نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - زهد ، زيستى شايسته

زهد ، زيستى شايسته٢


هد زيستى شايسته
اخلاق و آداب اهل علم (٧)
قسمت دوم
ازاهميت زهد و مفهوم آن سخن گفتيم .اكنون شاخه ها و محورهاى ديگر مبحث را پى مى گيريم . پيش از ورود به اصل مطلب يادآور مى شويم كه :

زهد دعوت به رهايى از تعلقات مادى و ترغيب به سنجيده سازى وضع زندگى است .

زهد برخلاف آنچه كه مشهور شده واين جا و آن جا مطرح مى شود دعوت به تلخكامى و گريزاز زندگانى و رياضتهاى فوق طاقت و عزلت نيست .

زهد فرمان نمى دهد كه مباحات را ترك كن و عرصه زندگى را بر خود تنگ بگير و خموشى وانزوا پيشه كن .

زهد دعوتى است براين كه اسباب مادى وسيله است نه هدف ازاين روى سزاواراست بدان دل نبندى و آزمند آن نگردى .

از ديرباز بوده اند كسانى كه به نام زهد و پارسايى از مواهب دنيا و كامرانيهاى مشروع چشم پوشيده وازاجتمام گام به بيرون نهاده اند. اين همه را براى تهذيب نفس و رسيدن به خداانجام مى داده اند.

از آن جا كه دين اسلام دين اعتدال و واقع بينى است قرآن به صراحت نادرستى
اين شيوه رااعلان كرد.

قرآن ضمن سفارش به حفظ زيباييها و تشويق به بهره وريهاى مجاز كسانى كه رهبانيت و دورى از دنيا و نعمتهاى آن را پيشه كرده بودند مورد نكوهش قرار داد:

يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا واشربوا ولا تسرفوا انه لايحب المسرفين .
اى فرزندان آدم به هنگام هر عبادت مايه آراستگيتان را با خود برگيريد و بخوريد و بياشاميد ولى اسراف مكنيد كه خداوند اسرافكاران را دوست نمى دارد.

قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده والطيبات من الرزق قل هى للذين آمنوا فى الحيوه الدنيا خالصه يوم القيمه كذلك نفصل الايات لقوم يعلمون ١ .
بگو چه كسى مايه آراستگى را كه خداونداز زمين در آورده و روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است ؟ بگواينها در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آوردند و در دوران قيامت نيز ويژه ايشان است . بدينسان آيات را براى مردمى كه مى دانند تشريح مى كنيم .

جمله[ خذوازينتكم] مى تواند هم اشاره به زينتهاى جسمانى باشد و هم معنوى . دستورى است به مومنين كه خود را زينت كنند بخصوص در موقع ورود به مسجدو محل عبادت .

در بخش بعدى آيه توصيه به بهره گيرى از مواهب الهى مى كند :[كلوا واشربوا]از آن جا كه طبع انسان زياده طلب و تنوع خواه است وامكان داردازاين دستورها بهره بردارى ناشايست بكند و به جاى بهره ورى معتدل و مطابق نيازهاى واقعى راه تجمل واسرا را پيش بگيرد بلافاصله دستور مى دهد :[ولاتسرفواانه لايحب المسرفين] .

خداوند در آيه بعدى با لحن تندترى به پاسخ كسانى مى پردازد كه گمان مى رند تحريم زينتها و پرهيزاز روزيهاى پاك و مورد نياز نشانه زهد و پارسايى و وسيله قرب به پروردگاراست :

قل من حرم زينه الله .
اگراين گونه نعمتها ناپسند واستفاده از آنها حرام بود خداوند آنها را نمى آفريد و در مسير بهره ورى بشر قرار نمى داد.
قرآن بااين اعتراضها و توضيحات جلوى برداشتهاى مرتاضانه را گرفت اما متاسفانه در سالهاى بعد دوباره اين گونه افكار رواج يافت و فرقه هايى تحت عنوان زاهد صوفى و... پا به ميدان گذاشتند و ديگران را به ترك كامرانيهاى مشروع تشويق مى كردند.

اين گروه براى رياضت تاثير خاصى در تهذيب نفس قائل بودند.افراط در پرهيزاز دنيا دوستى آنان را بر آن داشته بود كه خود رااز نعمتهاى مباح محروم سازند و به نام زهد و تقوا مومنان رااز لباس خوب مسكن و غذاى مناسب باز دارند.

اگر مسلمانى ازاين مواهب بهره مى برد مورد ملامت و تحقير آنان قرار مى گرفت .اين تفكر مسلمانان رااز حركتهاى بنيادين در زمينه مسائل فرهنگى سياسى واقتصادى بازداشت و سبب گرديداز قافله عقب بمانند.البته نمى خواهيم بگوييم تمام علت بود بلكه براين باوريم نقش عمده اى داشت .

تذكراين نكته ضرورى است كه : نبايد به نام مبارزه با افكار صوفيانه و پشمينه پوشان دچار لغزشها وانحرافهاى ديگر شد چنانكه ملامتيه يا قلندران براى پرهيزاز تظاهر صوفيه و پشمينه پوشان به دره هولناك ترى فرو غلتيدند.

عارفان واهل سير و سلوك موثرترين سخنان را در شيواترين نثر و نظم بيان كرده اند.اين گروه در زدودن ناپاكيها و آلودگيهااز دامن جامعه اثرى عميق داشته اندازاين روى صحيح نيست به بهانه مبارزه با رياضت پيشكان كزانديش جامعه را از تعاليم عارفان بلند مرتبه حوزه اسلامى محروم كرد

آنان كه براى ترويج حقيقت بر ذوق و اشراق تكيه مىكردند تا بر عقل و استدلال از ديرباز مورد اقبال بسيارى از اذهان بوده و آثار به جاى مانده از آنان در فرهنگ امت اسلامى تاثير عميق داشته است .

مقصوداز يادآورى اين بود كه : نبايستى به اسم مخالفت باافكار صوفيانه و مرتاضانه هر چيزى را كه رنگ معنويت و مباحث معنوى دارد و از تقوا و پارسايى سخن مى گويد تخطئه كرد و مورد حمله قرار داد.

نمونه عالى در مبارزه باافكار و برداشتهاى مرتاضانه از زهد را بايد در چگونگى برخوردامام صادق ( ع ) با سفيان ثورى ديد كه در جامعترين بيان و سنجيده ترين
مطالب مطرح گشته است .

خوشبختانه اين مباحثه طولانى و پرمغز در كتابهاى روايى ضبط شده و به عنوان تفكر صحيح و برداشت حكيمانه از زهد و مسائل معنوى اسلام درا ختيار ما قرار گرفته است .

دليلهاى گويا و توضحيات راهگشا در لابلاى اين مباحث مرز مطالب را روشن و خط و سير مسائل معنوى از جمله زهد را مشخص ساخته و برداشتهاى ناصواب را به بوته نقد گذاشته است .

سفيان ثورى مردمان را به گريزاز نعمتهاى دنيا دعوت مى كرد واهل دنيا و دارندگان مال و ثروت را به بادانتقاد مى گرفت .

درباره او نوشته اند:

[در راستاى رياضت و خودسازى بيست سال به شب هيچ نخفت ! هدايا را نمى پذيرفت و در سختى روزگار مى گذراند.از كسب و كاسبى مذمت مى كرد و براى آدمى هيچ چيز را نيكوتراز سوراخى كه در آن جا گريزد و خود را ناپديد كند نمى دانست . خوشنامى پيش مردم را ملاك ناپسندى مى شمرد].

نوشته اند:

[ او را همسايه وفات كرد. به نماز جنازه او شد. بعداز آن شنيد كه : مردمان مى گفتند:او مردى نيكوكار بود. سفيان گفت :اگر دانستمى كه خلق ازاو خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمى زيرا كه تا مرد منافق نشود خلق ازاو خشنود نگردد] ٢ .

مباحثه امام صادق ( ع ) با سفيان ثورى و ياران اوازاين جا شروع شد كه سفيان وقتى امام را ديد كه لباس لطيف و نازك پوشيده زبان به اعتراض گشود:

[ اين لباس شايسته شما نيست .از شماانتظار مى رود كه ترك دنيا كنيد و به زيورهاى آن آلوده نگرديد].

امام : مى خواهم سخنى به تو بگويم . خوب گوش كن كه از براى دنيا و آخرت تو مفيداست .

اگر راستى اشتباه كرده اى و حقيقت نظر دين اسلام را درباره اين موضوع نمى دانى سخن من براى تو بسيار سودمند خواهد بود.امااگر منظورت اين است كه دراسلام بدعتى بگذارى و حقايق را منحرف و وارونه سازى مطلب ديگرى است . واين سخنان
به تو سودى نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقيرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان پيش خود مجسم سازى و فكر كنى كه يك نوع تكلى و وظيفه اى براى همه مسلمين تا روز قيامت هست كه عين آن وضع را نمونه قرار دهند و هميشه فقرانه زندگى كنند

اما من به تو بگويم كه رسول خدا در زمانى و محيطى بود كه فقر و سختى و تنگدستى بر آن مستولى بود. عموم مردم از داشتن لوازم اوليه زندگى محروم بودند. وضع خاص زندگى رسول اكرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومى آن روزگار بود ولى اگر در عصرى و روزگارى وسائل زندگى فراهم شد و شرايط بهره بردارى از موهبتهاى الهى موجود گشت سزاوارترين مردم براى بهره بردن از آن نعمتها نيكان و صالحانند نه فاسقان و بدكاران مسلمانانند نه كافران . تو چه چيز را در من عيب شمردى ؟ به خدا قسم من در عين اين كه مى بينى كه از نعمتها و موهبتهاى الهى استفاده مى كنم از زمانى كه به حد رشد و بلوغ رسيده ام شب و روزى بر من نمى گذرد مگر آن كه مراقب هستم كه اگر حقى در مالم پيدا شود فورا آن را موردش برسانم .

سفيان نتوانست جواب منطق امام را بدهد سرافكنده و شكست خورده بيرون رفت و به ياران و هم مسلكان خود پيوست و ماجرا را گفت . آنها تصميم گرفتند كه دسته جمعى بيايند و باامام مباحثه كنند.

جمعى به اتفاق آمدند و گفتند :[رفيق ما نتوانست خوب دلائل خودش را ذكر كند.

اكنوم ما آمده ايم با دلائل روشن خود تو را محكوم سازيم].

امام :[ دليلهاى شما چيست ؟ بيان كنيد].

جمعيت :[ دليلهاى مااز قرآن است].

امام : چه دليلى بهتراز قرآن ؟ بيان كنيد آماده شنيدنم .

جمعيت : ما دو آيه از قرآن را دليل بر مدعاى خودمان و درستى مسلكى كه اتخاذ كرده ايم مى آوريم و همين ما را كافى است . خداوند در قرآن كريم يك جا گروهى از صحابه رااين طور ستايش مى كند:

[در عين اين كه خودشان در تنگدستى و زحمتند ديگران را بر خويش ٣.مقدم مى دارند. كسانى كه از صفت بخل محفوظ بمانند آنهايند رستگاران]
در جاى ديگر قرآن مى گويد :[در عين اين كه به غذااحتياج و علاقه دارند آن را به فقير و يتيم واسير مى خورانند]. ٤ .

همين كه سخن شان به اين جا رسيد يك نفر كه در حاشيه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش مى داد گفت :

[آنچه من تاكنون فهميده ام اين است كه شما خودتان هم به سخنان خود عقيده نداريد. شمااين حرفها را وسيله قرار داده ايد تا مردم را به مال خودشان بى علاقه كنيد تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهره مند شويد لهذا عملا ديده نشده كه شمااز غذاهاى خوب احتراز و پرهيز داشته باشيد].

امام :[ عجاله اين حرفها را رها كنيد اينها فائده ندارن].

بعد رو به جمعيت كرد و فرمود: [ اول بگوييد آيا شما كه به قرآن استدلال مى كنيد محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تميز مى دهيد يا نه ؟ هر كس ازاين امت كه گمراه شداز همين راه گمراه شد كه بدون اين كه اطلاع صحيحى از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد].

جمعيت : [ البته فى الجمله اطلاعاتى دراين زمينه داريم ولى كاملا نه].

امام: بدبختى شما هم از همين است . احاديث پيغمبر هم مثل آيات قرآن است اطلاع و شناسايى كامل لازم دارد.

اما آياتى كه از قرآن خوانديد:اين آيات بر حرمت استفاده از نعمتهاى الهى دلالت ندارد.اين آيات مربوط به گذشت و بخشش وايثار است . قومى را ستايش مى كند كه در وقت معينى ديگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالى را كه بر خودشان حلال بود به ديگران دادن واگر هم نمى دادند گناهى و خلافى مرتكب نشده بودند. خداوند به آنان امر نكرده بود كه بايد چنين كنند والبته در آن وقت نهى هم نكرده بود كه نكنند. آنان به حكم عاطفه واحسان خود را در تنگدستى و مضيقه گذاشتند و به ديگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس اين آيات با مدعاى شما تطبيق نمى كند زيرا شما مردم را منع مى كنيد و ملامت مى نماييد براين كه مال خودشان و نعمتهايى كه خداوند به آنها ارزانى داشته استفاده كنند.

آنها آن روز آن طور بذل و بخشش كردند ولى بعد دراين زمينه دستور كامل و
جامعى از طرف خداوند رسيد حدوداين كار را معين كرد. والبته اين دستور كه بعد رسيد ناسخ عمل آنهاست . ما بايد تابع اين دستور باشيم نه تابع آن عمل .

خداوند براى اصلاح حال مومنين و به واسطه رحمت خاص خويش نهى كرد كه شخص خود و عائله خود را در مضيقه بگذارد و آنچه در كف دارند به ديگران بخشد زيرا در ميان عائله شخص ضعيفان و خردسالان و پيران فرتوت پيدامى شوند كه طاقت تحمل ندارند.اگر بنا شود كه من گرده نانى كه در اختيار دارم انفاق كنم عائله من كه عهده دار آنها هستم تلف خواهند شد لهذا رسول اكرم[ ص] فرمود:[ كسى كه چند دانه خرما يا چند قرص نان يا چند دينار دارد و قصدانفاق آنها را دارد در درجه اول بر پدر و مادر خود بايدانفاق كند و درجه دوم خودش و زن و فرزندش و در درجه سوم خويشاوندان و برادران مومنش و در درجه چهارم خيرات و مبرات] .

اين چهارمى بعداز همه آنهاست . رسول خدا وقتى كه شنيد مردى از انصار مرده و كودكان صغيرى ازاو باقى مانده واو دارايى مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود:

[ اگر قبلا به من اطلاع داده بوديد نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمين دفن كنند.او كودكانى باقى مى گذارد كه دستشان پيش مردم دراز باشد]!.

پدرم امام باقر براى من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است :

[ هميشه درانفاقات خوداز عائله خود شروع كنيد. به ترتيب نزديكى كه هر كه نزديكتراست مقدمتراست].

علاوه بر همه اينها در نص قرآن مجيد از روش و مسلك شما نهى مى كند كه آن جا كه مى فرمايد:

[ متقين كسانى هستند كه در مقام انفاق و بخشش نه تندروى مى كنند و نه كند روى راه اعتدال و ميانه را پيش مى گيرند].

در آيات زيادى از قرآن نهى مى كنندازاسراف و تندروى در بذل و بخشش همان طور كه از بخل و خست نهى مى كند قرآن براى اين كار حد وسط و ميانه روى را تعيين كرده است نه اين كه انسان هر چه دارد به ديگران بخشد و خودش تهى دست بماند آن گاه دست به دعا بردارد كه خدايا به من روزى بده . خداونداين چنين دعايى را هرگز مستجاب نمى كند زيرا پيغمبراكرم فرمود: خداوند دعاى چند دسته را مستجاب
نمى كند.

١. كسى كه از خداوند براى پدر و مادر خود بخواهد.

٢. كسى كه مالش را به قرض داده از طرف . شاهد و گواه و سندى نگرفته باشد واو مال را خورده است . حااين شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره مى خواهد.البته دعاى اين آدم مستجاب نمى شود زيرااو به دست خودش راه چاره رااز بين برده و مال خويش را بدون سند و گواه به او داده است .

٣. كسى كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد زيرا چاره اين كار در دست خود شخص است .او مى توانداگر واقعااز دست اين زن ناراحت است عقدازدواج را با طلاق فسخ كند.

٤. آدمى كه در خانه خود نشسته و دست روى دست گذاشته واز خداوند روزى مى خواهد. خداوند در جواب اين بنده طمع كار جاهل مى گويد:

بنده ! مگر نه اين است كه من راه حركت و جنبش را براى تو باز كرده ام ؟ مگر نه اين است كه من اعضاء و جوارح صحيح به تو داده ام ؟ به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل داده ام كه ببينى و بشنوى و فكر كنى و حركت نمايى و دست بلند كنى . در خلقت همه اينها هدف و مقصودى در كار بوده . شكراين نعمتها را به اين است كه تواينها را به كار و ادارى . بنابراين من بين تو و خودم حجت را تمام كرده ام كه در راه طلب گام بردارى و دستور مرا راجع به سعى و جنبش اطاعت كنى و بار دوش ديگران نباشى .البته اگر با مشيت كلى من سازگار بود به تو روزى وافر خواهم داد واگر هم به علل و مصالحى زندگى تو توسعه پيدا نكرد البته تو سعى خود را كرده وظيفه خويش راانجام داده اى معذور خواهى بود.

٥. كسى كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده واو با بذل و بخششهاى زيادى آنها رااز بين برده است و بعد دست به دعا برداشته كه خدايا به من روزى بده خداوند در جواب او مى گويد:

[مگر من به تو روزى فراوان ندادم ؟ چرا ميانه روى نكردى ؟

مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش بايد ميانه روى كرد؟

مگر من از بذل و بخششهاى بى حساب نهى نكرده بودم ؟]
٦. كسى كه درباره قطع رحم دعا كند واز خداوند چيزى بخواهد كه مستلزم قطع رحم است . (يا كسى كه قطع رحم كرده بخواهد درباره موضوعى دعا كند).

خداوند در قرآن كريم مخصوصا به پيغمبر خويش طرز و روش بخشش را آموخت زيرا داستانى واقع شد كه مبلغى طلا پيش پيغمبر بود واو مى خواست آنها را به مصرف فقرا برساند و ميل نداشت حتى يك شب آن پول در خانه اش بماند لهذا در يك روز تمام طلاها را به اين و آن داد. بامداد ديگر سائلى پيدا شد و بااصراراز پيغمبر كمك مى خواست . پيغمبر هم چيزى در دست نداشت كه به سائل بدهدازاين روى خيلى ناراحت و غمناك شد.اينجا بود كه آيه قرآن نازل شد و دستور كار را داد. آيه آمد كه :

[نه دستهاى خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهيدست بمانى و مورد ملامت فقرا واقع شوى]. ٥

اينهاست احاديثى كه از پيغمبر رسيده آيات قرآن هم مضمون اين احاديث را تاييد مى كند و البته كسانى كه اهل قرآن و مومن به قرآنند به مضمون آيات قرآن ايمان دارند.

به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصيتى بكن . گفت : يك پنجم مالم انفاق شود و باقى متعلق به ورثه باشد و يك پنجم كم نيست . ابوبكر به يك پنجم مال خويش وصيت كرد و حال آن كه مريض حق دارد در مرض موت تا يك سوم هم وصيت كند. واگر مى دانست بهتراين است از تمام حق خوداستفاده كند به يك سوم وصيت مى كرد.

سلمان وابوذر را كه شما به فضل و تقوى و زهد مى شناسيد سيره و روش آنها هم همين طور بود كه گفتم .

سلمان وقتى كه نصيب سالانه خويش رااز بيت المال مى گرفت به اندازه يك سال مخارج خود (كه او را به سال ديگر برساند) ذخيره مى كرد. به او گفتند :[تو بااين همه زهد و تقوى در فكر ذخيره سال هستى ؟ شايد همين امروز يا فردا بميرى و به آخر سال نرسى ؟]

او در جواب گفت :

[ شايد هم نمردم . چرا شما فقط فرض مردن را صحيح مى دانيد. يك فرض ديگر هم وجود دارد و آن اين كه زنده بمانم . واگر زنده بمانم خرج دارم و حوائجى دارم . اى
نادانها شمااز اين نكته غافليد كه نفس انيان اگر به مقدار كافى وسيله زندگى نداشته باشد دراطاعت حق كندى و كوتاهى مى كند و نشاط و نيروى خود را در راه حق از دست مى دهد و همين قدر كه به قدر كافى وسيله فراهم شد آرام مى گيرد].

واماابوذر وى چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شير آنهااستفاده مى كرد واحيانااگر ميلى در خود به خوردن گوشت مى ديد يا مهمانى برايش مى رسيد يا ديگران را محتاج مى ديد از گوشت آنهااستفاده مى كرد. واگر مى خواست به ديگران بدهد براى خودش نيز برابر ديگران سهمى منظور مى كرد

چه كسى ازاينها زاهدتر بود؟ پيغمبر درباره آنان چيزها گفت كه همه مى دانيد. هيچ گاه اين اشخاص تمام دارايى خود را به نام زهد و تقوى از دست ندادند وازاين راهى كه شماامروز پيشنهاد مى كنيد كه مردم از هر چه دارند صرف نظر كنند و خود و عائله خود را در سختى بگذارند نرفتند.

من به شما رسمااين حديث را كه پدرم از پدر واجدادش از رسول خدا نقل كرده انداخطار مى كنم رسول خدا فرمود:

[ عجيب ترين چيزها حالى است كه مومن پيدا مى كند كه اگر بدنش با مقراض قطعه قعطه بشود برايش خير و سعادت خواهد بود واگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برايش خير و سعادت است] .

خير مومن در گرواين نيست كه حتما فقير و تهى دست باشد؟ خير مومن ناشى از روح ايمان و عقيده اوست زيرا در هر حالى از فقر و تهى دستى يا ثروت و بى نيازى واقع شود مى داند دراين حال وظيفه اى دارد و آن وظيفه را به خوبى انجام مى دهد.اين است كه عجيبترين چيزها حالتى است كه مومن به خود مى گيرد كه همه پيشامدها و سختى و سستيها برايش خير و سعادت مى شود.

نمى دانم همين مقدار كه امروز براى شما گفتم كافى است يا بر آن بيفزايم ؟

هيچ مى دانيد كه در صدراسلام آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود قانون جهاداين بود كه يك نفر مسلمانان در برابر ده نفر كافر ايستادگى كند واگرايستادگى نمى كرد گناه و جرم و تخلف محسوب مى شد ولى بعد كه امكانات بيشترى پيدا شد خداوند به لطف و رحمت خود تخفيف بزرگى داد واين قانون را به اين نحو تغيير داد كه
جز حق نمى خواست . نه خداوند در قرآن و نه هيچ فرد مومنى اين را بر سليمان عيب نگرفت كه چرا چنين ملكى را در دنيا خواسته . همچنين است داود پيغمبر كه قبل از سليمان بود. و همچنين است داستان يوسف كه به پادشاه رسما مى گويد:

بعد كارش به جايى رسيد كه امور كشوردارى مصر تا حدود يمن به او سپرده شد وازاطراف واكناف (دراثر قحطى كه پيش آمد) مى آمدند و آذوقه مى خريدند و بر مى گشتند. و البته نه يوسف ميل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن اين كار را بر يوسف عيب گرفت . همچنين است قصه ذوالقرنين كه بنده اى بود كه خدا را دوست مى داشت و خدا نيزاو را دوست مى داشت .اسباب جهان در اختيارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد

اى گروه !ازاين راه ناصواب دست برداريد و خود را به آداب واقعى اسلام متادب كنيد.از آنچه خداامر و نهى كرده تجاوز نكنيد واز پيش خود دستور نتراشيد. در مسائلى كه نمى دانيد مداخله نكنيد. علم آن مسائل راازاهلش بخواهيد درصدد باشيد كه ناسخ رااز منسوخ و محكم رااز متشابه و حلال رااز حرام باز شناسيد.اين براى شما بهتر و آسانتر واز نادانى دورتراست جهالت را رها كنيد كه طرفدار جهالت زياداست به خلاف دانش كه طرفداران كمى دارد. خداوند فرمود: بالاتر از هر صاحب دانشى دانشمندى است ٨ .

روشن شد كه اين گروه به خاطر عدم درك روح و عمق اسلام و تفسير يك بعدى از تعاليم آن در وادى پرسنگلاخى گرفتار آمده بودند.امام با معناى دقيق و روشنى كه از زهد و سيره پيامبر و صحابه بزرگوارارائه داد برافكار و مشى آنان خط بطلان كشيد و راه را براى پويندگان واقعى نماياند.
اصول زهد و ساده زيستى
تاكيداسلام بر كار توليد و كوشش در راه پيشرفت واستقلال اقتصادى گواهى است روشن بر روا بودن بهره ورى از محصول اين تلاشها. معقول نيست كه اسلام از يك طرف تاكيد بر توليد و كوشش فزونتر كند واستقلال و توانمندى اقتصادى را تكليف نمايد واز طرفى ديگراجازه مصرف ندهد.البته نبايدازاين نكته غافل بود كه مصرف دراين جا به معناى بهره بردارى بى حد و مرز نيست .

زياده روى مسير زندگى سالم را منحرف مى سازد وانسان را مشى طبيعى باز مى دارد.

جامعه پويا وانقلابى بايد بنا را بر بازدهى بيشتر و هزينه كمتر بگذارد. تجمل گرايى تن پرورى اسراف و تبذير آفاتى است كه رمق و توان جامعه را مى گيرد و آن را زمين گير مى كند.

ملتى كه آهنگ آن دارد كه به رشد و شكوفايى برسد و تمدنى عميق بنا نهد بايداصول زندگى سالم را فرا راه خود قرار دهد از جمله :

١. قناعت
قناعت معنايى نزديك به زهد دارد. به عبارت ديگر نمود عملى زهد است .

زاهد با دل نبستن به دنيا زندگى و مخارج خود را براساس قناعت پى ريزى مى كند. در لغت مى خوانيم :

قنع :الاجتزاء باليسير من اعراض المحتاج اليها . ٩
بسنده كردن به اندكى از كالاهايى كه بدانها نيازاست .

القانع : هوالذى يقنع بالقليل ولايسخط ولايكلح و لايربد شدقه غيضا .
قانعى كسى است كه به اندك بسنده مى كند و ناخشنود نمى شود و روى ترش نمى كند واز خشم دهانش را كج نمى كرداند.

والقناعه :الرضا بالقسم و منه القانع و هوالذى يقنع يصيبه من الدنيا وان كان
هر فرد مسلمان موطف است كه فقط در برابر دو كافرايستادگى كند نه بيشتر.

از شما مطلبى راجع به قانون قضا و محاكم قضائى اسلامى سوال مى كنم : فرض كنيد يكى از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بين است و قاضى حكم مى كند كه نفقه زنت را بايد بدهى دراين جا چه مى كنى ؟ آيا عذر مى آورد كه بنده زاهد هستم واز متاع دنيااعراض كرده ام ؟ آيااين عذر موجه است ؟ آيا به عقيده شما حكم قاضى به اين كه بايد خرج زنت را بدهى مطابقت حق و عدالت است يا آن كه ظلم و جوراست ؟اگر بگوييداين حكم ظلم و ناحق است يك دروغ واضح گفته ايد و به همه اهل اسلام بااين تهمت ناروا جور و ستم كرده ايد واگر بگوييد حكم قاضى صحيح است پس عذر شما باطل است و قبول داريد كه طريقه و روشن شما باطل است .

مطلب ديگر: مواردى هست كه مسلمان در آن موارد يك سلسله انفاقهاى واجب يا غيرواجب انجام مى دهد مثلا زكات يا كفاره مى دهد. حالااگر فرض كنيم معناى زهداعراض از زندگى و مايحتاجهاى زندگى است و فرض كنيم همه مردم مطابق دلخواه شما[ زاهد] شدند واز زندگى و مايحتاج آن رو گرداندند پس تكليف كفارات و صدقات واجبه چه مى شود؟ تكليف زكاتهاى واجب كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش غيره تعلق مى گيرد چه مى شود؟ مگر نه اين است كه اين صدقات فرض شده كه تهى دستان زندگى بهترى پيدا كنند واز مواهب زندگى بهره مند شوند! اين خود مى رساند كه هدف دين و مقصودازاين مقررات رسيدن به مواهب زندگى و بهره مند شدن از آن است . واگر مقصود و هدف دين فقير بودن بود و حداعلاى تربيت دينى اين بود كه بشراز متاع اين جهان اعراض كند و در فقر و مسكنت و بيچارگى زندگى كند پس فقرا به آن هدف عالى رسيده اند و نمى بايست به آنان چيزى داد تااز حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند و آنان نيز چون غرق در سعادتند نبايد بپذيرند.

اساسااگر حقيقت اين است كه شما مى گوييد شايسته نيست كه كسى مالى را در كف نگاه دارد بايد هر چه به دستش مى رسد همه را ببخشد و ديگر محلى براى زكات باقى نمى ماند.

پس معلوم شد كه شما بسيار طريقه زشت و خطرناكى را پيش گرفته ايد و به سوى
بدمسلكى مردم را دعوت مى كنيد. راهى كه مى رويد و مردم ديگر را هم به آن مى خوانيد ناشى از جهالت به قرآن واطلاع نداشتن از قرآن واز سنت پيغمبر وازاحاديث پيغمبراست .اينهااحاديثى نيست كه قابل تشكيك باشد.احاديثى است كه قرآن به صحت آنها گواهى مى دهد. ولى شمااحاديث معتبر پيغمبر را اگر با روش شما در نيايد رد مى كنيد و اين خود نادانى ديگرى است . شما در معانى آيات قرآن و نكته هاى لطيف و شگفت انگيزى كه از آن استفاده مشود تدبر نمى كنيد فرق بين ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمى دانيد.امر و نهى را تشخيص نمى دهيد.

جواب مرا راجع به قصه سليمان بن داود بدهيد كه از خداوند ملكى را مسالت كرد كه براى كسى بالاتراز آن ميسر نباشد ٦ خداوند هم چنان ملكى به او داد.البته سليمان

قليلا ويشكر على اليسير ١٠ .
قناعت به معناى خرسندى به سهم خوداست . قانع يعنى كسى كه بسنده مى كند به آنچه كه از دنيا به وى برسداگر چه كم باشد. براندك سپاسگزاراست .

با آنچه گفته آمد روشن مى گردد كه[ قناعت] جلوه اى از حالت و ملكه زهداست كه در رفتار و سطح معيشت زندگى انسان پديد مى آيد و در واقع زندگى زاهدانه همان زندگى با قناعت ساده و به دوراز آزمندى رفاه زدگى تجملگرايى و تنوع طلبى است .

على ( ع ) نيز قناعت را به زندگى ساده و كم زرق و برق و سبك تفسير كرده است :

اقنعوا بالقليل من دنيا كم لسلامه دينكم فان المومن البلغه اليسيره من الدنيا تقنعه ١١ .
به اندك دنيا بسنده كنيد تا دينتان سالم بماند زيرا مومن به اندكى كه كايتش كند قناعت دارد.

زندگى پر هزينه و آكنده از تبذير واسراف گاهى به مرزى مى رسد كه براى تامين آن بايداز دين و آبرومايه گذاشت . پيراستن اين آفات از دامن زندگى در سايه قناعت ميسوراست . على ( ع ) [ حايه طيبه] در آيه شريفه[ فلنحيينه حيوه طيبه] ١٢ به قناعت تفسير كرده اند ١٣ . براى رسيدن به اين مرحله يعنى استوارسازى زندگى براساس قناعت آمادگيهاى روحى و فكرى لازم است .

امام صادق ( ع ) قناعت رااز نتايج محبت الهى شمرده است و همرديف قناعت
اطاعت و يقين در دين را آورده اند:

اذااحب الله عبدا الهمه الطاعه والزمه القناعه و فقهه فى الدين و قواه باليقين فاكتفى بالكفاف واكتسى العفاف ١٤ .
آن را كه خداوند دوست بدارد اطاعتش را به وى ارزانى داشته و قناعت را همراهش مى كند. و در دين آگاهش مى گرداند و با يقين توانايش مى سازد. پس او در زندگى به اندازه كفاف در زندگى بسنده مى كند و در پى عفاف و پاكى مى رود.

در روايت ديگر حد و مرز زندگى زاهدانه اين چنين ترسيم شده است :

لامال انفع من القنوع باليسيرالمجزى ١٥ .
مالى سودمندتراز قناعت به اندكى كه كفايت كند نيست .

٢. كفاف
علماى علم لغت در معناى[ كفاف] نوشته اند:

لايفضل عن الشى و يكون بقدرالحاجه ١٦ .
چيزى را فزون نخواهى و به اندازه نيازاكتفا كنى

توان انسان محدوداست ازاين روى سزاواراست كه مصروف كارهاى كاذب و فزون خواهيها نگردد بلكه در مسير شكوفايى فرهنگ و دانش و بالابردن سطح معنويات به كار گرفته شود.

انسان اگر در مصارف خود راه ميانه واعتدال را پيشه كند و به اندازه كفاف بسنده كند فرصت آن را مى يابد كه به امور معنوى و تهذيب نفس بپردازد.

اين كه در روايات مى خوانيم :

لاتسالوا فيها وق الكفاف ولاتطلبوا منهااكثر من البلاغ ١٧ .
از دنياافزون بر آنچه شما را بسنده است نخواهيد و بيشتراز كفاف مجوئيد.

يا

طوبى لمن ذكرالمعاد و عمل للحساب و قنع بالكفاف و رضى عن الله ١٨
خوشا به احوال كسى كه معاد را يادآورد و براى حساب كار كرد و به گذراندن روز قناعت كرد واز خدا راضى بود.
ازاين جهت است كه براى ساختن جامعه نمونه و تحكيم پايه هاى فرهنگ و معنويت راهى جز توقف در مرز نيازهاى واقعى نيست . پرداختن به تامين نيازهاى كاذب و پيروى از هوسها انسان و جامعه رااز معنويات به دور مى كند. دراين صورت مرگ تدريجى و رشد آفات دامن گير جامعه مى شود.

پيامبر عظيم الشان (ص ) سعادتمندى انسان را در رعايت حد[ كفاف] در زندگى و عفت و پاكى مى داند:

الاافضل الناس عبداخذ فى الدنياالكفاف و صاحب فيهاالعفاف . ١٩
از خداوند مى خواهد كه :

اللهم ارزق آل محمد و من احب محمدا و آل محمد العقاف و الكفاف ٢٠
پرواضح است وقتى كه پيامبر خدا(ص ) سعادت انسان را در گرو رعايت كفاف و عفاف بداند شقاوت و سياه بختى جامعه وانسان در عدم مراعات كفاف و عفاف خواهد بود.

ازاين روى آن عزيز خدا آرزو مى كند واز خداوند بزرگ مى خواهد كه آل او و دوستداران او رااز نعمت رعايت كفايت و عفاف كه بهترين و سرآمدترين نعمتهاست برخوردار كند.

پايگاه كفاف آن قدر رفيع و بالاست كه على ( ع ) در ضمن دعا براى يكى از ياران زجر كشيده اسلام خباب بن الارت او را به اين خاطر كه در زندگى به مقدار ضرورت اكتفا كرده است مى ستايد.

يرحم الله خباب بن الارت فلقداسلم راغبا وهاجرا طائعا وقنع بالكفاف و رضى عن الله وعاش مجاهدا ٢١ .
خداوند خباب را مورد لطف و مهر قرار دهد.او با علاقه اسلام آورد و از روى فرمانبردارى هجرت كرد و در زندگى به قدر ضرورت اكتفا كرد و از خدا راضى بود و مجاهد زندگى كرد.

دراين باب روايات بسيارى در متون روائى موجوداست ٢٢ كه به همين مقداراكتفا مى كنيم .
٣.اقتصاد واعتدال
اقتصاد واعتدال معيار و شاقول زندگى است . تمام امور زندگى بايد بر آن اساس سنجيده و برآورد شود. رعايت اقتصاد واعتدال اختصاص به مسائل مالى ندارد بلكه درامور ديگر زندگى كه اشاره شد كاربرد دارد.

از جمله :

واقتصد فى مشيك ٢٣ .
در راه رفتن اعتدال داشته باش .

توضيح : نه تبخترآميز و سنگين راه برو و نه آهسته و شكسته .

واقتصد فى عبادتك ٢٤ .
در عبادات اعتدال را رعايت كن .

توضيح : نه چنان باش كه باعث تعب و رنج تو گردد كه در نتيجه حالت نفرت پيدا كنى و نه چنان كه سهل انگار و بى حال در عبادتها باشى.

من اقتصد فى الغنى والفقر فقداستعد لنوائب الدهر ٢٥ .
آن كه ميانه روى را در هر دو زمان : فقر و غنى پيشه كند خود را براى دشواريهاى روزگار آماده ساخته است .

اقتصاد در مسائل مالى و مخارج زندگى نيز به معناى پرهيزاز تبذير واسراف است .

اسلام پيروان خود را دعوت به اقتصاد واعتدال مى كند و آنان رااز تبذير واسراف و به هدر دادن مال و ثروت برحذر مى دارد. تا آن جا تبذير را براى اجتماع خطرناك مى داند كه مبذيرين را برادران شيطان مى نامد:

ان المبذرين كانوااخوان الشياطين ٢٦ .
گر چه تبذير بيشتر در ريخت و پاس و بيهوده ٢٧ خرجيهاى مادى به كار مى رود ولى شامل هرگونه به هدر دادن استعدادها امكانات فرصتها و... هم مى شود. حوزه به هدر دادن امكانات واستعدادها و فرصتها محدود به زندگى شخصى نمى شود بلكه هم زندگى فردى و هم زندگى اجتماعى را در بر مى گيرد. دراداره كشور برنامه ريزيهاى اقتصادى فرهنگى و سياسى هم بايدازاين قاعده و قانون پيروى كرد و موجب تبذير
نشد. نمى گوييم بايدامساك كرد و در زندگى شخصى اهل بذل و بخشش نبود و سخاوت پيشه نكرد كه سخاوت و بخشش از علائم و خصائل مردان نيك خداست و نمى گوييم در مسائل فرهنگى سياسى و ... بايد عرصه را تنگ كرد و جلوى هرگونه حركت فرهنگى سياسى و.. را به خاطر مخارج آن گرفت كه لازمه حركتهاى فرهنگى دست و دل بازى است آنچه منظور نظر ماست گشاده دستيهاى غيرلازم و غيرمفيداست كه بايداز آن اجتناب كرد. دراين باب راهنماى مااين شريفه است :

لاتجعل يدك مغلوله الى عنقك ولاتبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا ٢٨ .
نه دست خويش از روى خست به گردن ببند و نه به سخاوت يك باره بگشاى كه در هر دو حال ملامت زده و حسرت خورده بنشينى .

آفت بزرگ جوامع انسانى مصرفهاى بى حساب و كتاب است .اين امر سبب گرديده است كه برخى از سيرى در زحمت و رنج باشند! و برخى از گرسنگى در عذاب .

نعمتهاى موجود براى همگان كافى است اگر به اندازه و به مقدار نياز مصرف گردد. منشاء كمبودها گرسنگيها و دربه دريها مصرفهاى نابجا و بى رويه برخى ازافراداست كه اين خود عامل اختلاف طبقاتى و دره هاى عميق بين افراد جوامع بشرى شده است .

اختلاف طبقاتى و تقسيم جوامع به فقير و غن از مهلك ترين بيماريهاى است كه ازازمنه بسيار دور گريبان بشر را گرفته واو را به بيمارى گوناگون روحى اخلاقى و... گرفتار كرده است .اسلام براى اين كه جوامع انسانى گرفتاراين مصيبت عظيم نوشند نه تنها[ تبذير] را محكوم كرده كه ازاسراف هم ممانعت به عمل آورده است :

ولاتسرفواانه لايحب المسرفين ٢٩ .

وان المسرفين هم اصحاب النار ٣٠ .
اسراف هرگونه تجاوزاز حداعتدال را بر مى گيرد. تبذير ضايع كردن و نابوداسختن مال است ولى اسراف خارج شدن از حداعتدال بى آن كه چيزى تلف گردد. دراين جا[ تلف] ملاك نيست بلكه حد بسيار پايين تر در مصرف را هم مورد نكوهش قرار مى دهد. فوق نياز مصرف كردن اسراف است و مسرف از اصحاب نار!

ازاين نكته نبايستى غفلت كرد كه حد و مرزاقتصاد واعتدال به مقتضاى زمان و
مكان و موقعيت و شان افراد تغيير مى كند. قانون و قاعده اى ثابت و هميشگى و همه جايى ندارد. در هر جامعه و محيطى به فراخورامكانات آن جامعه تفسير مى شود. حد و مرز آن در جامعه اى كه فقر و تنگدستى بر آن حاكم است با حد و مرز آن در جامعه مرفه كاملا متفاوت است .

همچنين در زندگى فردى اقتصاد واعتدال بستگى به شان و موقعيت هر فرد دارد.

عالمان دين كه راهنماى مردم به سوى خير و صلاح و دعوت كنندگان آنان هستند به عدم تبذير واسراف بايد به گونه اى مشى كنند كه با دعوتشان سازگار باشد و مراعات اضعف مردم را بكنند.

وقتى عالمان دين در زندگى به اسراف و تبذير گرفتار باشند از مردم كه پيروان آنان هستند چه توقعى بايد داشت . وقتى دستگاههاى ادارى نظام ريخت و پاش داشته باشند و هيچ حد و مرزى نشناسند. و يا مسؤولان و دست اندركاران نظام گفتاراين امواج مردافكن و زندگى بر باد ده باشند چه اميدى به اصلاح جامعه مى توان داشت . آيا چنين نظامى مى تواند عليه وابستگيهاى اقتصادى نظامى و... قد علم كند؟

اندازه دارى در زندگى
در جاى جاى منابع دينى به عباراتى برخورد مى كنيم كه اصول زندگى زاهدانه را ترسيم مى كنند از جمله :

اليسر فى الموونه [ البلغه اليسيره] [ خفيف الموونه] [ الرفق فى المعيشه، التقدير فى المعيشه] .
يسيرالموونه

امام باقر( ع ) در توصيف زندگى پارسيان مى فرمايد:

...ان اهل التقوى ايسراهل الدنيا موونه ٣١ .
پارسيان : سبك ترين مخارج را در ميان اهل دنيا دارند.
البلغه اليسيره
حضرت امير( ع ) مى فرمايد:

فان المومن البلغه اليسيره من الدنيا تقنعه ٣٢ .
مومن به بهره اندك از دنيا كه او را بسنده باشد كفايت مى كند.

على ( ع ) پاكيزگى و رشد را در پرتو زندگى اى مى داند كه به اندك اكتفا شده باشد.اكتفا به نيازهاى واقعى زندگى واعتدال در برخوردارى از بهره هاى معيشتى شرط اصلى زندگى شايسته است :

بلغتهاازكى من ثروتها.. ولاتسالوا فيها فوق الكفاف ولاتطلبوا منها اكثر من البلاغ ٣٣ .
به اندازه نياز بهره مند بودن نزديكتر به پاكيزى است تا ثروت وانباشتن آن . بيش از حد كفايت نخواهيد وافزون از آنچه براى زندگى لازم است مجوييد.

خفيف الموونه
امام صادق ( ع ) با تعبيرهاى رسا حد و مرز زندگى زاهدانه را روشن مى سازد و مسلمانان سودمند و بى پيرايه را در تابلويى زيبا اين چنين ترسيم مى كند:

المومن حسن المعونه خفيف الموونه جيدالتدبير لمعيشته ولايلسع من حجر مرتين ٣٤ .
مومن يارى دهنده اى نيك و سبك خرج و با تدبير عالى زندگى رااداره مى كند. واز سوراخى دوبار گزيده نمى شود.

افراد پرهزينه بى خاصيت ترين انسانها هستند.اينان بيشترين توقع رااز مردم و نظام دارند اما بازدهى براى جامعه ندارند. نه تنها فرصت خود را براى تامين هزينه هاى زندگى پرزرق و برق از دست مى دهند كه فرصت ديگران را هم مى گيرند. بسيارى از نيروها كه مى توانند نقش مهمى در سازندگى اجتماع ايفا كنند به خدمت اين طفيلى هاى اجتماع گمارده مى شوند.

زيباترين زندگى زندگى اى است كه با كوشش فراوان اما مخارج بسيار كم بنا شده باشد. و بهترين جامعه جامعه اى است كه از چنين واحدهاى معيشتى تشكيل شده باشد.
الرفق فى المعيشه
اهل لغت رفق را چنين معنى كرده اند:

رفق : لين الجانب وهو ضدالعنف ٣٥ .
رفق يعنى : آسانگيرى سادگى و سبكى در زندگى .

درحديث آمده است :

الرفق فى تقديرالمعيشه خير من السعه فى المال ٣٦ .
زندگى ساده و آسان بهتراز زندگى گسترده پرهزينه سنگين و دشوار است .

اين خيال سستى است كه برخى آسايش و خوشبختى را در تجملات و زرق و برق فراوان مى بينند.اينان در واقع اسير و گرفتاراداره اين گونه زندگيهاى سنگين هستند. به جاى آن كه زندگى وسيله آسايش و گذران چند روز عمرشان باشد خود در دشوارى و پيچديگى آن گرفتارند.

پيامبراكرم (ص ) خير و سعادت خانواده را در رفق و سبكى معيشت آنان مى داند:

اذاارادالله باهل بيت خيرا ارزقهم الله الرفق فى المعيشه و حسن الخلق ٣٧ .
آن گاه كه خداوند به خانواده اى اراده خير كند زندگى ساده و آسان و نيك خلقى را نصيب آنان مى كند.

التقدير فى المعيشه
تعبير معروف :التقدير فى المعيشه از مسائل اساسى اخلاق معيشتى و اقتصادى به شمار مى رود.

بنابراين دستوراخلاقى انسان بايد در زندگى برنامه ريزى مالى و نظم اقتصادى داشته باشد. مطابق واقعيت برنامه ريزى و مصرف كند. تقدير در معيشت سبب مى گردد كه زندگى از پرتگاه اتراف واسراف به جايگاه اعتدال و ثبات و نظم برگردد.

تقدير در معيشت به خاطر جايگاه بلندى كه دراسلام دارد در برخى از روايات در رديف[ تفقه فى الدين] قرار گرفته است و در برخى از روايات عامل چشيدن و دريافت ايمان عامل كامل حقيقت دين و تمام كمال به شمار آمده است ٣٨ .

علاوه بر آنچه بر شمرديم دستورات اخلاقى ديگرى در منابع و متون دينى وجود دارد
كه مصرف از روى لذت را نهى مى كند:

قال رسول الله (ص) من اكل ما يشتهى ولبس مايشتهى و ركب مايشتهى لم ينظرالله اليه حتى ينزع اويترك ٣٩ .
آن كه بخورد و بپوشد و سوار شود از روى لذت واشتهاى نفسانى خداوند براو نظر نمى افكند تا جان بدهد يا ترك كند.

يا در روايت آمده است :

ان من السرف ان تاكل كلمااشهيت ٤٠ .
خوردن از روى شهوت و ميل نفسانى اسراف است!

امروزه متاسفانه بسيارى از مخارج و مصارف چه در زندگى فردى و چه در زندگى اجتماعى براساس ميلها و نيازهاى كاذب است .انواع اقسام غذاها لباسها و... برخاسته از نيازها و ضرورتهاى واقعى و براساس برنامه ريزى دقيق و به دورازاسراف و تبذير نيست . عادات ناپسند چشم و همچشميها تقليدهاى كوركورانه از فرهنگ غرب و... عواملى است كه امروز حد و مرز مخارج و مصارف را تعيين مى كند.

تا روزى كه گرفتاراين عادات ناپسند و ديگر آفات باشيم آرزوى رسيدن به جامعه مستقل و غيروابسته به ديگران خيالى بيش نخواهد بود.

در نوشتار بعدى آثار زهد در سيره معصومين ( ع ) فرا روى شما قرار خواهد گرفت .ان شاءالله .

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها
١. سوره اعراف آيه ٣١ ٣٢.

٢. تذكره الاولياء ١٧٦ ١٧٧.

٣. سوره حشر آيه ٩.

٤. سوره دهر آيه ٨.

٥. سوره اسراء آيه ٢٩.

٦.سوره ص آيه ٣٥.

٧. سوره يوسف آيه ٥٧.
٨. داستان راستان ج ٣٦.١ تحف العقول ٣٤٨٣٥٤.

٩. مفردات راغب .

١٠. مجمع البحرين .

١١. غررالحكم آمدى تحقيق محدث ارموى چاپ دانشگاه ج ٢.٢٥٩.

١٢. سوره نحل آيه ٩٧.

١٣. نهج البلاغه حكمت ٢٢٩.

١٤. بحارالانوار چاپ موسسه الوفاء بيروت ج ١٠٠.٢٦.

١٥. الحياه ج ٢.٢٧٥.

١٦. مجمع البحرين .

١٧. نهج البلاغه خطبه ٤٥.

١٨. همان مدرك حكمت ٤٤.

١٩. الحياه ج ٤.٢٧٢.

٢٠. همان مدرك .

٢١. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج ١٧١.٨ نهج البلاغه حكمت ٤٣.

٢٢. ر.ك : الحياه ج ٢٧٠.٤ الترغيب والترهيب ج ٤.١٦٩ غررالحكم ج ٧.٣٢٦.

٢٣. سوره لقمان آيه ١١٩.

٢٤. سفينه البحار ج ٢.٤٣١.

٢٥. غررالحكم ج ٥.٤٣١.

٢٦. سوره اسراء آيه ٢٧.

٢٧. مفردات راغب .

٢٨. سوره اسراء آيه ٢٩.

٢٩. سوره انعام آيه ١٤١.

٣٠. سوره غافر آيه ٤٣.

٣١. بحارالانوار ج ٧٣.٣٦.

٣٢. غررالحكم ج ٢.٢٥٩.

٣٣. نهج البلاغه حكمت ٣٦٧.

٣٤. وسائل الشيعه ج ١١.١٥٠.

٣٥. مجمع البحرين النهايه .

٣٦. سفينه البحار ج ١.٥٣٢.

٣٧. الحياه ج ٤.٢٦٤.

٣٨. بحارالانوار ج ٢١٢.١ الحياه ج ٤.٢٦٠٢٦١.

٣٩. الحياه ج ٤.٢٠٥.

٤٠. ميزان الحكمه ج ٤.٤٤٨.