نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - پيدايش و تطور علم اصول
مقاله حاضر ترجمه اى است از نوشته شهيد آيت الله سيدمحمدباقر صدر در كتاب[ معالم الاصول] .اين مقاله از آن جهت كه در برگيرنده نكاتى تازه درباره پيدايش و تطور علم اصول و نقش تاريخ در پيدايش اين علم بود دراين شماره آورده شد. اميداست با دقتى كه در كيفيت ترجمه و نوآورى آن شده مفيد باشد.
[حوزه]
پديد آمدن دانش اصول
دانش اصول در دامن دانش فقه پديد آمد چنان كه دانش فقه از آغوش علم حديث سر بر آورد واين بر پايه مراحلى بود كه علم شريعت پيموده است .
ديدگاه مااز[ علم شريعت] آن دانشى است كه مى كوشداحكامى را كه آيين اسلام از سوى خداوند آورده است باز شناسد.اين دانش در صدر اسلام آغاز شد و در كوششى نمايش يافت كه شمار بزرگى از راويان براى نگهدارى احاديث وارد شده درباره احكام بدان برخاستند و به گردآورى آن پرداختند.ازاين رو [ علم شريعت] در نخستين مرحله آن بر پايه حديث استوار بود و كار بنيادى آن تقريبا به گردآورى روايات و نگهدارى متن ها منحصرمى شد. ولى شيوه دريافتن حكم شرعى از آن متن ها و روايات در آن مرحله داراى چندان اهميتى نبود زيرااز شيوه ساده اى كه مردم از راه آن سخنان يكديگر را گفت و گوهاى عادى مى فهميدند در نمى گذشت .
رفته رفته شيوه دريافت حكم شرعى از متن ها به ژرفا گراييد تا آنجا كه بيرون كشيدن حكم از ماخذ شرعى آن كارى گشت كه از دقت خالى نبود و چيزى از ژرف كاوى و آزمودگى را خواستار مى گشت . پس كوشش ها فراوان شدند و بسيج گشتند تا آن دقت كه دريافت حكم شرعى واستنباط آن از ماخذش بدان نيازمند بود فراهم آيد.
بدين سان بذرهاى انديشورى علمى فقهى پديد آمدند و علم شريعت از سطح دانش حديث گام بالا نهاد و به سطح استنباط واستدلال علمى موشكافانه برآمد.
از خلال پرورش[ دانش فقه] وانديشورى فقهى و روى آوردن دانشمندان شريعت بر ممارست كاراستنباط و دريافت حكم شرعى از تن ها بدان اندازه از دقت و ژرف كاوى كه موقعيت زمانى خواستار آن بود رشته هاى مشترك ( عناصر مشترك ) در كاراستنباط رو به پيدايش و خودنمايى نهادند و انجام دهندگان كار فقهى ديدند كه استنباط در عناصرى همگانى اشتراك دارد كه بيرون كيدن حكم شرعى بدون آنها شدنى نيست .اين گوياى آن بود كه انديشورى اصولى و علم اصول رو به پيدايش آورده و ذهنيت فقهى در راستايى اصولى گام نهاده است.
بدين سان [ دانش اصول] در دامان علم فقه بزاد و به باز آمد چه در حالى كه پيش ازاين انجام دهندگان اعمال فقهى عنصرهاى مشترك در كاراستنباط را بى آگاهى كامل از سرشت و حدود واهميت نقش آن دراين جريان به كار مى بردند پس از راه يافتن گرايش اصول درانديشورى فقهى به فراگيرى آن عناصر مشترك و بررسى حدود آن پرداختند
شكى نيست كه بذر فكراصولى نزد ياران فقيه پيشوايان دينى از روزگارامام پنجم و ششم و در سطح تفكر فقهى ايشان پديد آمد.
يكى از گواه هاى تاريخى براين سخن رواياتى است كه در كتاب هاى حديث آمده و با شمار فراوانى از عنصرهاى مشترك در كاراستنباط پيوند دارد.اين روايات فراگير پرسش هايى از سوى گروهى از راويان ازامام صادق[ ع] و ديگرامامان[ ع] و پاسخ هاى ازايشان بدان است . ١اين گونه پرسش ها از هستى داشتن بذر تفكراصولى در نزدايشان و گرايش ايشان به پى ريزى قواعد همگانى و معين كردن عناصر مشترك پرده بر مى دارد.
بازاين سخن از آنجا تاييد مى شود كه مى بينيم برخى از ياران امامان رساله هايى درباره برخى مسايل اصولى نگاشتند كه ازاين ميان مى توان[ هشام به حكم] از ياران امام صادق[ ع] - را نام برد كه رساله اى در محبث الفاظ نوشت .
ولى به رغم اينها انديشه عنصرهاى مشترك واهميت نقش
آن در كاراستنباط از آغاز كار اين روشنى و ژرفايى كنونى را نداشت بلكه راه ها و نشانه هاى آن به تدريج واز خلال گسترش عمل فقهى و رشد كارهاى مربوط به استنباط روشن گشت و به ژرفا گراييد. بررسى عنصرهاى مشترك به عنوان يك بررسى علمى مستقل از بحث هاى فقهى جدا نگشت و به نيروى خود بر سر پا نايستاد مگر پس از گذشتن زمان دراز پيدايش نخستين بذرهاى انديشورى اصولى زيرا بحث هاى اصولى براى مدتى دراز آميخته به بحث هاى فقهى و نامستقل از آن در تصنيف و تدريس بود و در خلال اين مدت انديشورى اصولى رو به غنى شدن داشت و نقش آن روز به روز روشن تر و مشخص تر مى شد تا به درجه اى از توانگرى و روشنايى رسيد كه توانست از دانش فقه جدا گردد.
چنين مى نمايد كه بحث هاى اصولى حتى هنگامى كه به سطحى شايان
استقلال رسيد همچنان ميان دانش فقه و دانش اصول دين در نوسان بود به گونه اى كه گاه با بحث هاى اصول دين و كلام در مى آميخت واين چيزى است كه سيد مرتضى در كتاب اصولى خود[ الذريعه] بدان اشاره كرده و گفته است :
ديدم برخى از كسان كه نبشته اى جداگانه درباره اصول فقه فراهم آورده اند گر چه در گزارش معانى واوضاع و مبانى آن به راه راست رفته اند ولى از دانش اصول فقه به دورافتاده واز روش و حوزه آن بسى در گذشته و دور شده اند.اين كسان درباره تعريف علم و نظر و چگونگى زادن آن از اين و لزوم ترتب مسبب بر سبب و جزاينها سخن گفته و مطالبى را به ميان آورده اند كه ويژه صرف و خالص كلام دراصول دين است و نه اصول فقه .
بدين سان مى بينيم كه استقلال دانش اصول فقه به عنوان علمى فراهم آمده از عنصرهاى مشترك در كاراستنباط حكم شرعى و جدايى آن از ديگر دانش هائدينى مانند فقه و كلام به انجام نرسيد مگر پس از آنكه انديشه عنصرهاى مشترك در عمل استنباط و ضرورت پايه گذارى نظامى براى آن روشن و روشن تر گرديد واين چيزى بود كه به تميز دادن ميان سرشت بحث اصولى و سرشت بحث هاى فقهى و كلامى كمك ورزيد و در نتيجه به پا گرفتن دانشى جداگانه به نام[ دانش اصول فقه] انجاميد.
ولى به رغم توانايى دانش اصول بر كسب استقلال كامل از دانش كلام ( علم اصول دين ) در آن ته نشست هايى فكرى به جا ماند كه تاريخ آن به روزگار آميزش ميان آن با دانش كلام برمى گردد.اين ته نشست ها (رسوب ها) همچنان مايه آشفتگى است . براى مثال ازاين ته نشست ها مى توان آن انديشه اى را ياد كرد كه مى گويد: به اخبار آحاد (يعنى روايات ظنى كه درستى آن را نمى توان يقين دانست ) نمى توان در دانش اصول استدلال كرد زيرا دليل در دانش اصول بايد قطعى باشد.
سرچشمه اين انديشه دانش كلام است زيرا بزرگان اين دانش مقرر داشته اند كه اصول دين نياز به دليل قطعى دارد و براى مثال صفات خدا يا رستاخير را نمى توان بااخبار آحاداثبات كرد. آميزش ميان علم اصول فقه انجاميده وازاين روست كه مى بينيم كتابهاى اصولى تا زمان محقق در سده هفتم به اثبات[ عناصر مشترك] در كاراستنباطاز راه خبر واحداعتراض مى ورزند واين اعتراض از آن انديشه مايه مى گيرد. ٢
ما در كتاب[ الذريعه] سيد مرتضى ره به هنگام گفت و گواز آميزش ميان اصول فقه واصول دين برداشت هايى نسبتا دقيق و مشخص از عنصرهاى مشترك در كاراستنباط مى بينيم چه مى گويد:
[ بدان كه سخن گفتن درباره اصول فقه در حقيقت سخن گفتن درباره دلايلى فقهى است ... بر پايه آنچه گفتيم لازم نمى آيد كه دلايل و راه ها به سوى احكام و فروع موجوده فقه در كتاب هاى فقيهان اصول باشند زيرا كلام دراصول فقه همانا كلام در چگونگى دلالت دلايل اين اصول براحكام به گونه اجمالى است و نه تفصيل . دلايل فقيهان در نفس مسائل است و كلام دراجمال با كلام تفصيلى فرق دارد].
اين متن يكى از كهن ترين مصادراصولى در ميراث شيعى است كه به گونه اى روشن انديشه عنصرهاى مشترك در كاراستنباط را با خود حمل مى كند و آن را به گونه اى اجمالى دلايل فقهى مى نامد و ميان بحث اصولى و فقهى بر پايه تميز ميان ادله اجمالىوادله تفصيلى يعنى ميان عنصرهاى مشترك و عنصرهاى ويژه در تعبير ما فرق مى گذارد واين بدان معناست كه انديشه[ عنصرهاى مشترك] در آن هنگام تااندازه بسيارى پخته بوده است . عين اين انديشه را پس از آن در نزد شيخ طوسى ابن زهره محقق حلى و جزايشان مى بينيم واينان همگى دانش اصول را چنين تعريف كرده اند كه:[ دانش دلايل فقهى است بر وجه اجمال] .اينان بدين گونه انديشه[ عنصرهاى مشترك] را پيش كشيده اند.
شيخ طوسى در كتاب[ عده] گفته است :
[ اصول فقه عبارت از دلايل فقهى است و چون ما درباره اين دلايل سخن گوييم سخن مان درباره مقتضيات آن از قبيل وجوب واستحباب واباحه و مانند آن است به گونه اى اجمالىو براين اساس لازم نيست كه اين دلايل رساننده به فروع فقهى براى ما باشند زيرااينها دلايلى بر تعيين مسائل هستند و كلام اجمالى با تفصيلى فرق پيدا مى كند].
تفصيلى دراينجااز روى[ عنصرهاى مشترك] پرده بر مى دارد.
از آنچه گذشت چنين نتيجه مى گيريم كه پيدايش علم اصول و توجه علمى بر عنصرهاى مشترك در كاراستنباط بر رسيدن اين كار به درجه بالايى از موشكافى و گسترش و باز بودن افق فكر و ژرف نگرى توقف داشته وازاين رو شگفت نيست كه مى بينيم پيدايش علم اصول از نگاه تاريخى از پيدايش علم فقه و حديث دنبال تر بوده است و نيز مى نگريم كه علم اصول در دامان فقه پرورش يافته واين پس از آن بوده كه تفكر پرورش يافته به اندازه اى شكوفان شده كه اجازه بررسى[ عنصرهاى مشترك] پژوهش درباره آن با شيوه هاى علمى را داده است
بازاز همين رو طبيعى بوده كه انديشه عنصرهاى مشترك به تدريج پختگى پيدا كند و با گذشت زمان به دقت گرايد تا چهره قطعى خود را بيابد و حدود درست خود را به دست آورد واز مباحث[ فقه] و[ اصول دين] جدا گردد.
نياز به دانش اصول نيازى تاريخى است
دير كرد پيدايش تاريخى علم اصول از علم فقه و حديث تنها نتيجه پيوند تفكراصولى با سطح پيشرفته اى از تفكر فقهى نبود بلكه اين را علت ديگرى نيز بود كه دراين زمينه اهميت فراوان داشت و آن اينكه دانش اصول به سان گوونه اى از تفنن جويى فكرى پديد نيامد بلكه به سان پاسخ گويى به نيازى سخت به اين دانش در كاراستنباط و براى رساندن عنصرهاى ضرورى و ناگزير به عمل استنباط.
معناى اين سخن اين است كه نياز به دانش اصول از نياز كاراستنباط به[ عنصرهاى مشتركى] سرچشمه مى گيرد كه دراين دانش بررسى و معين مى شود. نياز كار استنباط به اين عنصرهاى اصولى در واقع نيازى تاريخى است نه مطلق يعنى نيازى است كه پديد مى آيد و پس از آنكه فقه از عنصر نصوص دور مى شود تشديد مى شود و در فقه همروزگار با عصر نصوص بدان اندازه يافت نمى شود.
براى اينكه مطلب روشن شود فرض مى كنيم كسى در روزگار پيامبر[ ص] مى زيد احكام را مستقيماازاو فرا مى گيرد و حديث هاى صادره ازاو را به حكم روشنى زبانى و همروزگار بودنش با همه شرايط و پيچيدگى هاى آن در مى يابد. آيا چنين كسى براى فهميدن حكم شرعى نياز به مراجعه به عنصراصولى مشتركى مانند[ حجيت خبر] دارد در حالى كه [خبر] را مستقيما از زبان پيامبر[ص] مى شنود؟ بازگوى كنند كه ايشان را مستقيما مى شناسد و در درستى شان گمانى ندارد؟ آيااو نياز به مراجعه به عنصراصولى مشتركى مانند عنصر[ جيت ظهور عرفى] دارد؟ درحالى كه به علت شنيدن از پيامبر معنى سخن او را به گونه اى روشن و عارى از شك (در بسيارى از حالت ها) در مى يابد روشن است كه چنين نيازى نيست واين به علت آگاهى اواز همه پيچيدگى هاى نص و شرايط صدور آن است ؟ آيااو نياز دارد كه درباره پايه گذارى قواعدى براى تفسير سخن مجمل به هنگام صدوراز پيامبر[ ص] به تفكر بپردازد در حالى كه به جاى اين كار مى تواند پرسش كند واز شخص پيامبر[ ص] توضيح بخواهد؟
اين بدان معنى است كه انسان هر چه نزديك تر به روزگار تشريع باشد و با نصوص آميزش بيشترى داشته باشد نياز كمترى به انديشيدن درباره[ قواعد عام] و[ عنصرهاى مشترك] خواهد داشت زيرا دراين صورت استنباط حكم شرعى به شيوه اى آسان انجام مى گيرد بى آنكه فقيه با شكافتگى هاى فراوان رو به گردد كه ناچار باشد آنها رااز راه [عنصرهاى اصولى] پرسازد.اما هنگامى كه فقيه از روزگار نص به دور باشد و ناچار گردد كه بر تاريخ و مورخان و راويان و محدثان تكيه ورزد با شكاف هاى بزرگ و رخنه هاى ژرف روبه رو مى شود؟ كه به ناچار بايد درباره پايه گذارى قواعدى براى پركردن آنها به انديشيدن پردازد: آيا نص روايت شده از معصوم درست است يااروى دروغ گفته يا در بازگو كردن آن دچار لغزش گشته است ؟ مقصود معصوم ازاين گفته چه بوده است ؟ آيا همين معنى كنونى را كه من در مى يابم مى خواسته است يا معنى ديگرى را كه محيط و شرايط حاكم بر زمان صدور و نص آن را توضيح مى داده و مااكنون از آن به دوريم ؟ فقيه چه بايد بكنداگر مساله اى روبه رو گردد و درباره آن حديثى نيابد؟
بدين سان انسان نيازمند به عنصرى مانند عنصر[حجيت خبر] يا[ حجيت ظهور عرفى] يا جز آن از قواعد اصولى مى گردد.
مقصود مااز مطلب پيش گفته همين بود كه نياز به دانش اصول تاريخى است و مرتبط به اندازه دورى كاراستنباطاز روزگار تشريع و جدايى آن از شرايط نصوص شرعى و دشوارى هاى آن بود زيرا فاصله زمانى از آن شرايط همان چيزى است كه شكافها و رخنه ها را پديد مى آورد و كار استنباط را دچار آن مى گرداند: همين شكاف هاست كه نياز مردم به دانش اصول و قواعداصولى را پديد مى آورد.
ارتباط نياز به دانش اصول با آن شكاف ها چيزى است كه نخستين پيشاهنگان اين دانش آن را دريافته اند. سيد بزرگوار[ حمزه بن على بن زهره حسينى حلى] ( در گذشته به سال ٥٨٥ ه.) در بخش نخست از كتاب [ الغنيه] مى گويد: [گفت و گو درباره فروع فقهى براصولى استواراست كه بايد نخست از آن آغاز كرد و سپس به آن فروع رسيد. سخن درباره فروع بى استوارسازى اصول آن سودى ندارد. برخى از مخالفان چنين گفته و پرسيده اند:اگر شما در شرعيات جز به گفتار معصوم رفتار نمى كنيد چه نيازى به اصول فقه داريد؟ پس سخن شما دراين زمينه ناسودمند و بيهوده است] .
دراين متن ابن زهره ميان نياز به دانش اصول و پيدايش رخنه ها در كاراستنباط پيوند بر پا مى سازد والتزام شيعيان امامى به عمل بر پايه گفته معصوم[ ع] را به تنهائى دليلى براى اعتراض گوينده مى شمارد كه اگرايشان چنين اند نيازى به دانش اصول ندارند زيرااگر بيرون كشيدك حكم مستقيما براساس قول معصوم استوار باشد اين كارى شدنى است و به شكاف يا شكاف هايى نمى انجامد كه انگيزه انديشيدن درباره پايه گذارى قواعد و عنصرهاى اصولى براى پركردن آن را پديد آورد.
در كتاب فقهى محقق سيد محسن اعرجى ( در گذشته به سال ١٢٢٧ ه.) [وسايل الشيعه] آگاهى كاملى ازانديشه نياز تاريخى به دانش اصول مى يابيم زيرا وى از فرق داشتن كسان نزديك به روزگار نص با كشان دور از آن (از نگاه محيط و شرايط) سخن به ميان مى آورد و مى گويد:
[چه تفاوت بسيارى است ميان آنكه از نعمت قرب برخوردار گشته و آنكه به دورى گشته و چه گونه مى توان اين دوا را در دارايى و نادارى برابرانگاشت ؟ نه هرگز تفاوت شان از زمين تا آسمان است زيرا براثر طول غيبت و سختى محنت و فراگيرى بليت چندان چيزها رخ داده كه اگر فضل خداى و بركت خاندان پيامبر نبود كار به روزگار جاهلى باز مى گشت .لغات به تباهى كشيده واصطلاحات دگرگون گشته و قراين احوال از ميان رفته و دروغ پردازى ها فراوان شده و تقيه به بزرگى گراييده و تعارض ميان ادله روى در سختى نهاده چنان كه نمى توان حكمى پيدا كرد كه ازاين آفت ها به دور مانده باشد واين ها همه افزون برانگيزه هاى اختلاف است . كسى نيز نيست كه بتوان ازاو چيزى پرسد. در درك فرق ميان آن دو دسته (نزديك و دور بودن از معصوم ) همين قراين احوال و آنچه در گفت وگوى رويا روى ازانبساط وانقباضى رخ مى دهد به عنوان گواه بس است .اين برخلاف آن كس است كه دسترسى وى جز به اخبار گوناگو واحاديث متعارض كه بايد بر آتاب خدا و سنت معلوم عرضه گردد نيست : او بايد چندان آگاهى و آمادگى به دست آورد كه از لغزيدنش نگهدارىكند زيرا مى خواهداز ميان برخوردگاه نيزه ها چيزى به چنگ آورد ].
در پرتواين سخن مى بينيم كه دير كرد تاريخى دانش اصول تنهااز پيوند آن با پيشرفت انديشه فقهى و رشداستنباط سرچشمه نگرفته بلكه همچنين از طبيعت نياز به اين دانش كه بر حسب دورى از روزگار نصوص به بار مى آيد و به سختى مى گرايد.
نگارش درباره علم اصول
در پرتو سخن هاى پيش گفته كه نياز به دانش اصول تاريخى مى داند مى توانيم فرق زمانى ميان شكوفايى اين علم را در تفكر فقه اهل سنت و شكوفايى آن در چهارچوب انديشورى فقهى ما شيعيان تفسير كنيمزيرا تاريخ مى گويد: دانش اصول در حوزه فقه سنى نسبتازودتراز حوزه فقهى امامى بالندگى يافت . حتى گفته مى شود دانش اصول در نزد سنيان از پايان هاى سده دوم هجرى پا به مرحله تصنيف گذاشت كه شافعى در گذشته به سال ١٨٢ و محمد بن حسن شيبانى در گذشته سال ١٨٩ درباره آن به نگارش پرداختند در حالى كه اين كار در نزد شيعيان پس از رسيدن غيبت صغرى يعنى در آغازهاى سده چهارم گرچه برخى از ياران امامان[ ع] رساله هايى درباره موضوع هاى اصولى پراكنده داشتند.
اگر بگوييم رشدانديشورى اصولى پيامدها نياز به دانش اصول در كاراستنباط است واين نيازى تاريخى است كه بر حسب دورى از عصر نصوص به گسترش و سختى مى گرايد طبيعى است كه آن فرق زمانى ميان سنى و شيعه پديد آيد زيرا مذاهب سنى پايان روزگار نصوص را در گذشت پيامبر[ص] مى دانند.ازاين رو چون انديشورى فقهى سنى از مرز سده دوم در گذشت با مسافت زمانى بزرگى از روزگار نصوص دور شده بود كه ذبيعتا در كاراستنباط شكاف هاو رخنه ها پديد مى آورد واين چيزى بود كه نياز به پايه گذارى قواعدى عام براى پركردن آنها را پديد مى آورد. ولى اماميان هنوز در روزگار نصوص شرعى به سر مى بردند زيراامام راامتداد هستى پيامبر[ص] مى دانستند وازاين رو دشوارى هايى كه فقيهان امامى در كاراستنباط باآن رو به روبودند بسى كمتراز آن اندازه اى بود كه بر[ عامه] احساس نياز سهت به پايه گذارى دانش اصول رااملا كند.
ازاين رو مى بينيم اماميان به محض اينكه با پايان غيبت صغرا روزگار نصوص براى ايشان به پايان رسيد ذهنيت اصولى شان شكوفان شد و بررسى] عنصرهاى مشترك] پرداهتند و دراين زمينه پيشرفت شايانى كسب كردند براى نمونه پيشاهنگان پر نبوغى او فقيهان اماميه مانند حسن بن على بن ابى عقيل و محمد بن احمد بن جنيداسكافى در سده چهارم چنين كارى را آغاز كردند.
دانش اصول شيعى به زودى پا به دوره نگارش گذاشت و محمد بن محمدبن نعمان شناخته با نام[ مفيد] و در گذشته ٤١٣ ه; كتابى دراين باره نوشت و آن خط فكرى را كه پيش ازاوابن ابى عقيل وابن جنيد پيموده بودند استوار ساخت و به نقد بسيارى ازآراى ايشان پرداخت . پس ازاو شاگردش سيد مرتضى در گذشته به سال ٤٣٦ فرا رسيد و درباره دانش اصول كتابى مستقل به نام[ الذريغه] نوشت و در پيشگفتار آن يادآور شد كه اين كتاب از نگاه فراگيرى سراسرى همه گرايش هاى اصولى كه از ويژگى هاى اماميان به شمار مى آيد كتابى بى ماننداست.
سيد مرتضى تنها شاگرد مفيد نبود كه به پروراندن اين دانش نوين و نگارش درباره آن پرداخت بلكه شمار ديگرى از شاگردان مفيد نيز دراين زمينه كار كردند كه ازايشان است سلاربن عبدالعزيم ديلمى در گذشته به سال ٤٣٦ه و نگارنده كتاب التقريب فى اصول الفقه .
يكى ديگرازايشان فقيه نوآور[محمدبن حسن طوسى] در گذشته ٤٦٠ ه است كه رهبرى فقهى پس ازاستادانش مفيد ومرتضى بدو رسيد.او كتابى به نام[ العده فى الاصول] نگاشت و دانش اصول بر دست او به دوره نوينى از پختگى فكرى رسيد چنان كه فقه نيز از نگاه شاخه پرورى و گسترش يابى به پايگاهى بس بالاتر بر آمد.
دراين روزگار در كنار پژوهش هاى اصولى كارى بس گسترده در زمينه گردآورى حديث هاى نقل شده ازامامان شيعى[ع] انجام مى گرفت و مجموعه هاى كوچك به صورت كتابهاى بزرگ در مى آمد. پيش ازاينكه اين روزگار به سر آيد از گرد آورى مجموعه هاى كوچك وادغام آن در مجموعه هاى بزرگ تر چهار كتاب سترگ حديث فراهم آمد كه عبارت است از: كافى] گردآورده محمد يعقوب كلينى در گذشته سال ٣٢٩ه من لا يحضره الفقيه] از محمد بن على بن حسين صدوق در گذشته ٣٨١ه و ]تهذيب] و[ استبصار] از شيخ طوسى .اينها را[ كتاب هاى چهارگانه] شيعيان مى خوانند.
پيشرفت دانش نظرى و دانش تطبيق
شركت شيخ طوسى در بالندگى دانش اصول صرفا دنبال صرفا دنبال كردن خط نبود بلكه گزارشگر فرگشت نوينى بود كه بخشى از فرگشت (تطور) سراسرى درانديشورى فقهى و علمى همه آن به شمار مى آمد.اين فقيه پيشرو توانست اين مرحله از پيشرفت را تحقق ببخشد و كتاب [ العده] نمايانگر تطور جانب اصوليبود حال آنكه[ المبسوط] در فقه نشانى از فرگشت سترگ در بحث فقهى به شمار مى آمد واين درسطح تطبيق و به گونه اى همگام با تطوراصولى در سطح نظريات بود.
فرق كيفى ميان گرايش هاى علمى كه ازاين تطور نوين به دست آمد با گرايش هاى پيشين آن به مااجاره مى دهد كه شيخ طوسى را حد فاصل ميان دو روزگاراز روزگارهاى علم ( عصر علمى تمهيدى و عصر علمى كامل ) بشمار آوريم چه اين دانشمند پيشرو روزگار تمهيدى را پايان بخشيد و روزگار علمى كامل را آغاز كرد به گونه اى كه دانش هاى فقه واصول در آن علومى برخورداراز دقت و صناعت و ذهنيت علمى ويژه خود گشتند.
شايد بهترين روش در حدودامكانات اين بحث براى نشان دادن فرگشت سترگى كه اين دو علم بر دست شيخ طوسى بدان رسيدند آوردن دو متن از وى باشد كه يك را در پيشگفتار كتاب[ العده] آورده و ديگرى را در پيشگفتار كتاب[ المبسوط:]
[ وى در آغاز كتاب[ العده] مى گويد:
[ از ما خواستيد - خداى تان يارى دهد - كه مختصرى درباره اصول فقه املا كنيم كه بر سبيل ايجاز واختصار فراگير همه ابواب آن بر مقتضاى مذهب و موجب اصول ما باشد زيرا كسانى كه دراين زمينه به نگارش پرداخته اند هر كدام به راهى رفته اند كه اصول خودشان اقتضا مى كرده است .از ياران ما چيزى دراين باره ديده نشده مگر آنچه استاد ماابوعبدالله خدايش بيامرزد در كتاب مختصر خود پيرامون اصول فقه آورده و بحث را كامل نكرده بلكه چيزهاى بسيارى از دستش بيرون رفته واز وى فراموشى گشته است كه نياز به استدراك آن و تحريراتى به جز تحريرات او دارد. سرور بزرگوار ما سيدمرتضى - خداوند بزرگى اش را پايدار دارد - گر چه در[ امالى] خود و آنچه براو خوانده مى شده چيزهاى بسيارى دراين زمينه آورده دراين معنى كتاب كه مرجع و مستند خواهندگان باشد ننوشته است . گفتيد كه :اين رشته از دانش بايد سخت بدان اهميت داده شود زيرا همه شريعت بر آن استوار است و آگاهى به هيچ چيزى از آن بى استوار سازى اصول آن فراهم نمى آيد و هر كه اصول شريعت رااستوار نسازد بازگو كننده سخن ديگران و مقلدايشان است و دانشمند نتواند بود
اين گفته شيخ طوسى بازتاب اندازه اهميت كار اصولى انجام شده از سوى آن بزرگوار در كتاب[ العده] است و چهره پايه گذارانه او را دراين زمينه نشان مى دهد و نظريات اصولى را كه در چهارچوب اصول مذهب اماميه بنياد نهاده است فرا مى نمايد.
اين گفته از جنبه تاريخى پيشگام بودن شيخ مفيد را در نگارش پيرامون علم اصول در ميان شيعيان بازگو مى كند و همچنين براين دلالت
مى كند كه شيخ طوسى كتاب[ العده] را در حال حيات سيد مرتضى نگاشته يا آغاز به نگارش كرده است . دعاى وى براى پايدارى سيد اين را مى فهماند. شايد از همين رو بوده كه او دراين هنگام هنوز چيزى درباره كتاب [ الذريعه] از مرتضى نمى دانسته زيرا بودن كتابى ازاو دراين زمينه را نفى كرده است .
اين بدان معنى است كه طوسى كتاب خود را پيش از مرتضى آغاز كرده يا اينكه[ الذريعه] نوشته شده بوده ليكن سيدمرتضى آن رااعلان نكرده و شيخ بزرگوار به هنگام آغاز تصنيف خويش از آن آگاه نبوده است شيخ طوسى در كتاب عظيم خود[ مبسوط] مى گويد: [من همواره از مخالفانمان از فقيهان و كاركنندگان درباره فروع فقهى مى شنوم كه فقه ياران امامى ما را سبك مى شمارند و آن را به اندك بودن فروع و كمى مسائل منسوب مى دارند و مى گويند:اينان اهل كاست و فزودند و كسى كه قياس واجتهاد را نفى كند راهى به سوى تكثير مسائل و تفريع براصول ندارد زيرا بيشترين بخش مسائل ازاين دو را به دست مى آيد.
اين سخنان معلول ناآگاهى ايشان از مذاهب ما و كمى تامل ايشان درباره اصول ماست .اگرايشان با نظر دقت به اخبار و فقه ما مى نگريستند مى دانستند كه همه مسائلى كه از آن ياد كرده اند دراخبار ما موجوداست و درباره آنها نصوص آشكار ددر گفتارهاى امامان ماست كه سخن شان مانند سخن پيامبر[ ص] حجت است و ايشان را در باب همه مسائل گفته هاست يا خصوصا يا عموما و يا به تصريح يااشاره .اما فروع فقهى فراوانى كه ايشان در كتابهاى خود گردآورى كرده اند همگى دراصول ما جاى دارد واصول فراگير آن فروع مى باشد و در مذاهب ما داراى راه حلى روشن است واين نه بروجه قياس بلكه برشيوه اى كه مايه علم مى شود كه عمل بدان وجب مى گردد و راه پويش به سوى آن هموار مى شود مانند[ : بناء براصل] و[ برائت ذمه] و جز آن .
وانگهى بيشتر فروع داراى مدخلى در نصوص اصحاب مااست و شماراين فروع از آن رو در نزد فقهيان افزايش يافته كه ايشان مسائل را با هم تركيب مى كنند و بر آن تعليقات مى آورند و دقت ها به كار مى برند تا شمار آن و شاخ و برگ آن را بيفزايند به گونه اى كه حتى بسيارى از مسائل واضح با شيوه هاى صنعت گرى ايجاد شده و در حقيقت نياز به فروع فقهى ندارد زيرا بر همه واضح و روشن است .
من از گذشته دور تاكنون در جان خود شايق بودم كه دراين زمينه كتابى بنگارم كه همه آنها را فراگير باشد. دل من هواى آن را داشت ولى راهبندها و گرفتارى ها مرااز آن باز مى داشت و عزم من از آن رو به سستى مى گراييد كه مى ديدم افراداين طايفه بدان رغبت و عنايتى ندارند زيراايشان اخبار والفاظ صريح را روايت مى كنند واين به گونه اى است كه اگر در يك مساله لفظ آن تغيير يابد و يا عبارتى جز عبارت مالوف معناى آن بيان گرددد از آن درشگفت مى روند و فهم شان از آن كوتاه مى گردد. من روزگارى دير پيش ازاين كتاب[ النهايه] را در اين باب نگاشته همه آنچه را ياران مان در كتاب هاى خود آورده و مسائل اصولى آن را بيان داشته و در تاليفات خويش پراكنده اند ياد كرده ام . من به اين كتاب ترتيبى فقهى دادم و ميان نظاير جمع كردم و دليل آن را در همان جا آوردم . من معرض تفريع برمسائل و تعقيدابواب و ترتيب فروع و تعليق و جمع ميان نظاير آن نشدم بلكه همه آنها يا بيشترش را باالفاظ منقول ياد كردم تااز آن وحشت نكنند. در پايان آن مختصر[ حمل العقود] را در عبادات نگاشتم و در آن راه ايجاز و اختصار و عقودابواب در متعلقات عبادات پيمودم.
در آنجا نويد دادم كه درباره فروع كتاب ويژه اى بنگارم و آن را پيوست[ النهايه] گردانم تا با آن جمع شود و درباره همه نيازمندى ها كامل و بسنده باشد. آنگاه ديدم كه اين كار ممكن است ناقص باشد و فهم آن بر خواننده دشوار آيد زيرا فرع را هنگامى مى توان فهميد كه اصل با آن ضبط گردد. پس از آن انديشه در گذشتم و بر آن شدم كه دست به نگارش كتابى بزنم كه به گونه اى شامل همه كتاب هاى فقهى باشد كه فقيهان آن را تاليف كرده اند واين پيرامون سى كتاب است كه هر كدام را به كوتاه ترين گونه ممكن خلاصه خواهم كرد و دراين كتاب خواهم آورد.
مى خواهم دراين كتاب به فقه بسنده كنم و به ادعيه و آداب نپردازم . من دراين كتاب باب ها ترتيب خواهم داد و مسائل را تقسيم خواهم كرد و ميان نظاير گرد خواهم آورد و در آن بيشترين پيگيرى را به كار خواهم برد. بيشتر فروعى را كه مخالفان ياد كرده اند. خواهم آورد و آنچه را خود بدانم برپايه مقتضهاى مذاهب مان و توجيه اصول مان بيان خواهم داشت واين پس از ياد كردن اصول همه مسائل خواهد بود.
اگراين كتاب به يارى خدا پايان يابد نه در ميان كتابهاى اصحاب ما مانندى خواهد داشت و نه در ميان كتاب هاى مخالفان زيرا من تاكنون هيچ يك از فقيهان را نديده ام كه داراى كتابى شامل همه اصول و فروع و فراگير براساس مذهب ما باشد. كتاب هاى ايشان گر چه بسياراست ولى كتاب واحدى در كار نيست كه فراگير همه آنها باشد.امااصحاب ما را دراين زمينه كتابى كه در خوراشاره باشد نيست بلكه ايشان را دراين معنى مختصراتى است] .
اين متن از اسناد تاريخى است كه از مرحله هاى آغازين انديشورى فقهى كه علم شريعت امامى آن را پيموده و از خلال آن رشد كرده سخن مى گويد . پس از طى آن مراحل است كه نوابغى مانند شيخ طوسى به بار آمده آن را به سطحى گسترده تر و ژرف تر انتقال داده اند.
.ازاين متن بر مى آيد كه بحث فقهى پيش از شيخ طوسى كه اين فقيه بزرگ آن را درك كرده واز آن دلتنگ شده است بيشتر به داده هاى مستقيم احاديث و نصوص بسنده مى كرده و در بررسى آن داده ها به همان شكل هايى پاى بند مى مانده كه در مصادرش يعنى احاديث ديده مى شده است .اين همان چيزى است كه شيخ طوسى آن را[ اصول مسائل] خوانده است . پيداست هنگامى كه بحث فقهى به اصول مسائل داده شده به صورت مستقيم آن در نصوص بسنده كند بحث خشك مى شود و در آن براى ابتكار و ژرف نگرى گسترده مجالى نمى ماند
كتاب[ مبسوط] كوشش سترگ و كاميابى در سطح تطور عملى بود كه بحث هاى فقهى رااز دايره تنگ و محدود آن دراصول مسائل بيرون آورد و به پهنه اى كشاند كه در آن فقيه به كار تفريع و تفصيل و سنجش ميان احكام و تطبيق قواعد عام مى پردازد واحكام رويدادها و فرض هاى گوناگون در پرتو داده هاى مستقيم نصوص به پژوهش مى گيرد.
از بررسى گفته هاى اين فقيه پيشرو در [عده] و[ مبسوط] مى توان دو حقيقت زيرين را بيرون كشيد.
نخست اينكه دانش اصول در دوره علمى پيش از شيخ طوسى متناسب با سطح مباحث فقهى بوده كه در آن هنگام به اصول مسائل و داده هاى مستقيم نصوص بسنده مى كرده است . در آن زمان دانش اصول اين امكان را نداشته كه رشد بسيار كند زيرا نيازهاى محدود مباحث فقهى كه خود را در چهار چوب داده هاى مستقيم نصوص محصور مى كرده به اين رشد كمك نمى كرده وازاين رو طبيعى بوده كه علم اصول درانتظار بالندگى انديشورى فقهى و گذر آن از آن مراحلى كه شيخ طوسى از آن دلتنگ بوده و شكايت مى كرده است شكيبايى ورزد.
دوم اينكه تطور دانش اصول كه نماينده آن شيخ طوسى در كتاب [ العده] است در خطى موازى با تطور سترگ انديشورى فقهى در آن فترت بوده است .اين همگامى تاريخى تاييد كننده آن انديشه اى است كه پيشتر گفتيم و آن را در همكارى ميان انديشورى فقهى وانديشورى اصولى يعنى مباحث نظرى و مباحث تطبيق فقهى نشان داديم . فقيهى كه به كار بيان مدلول نص و داده مستقيم آن با همان عبارت يا عبارتى مرادف با آن مشغول است و در روزگارى نزديك به زمان صدور آن از معصوم به سر مى برد احساس نياز سخت به قواعد نمى كند ولى او هنگامى كه به مرحله بيرون كشيدن فروغ ازاصول پا مى گذارد و به بررسى تفصيلات و آفريدن فرض هاى تازه براى استخراج حكم آن از نص مى پردازد خود را به سختى و به گونه اى فزاينده نيازمند عناصر و قواعد عام مى بيند و آفاق گسترده انديشورى اصولى در برابرش گشوده مى شود.
.از سخنان پيش گفته شيخ طوسى نبايد چنين برداشت كنيم كه نقل انديشه فقهى از دوره بسنده كردن به اصول مسائل و محدود ماندن در چهار چوب تعبيراحاديث به دوره تفريق و تطبيق قواعد ناگهان و بى آمادگى پيشين بر دست شيخ طوسى انجام گرفت .
در حقيقت پيشرفتى كه شيخ طوسى آن را پديد آورد وانديشورى فقهى رااز آن برخوردار ساخت در دستاوردهاى علمى و دواستادش سيد مرتضى و شيخ مفيد و پيش از آن دو ابن عقيل وابن جنيد بذرها و ريشه هايى داشت واين چيزى بود كه پيشتر نيز بدان اشاره كرديم .اين بذرهااز نگاه علمى اهميت ويژه خود را داشتند.از [ ابى جعفر بن معد موسوى] كه از شيخ طوسى متاخراست نقل شده كه او كتاب فقهى ابن جنيد را به نام[ التهذيب] ديده و گفته است كه از هيچ يك ازافراد طايفه امامى كتابى بهتر و رساتر و خوش بيان تر و داراى معانى باريك تراز آن مشاهده نكرده است چه او دراين كتاب بحث درباره فروع واصول رابه كمال رسانده واختلاف هاى مسائل رابيان كرده و به شيوه اماميان و مخالفاشان استدلال كرده است .اين گواهى دلالت برارزش واهميت بذرهايى دارد كه بر دست شيخ طوسى به مرحله ميوه دهى رسيدند
كتاب[ العده] شيخ طوسى كه نماينده بالندگى انديشه اصولى در دنباله افشانده شدن آن بذرها فرا رسيد پاسخ شايسته اى به نيازهاى گسترش جويى در بحث فقهى بود. بدين سان مى بينيم خطاست اگر گفته شود كتاب[ العده] پيوند ميان فر گشت فقه فرگشت اصول را مى گسلاند و امكانات تحول فكراصولى را تااندازه بسيارى استوار مى سازد بى آنكه اندك تغييرى درانديشورى فقهى پديد آورد. شيخ كتاب[ العده] را در زندگى سيدمرتضى نگاشت وانديشه فقهى در آن هنگام درسطح ابتدايى خود به سر مى برد و جزاز خلال كتاب مبسوط شيخ كه آن را در پايان زندگى اش نوشت متحول نگرديد. علت خطا دراين انديشه اين است كه گر چه كتاب مبسوط از نگاه تاريخى از[ عده] متاخراست ولى كتاب مبسوط به گونه اى كامل نماينده گسترش يابى و تكام انديشه فقهى است كه بالندگى و تفريع آن بر دست كسانى همچون ابن جنيد و سيد مرتضى و جز ايشان آغاز شده بود.
دخالت در مسائل سياسى از بالاترين مسائلى است كه انبياء براى او آمده بودند.
اگرايشان (پيامبر) هم به سرمايه دارهاى مكه و حجاز كارى نداشت و توى مسجد مى نشست و مسئله مى گفت جنگ پيش نمى آمد كتشار نمى شد.
وقتى معمم و ملا مهذب نباشد فسادش از همه كس بيشتراست