نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله

سرمقاله


با جارى زمان

جويبار زمان, هميشه جارى است, گه زلال, گه كدر, گه به بالا و گه بر نشيب.
جويبار زمان, هميشه نغمه سراست, گه نغمه خوش مى سَرايد و جُرعه جُرعه شادابى به جان آدمى فرومى ريزد, گه نغمه ناخوش مى نوازد و شرنگ مرگ به جان آدمى فرومى ريزد.
زمان جارى است, گاه آهنگين و گاه ناآهنگين, گاه شاد و گاه غمين, گاه همنوا با نواى جان و گاه ناهمنواى با آن.

موسيقار زمان

زمان موسيقار است, مرغ افسانه اى كه گفته اند: در منقارش سوراخهاى بسيار داشته و از آن, نواهاى گوناگون برمى نواخته, گه خوش و دل انگيز و سرورآفرين و گه سخت ناخوش و بدآهنگ و دل آزار, گه ويران گر دل, گه آبادگر , آنى برانگيزاننده و آنى رخوت زا.
رواق زمان, هميشه رو به خورشيد نيست, گه پشت به خورشيد و غرق در درياى ظلمت است و زندگى در آن, بس هراس انگيز و ملال آور. نه مى شود شكيب ورزيد و نه مى شود جزع كرد. نه مى شود سكوت ورزيد و نه مى شود فرياد برآورد. جهنمى است سوزان كه از هر سوى آن آتش زبانه مى كشد و هرچه زيبايى است به كام خود فرومى برد.
زمان را خدا آفريد, زيبا و آسمانى و با هر دورِ آن, جهان رنگى به خود مى گرفت, خوش جلوه تر از پيش, با آهنگ خوش, همنوا با موسيقى جان, جانِ انسان كه گل سرسبد اين سَرابُستان است.

انسان سرمست از باده اختيار

خدا, چنان به موسيقار زمان جان داد و آنها را زيبا با هم تركيب كرد كه بشر, جز صداى خوش و نواى آهنگين و سرور آفرين از آن, به جان ننيوشد, اما انسان سرمست از باده ناب اختيار, وقتى جام جان خود را لبالب از اختيار ديد, اختيار از كف بنهاد, آهنگ آن كرد كه زمان را به ميل و هواى خود بنا نهد و آن را به لباس آرزوهاى خود بيارايد.
از اين هنگام كه خدا اختيار را بر جان بشر فرو ريخت و صف بشر را از صف ديگر آفريده ها و جانداران جدا ساخت, زمان رنگ ديگر گرفت و بر آن نَسَق و روش نمى پوييد كه پيش از آن بود. هر آن رنگ ميلها و خواسته ها و پسندهاى انسان را به خود مى گرفت, گاه سپيد و گاه سياه, گاه حيوانى و گاه انسانى. چون بشر, بيش تر بر توسن هوا و پسند و خواست دل سوار بود و اين سوى و آن سوى مى تاخت, زمان بيش تر رنگ هوا به خود مى گرفت.

رنگ آميزى زمان به رنگ خدا

براى اين كه تار و پود زمان با رشته هاى اين رنگ تنيده نشود و هميشه به رنگ هواها و هوسها نماند و انسان نپندارد, زمان يعنى همين و (بايد به رنگ زمانه بود) را شعار خود نسازد, خدا,پيامبران خود را فروفرستاد, تا به بشر بياموزند زمان را مى شود به رنگ ديگر آميزييد, به رنگ خدا. خداييش كرد. نسيم دلاويز بهشت را از بام تا شام, شبان و روزان بر زواياى آن وزاند, لمحه ها و آنات آن را به عطر خدا آكند.
خدا, با آن اختيار شكوه مندى كه به انسان داد و او را بالا كشيد و به خود نزديك ساخت, پيامبرانى را در كنار آنان فرونشاند كه طلايه دار حركت اختيارآگين انسان باشند كه مباد انسان از اختيار خود بد بهره ببرد و بناى زمان را كژ بنهد, دل آزار, خسته كننده و ناساز با فطرت, كه اگر چنين بشود جان انسان آسيب مى بيند. وقتى جان آسيب ديد و جام آن تَرَك برداشت و يا رسوب گرفت و براى جذب باران هدايت آمادگى نداشت و زمينِ وجودِ انسان سخت و نفوذ ناپذير شد, فرود آمدن چنين انسانى به آبشخور فيض رحمانى و هدايت پذيرى و بيرون شدن از لجن زار شرك, غيرممكن مى شود و در چنين گردابى, نمى توان كاخ زمان را درست پى ريخت و سعادت انسان در سايه سار آن برآورد.
خداوند, براى اين كه زمان به چنين سرنوشتى دچار نيايد و انسان به دست خود, زمان خود را تباه نسازد و از اختيارى كه او داده شده, جهت دار و هدف مند و به سود حيات انسانى خودش بهره ببرد, دنيا را به نور پيامبران روشن كرد و به جامِ زمان, نور آنان را فروريخت, تا در پرتو اين نور, زمان در تاريكى فرونرود.
كار پيامبران اين شد كه با كمك انسانها, كه خداوند نعمت بزرگ اختيار را به آنان ارزانى داشته بود, بُنلاد زمان را دقيق و استوار گذارند و از سارى شدن گندابهاى هواها و هوسها, كينه ها و آزها به جويبار آن, جلوگيرى كنند.
پيامبران, يكى پس از ديگرى از مشرق جانها برآمدند و بر بامِ گيتى شكفتند, تا انسان را ره بنمايند كه از اختيار خود, كه روشنايى است جاودانه و دَمادَم پرتوافكن در عالم وجود او, زيبا, خردمندانه و با شكوه بهره ببرد و با پرتو آن, زمان را هميشه روشن و تابان بدارد و آن را رخشان و زلال بسازد و در برابر نَفَسها و دستان آلوده گر فضا و جويبار زمان, آن به آن, با جارى زمان قد افرازد.
قد افراختن در برابر جارى زمانى كه بر مدار توحيد نمى چرخد, راه و رسم انبياست.
رويارو شدنِ با زمانِ آلوده به شرك, تباهى, زشتى, ستم و سياهى و حركت برخلاف آن, هرچند به خاطر فضاسازيهايى كه شده, مورد پسند عامه مردم باشد و عامه مردم و حتى آگاهان و آشنايان به امور, در آن فضاى پديد آمده و جارى زمان, احساس آرامش كنند و بپندارند از وضع موجود, بهتر نمى شود پديد آورد, ساخت و بناى آن را فراز برد, هدفِ اساسى و راهبردى پيامبران الهى بوده است.

بايستگى ساخت زمان به دست انسان موحّد

در اين نگاه و برابر اين هدف بلند, زمان بايد به دستِ تواناى انسانهاى خداباور و يكتاپرست ساخته شود. انسانِ باورمند و نيوشنده از كوثر كلام خدا, نبايد و نمى تواند دنباله رو زمان باشد و زمام خود را به دست زمانى بدهد كه مخالفان توحيد و مشركان و دوگانه پرستان و تباه پيشگان, آن را ساخته و پرداخته اند.
پيامبران آمدند تا زمامِ زمان را به دست بگيرند و مردم را برانگيزند تا با جارى زمان روياروى شوند و تباهى ها, زشتيها و كژيهاى آن را به اصلاح درآورند.
پيامبران اگر فقط و فقط, به هدايت و راهنمايى يكان يكان مردم مى پرداختند و كلمه توحيد را به گوش آنان نجوا مى كردند و از آنان مى خواستند به آبشخور توحيد فرود آيند و جان شان را در فرات كلمه حق از هر دَنَسى بشويند و كارى به زمان نمى داشتند و برنامه راهبردى شان, دگرگونى زمان نبود و بنا نداشتند زمان را بر مدار توحيد قرار دهند, كسى به آنان كارى نداشت, يا دست كم, آن چنان خشماگين, با قهر و غضبى آن سان آتشناك, سوزنده و تباه كننده و شيطانى با آنان برخورد نمى كردند, ريشه فرستادگان خدا را آن چنان بى باكانه نشانه نمى رفتند.
زمان سازى توحيدى يعنى رويارويى با حكومتها و فكرها و جريانهاى شيطانى
زمان سازى است كه حكومتهاى فرعونى و شيطانى آن را برنمى تابند. در زمان سازى, دست قدرتهاى شيطانى, بدانديشان و رهزنان فكر و انديشه و آلوده گران جويبار جارى زمان, بايد كوتاه شود, يا تلاشها در اين جهت و راستا اوج بگيرد و آب شيرين, دلِ آب تلخ و شور اقيانوس زمان را بشكافد و به پيش برود و تشنگان و واماندگان و كسانى كه در دل اقيانوس شور و تلخِ زمان, گرفتار آمده و راه نجاتى به ساحل نمى يابند و بر لبه پرتگاه مرگ قرار گرفته اند, جام جام از آن كوثر زلال و گوارا و جويبار شيرين, برگيرند و به كام خود فرو ريزند, نيرو بگيرند و چشمِ دل و سرشان باز شود و راه رهايى را بيابند.
دامنه زمانِ آلوده و گستره آن, با گسترش دَم به دَمِ و آن به آن زمانِ پاك و زلال برچيده مى شود. زمان آلوده, با پيشروى زمانِ پاك, دامن برمى چيند و دايره و گستره اش, روز به روز, كم و كم تر مى شود, تا به صفر مى رسد. پيامبران حركت شان از يك نقطه كوچك در دل ظلمت شروع شد و مشعلى كه آنان در دل تاريكى افروختند, در آغاز, از شعاع كمى برخوردار بود و تنها پاى خود را روشن مى داشت و كم كم هاله اش بزرگ و بزرگ تر مى شد و تاريكى را به حاشيه مى راند, به آخرين حدّ دايره.
از اين زاويه اگر به زندگى پيامبران الهى نگاه شود, در چشم انداز ما سرابُستانهاى زيبايى قرار مى گيرد, بس چشم نواز, روح افزا و دل انگيز و كتابهايى گشوده مى شود برگ برگ آن درس آموز.

نوح پيامبر, پايه گذار تمدن بشرى

حضرت نوح, به تنهايى در برابر جارى زمان خود, به چاره جويى ايستاد, پس از آن كه آن را دقيق شناخت.
او, پس از آن كه دريافت حركتِ زمانى كه در ظرف آن, خود و مردم اش قرار گرفته اند, به ظلمت مى انجامد, راهى را كه زمان او مى پيمايد, فرجامى جز باتلاقِ سياه مرگ نخواهد داشت, مرگ انسان روى زمين و برافتادن نسل آن را بر اثر گناه و فرو رفتن در لجن زار شرك و جدايى ژرف از خط فطرت, با آگاهى كه خداوند بر سينه اش فرو ريخته بود, مى ديد چاره را در اين ديد كه از دانش و ايمان خود بهره بگيرد و كسانى را كه به او گرويده اند از مرگ سياه, كه آن به آن دايره زندگى را بر آنان, تنگ و تنگ تر مى كند, برهاند.
حضرت نوح, نمى توانست برتابد كه جاريِ زمان, بدين سان, گرداب مى آفريند و همه چيز را در خود فرو مى برد و سياه و خاكستر مى كند. گردباد جارى زمان, به گونه هول انگيزى درآمده بود, مى سوزاند و درهم فرو مى شكست.
گناه انسان و شرك ورزى او, زمانه اش را سياه و غير درخور زندگى ساخته بود. نوح مى ديد كه چسان مردم به ظلمت فرو مى روند.
او تنها برخاست و فهرمانانه ايستاد, بى هيچ هراسى از تنهايى و بسيارى دشمن و نداشتن ساز و برگ, ياران و پشتيبانان و همفكرانى كه فكر و انديشه و پيام او را بگسترانند و از آن به دفاع برخيزند. با جارى زمان, كه انجمنها و جريانهاى بسيار, ارّابه ران آن بودند و چرخهاى آن را در جاده گناه و تباه و ناآگاه نگهداشتن مردم, به حركت درآورده بودند, با منطق و برهان قوى درافتاد و با گفت وگوهاى دامنه دارى به كوتاه كردن دست آنان از چرخهاى زمان پرداخت.
و در برابر انبوه مردمانى كه به پاى بت زمان سرخوش بودند و زيباييها را در پاى هوس خود درهم مى كوبيدند و پاى كوبان, رقصان و دست افشان, غافل از خطرها, بلاها و آفتهايى كه آنان را تهديد مى كرد, راهنماييها, انذارها و هشدارهاى مرد الهى و آگاه زمان خود را به سُخره مى گرفتند, شكيب ورزانه و با دلى لبالب از اميد به آينده روشن, ايستاد و سُخره و آزار و اذيت و زخم زبان آنان را به هيچ انگاشت, گويا سنگى پرتاب شده به دل اقيانوس, و با اراده اى آهنين, دست به كار شد و هوشمندانه, پنجه در پنجه جارى زمان درافكند و بر آن شد زمان را از نوبنياد نهد, بر شالوده توحيد, كه نهاد. كشتى كه او ساخت, بنا و بنيان زمان جديد بود.
او در بين دريايى از مردمان نادان و بى بهره از زلال و نسيم حيات بخش توحيد و آلوده به شرك, مشعل دانش و توحيد را افروخت, تا ايمان آورندگان به خود و آيندگان را در پرتو دانش خود, از تمدنى كه بشود در سايه سار آن زمان را به زيبايى ساخت و آن را از آلودگيها پاك كرد, بهره مند سازد.
نوح, پايه گذار تمدن بشرى است. او با ايمان و دانش خود, بنياد دنياى نو را ريخت.
او, مردمان زمان خود كه در گردباد هرج و مرج گرفتار آمده بودند, با قانونى كه آورد, راه زندگى سالم را در پناه قانون نشان داد.
او پس از آن كه خود و مؤمنان را از طوفان عظيم و شگفت انگيز, در پرتو خواست و اراده خداوند, با كشتى كه به فرمان خدا ساخته بود, رهاند, سبب گرديد بشر شايسته, وارث زمين گردد.
در پناه تمدن بنياد نهاده شده به دست او بود كه نسل بشر به اوجى رسيد كه توانست با دانش, صنعت و ايمان, زمان را بسازد و با ساختن زمان, تمدن الهى ـ انسانى را بنيان نهد و به پيش برود و بر دامنه نسل خود بيفزايد.

پيامبران, الگو و معيار ساخت زمان

هريك از پيامبرانى كه پس از نوح, براى هدايت بشر, از سوى خدا برانگيخته شدند, با جارى زمان بودند, يعنى با زمان حركت مى كردند; امّا نه همه جا هماهنگ و همراه كه نقدگر و خرده گير و عاصى بر زمان. نيازها و دردها و گرفتاريهاى مردم زمان خود را دقيق و كالبدشكافانه شناسايى مى كردند و آن گاه به درمان برمى خاستند. در درمان گرى و بهبود بخشيدن به زندگى مردمان, بر اسلوب درست, دقيق و همه سويه, دگرگونى در تمام بنيادها را در سرلوحه كار خود قرار مى دادند. چون اگر دگرگونى در تمام بنيادها و زواياى جامعه رخ نمى داد, زمان چهره عوض نمى كرد. زمان وقتى آكنده به توحيد مى شد كه بنياد جامعه توحيدى باشد و همه چرخهاى جامعه بر مدار توحيد بگردد. فراخواندن به توحيد و دورى ورزيدن از شرك, فراخوانى به يك رفتار و عمل فردى نبوده است, بلكه فراخوانى به پى ريزى جامعه اى بوده بر مدار توحيد و توحيدى كردن زمان.
همه پيامبران مى توانستند راحت و بى دغدغه بياسايند و چون سرآمد انديشه وران و متفكران و هوشياران زمان خويش بودند, در انجمنها و محفلهاى گوناگون, به نظريه پردازى بپردازند و به گونه اى سخن بگويند كه همه را خوش بيايد و آنان را خردمند, متفكر, جهانديده, خوش فكر, مفيد براى انسانيت و… لقب بدهند و بخوانند, در صدر مجلس جاى شان بدهند, به هر مجلس و محفلى آنان را دعوت كنند. بويژه در بين طبقه اشراف و حكومت گران, اين گونه انسانهاى انديشه ور, آگاه و آشناى به مسائل روز و تاريخ و ادب, جايگاه ويژه اى دارند و مى توانند داشته باشند.
اما پيامبران, نه از اين جايگاه براى رَوح و راحت خود بهره بردند و نه از جايگاه قبيله اى و خاندانى خود. چون چنين بهره بردارى, موجب اين مى شد كه در برابر جارى زمان ساكت باشند, دردها و زخمها و كژيها را نبينند و اگر ديدند نتوانند به درمان برخيزند.
نشست و برخاست با سران, مترفين, اشراف و حكومت گرانِ مكنده خون انسانها, كشاننده مردم به جهنم چند خدايى و شرك, جداكننده آنان از سرچشمه ناب و زلال توحيد, براى هرچه بهتر و بيش تر از نيرو و بازوى آنان استفاده كردن, سرانجامى جز هماهنگ شدن با جارى زمان ندارد, جارى زمانى كه آلوده كننده روح و فكر است.
پيامبران, با آلوده گران و كسانى كه رنگ شيطانى به زمان مى زدند, هرچند نزديك و خويشاوند, پيوندى نداشتند و اگر پيوندى هم بود مى بريدند.
نوح در مسيرى كه قرار گرفته بود, نمى بايد بر پيوند با فرزند خويش, پاى فشارد. فرزند نوح, آلوده گر است. ميكربى است كه به هر نقطه فرود آيد, به هر روحى كه سريان يابد, آن نقطه را سياه و آن روح را به لجن مى كشد. از اين روى پذيرفته نمى شود كه بماند و در گستراندن نسل جديد و بناى نو, نقش بيافريند.
يا حضرت ابراهيم, با قلب لبالب از مهر, از آذر و قوم لوط, چون تباه گرند, شرك و زشتى را مى گسترانند, بايد پيوند ببرّد و براى زمان سازى در هاله اى مقدس و به دور از نَفَسهاى پليد و تاريكى زا, قرار بگيرد.
ييا حضرت موسى, در برابر فرعون قد مى افرازد, همان كسى كه او را پرورديده و بزرگ كرده و در سرا و خانه اش, در ناز و نعمت به سر برده و روزگار گذرانده است. با اين حال, حضرت موسى, زمان سازى او را برنمى تابد و نمى تواند جارى زمانى را تاب بياورد كه انسانِ آلوده به شرك, آن را رهبرى مى كند و باور بنيان برافكن, خفت آفرين و برده ساز شرك را به كالبد و روح آن سريان مى دهد.
يا محمد مصطفى, صلى الله عليه و آله و سلم, از حصار تنگ قبيله, بيرون مى آيد و با آن به رويارويى برمى خيزد. حركتى كه در بين مردم عرب, به خاطر تعصب و وابستگى شديد به قبيله و تبار, بى سابقه بوده است.
پيامبر اسلام, حركتى را كه اوج حركت انبياست, در برابر جارى زمان رهبرى مى كند, تا زمان براى انقلاب بزرگ, جاودانه و شكوه مندانه او كه تا دامنه قيامت ادامه خواهد داشت, آماده شود.
در اين حركت, دست روى نقطه ها و مركزهاى آلوده گر مى گذارد. زخمه بر تارهاى عصبى كسانى مى زند كه زمان را مى سازند, شرك مى پراكنند, فرهنگ مى سازند, دَمادَم گردبادى از خرافه مى آفرينند, تا جارى زمان شكل بگيرد و حركت زمان به سويى باشد كه آنان سرور و آقا باشند و مالك الرقاب مردم.
از اين روى, جبهه بنديها خيلى زود شروع مى شود و ساختار قبيله و تبار از هم مى گسلد و گسلهاى ژرف بين بسيارى از هم قبيله ها, هم تبارها, هم نژادها و نزديكان او, با او پديد مى آيد.
زمان سازى توحيدى, زلال, ناب و انسانى, بدون درافتادن, درگير شدن و پنجه در پنجه افكندن با زمان سازان, بويژه كسانى كه در رأس هرم قرار گرفته اند, ممكن نيست.
اين درسى است كه پيامبران, به انسان موحّد مى آموزند. آنان كه سخن, رفتار و سيره شان را قرآن, با زمان درآميخته است, به گونه اى كه نمى شود و ممكن نيست زمان را از سخن و سيره آنان جدا كرد. همين درآميختگى در درازى تاريخ, سبب گرديد كه نسل بشر از فروپاشيدگى در امان بماند. سيماى پيامران را مى شود در آيينه زمان ديد. سيماى آن زيبا رُخان هيچ گاه از جام زمان محو نخواهد شد. وقتى كه بر لب بركه جارى زمان مى نشينيم و با دقت تمام زواياى آن را مى كاويم و نگاه به لحظه ها و آنات آن مى دوزيم, مى بينيم, حس مى كنيم و مى چشيم نقشى را كه پيامبران بر سينه زمان زده اند. قلب آنان است كه اين چنين خوش آوا در سينه زمان مى تپد.
با اين كه آلوده گران زمان, شبان و روزان, بر بركه ها و جويبارهاى آن سمّ و زهر هلاهل فرو ريخته و مى ريزند, اما رگ رگ شيرين و گوارا و حيات بخش در آن بسيار مى شود ديد. چشمه هايى كه زلال و گوارا مى جوشند و به جانها حيات مى بخشند.
آن چه داريم و هست از (جارى زمان) كه انسان امروز را در هاله روشن و مقدسِ خود گرفته, از بركت قرآن است كه اوجها و زيباييها را گسترانده و يكان يكان پيامبران اثرگذار در زمان خود و داراى شريعت و قانون را شناسانده و پرتوهايى از آفتاب روح آنان را بر زمان تابانده است.
اين سرمايه بس بزرگ, روشنايى بخش و اميدآفرين است. بسان رگه هاى طلايى كه چشم معدن كاو و كان كَن را روشن مى كنند و به سرا بُستان دل او باران اميد فرو مى ريزند.
مصلحان, اگر اين رگه هاى ناب, چشم نواز و اميدآفرين را در دلِ سنگهاى خارا و سياهِ زمان, نمى ديدند, بى گمان نمى توانستند حركت بيافرينند و با جارى زمان خود, كه بس سياه و سخت بوده, به رويارويى برخيزند و سپيده را از دلِ شب بيرون بكشند.
امام خمينى, با چشم دل و نگاه آسمانى و زلال خود, اين رگه هاى حيات را در دل سخت و سنگواره زمان ديد كه برق اميد از زلال چشمان اش جهيد.
آن مصلح بيدار ديد اين رگه هاى روشنايى و روشنايى بخش, به چشمه خورشيد مى رسند, سينه سيناى محمد, صلى اللّه عليه و آله و سلم, به جبل النور, به زمزم هميشه جارى سخنان او, به مدينه, منبر هميشه افراشته و خانه گلين او, كه عرش خدا بود. پس از اين كه اين جهان شگفت, سرشار از زيبايى و اميد و روشنايى را در جامِ گيتى نماى خود ديد, بى درنگ برخاست. چون از عشق سرشار بود, به جان كوه زمان افتاد, تا از دل آن چشمه هاى حيات را بجوشاند. صخره هاى سخت در زير مشتهاى او, موم مى نمود كه سرمست از باده اميد به فرداى روشن بود.
او معمارى زمان را در اين ديد كه جويهاى باريك شيرين را كه در دِل دريا جارى بودند, به هم بپيونداند, تا از پيوستگى, هماهنگى, هماوايى آنها, اقيانوسى بزرگ و خروشان پديد آيد.
هركس, آن نگاه را داشته باشد و با دلى پاك و قلبى سرشار از اميد به فرداى روشن و يارى خداوند, زمان را رصد كند, در لابه لاى برگهاى سياه زمان, برگهاى سپيد, رخشان خواهد ديد كه سطر سطر آنها, روزنى است به روشنايى و چشم اندازهاى باشكوه.
مجله حوزه, در پى اين نگاه بوده است. افتان و خيزان, گه بر فراز و گه بر نشيب, كوى به كوى, هامون به هامون, در پى چشمانى بوده كه از دريچه, عدسى و نگينه آنها, جارى زمان را بشناسد با كزيها و زشتيهاى آن به رويارويى برخيزد و رگه هاى شيرين و زلال آن را دقيق ببيند و بگستراند.

مجتبى احمدى