نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - مصاحبه با استاد آيت الله حسن زاده آملى

مصاحبه با استاد آيت الله حسن زاده آملى


قسمت اول
از دير زمان آرزوى اين گفتگو را داشتيم آن را تمنا مى كرديم و به عنواو واسطه خير براى خوانندگان در طلب بوديم . تا آنكه با حسن قبول و بزرگوارى استاد به انجام رسيد و آن را در پيش ديد داريد.

استاد فراتراز آنند كه ما در وصف ايشان سخن بگوئيم كه به گفته مولوى ستاينده آفتاب ستايشگر خويشتن است واز بينائى خوداوصاف مى راند. بزرگ مردى كه از وارثان دنياى انديشه است واز معدود كسانى كه زبان تفكر ديرين را مى شناسد و آن را پاس مى دارد. فخر حوزه هاست و در علوم مختلف حاوى دانشهاى بسيار. ذى فنون است واين سلطه را نه به بهاى شتاب كه به همت و رنج و تلاش بدست آورده است . ساليان دراز مشقات را بر جان خريد و زانوى تحصيل در جواراساتيد گران بر زمين ساييد واز خوان علم مائده ها گرفت . و اينك از شاخساراين شجره طيبه بسيارند كه سود مى برند و غنيمت مى شمرند. آثار وجودى و كتبى استاد گرانقدر فراوانند و بسان فرزندان روحانى در زمره صدقات جاريه آن بزرگوار جاى دارند و تشنگان معارف را به كام مى رسانند.

دراين مصاحبه نكات آموزنده بسيارند و شيفتگان دانش در جاى جاى آن رهنمود مى يابند و در دهليزهاى تنگ و تاريك زندگى روزنه هاى نور رااز گفته هاى ايشان خواهند جست . در بيان زندگى اساتيدايشان اسوه هاى مطلوب حيات را مى توان يافت . و دراطلاعات زندگى تحصيلى شان - كه به دشوارى واكراه بيان داشتند -

نكاتى اساطيرگون از همت و پشتكار و توفيق .

در پاسخ ديگر سوالات كه از محضرايشان داشتيم با گشاده روئى از رهنمودهاى خويش ما را بهره ور ساختند و تلقى خود رااز مسائل گوناگون بيان فرمودند و گاه و بيگاه آن را با خاطرات سرشار - كه دارند - مزين كرده اند و بر شيرينى كلام افزوده اند.اما همانگونه كه خود فرموده اند - و در متن سخن آن را مى ياييد اختلاف انظار از قديم ايام بوده است . و ديگران ممكن است كه انديشه هاى ديگر داشته باشند.اما طريق صواب جزاز راه برهان عبور نمى كند و جدل و دشنام چاره ساز نيست .

با تشكر فراوان از محضرايشان استاد كه با گرفتاريهاى فراوان و كسالت مزاج اين دعوت رااجابت فرمودند و با محبت بى كران فرزندان خود را پذيرفتند و بااين تذكر به خوانندگان كه بواسطه ضيق مجال جزانتشار قسمت اول مصاحبه ميسور نبود.

با آرزوى صحت و توفيق مدام براى استاد بزرگوار و طلب اقتدااز خداوند منان براى خود و عموم طالبان .

[حوزه]

حوزه :اولين سوال درارتباط با زندگى تحصيلى تدريسى و تحقيقى حضرتعالى است . گر چه صحبت ازاين مقوله براى اساتيد دشواراست اما براى طلاب و دانش پژوهان بسيار آموزنده است كه از تلاشهاى تحصيلى و تحقيقى بزرگان حوزه مطلع شوند واين آگاهيها درس آموزى براى زندگى تحصيلى آنها خواهد شد. !
استاد: بسم الله الرحمن الرحيم .الحمدلله رب العالمين . و صلى الله على سيدنا خاتم الانبياء والمرسلين و على آله الطيبين الطاهرين و على جميع عبادالله الصالحين والشهداء والصديقين .

در آغاز گفتار بايداز محضر مبارك آقايان تشكر كنم و دعاگوى شما باشم كه در راه اعلاى معارف هستيد. خداوند سبحان شما را ثابت قدم بدارد و سر و ذات شما را به انوار واسرار ولايت نورانى بفرمايد ( انشاءالله ).

بنده درابتدا كه از مدرسه ابتدائى در آمده بوديم يك چند ماهى كه گذشت يك بارقه الهى نصيبمان شد كه ما را در مسيرانبيا و سفراى الهى و طريق ارباب علم و معرفت قرار داد.

بااينكه در آن زمان كه من به تحصيل معاف الهيه اقدام كردم زمانى بود كه بكلى مردم از يادشان رفته بود كه معادى در پيش دارند و مبدء دارند و برنامه اى براى

تكامل انسانى است وانسان را حقيقت و واقعيت است بنده از خاطرم نمى رود بدون هيچ استثناء مساجد شهر ما[ آمل] را انبار پنبه و غلات واين جور چيزها قرار داده بودند. ستمشاهى كه مى شنويد به معناى واقعى كلمه ستمشاهى بود.

آن سال كه ما طلبه شده بوديم [ رضاخان] اوضاعى براى كشور پيش آورده بود. در آن زمان گويا رضاخان به لحاظ اميال نفسانى تا حدودى نمى خواست به ساز آن كسانى كه او را سركار آورده بودند برقصد و آن زمان بود كه او را سرنگون كردند و چنان بود كه مساجد اينگونه شده بود. - ولواينكه اين تعبير به ساحت مقدس خانه خدا جسارت آميز است اما بنده واقعيتى را به عرض مى رسانم - يكى از مساجد شهر را (كه حالا آن را آباد كرده و ساخته اند.) طويله كرده بودند! مردم كه از دهات بااسب واستر مى آمدند آنجا را مورداستفاده قرار مى دادند. - فوق اين حرف هم هست كه به لحاظ اينكه خلاف ادب مى شود عرض نمى كنم -.

در آن سالها من خردسال بودم . - حدود ١٥ سال - واوان تكليفم بود يادم مى آيد كه همان موقع به بعضى از مردم اعتراض مى كردم كه چرا خانه خدا به اين صورت در بيايد؟!

اين بارقه الهى ما را وادار كرد به مسجد جامع آمل براى تحصيل رفتم و دو - سه نفر ديگراز آقايان هم آمدند و كم كم مسجد جامع آمل داراى چند طلبه شد كه مشغول درس و بحث بودند.

آقايان شهر ما آنهائيكه اساتيد ما بودند و به گردن ما حق دارند و براى ما زحمت كشيده اند - والان همگى در جوار رحمت حق آرميده اند - آن بندگان خدا احساس كرده بودند كه وضع درس و بحث و رحانيت به اين صورت درآمده است . ما كه رفتيم و گفتيم مى خواهيم طلبه شويم آنان چقدر ما را ناز مى كردند و چقدر ما را تشويق مى فرمودند و تا چه حد هم در راه تعليم و تربيت ما بودند و بسيار خوشوقت بودند كه در مسجد جامع چند نفر طلبه براى درس آمده اند. بعداز آن خرابيها واز بين بردن آثار دين به دست رضاخان.

در آن زمان بزرگانى در شهر داشتيم كه دو تن از آنها در مرتبه اول روحانيت آن شهر بودند. آن دو نفر مرحوم آيت الله[ ميرزا ابوالقاسم فرسيو] و آيت الله[ محمدآقاى غروى] .

مرحوم آقاى[ فرسيو] حوزه تهران و نجف را ديده بودند و مرحوم آقاى[ غروى]

هم حوزه تهران و نجف را درك كرده بود و هر دواز شاگردان بنام حوزه نجف بودند.از شاگردان مرحوم نائينى و مرحوم[ اصفهانى] و آقايان ديگر بودند و مجتهد مسلم زمان خودشان بشمار مى رفتند.اين دو نفر در شهر محفوظ و مصون بودند. بعنى روحانيون را كه خلع لباس كرده بودند اين دو نفر در لباس بودند.

مرحوم آقاى[ غروى] با آن سطح بالاى علمى براى ما [ صرف مير] مى گفت ! ايشان مى فرمود: من تعهد دارم روزانه در خيابانها و بازار آمل هر روز به يك طرف قدم بزنم تا مردم بكلى روحانيت را فراموش نكنند و بدانند كه هنوز روحانيت و طرفدارى از منطق وحى هست و من فرض مى دانم كه روزانه خود را به مردم نشان بدهم.

ما حدود شش سال در آمل بوديم . - تحت مراقبت اين آقايان كه الان هم خيلى به ياد آنها هستيم - مرحوم آقاى[ غروى] مرحوم آقاى [حاج شيخ احمدمشائى] مرحوم آقاى حاج شيخ[ ابوالقاسم ديدكوهى] مرحوم آقا شيخ غزيزالله طبرسى - كه بسيار زحمت كشيده . و ملاى كتابى بود. ايشان خوشنويس هم بود كه ما تعليم خط را ازايشان فرا گرفتيم .

ازابتداى ورود به درس يكى از بزرگان به نام مرحوم[ آقا عبدالله اشراقى] (رضوان الله عليه ) روزانه مى آمد و براى ما رساله مرحوم آقاى اصفهانى را - كه در آن زمان مرجع عصر بودند - مى گفتند (مسائلى را كه براى يك جوان درابتداى تكليف لازم است ).

درسهاى آقايان هم بسيار منظم بود. درابتدا ما يك درس[ رساله عمليه] يك نصاب و يك درس[ امثله] داشتيم اكثر كتابهاى [جامع المقدمات] را خوانديم [ نصاب] را به خوبى حفظ كرديم . بعداز آن شروع كرديم به[ سيوطى] و[ حاشيه] بعداز آن [ جامى] و شمسيه و در كنار آن [ تبصره] مرحوم علامه را مى خوانديم . بعد به خواندن شرح نظام در صرف و[ مطول] در معانى و بيان و بديع و[ مغنى] در نحو. بعد ازاتمام[ تبصره] به خواندن[ شرايع] شروع كرديم واكثر آن را - قريب به يك دوره آن - خوانديم و مباحثه كرديم بعداز آن آقايان به مااجازه دادند كه[ شرح لمعه] و[ قوانين] را شروع كنيم . در آن وقت هنوز به مااجازه نداده بودند لباس روحانيت بپوشيم . خيلى دراين امور مواظب و مراقب بودند مى گفتند زمانى لباس بپوشيد كه لااقل بتوانيد به رساله عمليه رجوع كنيد به[ شرايع] و[ تفسير]

بتوانيد مراجعه كنيد و چيزى متوجه بشويد. مى گفتند براى لباس شتاب نداشته باشيد. مواظب ما بودند.

چندين كتاب[ لمعه] را در آمل خوانديم واز[ قوانين] تا مبحث[ عام و خاص] را خوانديم و بعد بدستور مرحوم آقاى غروى لباس روحانيت پوشيديم .

در مجموع ما يك[ آمل] بسيار منظم و مرتبى داشتيم . به ما تشويق كنند كه نماز شبتان ترك نشود قرآن روز شما ترك نشود صبح قرآن بخوانيد و با وضو باشيد. مواظب گفتارتان باشيد. دراين جهات اخلاقى هم خيلى مواظب ما بودند.از حق نگذريم بزرگان شهر ما در دو جناح علم و عمل خيلى مواظب ما بودند و خودشان هم بسيار مردم وارسته اى بودند. بنده به نوبه خودم دراين شش سال كه شاگرد آنها بودم هيچ نقطه ضعفى در آنها نديدم . حركاتشان معاشرت ايشان همه خوب و پاكيزه بود و بسيار مردم قانعى بودند. در آن سختى روزگارشان با چه صبرايمانى بسر بردند.

بعداز خواندن مقدارى از[ لعمه] و قوانين] بااجازه آن آقايان به تهران آمديم . درابتدا بعداز رفتن به درسهاى آقايان تهران ديديم كه ضرر كرديم كه از[ آمل] آمديم . به خدمت مرحوم آيت الله حاج شيخ محمدتقى آملى رفتم و عرض كردم مااز[ آمل] آمديم و چند درس رفتيم .اينها افراد پخته و قوى نيستند واز عهده كتابها آنطور كه آن آقايان ( اساتيد آمل ) بر مى آمدند بر نمى آيند.

ايشان آقايانى را معرفى فرمود و بخصوص مرحوم آقاى[ حاج ميرزاابوالحسن شعرانى] را خيلى ستود و به بزرگى ياد كرد واز جناب آقاى[ الهى قمشه اى] هم نام بردند. - لكن آندو در سطح خيلى بالا بودند و آن وقت ما لياقت نداشتيم كه به درس آنان حاضر شويم .

از كسانيكه بايد درابتداى ورودم به تهران نام ببرم - كه بسيار به گردن من حق دارند و پدرى فرمودند و مثل يك پدر مهربان من را پذيرفت و در تربيت و تعليم من سهم بسزائى دارد - مرحوم آيت الله آقا سيداحمد لواسانى (رضوان الله عليه )است . بنده بقيه كتابهاى لمعه را با جمع ديگراز رفقا تا آخر كتاب[ حدود] و[ ديات] در خدمت ايشان خوانديم . هم چنين از قسمت[ عام و خاص] قوانين تا آخر آن . و در مدت سه سال ايندو خوانده شد.

بعد شنيديم كه مرحوم آقاى[ شعرانى] - به گفتن[ رسائل] و[ مكاسب] شروع

فرمودند ما هم ديگراحساس كرديم وقت آن است كه به اين درس برويم تا كم كم آشنا بشويم و بتوانيم به صورت شاگرد در محضر شريف ايشان باشيم . شركت من در درس ايشان سرتاسر خير و بركت بود. من قريب سيزده - چهارده سال در محضرايشان بودم و خيلى آن جناب به گردن من حق دارند و بنده اكثر كتابها را در محضر ايشان خواندم .

تمام[ رسائل] [ مكاسب] [ كفايه] و طهارت خمس حج وارث [جواهر] راايشان واقعا مرد ذوالفنون بود.از جهت توسع در علوم فرد نمونه و متفردى بود مردى بود كه در فقه اصول ادبيات طب رياضيات زبان رجال درايه در قلم - به فارسى و عربى - دراخلاق و ... واقعا نمونه بود.

بنده اثر كتابهاى درسى را خدمت آقاى[ شعرانى] خواندم بعد متوجه شدم كه ايشان در هيات و رياضيات نيز متبحرند - عرض حاجت كرديم .ايشان هم پذيرفتند و فرمودند پنج شنبه و جمعه ها هيات و رياضيات مى خوانيم . ساليانى ازاز هيات فارسى[ قوشجى] تا[ مجسطى] و ... را در محضر ايشان خواندم و حتى عمل به اسطرلاب و ... را در محضرايشان كسب كرديم .

بنده مرحوم آقاى[ قزوينى] را نمى شناختم .ابتدا كه در تهران رفتيم ايشان تهران نبودند و بعداز چندى تشريف آوردند. مرحوم آقاى [شعرانى] فرمودند كه آقاى[ ميرزاابوالحسن قزوينى] از قزوين به [تهران] تشريف آورده اند خوب است كه درسهايتان را به نحوى تنظيم كنيد كه محضرايشان را نيز درك كنيد. - مرحوم[ شعرانى] يك چنيم معلم مربى هم بود كه پدروار ما را به اساتيد و درس و بحث معرفى مى كردند - ما كه به محضر شريف مرحوم قزوينى حضور يافتيم . آن جناب هم در همان اوائل - تقريبا در هفته دوم - محبث فرمودند و يك روز بعداز درس به من گفتند كه شما بنشينيد حرفى با شما دارم .ايشان از درس و بحث من سئوال كرد. من هم درسها واساتيدم را به حضور ايشان معرفى كردم .ايشان بزرگوارى فرمودند و دو درس اختصاصى براى بنده گذاشتند. يكى[ مصباح الانس] - كه صبحها براى من مى فرمودند - و يكى هم [ اجتهاد و تقليد] - دراصول - كه عصرها داشتند. دراين دو درس من تنها بودم .اما در دو درس ديگر يكى[ اسفار] و ديگرى[ فقه] بود عمومى بود و آقايانى شركت مى كردند و بنده در خدمت آن آقايان بودم

خواستم كه[ شرح فصوص] قيصرى و بعداز آن [شفا] را شروع كنم . مرحوم

آقاى[ شعرانى] فرمودند كه اگر جناب [فاضل تونى] قبول كنند كه اين درسها را براى شما بگويند خيلى خوبست . من عرض كردم كه اگر خدمت فلانى برويم چطوراست ؟ - نام يك آقايى را بردم . ايشان فرمودند: آن بزرگوار در خارج خيلى حرف مى داند.اما ملاى كتابى نيست . طلبه استاد كتابى مى خواهد كه مطلب را از كتاب برايش استنباط كند و آقاى[ فاضل تونى] ملاى كتابى است . ايشان (مرحوم شعرانى ) فرمود: وقتى ما به سن شما در تهران بوديم همين جناب[ فاضل تونى] ازاساتيد بنام اصفهان بودند و شمااگر بتوانيد محضرايشان را درك كنيد مغتنم است .

ما به توفيق خداوند مولف القلوب خدمت ايشان رسيديم و خداوند قلب آن عالم جامع معقول و منقول را چنان نسبت به ما ملايم فرمود والفت داد كه يكى - دوبار كه براى درس مراجعه كردم و نپذيرفتند.اما در دفعه سوم كه ديدند من اصرار دارم قبول كردند و بعداز[ شرح فصوص] [ شفا] را خدمتشان شروع كرديم .

من[ شفا] را خدمت سه نفر خواندم اكثر آن را خدمت استاد شعرانى خواندم از كتاب[ نفس] تا آخر آن - واز ابتدا تا بحث نفس خدمت دو نفر بزرگوار مرحوم فاضل تونى و مرحوم آقا ميرزااحمد آشتيانى ( ايشان هم جامع علوم عقلى و نقلى و بزرگ مرد علم و عمل بود. در تهران [ قانون] و طب مى فرمودند. گر چه آقاى [قمشه اى] واستاد[ شعرانى] هم قانون مى فرمودند اما معروف بود كه آقاى ميرزااحمد آشتيانى در قانون گفتن متفرداست .

[شفا] را در خدمت آقاى[ فاضل تونى] شروع كرديم . يك روز [چهارشنبه] بود و من سوالاتى بودندازايشان كردم ديدم جوابها آنگونه دلنشين نيست . بنده هم چون ايشان استاد بودند خودم را تخطئه مى كردم كه من خودم نمى رسم . درس تمام شد.از محضرشان به خدمت آقاى [شعرانى] رفتم . - در آن مدت صبح اول درس ايشان مى آمدم و بعد به درس آقاى شعرانى مى رفتم .

من در محضرايشان (مرحوم شعرانى ) گفتم من يك عرضى دارم كه صورت گستاخى شايد داشته باشد. فرمودند: چيست ؟ عرض كردم كه مثل اينكه آقاى [فاضل تونى] از عهده شفا بر نمى آيند.امروز من سوالاتى داشتم كه جواب مناسب نمى فرمودند و حرفهايشان دلنشين نبود.

استاد مشغول نوشتن بود ايشان جوابى نفرمود. چند لحظه سكوت كرد كه آن سكوت خيلى برايم گران تمام شد و خوردم كرد! بعداز آن سر بلند كرد و به من

گفت : درسهايتان را كمتر كنيد پيش كنيد پيش مطالعه داشته باشيد درست تامل كنيد مباحثه كنيد تا حرف را دريابيد!

من ديگر سكوت كردم . بعدازاين فرمايش من خيلى ناراحت شدم با خود گفتم مباداايشان خيال كنند من كه حرف درس مرحوم[ فاضل تونى] را خدمت ايشان آوردم . حرف درس ايشان را هم جاى ديگر مى برم و پيش اساتيد ديگر عنوان مى كنم . خيلى ناراحت بودم . آن روز و شب بسيار بر من سخت گذشت . تا فردا - كه پنج شنبه خدمت آقاى فاضل تونى نمى رفتم اما در محضراستاد شعرانى درس تعطيلى داشتيم رياضيات و هيات و نجوم - بنده كه برايشان (مرحوم استاد شعرانى ) وارد شدم . به محض نشستن ايشان رو به من كردو گفت : آقا در آن اعتراض ديروز به جناب فاضل تونى حق با شماست . گفتم : چطور؟ايشان فرمودند: جناب فاضل سكته كردند وايشان را به بيمارستان بردند. ديروز هم مقدمات سكته ايشان بوده است كه خودايشان هم متوجه نبودند. جواب كه درست نبود و حرفها كه موزون نبود به اين خاطر بوده است . من بعداز درس فورا به بيمارستان خدمت جناب فاضل تونى رفتم وازاينكه حرف من گزاف نبود و آن جناب هم تفصير نداشت و مرحوم شعرانى هم تصديق فرمودند كه حرف من بى ربط نبوده است آرام گرفتم .

اين كتاب[ الهيات] - كه الان در دست من است - يكى از آثار همان بزرگوار (مرحوم فاضل تونى )است كه درابتداى آن نوشته اند:

[پس اكنون كه آفتاب عمر من به افول مى گرايد ازاين توفيقى كه حاصل شد بسيار شاكر و سپاسگزارم . شايداين آخرين اثرى باشد كه از من به چاپ مى رسد و همچون فرزند و روحانى عزيز از من به يادگار بماند].

روزى كه استاد اين كتاب را به من اهداد فرمود و من در خدمت ايشان بودم جزئيات آن را يادداشت كرده ام :

چهار بعدازظهر دوشنبه ٢٣ مهرماه ١٣٣٥ هجرى شمرسى در تهران منزل جناب استاد علامه فاضل تونى به حضور مباركش مشرف شده بودم اين اثر گرانمايه كه يكى از تاليفات ارزشمند آن جناب است به اين تلميذ دعاگو و ثناگويش اهدا فرمود. در آن روز برئا بناگذارى درس شفا شرفياب شده بودم كه[ شرح فصوص] علامه قيصرى را در محضر مباركش خوانده بودم و خواستيم درس شفا شروع كنيم - كه جلداول ن را از اول شروع كرديم . در درس شفا تنها راقم سطور بود كه آن بزرگوار مرحمت

فرمود براى يك تن تدريسى فرمود - در آن روز فرخنده از هر در سخن مى فرمود. گاهى مى فرمود كه عمرم ٧٨ سال است و ...ايشان مى فرمود: سالى در مشهد مقدس مشغول تحصيل بودم . در ماه رمضان آن سال فقط سه سحر به نام و ماست بسر بردم و بقيه را براثر تنگدستى به نان و پياز ولى صفاى باطن و لذت معنوى و روحى را در همان سال يافتم .

در ساليانى كه در تهران بودم .قريب ١١ سال در محضر مبارك[ حاج ميرزا مهدى الهى قمشه اى] درس خارج فقه واصول مرحوم آيت الله شيخ محمدتقى آملى دروس مرحوم آقاى قزوينى ميرزااحمد آشتيانى و منطق منظومه را در محضر آقاشيخ على محمد جولستانى (حفظه الله ) و منطق ارسطو را در خدمت آقاى دانش پژوه - كه در تهران هستند و خداوند مويدشان بدارد - من حدود چهارده سال در تهران بودم از محضر آقايان استفاده كردم - محضر شريفشان خيلى آموزنده بود اخلاقيات آنها - در بعد تعليم و تربيت عملى - بسيار ذى قيمت بود. و چه خاطراتى ازاين آقايان داريم . مرحوم استاد شعرانى خيلى در تعليم و تربيت فعال بود. فراموش نمى كنم كه درس ايشان تقريا هيچ تعطيلى نداشت - در طول سال فقط دو روز درس تعطيل بود. يك روز عاشورا و ديگر روز شهادت رسول الله (ص ) و امام مجتبى ( ع ). يادم نمى رود كه يك روز تهران برف خيلى سنگينى آمده بود. روز تعطيل رسمى هم بود. خواستم به درس بروم برايم ترديد حاصل شد اما رفتم . وقتى به منزل ايشان رسيدم مقدارى مكث كردم بالاخره در زدم . در را به روى ما گشودند. وارد شدم . عذرخواهى كردم كه با اين برف نبايد مصدع بشوم .ايشان فرمودند: شما روزهاى پيش كه از مدرسه مروى تااينجا مى آمديد اين گداهاى گذر بودند.امروز چطور؟ گفتم : بودند آنها در چنين روزهاى سرد بازارشان گرم است ! فرمود: آنها كارشان را تعطيل نكردند ما چرا تعطيل بكنيم ؟

بعداز مدت اقامت در تهران به[ قم] آمدم .اولين بار محضر شريف و مبارك مرحوم[ علامه طباطبائى] را ادراك كرديم و به حضورشان تشرف يافتيم و مقدمات كار يعنى درس و بحثهايمان را برايشان عرضه كرديم و بعد ساليانى هم در محضرايشان بوديم كه بسيار بسيار محضر ايشان براى من ميمون و مبارك بود.

آن سال كه من وارد شدم حضرت[آيت الله اراكى] (مدظله ) كتاب حج مى فرمودند. من همانطور كه عرض كردم كتاب حج را خدمت آقاى شعرانى ديده

بودم . در محضر شريف آقاى اراكى هم تشرف حاصل كرديم - ساليانى هم به محضر شريف[ آيت الله گلپايگانى] و حضرت[ آيت الله داماد] تشرف حاصل مى كرديم و همچنان خوشه چين علم بزرگان بودم و هستم .

در طول مدت بناى درس و بحث همواره بود.از همان آمل كه ما با درس خواندن بالا مى آمديم چون خوب مى خواندم و بالا مى آمدم كتابهاى پايين تر را درس مى گفتم مثلا وقتى[ مطول] مى خواندم سيوطى و شرح نظام را درس مى گفتم مثلا[ مطول] را شش دوره درس گفتم [ حاشيه] را چندين دوره منطق منظومه و شرح تجريد و ... .

بعداز ورود به قم به گفتن منظومه شروع كردم . سه - چهار دوره منظومه گفتم . واينك دوره چهارم اشارات است كه مى گويم . و يك دوره اسفار را گفتم - كه رمضان سه سال پيش تمام شد و حدود ١٤ سال بطول انجاميد - واين دوره چهارم[ شرح فصوص قيصرى] است كه مشغول هستم . و چهار دوره در حوزه علميه قم [ شرح فصوص قيصرى] است كه مشغول هستم . و چهار دوره در حوزه علميه قم [ شرح تمهيد] گفتم و [مصباح الانس] را نيز چند ورقى مانده است كه تمام شود.

در حدود ١٧ سال دروس رياضيات هيات وقت و قبله را گفتم كه[ دروس معرفه الوقت والقبله] محصول آن درسهاست - حاصل درسهاى آن دوره - و الان دوره دوم را شروع كرديم . والحمدلله تعالى به اين گونه خدمت خداى قبول كند مشغول هستيم . به همين وزان هم آثارى داريم كه مستحضر هستيد. در حدود ٣٤ رساله بزرگ و كوچك تاكنون از من چاپ شده و خيلى هم هست كه براى چاپ آماده مى كنيم - كه ان شاءالله طبع شود.

حوزه : براى ما مقدارى از زندگانى شخصى خود از جهات معيشتى و غيره - كه براى طلبه ها مى تواند مفيد باشد بيان بفرمائيد.
استاد: درباره معيشيت كه البته[ ما من دابه الا على الله رزقها].

اما:

با دو قبله در ره معبود نتوان زد قدم يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن
طلبه معشوقش درس و كتاب واستاداست و محضراستاد

به هوس راست نيايد به تمنى نشودكاندرين ره بسى خون جگر بايد خورد

بايد با عزم واراده واستقامت پيش رفت . با تن پرورى و تجملات زندگى و پريشان خاطرى نمى شود.امكان نداردانسان بخواهد درس بخواند و دنبال آبادى و عمران دنيا هم باشد اين دوبا هم جمع نمى شود. جناب [شيخ الرئيس ابوعلى سينا] در يكى از رسائل خود به نام رساله [سعادت] حديثى رااز پيامبراكرم (ص ) نقل مى كند:

ان الحكمه من السماء فلا تدخل قليا هم غد.
حكمت از آسمان نازل مى شود اما بر قلبى كه در آن هم و غصه فردا هست نازل نمى شود.

نفس مطمئنه علوم و معارف را مى گيرد. نفس مضطربه به جائى نمى رسد. شخص پريشان خاطر عالم نمى شود. هم واحد مى خواهد.اصولا تعقل با تعلق جمع نمى شود.

كتابهاى تذكره را بخوانيد با شرح حال بزرگان آشنا شويد. ببنيد كه در راه معشوقشان - كه تحصيل علم و كمال است - مشتهيات نفسانى را زير پا گذاشتند.اين بود كه شيخ طوسى شدند علامه حلى شدند محقق طوسى شدند فارابى شدند ملاصدرا شدند صاحب جواهر شدند و ...

خاطره اى از مرحوم[ شعرانى] دارم كه ايشان روزى ازاستاد خود مرحوم[ ميرزا محمود رضوان قمى] صحبت به ميان آورد. (آقاى شعرانى اساتيد بسيار ديده بودند. هم در تهران هم در قم و هم در نجف . در هر سه حوزه اساتيد بسيار بزرگ داشتند و يكى ازاساتيدايشان مرحوم [محمود رضوان قمى] بوده است كه تربتشان در[ ايوان طلا] - در جوار حضرت معصومه (ص ) است .) فرمودند: روزى[ استاد رضوان قمى] در درس اسفار يك مقدار درنگ كرد - يك مقدار براى بدست آوردن مطلب تامل كردند با وجوداينكه ايشان استاد و خريط در صناعت بودند - بعد كه مطلب را فرمود براى تاملش عذرخواهى كرد و فرمود:اگر شما در شرائط من بوده باشيد همين چهار كلمه اى را كه من بلدم و مى گويم بكلى ازياد مى بريد و فراموش مى كنيد.

اساتيد ما نقل مى كردند كه ايشان (مرحوم رضوان قمى ) عجيب به فقر مبتلا بوده است و بسيار زندگى سختى داشته اند در عين حال درس و بحث و شاگردپرورى را تعطيل نكردند.اينان مردانى بودند مجسمه تقوى و ديندارى واينها براى ديگران حجتند.

حوزه : حضرتعالى از حضوراساتيد فراوانى بهره مند گشته ايد و جزء نادرافرادى هستيد كه در طول زندگى تحصيلى ازاساتيد زيادى استفاده برده ايد با توجه به اين ويژگى بفرمائيد تا چه حدود وجوداساتيد مبرز در ساختن شخصيت و روان دانش پژوه - در تحصيل واخلاقيات - تاثير دارند و آيا رمز موفقيت بيشتر دراسناداست يا در جديت تحصيلى ؟ و به كداميك ازايندو بيشتر مى توان بها داد؟
استاد: پيرامون اين سوال خاطره اى دارم هر چند ممكن است خداى ناكرده حمل بر خودستائى يا چيز ديگر بشود ولى براى روشن شدن موضوع عرض مى كنم .

يك وقتى در محضر مبارك جناب[ آقاى قمشه اى] بودم .ايشان فرمودند :آقا شما خير مى بينيد. من عرض كردم :الهى آمين .اما آقا شما چرااين فرمايش را مى فرمائيد؟ و روى چه لحاظى اين بشارت را به من داديد كه من خير مى بينم ؟ايشان فرمودند: چون شما را زياد نسبت به اساتيد متواضع مى بينم . خيلى مراعات ادب بااساتيدت مى كنى و آنها را در نام بردن نيك نام مى برى .اين ادب و تواضع سبب مى شود كه شما به جائى مى رسيد و خير مى بينيد.

بنده حريم اساتيد را بسيار بسيار حفظ مى كردم سعى مى كردم در حضور استاد تكيه به ديوار ندهم سعى مى كردم چهار زانو ننشينم . حرف را مواظب بودم زياد تكرار نكنم چون و چرا نمى كردم كه مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلا من يك وقتى محضر همين[ آقاى قمشه اى] بودم ايشان در حالت چهار زانو نشسته بود. پاى راستشان بيرون بود. من پهلوى ايشان نشسته بودم . خم شدم و كف پاى ايشان را بوسيدم .ايشان برگشتند و به من فرمودند: چرا اين كار را كردى ؟ گفتم : من لياقت ندارم كه دست شما را ببوسم همين كه پاى شما را ببوسم براى بنده خيلى مايه مباهات است . خوب ! چرا من اين كار را نكنم ؟! من قريب ١١ - ١٢ سال در محضرايشان بودم . دراين ساليان درسهاى ما شبها بود - بعداز نماز مغرب و عشا - تمام منظومه به غيراز منطق منظومه واز اول الهيات اسفار تا آخر آن وازاول نمط چهارم اشارات تا آخر آن را در خدمت جناب آقاى[ قمشه اى] خواندم . هر چند نزداساتيد ديگر هم براى خوشه چينى رفتم . مثلا سه نمط آخراشارات را هم خدمت آقاى [قمشه اى] خواندم و هم خدمت آقاى[ شعرانى[ - [ اسفار] را هم خدمت هر سه

بزرگوار آقاى قمشه اى قزوينى و شعرانى.

١١- ١٢ سال خدمت آقاى[ قمشه اى] بوديم بخواهم در فضائل اخلاقى ايشان وضع داخلى و زندگى ايشان و ... عرايضى تقديم بدارم مى ترسم به ساحت مقدس آن جناب جسارت بشود.ابتدا كه به توصيه آيت الله شيخ محمدتقى آملى خدمت ايشان رفتم و عرض كردم : من را آيت الله آملى فرستاده اند كه اگرامكان دارد برايم درس و بحث بگذاريد.ايشان فرمودند كه من وقت ندارم و قبول نكردند. آن موقع من در مدرسه[ حاج ابوالفتح] بودم و منزل ايشان هم در همان نزديكيها بود. من دو - سه روز پيش آمدم مى خواهم برايم درس بگذاريد. يك[ منظومه] مى خواهم چند تا منظومه گفته مى شود و من مى روم اما به دل نمى نشيند. آقاى[ آملى] شما و آقاى[ شعرانى] را معرفى كردند.ايشان (مرحوم قمشه اى ) هم از مرحوم [شعرانى] تعريف بسيار كردند و گفتند به محضرايشان برويد. گفتم : ايشان هم وقت ندارند مرحوم الهى فرمود: خوب من هم وقت ندارم .

مدت چندين روز گذشت . دو مرتبه به منزل ايشان رفتم و گفتم : هر طور خودتان صلاح مى دانيد شروع بفرمائيد. ببينيداگر ما قابل نيستيم ترك كنيد.اگر هم طلبه بوديم ما را به فرزندى بپذيريد. ايشان ايندفعه خيلى نرم شده بودند و گفتند حال اجازه بدهيد من يك مقدار پيرامونش مطالعه كنم فكر كنم ببينم وقت مى شود يا نه ؟

من خيلى خوشوقت شدم . بعد كه به محضرايشان آمدم و ما رابه شاگردى پذيرفت بعدهاايشان فرمود: من وقتى سماجت شما را ديدم واز شما پرسيده بودم كه كدام مدرسه هستيد. يك روز مدرسه آمدم . درب حجره تان قفل بود.از طلبه هاى آنجا وضع شما را پرسيدم كه درس و بحث ايشان چطوراست ؟ طلبه ها. به اتفاق از شما راضى بودند و گفتند مشغول درس و بحث است . محصل است و طلبه . بااينكه همه از شما راضى بودند. منزل آمدم و براى قبول درس استخاره كردم .اين آيه شريفه آمد:[ و مما رزقناهم ينفقون] اين بود كه دلم آرام شد و براى شما درس قبول كردم .

مرحوم استادمان جناب آقاى[ شعرانى] (رضوان الله تعالى عليه )اگر كسى ازايشان كتاب مى خواست چون خودشان اهل كار بودند و كتابها را لازم داشتند مى فرمود: كتابهاى من لازم است و متعدى نيست . مى برند و نمى آورند بعد جا دنبالش بگردم !اما براى بنده اينگونه نبود. هر وقت كتابى مى خواستم هيچ اين

حرفها نبود. مى گفت : آنجا كتاب است برداريد و يا خودشان مى دادند. بعضى از نسخه هاى استنساخ شده الان هست كه من از روى كتابهاى ايشان استنساخ كردم - مثلا شرح اسطرلاب بيرجندى را من نداشتم از روى كتاب ايشان استنساخ كردم و ...

يك روز من خدمت مرحوم آقا ميرزااحمد آشتيانى براى عرض ارادت واحوالپرسى رسيده بودم . روز تعطيل بود (پنجشنبه يا جمعه ). در آن نشست ايشان ازاستاد خود مرحوم[ ميرزا حسن كرمانشاهى] صحبت مى كردند واز حالات او مى گفتند. - مرحوم آقا[ ميرزااحمد آشتيانى] از بزرگان علم وادب بودند. پسر مرحوم آقا[ ميرزامحمدحسن آشتيانى] و خودشان از علماى طرازاول تهران بودند. مرحوم[ علامه طباطبائى] به بنده فرمودند: زمانيكه من واخوى (آيت الله آقاسيدمحمدحسن قاضى ) به نجف رفته بوديم در نجف آن روز آقاى آشتيانى بلامنازع[ اسفار] مى گفت . بعداز چند دقيقه ايشان بلند شدند و به كتابخانه خودشان رفتند و حواشى مرحوم[ استاد كرمانشاهى] را براسفار آوردند و به من فرمودند شمااين نسخه را ببريد استنساخ كنيد.

تااين اندازه در شاگردپرورى محبت داشتند. يكى از سعادتهائى كه خداوند متعال نصيبمان كرده از همان آمل اساتيد ما علاوه بر پختگى در درس و بحث خيلى مهربان و دلسوز و مربى بودند خيلى آقايى و پدرى داشتند. محضراساتيد من همه شريف و عزيز بود. من در مدت چهارده سال كه خدمت مرحوم[ شعرانى] بودم غيراز آن سكوتى كه عرض كردم حرف درشتى من ازايشان نشنيدم . مگر يك روز درس[ مكاسب] بود. يك مقدارى حرف زير و رو شد. تشرى كه فرموداين بود كه آقا!اين مطلبى نيست كه شمااين قدر پافشارى مى كنيد! همين قدر![ شهدالله] بنده غير ازاين حرف درشتى ازايشان نشنيدم . آقايان ديگر هم همين طور. حرفهاى گزاف و تند نداشتند. درانصاف هم بى نظير بودند. بيان اين واقعه اگر چه براى من سخت است اما چون دراين جا بكار مى آيد نقل مى كنم : يك روز در درس اسفار مرحوم شعرانى - كه من تنها شاگرد بودم ايشان حرف آخوند را - كه مثالى بود - تقرير كردند. من گوش دادم . عرض كردم برداشت من اين است كه مراداز مثال چيز ديگراست . فرمودند: نه اين طور نيست و توضيح دادند. من ديگر دنبال نكردم . فردا كه آمدم ايشان فرمودند: برداشت ديروزتان از عبارت اسفار درست است و حق با

شماست .اين گونه مى پروراندند.

من حال حدس مى زنم اينكه آنها با چنان آغوش باز و گرمى ما را مى پذيرفتند و وقت و بى وقت مزاحمشان مى شديم - بدو ناينكه ذره اى ناراحت شوند - (با آنهمه مشكلات نه اينكه كسى خيال كند حالا مد شده كه از زمان آنها و وضع زمان آنها بناليم . خير. خداگواه است .شما نمى دانيد رضاخان و پسرش سر علم و عالم چه بلائى آوردند و كاراين بزرگان را به كجا كشانيدند.اينها خانه نشين بودند.) شايد آن بزرگان مى گفتند: حال كه دشمن اينگونه آثار رسالت و ولايت را از بين مى برد يك چند طلبه پرورش دهند تااين آثار محفوظ بماند. حال من كه لياقت نداشتيم ولى آنان اينگونه مى خواستند.

امااين جنبه كه آيااز ناحيه استاد موفقيت بدست مى آيد يا شاگرد؟ از ناحيه هر دو بايد باشد. هم استاد بايد پخته كتابى اخلاقى و مربى باشد واز جانب شاگرد هم جديت به تمام معنى باشد. دراين زمينه من خاطرات زيادى دارم اما عرض كردم كه اگر بخواهم همه را بازگويم و بشكافم ممكن است حمل بر مسائلى بشود. مثلا همين آقاى آملى يك وقت به من فرمودند: آقااينگونه فشرده درس نخوان . مى افتى و ديگر نمى توانى پاشوى . يك مقدار به اعتدال درس بخوان .

بالاخره هم كوشش و هم كشش مى خواهد. صبر مى خواهد وانسان جوياى علم و معرفت همه چيز را بايد زير پا بگذارد مگر خدا و راه استكمال را. با پريشان خاطرى و كثرت تعلقات و هم گوناگون داشتن و عدم استقامت نمى توان به جائى رسيد.استاد بايد قوى و ... باشد اما شاگرد هم بايداستقامت داشته باشد. تااستقامت نباشد كسى به جائى نمى رسد ( ان الذين قالوا ربناالله ثم استقاموا تتزل عليهم الملائكه ...)

حوزه :ازايام قديم طلبه در مقابل دراين سوال بوده است كه بعد از گذراندن مقدمات به دنبال جامعيت برود يا دنبال تخصص ؟ ذى فن شود يا ذى فنون ؟ نظريات مختلفى وجود دارد به نظر حضرتعالى چه بايد كرد؟
استاد: ما هدفمان چيست ؟ هدف ما رسيدن به منطق وحى و دستورالعمل مدينه فاضله الهى است . و آن دستور قرآن و سنت است جوامع روائى شعب قرآن

هستند واز آن نشات مى گيرند و به تعبير من قرآن متنزل است آيا قرآن و جوامع روائى ما چگونه است ؟اختصاصى است ؟ يا همه چيز است چگونه مى شود كه آخوند فقط يك رشته بداند؟او ادبيات مى خواهد. منطق و فلسفه مى خواهد. عرفان لازم دارد.او بايد آنچه را ازائمه معصومين دراين زمينه وجود دارد - كه از بيان هر عارفى سنگين تراست بفهمد فقه مى خواهد اصول مى خواهد و ... دين ما يك مجموعه دائره المعارف الهى است كه بايد آخوند اين دائره المعارف را حل كند و به زبانش آشنا باشد طلبه اگر بخواهد درس بخواند به خوبى اين دائره المعارف را فرا مى گيرد و در هر فن هم مرد يك فن مى شود! همانگونه كه بزرگانى را داريم . مرحوم[ فاضل تونى] نقل مى فرمود آدم وقتى كه به كتاب[ ارث] جواهر مى رسد مى بيند كه صاحب جواهر يك رياضى دان توانائى بوده كه خوب از عهده تقسيم بنديها و محاسبات برآمده است . ٧

مگر مى شود يك فقيه رياضيات نداند؟ هيات و نجوم نداند؟ لمعه را ببيند! مستند[ نراقى] را ببيند [ در بحث قبله] چگونه بحث كردند؟

جناب[ شيخ بهائى] در[مفتاح الفلاح] - كه بحث صبح صادق و صبح كاذب را مطرح مى كند - وقتى مى خواهد بحث رياضى اش را مطرح كند با آنكه خود خريط فن است امااز كتاب تذكره علامه حلى - كه كتاب فقهى است - بحث رياضى را نقل كرده است . مرحوم[ علامه حلى] را ببينيد. مرحوم استاد شعرانى مى فرمود: در هر فن ما بخواهيم فرداعلى را به عنوان نمونه به قلم بياوريم بايد به سراغ علامه حلى برويم .

طلبه اگر بخواهد درس بخواند مى تواند هم اديب بشود هم فقيه بشود هم رياضى دان بشود و هم مى تواند طبيب بشود. همين گونه كه بوده اند. مثلا[ استاد شعرانى] را در نظر بگيريد.از يك طرف [ مدخل اصول] نوشته اند.از يك طرف[ كفايه] را شرح كرد.از يك طرف [ رسائل] را شرح فارسى [ قواعد] مرحوم علامه را حاشيه زده اند و بر[ مختصر] شرح نوشته اند و بر[ وافى] مرحوم علامه تعليقه دارند و بر[ مجمع البيان] حواشى دارند و رسائل ديگر كه ازايشان به يادگار مانده است .از طرفى[ قانون] تدريس مى كرد.[ اسطرلاب] و[ زيج] و[ مجسطى] مى گفت . زبان مى دانست . آقايان ديگر هم به نوبه خود همين گونه بودند.

اين گونه كه من بگويم عالم يك فن بشوم اين ترس و وحشت از درس خواندن

است . در يك جاى شفا شيخ عنوان مى كند كه كسانى كه از تحصيل مى ترسند و مى گويند بسمان است و نمى خواهد ما همه چيز را بدانيم اين مزاج معتدل ندارد. يعنى مريض است . يك بيمارى روانى و روحى يا بيمارى دنيا زدگى .اين بيمارى او را به سوى دنيا و ماده مى كشاند و او خود متوجه نيست .اين بايد خودش را معالجه كند.انسان نبايداز تحصيل خسته بشود. بخصوص كسى كه مى خواهد با منطق وحى و زبان ولايت آشنا بشود. زبان طلبه بايداين باشد

مراتا جان بود در تن بكوشم مگراز جام او يك قطره نوشم
طلبه اگر حواسش جمع باشد خوب درس مى خواند و در علوم و فنون گوناگون صاحب ابداع هم مى شود.

حوزه : درارتباط با شيوه درسى كه در حوزه ها بوده و هست اين طريقه طبيعتاامتيازاتى داشته و دارد واحتمالا نقائصى هم ممكن است داشته باشد از لحاظ متون درسى و غيره - به نظر حضرتعالى مزاياى اين شيوه چيست ؟ واگر نقائصى وجود دارد چه راههائى را براى رفع نواقص معرفى مى كنيد؟
استاد: بنده غرضم اين است كه ره چنان رو كه رهروان رفتند. بهترين روش را روش پيشينيان خودمان مى دانم .از حذف بعضى از كتابها - كه امروزه حذف شده - راضى نيستم . مثلا[ قوانين] و[ فصول] برداشته شد حيف است[ . قوانين] و[ عده الاصول] - شيخ طوسى - غيراز مسائل رائج اصولى مباحثى ارزنده دارند. مثلا در[ عده] و[ قوانين] اين بحث را طرح فرموده اند كه جناب رسول الله (ص ) پيش از بعثت به چه دينى بوده اند؟ در آخرين قانون قوانين (ج ١ چاپ عبدالرحيم ) مطرح مى كنند: الحق ان نبينا(ص ) كان قبل بعثته على دينه.

چرا اينها را طلبه نشنود؟ بحث نشود؟

طلبه بايد[ مطلول] بخواند [ كشاف] ببيند تفسير[ مجمع البيان] بخواند يكى از توفيقاتى كه داشتيم اين بود كه نزد مرحوم شعرانى كتاب[ شرح شاطبى] خوانديم .اين كتاب هزار و خرده اى بيت شعراست - در تجويداستدلالى قرآن استاد شعرانى مى فرمود اين كتاب در زمان ما درسى بود[ مجمع البيان] را نزدايشان خوانديم.[ مجمع] يك كتاب سنگين علمى واساسى است .طلبه چگونه ملا بشود؟

ما بااينكه اين كتابها را خوانديم و مباحث كرديم و گفتيم اين دو كلمه را بلديم !اگراينها خوانده نشود طلبه به كجا خواهد برسد؟!اين شتابزدگى ما درست نيست و حيف است . با شتابزدگى كسى به جائى نمى رسد. بنده قصد تغيير كسى را ندارم .اما مى بينم بعضى از عزيزان خيلى در تحصيل شتابزده اند. و در صحبتها از كتبى صحبت به ميان مى آيد كه طبق متعارف نبايد مشغول به آن كتب باشند. معلوم است كه خيلى زود بالا آمدند و با شتاب درس خواندن بانگونه انسان ملا نمى شود! مگر كسى بخواهد يك سرى اطلاعات داشته باشد والا بااين گونه شتاب و بدون تامل كافى كسى به جائى نمى رسد. راه ملا شدن اين نيست . بايد مقدمات كار قوى و محكم باشد در بسيارى يك نحوء عجله وجود دارد كه اينها بعدا پشيمان مى شوند - واين حيف است - رسم و روش تحصيل اين نيست . با تانى بالا بيايند همانطور كه رسم پيشينيان بود كه حتى درسها را پيش مطالعه مى كردند - تا چه رسد به مباحثه و مذاكره .

اكثر كتابهائى را كه عرض كردم مباحث كرديم .البته در نوع مباحث ما ممكن است ايراد وانتقاد باشد. مثلا[ كفايه] را خدمت آقاى [شعرانى] مى خوانديم يك ساعت به اذان صبح مانده مباحثه اش مى كرديم . يا تمام اشارات را كه مباحث كردم ساعت يك بعدازظهر بود پيش از صبح - بين الطوعين اسفار يا مكاسب يا جواهر و ... مباحثه مى كرديم . علاوه پيش مطالعه داشتم . يادداشت هم مى كرديم كه الان هم چه بسااز يادداشتهاى گذشته استفاده مى كنيم .

حوزه : غيراز متون درسى روشها و سنتهائى كه در بين حوزه هاى قديم متداول بوده است و به پيشرفت تحصيل كمك مى كند اگر توصيه هائى داريد بفرمائيد.
استاد:اين سوال را افراد گوناگون از آقايان طلاب مى كنند كه ما چه كنيم ؟ به آنها عرض مى كنم هم شما به كتابهاى درسى باشد. چون كتابهاى درسى كتابهاى سنگينى است و عقل وقتى مطالب سنگين را حل كرد كتابهاى ساده و سبك خود به خود حل مى شود. دراينجا بايد حرف فهميدن را آموخت . وقتى حرف فهميدن را آموخت . وقتى حرف فهميدن را آموختيم حرفهاى ديگر را مى فهميم و چون يك مقدار بايد تنوع باشد به كتابهاى روائى اخلاقى و ... هم بپردازد. تنوع طلبه بايد قرآن تفسير روايت و كتابهاى ادبى باشد تا بتواند حوزه را حفظ كند.