بين دو مورد فرق گذاشت و يكى را قربانى ديگرى نكرد. متأسفانه در حوزه ها چنين شده و مى شود و هيچ نشانه اى وجود ندارد كه نشان دهنده معلومات و اندازه كمالات علمى علما و بزرگان باشد و اين اشتباه بسيار بزرگى است كه حداقل در زمان ما و بخصوص در دنيايى كه ما در آن زندگى مى كنيم و بالأخص در كشور ما قابل قبول نيست.

مملكتى كه حكومتش اسلامى است و بنابر اين است كه احكام اسلام در آن به اجرا درآيد و علما و دانشمندان اسلامى عهده دار آن باشند چگونه ممكن است عبا و عمامه و ريش وحد اعلايش توصيه نامه نشانه معلومات و مدارج علمى علما باشد؟

آيا اين كار موجب ظن و زبان درازى دشمنان داخلى و خارجى نمى شود؟ آيا گروههايى به قصد سوء استفاده وارد ميدان نخواهند شد؟

به همين خاطر بسيارى از طلاب با دلسردى تحصيلات علوم دينى ادامه مى دهند و اين را ما به خوبى لمس مى كنيم. بسيارى از طلاب بعد از مدتى كه در حوزه تحصيل مى كنند حوزه را ترك كرده و شتابان به سوى دانشگاه مى روند. بدون ترديد انگيزه بيشتر آنان رسيدن به مدرك است.

ادامه راه فعلى اين ضرر را دارد كه ما بهترين مواضع و موارد تبليغى و ارشادى را كه مدارس و دانشگاهها و جوانان تحصيل كرده باشند از دست بدهيم و تنها به انتظار محرّم و رمضان بنشينيم تا شايد چند پيرمرد و پير زنى را در گوشه مسجد و حسينيه ارشاد كنيم و خسارتى از اين بزرگتر و جبران ناپذيرتر وجود ندارد. پس بياييم و بينديشيم كه صورت فعليِ كار ما چه ضربه شديدى را بر ما وارد مى كند ضربه اى كه حساس ترين
مواضع ما را از ما مى گيرد. كاستيهاى ديگرى نيز وجود دارد كه به اجمال بيان مى كنيم:

١ . ترك و عدم اهميت به زبان فارسى يعنى زبانى كه بايد با آن بگوييم و بنويسيم و شعر بسراييم. اين نقص بسيار بزرگى است. كه دامنگير حوزه هاى علميه شده است به راستى كه اندوه بار است اگر خداى ناكرده در بين ما كسانى باشند از سيبويه نحوى تر و از ابن حاجب و شيخ رضى صرفى تر و از شيخ عبد القاهر و سكاكى بيانى تر و از خليل عروضى عروضى تر ولى در نوشتن واژه هاى ساده و پيش پا افتاده زبان فارسى عاجز و در تلفظِّ درست برخى از كلمات و جملات آن زبان ناتوان باشند. بدون ترديد صحيح خواهد بود كه بگوييم اى دانايان تمام عمرتان بر باد رفته است.

٢ . نوشتن تمام كتابهاى درسى به زبان عربى و تركِ زبان فارسى اين امر موجب تلف شدن اوقات زيادى مى شود كه به هيچ وجه قابل جبران نيست زيرا پيدا كردن ضماير و فهميدن جملات پيچيده كتابهاى درسى به آسانى صورت نمى گيرد بلكه بايد ساعتها وقت تلف شود تا مرجع ضميرى فهميده شود. رفع اين مانع گرچه تا اندازه اى با تأليف كتابهاى عربى فصيح و غيرپيچيده ممكن است ولى برطرف كردن كامل آن تنها با فارسى نوشتن حداقل برخى از كتابهاى درسى و ساير كتابهاى علمى ميسر است و توجيه و وسوسه در اين امر تنها از طرف كسانى ابراز مى شود كه اطلاعات دقيقى درباره متد پيشرفت كشورهاى پيشرفته در علوم و صنايع ندارند و گرفتار اين فكر شده اند كه تمام علوم را بايد از كانال زبان عربى آموخت. غافل از اين كه هيچ رابطه اى بين اين دو مطلب نيست و تقريباً تمام كسانى كه به جايى رسيده اند و مقامات علمى دقيقى را به دست آورده اند از كانال زبانهاى مادرى شان بوده است و در غير اين صورت كه گاهى انسان مجبور مى شود بايد مدت مديدى را صرف فراگيرى دقيق زبانى كند كه مى خواهد علم را از كانال آن بياموزد.

خلاصه اين كه به فارسى نوشتن برخى از كتابهاى درسى و ساير كتابهاى علمى كمك شايانى به پيشرفت طلاب مى كند و منظور ما هم همين است وگرنه آموختن زبان عربى نه تنها براى همه طلاب لازم و ضرورى است بلكه براى همه نويسندگان و گويندگان و شعراى فارسى زبان ما فرض است.
٣ . جدا كردن حوزه از دانشگاه و تقسيم بندى علوم به جديد و قديم از فعاليتهايى است كه قطعاً از طرف دشمنان انجام شده و نبايد دوستان آن را ادامه دهند. حداقل زيان آن محروم شدن طلاب از مطالب دانشگاهى و بى بهره ماندن دانشجويان از معارف و مكارم اخلاق حوزوى است.

٤ . نبود برنامه دقيق و حساب شده اى براى تبليغات از عيبهايى است كه جداً شكننده است و اصلاً باور كردنى نيست كه در قرن حاضر قرنى كه قرن تبليغات است و آن هم با مدرن ترين وسايل تبليغى كه تمام كفر در برابر تمام اسلام با تمام نيروهايش دست به تبليغ زده است حوزه ها كمترين وسايل تبليغى را نداشته باشند بلكه تمام تبليغاتشان منحصر در اين باشد كه در ماه محرم و ماه مبارك رمضان بدون برنامه تعدادى طلبه وارد شهرها و روستاها شوند و هيچ معلوم نباشد كه چه گفته مى شود و كجا نياز به تبليغ دارد و بالأخره چه مى گذرد و چه پيش مى آيد و چه نتيجه اى گرفته مى شود.

٥ . رها كردن اصول و چسبيدن به فروع متأسفانه در حوزه ها داير و رايج است; زيرا بيشتر طلاب اصلا با مسائل فلسفى وكلامى كه اثبات كننده مسائل اصول دين و اعتقادات است كار ندارند و برخى از آنان هم كه در اين زمينه وارد مى شوند نوعاً به نتيجه مطلوبى نمى رسند. بر مديريّت حوزه هاست كه بالأخره قاطعانه تصميم بگيرند و اين جوانان حق جو را از حيرت و ندانم كارى بيرون بياورند.

راه حلها
همان طور كه آغاز سخن اشاره شد منظور اصلى از نوشتن اين مقاله تذكر و يادآورى مشكلات و نارساييهايى است كه در حوزه هاى علميه وجود دارد.

رفع و حل مشكلات ياد شده هم در مقام نظر و هم در مقام عمل كارى است كه بايد گروهى و با تعاضد و تعاون افكار صورت بگيرد.

١ . اولين كارى كه بايد انجام شود اين كه طلاب حوزه را هدفدار كنند; يعنى گروهى از كارشناسان را مأمور كنند تا تمام اهداف اسلامى را دسته بندى و عرضه كنند آن گاه از طلابى كه آموزش عمومى را ديده اند خواسته شود كه يك يا چند رشته را
براساس استعداد انتخاب كنند.

بعد از اين مرحله مشخص بشود كه اگر كسى كارنامه تخصصى فلان رشته را دارا باشد مى تواند وارد رشته ديگر بشود و يا در فلان دانشكده دبيرستان دادگسترى و مراكز ديگر كه هم جنبه عملى دارند و هم جنبه تبليغى و يا فقط جنبه تبليغى دار ند مشغول خدمت شود.

٢ . نياز به توضيح زياد نيست كه اگر قرار باشد نظريّه بالا پياده شود لازمه اش تغيير كتابهاى درسى و درجه بندى مسائل علمى است. اگر در كنار آن متد آموزشى نيز تغيير كند و از روشهاى معمول در دنيا استفاده شود و در راستاى تعليم و تربيت از بهترين وسايل آموزشى بهره گيرى شود و براى هر رشته اى دانشكده ويژه اى تأسيس گردد و رابطه بين استاد و شاگرد صميمى تر شود و شروع و ختم درسها براساس برنامه ريزى انجام گيرد حضور و غياب ويژه اى معمول گردد و خلاصه حساب و كتابى وجود داشته باشد قدم بسيار مهم ديگرى در راستاى ترقى و تكامل طلاب حوزه ها برداشته مى شود.

٣ . همه كتابهايى كه اكنون در حوزه ها كلمه به كلمه آنها خوانده مى شوند بايد جمع آورى شوند و كتابهاى جديد درسى تدوين شود. اين كتابها بايد براساس دو دوره عمومى و تخصصى نوشته شوند; يعنى كتابهايى در زمينه هاى ادبيات منطق فلسفه و كلام و اصول وفقه و حديث و تفسير و تاريخ و اسلام شناسى نوشته شود كه به طور فشرده و سهل الوصول باشند و در شش سال آموزش داده شوند و براى بعد از اين شش سال كتابهاى ديگرى تدوين شود كه شايسته كسانى هستند كه بايد متخصص شوند. واضح است كه اين كتابها بايد به صورت درجه بندى و قدم به قدم نوشته شوند.

٤ . فعلاً بايد كسانى اجازه تدريس داشته باشند كه صلاحيت علمى و اخلاقيشان احراز شده است. اين كار هم ممكن است و هم عملى امّا به شرط اين كه دلسوزى باشد و احترام و مزاياى استادى نيز رعايت شود و قرار بر اين نباشد كه با نصيحت و موعظه همه كارها درست شود كه بسى اشتباه و خطرناك است. بايد گروهى از علما و كارشناسان و مجتهدان عهده دار اين أمر بزرگ شوند كه در نهايت اهميت است. آنان خود بهتر مى دانند كه براساس چه ملاكها و معيارهايى استادان فعلى را گزينش كرده و
مورد تقدير و تشويق قرار دهند. نياز به بيان ندارد كه مديران مدارس نيز بايد داراى درجات علمى باشند و آنان نيز به صورت خاصى گزينش شوند. حداقل بايد معلومات مدير مدرسه به اندازه معلومات نوع اساتيد آن مدرسه باشد و بداند كه در مدرسه چه مى گذرد و چه مى كنند.

٥ . مسائل اقتصادى حوزه نيز بايد از وضع فعلى اش بيرون آيد و شهريّه ها براساس درجات علمى و نيازهاى زمانى توزيع شود و نحوه توزيع آنها نيز بايد از وضع كنونى كه يقيناً مرضيِّ خدا و رسولش نيست بيرون آيد و به وضع مسكن و خوابگاههاى طلاب نيز توجه شود بلكه در اولويت قرار بگيرد وضع آينده طلاّب و اياب و ذهاب و ابزار تحصيلى آنان نيز بررسى جدى بشود.

بايد استاد را ماهيانه استادى و محصل را ماهيانه تحصيلى و مشتغل را طبق شغلش شهريّه داد. چه وجهى دارد كه استاد و شاگرد حقوق يكسان بگيرند؟ آيا اين اهانت به علم و عالم نيست؟

آيا ممكن نيست كه صندوقى در حوزه تأسيس شود و همه بودجه حوزه در آن واريز گردد و دريافت ماهيانه ها براساس دفترچه هايى باشد كه با ارائه آنها صندوق ماهيانه را بپردازد؟

ضرر اين كار چيست؟ آيا نفع كلى جمع شدن پولها در يك محل و به كار گرفتن آنها در راستاى منافع حوزه قابل فهم نيست؟

در اين جا ممكن است اشكال وارد شود كه آخر اين همه كارها كه گفتيد بودجه لازم دارد و حوزه كه قادر به تأمين اين بودجه زياد نيست پس با كدام بودجه به حل اين مشكلات بپردازد؟

پاسخ اين اشكال اين است كه: اولا بودجه حوزه ها بسيار زياد است زيرا تمام وجوه شرعيّه بودجه حوزه هاست و اين مبلغ بسيار بزرگى را تشكيل مى دهد منتهى چون پراكنده مى شود و نحوه جمع آورى اش بسيار نادرست است چنين پنداشته مى شود كه اندك است. از اين روى بايد نكات زير مراعات شود:

* بايد ترتيبى داد كه وجوه شرعيه به طورى جمع آورى شود كه واسطه ها نبلعند.همه آن در يك محل و در دست گروه خاصى كه برگزيده علماى اعلام باشند.
* مگر حكومت ما حكومت اسلامى نيست؟ مگر حكومت نمى خواهد طلاب و فضلا و علماء در خدمت نظام اسلامى باشند؟ اگر مطلب اين است بايد بودجه حوزه را كه مركز چند رشته مهم تحصيلى است تأمين كند.

البته شبهه قديمى كه بايد حوزه ها وابسته به دولت نباشند و مستقل باشند شبهه كهنه اى است. گرچه در دوره طاغوت مطلبى بوده واقعى و حق ولى اگر حكومت از آنِ اسلام شد و مجتهدى در رأس آن حاكم بود و زير نظر آن مجتهد و فقيه از انفالى كه يقينا مال امام زمان عليه السلام است بودجه حوزه تأمين شد بدون شك مانند آن است كه در حوزه ها از سهم مبارك امام عليه السلام ماهيانه طلاب را مى پردازند بلكه همان طور كه اشاره شد اين آسانتر از آن است و از اين گذشته مگر تأمين بودجه لازم حوزه از طرف دولت مستلزم وابستگى علما و طلاب به دولت و نظام است؟

٦ . مسأله تعطيلات و روزهاى تعطيلى در همه دنيا و مراكز آموزشى هست ولى نه به صورتى كه در حوزه هاى علميه وجود دارد; زيرا در اين مراكز مقدس همان طور كه قبلاً اشاره شد روى هم رفته حدود دو سوم سال روزهاى تعطيلى به حساب مى آيد كه به راستى وحشتناك است و وحشتناكتر از آن اين است كه احدى از بزرگان و مسؤولان امر به فكر اين امر بزرگ نباشند و اگر هم باشند قدمى بر ندارند و اگر هم بردارند به صورت انفرادى و بى خبر از كارهاى ديگران و بدون مشورت با متفكران و اهل درد و تجربه بر مى دارند كه بدون شك بى اثر و يا كم أثر است پس بايد براى رفع اين كمبود چاره اى انديشيد و جلوى به هدر رفتن اين همه أوقات گرانبها و ارزشمند طلاب را گرفت.

به گمان ما اولين كارى كه بايد در اين زمينه انجام گيرد اين است كه عدّه اى از صاحب نظران مأمور اين امر شوند كه به تحقيق و تدوين تاريخ وفيات وميلادهاى پيشوايان دين و اعياد اسلامى بپردازند و پس از تحقيق و بررسى با دقت و ترجيح لازم مشخص كنند كه مثلا حضرت زهرا عليها السلام چه روزى وفات كرده و امام موسى بن جعفر عليه السلام درچه روزى از دنيا رفته است و هكذا; زيرا بديهى است كه وفات هر كسى يك بار بيشتر تحقق پيدا نمى كند همان طور كه تولد هر كسى بيش از يك بار بيشتر نيست و بى شك شناخت هر يك از اينها مشكل تر از مسايل پيچيده فقهيه
نيست. شناخت هر يك از آنها ولو به حسب ظاهر ممكن و ميسّر است و يقيناً همين اندازه ما را بس است.

و بر فرض كه چنين نباشد و هيچ مرجّحى براى يك طرف نباشد مى توان يك طرف را اختيار كرد و از باب تخيير و يا به كمك قرعه يك طرف را وفات و يا عيد قرار داد و با اين گزينش خدا پسند اتّحاد و وحدت را حفظ كرد و بسيار منافع ديگر را جلب و مضارّ و مفاسد را دفع كرد; زيرا اگر در احكام الهى و مسائل شرعى عملى مى توان تخيير كرد و يا به قرعه عمل كرد و رفع مشكل نمود در اين جا به طريق اَولى آن أمر جارى و سارى است; زيرا در اين جا هيچ نوع محذور عملى وجود ندارد بلكه براى مصالح و منافع دينى مى توان طرفى را گزينش كرد و بر آن اعتبار امور مصلحتى و شعارى و احيانا استحبابى را به رجاء واقع مترتب نمود.

اگر اين قدم برداشته شود و از دغدغه وسوسه كنندگان نجات يابد و به گروهى كارشناس و اهل اطلاع عرضه شود و با تأمل و بررسى روزهاى ويژه اى براى وفات و ميلاد پيشوايان دينى و تعطيلات هفتگى برگزيده شود از اين نابسامانى نجات خواهيم يافت و تحولى خداپسندانه در حوزه رخ خواهد داد.

اگر از ما پرسيده شود كه چه روزهايى را بايد به عنوان روزهاى تعطيلى تعيين كرد؟ پاسخ اين است كه براى محصلين و دانشجويان هيچ روزى نبايد به عنوان روز تعطيل به معناى ترك درس و تحصيل و بحث تعيين شود و خسارتى از اين بزرگتر نيست كه روزى بگذرد و دانشجو در آن روز بهره اى از دانش نبرد; بنابراين حداقل كارى كه به نظر ما بايد انجام گيرد اين است كه بايد پنج شنبه ها و اكثر ميلادها و همه وفيات تكرارى و رمضانها و بسيارى ديگر از روزهايى كه به عناوين گوناگون وارد روزهاى تعطيلى شده اند از دايره روزهاى تعطيلى حوزه ها خارج شوند و براى تابستانها حوزه هاى تابستانى و گذرانيدن دروس خاصى پيشنهاد مى شود كه كارى شدنى و بسيار مفيد و تكامل بخش است.

تنها روزهاى جمعه و در سال دهه محرّم آن هم نه براى همه طلاب و وفيات انتخابى پيشوايان دينى و بعضى از اعياد بزرگ به عنوان روزهاى تعطيلى رسمى پيشنهاد مى گردد كه بالاخره اگر كسى به فكر عاقبت انديشى باشد و درباره مسؤوليت الهى كه بر
عهده اش هست بينديشد جز پذيرفتن اين گونه پيشنهادها چاره اى ندارد. بويژه اين كه درس و بحث در مذهب مقدس ما به منزله صلات حسنة معرفى شده است و چه كارى بهتر از صلات حسنة؟

٧ . اگر اصلاحات پيشنهاد شده و يا مشابه آنها انجام گيرد و به درستى رفع نواقص شود قهراً از تمركز طلاب و اهل علم در حوزه هاى بزرگ كاسته مى شود ولى اين كافى نيست و بايد در اين زمنيه بخصوص نيز كارهايى انجام گيرد از جمله: بعد از پايان تحصيلات گروههاى مختلف تحصيلى شهريّه تحصيلى آنان قطع شود و براى مرحله بعد شهريّه هاى گوناگون و لازم تعيين گردد. مثلاً براى كسانى كه مى خواهند در رشته هاى ديگر ادامه تحصيل دهند شهريه تحصيلى در نظر گرفته شود يعنى مقدارى بر شهريّه قبل افزوده گردد و كسانى كه مى خواهند مدرِّس و معلم باشند شهريّه مدرّسى و معلمى را دريافت كنند و كسانى كه مى خواهند در پستهاى ادارى حوزه و غيره كار كنند ماهيانه معمول آن جا را دريافت دارند و روشن است كه اكثريّت طلاب غير اينها هستند و بايد آنها را به حسب معلومات و خصوصيات ذاتيشان به گروههاى گوناگونى تقسيم كرد و هر گروهى را به جايى گسيل داشت. مثلا گروه بزرگى را به آموزش و پرورش معرفى كنند تا در رشته هاى گوناگون علوم انسانى در دبيرستانها و آموزشگاهها و دانشگاهها به تدريس و تبليغ مشغول شوند و گروهى را براى پيشوايى در جماعات و جمعا ت معين كنند و گروهى را براى انجام مراسم مذهبى و دينى به شهرها و روستاها بفرستند.

ممكن است اين نظر براى برخى از تنبلان از خدا بى خبر سنگين و غيرقابل قبول باشد لكن بيشتر طلاّب و اهل علم حوزه ها شائق و منتظر پياده شدن اين برنامه هاى سازنده و مفيد هستند. همين ما را بس است كه نهراسيم و با توكل به خداى بزرگ اين مجاهدت بزرگ را آغاز كنيم كه: (من جاهد فينا لنهدينّهم سبلنا)

٨ . رشته رشته كردن علوم و برچيدن كتابهاى درسى فعلى و ارائه كتابهاى درسى مناسب.گرچه در راه حل كوتاه مدت بر چيدن برخى از كتابهاى مفصل و پيچيده مقدّماتى پيشنهاد مى شود ولى كار اَساسى در اين زمينه اين است هر چه زودتر تحول و انقلاب در همه زمينه هاى ياد شده آغاز شود كه هر لحظه درنگ كردن گناهى است بزرگ
٩ . به راستى كه هيچ كس قبول نمى كند و نبايد هم قبول كند كه هيچ فرقى بين دانشمند و ملاى ساده و غير نباشد ولى باور كنيد كه مطلب همين است. آنان كه سالهاى درازى را در كسب علم و دانش گذرانيده اند و در رشته هايى از علوم متخصص و صاحب نظرند در اجتماع ما مانند همان ملا و مداحى هستند كه عبا و عمامه اى پوشيده و در محرم و صفر براى مردم مداحى مى كنند بلكه چه بسا اين را بر آن ترجيح مى دهند. حتماً داستان شيخ جام و آن ملاّى نافرجام را شنيده ايد. ملاكهايى كه مردم با آنها ما را مى شناسند همين عبا و عمامه و ريش و صداى خوش امثال اينهاست كه بيقين مدرسه نديده ها در اين زمينه ها بسيار بسيار جلوترند.پس فاجعه است اگرفرهنگ جامعه ما بدين صورت در آيد كه ملاّى ده را بر دانشمندان و بزرگان اهل علم و تحصيل برترى دهند. متأسفانه اين فرهنگ اكنون در كشور ما حاكم است: ما در رسوخ و گسترش آن بى نقش نبوده و نيستيم. پس براى چه منتظريم و چرا با زمان حركت نمى كنيم؟

چرا اَسلحه را از دست دشمنان نمى گيريم و چرا اين همه با الفاظ واصلاحات دشمنى مى كنيم؟ ما اگر واقعاً از عناوينى چون ليسانس دكتر و پرفسور متنفّريم چرا معادل آنها را از زبان خودمان انتخاب نمى كنيم و به عنوان تشويق و تعيين معلومات به جوانان تحصيل كرده خودمان نمى دهيم. شما چه بخواهيد و چه نخواهيد دنياى ما اين گونه عناوين را نشانه معلومات و تحصيلات مى داند و چه بهتر آن كه اين اسامى مسمّاى واقعى داشته باشند. كجا ممكن است بهتر از حوزه هاى علميّه ما آن مسمّاهاى واقعى را تربيت كند؟

بنابراين پيشنهاد ما اين است كه تعصب و لجاجت را اگر وجود دارد كنار بگذاريم و براى معلومات پر ارزش حوزه ها ارزش قائل شويم و نشانه هاى پذيرفته شده در دنيا را كه هيچ مانع شرعى و عرفى در پذيرفتن آنها نيست بپذيريم و با اين قدم شجاعانه كه بسيار قدم مهم و پرارجى است شكاف عميق بين حوزه و دانشگاه را پركنيم و از ميدان شعار به واقعيت شعور برسيم و به اسطوره كهنه علوم جديد و قديم خاتمه دهيم و طلاب علوم ينى را در كنار برادران دانشجو بلكه در ميان آنان و در حالى كه اينان و آنان را زدوده ايم و دريايى خروشان از دانشجويان ساخته ايم همه را غرق در شادى و اشتياق به طى مراحل تحصيلى مشاهده كنيم كه از اين بالاتر وظيفه اى وجود
ندارد. اين ممكن نيست مگر با توجه ما به نقص وضع فعلى خود و در مرتبه بعد برطرف كردن آن كه با درجه بندى و رشته رشته كردن علوم و ايجاد تحولى اساسى در كتابهاى حوزه ها و بالاخره اعطاى نشانه تحصيلى هر كس در پايان رشته و يا رشته هايى كه تحصيل كرده است ممكن و ميسر است.

١٠ . ما بايد به اين امر كه زبانمان فارسى است و مردممان فارسى زبان توجه كامل داشته باشيم و بدانيم كه بيشتر برخوردهاى ما با همين مردم است; زيرا غالباً براى همين مردم مى گوييم و مى نويسيم. پس لازم و ضرورى است كه اين زبان را به خوبى بدانيم و به نثر و نظم آن آگاه باشيم. بديهى است كه آگاهى به آن در حدّ سوم راهنمايى مدارس براى ما كافى نيست پس ضرورى است كه اين رشته را جزء يكى از رشته هاى تخصصى در حوزه ها قرار دهيم و در تمام سالهاى دوره عمومى ماده زبان و ادبيات فارسى را داشته باشيم كه غفلت از آن چنان ضربه اى را به ما وارد مى كند كه تا سالهاى درازى توان حركت را از دست مى دهيم و شگفت آور است اگر از اين ضربه هاى شكننده از خواب غفلت بيدار نشويم و اگر بيدار شويم تحركى از خود نشان ندهيم.

١١ . ما براى زودتر رسيدن به مقصد و بهتر فهميدن طلاب حوزه ها بايد در تمام رشته هاى علوم حوزوى كتابهاى مفصل فارسى داشته باشيم تا با مراجعه كردن طلاب به آنها اصل مطالب را دريافت دارند و اين همه اوقات گرانبها را براى پيدا كردن مطلبى كه متوقف بر ضمير بى مرجع است به هدر ندهند; زيرا در دنياى امروز و كارهاى زيادى كه نسبت به آموزش علوم وجود دارد و رشته هاى بسيارى كه عدم اطلاع از آنها زيانبار است پذيرفتنى نيست كه اوقات گرانبهاى طلاب ما براى پيدا كردن مرجع ضمير و فهميدن معانى اشعار جاهلى و بالاخره حل عبارات قلمبه سلمبه قرون وسطايى بگذرد و اگر پرسيده شود آخر چرا؟

پاسخ اين باشد كه اين گونه تعليم و تعلم و اين گونه مطالعه و تفهم آدمى را باسواد مى كنند و او را تقويت مى كند و... به راستى كه اگر چنين فكر كنيم مرض ماليخوليايى داريم كه بدون از دست دادن وقت بايد به مداوايش بپردازيم و هر چه ديرتر آن را از خود دور كنيم ضرر بيشترى را موجب شده ايم. بنابراين بايد برخى از كتابهاى درسى را به زبان پرمايه و شيرين فارسى نگارش كنيم و تمام كتابهاى مفصل را كه در رشته هاى
گوناگون علوم به زبانهاى خارجى نگارش يافته است به زبان فارسى برگردانيم و به قيمت ارزان در دسترس طلاب قرار دهيم تا همه در رشته انتخابى خود به سهولت موفق شوند و هم از ساير رشته ها اطلاعات لازم را كسب نمايند. روشن است كه اين كار روزنه بسيار بزرگى را به سوى تمام علوم براى طلاب باز مى كند و چه كارى بزرگتر و مهمتر و چه قدمى والاتر و ارجمندتر از اين براى حوزه هاى علميه؟

١٢ . حل جدايى حوزه از دانشگاه و دورى دانشگاه از حوزه كه سخت زيانبار و فاجعه انگيز است به آن نيست كه روزى را در سال به عنوان روز وحدت روحانى و دانشجو تعيين كنيم و در سال يك بار چند تن را از دانشگاه و حوزه دور هم جمع كنيم و به شعار و نصيحت و موعظه بپردازيم بلكه بايد قدمهاى عملى برداريم و شجاعانه خيالپردازيهاى اسطوره اى را لگدمال كرده و آن دو مركز آموزشى را در هم ادغام كنيم و اين دو گروه را كه اكنون دو گروه به حساب مى آيند يك گروه كنيم و حوزه را از تمام مزاياى دانشگاه برخوردار نماييم و دانشگاه را نيز از روشهاى خوب و ارزشمندى كه در حوزه است بهره ور نماييم. اگر اساساً نام حوزه را به دانشگاه علوم اسلامى تبديل كنيم و تنها به تعويض اسم اكتفا نكنيم بلكه تغيير و تحولى اساسى را در تمام زمينه هاى آموزشى بپذيريم و درجه بندى و رشته رشته كردن علوم را قبول و عملى كنيم و اعطاى نشانه هاى علمى را مورد تمسخر قرار ندهيم كارى انجام داده ايم كه نه تنها ديگر دانشگاهى در مقابل حوزه و حوزوى در مقابل دانشگاهى نيست تا براى وحدتش شعار دهيم بلكه يگانگى كامل به وجود آمده و مقدمات پيشرفت و ترقى و تكامل طلاب ر ا فراهم شده است. بايد توجه داشت كه منظور از اين طرح حذف حوزه و اكتفا به همان دانشكده هاى الهيات دانشگاهها نيست كه سخت اشتباه و فاجعه بار است.

١٣ . به راستى حيرت آور است اگر به فكر سروسامان دادن به تبليغات نباشيم و چنين پنداريم كه دو دهه محرم و صفر و ماه رمضان آن هم به وضع فعلى براى تبليغات كافى است. هيچ شكى وجود ندارد كه بدترين و نارساترين گونه تبليغات همين است كه اكنون ما به آن دل خوش كرده و غرق كيف هستيم! كار فعلى ما اين است كه پيرمردها و پيرزنهاى لب گور را كه براى قليان كشيدن و چاى خوردن و وقت گذرانيدن و يا براى ثواب به مسجدها مى آيند دور خود جمع كنيم و هر چه دل پررغبتمان مى خواهد
نصيحت كنيم ولى دبستان و دبيرستان و دانشكده ها و جوانها را به حساب خدا واگذاريم. آيا باز هم مى خواهيم اين گونه تبليغات مؤثر باشد؟

حوزه اى كه با اين عظمت است و اين همه مسؤوليت دارد چگونه ممكن است در نظام اسلامى براى ارائه برنامه هاى ويژه; راديو و تلويزيون در اختيار نداشته باشد. مجله و روزنامه رايگان و يا ارزان قيمت نداشته باشد ؟ و وضع تبليغات همان وضع تبليغات هزار سال قبل باشد بلكه بدتر و بى در و دروازه تر از گذشته.

از همه اينها گذشته اين منبرها و موعظه ها چندان ارزش تبليغى ندارند و اگر داشته باشند بسيار بسيار محدود است. پس فاجعه خواهد بود اگر حوزه در فكر اصلاح اين أمر مهم نباشد و باور كردنى نخواهد بود اگر دولت جمهورى اسلامى نهايت همكارى و بودجه لازم را در اختيار حوزه قرار ندهد.

طرح ما در اين زمينه اين است كه براى كوتاه مدت همه طلابى را كه توانايى تبليغ دارند با تأمين هزينه سفر به مناطق و مراكزى كه نياز شديد دارند بفرستند و هيچ كس حق دريافت پول و أشياء ديگر را از مردم نداشته باشد بلكه حوزه حقوق مبلغين را بپردازد.البته اين كار نياز شديد به برنامه ريزى دارد كه ارائه آن از حوصله اين مقاله بيرون است.

طرح دراز مدت آن اين است كه در حوزه بخش تبليغات تأسيس شود و رشته آموزشى ويژه تبليغات به عهده اين مراكز گذاشته شود و سهميه پذيرش دانشجو در اين رشته چند برابر رشته هاى ديگر قرار داده شود و پس از فارغ التحصيل شدن از بخش آموزشى به بخش تبليغاتى معرفى شوند و آن بخش با ترتيباتى دقيق مبلغين را به سرتاسر كشور و كشورهاى خارج گسيل دارد.

ماتنها در اين صورت است كه مى توانيم ادعا كنيم كه دَينِ خود را نسبت به مكتب مقدس امام جعفر صادق عليه السلام ادا كرده ايم.

١٤ . آنچه كه به عهده حوزه هاست و بايد همه برنامه هاى آنها در راستاى آن باشد حفاظت از اسلام و مكتب شيعه است. نياز به گفتن ندارد كه مجموع مكتب اسلام از دو بخش مسائل اصلى و فرعى تشكيل مى شود: عهده دار بخش اول فلسفه و كلام و مقدمات آن است و عهده دار بخش دوم فقه و مقدمات آن است همان كه قبلاً اشاره
شد تقريبا تمام اشتغالات حوزه هاى علميه ما در رابطه با بخش دوم آن هم بيشتر در محدوده مقدمات آن است. اين در حالى است كه تمام فقهاى والا مقام ما بر اين عقيده اند كه هر مسلمانى موظف و مكلف است كه اصول دينش را با دليل و برهان بپذيرد و هرگز پذيرش تقليدى كافى نيست. به خلاف بخش دوم كه مكلفين نسبت به آن مختارند و باهر يك از اجتهاد و تقليد و احتياط برئ الذمه مى شوند. از اين گذشته هيچ كس اصل را فداى فرع نمى كند و در حالى كه به شاخه ها و برگها چسبيده تنه و ساقه را رها نمى كند. پس چرا بايد تمام اوقات طلاب ما در آموزش فقه و مقدمات آن بگذرد و نه تنها نسبت به علوم اصلى بى اعتنا باشيم بلكه افرادى كه به آن علوم مى پردازند مورد تمسخر و بى مهرى قرار دهيم؟ آيا اين كه جوانان ما بعد از پذيرش كامل اصول حوزه را ا نتخاب مى كنند و با قبول صددرصد اصول دين طلبه مى شوند مى تواند توجيه گر خط و مشى فعلى ما باشد و به كلى مباحث توحيد و نبوت و معاد و امامت را به كنار بگذاريم و تمام همّ و غم خود را بر اين نهيم كه مطول و رسائل و مكاسب را خوب فهم كنيم؟

هرگز نمى توان چنين چيزى را باور كرد. من خود نمى خواهم باور كنم ولى چطور باور نكنم در حالى كه مى بينم بحثهاى فلسفى و كلامى در حوزه ها متروك است.

با چشم پوشى از عدّه اى كه خودرو در اين زمينه ها وارد شده و مطالعه مى كنند و به مراحلى از فضل و كمال مى رسند كس ديگرى به سراغ اين علوم پايه اى نمى رود و هيچ كس هم نمى پرسد كه در اين باره چه مى دانيد. اين را باور كنيد كه اگر ابن سينا در حوزه علميه ما باشد و نتواند مكاسب را امتحان بدهد او را بى سواد مى دانند و ريالى به عنوان ماهيانه به او نخواهند داد بلكه اگر بيرونش نكنند بسيار احسان بزرگى درباره اش روا داشته اند.

البته و صد البته وضع كنونى حوزه هاى ما بويژه حوزه قم در اين رابطه تا اندازه اى خوب است و كارى به اين ندارند كه چه كسى فلسفه و كلام و عرفان مى گويد و يا مى خواند ولى سخن اين است كه چرا بايد چنين باشد؟ چرا بايد طلاب ندانند و توجيه نشوند كه فلسفه و عرفان چه نقشى دارند؟ چرا نبايد اين دروس جزء درسهاى امتحانى حوزه باشد؟ چرا نبايد كلاسهايى در باره توحيد و خداشناسى و درباره نبوت و امامت و
معاد در حد كلاسهاى مباحث عتق رقبه و تدبير و حيض و نفاس و استحاضه و امثال ذلك وجود داشته باشد؟

چرا به باب حادى عشر و شرح تجريد و شرح منظومه و يا كتابهايى در اين حد و بهتر از اينها به اندازه مغنى اللبيب و مختصر المعانى و شرح لمعه و امثال ذلك توجه نشود و اگر اين معجزه انجام گيرد و باب حادى عشر در برنامه مدارس گنجانيده شود به صورت حاشيه و فرعى است و آن هم نسبت به اوائلش.

بنابراين بايد مسؤولين حوزه ها توجه داشته باشند كه خطر وحشتناكى كه ما را تهديد مى كند از ناحيه اصول دين و شبهاتى است كه در ميان جوانان ما القاء مى كنند گرچه پرداختن و اهميت به فروع دين نيز ضرورى و لازم است. اگر نخواهيم به بخش اصول اولويت دهيم بايد به آن در حد بخش فروع توجه كنيم. يك رشته اساسى علوم حوزه را كه خود داراى شاخه هايى است منحصر اين بخش بدانيم بخشى كه نتيجه محدود و انحصارى ندارد بخشى كه در تمام دنيا كار برد دارد. پس بايد از همه دانشمندان و فلاسفه و متفكران استفاده كنيم و كتابهاى مفيد درسى و غير درسى در اين باره تدوين كنيم و با رشته رشته كردن علوم در حوزه و اهميت و اولويت دادن به اين بخش اساسى براى هميشه اين نقيصه را از حوزه هاى علميه رفع كنيم.

والسلام