نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - رهنمودهاى آيت اللّه محمدتقى مصباح يزدى در ديدار با نويسندگان مجله حوزه
حوزه: بسم اللّه الرحمن الرحيم. در ابتدا از اين كه پذيرفتيد به خدمت تان برسيم و از رهنمودهاى راه گشا و سازنده تان بهره ببريم. كمال تشكر را داريم.
يادداشتها:
همان گونه كه در جريان هستيد و اطلاع داريد, مجلّه حوزه, نخستين نشريه اى است كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران, در حوزه علميه قم, به سال ١٣٦١, پا به عرصه مطبوعات گذاشت و با نشر پياپى, دو دهه را پشت سر گذارده و اكنون دهه سوم خود را شروع كرده است.
مجلّه در دو دهه كار مطبوعاتى خود, تلاش ورزيده, زينت حوزه علميه قم باشد و نام بلند و مقدس آن را با تمام وجود پاس بدارد و به گونه اى مشى كند كه نه به اين نام بلند و پيشينه و حال رخشان آن آسيبى برسد و نه از كنار كاستى ها بگذرد و آنها را ناديده انگارد و به بازگويى آنها نزد درمان گران و اصلاح گران تيزنگر و خبره, نپردازد كه اين را بى تعهدى و مسئوليت ناشناسى مى دانست و انجام ندادن وظيفه و برزمين گذاردن رسالتى كه احساس مى كرد.
و نيز شناساندن اسلام ناب را, با بهره گيرى از انديشه ها و ديدگاه هاى اسلام شناسان ناب انديش و پژوهشگران همه سونگر, سرلوحه كار خود قرار داد و در همين راستا, با خرافه ها و سخنان كوتاه و سخيف كه به نام اسلام, نوشته و يا گفته مى شد, به رويارويى برخاست و در اين آوردگاه, به دفاع از كسانى قلم زد كه شناساندن اسلام و مبارزه با خرافه ها و رويارويى با اسلام ستيزان را وجه همت خود قرار داده بودند كه مى توان بازتاب اين كاركرد را در بسيارى از شماره ها ديد.
افزون بر مقاله هاى عقيدتى, اخلاقى, تاريخى, كتاب شناسى و… كه حجم بالايى از شماره هاى نشر شده در اين بيست سال را به خود ويژه ساخته, مجلّه, مصاحبه هايى دارد با شخصيت ها و علماى بزرگ, استادان دانشگاه و صاحب نظران.
اين مصاحبه ها, از ويژگى هاى كم نظيرى برخوردارند, هم از حيث شخصيتى كه با او گفت وگو شده و هم از حيث نكته ها و جستارهايى كه در اين گفت وگوها بازتاب يافته و طرح شده است: پندها, اندرزها, جلوه هايى از زندگى طلاب, فضلا و علما در گذشته, طرح اسوه هاى ماندگار, ويژگيهاى علمى, فقهى و اخلاقى فقيهان بزرگ, بيان تاريخ حوزه ها, روشنگرى زواياى تاريك تاريخ معاصر و صد ساله اخير و فراز و فرودهاى تاريخ تشيع و روحانيت پيشگام.
در برهه اى احساس كرديم بين نسل كنونى, بويژه طلاب و فضلاى جوان و حوزه هاى علمى, با علماى بزرگ شيعه گسست و گسلى پديد آمده كه اگر اين گسست و گسل به گونه اى ترميم و پُر نشود و به هم نيايد روز به روز ژرف تر و گسترده تر خواهد شد و حوزه پيشينه درخشان خود را از ياد خواهد برد و طلاب و فضلاى جوان در گرداب بى هويتى گرفتار خواهند آمد و از تكامل و پيشرفت و عرصه دارى باز خواهند ماند, زيرا بدون پشتوانه و پيشينه روشن و استوار, گشودن راه آينده و گام گذاردن در راه روشن ممكن نيست. از اين روى, گردانندگان مجله, در گوناگون شماره ها, زواياى راه گشا, حركت آفرين, سازنده و فضيلت گستر علما و شخصيتهاى بزرگ و تاريخ ساز را نمايانده, تا هم به گسترش دانش كمك كرده باشند و هم به نفوذ يافتن تقواى سازنده به جان شيفتگان راه و آيين حقيقت و هم زمينه سازى براى اصلاحاتى بنيادين در حوزه ها, برابر اسوه هاى ناب و رخشان كه گذر و غبار زمان آنان را كهنه نمى كند و از سكّه نمى اندازد.
اكنون و در آغاز دهه سوم كار مطبوعاتى خود, خدمت حضرت عالى رسيده ايم تا از انديشه ها و تجربه هاتان بهره ببريم و آنها را چراغ راه خود سازيم ورهنمودهاى سازنده تان را ره توشه سفرى كه در پيش داريم.
استاد: بنده از اين كه سروران معظم, به ما افتخار دادند و به اين مؤسسه مزيّن به نام حضرت امام, تشريف آوردند, تشكر مى كنم.
همان طور كه اشاره فرموديد, پس از انقلاب اسلامى, زمينه فعاليتهاى فرهنگى خوبى در حوزه علميه قم به وجود آمد كه از پيشگام ترين و مؤثرترين آنها, مجله (حوزه) است كه در همان آغاز, تأسيس شد و توانست در دوره اى بيش از بيست سال, به صورتِ آبرومندانه اى به كار خود ادامه بدهد. اين براى حوزه, يكى از افتخارات به شمار مى رود كه در دوران نابسامانى كشور, توانست چنين افتخارى را كسب كند و برخلاف پاره اى از نشريات و مجلات كه چندى نشر يافتند و سپس تعطيل شدند, به تعطيلى كشيده نشد. همين ادامه كار موفقيتى بزرگ براى دست اندركاران مجله است.
از نقاطِ چشمگير مجله حوزه, كه بنده در مواقعى كه فرصت داشتم از آنها استفاده مى كردم, پرداختن به مسائل معنوى و اخلاقى است.
متأسفانه در حوزه هاى علميه, با اين كه بايد پا به پاى مسائل علمى به اخلاق و معنويات پرداخته شود,١ به اين مهم اهميت داده نمى شود. اما مجله حوزه از همان آغاز تأسيس, به اين امور اهتمام داشته است. و تلاش كرده چهره هاى اخلاقى و معنوى و آثارى از آنان را معرفى كند و دستورالعملهاى معنوى و اخلاقى آنان را بيان و مقاله هاى متناسب با آن را چاپ كند.
نقطه ديگرى كه شايان ذكر است و براى بنده جالب بوده, ادبياتِ زيبا و روزپسند مجله حوزه است.
ما روحانيون, هميشه متهم بوديم به واپس ماندن از خيلى از قافله ها, از جمله ادبيات.٢ نثر زيبا, شيوا و رساى بسيارى از مقاله هاى مجله حوزه, از مزاياى اين مجله است.
از نويسندگان محترم اين گونه مقاله ها, بويژه از ويراستار آنها بايد تشكر كرد. و بسيارى از جهات مثبت ديگر مجله كه جاى تشكر و قدردانى دارد.
البته كار انسان بدون عيب نيست. اين اگر قاعده كلى باشد, مجله حوزه مستثنى نبوده و نيست. آن چه مهم است, انتقادپذيرى است.٣ عيب را بايد پذيرفت. دست اندركاران مجله, بايد انتقادپذير باشند. در صدد باشند كه ضعفهاى كار خود را بشناسند و آنها را به بهترين وجه برطرف كنند. گه گاهى نقاط ضعفى وجود داشته است كه چون در پى عيبجويى نبوده ام, يا به خاطر فراموشى, اكنون در خاطرم نيست. البته بيش تر آنها به عهده نويسنده بوده است, نه از طرف هيأت تحريريه. خلاف انتظارى نبوده كه از آقايان اعضاى هيأت تحريريه, سرزده باشد, يا از بزرگان و شخصيتهاى حوزه.
شايد دست اندركاران مجله, از روى سعه صدر و برابر اصل آزادى قلم, خواسته اند نشان دهند كه در برخورد با مخالفان و ديدگاه هاى مخالف, باز برخورد مى كنند, نه بسته و خشك. اگر كسى نظرى داشته باشد, گرچه مخالف, آن را بازتاب مى دهند. ممكن است كسانى هم كه به انتقاد از مجله حوزه و خرده گيرى از آن پرداخته اند, روى چنين اتفاقهايى بوده كه افتاده است.
اين جانب, به عنوانِ طلبه اى كه از اين چنين نشريه هايى مى توانم استفاده كنم, نكته هايى را يادآور مى شوم:
١. با توجه به اين كه مجله حوزه, به حوزه و كل روحانيت, بويژه روحانيت انقلابى و ياران حضرت امام, رضوان الله تعالى عليه, منتسب است, بايد از صلابت خاصى برخوردار باشد كه هرچه بيش تر, آبروى روحانيت حفظ بشود. البته اعتراف مى كنم و از ظواهر امر برمى آيد كه دست اندركاران مجله, اهتمام به اين مسأله داشته اند.
ولى خوب, يادآورى و تذكر اين مطلب, كه از مطالب اساسى است, امرى است لازم و انتظار مى رود تنها مجله ثابت حوزه, به آن اهتمام بورزد.
٢. از مجله حوزه انتظار مى رود كه بيش از هر نشريه اى, روى اتقان مطالب توجه خاص داشته باشد.
٣. از لحاظ حقيقت جويى, بى طرفى و چيزهايى از اين قبيل, ممتاز باشد.
٤. اگر بناست مجله روى مطلبى تأكيد داشته باشد, به نظر من يكى ازرسالتهاى عزيزانى كه به اين كار فرهنگى همت گمارده اند و براى انجام آن آستين بالا زده اند, اهتمام به مسائل اخلاقى و معنوى است. چون با پيشرفت تمدن و تكنولوژى,و ظهور مذهبهاى گوناگون و رنگارنگ در دنيا, اهتمام به معنويات, بايد پا به پاى آنها يا بيش تر باشد, تا تعادل برقرار شود. و اين كه روز به روز فضائل مادى بيش تر جلوه كنند و ما را, خواه ناخواه تحت تأثير قرار دهند, ولى در مقابل هيچ تلاشى براى گسترش بُعد اخلاقى و معنوى نباشد, وضع مطلوبى نخواهد بود.٤ از اين روى, جا دارد مجله حوزه, قدمى در راه تعالى عملى و اخلاقى طلاب و فضلا و كسانى كه از اين مجله استفاده مى كنند بردارد. اين را يكى از رسالتهاى خود بداند و از فرصتهاى فراهم شده, براى گسترش اخلاق و تعالى اخلاقى افراد, بيش ترين بهره را ببرد.
گاهى در حوزه علميه به اسم درس اخلاق, بحثهايى مطرح مى شود و جلساتى برگذار مى گردد, ولى مى دانيد كه به هيچ وجه اينها با نيازهاى حوزه, تكافو ندارد. يك وقتى كه كل جمعيت حوزه, در اوج خودش, در زمان مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى, حدود ٧٠٠ نفر بوده است, شخصيتهاى برجسته اى مانند مرحوم شاه آبادى, مرحوم ميرزا جواد آقاى تبريزى, مرحوم آميرزا ابوالقاسم قمى, درس اخلاق مى گفتند. بعدها امام اين راه را ادامه مى دهد. درسهاى اخلاقى امام در مدرسه فيضيه, چنان بوده كه بعضى از بازاريها مى گفتند: ما شاهد بوديم كه كسانى در پاى اين درس غش مى كردند.
اينها بازارى بودند و چنين حالتهايى پيدا مى كردند. با اين كه آنقدرها عميق مطالبى را كه امام ارائه مى داد, درك نمى كردند.
شخصى براى من نقل مى كرد ـ حالا نمى دانم درست هست, يا نه ـ كسانى در پاى اين درس, از بَس كه گريه مى كردند, از هوش مى رفتند.
در حوزه ٧٠٠ـ٨٠٠ نفرى, چنين اساتيد برجسته اى وجود داشته كه كلام شان اثر عميقى روى شركت كنندگان در جلسه درس مى گذاشته است.
حالا اگر تخمينى بگوييم, شمار طلاب حوزه صد برابر شده است. تقريباً هفتاد هزار به بالا. با اين حال, همان شمار افرادى كه درسهاى اخلاقى ر ارائه مى كردند, وجود ندارند. حتى يك نفر از آن سنخ عالمان اخلاق هم, كرسى تدريس اخلاق ندارد. به جاى اين كه نسبت به جمعيت طلاب, در حال حاضر, صد نفر عالم اخلاقى داشته باشيم, يك نفر هم نداريم. اگر آن زمان ٧ نفر عالم و معلم اخلاق, براى ٧٠٠ طلبه وجود داشته, حالا بايد صد نفر معلم اخلاق وجود داشته باشد كه متأسفانه يك نفر هم وجود ندارد. اين كمبود و نقيصه را بايد به گونه اى برطرف كرد و از راه هاى ديگر, مانند دستورالعمل و مقاله, مسائل معنوى و اخلاقى را در حوزه هاى علميه رواج داد. بايد از هر وسيله اى استفاده كرد و نگذاشت طلاب و فضلا از مسائل اخلاقى و معنوى محروم شوند. انسان وقتى احساس نياز مى كند, بايد از هر وسيله اى بهره ببرد.
البته راه هاى بهترى هم بايد انديشيد و كارهاى اساسى ترى هم بايد انجام داد و اين چيزى نيست كه از كنار آن گذشت. اينها اساس كار روحانيت است.
به هر حال بايد اهتمام بيش ترى به مسائل اخلاقى شود و با روشهاى گوناگون, نقيصه كمبود استاد اخلاق در حوزه هاى علميه جبران بشود, از جمله:
الف. شناساندن بزرگان و عالمان اسوه و بيان زواياى زندگى آنان و نقل و ارائه فرازهايى از سخنان شان و معرفى آثارشان, با تحليل و بررسى.
ب. طرح يك سلسله مسائل اخلاقى, به صورت منظم و حساب شده و تعيين سرفصلها. و سپس در هر شماره, يكى, يا دو تا مقاله براساس طرح كلى و سرفصلهاى تعيين شده به قلم نويسندگان برجسته چاپ و ارائه شود و در آخر, همان مقاله به صورت كتاب, با تيراژ زياد چاپ و در دسترس علاقه مندان قرار بگيرد.
ج. مصاحبه با شخصيتهاى بزرگ اخلاقى و استفاده از تجربيات و محفوظات آنان. گاهى يك داستان اخلاقى را كه بزرگى نقل مى كند, از خيلى كتابها و نوشته ها, مى تواند اثرگذارتر باشد.زيرا نقل آنان از سرِ اخلاص است و يك نورانيتى در آن هست كه سبب اثر عميق در افراد مى شود.
٥. يك بخشى اگر صلاح بدانيد بايد باز بشود براى بررسى مسائل حوزه و روحانيت.
در اين بخش, ضعفها و قوتها, نقاط مثبت و منفى در يك چهارچوب خاص بيان شود. از صاحب نظران و اهل اطلاع براى نوشتن مقاله اى درباره ضعفها و قوتهاى حوزه هاى علميه دعوت شود و اين نويسندگان به طور دقيق به بررسى مسائل حوزه و روحانيت بپردازند. البته طرح سوژه ها بايد به گونه اى باشد كه بهانه به دشمن ندهد, بلكه مؤدبانه و در لفافه مطرح شوند.
٦. بهره گيرى از انديشه و فكر جوانان براى اصلاح حوزه هاى علميه. گاه, جوانان, نكته هايى را درمى يابند و به روشنى متوجه مى شوند و ضعفهايى را در كار حوزه ها مى بينند كه ما پيرمردها به آنها توجه نداريم.
جوانان ما از عقل و فكر بالايى برخوردارند. در سايه انقلاب و جريانهاى پس از انقلاب و فراز و نشيبها, فكرها و عقلها, بسيار رشد كرده است. چه بسا شما اگر در مجله حوزه بخشى را براى انتقادها و پيشنهادهاى اينان براى اصلاح حوزه بگشاييد, هم انتقادها و هم پيشنهادهاى سازنده و راهگشا داشته باشند.
فكر مى كنم اگر چنين بخشى براى پيشنهادها و انتقادهاى جوانان خوش فكر در مجله باز شود, و انتقادهاى آنان به صورت رقيق, ملايم و محترمانه ارائه شود و پيشنهادهاى آنان طرح گردد, اين, هم باعث اميدوارى جوانان مى شود كه جايى براى طرح ديدگاه هاى خود دارند و مى توانند به آسانى افكار خود را بيان كنند, هم حوزه ها از اين گنجينه بزرگ بهره مند مى شوند و هم پيوند عميقى بين جوانان و روحانيت برقرار مى گردد.
بله, وقتى جوانان ببينند در مجله آبرومند حوزوى مى توانند ديدگاه هاى خود را مطرح كنند, جوابى بشنوند, در آنان اثر بسيار خوب و سازنده خواهد داشت; بويژه اگر با تشويق و گاه جايزه اى براى بهترين پيشنهادها همراه باشد.
مجله حوزه, الحمدلله بسته نبوده, ولى تا آن جايى كه من مطالعه كرده ام و اكنون در ذهنم هست, يادم نمى آيد, در اين جهت كارى در مجله انجام گرفته باشد.
٧. در مجله بخشى را مى توانيد باز كنيد, براى بيان قوتهاى حوزه هاى علميه. در اين بخش, از سوى نويسندگان آگاه و آشناى به مسائل آموزشى, مقايسه اى صورت بگيرد بين حوزه هاى علميه و ديگر نظامها و مركزهاى آموزشى, تا روشن شود كه نظام آموزشى حوزه از قوتهايى برخوردار است كه ديگر نظامهاى آموزشى از آن بى بهره اند.
٨. بيش تر خوانندگان نشريه حوزه, طلاب جوان هستند. اينان كسانى اند كه ٤ـ ٥ سالى است به حوزه آمده و سطح يك را به پايان رسانده اند و اكنون علاقه مندند, مجله بخوانند. مجله بايد براى آگاهاندن اينان از انقلاب, بينات و محكمات آن تدبيرى بينديشد. بسيارى از اينان, درباره انقلاب و بيّنات و محكمات آن چيزى نمى دانند و آگاهى ندارند. آگاه ترين آنان كسانى اند كه از پدر, مادر و نزديكان و آشنايان شان درباره انقلاب چيزهايى شنيده اند.
اين آگاهى نسل نوخاسته و جوان از انقلاب, خطرى است, نه تنها براى حوزه و روحانيت كه براى نسل آينده كشور.
اين ناهنجاريها و نابسامانيهايى كه در جوانان ديده مى شود, بخشى از آن به دليل اين است كه در اصل نمى دانند انقلاب چگونه و با چه ايثارگريها و تلاشهايى به وجود آمده است. اينان يك باره خودشان را در فضايى ديده اند كه كمبودها را مى بينند و از جلوه ها و نكته هاى مثبت بى خبرند و نمى دانند كشور در كجا بوده و انقلاب اسلامى آن را به كجا رسانده و چه كرده و چه چيزهايى را به ارمغان آورده است و اگر انقلاب صورت نمى گرفت, اكنون كشور ما چه وضعيتى داشت.
اگر به جوانان آگاهى داده نشود و گذشته و حال, بدرستى براى آنان روشن نگردد, انتظارات شان روز به روز بيش تر مى شود و با اثرگذارى فرهنگ غربى, كه موجش كشور ما را گرفته, روى اين گروه از جوانان, ما در آينده با يك مشت آدم خودخواه, مغرور, خودپسند و طلبكار رو به رو خواهيم شد. و چه بسا, فرزندان خودمان هم گرفتار اين موج بشوند, اگر آگاهى لازم را از انقلاب اسلامى نداشته باشند. اين بلاى بزرگى است.
براى آشنا كردن جوانان با بيّنات و محكمات انقلاب و اثرى كه در جامعه اسلامى ايران و ديگر جامعه ها گذاشته است, بايد راه هايى پيموده شود و مجله حوزه بپيمايد:
الف. بايد فرض كند با نسلى طرف است و مخاطبان آن نسلى هستند كه از انقلاب اسلامى هيچ چيز نمى دانند و از چند و چون آن آگاهى ندارند.
ما چون خودمان در آن روزهاى انقلاب بوده ايم, فكر مى كنيم كه بسيارى از رويدادها و علتها و سببهاى انقلاب, همان گونه كه براى خودمان روشن است و زواياى آن را مى دانيم, براى نسل جوان هم روشن است و نيازى به گفتن ندارد, در حالى كه اين طور نيست. بسيارى از امور پيش پا افتاده را جوانان ما نمى دانند:
ـ اين كه انقلاب چرا و چگونه پديد آمد؟
ـ نقطه آغاز آن چه بود؟
ـ چه دگرگونيهايى پيدا كرده است؟
ـ چه پيچ و خمهايى را پيموده است؟
ـ چه زير و زبَرهايى داشته است.
اكنون در دهه سوم انقلاب اسلامى هستيم و شاهد خيلى چيزها. از خيلى از كسان, انتظارهايى داشتيم, متأسفانه برآورده نشد. اى كاش فقط اين انتظارها برآورده نمى شد, چه چوبهايى كه از آنان خورديم و چه خنجرهايى كه از پشت زدند. البته نمى گويم خيلى آشكار و عينى به آنها پرداخته شود, نه, در حدّى كه نسل جوان آگاه شود و بداند در مسير انقلاب اسلامى, با چه مسائلى رو به رو بوده ايم.
ب. مجله حوزه بايد به آسيب شناسى انقلاب اسلامى براى جوانان و طلاب جوان بپردازد و اين كه چه ضعفها و نقصهايى پديد آمده است. ضعفها و كاستيها شناخته بشوند و از آنها عبرت گرفته شود, تا تكرار نشوند.
ج. در كار شما بايد تاريخ انقلاب جايگاه خاصى داشته باشد و بهاى لازم در بررسيها و پژوهشها و مقاله هايى كه ارائه مى دهيد, به آن داده شود.
د. از جمله كارهايى كه خوب است مجله حوزه انجام بدهد تا زواياى انقلاب اسلامى و عمق آن روشن شود, بيان امتيازهاى روحانيت شيعه بر علماى ديگر فرقه هاى اسلامى است كه در واقع, نشأت مى گيرد از فرقى كه در نگاه و طرز تفكر شيعه در برابر ديگر فرقه هاى اسلامى وجود دارد. يكى از ويژگيهاى برجسته مكتب تشيع, ظلم ستيزى است. پيروان اين مكتب, بايد در برابر ستم بايستند و در طول تاريخ چنين بوده است. مجله حوزه بايد روى اين ويژگى, بيش تر تكيه كند.
٩. شناسايى شبهه ها و دادن پاسخهاى علمى و دقيق به آنها. يك سرى شبهه ها به درون اذهان جوانان, نه تنها جوانان دانشگاهى و به دور از حوزه, كه در اذهان جوانان و طلاب جوان حوزوى نيز رسوخ كرده است و بايد چاره اى انديشيد و بحثهايى را مطرح كرد و شبهه ها را به نحو احسن زدود.
حال شايد باشند كسانى كه بگويند: كسانى توطئه كرده و از روى عمد, اين شبهه ها و انديشه هاى نادرست و شبهه انگيز را وارد حوزه كرده و بين طلاب جوان رواج داده اند و كمابيش به موفقيتهايى هم دست يافته اند.
به هر حال, گذشته ها گذشته است و اكنون با خلأ فكرى روبه رو هستيم كه از يك سوى, در زمينه مسائل اعتقادى و از يك سوى, در زمينه مسائل سياسى است. اگر صلاح بدانيد, در مجله, بخشى را به اين مسأله اختصاص بدهيد, با اين عنوان كلى: بررسى نيازهاى فكرى طلاب. من روى عنوان خيلى تأكيد ندارم, فقط عرض بنده اين است كه عنوان, كلّى باشد.
پاره اى از اين شبهه ها, بيش از آن چه فكر مى كنيم جدّى است. گاه, شبهه هايى را كسى در جايى مطرح كرده, و خودش هم شايد نمى دانسته كه بعدها اين شبهه ها و مطالبى را كه مطرح كرده, منشأ يك سرى انحرافها و كژرويهاى گسترده اى مى شود.
پيش خودم فكر مى كردم, كسانى كه در سقيفه بنى ساعده گرد آمدند براى تعيين جانشين پيامبر(ص) خودشان نمى فهميدند كه چه كار مى كنند. فكر مى كردند يك مسأله ساده و قابل حلّى است. يكى از دنيا رفته و سعى مى كنيم گروه ما, دسته و باند ما, جلو باشد. انگيزه اى كه كمابيش در هر گروهى وجود دارد.
البته, زمينه اى فراهم مى شود كه دسته اى جلو بيفتد. هر گروهى مى خواهد از اين فرصت استفاده كند.
گروه تشكيل دهندگان اجتماع سقيفه مى گفتند فرصتى است بياييم رياست كنيم.
نمى دانستند چه تخمى مى كارند. فرمايش حضرت زهرا, سلام الله عليهاست.
نمى دانستند اين گردهمايى آنان چه آثار و پيامدهايى به بار مى آورد و ميليونها انسان را در طول تاريخ بدبخت مى كند.٥ اينها مايه عبرت است.
در يك اشل محدودترى, ممكن است نويسنده اى به زوايا و پيامدهاى مطلبى كه مى نويسد توجه نداشته باشد. بگويد حالا يك چيزى مى نويسيم و يا مى گوييم. دل خوش است به اين كه جوانان برايش كف مى زنند. فكر مى كند مطلب ساده اى را نوشته, يا گفته است, متوجه پيامدهايى كه نوشته و گفته اش دارد, نيست.
البته بعضى از اينان, اطمينان دارم كه, مى دانند چه كار مى كنند. اما بعضى ها خير, نمى دانند چه كار مى كنند و حرف و سخن آنان چه پيامدهايى دارد. يك چيزى به ذهن مى رسد, براى خوشامد جوانان, گرد آمدن افراد در پيرامون شان, بر زبان جارى مى كنند و دقت نمى كنند, و نمى فهمند سخن آنان چه خطرى دارد و چه آسيب بزرگى مى زند.
بالآخره, ما وظيفه داريم, با سعى و كوشش, از هر فرصتى استفاده كنيم در اصلاح حوزه ها. نمى گويم با نوشتن چند مقاله و اختصاص چند صفحه در مجله حوزه به اين امر, مشكلات و گرفتاريها حلّ مى شود. آن مرغى كه براى خاموش كردن آتش ابراهيم, آب مى آورد, به اندازه منقار خودش مى آورد. ما و شما هم به اندازه توان خودمان وظيفه داريم و از ما انتظار مى رود. اگر كار با اخلاص انجام بگيرد و پى گيرى شود, بركت پيدا مى كند و گسترش مى يابد.
اينها چيزهايى بود كه به نظرم آمد. عذرخواهى مى كنم به توضيح واضحات و دعا مى كنم براى اصلاح امور همگان.
١. معنويت, نياز انسان است. اين باران, هميشه بايد بر قلب او ببارد.
پي نوشت:
معنويت, در رواق رواق شبستان زندگى, همه گاه بايد پرتوافشان باشد, تا شب بر زواياى آن چنگ نيفكند.
شب بدون صبح صادق معنويت, پايان نمى پذيرد. انسان اگر بر آن است در شب نماند و كاروان زندگى خود را از دل ديجور و سياه آن بگذراند بايد هميشه و همه گاه, چشم به سپيده معنويت داشته باشد.
انسان در هاله اى از معنويت است كه زيبا و با شكوه جلوه مى كند و از باتلاق زندگى بهيمى وامى رهد و به صحن و سراى زندگى انسانى و زندگى آكنده از نور گام مى گذارد. تنها با بُراق معنويت است كه مى توان در برابر صف به هم فشرده لشكر جهل به جولان برخاست و دل آن را شكافت و به سرزمين روشنايى و دانايى وارد شد و رايَت ارزشهاى ناب را افراشت.
معنويت, رستاخيز آفرين است. بذر آن در هر دلى افشانده شود, آرام و قرار را از آن مى گيرد, تاريكى و سكون را برنمى تابد و به سوى روشنايى به حركت درمى آيد و هامون به هامون, كران تا به كران, كوى به كوى, منزل به منزل را درمى نوردد, تا به كوى جانان رسد.
عشق به معنويت, حركت مى آفريند, انسان را به تكاپو وامى دارد و حركت از كوى به كوى ديگر, از كانونى به كانون گرم تر و روشن تر و از روشنايى به روشنايى پر درخشش تر.
كاروان انسانيت از گردنه هاى سخن گذر, صحراى پر خوف و خطر, دره هاى هول انگيز و طوفانهاى بنيان برافكن, معنويت گرايان گذر داده و به سرمنزل مقصود رسانده اند.
از فراخناى گيتى, از آغاز تاكنون, از آن روزگارى كه تاريخ بشر, نگاشته شده و از آن چه كه از زبان بلند و آبشارگون وحى, دريافته مى شود, هر كجا و هر زمان, حركتى انسانى شكل گرفته و تمدنى بزرگ به اين نام و نشان شالوده اش ريخته شده, در رأس هرم رهبرى آن معنويت گرايان بوده اند و پى, بنياد و بُنلاد آن به دست تواناى مردان عرصه معنى گذارده شده است.
از اين روى, بر مناديان حق و حقيقت, بايسته است كه روزان و شبان, به تلاش برخيزند و ارزشهاى الهى را بگسترانند و مشعل معنويت را در جانها بيفروزند و برنتابند كه جانى تاريك باشد و بى بهره از مشعل پرتوافشان معنويت.
جامعه تاريك, از جانهاى تاريك بى فروغ معنويت سرچشمه مى گيرد و جامعه روشن و پر درخشش و رخشان از جانهاى روشن و آكنده به نور معنويت.
پس اگر برآنيم جامعه روشن داشته باشيم, بايد به پا خيزيم چون طبيبى دوّار, بر بامِ هر جانى, مشعل جانان برافروزيم و بيش از هر علمى, علم اخلاق بياموزيم و بياموزانيم كه لازم و بايسته ترين دانشهاست. زيرا گام اول و بنيادين در اصلاح اخلاق, شناخت صفات حميده و ذميمه و بازشناسى فضيلتها از رذيلتهاست; چه آن كه فضيلتها را از رذيلتها باز نمى شناسد, نمى تواند به زيباييهاى اخلاقى گرايش يابد و از زشتيها و سيئات اخلاقى بپرهيزد.
امام موسى بن جعفر(ع) مى فرمايد:
(اَلزَمُ العِلم لكَ مادَلَّك على صلاح قلبكَ و اَظهَرَ لك فَساده.)
دانشى كه يادگيرى آن, بيش از هر دانش ديگر, بر تو لازم است, آن دانشى است كه تو را به خير و صلاح قلبت, راه بنمايد و فساد آن را بر تو آشكار سازد.
٢. هر مكتب و آيينى براى ماندگارى, اوج گيرى, رشد, گسترش و نفوذ در دلها, به عنصر ادبيات نياز دارد و بدون اين عنصر حياتى, كه بايد در رگهاى آن جريان داشته باشد, نمى تواند بپويد, بماند و در دلها راه يابد.
اسلام, از اين عنصر, به حدّ كمال بهره برد و با ادبيات نيرومند, پر درخشش, شگفت انگيز, فوج فوج انسانها را به گردِ آفتاب وجود خود به گردش درآورد. والاگهرى را به منبر ابلاغ دين فراز برد كه بليغ ترين و شيوا سخن ترين انسان زمانه و روزگار خويش بود.
افزون بر اين توانايى و جاذبه آفرينى كه محمد(ص) داشت و واژگان بسان درّ از زبان مباركش به دشت سينه ها فرو مى باريد, آسمان سينه اش را به آيه هاى قرآنى و سخنان وحيانى, شهاب باران كرد و اين شهاب باران آسمان سينه او, كه گه گاه در كوچه هاى سياه گرفته و غبارآلود مكه روى مى داد, صحنه اى بس شگفت انگيز و تماشايى پديد مى آورد و چنان پرجذبه و شهابهايى كه به شكل كلمه و جمله فرود مى آمدند, از نظر ادبى و بلاغى, در اوج بودند كه هيچ كس ياراى آن نداشت از آن چشم بپوشد و بگذرد.
واژگان, چنان دل نشين و گوش نواز و جمله ها چنان خوش تراش و خوش ترنم بودند, اثرگذار و غوغاآفرين كه كسان از ياد مى بردند به دنبال چه كارى بوده, به كدام سوى حركت مى كرده و چه هنگام پاى سخنان محمد(ص) به گوش ايستاده اند و از اين آبشار بلند جام جان شان را لبالب مى سازند.
مردم آن روزگار سرزمين عربستان, بويژه مكه, به ادبيات و سخنان شيوا و بليغ, سخت علاقه مند و آشنا بودند و در بازار عكاظ, انجمن شاعران, به سرپرستى نابغه ذبيانى, گرد مى آمدند, تا تازه ترين سروده هاى شاعران بنام را بشنوند. اما سخنان قرآنى و وحيانى محمد(ص) از چنان بلاغت, رسايى, شيوايى و اوج ادبى برخوردار بود و آرامشى به جان آنان فرو مى ريخت كه سروده هيچ شاعرى اين چنين نبود مردمان آن سرزمين را اين گونه و اين سان, به سوى خود نمى كشيد و جاذبه اى براى آنان نداشت و نمى آفريد. غوغا و هنگامه, نه در انجمن شاعران بازار عكاظ, كه در كوى كوى و كوچه و كوچه مكه و در مسجدالحرام بود. سخن شيوا, رسا و بليغ را, هركس مى خواست بشنود و به جام جان اش فرو بريزد, بايد در پرتو آفتابِ جمال محمد(ص) گام برمى داشت كه سخن در جاهاى ديگر, شيوايى, رسايى, جاذبه و اثرگذارى خود را از دست داده بود. انجمن شعراى بازار عكاظ, ديگر رونقى نداشت و سروده هاى شاعران جاهلى, حتى بنام ترين و شيوا سخن ترين آنان, شورى نمى انگيخت و بلاغت آنها در برابر بلاغت قرآن و سخنان پيامبر, رنگ باخته بود.
ازبيات قرآن, ادبيات جاهلى را درهم كوبيد و دشمن جاهلى را در جبهه فرهنگى زمين گير كرد و از آن برهه كه دشمن در جبهه فرهنگى حرفى براى گفتن نداشت و تومار ادبى اش كه انگيزاننده بود و آن را سر پا نگه مى داشت درهم پيچيده شد, ناگزير به عقب نشينى گرديد و ساحَتِ سينه ها را به بلاغت و ادبيات نابِ قرآن واگذارد, تا برانگيزاند و معانى و معارف ژرف را در حبابهاى رخشان به سينه ها فرو ريزاند.
قرآن, از جنبه هاى گوناگون معجزه است, برانگيزاننده و شورانگيز و دگرگون آفرين; اما بى گمان جنبه ادبى و بلاغى آن, بويژه در دوران مكه, بيش ترين نقش را در گرايش مردم به اسلام داشته است. و پيامبر در تمامى آنات رهبرى و هدايت گرى از اين ويژگى بهره مى برد. هم خود فصيح و اديبانه سخن مى گفت و هم كسانى را كه در دفاع از اسلام, از ادبيات بهره مى بردند, مى ستود و آنان را گرامى مى داشت. اين روش را على بن ابى طالب, فاطمه و ائمه اطهار(ع) يكى پس از ديگرى, پى گرفتند و اسلام و معارف ناب آن را در قالب زيبا و جذّاب ادبيات عصر خود عرضه كردند و سبب ماندگارى و دامن گسترى روزافزون آن شدند.
روشن است در هر زمان و برهه اى, از اين قله هاى سر به آسمان سوده ادبى: قرآن, سخنان پيامبر گرامى اسلام(ص), نهج البلاغه و سخنان ائمه اطهار, كسانى مى توانستند سخن بگويند و زواياى آنها را به درستى بنمايانند و به ژرفاى جمله ها و واژه هاى آنها راه يابند كه در قلّه ادبى زمان خود جاى داشتند و روح ادبى زمان را مى شناختند.
بدون شناخت روح ادبى زمان و روح ادبى زمانى كه آبشار قرآن, بر سينه پيامبر گرامى اسلام(ص) جارى شد, نمى توان به بيان, تفسير و نفوذ دادن آن به كالبد جامعه و روح و روان مردم پرداخت.
با نگاهى به گذشته مى بينيم كسانى شكوه مندانه رايَت دين را در زمان و دوران خود برافراشته اند كه در ادبيات سرآمد بوده اند. يعنى هم با ادبيات قرآنى آشنايى ژرف داشته اند و هم با ادبيات سرزمين خود كه بنا بوده قرآن در قابِ آن به نمايش گذاشته شود.
از باب نمونه, در بين فارسى زبانان, از گذشته هاى دور تا كنون, در برهه هاى گوناگون, كسانى توانسته اند نقش بيافرينند و مردمان را به چشمه ساران قرآن بازگشت دهند و جام جان شان را از روح و مفاهيم قرآن لبالب سازند كه افزون بر آشنايى عميق به ادبيات قرآنى, ادبيات فارسى را دقيق مى دانسته و مى توانسته اند استادانه از آن در راه نشر معارف قرآنى و دينى بهره ببرند و بدان وسيله, چشمه هايى از قرآن را در دل مردمان خود بجوشانند و سينه هايى را به نور آن بگشايند.
مشعل اين نهضت, بيش از هر زمانى, امروز بايد افروخته باشد و دل تاريكيهاى را بشكافد و حوزه هاى علميه, با توجه به رسالتى كه در احياى دين و نشر معارف دينى دارند,به ادبيات اسلامى اهميت ويژه بدهند و به احياى آن در زبان عربى و فارسى همت گمارند و طالب علمان را هم با متون دينى, و هم با زبان نوين عربى و فارسى آشنا كنند, تا در پرتو اين آشنايى, موجى از بيدارى جامعه هاى اسلامى را فرا بگيرد. چون حوزه هاى علميه, با تلاش طالب علمان جوان و آگاه به فنون ادبى است كه مى توانند پيام دين و تشيّع و تفسيرى كه شيعه از اسلام ناب ارائه مى دهد, به گوش جان مسلمانان و جهانيان برسانند.
ادبيات, نُماد فرهنگ و تمدن جامعه بشرى است. از اين روى, علماى بزرگ اسلامى كه به ادبيات مى پرداختند, نه براى سرگرمى و تفنن كه براى دَماندن روح تمدن و فرهنگ ساز قرآن به كالبد جامعه بشرى بود.
علماى بزرگ و آگاه به اثرگذارى ادبيات در فرهنگ و تمدن و تعالى جامعه, انجمنها و حلقه هاى ادبى تشكيل مى دادند, تا جامعه اسلامى هميشه شاداب بماند و با برداشتهاى زيبا و جذاب از قرآن, آموزه ها و معارف اسلامى و سخنان پيامبر(ص) و ائمه اطهار, راه كمال را بپيمايد.
سيد مرتضى در نيمه اول سده پنجم هجرى, خود مجالس ادبى و نقد شعر داشت. الغُرَر والدُّرر, معروف به امالى سيد مرتضى, كه يكى از بهترين كتابهاى ادبى به شمار مى آيد, دستاورد همين انجمن ادبى است.
و…
كاش امروز نيز انجمنهاى ادبى برگذار مى شد و طالب علمان در انجمنهاى ادبى عربى و فارسى, با نقش ادبيات در جهان امروز آشنا مى شدند و به كاستيها و افت ادبى حوزه ها, به روشنى و به درستى پى مى بردند و درمى يافتند در روزگاران پيش, ادبيات در حوزه ها چه پايه و ارجى داشته و اكنون چه پايه و ارجى دارد. دانشى كه مى بايست در متن قرار بگيرد, به حاشيه رانده شده و عمر كمى در آن صرف مى شود و طالب علم, خيلى زود از آن مى گذرد. در حالى اگر به گونه جدّى در آن وقت بگذارد و ساليانى از عمر خود را براى آشنايى همه سويه و ژرف, به تحصيل, مطالعه و پژوهش ادبيات قرآنى و فارسى بپردازد, نتيجه بسيار خوبى در دوران بعد خواهد گرفت.
بر طالب علمان و روحانيان لازم است كه در هر دو زبان: عربى و فارسى پيشتاز و پيشاهنگ باشند. براى فهم و درك قرآن و سخنان پيامبر(ص) و ائمه عربى بياموزند و براى رساندن لبّ و لباب اين پيام به قوم خود, فارسى بياموزند. بله, بياموزند و به آن چه مى دانند و به اصطلاح زبان مادرى است, بسنده نكنند. نپندارند چون به فارسى حرف مى زنند و نيازهاى روزمره خود را برآورده مى سازند, نيازى به آموختن ندارند و مى توانند مقاله و كتاب بنويسند و منبر بروند و به نشر و تبليغ معارف اسلامى به زبان قوم خود بپردازند. در حالى كه اين پندارى بيش نيست. بى گمان اگر بر اين خيال خام و پندار پافشارى شود و افرادى ناآشناى به زبان قوم خود و دگرگونيهايى روى داده در زبان, دست به كار فرهنگى بزنند, جاذبه فرهنگ اسلامى را, تباه خواهند ساخت.
٣. در روزگاران پيش, دادوستدها با نقره سكه زده شده انجام مى گرفت. مدار دادوستدها بده بستانها, مسكوك نقره بود. در اين بين, كسانى دست به كار مى شدند و دست به خيانت مى آلودند و سرب را به گونه پول رايج, سكه مى زدند و با پولهاى رايج و نقره هاى سكه شده درمى آميختند. گاه در يك كيسه نقره سكه زده شده و پول رايج, چند عدد سرب سكه زده شده بود. بازشناسى نقره سكه زده شده از سرب سكه زده شده, كارى بس دشوار بود و هركس از عهده آن برنمى آمد. از اين روى, كسانى كه مى خواستند نقد خود را خالص كنند و سكه هاى قلب را از آن خارج سازند, نزد صرّاف كارآزموده مى رفتند و كيسه پول خود را در اختيار وى مى گذاردند, تا انتقاد كند.
وى محتواى كيسه را بررسى مى كرد و نقره و سرب را از هم جدا مى ساخت.
در لغت عرب, صرّاف سكه شناس را منتقد مى گويند و كار جداسازى او را انتقاد.
و نيز شاعران, براى پالودن و پيراستن شعر خويش از زوايد و شناخت عيبها و كاستيها و ناسره هاى آن, به نزد استاد فن مى رفتند و از او مى خواستند شعرشان را مطالعه كند و آن را به بوته نقد بگذارد و سره از ناسره را جدا سازد, تا آن چه به نام خود بر اهل ادب عرضه مى دارند, مايه زينت آنان باشد, نه موجب شَين.
ارزش واقعى هر كار هنرى, ذوقى, ادبى و علمى وقتى روشن مى شود كه بدرستى در بوته نقد قرار بگيرد. ناقدان آگاه, دقيق انديش و نكته ياب, زواياى آن را بكاوند, سره از ناسره بازشناسند و ارزش آن را روشن سازند.
دكتر عبدالحسين زرين كوب در باب فايده, ارزش و اهميت نقد مى نويسد:
(اگر انتقاد در ميان نباشد, ارزش واقعى آثار هنرى معلوم نمى گردد. اگر خط سير ذوق و هنر در هر زمان, معين نشود, به تدريج ادب و هنر گرفتار وقفه و ركود مى گردد و در پيچ و خم كوره راه تقليد فرو مى ماند.
اگر در اين شهره بازار پر مشترى كه گزافه گويان, دكان هنر گشوده اند و كالاى كم ارج و بى بهاى خود را به جويندگان هنر عرضه مى كنند, صيرفيان هوشيار و نقادان هنرمند نباشند, بى هنران ياوه دراى خرمهره هاى ناچيز را به جاى جواهر ثمين قالب مى زنند و زر مغشوش ناسره خويش را به چالاكى و قلابى زر پاك تمام عيار فرا مى نمايند.
منتقد بصير و بى غرض كه از ذوق سرشار و فهم نكته ياب بهره دارد, به مدد علم و منطق, در تهذيب و ترقى هنر, وظيفه مهم و مؤثرى را بر عهده مى گيرد. قدرت تحليل و منطق استوار او اجازه نمى دهد كه هنرفروشان خودنماى, از شهرت و قبول بى جايى بهره برند و هنرمندان بى ادعا, در ظلمت خمول و زاويه گمنامى بمانند. چنين منتقدى بسا كه آن چه را ديده مشتاق تشنگان هنر درياى موّاج مى بيند, نمود سراب جلوه مى دهد و بسا آن چه را چشم خسته و فرسوده پژوهندگان, جز بيابان خشك غبارآلود, هيچ نمى يابد پر از امواج لطيف دريا نشان مى دهد.)
نقد ادبى, ج١/٢١ـ٢٩
پس در خوبى, يا بدى يك اثر هنرى, ادبى, علمى و نوشته اجتماعى ـ سياسى, دينى و تاريخى, معيار و تراز, پسند و ناپسند اين و آن نيست, بلكه معيار خوب و بد و سره و ناسره بودن اثر و نوشته اى, ديدگاه ناقدان دقيق و نكته ياب است.
محمد بن سلام الجُمهى در طبقات الشعراء مى نويسد:
(كسى خلف را گفت: وقتى من شعرى را بشنوم و بپسندم, ديگر بدانچه تو و يارانت در آن گوييد التفات نمى كنم.
گفت: اگر دِرَمى بستانى و آن را نيك شمرى و بپسندى, آن گاه صراف گويد كه دِرَمِ ناسره است, آيا پسند تو براى تو سودى تواند داشت.) همان/٢٨
نقد, جامعه علمى را از ركود به در مى آورد و با گرم بودن بازار نقد, كسانى به ميدان مى آيند و در عرصه فكر و علم به تلاش مى پردازند كه انديشه اى دارند و از دانشى برخوردارند و كم مايگان و كسانى كه سخنى براى گفتن ندارند و يا براى پر كردن جيب و سودجويانه مى خواهند وارد عرصه فكر و علم و مسائل فرهنگى شوند, وقتى كه ببينند ناقدان آگاه و بصير, حوزه فكر و علم را به طور دقيق و همه سونگرانه رصد مى كنند كه مباد علف هاى هرز, انديشه هاى رهزن, سست و بى بنياد, خرافه و گمراه كننده, انديشه هاى زلال را گل آلود و كدر سازند, بى گمان, اين عرصه را ميدان تاخت و تاز قرار نمى دهند و از رصدبانان هوشيار مى هراسند كه هر آن ممكن است دست شان را رو كنند و به خاطر جايگاهى كه در باروى فرهنگ و فكر دارند, و حرف شنوى اهل فرهنگ و فكر از آنان, بازارشان سرد و سرمايه شان تباه گردد.
روشن است كه در بازار گرم نقد و تلاش پى گيرانه سره از ناسره شناسان, كسانى بهره مند مى شوند و سود مادى و معنوى مى برند كه كالا, زر و انديشه بى غش و پيراسته را عرضه مى كنند و سخت علاقه مندند كه آن چه را ارائه مى دهند, از نگاه تيزبين و بوته نقد ناقدان بصير گذشته باشد كه مباد كالاى نامرغوب و انديشه سست و بى پايه به نام آنان در بازار تجارت و انديشه عرضه گردد و مايه بدنامى شان بشود.
اهل فكر و انديشه, نظريه پردازان و صاحب نظران و عالمان, ناقدان را آيينه انديشه خود مى دانند و اين كه هر بامدادان انديشه خود را در برابر نگاه زلال آنان قرار مى دهند و يا جريان فكرى و فرهنگى جامعه به گونه اى است كه خود به خود, هر فكر و انديشه اى, از جمله انديشه آنان, از برابر نگاه دقيق اين آيينه هاى بلند مى گذرد, بسيار شادمان اند و احساس امنيت خاطر مى كنند.
اسلام, براى اين كه مدينه و جامعه اى كه مؤمنان و گروندگان راستين, برابر دستورها, قانونها و احكام اسلامى بنا كرده و بنيان گذارده اند در همه روزگاران, از آفتها و آسيبها به دور باشد, به پيروان خود دستور داده است: اسلام و پايه ها و اركان آن را دقيق بشناسند, آن گاه كه در اثر اين شناسايى و آشنايى با آموزه هاى دينى, عمل به دستورها و آيينها, صيقل يافتند و چون آيينه شدند, آيينه يكديگر باشند و رفتار, كردار و انديشه و ديدگاه همديگر را به بوته نقد بگذارند و اين عمل مقدس را آنى فرو نگذارند; زيرا در اين فرايند هم خود صاف و شفاف مى شوند و هم ديگران را از كدرى و غبارگرفتگى به در مى آورند.
انديشه آن گاه زلال مى شود كه آن به آن در آيينه ذهن و فكر اهل نقد و نقدگران ماهر و داراى انديشه هاى قوى, بازتاب داده شود, تا زشتيها و زيباييهاى آن به درستى و روشنى ديده شود. در اين سير و حركت در پرتو آيينه هاى واقع نما, زندگى حالت واقعى به خود مى گيرد و هر چيزى در جاى خود قرار مى گيرد و هركسى راه خود را به درستى مى تواند بيابد, چون حق و باطل, زشت و زيبا, واقع و غيرواقع, آب و سراب و… درهم آميخته نيستند كه افراد راه از بى راه باز نشناسند.
در جامعه اى كه انديشه هاى سپيد و سياه, رهزن و رهنما, درهم بياميزد و نقدگر و صيرفيانى نباشند كه انديشه هاى سپيد و زلال را بنمايانند, مردم سردرگم مى شوند و هركس به سليقه خود فكرى را برمى گزيند.
روشن است كه در اين آشفته بازار, فكرهايى مورد پسند قرار مى گيرند و مجال طرح مى يابند كه زرق و برق شان بيش تر است و از پشتوانه تبليغى قوى ترى برخوردارند و با انديشه كوتاه عوام سازگارترند.
البته براى نهادينه شدن انتقاد و انتقادگرى در جامعه و به بوته نقد گذارده شدن رفتارها و انديشه ها, و اصلاح امور در پرتو اين حركت مقدس و برخوردار شدن از جامعه سالم و انديشه هاى زلال, راهكارهايى وجود دارد كه خردمندان بايد بهترينها را بشناسانند و حركت انتقادگرى را به آن سمت هدايت كنند.
الف. فضاسازى لازم. براى شكوفان شدن انتقاد و انتقادگرى, معماران فكرى جامعه, بايد در يك حركت دقيق و حساب شده و در قالب يك برنامه, جايگاه نقد و پيامدهاى خوب, رخشان, دگرگونى آفرين و آثار ماندگار آن را براى يكايك مردمان بنمايانند و چنان بر اين مهم پاى بفشارند و به آن اهميت بدهند, كه اين احساس به مردم دست بدهد كه نقد, انتقاد و انتقادگرى, جزء جدايى ناپذير فرهنگ, دانش و انديشه ورى است و فرهنگ بى بهره از عنصر نقد و انتقادگرى, ناقص و بى فروغ است.
ب. آميخته شدن نقد و انتقادگرى, به حقيقت جويى. اگر گوهر نقد حقيقت جويى باشد و انتقادگران و صيرفيان در پى حقيقت به تلاش و تكاپو برخيزند و بر صفحه كاغذ رقم زنند, خيلى زود در دل فرهنگ و انديشه جا باز مى كنند و مورد پذيرش اهل نظر قرار مى گيرند. يعنى نقدگر اگر حقيقت طلب باشد و حقيقت طلبى در كار او نمود و جلوه داشته باشد و خواننده به روشنى دريابد كه هيچ انگيزاننده اى نقدگر را, به جز كشف حقيقت, برنينگيخته و به حركت و تكاپو وانداشته است فضاى فرهنگى و انديشه ورزى جامعه, فضاى سالم خواهد شد و بين نقدگر و خواننده و حتى صاحب اثر, پيوندى ژرف, پديد خواهد آمد.
ج. صحيح و مستدل بودن نقد. نقدگران و صيرفيان, مهم ترين نقش را در رواج, نهادينه شدن و جا افتادن نقد دارند. اين مهم در صورتى به حقيقت مى پيوندد كه آن چه را ارائه مى دهند, مى نويسند و مى گويند, از اتقان و استدلال دقيق برخوردار باشد و سستى و كژى به با روى نقد آنان راه نيابد كه علاقه مندان را مى رماند و خرافه پردازان, رواج دهندگان انديشه هاى نادرست و عرضه كنندگان آثارسُست, بى محتوا و به دور از خرد و اصول و مبانى شناخته شده را, جسورتر مى كند.
د. ادب و احترام به شخصيت افراد, ركن و شالوده نقد است. نقدگران اگر از اين ويژگى, در بالاترين سطح برخوردار باشند و فضاى نقد را به عِطر ادب بياگنند, نقد و انتقاد دامن مى گستراند و علاقه مندى به نقدگرى و انتقاد از انديشه ها و كاركردها, روزافزون مى شود و هركسى مشتاق مى شود به اين فضا وارد شود و از عطر دلاويز آن بهره برد و انديشه خود را عطرآگين كند.
در اين فضاى سرشار از ادب و احترام به شخصيت افراد, كسانى كه انديشه و رفتارشان در بوته نقد قرار مى گيرد, برافروخته نمى شوند و خشمگينانه با انتقادگران برخورد نمى كنند و اگر خود ساخته نباشند و تحمل شان كم باشد, محيط و فضاى سرشار از ادب, به آنان جرأت و اجازه واكنش قهرآميز و ايستادگى و پافشارى روى سخن و انديشه و رفتار غلط نمى دهد.
هـ. در فضاى نقد, كوچك ترين برترى جويى, ويران گر است و فضاى عطرآگين و سرشار از ادب و فروتنى را كه انسانها و نقدگران والا برخوردار از ويژگيهاى ناب انسانى پديد آورده اند, مى آلايد و غير درخور تنفس مى كند.
نقدگران برترى جو, با گل آلود كردن جويبار زلال نقد, سبب مى شوند حنظل كشمكش, نزاع, دشمنى و درگيرى بر لب جويبار نقد برويد و رشد كند و دامن بگستراند و آبشخورى براى بهره مندى از جويبار نقد باقى نماند.
امام هادى(ع) درباره زيان بحثهايى كه براى برترى جويى و غلبه يكى بر ديگرى صورت مى بندد, مى فرمايد:
(المراءُ يُفسِدُ الصداقة القديمه و يُحَلّلُ العُقدَة الوثيقَة و اَقلُّ ما فيه اَن يكون فيه المُغالَبَةُ والمُغالَبَةُ اُسُّ اَسباب القَطيعَةِ.)
بحثهاى جدال آميز, دوستيهاى كهن را از بين مى برد و پيوندهاى استوار را از هم مى گسلد. كم ترين زيان اين بحثها آن است كه هر يك از دو طرف بر آن است بر ديگرى برترى يابد و پيروز شود و اين, خود, مايه اصلى جدايى است. بحارالانوار, ج١٧/٢١٦
٤. بسيارى از عالمان و مصلحان, مسلمان و غيرمسلمان, غربى و شرقى, از نبود موازنه, هماهنگى و هم بستگى بين ماديات و معنويات, ابراز نگرانى كرده و مى كنند. از اين كه عصر جديد, سوار بر ارّابه تكنولوژى, بدون در نظر گرفتن ارزشها و معنويات و نيازهاى روحى و معنوى انسان, به پيش مى تازد, افق زندگى بشر را تاريك مى بينند.
شمارى از آنان بر اين باورند كه انسان به دست خود هيولايى به نام ماشين و تكنولوژى ساخته كه از مهار آن ناتوان است و دير يا زود زير چرخهاى آن نابود خواهد شد. اينان, بيش تر خطر را در لجام گسيختگى صنعت و تكنولوژى انگاشته و گفته اند اگر بشر براى مهار آن تدبيرى نينديشد, همه چيز را به تباهى خواهد كشيد.
ارنولد توين بى, مورخ و جامعه شناس انگليسى مى نويسد:
(قدرت مادى انسان امروزه به چنان درجه اى رسيده كه مى تواند اين زيست كره را غير قابل سكونت كند و در واقع اگر انسان كره زمين, امروزه براى كنترل جمعيت و غارتى كه از راه حرص و طمع تنگ بينانه بشر بر زيست كره وارد آمده, تلاش و كوشش ننمايد, اين نتيجه مخرب, در يك دوره قابل پيش بينى رخ خواهد داد. از سوى ديگر قدرت مادى انسان در حدّى نيست كه اين زيست كره را از فروپاشى نجات داده و همچنان قابل سكونت نگهدارد. چون هرچند زيست كره بى كران است, ولى خودكفا نيست. كره ارض از طريق بكرزايى توليد حيات نمى كند. حيات زيست كره از طريق حاصل خيزى كره زمين متبلور مى شود.)
تاريخ تمدن, ترجمه آژند/١١
همو مى نويسد:
(كشفيات و اختراعات غربى, نتيجه حمايت و تفكر و انديشه بود,ولى تأثيرات آنها بر امور انسانى بسيار مضر و مخرب بود. مثلاً تكنيك جديد هوانوردى غرب, با اختراعات كهن مواد منفجره چين, دست به دست هم داد و دولتِ متحارب را قادر ساخت تا از هوا بمب بر سر مردم بريزد و استفاده از اين اسلحه كور تمايز انسانى بين مبارزه جويان و شهروندان را ـ كه با مشكلات زيادى از اواخر قرن هفدهم برقرار شده بود ـ برهم زد. دو بمب اتمى با نيروى فوق العاده كه با شكافتن اتمها توليد شده بود, در كم تر از نيم قرن پس از كشف وجود الكترونها در سال ١٨٩٧م. در هيروشيما و ناكازاكى به كار برده شد.) همان/٦٩٨
اما شمارى از انديشه وران و مصلحان, ديدگاهى غير از ديدگاهِ توين بى و همفكران او دارند. اينان بر اين نظرند آن چه بحران پديد آورده و انسان را در سراشيبى جهنم قرار داده, تكنولوژى, كشفيات و اختراعات كاشفان و مخترعان نيست. بلكه درد و الم و رنج و گرفتارى انسان از آن برهه اى آغاز شد كه بين علم و ايمان جدايى افتاد.
علم و ايمان, هم خانه بودند و زير يك سقف به سر مى بردند و با هم, دوش به دوش, كانون زندگى انسان را گرم نگه مى داشتند و زواياى تاريك آن را روشن مى كردند و او را راه مى نمودند و از گذرگاه هاى دشوار گذر, گذر مى دادند, چرخهاى زندگى اش را به سوى سعادت و تعالى به حركت درمى آوردند.
پيامبران, درود خدا بر آنان باد, از آن روى برانگيخته شدند كه علم و ايمان را با هم به حركت دربياورند و نگذارند بين آن دو جدايى بيفتد و انسان از پرواز باز بماند و به مُرداب جهل و يا بى ايمانى گرفتار آيد.
علم و ايمان, دو بال انسان و جامعه بشرى اند. بشر با اين دو بال است كه مى تواند اوج بگيرد, خود را از بند خاك برهاند و آسمانى شود.
هرگاه يكى از آن دو بال آسيب ببيند, انسان ازپرواز به سوى قله هاى سعادت, مجد و شرف باز مى ماند, زمين گير مى شود و طعمه كركسها.
انسانِ غربى وقتى كه در پرتو دانش سرچشمه گرفته از وحى, به تكنولوژى دست يافت و پيشرفتهاى روزافزون بهره اش گرديد و بر طبيعت چيره شد, پنداشت آن چه بهره اش شده, تنها و تنها در پرتو علم بوده و در اين انقلاب بزرگ, ايمان, نقشى نداشته است. در حالى كه اگر سير دگرگونيها, به بوته بررسى نهاده مى شد, چگونگى شكل گيرى حركت علمى, به دقت مطالعه مى گرديد, نقش ايمان به روشنى در جاى جاى اين حركت ديده مى شد و اين مطلب به دست مى آمد كه علم و ايمان, چون همه مراحل را با هم پيموده اند, اين چنين شگفتى آفريده اند. شمارى از انديشه وران, تاريخ نگاران و تحليل گران و نظريه پردازان عصر جديد, اين مهم را ناديده گرفتند و انديشه شان به كار افتاد تا بنمايانند علم, به تنهايى به اين اوج رسيده و دگرگونى شگفت و انقلاب صنعتى را در جهان پديدار ساخته است و پس از اين نيز, مى تواند بدون يارى گرفتن از ايمان و همراه و همگام شدن با آن, به راه خود ادامه بدهد و انسان را به سرمنزل سعادت, روشنايى و آرامش روحى و روانى برساند.
از روزى كه اين انديشه گسترش يافت و تلاشها براى جدايى علم و ايمان, به ثمر نشست, انسان دچار بحران معنوى شد و روح و روان اش روى آرامش نديد و درد و اندوه بر سر او آوار شد و گرفتار مُردابى گرديد كه درآمدن از آن, كار علم نيست و از عهده علم برنمى آيد.
شهيد مرتضى مطهرى, از جمله انديشه وران و مصلحانى است كه بحران معنوى امروز بشريت را, ناشى از اختراعها, كشفيات و تكنولوژى نمى داند, بلكه آن را نشأت گرفته از جدايى علم و ايمان مى داند. از اين روى, به نقد انديشه توين بى مى پردازد و ديدگاه وى را درباره علت بحران به وجود آمده رد مى كند.
شهيد, ابتدا ديدگاه توين بى را كه در قالب تمثيلى بيان كرده, چنين روايت مى كند:
(شايد يك سال پيش بود, مقاله اى در روزنامه اطلاعات خواندم, خيلى خوشم آمد. ترجمه مقاله اى بود از مورّخ جامعه شناس بزرگ جهان معاصر: (توين بى).
در اين مقاله, به صورت طنز نوشته بود: در كتاب مقدس [ كه مقصودش عهد عتيق است] آمده است كه: وقتى خدا پدر بزرگ ما, آدم را خلق كرد, او را در بهشت قرار داد و تمام نعمتها را در اختيار وى قرار داد و به او گفت. از اين همه نعمت استفاده كن. فقط يك شجره ممنوعه بود, گفت: به آن شجره ممنوعه نزديك نشو كه اگر نزديك شدى, همه اينها سلب مى شود.
ولى پدر ما آدم, مرتكب خطاى معروف شد, به آن شجره نزديك گرديد و از آن شجره خورد, نتيجه اين شد كه گفتند: بهشت ديگر جاى تو نيست, بايد از اين جا بيرون بروى. پدر ما آدم را از بهشت آوردند روى زمين. ابتدا براى آدم و فرزندان او خيلى سخت بود كه روى زمين زندگى كنند. چون در اين جا مكلف و موظف شدند كه با كدّ يمين و عرق جبين زندگى بكنند. ولى بشر, تدريجاً خودش را با زندگى زمين تطبيق داد و همين زمين را, عملاً, به صورت همان بهشت براى خودش درآورد. از درياها استفاده كرد, از هوا استفاده كرد, از جنگلها و گياه ها استفاده كرد, از حيوانها استفاده كرد و… كم كم براى فرزندان آدم, بهشت شد اين جا.
خطاى دوم در بهشت دوم انجام شد كه جبراً بشر محكوم است از بهشت دومش هم, كه زمين است, بيرون برود.
خطاى دوم چيست؟ [اين را توين بى مى گويد. البته من به آن شكلى كه او مى گويد قبول ندارم. دليلش را عرض مى كنم]
خطاى دوم ماشين بود.
آيا اجداد و بزرگان ما, در سه ـ چهار قرن پيش, آن گاه كه براى اولين بار ماشين را اختراع كردند و پيش خودشان فكر مى كردند بيش ترين خدمتها را به بشر كرده اند, مى دانستند كه وسيله اى اختراع كرده اند كه همين وسيله, وسيله بيرون راندن بشر از روى زمين خواهد شد. يعنى بشر ديگر نمى تواند روى زمين زندگى بكند و محكوم به فناست؟
ماشين هم روز به روز رشد مى كند و انسان ضعيف مى شود, مثل كرم ابريشم و پيله اش. انسان در اين پيله خودش مجبور است, آن را مى سازد و مى سازد تا در درون آن خفه شود.
و متأسفانه اگر پدر ما آدم را از بهشت بيرون كردند, زمينى وجود داشت كه بيايد اين جا زندگى را از سر بگيرد, ولى اگر از اين بهشت دوم بخواهد بيرون برود, محكوم به فناى مطلق است.)
استاد شهيد در نقد ديدگاه توين بى مى نويسد:
(برخلاف نظريه توين بى, خطاى بشر به دست صنعت گران و آن كسى كه ماشين بخار را تهيه كرد, صورت نگرفت. خطاى بشر, به دست فرانسيس بيكن و بعد اتباع او انجام شد. آن روزى كه گفتند: علم, همه چيز بشر است (سيانتيسم, اصالت علم) حلّ تمام مشكلات را از علم بايد بخواهيم. مگر بشر چندتا دشمن دارد؟ جهل است, بيمارى است, فقر است, دلهره و اضطراب است, ظلم است, آز است و….
مادر تمام بدبختيهاى بشر, جهل و نادانى است. به بشر علم و دانش و آگاهى بده, اُمّ الامراض را از بين برده اى. جهالت كه رفت, تمام اينها از بين رفته است.
ييك دفعه چنين مسيرى براى بشر به وجود آمد.
علم, حقيقتاً, حقيقت مقدسى است; اما علم را از همزاد خودش, كه ايمان است, جدا كردند, گفتند: همه كارهايى را هم كه در گذشته ايمان مى كرد, در آينده, علم انجام مى دهد.
چه تعبير خوبى دارد رسول اكرم مى فرمايد:
(الحكمةٌ ضالة المؤمن يَطلبها اَينَما وَجَدها فهو اَحَقُّ بها)
حكمت ـ يعنى علم, دانش, حقيقت ـ گمشده مؤمن است. آن را هرجا و نزد هركسى پيدا كند, مى گيرد, و او سزاوارتر به آن است.
ييعنى جاى علم آن خانه اى است كه ايمان هم آن جا هست. اگر علم در خانه اى پا بگذارد كه همزادش ايمان, در آن جا وجود نداشته باشد, در خانه خودش نيست….
بارى, تمام معجزات را از علم خواستند. يك دشمن انسان ضعف است. علم انسان را قوى مى كند. راست هم گفتند. علم به انسان قدرت مى دهد. علم, قدرت است. توانا بود هر كه دانا بود; اما قدرت در مقابل چه؟ در مقابل طبيعت. علم به دست بياوريد تا بيمارى را ريشه كن كنيد. حرف حسابى است. علم به دست بياوريد تا بافقر مبارزه كنيد. نيمى از آن درست است و نيم ديگر آن نادرست. يعنى با علم مى شود اقتصاد را توسعه داد, اما فقر كه هميشه ناشى از نقص در اقتصاد نيست. علم به دست بياوريد تا بر دلهره ها و اضطرابها فائق بشويد. صد درصد اشتباه از آب درآمد. علم نتوانست با دلهره و اضطراب بشر مبارزه كند. علم به دست بياوريد, تا ظلم ريشه كن بشود. برعكس, علم ابزارى شد در دست ظلم. علم به دست بياوريد تا به آز و حرص, يعنى با خودتان مبارزه كنيد. اين كه اصلاً, هيچ به دست نيامد. علم ابزارى شده در دست آزها و حرصها كه امروز نتيجه اش را داريم مى بينيم.) فلسفه اخلاق/٢٤٠ـ٢٤٢
٥. سقيفه را گروه انصار بنيان گذاردند و آنان بودند كه شتاب ورزيدند و براى به دست گرفتن حكومت و پيش انداختن گروه خود, رويداد بزرگ غدير را ناديده گرفتند و سخن پيامبر گرامى اسلام(ص) را در نصب جانشين خود نشنيده انگاشتند. پنداشتند با اين كار بر قرشيان و مهاجران پيشى مى گيرند و از خطرها و پيشامدهاى ناگوار آينده, كه پيامبر(ص) درباره آنان پيش بينى كرده بود, جلوگيرى مى كنند و در دام چنان فتنه هايى گرفتار نمى آيند. اما آن روى سكه را نخوانده بودند كه با اين حركت, جانشينى پيامبر(ص) را از مسير اصلى خود به كژراهه مى كشانند و زمينه را براى يك انحراف بزرگ ويران گر و تباهى آفرين آماده مى سازند و چراغ فضيلتها را خاموش مى كنند, جريان زلال غدير را از حركت, باز مى دارند و راه را براى رسوخ جاهليت به رأس هرم جامعه مى گشايند. گروه انصار, با اين حركت نسنجيده خود, على(ع) را از حق خود محروم ساختند و جامعه اسلامى را از پيشروى و رشد و شكوفايى در پرتو قرآن و آشنايى با آموزه هاى ژرف آن, بازداشتند. زيرا اگر على(ع) روى كار مى آمد و زمام امور را به دست مى گرفت, قرآن در جاى جاى جامعه و بر ذهن و ضمير مردمان پرتوافكن مى شد و سنت جامه عمل مى پوشيد و جايى براى جولان انديشه هاى جاهلى و فرهنگ جاهلى نمى ماند. شرك دامن برمى چيد و توحيد دامن مى گستراند.
بله, آنان اگر نمى گفتند ما بر حكومت سزاوارتريم و با اين پندار در سقيفه گرد نمى آمدند, و منتظر مى ماندند تا جسد نازنين پيامبر, شسته, كفن و دفن شود, ميدان به دست ناآشنايان به دقيقه هاى قرآن و سنت نمى افتاد. مدينةالنبى رو به تباهى نمى نهاد و جامعه اسلامى از قافله دانش و معنويت واپس نمى ماند و بعدها دست جنايت كاران اموى به روى مسلمانان گشوده نمى شد و جنگهاى داخلى, يكى پس از ديگرى, زبانه نمى كشيد و قهرمانان عرصه توحيد, آن چنان ناجوانمردانه به داس بيداد امويان درو نمى شدند.
انصار پنداشتند جانشينى پيامبر(ص) امر ساده اى است. فرمانروايى از دنيا رفته و چشم از گيتى فرو بسته و فرمانرواى ديگر, به جاى او مى نشيند. فكر نكردند كه جانشين پيامبر(ص) عهده دار همه وظايف پيامبر است: هدايت مردم, بيان آموزه هاى دين, تفسير قرآن و سنت, وزاندن نسيم وحى به جانها و روانها, اداره جامعه براساس قرآن و سنت, پياده كردن دقيق احكام و برنامه هاى اسلام, مبارزه با تحريفها و تأويلهاى نادرست, حل و فصل اختلافهاى عقيدتى و مرامى.
انصار, كارى كردند كه ادامه نهضت بزرگ پيامبر(ص) براساس قرآن و عترت كه در حديث (ثقلين) به آن تأكيد شده بود, شكل نگيرد و رهبرى مرامى از رهبرى سياسى جدا شود. و كسانى روى كار بيايند كه به هيچ روى نمى توانستند عهده دار رهبرى مرامى باشند. زيرا اين رهبرى, بستگى تام و تمام به اين داشت كه فرد عهده گيرنده اين پُست, برترى مطلق علمى و تقوايى داشته باشد و در علم تفسير قرآن و سنت و اجتهاد و استنباط احكام, سرآمد همه صاحب نظران جامعه, يعنى اصحاب ـ مهاجر و انصار ـ باشد. چون رهبرى مرامى از رهبرى سياسى جدا افتاد, در رأس هرم حكومت كسى قرار نگرفت كه هم توان رهبر مرامى را داشته باشد و هم سياسى را, خلافت كم كم از مسير خود خارج شد و به ارتجاع گراييد, واپس رفت و كم كم با جاهليت درآميخت و از دلِ آن بنى اميه متولد شد. خاندانى كه پيامبر(ص) سخت از روى كار آمدن آنان بيمناك بود. انصار با آن همه جانفشانيهايى كه در راه اسلام كرده بودند, در برهه اى حساس و سرنوشت ساز, راهى را برگزيدند و دست به كارى زدند كه زمينه ساز فساد در خشكى و دريا شد.
از امام محمد باقر(ع) روايت شده است:
(فى قوله عزّوجلّ: (ظهر الفساد فى البرّ والبحر بما كسبت ايدى الناس) [الروم/٤١] قال: ذاك واللّه حين قالت الانصار: منّا امير و منكم امير.) الفروع من الكافى, ج٨/٥٨, ح١٩
در تفسير فرموده خداوند, بزرگ و شكوه مند: (تباهى در خشكى و دريا, هم بدان چه دستان كسان كرده است, نمودار شده است)
فرمود: تباهى امروز, دستاورد انصار مدينه است كه گفتند: يك امير از ما و يك امير از مهاجرين.
شيطان, در همه حال, در صدد است از زمينه به وجود آمده در وجود افراد, بهره ببرد و گذشته رخشان و زيباى آنان را تباه سازد. شيطان, با كسى كه كارى نكرده, در جهاد و دفاعى شركت نجسته و در راه خدا رنجى نكشيده و به دين خدا يارى نرسانده, در برهه حساس و سرنوشت ساز, كارى ندارد. با كسانى كار دارد كه اظهارنظر حركت و موضع گيرى شان, ورق را برمى گرداند و گذشته شان را تباه مى سازد و خلقى را به گمراهى مى كشاند. از اين روى حضرت زهرا(س) خطاب به انصار, كه پس از مرگ پيامبر(ص) نص و وصيت پيامبر را درباره جانشين خود ناديده گرفتند و به راهى جز راه پيامبر رفتند, و خلافت را از مسير اصلى خودش به در بردند, مى فرمايد:
(وَ اَطلَعَ الشيطانُ من مغرَزه هاتفاً بكم فالفاكم لدعوته مستجيبينَ و للعزّةِ فيه مُلاحظين. ثم استنهضكم فوجدكم خفافاً وَ اَحمَشَكم فالفاكم غضاباً فو سمتم غير اِبِلِكُم و اوردتم غير شربِكُم. هذا والعهد قريب والكلم رحيب والجرح لَمّا يَندَمِل والرسول لَمّا يُقبَر.)
و شيطان از نهانگاه خود سر درآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را به دعوت خود پذيرا يافت و بر فريبش آماده. سپس شما را به قيام فراخواند. شما را بسيار چالاك يافت و به هيجان آورد. ديد در راه او چه خشمناك هستيد و در نتيجه, مركبى غير از مركب خودتان براى خود انتخاب كرديد و بر چشمه آبى رانديد كه شما را در آن نصيبى نخواهد بود. اين شتابزدگيها انجام گرفت. هنوز ديرى از رحلت پيامبر نگذشته و جراحت درونى ما از فراق رسول خدا(ص) التيام نپذيرفته و پيكر پاكش به خاك سپرده نشده است.
شهيد سيد محمدباقر صدر درباره پيشى گرفتن انصار از ديگران در بى توجهى به نصوص خلافت, مى نويسد:
(اما انصار در سبك شمردن نصوص و بى توجهى به آنها, گوى سبقت را از همه مسلمانان ربودند! آن گاه كه آز خلافت و امارت آنان را بر آن داشت كه در سقيفه بنى ساعده گرد آيند و مجلس شورايى تشكيل دهند, تا براى يكى از افراد قبيله انصار بيعت بگيرند.
و در نتيجه, مولاى متقيان, نتوانست در گاه احتجاج به خلافت خود, و ثابت كردن آن را راه نصوص و روايات نبوى, گواهانى از انصار پيدا كند; زيرا انصار اگر پس از بيعت, به درستى آن روايات گواهى مى دادند, بى گمان به ضد و نقيض گويى ننگينى گرفتار مى آمدند. فدك٨٢
* زمان ديدار ١٠ اسفند ١٣٨٣ .