نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - مرزاسلام و كفر
آنچه كه دراين بخش از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد در حقيقت تكميل بحث قبلى است كه پيرامون مرزاسلام و كفر صورت گرفت . در آنجااين سئوال مطرح شد كه آيا غيراز[ عدم اقرار به شهادتين] چيز ديگرى هم هست كه انكار آن موجب كفرگردد يا خير؟ و پاسخ آن را موكول به مقاله حاضر نموديم كه از نظر خوانندگان مى گذرد.
بحث انكار ضرورى دين يكى از مهمترين ابواب فقه را در مباحث كفر و اسلام تشكيل مى دهد و مورد نقض وابرام فراوانى قرار گرفته است .اين بحث كه در نظر فقهاازاهميت خاصى برخورداراست در بين مردم نيز مطرح و مورد توجه مى باشد تا آنجا كه از آن به عنوان محكى در تشخيص ايمان و كفراشخاص و آنكس كه انكار ضرورى از ضروريات دين رابنمايد استفاده مى كنند.
از طرفى امروز كه بازاراسلام شناسى گرم و تفسير و تاويلها در مسائل آن فراوان شده است اهميت تحقيق و بررسى دراين بحث بر كسى پوشيده نيست لكن بعنوان مقدمه و توضيح بيشتر بحث سئوال از دهها سئوال و فروعى كه در پيرامون آن مطرح است اشاره مى كنيم :
١- ضرورى دين چيست و معيار آن كدام است ؟
٢- ضروريهاى دين كدامند؟
٣- آياانكار ضرورى خود موضوعى مستقل براى كفراست يا درصورتى كه نتيجه اش انكار خدا و رسول باشد كفراست ؟
٤- چه نوع انكارى موجب كفراست ؟انكاراز روى آگاهى و توجه يااز روى جهل و غضب ؟
٥- آيا شبهه علمى در ضرورى دين موجب كفراست يا نه ؟
٦- آيا مجرد تفسير و تاويل مادى از ضروريات دين انكار بحساب مى آيد يا خير؟ يااينكه بايد قصد تحريف در كار باشد.
٧- آيا برخى از ضروريات را به زمان خاص (مثل اينكه گفته شوداين حكم ضرورى براى مسلمانان صدراسلام بوده است ؟ يا دوره خاصى محدود كردن موجب كفراست يا نه ؟ (مثل كسانى كه مى گويند:احكام اسلام براى توده مردم است اما حكماء را عقل آنها راهبرى مى كند.) و مسائل ديگرى كه دراين زمينه وجود دارد هركدام در خور تحقيق است .اميداست اين نوشتار راهگشايى براى تحقيق بيشتر در مورداين مساله كه مورد نياز هر مسلمانى است باشد.اينك پاسخ سئوالها:
١- ضرورى دين چيست ؟
ضرورى در مقابل نظرى است . همانگونه كه در مسائل عقلى دو نوع مساله وجود دارد بديهى و نظرى . در مسائل فقهى هم ايندور گونه مسئله مطرح است . (بديهى به آن بخش از مسائل گفته مى شود كه مجرد توجه در شناخت آن كفايت مى كند و نيازى به استدلال ندارد در حالى كه مسائل نظرى درك واثبات آن نياز به استدلال وامعان نظر دارد) در مسائل فقهى واعتقادى نيز همين دو وجه تحت عنوان ضرورى و غير ضرورى جريان دارد. ضرورى به آن بخش از مسائل و موضوعات اسلامى گفته مى شود كه اثبات آن احتياج به استدلال و نظر نداشته باشد. و هر مسلمانى مى داند كه جزء دين است . مرحوم بجنوردى در تعريف ضرورى دين مى گويد:
والمرادبثبوته من الدين بالضروره انه لايحتاج اثبات انه من الدين الى نظر واستدلال بل يعرف كونه من الدين كل احدالا
ان يكون جديد الاسلام بحيث لاعلم و لااطلاع له على احكام الاسلام و لا على عقائده اوعاش فى بلد بعيد عن بلادالاسلام و لاترد دله الى بلادالمسلمين و لا معاشره له معهم ١
منظوراز ضرورى دين چيزى است كه جزء دين بودنش نياز به استدلال و دقت نداشته باشد. و جزء دين بودنش را هر مسلمانى مى داند. مگر تازه مسلمانى كه آگاهى واطلاع به احكام عقائداسلامى نداشته يا در منطقه اى باشد كه دوراز شهرهاى اسلامى است و با مسلمانان رفت و آمد و معاشرت هم ندارد.
٢- عدد ضروريهاى دين :
در رابطه با ضرورى دين در كتب فقهى عدد خاصى ذكر نشده است فقط برخى از فقهاء وقتى كه اين بحث را عنوان كرده اند نمونه هائى را همچون نماز روزه زكاه وجوب حج بر مستطيع حرمت شرب خمر حرمت ازدواج با محارم حرمت سرقت حرمت اكل ميته و ... ذكر نموده اند لكن پس از تعريف ضرورى و مشخص شدن معيار آن نيازى بذكر تعداد نيست .
انكار ضرورى و آراء فقهاء:
همه فقهاءاجمالا منكر ضرورى دين را كافر دانسته و دراين جهت ترديدى نكرده اند. تمام بحث و گفتگو دراين است كه آياانكار ضرورى دين سببى مستقل از براى كفر بشمار مى آيد بدين معنى كه اگر كسى يكى از ضروريات دين را منكر شد كافراست هر چند كه دراعتقاد بخدا و رسول هيچ شك و ترديدى برايش پيش نيايد و يااينكه انكار ضرورى دين در صورتى موجب كفر مى شود كه به انكار خدا و رسول[ ص] منجر شود. برخى از فقهاء براى انكار[ ضرورى دين] موضوعيت قائل شده و آن را سبب مستقل براى كفر دانسته اند.از جمله اين فقهاء محقق در شرايع صاحب جواهر ٢ صاحب ارشاد و ... و در متفاح الكرامه كه نظرات فقهاء را جمع آورى نموده است .
اين نظريه را مطابق با آن چيزى مى داند كه ظاهر كلمات فقهاء بر آن دلالت مى كند. ٣
كه بعنوان نمونه عبارت محقق رااز شرايع نقل مى كنيم :
[ الكافر ضابطه من خرج عن الاسلام او من انتحله و جحد ما يعلم من الدين ضروره كالخوارج والاغلاه] .
كافر كسى است كه از ديانت اسلام خارج باشد و يااينكه داخل اسلام باشد ولى منكر شود چيزى را كه از ضروريات
دين شناخته شده است . ٤
و برخى ديگراز فقهاء: همچون مرحوم اردبيلى صاحب كاشف اللثام صاحب ذخيره محقق خوانسارى و حاج آقا رضا همدانى صاحب عوره الوثقى امام خمينى و آيت الله منتظرى معتقدند كه انكار ضرورى دين در صورتى كه منجر به انكار خدا و رسول (ص ) مى شود موجب كفراست . به عنوان نمونه عبارت صاحب عروه الوثقى را نقل مى كنيم :
والمراد بالكافر من كان منكرا للالوهيه اوالتوحيداوالرساله او ضروريا من ضرورويات الذين مع التفات الى كونه ضروريا بحيث يرجع انكاره الى انكارالرساله . ٥
كافر كسى است كه انكارالوهيت خدا و يا توحيد و يا رسالت كند و با يكى از ضروريات دين را با علم به آن انكار نمايد بطوريه انكارش بازگشت به انكار رسالت نمايد.
طبق اين نظريه چون معيار همان انكار رسالت و نبوت است بنابراين مجردانكار ضرورى دين خصوصيتى ندارد بلكه آنچه ازاسلام كه انكارش نشاندهنده عدم پذيرش خدا و رسول[ ص] باشد موجب كفر خواهد بود. هر چند جزء ضروريات دين هم نباشد. و ذكر كلمه ضرورى دين در كلمات فقهاء شايد بدين جهت باشد كه ضرورى را هر مسلمانى مى داند و يا آن را نشانه كشف كفر دانسته اند. نتيجه اين كلام اين است كه اگر شخصى در منطقه اسلام امربديهى و ضرورى اسلام راانكار مى كند نشان اين است كه اسلام را قبول ندارد. بنابراين اگر منكر ضرورى دين در مناطق اسلامى نبوده و يااحتمال دهيم انكارش از روى جهل باشد نمى توانيم حكم به كفرش بنمائيم .
[نتيجه اين دو نظريه]:
اگر كسى منكر ضرورى دين شود بخاطر شبهه علمى يعنى يكى از ضروريات دين را مورد بررسى قرار داده و در تحقيقات علمى خود بر خلاف آنچه قرآن و روايات دلالت دارند رسيده و معتقد به آن نيز شده است چنين انكارى طبق نظريه اول كه انكار ضرورى را سبب مستقل مى داند موجب كفراست ولى طبق نظريه دوم چون اين كانكاراز روى شبهه بوده دليل برانكار پيامبر[ ص] نيست ازاينرو موجب كفر نخواهد بود و همچنين است در صورتى كه انكار ضرورى از روى جهل و غضب باشد .
آنچه كه ذكر شد مهمترين نتيجه اين دو نظريه است . ٤ ٥
نظرى به دليلهاى دو قول :
بيان ادله هر دو نظر بصورت كامل و نقد و بررسى آنها در محدوده اين مقاله ميسر نيست
ولى بررسى اجمالى آن خالى از فائده نخواهد بود.
كسانيكه انكار ضرورى دين را سبب مستقل براى كفر دانسته اند چند دليل آورده اند:
١-اسلام مجموعه اى از عقايد واحكام است كه از طرف خداوند تبارك و تعالى مقرر شده والتزام به آن بر مسلمانان واجب گشته است و هر كس جزئى از آن مجموعه راانكار كند تمام اسلام را منكر شده . واين از خصوصيات مجموعه اى است كه يك واحد را تشكيل مى دهد. ٦
٢- همه فقهائى كه انكار ضرورى دين را مطرح كرده اند گفته اندانكار ضرورى دين موجب كفراست و فرقى بين علم و جهل نگذاشته اند واين نشان دهنده اين حقيقت است كه همه آنهاانكار ضرورى دين را سبب مستقل براى كفر دانسته اند و گر نه مى بايد صورتى را كه از روى جهل باشد موجب كفر قرار ندهند واين دليل ازاتفاق آنها حاصل شده كه دراصطلاح فقه به آن اجماع مى گويند. ٧
٣- فقهاء عظام وقتى كه سبب كفر را ذكر مى كنند.انكارالوهيت انكار رسالت وانكار ضرورى دين را در رديف انكارالوهيت و رسالت قرار داده و بصورت عطف به آن دو ذكر مى كنند واز ظاهر عبارتشان بر مى آيد كه انكار ضرورى دين مثل انكارالوهيت و رسالت خود سبب مستقلى براى كفراست نه آنگاه كه منجر به انكارالوهيت و رسالت شود و گر نه احتياج بذكر جداگانه نبود. علاوه براين اگرانكار ضرورى دين نشانه انكار رسول[ ص] باشد دراين صورت اختصاص انكار به ضرورى دين معنى ندارد زيرا غير ضرورى دين هم اگر منجر به انكار رسول[ ص] شود موجب كفر مى گردد پس اينكه فقهاءانار ضرورى دين را بصورت جداگانه ذكر كرده اند نشان ديگرى است بر كافر بودن منكر ضرورى دين بطور مستقل . ٨
٤- فقهاء عظام براى منكر ضرورى دين بخوارج از آنها اگر نگوئيم تمامى آنها شك و ترديدى در خدا و رسول[ ص] ندارند. پس معلوم مى شود ضرورى دين موضوعيت دارد. ٩
٥-استدلال به بعضى از روايات از جمله روايت صحيحه ابى الصباح الكنانى كه مهمترين آنها نيز هست . و لذا ما بذكر همين روايت اكتفاء مى كنيم و خوانندگان عزيزى كه خواهان تتبع بيشترى دراين زمينه هستند به مدارك آنهاارجاع مى دهيم . ١٠
عن ابى الصباح الكنانى عن ابى جعفر[ ع] قال : قيل لاميرالمومنين (ع) من شهدان لااله الاالله وان محمدا رسول الله [ص] كان مومنا؟ قال : فاين فرائض الله ؟ قال : وسمعته يقول : كان على[ ع] : لوكان الايمان كلاما لعم ينزل فيه صوم ولا صلاه
ولاحلال و لاحلاام : قال وقلت لابى جعفر[ ع] :ان عندنا قوما يقولون :اذاشهدان لااله الا الله وان محمدا رسول الله[ ص] فهو مومن قال : فلم يضربون الحدود ولم تقطع ايديهم ؟ و ما خلق الله عزوجل خلقااكرم على الله عزوجل من المومن لان الملائكه خدام المومنين وان جوارالله للمومنين و ان الجنه للمومنين وان الحورالعين للمومنين ثم قال : فما بال من جحدالفرائض كان كافرا؟ ١١
بررسى دليهاى نظريه اول :
قبل از بيان مدارك و شواهد نظريه دوم به بررسى دليلهاى نطريه اول مى پردازيم .
امااينكه گفته اند:اسلام مجموعه اى است وانكار جزو آن انكاراسلام است ... مقتضاى آن اين است كه معتقد شويم بكفر كسى كه يكى ازاحكام اسلام راانكار كند ضرورى باشد يا غير ضرورى چه علم داشته باشد به اينكه آن چيز جزواسلام است يا علم نداشته و جاهل باشد چه قاصر باشد در جهالتش يا مقصر. و مهمتراز همه اينكه هر مجتهدى مى تواند مجتهد ديگرى را كه نظريه اش مخالف بااوست تكفير كند چون از ديدگاه او جزئى از مجموعه اسلام را منكر شده است . و هيچ كس از فقهاء حتى خوداينان به اين نتيجه قائل نيستند.امااينكه گفته انداجماعى است مطلب . جواب اين است كه چنين اجماع واتفاقى محقق نشده است زيرا مساله انكار ضرورى دين در كتب قدماءاز فقهاء همچون شيخ مفيد و شيخ صدوق و ... مطرح نشده است واين مسئله رااولين بار محقق در شرايع و پس از وى ديگران مطرح نموده اند كه عده زيادى ازاينان انكار ضرورى دين را سبب مستقل براى كفر نمى دانند
و بر فرض كه مسئله اجماعى باشد ممكن است مدرك آنها روايتى باشد كه به آنهااشاره شد. بنابراين يااصلااجماع وجود ندارد و بر فرض وجود داشته باشد مورداعتماد نيست . ١٢
واما پاسخ دليل سوم و چهارم اين است كه كلمه[ ضرورى] نه در كلمات قدماا وجود دارد و نه در روايات . بنابراين فرقى نمى كند كه متاخرين از فقهاء آن را بصورت مستقل ذكر كرده باشند يا بصورت ديگر. و همچنين تمثيل بغلات و خوارج در كلمات متاخرين است نه در كلمات قدماء.
واما پاسخ صحيحه[ ابى الصباح الكنانى] اين است كه در روايت كلمه ضرورى دين وجود ندارد. و واژه جحد بكار برده شده است . واين كلمه در جائى بكار برده مى شود كه با علم چيزى انكار شود. و كسى كه با علم به اينكه فلان چيز واجب است آنراانكار نمايد اين انكارش برگشت به انكار خدا و رسول[ ص] مى باشد.افزون
براين واژه كفر چنانچه در معناى لغوى آن بيان داشتيم بمعناى (ستر)است و داراى مراتبى بلحاظ پوشاندن ايمان و فطرت است كه مرتبه كامل آن مقابل اسلام است . لكن گاهى كفر در مقابل ايمان بكار مى رود چنانكه دراين روايت اينطور آمده است .
دلائل نظريه دوم :
ادله كسانى كه انكار ضرورى دين را سبب مستقل براى كفر نمى دانندازاين قراراست :اگر خواسته باشدانكار ضرورى بطور مستقل سبب كفر باشد نياز بدليل داريم . و ما دليلى كه قابل اعتماد باشد پيدا نكرديم . و آنچه را كه بعنوان دليل ذكر كرده بودند همگى آنها قابل رد بود كه توضيح آن گذشت واين خود كافى است كه بگوئيم انكار ضرورى دين سببى مستقل براى كفر نيست . علاوه براين ما روايات و شواهدى از كلمات فقهاء عظام داريم كه مويداين نظريه است . كه بدانهااشاره مى كنيم :
الف- روايات : يك دسته از روايات مضمونشان اين است كه :اگر شخصى شراب بخورد و يا زنا كند و يا ربا بخورد وادعا كند كه حكم اينها را نمى دانسته حد نمى خورد مگراينكه اقامه بينه شود كه حرمت آنها را مى دانسته است .ازاين روايات استفاده مى شود كه جهل بحكم مانع حداست . و بطريق اولى مانع از تكفير مى باشد.
بعنوان نمونه روايت محمد بن مسلم را نقل مى كنيم .
[ عن محمد بن مسلم قال سئلت ابا جعفر[ ع] عن رجل دعوناه الى جمله ما يحقن له من جمله الاسلام فاقر به ثم شرب الخمر و زنى واكل الربا و لم يبين له شى ء من الحلال و الحرام اقيم عليه الحداذا جهله . قال : لاالاان تقوم عليه بينه ان كان اقر بحرمتها]. ١٣
ترجمه محمد بن مسلم گويد سئوال كردم ازامام صادق ( ع ) كه مردى را دعوت كرديم به اداء جمله اى ازاحكام اسلام تا خونش حفظ شود واو هم انجام داد سپس (آنمرد) شراب خورد و زنا كرد و رباخوارى كرد در حالى كه بيان نشده بود برايش چيزى از حلال و حرام . آيا بر وى حد جارى مى شود با آنكه او جاهل بحكم بوده است ؟امام فرمودند: نه مگراينكه بينه اقامه شود كه اواقرار بحرمت آنها نموده است .
ب- برخى از فقهاء كه نظريه اول را پذيرفته اند گفته اند:اگر منكر ضرورى دين از بلاداسلامى بدور باشد بطوريكه ضرورى دين را نفهميده باشد. ولى آن راانكار كند چنين شخصى به صرف انكار حكم بكفرش نمى شود. واين مطلب دليل براين است كه انكار ضرورى دين مستقلا موجب كفر نيست١٤ .
ج -اگر كسى واجبى يا حرامى بلكه مستحبى را كه مى داند و يقين دارد جزءاسم است گر چه از ضروريات اسلام
نباشد انكار كند كافراست زيرا انكارش موجب انكار دين و پيامبراست ازاينجا مى فهميم كه ضرورى دخالت در كفر ندارد بلكه آنچه در كفر دخالت دارد تكذيب دين و رسالت است . ١٥
تا بدينجا معلوم شد كه انكار ضرورى دين بخودى خود و بطور مستقل موجب خروج شخص ازاسلام نمى شود. بلكه آنگاه كه انكار ضرورى دين منجر به انكار رسالت و يا تكذيب نبى شود موجب كفراست . در مجموع مى توان گفت : همانگونه كه در وارد شدن به اسلام اقرار به خدا و پيامبراسلام (شهادتين ) معيار و ميزان است در خروج ازاسلام هم انكار خدايا رسول فقط ملاك و معياراست .البته انكار گاه بطور مستقيم است مثل انكار اصل توحيد يا نبوت . چنانكه در مقاله پيشين گفته شد: كه ( انكار خدا و رسول اگر بطور مستقيم باشد موجب كفراست چه از روى علم باشد موجب كفراست چه از روى علم باشد يا جهل شبهه باشد يا غير شبهه .) و گاه بصورت غيرمستقيم مثل اينكه چيزى راانكار كند و بداند كه نتيجه و لازمه آن انكار خدايا رسول است . بنابراين اگر كسى منكر ضرورى دين شود بخاطر شبهه هائى كه در تحقيق و تتبع و بررسى براى او پيش آمده مثل شبهاتى كه براى برخى از محققين در رابطه با برخى از مسائل اسلامى پيش مى آيد موجب كفر نيست و هم چنين كسى كه انكارش ناشى از جهل و نادانى باشد. چون تازه مسلمانى كه هنوزاحكام اسلام برايش روشن نشده و يا مسلمانى كه در مناطق غيراسلام زندگى مى كند و معاشرتى با مسلمين نداشته اگر حكمى ازاحكام اسلام راانكار كند موجب كفراو نمى شود گر چه از ضروريات دين باشد.
وامااگر كسى حكمى ازاحكام اسلام ( عبادى حقوقى سياسى فردى اجتماعى و...) را ضرورى باشد يا غير ضرورى با علم و آگاهى به اينكه ازاسلام است و پيامبر[ص] آن رااز جانب خداوند آورده نپذيرد و آن راانكار نمايد كافراست . زيرااين چنين انكارى برگشت به انكار خدا و رسول دارد. پس از بحث و بيان ادله هر دو طرف جا دارد مختصرى از علل وانگيزه هاى انكار را بيان كنيم زيرا اين امر در شناخت مرزهاى كفرازاسلام ما را يارى مى دهد.
علل وانگيزه ها
انگيزه و علل نپذيرفتن و زير سئوال بردن بعضى ازاحكام و دستورات الهى ممكن است وجود دريافتهاى غير واقعى در رابطه با كل اسلام يا خصوص بعضى ازاحكام آن باشد.:كه به چند مورد آن اشاره مى شود:
١-اينكه قوانين اسلامى جوابگوى نيازهاى واقعى جوامع كنونى نمى باشدو يا قوانين قابل اجرا نمى باشد و به تعبيراين دسته [ ارتجاعى]
مى باشد.
٢- مخالفت داشتن آنها با آزادى انسان .
٣- ناقص بودن بعضى ازاحكام آن از جهات سياسى يااقتصادى .
٤- مخالفت داشتن آنها با علم ( غير تجربى بودن بعضى از آنها) و ...البته هر يك از آن قضاوتها بر اساس تفكرات خاصى است كه در جهان اسلام رايج گشته و عده اى از مسلمين با توجه به آن مبانى فكرى واز آن دريچه به اسلام واحكام آن مى نگرند كه در نتيجه ارزيابى آنها چنين قضاوتهائى را در پى آورده است .
از مطالبى كه درج شد مى توان نتيجه گرفت همانگونه كه فقهاء عظام در گذشته گريشه هاى انحرافهاى عقيدتى را در بين مسلمين در تحت عناوينى همچون غلات خوارج نواصب مجبره مفوضه و ... كه از مهمترين جريانهاى انحرافى بشمار مى آمدند جستجو مى كردند و مرزاسلام و كفر را بدقت مشخص مى نمودند - كه مى توان آنها را در كتب فقهى كم و بيش ملاحظه كرد - در شرائط كنونى نيز لازم است اين انحرافها ريشه يابى گشته و مبانى فكرى آنها مورد تجزيه و تحليل فقهى قرار گيرد تا بدينوسيله مرز هر كدام از حيث اسلام و كفر مشخص گردد. دراينجا ما به قسمت هاى اساسى زيربناهاى فكرى اين جريانهااشاره مى كنيم تا كه ريشه اين انحرافها روشن آشكار گردد.
الف - عدم شناخت و درك صحيح ازاسلام :
عده اى از مسلمين بخاطر عدم درك صحيح ازاسلام تحت تاثير بعضى از القائات مغرضانه به اسلام يا بعنوان يك دين عبادى بدوراز صحنه هاى سياسى واجتماعى همچون مسيحيت مى نگرند. يااينكه برخى ازاحكام و دستورات آن را مربوط به زمانهاى گذشته دانسته و براى اجراء در عصر حاضر ناقص مى پندارند.نتيجه چنين بينشهائى اين مى شود كه دست نياز بسوى شرق و غرب دراز كرده و پايه التقاط را بنيان نهند و دربرابر قسمتى از احكام اسلامى كه معترفند جزءاسلام است خاضع نگشته و آنرا نپذيرند.
البته بايداين واقعيت را پذيرفت كه ممكن است نبودن كتابهاى تحليلى و تفسيرى و توضيحى درباره قوانين اسلامى ياارائه نكردن برنامه هاى صحيح سياسى واقتصادى و نداشتن تبليغات صحيح به گرايش چنين انديشه هايى كمك كند ازاينرو نبايداين عوامل را درانحرافات ناچيز شمرد.
ب - علم گرائى واصالت دادن به حس:
عده اى براثر گرايش به فلسفه علمى (تجربى ) غرب كه اصالت را به حص مى دهد آن دسته از مسائل اسلامى كه توجيه ماذى ندارد مانند (ملك جن شيطان معجزه بهشت جهنم و ...) و باابزار تجربى قابل اثبات نيست يا منكر شده اند و يا دست به توجيهات مادى
زده اند كه بعضى از توجيهات ازانكاراصل مسئله هم بدتراست .
ج- ملى گرايى :
منظوراز ملى گرايى به معناى فلسفى آن مبتنى براصولى است كه اين عقيده از آن سرچشمه مى گيرد. و آن معنى اسن است كه مى گويند: كيان هر ملت و قومى را تاريخ و مليت او مى سازد. واصالت از آن خصلتها و منشهاى قومى و ملى است . نتيجه طبيعى اسن انديشه در آن سرى از خصلتها و سنتهاى غلطى آشكار مى شود كه با روح مذهب و ديانت مخالفت دارد. زيرا يك ملى گراى حقيقى در تزاحم بااحكام اسلام عادات و رسوم ملى را بر قوانين اسلام ترجيح مى دهد. و آن قسمت از ديانت را كه در تضاد با احساس ملى گرايى خود بيابد انكار مى كند. در حاليكه اسلام مخالف اين نوع ملى گرايى است و با آن نمى سازد.
د- ليبراليسم :
ليبراليسم مكتبى است كه اساس واصالت را بر آزادى فردى انسان قرار مى دهد. و منشا قوانين اين مكتب خواسته هاى انسان است . و هيچ قانون و مسلكى نمى تواند بر حاكميت انسان بر خودش سايه بيفكند. نتيجه اينكه آن سرى ازاحكام الهى كه خلاف آزادى هاى دسته جمعى و فردى در جوامع غير خدايى است بايد كنار گذاشته شود و يا توجيه تاويل گردد.
تا بدينجااشاره گونه اى بود به مبانى فكريى كه ريشه انحرافات در برداشتها واظهار نظرهاى غلط درباره اسلام در جامعه اسلامى مااست . دراين صورت با نظريه اى كه ما دراين مقاله انتخاب كرديم مى توان اين دسته ازانحرافات را داخل يك ازاين دسته بندى اسلام و كفر دانست و با آن معيارها و شرايط تطبيق نمود. لازم به يادآورى است كه اين مباحث به اين شكل كمتر مورد بحث قرار گرفته و به اعتقاد ما بايداين مباحث به دقت كامل در كتب فقهى مورد بررسى و دقت اجتهادى قرار گيرد .
- پايان -
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقى ها
١. قواعدالفقهيه ج ٥.٣١٢.
٢. جواهرالكلام ج .٤٧.
٣. مفتاح الكرامه ج[ .١٤٤.١ وهنا كلام فى ان الجحودالضرورى كفرفى نفسه اويكشف عن انكارالنبوه مثلا؟ ظاهرهم الاول واحتمل الاستاذ الثانى قال فعليه لواحتمل وقوع الشبهه عليه لم يحكم بتكفيره الاان الخروج عن مذاق الاصاحب ممالا ينبغى]... .
٤. شرايع كتاب الطهاره .
٥. عروه الوثقى ج ١.٦٧.
٦. كتاب الطهاره حاج آقا رضا ٥٦٦.
٧. جواهر ج ٦.٤٦ و مفتاح الكرامه ج ١.١٤٤ و كتاب الزكات . آيت الله منتظرى ج ١.
٨. جواهر ٦.٤٦. مفتاح الكرامه ج ١.٤٤٤. كتاب الزكاه آيت الله منتظرى ج ١.
٩. جواهر ج ٦.٤٨.
١٠.اصول كافى ج ٢. كتاب الايمان والكفر. صحيحه عبدالرحيم قصير وسائل ج ١.ابواب مقدمات العبادات حديث ١٠ واصول كافى ج ٢. صحيحه عبدالله سنان اصول كافى ج ٢ حديث سليم ابن قيس هلالى و موسى ابن بكر كافى ج ٢ صحيحه محمد بن مسلم . وبه همين مدارك مراجعه شود.
١١.اصول كافى ج ٢ تحت عنوان باب حديث ٢.
١٢. چون ما همانند عامه براى نفس اجماع حجيت قائل نيستيم بلكه آن اجماعى را حجت مى دانيم كه كاشف از قول معصوم ( ع ) باشد واين اجماع اين خصوصيت را ندارد.
١٣. ذريعه الاحكام مامقانى ج ٢.٢١٤.
١٤. جواهر ج ٦.٤٩. و آقا رضا همدانى در كتاب الطهاره ٥٦٦.
١٥. ذريعه الاحكام مامقانى ج ٢.٢١٤.
امام خمينى
آحاد مردم براى حفظ جمهورى اسلامى تكليف دارندواين يك واجب عينى است .
مااز خود چيزى نداريم هر چه بود عنايات او بود كه اين عنايات موجب شد كه اين انقلاب باطنى پيدا بشود.