نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - مصاحبه با حجة الاسلام والمسلمين دعائى
حوزه : با تشكراز حضرت عالى كه قبول زحمت فرموديد و مصاحبه با مجله حوزه را پذيرفتيد لطفا درابتدا شرح كوتاهى از زندگى تحصيلى سياسى و مبارزاتى خود را بيان كنيد.
با تشكر از حسن ظن شما به طلبه اى مانند من
دوران قبل از طلبگى من دورانى بود كه با رنج و زحمت و محروميتهايى كه عمدتا مادرم متحمل مى شد طى گذشتت . تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در كرمان به انجام رساندم . با تشويق و راهنمائيهاى ماردم و تنى چنداز متدينين وارسته اى كه توفيق آشنائى آنان را داشتم به تحصيل علوم حوزوى شائق شدم . تحصيلات متوسطه را رها كردم و در حوزه علميه كرمان مشغول به تصيل شدم . چند ماهى گذشته بود كه پدرم كه روحانى و مقيم يزد بوداز چهار سالگى ما را به مادر سپرده و تركمان گفته بود با طلبه شدن من مخالفت كرد و ترجيح مى داد كه من يا به تحصيلات روزادامه دهم و يااين كه كسبى را
انتخاب كنم !
براى اين كه حتى الامكان رضايت ايشان را هم به دست آورده باشم بناچار در كنار تحصيل شغلى هم انتخاب كردم . مدتى در يكى از مراكزز تهيه و توزيع فرش به كار حسابدارى مشغول بودم . پس از گذشت يك سال در كارخانه برق كرمان كه در آن هنگام خصوصى بود به عنوان حسابدار استخدام شدم . دو سالى بدين منوال گذشت و در ضمن كار دروس حوزوى را تااواخر شرح لمعه فرا گرفتم . تااين كه خدمت مرحوم پدرم رفتم ايشان را قانع كردم كه به گونه رسمى و تمام وقت به فراگيرى علوم حوزوى بپردازم . بعداز به دست آوردن رضايت ايشان راهى قم شدم .
حوزه : در دوران تحصيل در حوزه علميه كرمان اگر فعاليتهايى عليه دستگاه ستم شاهى داشته ايد بفرماييد.
در جريان پانزده خرداد من هنوز كرمان بودم . در همان وقت فعاليتهايى عليه دستگاه به رهبرى روحانيون وارسته اى چون شخ محمدجواد حجتى كرمانى و دوستان همرزم ايشان داشتيم . به خاطر همين تلاشها بود كه ساواك كرمان يازده مرتبه مرا دستگير كرد.البته مدت بازداشتها محدود بود و گاه با يك بازجويى چند ساعته پايان مى يافت . دراين جا خاطره اى از آن دوران نقل مى كنم :
قرار بود شاه به كرمان بيايد. شهر را آذين بسته بودند: چراغانى طاق نصرتهاى متعدد و... روحانيت كرمان به اتفاق مخالفت خود را با آمدن شاه به كرمان اعلام كردند و هشدار دادند: هيچ كس از ورحانيون نبايد به استقبال شاه برود هر كس به استقبال شاه برودعمامه اش را برمى داريم لذا يكى از روحانيون سازشكار (پدر تيمسار مدنى ) كه معمولا در مناسبتهاى دولتى شركت مى كرد نتوانست به طور رسمى شركت كندازاين روى مجبور شدنداو را با آمبولانش به محل ملاقات ببرند!
آمدن شاه در آستانه محرم واقع شده بود و چراغانيها طبعا متناسب نبودازاين روى خانه خوبى بود براى تحريك احساس مردم . به همين منظور در سطح وسيعى اعلاميه توزيع
كرديم . علاوه براين يكى از طاق نصرتها را كه نسبتا مهم بود و به اسم گرمابه داران كرمان نصب شده بود در شب ورود شاه به آتش كشيديم . اين حادثه براى مقامات محلى خيلى گران تمام شده بود و به شدت مورد توبيخ قرار گرفته بودند.اين برخورد روحانيت شاه را به شدت عصبانى كرد به طورى كه در سخنرانى كه در كرمان ايراد كرد خشن ترين تعابير را عليه روحانيت به كار برد.
حوزه :از فعاليتها و مبارزات خود عليه رژيم پهلوى در دورانى كه حوزه علميه قم اشتغال به تحصيل داشتيد بگوييد.
وقتى من وارد حوزه علميه قم شدم امام رحمه الله عليه زندان بودند.ابتداء در مدرسه حجتيه حجره اى گرفتم و بعد هم به مدرسه خان نقل مكان كردم . طولى نكشيد كه امام از زندان آزاد شدند. دراين موقع بود كه براى اولين بار ايشان را زيارت كردم .اواسط درس كفايه بودم كه جريات هجرت امام به نجف اشرف پيش آمد.
در كنار دروس حوزه فعاليتهاى مبارزاتى هم داشتيم اين فعاليتها عمدتا زير نظر هسته اى بود به سرپرستى مرحوم آيه الله ربانى شيرازى و حجج اسلام آقاى هاشمى رفسنجانى و آقاى مصباح يزدى و تنى چنداز بزرگان .از جمله فعاليتهاى اين هسته در آن زمان انتشار نشريه سياسى فرهنگى بود به نام بعثت .اين نشريه را در منزل جناب حجه الاسلام والمسلمين آقاى شيخ رضا شريفى گرگانى تنظيم مى كرديم و خود من آن را تايپ مى كردم و بعداز پلى كپى و تمثير و منگنه كردن اوراق آن در قم و ديگر شهرها به توزيعع آن مى پرداختيم . نشريه با پشتكار دوستان منتشر مى شد تااين كه مساله كاپيتولاسيون و مسائل بعد پيش آمد.اختلاف موضع بين امام و شريعتمدارى دراين مسائل باعث شد كه دوستان همكار دراين نشريه دو فاز فكرى قرار بگيرند. طبعا اين اختلاف مانع ازادامه كار شد به نوعى كه به توقف نشريه انجاميد! از آن پس دوستانى كه فعاليتهاى امامى داشتند سازماندهى نشريه اى را به نام[ انتقام] در گروه هياتهاى موتلفه دادند كه نسبتا نشريه و زين و صد در صد خط امامى بود.
دومين كارى كه آن زمان انجام گرفت و اينكار خوبى بود مساله تشكيل هسته هاى هفتگى طلاب بود كه طرح آن را رهبران روحانيان آگاه داده بودند. مبناى كار براين بود كه : طلاب استانها و شهرستانها جلسات صنفى هفتگى داشته باشند واز بين اين جمعهاى استانى و شهرستانى فردى راانتهاب كنند كه رابطه بين مجمع و هسته مركزى باشد. نتيجه طرح اين شده بود كه :اخبار واطلاعات به همه طلاب مى رسيد اعلاميه ها به سهولت پخش مى شد طلاب استانها و شهرستانها در مناسبتهاى مختلف اطلاعيه مى دادند و در مقطعهاى مبارزاتى با شدت و ضعف موضعگيرى مى كردند و...
در هر صورت اين پديده جالبى بود كه در حوزه به وجود آمده بود آن هم باالهام از حضرت امام رحه الله عليه زيراايشان يك چنين ابتكارى را در فاصله بين آزادى از زندان و تبعيد نسبت به علماى شهرستانهاانجام داده بودند. آن مرحوم طى نامه هايى از آنان خواسته بودند: در شهرستانهاى محل اقامت خود جلسات هفتگى داشته باشند. و من چون پدرم بود و مادرم كرمانى هم دراجتماعات يزديها شركت مى كردم و هم دراجتماع طلاب كرمانى !
علاوه براين سرويس دهى به اين هسته هاى مختلف را هم در كنار تنى چنداز دوستان بر عهده داشتم مانند چاپ اعلاميه و تكثير و توزيع آن بين اين هسته ها.
اين فعالتيها همچنان ادامه داشت كه مساله هجرت ما به عراق پيش آمد. من دو سفر به عراق داشته ام .
سفراول وقتى بود كه نسبتا در قم شناخته شده بودم و به نحوى ساواك نسبت به من حساس شده بود. براى اين كه مدتى ازانظار دور باشم واز طرفى علاقه داشتم به زيارت عتبات مقدسه و حضرت امام راهى عراق شدم و سه ماه در آن جااقامت گزيدم . در نجف بودم كه شنيدم حضرت امام براى اولين بار بعداز تبعيد نامه سرگشاده اى به هويدا نوشته اند واعلاميه اى هم خطاب به فضلاء و روحانيون حوزه هاى علميه صادر فرموده است .اين اعلاميه در سطح وسيعى تكثير و توزيع شده بود. در جريان توزيع آن ساواك موفق شده بود هم چاپخانه و هم هسته هاى توزيع كننده را كشف كند و عده اى را دستگير نمايد.اين موفقيت ساواك تا اندازه اى شكستى را كه در جريان توزيع و نشراعلاميه امام و عدم دستگيرى هيچ يك ازافراد هسته هاى توزيع در جريان كاپيتولاسيون خورده بود جبران
نمود. در گزارشهاى ساواك آمده بود كه :
[ما كليه هسته هاى متبط با آقاى خمينى را دستگير كرده ايم وايشان در داخل كشور ياورى ندارد]!
به همان نسبت كه اين موضوع براى ساواك خوشحال كننده بود براى ياوران امام تلخ و ناگوار بود.
يك روز نزديك غروب در مدرسه آقاى بروجردى منتظر نماز مغرب و عشاء بودم كه حاج آقا مصطفى خمينى رحمه الله عليه به من فرمودند:
در تهران يك چنين اتفاقى افتاده است .اگر براى شماامكان دارد به ايران برگرديد واين شكست را جبران نماييد. قبول كردم و گفتم : اتفاقا من امكانات تكثيراعلاميه هم دارم كه قبل از آمدن آنها را در جايى پنهان كرده ام .
مخفيانه از نجف به ايران آمدم و آن اعلاميه را در بيست هزار نسخه تكثير كرديم و با موفقيت چشم گيرى پخش كرديم به طورى كه مجددا نياز به تكثير شد و دوباره سى هزار تا تكثير كرديم .اين بار هم با موفقيت توزيع شد.
اين كار به دوستان و ياران امام روحيه داد.
جريان جشنهاى تاجگذارى پيش آمد. تنها گروه و هسته مبارزاتى كه جرات آن را پيدا كرد كه مشخصا در برابر شاه موضع بگيرد. روحانيون بودند.
آقاى هاشمى رفسنجانى بيانيه اى را خطاب به شاه تنظيم كردند و روحانيون آگاه و مبارز حوزه علميه قم آن ار تاييد كردند.اين بيانيه هم در سطح گسترده اى تكثير و توزيع شد.
به دنبال اين جريان فعاليت ساواك براى كشف و دستگيرى هسته مركزى شروع شد. هر عنصرى مبارزى را كه احتمال مى داد دستى دراين كار عظيم داشته باشد دستگير و بازجويى مى كرد. متاسفانه در جريان توزيع بيانيه عليه تاجگذارى يكى از آقايان دستگير شد. رابطه اين آقا با من به اين صورت بود كه : وقتى در تهران زندگى مخفى را مى گذراند من به توصيه آقاى هاشمى منزل ايشان مى رفتم و كار پاكت كردن و بسته بندى نشريات راانجام مى داديم .ايشان من را نمى شناخت و من خودم را به عنوان سيدعلوى يا حسينى معرفى كرده بودم . چون لهجه كرمانى نزديك به شيرازى است مى گفتم : شيرازى هستم .
در هر صورت اين آقاى بزگوار پس از دستگيرى و شكنجه هاى بسيار نتوانسته بود
مقاومت كند و قضيه لو رفت . به دنبال آن ساواك به شدت دنبال سادات حسينى شيرازى و كرمانى مى شگت هر كس را به اين نام و نشان از طلاب شيرازى يا كرمانى بود مى گرفت و بازجويى مى كرد. يادم هست : يك سيدحسينى كرمانى بود كه آن موقع به نحوى با شريعتمدارى ارتباط داشت . بااين كه ساواك از ناحيه او خاطرش آسوده بود ولى از باب احتياط او را هم دستگير كرده بود!
دوستان صلاح ديدند كه من مجددا به عراق برگردم . آيه الله منتظرى به آقاى قائمى در آبادان نامه اى نوشتند و مساله خروج مرا به ايشان توصيه كردند. به آبادان كه رسيدم متوجه شدم لو رفته ام . ساواك كرمان عكسهائى در پرونده من داشته بود كه آنها را به آن آقايى كه دستگير شده بود نشان داده بودند واو هم تاييد مى كند: بله صاحب اين عكس با من درارتباط بود و ... ساواك دربدر دنبال من مى گردد تا اين كه مطلع مى شود كه من به آبادان رفته ام . در صحن حيات مدرسه علميه آبادان آيستاده بودم كه فردى وارد مدرسه شد. آقاى قائمى به من اشاره كرد مخفى شوم .او به آقاى قائمى گفته بود ما دنبال طلبه سيدى هستيم بااين خصوصيات . كه طبق گزارشات از تهران بااتومبيل به آبادان آمده است . آقاى قائمى به او گفته بود: بله چنين شخصى براى تبليغ آمده بوداين جا و من هم او را فرستادم به بندر ماهشهر! بعد كه او رفت آقاى قائمى به من گفت :اين شخص از مامورين ساواك است كه من با دادن برخى ازاطلاعات سوخته اعتماداو را جلب كرده ام و در عوض اواطلاعاتى را بمن مى دهد. واكنون توجه ساواك رااز آبادان به ماهشهر معطوف داشتم و بايد هر چه زودتر شماازايران خارج شويد. ايشان مرا به دست فردى مطمئن به نام صمد سپرد كه مرز عبور دهد. من عمامه سفيدى بر سرم گذاشتم و همراه صمد عازم عراق شدم . صمد مرا كنار جاده فاو بصره رساند. واز آنجا با مشكلات بسيارى راهى نجف شدم . در بين راه به كاظمين كه رسيدم آقاى توسلى را ديدم كه عازم ايران بود. وقتى اين خبر به دوستان در داخل زندانها رسيده بود خيلى خوشحال شده بودند زيرا من مدارك بسيارى داشتم كه در صورت لو رفتن علاوه بر سنگين شدن جرم بسيارى از آنان عده اى ديگرى نيز كه تا آن وقت دستگير نشده بودند دستگير مى شدند .
حوزه : با توجه به اين كه هسته هاى داخل كشور اكثرا لو رفته بود توزيع اطلاعيه ها توسط حضرتعالى پس از آن كه به توصيه مرحوم آقا مصطفى خمينى به ايران بازگشتيد چگونه انجام مى پذيرفت .
توزيع در تهران بيشتراز طريق پست انجام مى گرفت . به اين صورت كه : پاكتهايى كه داخل آنها سياه بود (براى اين كه اعلاميه معلوم نشود) تهيه كرده بوديم و آدرس افراد موسسات مراكز صنعتى و توليدى رااز طريق دفتر تلفن پيدا مى كرديم و پشت پاكت ها با رنگهاى مختلف مى نوشتيم واعلاميه ها را داخل پاكتها مى گذاشتيم و سپس پست مى كرديم . براى علماء شهرستانها اعلاميه ها را در جعبه هاى گز و سوهان قرار مى داديم به عنوان هديه مى فرستاديم .
اگر تشخيص مى داديم فلان روحانى در صورتى كه كسى متوجه نشود حاضر است به نحوى در توزيع اعلاميه ها كمك كند ضميمه مى كرديم و در جائى قرار مى داديم كه مطمئن باشيم كه آن را بر مى دارد. خلاصه : بااين شيوه ها توانستيم اعلاميه ها را در سطح وسيعى توزيع كنيم كه مايه شگفتى ساواك شده بود.
حوزه : لطفا درباره فعاليتها و مبارزات بويژه فعالتيهاى راديوئى كه پس از هجرت دوم به عراق داشته ايد توضيح بدهيد.
اين مرحله از مبارزات در زمان اوج اختلافات ايران و عراق بود. زمينه براى فعاليتهاى سياسى عليه رژيم ايران از جمله بهره گرفتن از راديو مناسب بود. در همين راستا روزى مرحوم حاج آقا مصطفى خمينى به من فرمودند: به ما پيشنهاد شده است اگر بخواهيد
مى توانيد برخى از پيامها و مطالب خود را به وسيله راديو منتشر كنيد.اگر براى شما ممكن است يك كار را بپذيريد.
پذيرفتم و برنامه اى را به عنوان[ نهضت روحانيت درايران] شروع كردم . درابتداء بين ربع ساعت تا نيم ساعت از راديو بغداد دراختيار برنامه هاى ما بود. بعد كه موج مستقلى گرفتيم اين زمان به ٤٥ دقيقه رسيد. در مجموع اين فعاليت راديوئى هفت سال به درازا كشيد.
حوزه : خبرهاى داخل ايران چگونه به شما مى رسيد؟
:كسب خبراز چند طريق انجام مى گرفت
١. توسط دوستانى كه به ايران رفت و آمد مى كردند.
٢. زوارى كه از طرق مختلف به عراق مى آمدند.
٣. هسته هاى دانشجوئى خارج از كشور كه عمدتاانجمنهاى اسلامى دانشجويان دراروپا بودند.اخبار تلقى ازايران به آنان گزارش مى شد و آنان دراختيار ما مى گذاشتند.
حوزه : آيا دراين فعاليت هاى راديوئى عليه رژيم شاه حضرت عالى همكارانى هم داشتيد؟
خير. در بخش تنظيم برنامه ها واخبار تنها بودم و همكارى نداشتم چه آن وقتى كه موج مستقل دراختيار نداشتم و مطالب را پس از جمع آورى و تنظيم و تحليل به بغداد مى بردم و دراستاديو راديوى بغداد روى نوار پر مى كردم و بر مى گشتم و چه آن وقت كه موج مستقل دراختيار داشتم و طبيعتا كار فشرده تر مى شد. همه اين مراحل به عهده خودم بود.البته مدت كوتاهى كه مرحوم شهيد محمدمنتظرى به عراق آمده بودند با من همكارى خوبى داشتند در دادن اطلاعات و كسب خبر زيراايشان با هسته هاى مبارزاتى خارج از كشور ارتباط وسيعى داشتند.
نكته جالب اين بود كه : در همان ايام گروههاى مخالف رژيم در عراق فعاليتهاى سياسى داشتند وازامكانات راديوئى بهره مى گرفتند. هر يك ازاين گروهها ليستى را به عراقيها داده بودند و در آن تعداد پرسنل برنامه راديوئى خود وامكاناتى را كه لازم داشتند متذكر شده بودند. به اين طريق از عراقيها هزينه مى گرفتند. تنها كسى كه نه ليستى به عراقيهاارائه مى داد و نه هزينه اى مى خواست روحانيون بودند. من به تنهائى در داخل حجره مدرسه برنامه را تنظيم مى كردم و مى رفتم بغداد واجراء مى كردم و بر مى گشتم . نوعا دراين رفت و آمدها از وسائل نقليه عمومى بهره مى گرفتم . به خاطر همين مشى كه داشتم و دست نياز به سوى بعثيها دراز نمى كردم در تصميم گيريها آزاد بودم . يادم هست : تيمور بختيار خيلى سعى داشت برنامه ما را به خودش منسوب كند. و تحت اشراف خويش بگيردازاين روى مدت سه ماه برنامه را تعطيل كردم . توسط فردى به نام موسى اصفهانى براى من پيام داد كه :اگر نيايى و برنامه ات را در فضائى كه منسوب به من است شروع نكنى اين عمل خنجرى از پشت تلقى شده و تو را تحويل رژيم مى دهيم .
من هم در پاسخ گفتم : كسى كه از شاه نترسيداز بختيار هم نمى ترسد.
در هر صورت تسليم فشارهاى او نشدم تااين كه حاضر شد هر يك از گروهها مستقلا برنامه خود رااجرا كنند من هم دوباره كارم را شروع كردم .
حوزه :اشراف حضرت امام براين برنامه راديوئى تا چه اندازه بود؟
به دليل فضايى كه متحجرين بر نجف تحميل كرده بودند سعى ما بر اين بود تا بنمايانيم كه حضرت امام ازاين برنامه اطلاعى ندارند و از طرفى خود من هم به دليل نپختگى ممكن بود در مسائل دچار تندرويها و موضعگيريهايى بشوم كه به قداست و پاكى ايشان صدمه اى بخوردازاين روى حتى الامكان انتساب مستقيم خودم را به ايشان كتمان مى كردم . البته اصل پيشنهاداستفاده راديوئى همانطور كه عرض كردم توسط حاج آقا مصطفى به بنده شد و حضرت امام هم به دليل تعهد و مسووليتى كه داشتند آن طور نبود كه بى اطلاع باشند.
احتمالا برنامه را گوش مى كردند.
يك وقتى خواستند مجموعه اى از برنامه ها را ببينند كه به محضرشان فرستادم . چند نكته ارشادى داشتند كه پذيرفتم .
به ايشان عرض كردم :ازاين جهت خدمتتان نمى آيم كه شما بتوانيد بگوئيدازاين برنامه اطلاع نداريد.ايشان با بزرگوارى دعا فرمودند.
در هر حال بناى ما براين بود كه ازاهداف ايشان تخطى نكنيم .
بخش ديگر فعاليتهاى من مربوط مى شد به تكثير و پخش اطلاعيه ها و پيامهاى حضرت امام كه پس از شهادت حاج آقا مصطفى و حركتهاى خود جوش مردمى درايران چون پيامهاى امام بيشتر شده بود حجم كار و حساسيت هم بسيار بود.
اعلاميه ها را تكثير مى كرديم واز طريق مسافرانى كه با كاروانهاى هفت روزه به عتبات مى آمدند به ايران مى فرستاديم .
علاوه براين يك سرى افراد ناشناخته اى داشتيم كه نه سفارت ايران آنان را مى شناخت و نه نجفيهايى كه اطراف بيت امام مراقبت رفت و آمد وافراد بودند اين آقايان را مى شناختندازاين روى ازاين افراد براى رساندن پيام در مواقع حساس به داخل ايران استفاده مى كرديم . يكى ازاين افراد براى رساندن پيام در مواقع حساس به داخل ايران استفاده مى كرديم . يكى ازاين افراد آقاى ابوترابى بود كه سالها در اسارت به سر بردند. و يكى ديگر آقا شيخ محمود محمدى يزدى هستند كه در دفتراستفتائات امام بودند.اين آقايان بدون نام و نشان در بدترين شرائط ايثار و فداكارى مى كردند. فى المثل همين آقاى محمدى بعداز سالها دورى و زندگى در غربت بستگانشان را دعوت كرده بودند كه ازايران به ديدنشان بيايند. عصر همان روزى كه بستگان ايشان آمده بودند به ايشان نامه اى دادم و گفتم :اين نامه فورى است و بايد ببريد تهران . بليط هم براى شما گرفته ايم .ايشان همان شب عازم بغداد شد واز آن جا به ايران مسافرت كرد. به خانواده خود گفته بود: مى روم بغداد بر مى گردم . رفت ايران و برگشت !
امكانات تكثيرى ما پس ازانعقاد قرار دادالجزيره خيلى محدود شد و ما به شدت در مضيقه قرار گرفتيم به طورى كه براى تكثير مجبور مى شدم بروم سوريه و برگردم !
اين كار به اين صورت انجام مى گرفت كه : چون من مدت سه ماه در پايگاه فلسطينيها در لبنان آموزش ديده بودم از سازمان الفتح كارت شناسائى داشتم لذا مى آمدم بغداد
لباسهايم را عوض مى كردم و به وسيله اين كارت از مرز خارج مى شدم مى رفتم سوريه كار راانجام مى دادم مجددا بر مى گشتم بغداد و لباسهايم را عوض مى كردم و مى آمدم نجف .
در بغداد يك وسيله تكثيرى داشتيم كه تا آخر هم لو نرفت . به اين صورت بود: در بغداد مركزى بود براى فروش و تعمير وسايل تايپ و فتوكپى مسوول اين مركز فرد مسيحى بود به نام ابوابراهيم . پيش اين فرد رفتم و به او گفتم : من يك روحانى هستم كه در كربلاء مدرسه علميه دارم . گاهى اوقات نيازاست اوراقى را به تعداد محصلين تكثير كنم ولى بعثيها ايجاد مزاحمت مى كنند. در هر صورت ما و شما به خدا اعتقاد داريم و به خاطر خدااين كار را برايم انجام بده .
پذيرفت .
گاهى به تعداد يك كلاس و گاهى تا پنج كلاس اعلاميه هاى امام را مى بردم و تكثير مى كردم . با كاركنان اين مركز مانوس شده بودم و در مناسبتهاى مختلف مانند عيد كريسمس و... برايشان هديه مى بردم . خلاصه اعتماد آنان را جلب كرده بودم به طورى كه برخى اوقات خودم مى رفتم پاى دستگاه و تكثير مى كردم .
صبح امام پيام مى دادند شب تكثير كرده به دست زوار مى رسانديم . مصاحبه امام را بالوموند عين روزنامه را فتواستنسيل كرديم و با زبانهاى عربى انگليسى و فارسى در بغداد ايران لبنان و خيلى جاهاى ديگر پخش كرديم .
عراقيها حساس شده بودند كه اين امكانات را مااز كجا دست آورده ايم ؟
مامورين ساواك و وابستگان به سفارت ايران هم به خيال اين كه اين عراقيها هستند كه به ما سرويس مى دهند و ما داريم مجددا فعال مى شويم به رژيم عراق اعتراض كردند كه :اين شما هستيد كه به اينان امكانان مى دهيد كه مى توانيد بااين سرعت پيام صبح را عصر تكثير شده به مردم بدهند حتى با عين دستخط.
عراقيها به تلاش افتادند كه اين جريان را كشف كنند. حتى رئيس سازمان امنيت بغداد براى همين منظور به نجف آمد و مرا به عنوان فردى كه رابط تشكيلات حضرت امام با گروهها هستم خواست . گفت :اين كارهاى شما بر خلاف آن تعهد و قراردادى است كه ما باايران امضاء كرده ايم واگرازاين به بعداطلاعيه اى تكثير شود تو را دستگير
مى كنيم و تحويل رژيم ايران مى دهيم . به او گفتم :اولا شمااين كار را نمى كنيد زيرا شما كه عامل رژيم ايران نيستيد. شايد متوجه نشديد كه چه گفتيد .
ثانيا من چنين مسؤوليتى را نمى پذيرم . شما مى توانيد مرا يك هفته بازداشت كنيد.اگر پيامهاى ايشان تكثير شد بدانيد من مقصر نيستم و اگر تكثير نشد معلوم مى شود من مسؤولم .
گفت : به هر حال تو مسؤولى !
اكنون خاطره اى به يادم آمد كه نقل مى كنم : بعداز پيروزى انقلاب كه من به عنوان مسؤول سفارت جمهورى اسلامى در بغداد مشغول به كار شدم روزى يكى از دستگاههاى فتوكپى سفارت خراب شد. به يكى از كارمندان سفارت آدرس آن مسيحى را كه پيش اواعلاميه هاى امام را تكثير مى كردم دادم و گفتم : بگو بيايد واين دستگاه را درست كند.
اين شخص مى گفت : وقتى خودم را به آن مسيحى معرفى كردم و فهميداز جانب تو هستم مرا برد گوشه كارگاهش و شروع كرد به گريه كردن و بوسيدن من و گفت : من نمى توانستم شماها كى بوديد و چه مى كرديد ولى وقتى سيد رااز تلويزيون ديدم كه برگه اعتماد خود را به حسن البكر مى دهد فهميدم كه او چه كسى بود و آن اوراق را كه براى تكثير مى آورده چه بوده است ! در هر صورت من الان اگر بيايم به سفارت شما بعثيها نسبت به من حساس مى شوند و مرااذيت مى كنند. به سيد بگو: به تعميركاران عراقى اعتماد نكند زيرااينان همه مامورند و به غيرماموراجازه ورود به سفارت را نمى دهند. خودتان از تهران كسى رابياوريد تا برايتان تعمير كند.
حوزه : در زمينه هجرت امام از عراق و خاطراتى كه دراين رابطه داريد بفرمائيد.
همانطور كه عرض كردم پس از شهادت حاج آقا مصطفى فعاليتهااوج گرفته بود. رژيم شاه بر مبناى قراردادالجزيره به عراقيها فشار مى آورد تا جلوى فعاليتهاى مبارزاتى امام را بگيرند. عراقيها هم روزبروز محدوديت را شديدتر مى كردند تااين كه يك روز مرا خواستند و رسما پيامى براى امام به من دادند مبنى بر اين كه : ما دراين اين كه به شما
احترام مى گذاريم ولى به خاطر روابط به شاه محذوراتى داريم ازاين روى از شما مى خواهيم كه رعايت شرايط ما را بنماييد و فعاليتها به صورت علنى نباشد .
وقتى اين پيام را براى امام بردم امام فرمودند:اين آغاز كاراست . شما به بعثيها بگو: من چنين چيزى را نمى پذيرم . من نمى توانم ساكت باشم و درايران كسانى كه به من اعتقاد دارند مبارزه كنند و خون بدهند.اگراينان نمى خواهند من اين جا باشم مى روم جاى ديگر و حرفم را مى زنم .
عراقيهاابتدا نمى خواستند زياد سخت گيرى كنند لذا تنها براين جهت اصرار داشتند كه نوارهاى امام از طريق عراق به ايران فرستاده نشود واعلاميه ها در عراق تكثير نشوداما فشار ساواك و مسؤولين ديپلمات ايران به قدرى قوى شده بود كه عراقيها ناگزير شدند جلو فعاليتها را بگيرند. به همين منظور بيت حضرت امام را محاصره كردند و چند تن از دوستان امام را دستگير كردندامام به عنوان اعتراض به رژيم بعث به خاطر فشارها واذيتها اعتصاب كردند واز منزل بيرون نمى آمدند !
انعكاس اين مساله در خارج براى رژيم عراق قابل تحمل نبود لذا بناچارازامام عذرخواهى كردند و به ظاهر حلقه محاصره را برداشتند ولى در واقع تحت عنوان اين كه از طرف ايران مى خواهند به شما سوءقصد كنند و بايداز شما حفاظت كنيم مراقبت كنترل بيت امام را شديد كردند كه امام فرمودند:اينان حفاظت نمى كنند بلكه نظارت مى كنند! تا اين كه يك روزاز بغداد من را خواستند و من رفتم . به من گفتند: مركز عالى فرماندهى انقلاب تصميم گرفته است نماينده اى رسمى براى مذاكره با آيه الله خمينى به نجف بفرستد لذا وقت آن را تعيين كنيد.
من پيام آنان را به امام عرض كردم .امام هم بعداز ظهرى را براى مذاكره تعيين كردند.
در روز موعود سعدون شاكر كه آن وقت رئيس كل تشكيلات امنيت عراق بود به اتفاق استاندار و رئيس سازمان امنيت و رئيس اوقاف نجف كه فارسى مى دانست خدمت امام آمدند.ابتدا بااشاره به من سوال كردند كه :ايشان از طرف شما نمايندگى دارد كه براى ما پيام شما را مى آورد يا خير؟
امام فرمودند: بله
سپس بااحترام ولى در عين حال جدى گفت : مطابق تحولات جديد در رابطه ما با
ايران قرار براين است كه به مخالفين يكديگر اجازه فعاليت ندهيم و ما به اين تعهد پاى بنديم لذااز شما درخواست مى كنيم : به فعاليتهاى علنى خود عليه شاه ايران خاتمه دهيد!
امام در پاسخ فرمودند: من دست از فعاليتهاى خود بر نمى دارم . من نمى توانم مردم ستمديده ايران را كه زير ستم شاه هستند فراموش كنم .
مجددااو يادآورى كرد: ما موظف هستيم به تعهدمان عمل كنيم و نگذاريم شما فعاليتى داشته باشيد.
امام فرمود: شمااگر ناگزير هستيد من از عراق خارج مى شوم . آنگاه اشاره كردند به زيلويى كه زير پاى مباركشان پهن بود و فرمودند: هر كجا برويم زيلويم را پهن مى كنم و كارم راانجام مى دهم !
گفت كجا مى رويد؟
امام فرمودند: هر كجا كه مستعمره شاه ايران نباشد و مامورين او آن جا نفوذ نداشته باشند.
اين سخن خيلى بر آنان تلخ آمد.
گفت : شما مى دانيد كه مااز بنياد با رژيم شاه خوب نبوده و نيستيم امااكنون به دليل مصالح كشورمان ناگزير به اين كار شده ايم لذا از شما خواهش مى كنيم : مدتى فعاليتهاى خودتان را متوقف كنيد.
امام فرمودند: من به تكليف خودم عمل مى كنم و براى يك لحظه هم سكوت را جايز نمى دانم .اگر براى شما مزاحمتى دارم مى روم .
دو روز پس ازاين ديدار مجددا خانه امام را محاصره كردند و كسانى كه به منزل امام مراجعه مى كردند دستگير مى كردند. دراين موقع بود كه امام پاسپورتشان را به من دادند كه پيش مسؤولين امنيتى بغداد ببرم واجازه خروج بگيرم . وقتى پاسپورت را دادم مسوول امنيتى عراق گفت : ما نمى خواهيم ايشان از عراق بيرون بروند تنهااز ايشان مى خواهيم فعاليت علنى نداشته باشند.
به او گفتم :ايشان اين پيشنهاد را نمى پذيرند.اين مطلب را به آقاى سعدون شاكر با صراحت گفته اند.
بنا شد روز بعد جواب بگيرم . وقتى آمدم گفت : چون ايشان اقامه دارند و مقيم قانونى محسوب مى شوند مى توانند شخصا تصميم بگيرند و از عراق خارج شوند.
به نجف برگشتم ماجرا را به عرض امام رساندم .
ايشان به حاج احمدآفا گفتند: مفهوم مطالب اينان اين است كه در آينده دست به فعاليتهاى بدترى مى زنند و دوستان ما رااين جا بازداشت مى كنند بنابراين هر چه زودتر من بايد بروم .امام پاسپورت خود و حاج احمدآقا را به من دادند تا مقدمات خروج را درست كنم . قصد مام اين بود كه به سوريه بروند ولى چون بيم رژيم عراق و سوريه تضادهايى وجود داشت ممكن بود عراقيها مانع از رفتن امام به سوريه شوند لذا تصميم گرفته شد كه اول به كويت بروند واز آنجا به سوريه عزيمت نمايند. با مرحوم آقاى مهرى نماينده امام در كويت تماس گرفته شد تاايشان دعوتنامه اى براى امام بفرستند. چون امام در شناسنامه مصطفوى هستند نه خمينى لذا دعوتنامه اى بنام روح الله مصطفوى فرزند مصطفى از كويت توسط فرزند آقاى مهرى آورده شد. به همين خاطر كويتيها و عراقيها متوجه نشدند ه اين دعوتنامه مربوط به امام مى شود.از آن طرف چون معمولا گرفتن خروجى و يا تمديد پاسپورتهاى امام و بستگان و يارانشان به عهده من بود و من هم با مامورين شهربانى نجف به خاطر مراجعات زياد و بردن هدايايى در بعضى ازاوقات خيلى صميمى شده بودم به طورى كه در زدن مهر خروجى در پاسپورتهايى كه مى بردم به آنان كمك مى كردم و گاهى اوقات خودم مهر مى زدم ! و بسياراتفاق افتاده بود كه پاسپورتهاى دوستانى را كه قاچاق آمده بودند و يا مدت اقامت آنان گذشته بود و خروج آنان به مشكل برخورد مى كرد از همين جواعتماد و صميميت استفاده مى كردم و پاسپورتهاى غيرقانونى را در ميان قانونيها قرار مى دادم و خيلى ماهرانه آنها را مهر مى زدم .
در قضيه گرفتن خروجى براى امام و حاج سيداحمدآقا خواستم رئيس گذرنامه نجف مطلع نشود لذا با زيركى بسيار اين دو گذرنامه را مهر خروجى زدم . بدون اين كه اقامه امام را به آنان بدهم خروجى ايشان را ثبت كردم . آنچنان عمل كرديم كه تا نيم ساعت به غروب آخرين روز اقامت امام در نجف اشرف هيچكس غيراز من و حاج احمد آقا رايزنى كرديم كه :اگر بدون اطلاع
مامورين ازاين جا خارج شويم و خداى ناكرده سانحه اى پيش بيايد ممكن است بعدا مورد ملامت قرار بگيريم واز طرفى از نظراخلاقى شايد صحيح نباشد كه بدون اطلاع اينان برويم .
در هر صورت تصميم گرفتيم به آنان اطلاع بدهيم . شب ساعت ٩ به سازمان امنيت نجف تلفن كردم و گفتم حضرت امام تصميم دارند فردااول وقت از عراق خارج شوند.
با تعجب پرسيد: مگر خروجى گرفته اند؟
گفتم : بلى .
گفت : كى ؟
گفتم : همين امروز.
گفت : كجا مى روند؟
گفتم : كويت .
گفت : براى ويزا چه كرده اند؟
گفتم : دعوتنامه دارند!
بعدااز گزارشات معلوم شد كه : در اين موقع بين رژيم عراق وايران دو تصميم متناقض بوده است . رژيم ايران اصرار داشته كه امام از عراق خارج نشوند زيرا با خروج از عراق و رفتن ايشان به كشور ديگر كه ايران با آنان چنين تعهدى ندارد كنترل و مراقبت امام برايش مشكل است .از طرفى رژيم عراق خواسته است كه امام بااختيار خوداز عراق خارج شوند تا در برابر رژيم ايران اين وضع پيچيده را نداشته باشد.
در هر صورت پس از در جريان گذاشتن مقامات امنيتى نجف صبح زود در خدمت حضرت امام به اتفاق حاج احمدآقا و عده اى از ديگر دوستان حضرت امام به سمت كويت حركت كرديم . شب حركت تصادفا دكتر يزدى هم وارد شد و به كاروان پيوست .اين يك پديده پيچده تاريخ است . البته آن وقت وجودش مغتنم بود. به خاطر آشنايى به زبان . در هر صورت عنصرى بود كه يك دفعه سبز شد!
علاوه بر ما مامورين عراقى با چند ماشين كاروان را همراهى مى كردند و با بى سيم لحظه به لحظه حركت امام را گزارش مى كردند تا اين كه به مرز كويت رسيديم .
لحظه خداحافظى كه بسيار غمناك بود فرا رسيد. به هنگام خداحافظى وقتى دست
امام را مى بوسيدم گفتم : [ولا جعله الله آخرالعهد منى لزيارتكم] ايشان هم دعا كردند و جدا شديم . مدتى هم ايستاديم تا مطمئن شويم كه ايشان از مرز خارج و وارد كويت شده اند. برگشتيم نجف و رفتيم بيرونى امام نزد آقاى رضوانى .ايشان باافسردگى گفتند: مثل اين كه امام كويت نرفته اند و آقاى املائى از بصره تلفن كرده است كه ماالان اين جا هستيم . خيلى ناراحت و خسته آمدم منزل كه ديدم مامور سازمان امنيت در منزل ماايستاده است ! به من گفت :ابوسعد رئيس سازمان امنيت نجف براى شما پيغام دارد. به اتفاق رفتيم منزل ابوسعد.او گفت :
از بغداد براى شما پيغام آمده كه آيه الله خمينى الان در يكى از هتلهاى بصره هستند و فراد صبح بغداد مى آيند. تو موظفى به ايشان بگوى اگر مى خواهند نجف برگردند. حق هيچ گونه ملاقاتى را ندارند و بايد در منزل بمانند.
به او گفتم : با شناختى كه ازايشان دارم اين پيشنهاد را نمى پذيرند و در عراق هن نخواهند ماند.اينك داستانى از صدراسلام براى شما نقل مى كنم :
پيامبراكرم (ص ) تحت فشار قريش مجبور شداز مكه به طائف هجرت كند. اهل طائف او را نپذيرفتند. لذا به مكه برگشت ولى نماند واز آن جا به مدينه هجرت كرد و در مدينه ماند تااين كه فاتحانه وارد مكه شد.
من معتقدم : كويت همان طائف است كه حرمت سيد ( امام خمينى ) را نگه نداشت واو را آزرد و به عراق برگرداند.ايشان از عراق هم هجرت مى كند تا روزى كه پيروز شود.
گفت : يعنى مى گويى ما كفار قريش هستيم ؟
گفتم : به هرحال حقيقت اين است .
گفت : من مى دانم تو خسته هستى والان نمى فهمى چه مى گويى !
در هر صورت فردا صبح روانه بغداد شدم و در فرودگاه منتظر آمدن امام شدم . تااين كه تشريف آوردند. خدمتشان رفتم دستشان را بوسيدم . ايشان با تبسم فرمودند: دعايت مستجاب شد. ( اشاره به اين كه من گفته بودم : ولاجعله الله آخرالعهد من لزيارتكم .
( سپس جريان ملاقاتم را با رئيس سازمان امنيت نجف و پيامى كه به من داده بودند و جوابى كه به او داده بودم به ايشان عرض كردم .
فرمودند: همين طوراست . تصميم گرفته ايم برويم پاريس ! چون پرواز پاريس فردا
صورت مى گيرد امشب دراين جااقامت مى كنيم .
عراقيهاايشان را آن شب در يكى از مدرنترين هتلهاى بغداد به نام دارالسلام جاى دادند. يك طبقه هتل را براى ايشان و همراهان خالى كردند.
چند خاطره جالب از آن شب دارم كه برايتان نقل مى كنم :
حضرت امام پس از ورود به هتل تصميم گرفتند مشرف شوند كاظمين براى زيارت .
به ايشان عرض كرديم : ماموران امنيتى شما را تنها نمى گذارند و چند نفر مراقب با شما خواهند فرستاد واينان مردم رااذيت خواهند كرد.
ايشان فرمودند: مساله اى نيست . بگذاريد مردم هم بدانند كه مااين جا آزاد نيستيم .
از قضا مردم در حرم خيلى ابرازاحساسات كردند به طورى كه كنترل از دست مامورين عراقى خارج شد.امام زيارتشان را خيلى با شكوه انجام دادند و برگشتند.
همانطور كه عرض كردم : هتل بسيار مدرن بود. مركز خارجيها بود گارسونهاى هتل همه به زبان انگليسى صحبت مى كردند. هنگام شام شد و آمدند پرسيدند آقا براى شام چه سفارش مى دهند؟
امام فرمودند: نان با قدرى ماست . خودم هم كشمش همراه دارم !
اين سخن امام براى اينان خيلى مايه شگفتى بود. شخصيتى با آن عظمت شام شبش اين همه ساده !
بازاز خاطرات جالب آن شب اين بود كه :امام به خاطر خستگى و گرد و غبار راه خواستند حمام بروند.
به احمد آقا گفتم : بگوييد حوله اى چيزى تهيه كنند.
امام فرمودند: لازم نيست حوله اى همين حمامها خوب است !
بااين كه عرض كردم چه افرادى در آن هتل رفت و آمد مى كردند!
فرداى آن شب در خدمت امام به فرودگاه رفتيم .امام را بردند سالن تشريفات فرودگاه .
دراين هنگام من به معاون سازمان امنيت بغداد گفتم :امام وقتى به عراق آمدند عبدالرحمن عارف در راس كار بود. وزير جوانان از طرف دولت به استقبال امام آمد. حركت خوبى انجام گرفت .
اكنون پيشنهاد مى كنم : شما هم خوب است يك بدرقه رسمى به عمل آورديد تا تلقى
نشود كه بعثيها به ايشان بى حرمتى كردند!
هدفم اين بود كه : بااين كار يك تيرى به قلب رژيم شاه وارد شود و علاوه روابط اين دو رژيم تااندازه اى تيره گردد.
گفت : پيغام ترا مى برم تا ببينم جواب چيست .
رفت و برگشت گفت : پيشنهاد شما عملى نيست . ولى پيغامى داريم كه شخص شما بايد در آخرين لحظه حركت هواپيما آن را به ايشان برسانى .
گفتم : پيغام چيست ؟
گفت به ايشان بگوييد:اگر فرانسه ايشان را نپذيرفت ديگر به عراق برنگردند.
به او گفتم :اين پيغام شما به مثابه يك دسته گل نيست كه در هنگام بدرقه به يك مسافر مى دهند. من چون به ايشان خيلى علاقمندم دوست ندارم در آخرين لحظه افزون بر ناراحتيهاى خودشان اين جسارت و بى حرمتى هم انجام بگيرد. پيشنهاد مى كنم :اين پيام را به فرزندايشان بدهم .
رفت و برگشت گفت : حتما بايداين پيغام به خودايشان داده شود.
جريان را به حاج سيداحمد آقا گفتم واضافه كردم كه من حاضر نيستم چنين پيامى را برسانم .
ايشان هم موافق بود كه مستقيما بعرض آقا نرسد.
گفتم : در آخرين لحظه چيزى را به امام مى گويم كه تبسم ايشان را به دنبال داشته باشد تا آنان كه ناظرند بپندارند كه امام نسبت به اين پيغام بى اعتنا بودند.ازاين روى در لحظه آخر كنار صندلى ايشان ايستادم دستشان را بوسيدم و باافسردگى گفتم : باز هم مى گويم : [ولاجعله الله آخرالعهد من لزيارتكم] .
امام با شنيدن اين دعا تبسمى كردند و براى من دعا فرمودند.
معاون سازمان امنيت از من پرسيد پيام را رساندى ؟
گفتم : بله .
گفت : چه گفتند؟
گفتم : خنديدند!
بعدازاين كه امام در پاريس رحل اقامت افكندند پاسپورت همسر حضرت امام و
حسين آقا پسر مرحوم حاج آقا مصطفى را درست كردم و آنان را روانه پاريس كردم .
من در عراق ماندگار شدم تااين كه روزاول بهمن حاج احمدآقا به من تلفن كردند كه : ما عازم ايران هستيم وامام فرمودند: به شما بگويم كه بياييد پاريس تا به اتفاق هم به ايران برويم !
لذا من روز دوم بهمن ماه وارد پاريس شدم و دوازدهم بهمن در خدمت حضرت امام واردايران شديم .
اين هم نمودى بوداز وفادارى و بزرگوارى حضرت امام كه به يك خدمتگزار كوچك و يار و همراهى كه به هر حال دورانى همراه ايشان بوده اجازه دادند كه در آن سفر سرنوشت همراهشان باشد.
حوزه : حضرت عالى ساليانى در كنار حضرت امام بوده ايد لطفااز خصلتها و ويژگيهاى ايشان كه نمود بيشترى داشت براى ما صحبت كنيد.
به اعتقاد من امام در همه خصائل و فضائل ممتاز بودند ولى برخى از آنها نمود بيشترى داشت از جمله :
عمل به تكاليف
ازاصول تخطى ناپذيرامام عمل به تكليف بود.اگر چيزى را تشخيص مى دادند كه تكليف شرعى است بى درنگ انجام مى دادند. هيچ اراده اى نمى توانست ايشان را منصرف كند ملاحظه هيچ و هيچ كس را هم نمى كردند. اكنون نمونه هايى براى شما ذكر مى كنم .
١.ايشان در تشخيص خود به اين نتيجه رسيده بودند كه بايد براى براندازى رژيم شاه به هر قيمتى كه شده كاركرد و تسليم نشد لذا زندان را پذيرفتند تبعيد را تحمل كردند محروميتها را قبول كردند و تمامى لوازم و پيامدهاى آن را نيز پذيرا شدند.
٢. تشخيص ايشان اين بود كه : مشى مبارزاتى بايد با آگاهى و حركت عمومى
همگام باشد و شيوه اى ديگر مبارزاتى بويژه مشى مسلحانه را معتقد نبودند لذا بااين كه تمامى مبارزين روحانى و مذهبى به امام فشار آوردند كه ايشان حركتهاى مسلحانه داخلى را تاييد كند. ولى امام نپذيرفتند.
:ايشان فرمود
ما در همين رابطه به ايشان عرض كرديم : ممكن است اين عدم تاييد و حمايت شمااز حركتهاى مسلحانه اسلامى داخلى منتهى به انزواى روحانيت از صحنه سياسى و مبارزاتى جامعه شود زيرااكنون فضاى حاكم بر كشور به نفع اين جريانهاى مبارزاتى است و مصلحت ايجاب مى كند كه براى نگهدارى مردم و همراهى با جو حاكم اين حركتها را به نحوى تاييد كنيد.
[ اگر چنانچه تشخيص دهم وظيفه شرعى من اين است كه در يك دهكده دور افتاده و متروك بروم وانجام وظيفه كنم آن راانجام مى دهم اگر چه هيچ كس به من توجهى نكند وازانظار ساقط شوم .
شما بدانيداين حركتها مى گذرد آنچه اصالت دارد و حقيقت است خود را نشان خواهد داد].
بعد قضيه اى را به اين شرح نقل كردند:
[مرحوم آخوند ملاعباس تربتى پدر آقاى راشد يك وقتى با يكى دو نفر از دوستانش وارد مى شوند به يك محله اى كه افراد آن محله همه سرگرم عياشى و فساد بودند.اين مرحوم بدون توجه به آنان رفت گوشه اى ايستاد اذان گفت و نمازش را خواند. مدتى نگذشت كه همان افراد عياش و فساد كم كم تحت تاثير حقانيت واصالت آخوند ملاعباس قرار گرفتند و به او پيوستند. صحنه گردانان عياش نيز صحنه را رها كردند واز آن جا رفتند].
٣. نمونه ديگراين كه :ايشان تشخيص داده بودند:از كسى كه به او اعتقاد ندارند واو را جزو ظلمه و فساق مى دانند درخواست و خواهشى نكنند.اين مبناى ايشان بود.
اكنون قضيه اى در همين باره براى شما نقل مى كنم : يك وقتى عده اى از افراد مجاهدين سابق (منافقين ) در عراق دستگير شده بودند. تراب حق شناس هم در همين رابطه آمده بود عراق و نامه اى از آيه الله طالقانى داشت كه به صورت نامرئى براى امام نوشته بود.
من ايشان را خدمت امام بردم . وقتى خدمت امام رسيدند آن نوشته را ظاهر كردند. آيه الله طالقانى براى اين كه امام اطمينان پيدا كند كه حق شناس از طرف وى آمده است خاطره اى كه باامام و آقاى زنجانى داشته بودند براى او نقل كرده بود كه به عنوان نشانه صداقت براى امام نقل كنيم .
پيامى هم مرحوم آيه الله طالقانى توسط تراب حق شناس به من داده بودند تااين كه مطمئن شوم كه تراب از طرف ايشان آمده است .
البته اين پيغام هم خاطره اى بود بين من و آيه الله طالقانى از ملاقاتى كه باايشان در پشت ميله هاى زندان داشتم .
.منظور آيه الله طالقانى اين بود كه امام از مسوولين عراق بخواهند كه اين گروه را آزاد كنند.
در هر صورت بعداز همه اين جريانها امام فرمود: من بايد فكر كنم . روز بعد كه رفتم خدمتشان فرمودند: من شخصا دخالت نمى كنم زيرااگر من از بعثيها چيزى را بخواهم در آينده مديون آنها خواهم بود و آنان چيزهايى از من خواهند خواست . من مقدارى توضيح دادم كه شايد موثرافتد
ايشان فرمودند :[ اگرالان آقاى طالقانى و آقاى زنجانى اين جا نشسته باشند و هر دو هم اين را به من بگويند من نمى پذيرم زيرا بنا ندارم از كسى كه اعتقاد به او ندارم واو را جزء ظلمه و فاسد مى دانم چيزى بخواهم . ولى خودتان اگر مى توانيد كارى انجام بدهيد مانعى ندارد].
ازاين روى من خودم قضيه را دنبال كردم تااين كه آنان آزاد شدند.
٤. نكته ديگراين كه : آن بزرگوار در كسب اطلاعات و تحقيق درباره مسائل بسيار دقيق بودند و هيچ گاه تحت تاثير جويا جريانى تصميمى نمى گرفت . بر همين اساس كمترين لغزش را داشت .
از باب نمونه : منافقين سعى داشتند براى فعاليتهاى خودشان ازامام تاييد بگيرند ازاين روى در تاييد خود از هر چه روحانى سرشناس و مبارزى بود خدمت امام نامه آوردنداز جمله :از مرحوم آيه الله طالقانى . آن مرحوم در نامه اى كه به امام نوشته بودند تعبيرشان از اينان اين آيه شريفه قرآن بود:
انهم فتيه آمنوا بربهم و زدناهم هدى .
تعبير قرآن ازاصحاب كهف .
حسين روحانى كه از كادرهاى بالاى سازمان آمده بود نجف و مدت دو هفته هم آن جا ماند. چند تااز نشريات سازمان را براى امام آورده بود تاايشان مطالعه كنند. خودش هم چند جلسه آمد خدمت امام و مواضع اعتقادى سياسى سازمان را براى امام توضيح داد دست آخرامام به من فرمودند:
[من از مطالعه آثاراينان به اين نتيجه رسيدم كه :اينان به معاد به آن معنايى كه ما معتقديم ايمان ندارند و دچار بينشهاى التقاطى هستند]!
نظرامام را به او منتقل كردم كه تلقى امام اين است .
گفت : مااين برداشتها رااز كتاب[ راه طى شده] نوشته مهندس بازرگان داريم . خدمت امام رفتم و گفتم : روحانى اين طور مى گويد.
ابراز تمايل فرمودند كتاب راه طى شده را بخوانند.
رفتم كتاب[ راه طى شده] بازرگان را تهيه كردم و خدمت امامدادم .
ايشان آن كتاب را هم خواندند و فرمودند :[من مهندس بازرگان را مى شناسم او فرد معتقدى است گر چه دراين جااو هم اشتباه كرده و منحرف شده است ولى شايد به خاطراين كه برخى از جوانها به مفاهيم مذهبى آشنا نيستند ايشان خواسته است كه آنان را تااندازه اى به دين و مفاهيم آن نزديك كندازاين روى قدرى مسامحه و مماشات كرده است]! .
توجيه لطيفى بود.
چون امام دراصالت و خالصى بينش اينان شك داشتند نتوانستند تاييد كنند و هيچ كدام از آن نامه ها واصرارها هم اثرى نبخشيد.
شهيد مطهرى سرى به نجف آمده بودند خدمتشان رسيدم فرمودند: مى خواهمبه ملاقات آقا بروم .ازاين كه ملاقات علنى باشدابائى نداشتند زيرا در تهران به هنگام گرفتن گذرنامه به ماموران ساواك كه به ايشان گفته بودند بايد پيش آيه الله خمينى نروى گفته بودند: من خدمت آقا خواهم رفت زيراايشان استاد من بوده اند. به هر حال
چند جلسه اى در معيت ايشان خدمت امام رفتيم .
در هر صورت شهيد مطهرى به من فرمودند:
همه ما نگران بوديم كه چرا آقا با آن همه نامه كه خدمتشان فرستاديم سازمان مجاهدين را تاييد نكرداما وقتى هسته هاى انحراف دراينان بروز كرد ما خدا را شكر كرديم كه خداونداين كانون را حفظ كرد.اگرامام هم اينان را تاييد كرده بود همه ما لغزيده بوديم و ديگر پناهگاه و پشتوانه سالمى نداشتيم ولى بحمدالله الان مى توانيم بگوئيم همه مااشتباه كرديم واو درست تشخيص داد!
٥.از ديگر خصوصيتهاى ممتازامام رحمه الله عليه حفظ حرمت و اعتبار روحانيت بود.ايشان به هيچ وجه اجازه نمى دادند در محضرشان به اهل علم حتى به يك فرد طلبه اهانت شود.
سعى امام براين بود كه :احترام اين گروه محفوظ بماند. بارها شاهد بودم كه وقتى افراد و جمعيتها خدمتشان مى آمدند براى افراد غير روحانى به طور معمول احترام مى كردند اما براى آقايان اهل علم هر كس كه باشد تمام قد بلند مى شدند واحترام مى گذاشتند.
در رابطه با حفظاعتبار و حيثيت افراد روحانى خاطرات زيبايى از امام عزيز دارم اكنون چند نمونه را يادآورى مى كنم :
در قضيه فلسطين اولين فتوا در حمايت از حركت فلسطين راامام دادند. براساس آن فتوا مقلدين ايشان مى توانستنداز وجوه شرعيه (زكات و صدقات ) به فعاليتهاى مبارزاتى فلسطينيان كمك بكنند.
اگر چه عراقيها به خاطر نگرانى كه از مطرح شدن امام در عراق داشتند نگذاشتنداين فتوا درست منعكس شود ولى درايران انعكاس وسيعى داشت .
دراين گيرودار روحانى فرصت طلب و شيادى از موقعيت سوءاستفاده كرده و در آن زمان خفقان در تجريش اعلان كرده بود كه : من از طرف آيه الله خمينى و كالت دارم اين كمكها را جمع آورى كنم و براى فلسطينيان بفرستم .
عده اى تعجب كرده بودند كه چه فرد متهور بى باكى است و عده ديگر هم خوشحال شده بودند كه در هر صورت كانون مطمئنى درايران به وجود آمده كه مى توانيم از طريق آن به مردم فلسطين كمك كنيم !
آقاى كروبى نامه اى به محضرامام نوشته بود وازايشان سوال كرده بودند كه : فلان
شخصى كه در تهران ادعاى وكالت از طرف شما را دارد صحيح است يا خير؟
نامه را توسط آقاى احسانى فرستاده بودند نجف . وى نامه را به من داد تا خدمت امام ببرم و پاسخ آن را بگيرم . نامه را كه خدمت امام دادم فرمودند:
من به اين نامه پاسخ نمى دهم زيرااسم آن آقا برده شده است واواز بستگان روحانى محترم است كه صدمه به آبروى او صدمه به حيثيت آن آقا خواهد بود. به صورت كلى سوال شود تا من جواب دهم .
سوال اين گونه تغيير يافت : آيا شما فردى را در تهران يا جاى ديگر وكالت داده ايد تا وجوه مربوط به فلسطينيان رااز طرف حضرت عالى جمع آورى كند؟
ايشان در پاسخ نوشتند: خير.
خاطره ديگرى هم مربوط به همين فتوا دارم كه نقل مى كنم :
فلسطينيان وقتى فهميدند امام چنين فتوايى داده عده اى ازالفتح آمدند نجف كه هم اين فتوا را بگيرند و هم باامام مصاحبه اى انجام دهند.امام فرمودند: همان فتوا را بگيرند.
آقاى حاج شيخ محمدصادقى تهرانى كه رابط اين آقايان بودند به امام عرض كردند:اجازه بدهيد من اين فتوا را براى اين آقايان ترجمه كنم .
امام به ايشان اجازه دادند.
ايشان هم از روى حسن نيت و عشق و علاقه اى كه به فلسطين داشت فتواى امام را ترجمه آزادى كرده بود و آن را به صورت يك اعلاميه آرمانى و پرشور تحويل فلسطينيان داده بود.
يكى از كارهاى خوب فلسطينيان در آن سال درايام حج اين بود كه : تمامى تاييدهاى مذهبى شخصيتهاى سرشناس و برجسته جهان اسلام رااز حركت فلسطينيان به چند زبان زنده دنيا: عربى انگليسى فرانسه آلمانى و تركى در يك جزوه چاپ كرده بودند و در سطح وسيعى در حج منتشر كردند.
در ميان اين تاييدهااز مراجع شيعه آقاى حكيم واز علماى اهل سنت علماى الازهر و علماى بزرگ سعودى و سوريه بودند داغ ترين و گيراترين فتوا واعلاميه خصوصا با ترجمه اى كه آقاى صادقى كرده بود از آن امام بود لذاازامام تعبير كرده بودند به :امام الاكبر واز آقاى حكيم به مرجع دينى .
امام وقتى اين جزوه را ديدند به شدت ناراحت شدند.
ناراحتى امام از دو جهت بود:
١. فرمودنداين تعبير اهانت به آقاى حكيم است و من اهانت به ايشان را هرگز نمى پذيرم !
٢. فرمودند: من اين مطالب را نگفته ام لذا تكذيب مى كنم .
به ايشان عرض كرديم : تكذيب اين صحيح نيست زيرااولا به اعتبار و حيثيت آقاى شيخ محمدصادقى لطمه مى خورد.
و ثانيا درست است كه تعابيرى دراين اعلاميه آمده كه جزء فتواى شما نبوده ولى شما كه بااين تعابيرموافقيد واين مضامين و عبارات ايشان در حقيقت بيانگر روح فتواى حضرت عالى است .
امام فرمودند: من چيزى را كه نگفته ام اگر كسى به من نسبت بدهد تكذيب مى كنم .
در توضيح فرمودند:اگر آقاى آقا سيداحمد خوانسارى كه در تقوا و راستگويى ايشان شكى نيست بگويد: آقا روح الله در فلان مجلس گفته است : [ الله تعالى واحد] چيزى كه بدون شك همه به او معتقديم ولى من در آن جلسه آن را نگفته باشم تكذيب مى كنم واجازه نمى دهم چيزى را كه نگفته ام كسى از قول من بگويد!
در هر صورت آقاى صادقى ناگزير شد به فلسطينيان توضيح بدهد كه اين مقدار فتواى امام بوده واين قسمتها توضيحات من بوده است .
٦.از ديگر ويژگيهاى بارزامام سازش ناپذيرى ايشان با عناصر مخالف اسلام و به اصطلاح ستم پيشه بوده چه درايران و چه در عراق على رغم فشارها و تضييقاتى كه براى ايشان پيش آمد در هيچ لحظه اى اجازه ندادند كوچكترين سوءاستفاده اى از وجودايشان بشود. خاطره زيبايى تاييد براين مطلب دارم كه نقل مى كنم :
مرحوم آقاى حكيم به خاطرم وضع مخالفى كه در برابر بعثيها داشتند به صورت مظلومانه اى درگذشت . پس از فوت ايشان حكومت عراق درصدد كسب اعتبار در بين شيعيان و جبران گذشته بودازاين روى رئيس جمهور وقت عراق حسن البكر در مراسم تشييع آقاى حكيم شركت كرد و مسوولين حكومتى استان نيز همشان براين بود كه در مجلس فاتحه اى كه گرفته مى شود شركت كنند.
طبعا پس از مجلسى كه بستگان برگزار مى كنند مراجع نيز مجلس مى گيرند و مراجع مشهور نجف پس از آقاى حكيم حضرت امام آقاى شاهرودى و آقاى خوئى بودند.
حكومت عراق به آقاى شاهرودى اهميت نمى داد در مجلس ايشان كسى از مقامات حكومتى شركت نكرد.
در مجلس آقاى خوئى هم شركت نكردند زيرا رژيم عراق بنا داشت از آقاى خوئى حمايت كند و نزديك شدنش به آقاى خوئى با توجه به موضوع سخت آقاى حكيم در برابر بعثيها به حيثيت ايشان لطمه وارد مى شد!
بااين حساب تنها مجلسى كه تصميم گرفتند شركت كنند مجلس فاتحه اى بود كه حضرت امام گفتند. عراقيها قصد داشتند بااين كار به مردم نشان بدهند كه چون ايشان فرد مبارز و ضد شاه است ما شركت مى كنيم و ضمنا درانظار عراقيها امام را به عنوان كسى كه خودشان سمپات او هستند معرفى كنند. به هنگامى كه امام به عنوان صاحب مجلس دم در نشسته بودند وبه شخصيتهايى كه مى آمدنداحترام مى كردند مقامات حكومت نيز آمدند:استاندار فرماندار فرمانده لشگر شهردار رئيس شهربانى و... مردم همه منتظر عكس العمل امام در برابرايشان بودند. امام همانطور كه نشسته بودنداز جاى خود تكان نخوردند به طورى كه استاندار ناگزير شد خم شود و به امام دست بدهد!اطرافيان هم به پيروى ازامام جلوى اين افراد بلند نشدند. در نهايت تحقير رفتند وسط جمعيت جايى پيدا كردند و نشستند. در همين حين شيخ ساده و ناشناسى وارد مجلس شد امام به تمام قد جلوى او بلند شدند واحترام كردند.اين دو برخوردامام آنچنان بود كه همه حضار بى اعتنايى ايشان را به رجال حكومتى فهميدند.
حوزه :امام خاطره تلخى از متحجرين و مقدسى نماها داشتند به نظر شما مقصودامام از متحجرين چه كسانى هستند مشخصات آنان را بيان كنيد.
به نظر من نمودهاى عينى تحجر و مقدس مابى از ديدگاه امام به لحاظ مقاطع مختلف زمانى متفاوت است . تلقى امام از متحجرين قبل از پيروزى انقلاب و يا همزمان با آن
كسانى بودند كه مبارزه با شاه را قبول نداشتند و آن را محكوم مى كردند.امام و پيروان او را مسوول خونهايى كه ريخته مى شد مى دانستند!اينان درانديشه امام متحجرانى بودند كه گاه از آنان به كسانى ياد مى كرد كه : هنوز مغزشان تكان نخورده و درك درستى ازاسلام ندارند.
و در دوران بعدازانقلاب نمودهاى تحجراز ديدامام بيشتر در مسير فعاليتهاى اجرائى وادارى كشور بروز مى كند. به عنوان مثال : در مساله مالياتها امام در برابر كسانى كه گرفتن آن را جايز نمى دانستند موضع گيرى شديد مى نمايد و يا در برابر برخى از روحانيون از پذيرش سمتهاى متناسب باشان خوداجتناب مى كنند مانند: پذيرش پست قضاوت و... موضع گيرى مى كند واينان را مقدسين و متحجرين مى داند كه به مصالح جهان اسلام بى توجه هستند.از همين مقوله است موضع گيرى شديدامام در برابر عده اى كه به مقابله با دولت مورد حمايت جدى حضرت امام برخاسته بودند بدون اين كه رعايت نظام و مصالح آن را بنمايند.
يكى از مواردى كه متحجرين به تخطئه بينشها و برداشتهاى صحيح و انقلابى پرداختند برنامه هاى راديو و تلويزيون بود. در حالى كه امام شخصا برنامه ها را زير نظر داشتند به گونه اى كه حتى گريمرهاى فيلمهاى ساخت داخلى را دقت مى نمايد و براى اجتناب ازانحراف تذكراتى مى دهد.
به طور كلى موضع گيرى در برابر هر نوع برداشت نو و نگرشى جديد به اسلام از خصيصه هاى تحجر و مقدس مابى است وامام در طول مبارزه در برابر اينان ايستاد.
يادم هست : زمانى كه امام نجف بودند شهيد مطهرى كتاب مساله حجاب را درايران چاپ كرده بود و نسخه اى را هم براى امام فرستاده بود. روزى خدمت امام رفتم فرمودند: [آقايى از تهران برايش بليط رفت و برگشت گرفته اند و به او ماموريت داده اند تااين كه بيايد پيش من و دو تا پيام بياورد:
پيام اول درباره كتاب حجاب آقاى مطهرى است . آمده بگويد:اين كتاب زنان جنوب تهران را بى حجاب كرده است ! در صورتى كه من مى دانم آقاى مطهرى آدمى است كه روى موازين صحبت مى كند و فرد فهميده و معتقدى است و نه تنهااين كتاب كسى را بى حجاب نكرده كه بر عكس برخى بى حجابها را با حجاب كرده است .
پيام دوم درباره كتاب اسلام شناسى آقاى شريعتى است . مى گويد:اين كتاب برخلاف اسلام است . به او گفتم : همه اين كتاب را كه من نمى توانم بخوانم همانجايى كه مشخصا مخالف اسلام است بگو ببينم كجاست . يك جايى را نشان داد مطلبى بود كه قول شاذونادرى بود ولى چنان نبود كه مااو را منحرف بدانيم . خوب انحراف در بعضى از كتابهاى ديگر هم هست .اينان قصد دارند ما را عليه اين آقايان تحريك كنند].
اين در وقتى بود كه من اسرار داشتم حضرت امام بر كتاب حجاب آقاى مطهرى تقريظى بنويسند تا معلوم شود كه اين كتاب مورد تاييدامام است و در جامعه خوب جا بيفتد. ولى امام با نظر من مخالف بودند و فرمودند:
اگر من تاييد كنم كسانى كه ايشان را تخطئه مى كنند فعالتر مى شوند و مساله جنبه سياسى پيدا مى كند.
نكته مهم و خصيصه جالب امام در تحمل اين انديشه ها و نحوه مقابله با آنهااين بود. با اين كه فشاراينها خيلى قوى بود ولى امام مرحله به مرحله بااين افكار برخورد كردند به طورى كه انقلابى ترين انديشه ها را در محيطهاى آكنده از تقدس و تحجرابراز نمودند.
اساساانگيزه شاه از تبعيدامام به نجف يكى اين بود كه امام را در يك كانونى قرار بدهد كه افكارايشان جايگاهى نداشته باشد. طبيعتا در غربت ماندن اين افكار موجب به فراموشى سپرده شدن آن خواهد بود. ولى امام پس از ورود به نجف خيلى حساب شده و دقيق عمل كردند.ابتدا كه آمدند هيچ داعيه مرجعيت نداشتند. بعد هم كه درس شروع كردند مباحثى شروع كردند كه در حوزه ها متداول بود. آن وقت كه مرجعيت و فقاهت و مقام علمى ايشان در نجف به عنوان اصلى انكار ناپذير مطرح شد بحث ولايت فقيه را مطرح كردند .
يادم هست : مباحث دهگانه ولايت فقيه از نوار پياده شده بود. همان سال كه مكه مشرف شدم پياده شده آن درسها را كه به صورت يك جزوه درآمده بود با خودم به مكه بردم در آن جااستاد مطهرى را ملاقات كردم و به ايشان گفتم :اگر فرصتى داشته باشيد با شما كارى دارم .
گفتند: مانعى ندارد.
قرار ملاقات را در كنار حجراسماعيل گذاشتيم . در آن جا به ايشان عرض كردم :امام
بحث ولايت فقيه را مطرح كرده اند واينك پياده شده آن در دست من موجوداست امااحتياج به تنظيم و نگارش دارد تااين كه براى عموم قابل استفاده باشد.
ايشان خيلى خوشحال شد و فرمود:
ازاين طرف من به امام سلام برسانيد و بگوييد بسيار كار خوب واقدام به موقعى است زيرا مااكنون در شرايطى هستيم كه بايد يك سرى نظامات مترقى اسلام را به اين نسل جديدارائه دهيم .اين مسائل رااگر فردى مانند من مطرح كند مى گويند: يك طلبه فاضلى فرضا اين را گفته و خيلى مورد توجه واقع نمى شود ولى اگراين مباحث را كسى كه در حد مرجعيت هست و مقلد دارد مطرح كند خيلى موثراست . چقدر خوب شد كه ايشان اين مباحث را درابتداى ورود به نجف مطرح نكردند زيرا ممكن بود بگويند: اين آقا هم روحانى سياسى و ملائى مانند سيدابوالقاسم كاشانى است مرجع نيست كه اين حرفها را زده است . من تصميم داشتم يك سرى نظامات اسلامى را مطرح كنم دنبال متنى مى گشتم كه به بهانه شرح آن به اين نوع مباحث بپردازم مانند كارى كه در روش رئاليسم كردم . خواستم تنبيه الامه مرحوم نائينى را متن قرار دهم ولى اكنون كه حضرت آيه الله خمينى بحث ولايت فقيه را مطرح كرده اند بنا دارم كه كتاب ايشان را متن قرار دهم . بعدازاين كه به نجف برگشتم و تصميم آقاى مطهرى را براى مطرح كردم امام خيلى خوشحال شدند.اما متاسفانه مرحوم طهرى فرصت نيافتند واجل ايشان را مهلت نداد.البته آنچه اكنون به عنوان كتاب ولايت فقيه امام در دسترس است همان جزوه درسى است كه آقاى جلال الدين فارسى آن را با قلم جديد به نگارش در آورده اند. امام هم پس از مطالعه و تصحيح آن را تقرير فرمودند.
حوزه : به نظر حضرت عالى عوامل حفظ ارزشها و آرمانهاى حضرت امام كدام است ؟
به نظر من چند عامل كه در راس ديگر عوامل قرار دارد:
١. حراست از مبانى استراتژيك امام :
پيامهاى حضرت امام بويژه دراين يكى دو سال آخر عمر سرشاراز مبانى استراتژيك ايشان بود.اصول اساسى و بنيادى تكفرانقلابى امام دراين پيامها بويژه وصيتنامه آن حضرت است .
ما بايد تلاش كنيم اين اصول واين مبانى زنده بماند. تبيين تبليغ و ترويج نماييم و هوشيارانه مراقب باشيم تا خدشه دار نشود.
امروز حوزه ها بايد در جهت تبيين مبانى فقهى وارائه بينشها و برداشتهاى جديداز فقه شيعه كه امام دراين اواخر عمر نمونه هايى از آن را با شتاب و صراحت بيشترى ابراز كردند تلاش نمايند تا خداى نكرده مشعلى كه آن بزرگوار برافروخت كم فروغ و يا خاموش نگردد.
٢. حمايت و پشتيبانى از مقام معظم رهبرى :
معتقدم در وضعيت فعلى مقام معظم رهبرى شخصيتى هستند كه به عنوان يك استوانه مى توانند پشتوانه نيرومندى براى راهى باشند كه امام آن را پيمود. تا به اكنون هم ايشان به خوبى شايستگى و پايبندى خود را به راه امام در صحنه هاى مختلف نشان داده اند بنابراين تضعيف ايشان باعث تضعيف انديشه ها و آرمانهاى امام است كه بايد به شدت از آن اجتناب كرد.
٣. وحدت نيروهاى انقلابى : وحدت نيروهاى انقلابى همان چيزى است كه امام هميشه بر آن تكيه داشتند واز خدشه دار شدن آن نگران بودند.
جناح بندى و گروه بندى در يك جامعه آزاد پديده اى است طبيعى . حضرت امام به اين واقعيت اذعان فرموده بودند. ولى آنچه بر آن تكيه داشتند اين بود كه : به عناصر وافراد پاك و صادق همه اين جناحها بايد احترام گذاشت و آنان را حول يك محور جمع كرد نه اين كه به حذف يكدگير پرداخت لذا همواره جناحهاى مختلف رااز برخوردهاى حذفى و به دوراز راه و روش اسلامى برحذر داشتند.
حوزه :ازاين كه وقت گرانبهايتان را دراختيار ما گذاشتيد صميمانه متشكريم .
از شما خيلى ممنون و متشكرم .