آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
معرفى هاى اجمالى
وجه تسميه شهرهاى ايران, بررسى معانى نام هاى شهرهاى ايران از دوران كهن تا عصر حاضر, پژوهش و نگارش: حسين توكلى مقدم با مقدمه دكتر مهدى محقق, تهران: نشر ميعاد, ٣٣٢ص, وزيرى.
اين اثر همان طور كه از نامش پيداست به توجيه و علت نامگذارى شهرهاى ايران مى پردازد. نويسنده متتبع و پژوهشگر, كنجكاوانه با بهره گيرى از منابع فراوان, ضمن اشاراتى به پيشينه جغرافيايى و تاريخى شهرها, اهميت (علم وجه تسميه) را مستقلاً گوشزد مى نمايد و در مقدمه كتاب مى نويسد:
(وجه تسميه) جنبه هاى مختلف يك كلمه جغرافيايى, فولكلوريك و… مورد نقد و بررسى قرار مى دهد; اما علم اشتقاق و ريشه شناسى جنبه كندوكاو لغوى دارد و طردكننده جنبه هاى ديگر است; هرچند ممكن است در ريشه يابى خاص, همچون تاريخى, فولكوريك و… و به نتيجه برسد, اما در هر حال به يك ريشه علمى خاص رسيده است. اما در علم وجه تسميه, تمامى جنبه هاى فوق الذكر, مورد نقد و بررسى و تجزيه و تحليل قرار گرفته و محقق صاحب نظر اگر به تحقيق رسيده باشد, وجه تسميه علمى را مشخص ساخته وگرنه وجه تسميه يا وجوه تسميه خاص را در نهايت, تنها با ذكر اقوال و بدون اظهارنظر قطعى, بازگو مى كند.)
مؤلف, براى تحقيق هر نامى از نام هاى شهرها در درجه اول به قديم ترين منبع و مأخذ مراجعه نموده و ضمن بهره گيرى از آنها و اعلام نتيجه, به نقل اقوال ديگران نيز پرداخته و بعد از جمع بندى ها, ديدگاه هاى بعضى از علماى معاصر را نيز از نظر دور نداشته و براساس ترتيب زمانى كتاب هاى تأليف يافته در اين موضوع ـ هرچند به صورت پراكنده ـ به نتايج مطلوبى رسيده است. گاهى دقت را تا سرحدّ وسواس براى دستيابى به نام هاى متعددى كه در طول تاريخ از يك شهر ذكر گرديده به حدّ اعلى مى رساند و براى هر نامى مآخذ جداگانه اى را نام مى برد. مثلاً نگارش هاى مختلف نام اصفهان را در منابع قديم و جديد تا ١٩ مورد گوشزد مى كند و خواننده را به تحقيق و تأمل و دقت وامى دارد و خود در اين مقام گويد:
نامگذارى استان ها, شهرها, كشورها و بسيارى از پديده هاى اطراف, از انگيزه هاى اوليه اى است كه بشر پس از رسيدن به شناخت عقلانى و پديد آمدن تدريجى كلمات و در نهايت زبان, جهت بيان خواسته هاى مادى و معنوى و ابراز احساسات درونى خويش به آن دست پيدا كرده است. به وجود آمدن واژه ها, داستانى ديرينه دارد كه براى آغاز و انجام آن ابتدا و انتهاى زمان خاص نمى توان در نظر گرفت. آغاز ندارد چون ابتداى پيدايش آن به ماقبل تاريخ باز مى گردد كه بشر هنوز در شناخت دنياى بيكران اطراف خود اندر خم يك كوچه بود. و انجامى ندارد, چون جنبه هاى گوناگون زبان, هر زمان در حال تطوّر و تكامل است.
انگيزه تأليف چنين كتابى, علاوه بر نشان دادن ارزش و جايگاه (علم وجه تسميه) ريشه شناسى و حفظ نام شهرهاى ايران است كه براى هر ايرانى وطن دوستى كه وجب به وجب سرزمينش را به حكم حبُّ الوطن مِن الايمان پاس داشته و مقدس مى شمرد, نام و ياد شهرهايش يادآور علقه و دلبستگى او به سرزمينى است كه نام آوران ايران زمين در آن پرورش يافته اند.
اين كتاب كه در موضوع خودكارى ابتكارى و مستقل و بديع به شمار مى رود, داراى سبكى دلپذير و انشايى روان و روشمند با ويژگى هاى زير است:
١. موقعيت جغرافيايى و تاريخى هر شهر و استان را بيان مى كند.
٢. نام هاى متعدد هر شهر و استانى را براساس گزارش هاى مستند تاريخى يادآور مى شود.
٣. وجه تسميه يا به عبارت ديگر (علت نامگذارى) يك شهر و يا استان را با ادله تاريخى متقن, و در درجه بعد از طريق احتمالات حاصله از منابع مختلف و يا نقل قول هاى گوناگون افراد, ذكر مى كند و گاهى هم نقل هاى افسانه اى پر حاذبه و دلكش نقالان را در اين زمينه, چاشنى مطالب تحقيقى خويش مى گرداند تا علاوه بر آنكه خواص را به كار آيد, عوام را نيز با لذّت افسانه بهره افزايد.
٤. تمامى نام ها براساس ترتيب الفبايى تنظيم شده تا پيدا كردن هر نامى به آسانى ممكن باشد.
جلد اول اين اثر ارزشمند علمى كه به قلم پژوهشگر پر تلاش آقاى حسين توكلى مقدم, در ٣٣٢ صفحه به رشته تحرير درآمده, فقط شامل شهرهايى است كه اسم اول آنها با حرف (الف) تا (ت) آغاز مى شود. مؤلف محترم در اين جلد بيش از ٢٢٣ مأخذ قديم و جديد را از نظر گذرانده است.
صفحه آغازين كتاب, با تقريظى عالمانه از دكتر مهدى محقق مزين گشته كه ضمن ارجگذارى به تحقيق در چنين موضوعى, اين گونه نگاشته است:
دانشمند ارجمند آقاى غلامحسين تولكى مقدم, دامن همت به كمر زده و يك تنه به تتبع و تحقيق در اين موضوع كه سابقه آن بسيار كم بوده و در اين ميدان روش و اسلوب علمى را به كار برده است. اين دفتر كه از (آبادان) شروع و به (يزد) ختم شده است, نشان دهنده دقت و وسعت اطلاع نويسنده است و نوع تحقيق نشان مى دهد كه مؤلف محترم از كوشش و بذل جهد در مراجعه به منابع مهم و اصيل دريغ نورزيده است.
اين نكته را نيز بر مطلب استاد دكتر مهدى محقق مى افزاييم كه معمولاً كسانى كه در وادى تحقيق و نويسندگى سير مى كنند, آخرين اثرشان, جامع تر و پخته تر عرضه مى شود; زيرا در طول زمان به خاطر تداوم و استمرار كار, تجارب بيشترى مى اندوزند و با شيوه هاى نوين تحقيق و فنون جديد نويسندگى, آشنايى كامل ترى پيدا مى كنند; ولى اين كتاب با اين كه نخستين اثر نويسنده آن است, اكثر تجارب و شيوه هاى تحقيقى يك مؤلف كارآزموده را در خود جاى داده و به صورتى فنى و علمى عرضه شده است كه درخور تشويق و قدردانى فراوان است.
توفيق اتمام و اكمال مجلدات ديگر اين كتاب نفيس و بديع را براى نويسنده آن خواستاريم.
محمّدعلى كوشا
دائره المعارف (يهود, يهوديت و صهيونيسم), تأليف: دكتر عبدالوهاب مسيرى*
چند سالى است كه دائرةالمعارف (يهود, يهوديت و صهيونيسم) نوشته دانشمند معروف دكتر عبدالوهاب مسيرى در هشت جلد توسط انتشارات (دارالشروق) در قاهره منتشر گرديده است. موسوعه مزبور على رغم اهميت آن كه براى اولين بار در اين زمينه منتشر مى گردد, با سكوت عمدى بسيارى از مؤسسات تحقيقاتى روبه رو شده است. البته به جز برخى از سازمان هايى كه با اسكان جبرى يهوديان در مناطق فلسطينيان و صلح با رژيم اشغالگر اسرائيل مخالف هستند, بقيه سازمان هايى كه به نوعى يا موافق و يا با چنين جريانتى مخالفتى ندارند, سكوت مرموزى درباره اين دائرةالمعارف اتخاذ كرده اند. آنان نه مى توانند اين موسوعه را مورد توجه قرار داده و از آن سخن بگويند و نه اينكه آن را به علت استحكام علمى مورد نقد جدى قرار دهند.
براى آشنايى با اين اثر عظيم, مطالبى در چند محور مطرح مى شود.
محور اول. تاريخچه
دكتر مسيرى يكى از انديشمندان مسلمانى است كه دكتراى خود را در زمينه ادبيات انگليسى از آمريكا گرفته و مدتى به عنوان كارشناس صهيونيسم در مركز مطالعات استراتژيك مشغول فعاليت بوده و مشاور هيئت جامعه عرب در سازمان ملل متحد بوده است. دكتر مسيرى در زمينه يهود و صهيونيسم, كتاب هاى متعددى را به رشته تحرير درآورده است كه مهم ترين آنها عبارتند از: ايدئولوژى صهيونيسم: تحقيقاتى درباره ماهيت انديشه صهيونيسم; پايان تاريخ: مقدمه اى بر ماهيت انديشه صهيونيسم; سرزمين موعود; يهودى كيست؟; دست پنهان; صهيونيسم, نازيسم و پايان تاريخ.
علاوه بر كتاب هاى مزبور, وى در تأليف برخى از كتاب ها و يا موسوعه هاى ديگرى نيز همچون مجموعه اشكاليه التحيّز كه بيش از پنجاه نفر از محققين در تهيه آن سهيم بودند, مشاركت داشته است. و يا موسوعه چهار جلدى موسوعه العلمانيه الشامله درباره سكولاريسم و يا كتاب الفردوس الارضي… دراسات و انطباعات عن الحضاره الامريكيه الحديثه كه در نقد تمدن آمريكايى به رشته تحرير درآمده است. نامبرده همچنين مقالات بى شمارى در نشريات مختلف همچون منبر الشرق و اسلاميه المعرفه و الانسان و غيره, به چاپ رسانده است.
از سال ١٩٦٥ بود كه دكتر مسيرى به فكر تهيه موسوعه كاملى درباره صهيونيسم افتاد. در ١٩٧٥ ميلادى موسوعه مفاهيم و اصطلاحات صهيونيسم: ارزيابى انتقادى را منتشر كرد. ولى اين مجموعه هدف وى را تأمين نمى كرد. جالب اين جاست كه نامبرده براى تهيه دائرةالمعارف مزبور به مؤسساتى همچون مركز مطالعات سياسى و استراتژيك الاهرام جهت گرفتن كمك و حمايت كردن از پروژه مزبور مراجعه كرد, ولى هيچ كس به وى كمك نكرد. نهايتاً از امكانات خانوادگى و نيز حمايت برخى از دانشجويان خود بهره برده و كار عظيم خود را آغاز كرد.
از آنجايى كه دكتر مسيرى نام شناخته شده اى در زمينه برملا ساختن اهداف صهيونيسم جهانى بود, پس از چاپ مجموعه سال ١٩٧٥ و شروع كردن به تهيه دائرةالمعارف صهيونيسم و هنگامى كه در يكى از خانه هاى دانشگاهى ايالت نيوجرسى آمريكا اقامت جسته بود, خانه اش با وجود داشتن محافظين محوطه دانشگاه, مورد دستبرد قرار گرفت و كليه نوشته ها, مقالات, و كتاب هاى وى به سرقت رفت. شكايت وى نيز راه به جايى نبرد. وى درباره اين سرقت مى گويد:
(مى خواستند كه مرا بترسانند و توازن مرا به هم بزنند. البته در تحقق اين امر موفق شدند, ولى نه براى هميشه بلكه براى مدتى كوتاه. ولى مجموعه مزبور نه در سال ١٩٨٤ و نه در سال ١٩٩٤ كه مؤلف آن پيش بينى مى كرد, بلكه پس از يك ربع قرن در سال ١٩٩٩ ميلادى به زيور طبع آراسته شد.)
ارباب صهيونيسم جهانى به طور مستمر به دنبال كارهاى دكتر مسيرى و برنامه ريزى وى براى تهيه دائرةالمعارف مزبور بودند. از سفرهاى وى به كشورهاى مختلف آگاه بودند. برخى از گروه هاى صهيونيستى به ويژه گروهى كه در رأس آن مائير كاهانا قرار داشت, تهديداتى را عليه وى كرده بودند. گروه هاى مزبور شش نامه تهديدآميز براى دكتر مسيرى به قاهره, و شش نامه ديگر را به محل اقامت وى در سعودى و نيز نامه هاى ديگرى به ناشر اولين مجموعه كتب نامبرده ارسال داشتند. نامه هاى مذكور نشان دهنده اين بودند كه دكتر مسيرى كاملاً توسط گروه هاى صهيونيستى مورد تعقيب قرار گرفته است. در سيزدهمين نامه اى كه براى وى هنگام رسيدن به قاهره مى رسد, نوشته شده بود كه ما مى دانيم كه شما به قاهره وارد شده ايد. قبر شما را آماده كرده ايم.
دكتر مسيرى در مسير تدوين موسوعه خود به مشكلات بى شمارى كه عمدتاً توسط صهيونيست ها ايجاد مى شد, روبه رو مى گرديد و هنوز هم با اين گونه مشكلات سر و پنجه نرم مى كند. هنگامى كه در نمايشگاه كتاب سال ١٩٩٩ دائرةالمعارف مزبور بهترين جايزه كتاب سال را به خود اختصاص داد, روزنامه يهودى جروسالم پست نوشت: دشمنى دولت مصر با يهوديان, در اختصاص دادن جايزه بهترين كتاب سال به مجموعه اى كه ضد يهوديت نوشته شده است به روشنى ديده مى شود. در حالى كه مؤلف اين دائرةالمعارف كراراً اعلام كرده است كه در اين مجموعه هرگز به ناسزاگويى نپرداخته و از جاده روش علمى در طرح مسائل منحرف نشده است.
از شيوه هايى كه مؤلف اين مجموعه براى حفاظت از آن قبل از سپردن به چاپخانه كرده بود, تهيه كردن نسخ متعددى از آنچه كه مى نوشته و نگهدارى آنها در جاهاى مختلف و توسط افراد گوناگون بود تا اگر نسخه اصلى به سرقت رفت و يا حادثه اى براى وى اتفاق افتاد, اين مجموعه از بين نرود. در چنين شرايطى است كه دائرةالمعارف مزبور به رشته تحرير درآمده و نهايتاً توسط ناشر شجاع آن دكتر ابراهيم المعلم به زيور طبع آراسته شد.
در اينجا لازم به توضيح است كه دائرةالمعارف مذكور اساساً براى تبيين انديشه ها و مكتب هاى فكرى و فلسفى غرب و نقد علمى آنها تدوين شده است و يهوديت و صهيونيسم را به عنوان نمونه اى از جريان فكرى مذكور مورد بحث قرار داده است. به عبارت ديگر مدرنيسم غرب كه براساس سكولاريسم و مادى گرايى و امپرياليسم بنا نهاده شده است, با به كارگيرى يهوديان براساس انديشه صهيونيسم, نمونه بارزى از وحشى گرى و ضديت با اخلاق انسانى را به نمايش گذاشت.
محور دوم. ديدگاه هاى اصلى دائرةالمعارف
دائرةالمعارف مذكور بر مبناى سه ديدگاه اصلى كه براساس آن همه مجموعه طراحى شده است وضعيت يهوديان در جهان را از آغاز تاكنون مورد بررسى قرار داده است. سه ديدگاه مذكور كه در اين زمينه به كار رفته اند عبارتند از:
يك. سكولاريسم همه جانبه امپرياليسم;
دو. قرار گرفتن انسان در جايگاه خداوند;
سه. ظهور گروه هاى نژادى;
سه ديدگاه ياد شده مورد تشريح بيشتر قرار مى گيرند.
ديدگاه سكولاريستى همه جانبه امپرياليسم
ديدگاه مذكور تاريخ تمدن غربى از زمان آغاز تا گسترش آن در سطح جهان را مورد تشريح قرار داده است. براساس اين تمدن كه خميرمايه آن سكولاريسم و مادى گرايى است, انسان يهودى بازسازى شده و نمونه اى تام از تفكر سكولاريستى ـ امپرياليستى را به نمايش مى گذارد. در حقيقت يهودى صهيونيست فرزند خلف تفكر مادى گراى غربى منهاى خدا, اخلاق و انسانيت است. در اين ديدگاه مكاتب فكرى مختلف غرب كه در طول چندين قرن به منصه ظهور آمده (همچون داورينيسم, فرويديسم, ماركسيسم, اگزيستاليسم و غيره) را مورد ارزيابى و نقد قرار داده است.
نويسنده محترم در اين بخش از بحث كشمكش گسترده و عميقى با ديدگاه هاى ماديگرايانه غرب در سطوح مختلف كه بنا به تعبير ايشان (سكولاريسم جزئى) و (سكولاريسم كلى) و آثار گسترده آن بر فرد و جامعه دارد; سكولاريسمى كه دانشمندان غرب را به دو گروه تقسيم كرده است. گروهى طرفدار (عقل ابزارى) است كه بر مبناى استجابت انسان به نيازهاى طبيعى نفسانى و توجيه كردن اين نيازها, همانند نياز به جنگ, خشونت, كشتار, و ظلم و جدا شدن از ارزش هاى روحى است كه هيچ گاه (عقل طبيعى) به آن اعتراف نكرده و عمل نمى كند. گروهى ديگر طرفدار (عقل نقدى) هستند كه به دنبال كشف نيروهاى درونى انسان در ابعاد مختلف اجتماعى و انسانى با در نظر گرفتن ابداع و ابتكار و خلاقيت انسان به عنوان تراوشى از عقل بديع انسانى و رد كردن منطق وسيله بودن عقل در اعمال و رفتار انسانى.
براساس همين ديدگاه, هنگامى كه دكتر المسيرى مسئله اعدام يهوديان توسط نازى هاى آلمانى را مورد بررسى قرار مى دهد, آن را در همان سمت و سياق انديشه ماديگراى غربى كه به جز قدرت و منفعت به چيز ديگرى نمى انديشد و همه چيز را براساس نژاد و برترى انسان ها بر يكديگر ارزيابى مى كند و ديگران را وسيله اى براى وصول به اهداف مختلف مادى مى بيند, ارزيابى مى كند. با چنين منطقى است كه اعدام يهوديان با برنامه ريزى انجام شده, آنان را به يك واقعيت موجود تبديل مى كند و كشتار آنان وسيله اى براى رسيدن به اهداف بالاترى قرار مى گيرد. يكى از انديشمندان در اين زمينه چنين مى گويد:
(اگر هرتزل (مؤسس صهيونيسم جهانى) ماركس صهيونيسم باشد, هيتلر (مؤسس نازيسم آلمانى) لنين آن است; يعنى آن را به يك واقعيت سياسى تبديل كرد.)
ديدگاه قرار گرفتن انسان در جايگاه خداوند
در اين ديدگاه انسان جاى خدا را گرفته است. انسان به لباس خداوند درآمده و خود خداى خود شده است. براساس اين ديدگاه تفكيك خدا و انسان, انسان و طبيعت, كل و جزء, عام و خاص, لغو و به جاى آن جهان واحد مادى مى نشيند. دستگاه واحدى است كه انسان در مركز آن قرار گرفته است و فعال مايشاء جهان است. اين ديدگاه در مقابل ديدگاه (توحيدى) كه خدا خالق يگانه جهان و انسان و طبيعت را مخلوق آن مى داند, قرار مى گيرد.
ظهور گروه هاى نژادى
گروه هاى نژادى در جامعه شناسى به گروه هايى گفته مى شوند كه براساس دين, عقيده, يا انديشه خاصى ايجاد شده, سياست و رفتار خاصى را در زندگى دنبال مى كنند. يهوديان از نمونه هاى تام و كامل گروه هاى نژادى عصر حاضرند. چنين گروه هاى معمولاً براى انجام وظايف ويژه و اهداف خاصى مورد استفاده قرار مى گيرند; همان گونه كه صهيونيست ها هم اكنون براى رسيدن به اهداف خاصى فعاليت مى كنند. گروه هاى مذكور يا از داخل يك جامعه و يا از خارج آن به وجود آمده و عهده دار مسئوليت هاى خاصى مى شوند. نويسنده محترم صهيونيست هاى جهانى را گروهى مى داند كه غرب ماديگرا بهترين استفاده از آنها را براى رسيدن به اهداف و منافع خود كرده و آنان را از يهوديان عادى جدا مى سازد. بنابراين در جهان معاصر (يهوديان نژادپرست) و (يهوديان عادى) داريم كه بايد ميان آنان تفاوت گذاشت.
محور سوم. اصطلاحات و جايگزينى ها
دائرةالمعارف مزبور اصطلاحاتى را مورد استفاده قرار داده است كه برخى مصطلح و برخى ابداعى است. در اين زمينه دكتر المسيرى مبتكرى تمام عيار است. مفاهيم متضاد و مكمل يكديگر و يا مرتبط با يكديگر را در كنار همديگر قرار داده و تفاوت ميان آنها را روشن مى كند. مفاهيم و كلماتى از قبيل: ذات/عرض, طبيعت انسان, سكولاريسم/انسانيسم, بسيط/مركب, تفكيك/تركيب, انقباض/ انبساط, افراط/تفريط, مطلق/مقيد, كه با تفاوتى كه ترجمه فارسى با عربى اين كلمات وجود دارد, نحوه اصطلاح سازى نويسنده محترم را به زبان عربى روشن تر نشان مى دهد. به عقيده نويسنده, بسيارى از اصطلاحات جديد جهانى توسط جهان غرب توليد و يا بازسازى شده و به كل جهان تعميم داده شده است. سنتراليزم و تمركزگرايى غربى باعث ايجاد نوعى از معرفت انسانى شده است كه با ارزش هاى غربى ماديگرا در ارتباط بوده و تلاش مى كند كه زمينه هاى معرفتى ساير فرهنگ ها را نه تنها غير منطقى و مغاير با روش هاى مدرن, بلكه از ذهن و جوامع بشرى حذف كند. يهوديان افراطى در ايجاد ساختار جديد معرفتى به ويژه از طريق دنياى ارتباطات كه عمدتاً توسط آنان سازماندهى و اداره مى شود, بيشترين فعاليت را در اين زمينه انجام داده اند. براى طرح برترى نژادى يهوديان است دو شيوه متمايز از همديگر تاكنون به كار رفته است كه اولى ايجاد هاله اى از تقدس و احترام براى يهوديان كه عمدتاً در اصطلاحاتى همچون: (نبوغ يهودى), (تاريخ يهودى), (ارزش هاى يهودى), جماعت يهودى), (ساختارهاى اجتماعى يهودى), (سياست يهودى) و غيره بوده است و ديگرى قرار دادن همه تلاش هاى ديگران براى كشف برنامه هاى مزبور به عنوان (توطئه عليه يهوديان) است. اين حركت در حال حاضر نه تنها همه راه هاى فشار بر سياست هاى ضد انسانى صهيونيست ها را بسته است, بلكه راه نقد علمى را در اين زمينه نيز به بن بست رسانده است. هم اكنون همه انديشمندان انسان دوست اگر بخواهند در مقابل توطئه هاى صهيونيسم جهانى, قتل و كشتار فلسطينيان, تحريف ارزش هاى انسانى, تبعيض نژادى براساس ايده صهيونيسم و امثالهم ايستادگى كرده و سخن بر نقد اين شيوه ها به كار گيرند, به عنوان (ضد يهود), (طرفدار خشونت), (غير منطقى), (توطئه گر عليه امت يهود), و غيره متهم مى شوند. اين دو روش بزرگ نمايى يهوديان و كوچك كردن و حذف مخالفين آنان دو شيوه اى است كه در جهان معاصر به شدت از طرف رسانه ها
يى گروهى جهانى, سياست مداران, و سرمايه داران بزرگ بين المللى دنبال مى شود.
نويسنده در اينجا به واقعيتى بس مهم در به وجود آمدن افراد غير يهودى طرفدار يهوديت و صهيونيسم در جهان معاصر اشاره مى كند كه دقيقاً نتيجه به كارگيرى دو روش فوق در تبليغات جهانى است. هم اكنون (افراد به كار گرفته شده در خدمت ايده يهوديت) توسط صهيونيسم جهانى در حدى است كه دفاع از سياست هاى آنان را عهده دار شده و در بسيارى از مواقع نيازى به دخالت مستقيم يهوديان در اين زمينه ها وجود ندارد. اين نوع از (مزدورگيرى) سياست نسبتاً جديدى است كه به ويژه پس از كشتار يهوديان توسط نازيست ها, و گسترش شبكه هاى ارتباط جهانى, و تسلط يهوديان بر منابع قدرت بخصوص سرمايه دارى كور فراگير گسترش يافته و انسان كنونى را به سقوط كامل نزديك كرده است.
از مسائل ديگرى كه مورد توجه نويسنده در اين دائرةالمعارف است, وجود دو نگاه متمايز از همديگر در ميان مسلمانان به ويژه عرب ها نسبت به يهوديان و صهيونيسم است. اولى (نگاه دولتى) و يا به عبارتى (نگاه دولتمردان عرب) به مقوله (اسرائيل) به عنوان قدرتى است كه نمى توان آن را از بين برد و اينكه وجودى ابدى است كه بايد با آن ساخت و كنار آمد. و ديگرى (نگاه مردمى) كه در تلاش است يهوديان را مردمى عادى جلوه دهد كه سرزمين فلسطين را اشغال كرده و بايد آنان را از اين سرزمين بيرون كرد. اين دو نگاه عملاً مشكلات زيادى را در مبارزه با صهيونيسم ايجاد كرده است. بخش عمده اى از به وجود آمدن (نگاه دولتى) در ميان برخى از دولتمردان عرب با شيوه (مزدورسازى ناآگاه) و شايد هم در برخى از مواقع (آگاه) توسط خود يهوديان ايجاد شده است كه گاهى مبارزه با چنين پديده اى از اصل مبارزه با صهيونيسم نيز اهميت بيشترى مى يابد.
دكتر المسيرى در اين مجموعه ارزشمند هميشه بين يهودى صهيونيست و يهودى مؤمن و معتقد و ضد ايده نژادپرستانه صهيونيسم تفاوت اساسى قائل شده است. صهيونيسم با اصل يهوديت هيچ گونه ارتباطى ندارد. اين ايده زاييده تفكر ماديگراى غربى است كه تبلور آن در برخى از يهوديان به ظهور رسيده است. در حقيقت غرب ماترياليست, صهيونيسم را به وجود آورده است.
دائرةالمعارف مزبور در جلدهاى هشت گانه خود به بحث ها و محورهايى تقسيم شده است كه به آنها اشاره مى شود.
محور اول. چهارچوب نظرى بحث.;
محور دوم. گروه هاى مختلف يهودى. بحثى در ماهيت گروه هاى مختلف يهوديان;
محور سوم. گروه هاى يهودى: گرايشات فرهنگى; در اين محور رابطه يهوديان با سكولاريسم غربى و گرايشات مختلف فرهنگى و فكرى آنان مورد بحث قرار گرفته است;
محور چهارم. تاريخ گروه هاى يهودى در جهان از گذشته تا حال;
محور پنجم. نحله هاى فكرى و فرق مختلف يهوديان;
محور ششم. صهيونيسم. بحثى مفصل درباره ريشه ها و روابط جهانى صهيونيسم;
محور هفتم. اسرائيل, جايگاه صهيونيسم. ساختار دولتى اسرائيل, جنايات اسرائيل, بحران صهيونيسم, تروريسم و رابطه آن با اسرائيل, صهيونيسم و تبعيض نژادى و… مورد بحث قرار گرفته است;
محور هشتم. پى نوشت ها و فهرست منابع.
دائرةالمعارف دكتر المسيرى به حق كارى سترگ در ادبيات معاصر است. كشف نقاب از چهره صهيونيسم و رژيم اشغالگر اسرائيل با شيوه اى علمى و آكادميك, در كنار همه بحث ها و گفتمان هاى موجود, مطلبى است كه شديداً مورد نياز دنياى معاصر است كه با اين اقدام تا اندازه زيادى تأمين گرديده است.
نوشته سعيد بشار, ترجمه با تصرف: دكتر حسن بشير
(استاد آكادمى آكسفورد براى مطالعات پيشرفته, انگلستان Academy Oxford for Advanced Studies)
* بحث فوق با استفاده از نوشته سعيد بشار (پژوهشگر مراكشى, دانشكده ادبيات دانشگاه القاضى عياض در مراكش) كه در مجله آمريكايى Islamiyat at Ma'rith سال هفتم, شماره٢٦, پاييز٢٠٠١ ميلادى آمده است به تحرير درآمده است.)
فرائد السلوك, اسحاق بن ابراهيم ابى رشيد سجاسى
تأليف اسحاق بن ابراهيم ابى رشيد شمس سجاسى از آثار نثر قرن هفتم هجرى و از زمره كتاب هاى اخلاقى است كه در هر باب از باب هاى ده گانه آن حكايت يا حكاياتى در تأييد ديدگاه نويسنده كه همان اخلاقيات سنتى است, نقل شده است. ابواب دهگانه كتاب در فضايل عقل, علم, عدل, جود, عزم, حزم, حكمت, شجاعت, عفت و مكارم اخلاق است. نويسنده معاصر اتابك ازبك, فرزند محمد بن ايلدگز (از اتابكان آذربايجان) است. پس از محمد بن ايلدگز, پسرش ابوبكر حكومت كرد و در ٦٠٧هـ.ق. درگذشت. ازبك در آن موقع كودك بود و اسماً حكومت يافت. البته به گفته مؤلف, اوضاع آشفته بود و نظر مؤلف بر تعليم حكمت عملى و تدبير مملكت و آيين سياست به فرمانرواى نوجوان است كه مؤلف, وى را داراى فر پادشاهى مى داند. اين ازبك بن محمد احتمالاً همان است كه مجموعه حكايات پنداموز (اعجوبه ومحجوبه) و كتب ديگرى در همين مايه بدو تقديم شده است.(ر.ك:سيد آل داوود, گزيده داستان اعجوبه و محجوبه, ضميمه نامه فرهنگستان, ١٣٧٨)
تأليف كتاب در ٦٠٩ شروع شده و در ٦١٠هـ.ق پايان يافته است. ارزش نثر كتاب در آن است كه از يادگارهاى پيش از مغول مى باشد و شواهدى كه استخراج كرده اند, اين را نشان مى دهد. كتاب در سال ١٣٦٨ به تصحيح دكتر نورانى وصال و دكتر غلامرضا افراسيابى چاپ شد (انتشارات پاژنگ). دو مصحح دانشمند, مواردى از نقاط ضعف كتاب از جمله روده درازى مؤلف, تكرار مرادفات و استفاده به افراط از اشعار فارسى و عربى و قسمت هاى زائد كه داستان را به جاى آن كه زينت دهد, خراب مى كند, اشاره كرده اند و نيز توضيحاتى براى ابيات دشوار و عبارات و لغات آورده اند كه نوعاً مفيد است و البته بعضاً اشكالاتى نيز دارد كه ما به برخى اشاره كرده ايم. (ر.ك: عليرضا ذكاوتى قراگزلو, نشر دانش, مهر و آبان٧١, ص٥٢ ـ٥٣) و در اينجا از تكرار آن مى گذريم.
مؤلف در ترجمه نيز زبردست بوده كه يك نمونه از آن را با اصل عبارت عربى براى مقايسه مى آوريم: (فقد بلغنى ان واحداً من قطان البصرة دعاك الى مأدبة فاسرعت وكرت عليك الجفان فاكلت وما خلتك ان تأكل طعام قوم غنيهم مدعو وعايلهم مجفو) [از نامه على(ع) به سهل بن حنيف, عامل حضرت بر بصره] ((اى پسر حنيف) به من چنان رسانيدند كه يكى از توانگران و صاحب ثروتان بصره ضيافتى ساخت و حضور تو استدعا كرد, اجابت كردى و به خانه او شتافتى و كاسه هاى پر كرده به اباهاى [=آش هاى] مختلف بر تو مى گرديد و از آن تناول مى نمودى و مرا گمان نبود كه تو شكم بيالايى به طعام قومى كه توانگران را خوانند و درويشان را رانند). (ص١٥٣ـ١٥٢)
براى مصححان در خواندن بعضى كلمات, اشتباه پيش آمده كه به چند مورد اشاره مى كنيم: پراكنده (ص١٣٣) كه پراگنده درست است. معدنى (ص١٢٨ و١٥٠) كه معوض درست است. خيلى متين (ص٣٢) كه حبل متين درست است. استخار (ص٤٢٦) كه استظهار درست است. ناپاك (ص٥٦٠) كه ناپاك درست است. تنگ (ص١٤٦) كه تُنُك درست است. دعوى (ص٥٧٨) كه دعوت درست است كه البته هيچ يك غلط چاپى نيست, بلكه غلط خوانى است. به هر حال در اينجا بايد از زحمات مصححان قدردانى نمود كه يك متن كهن و ارزشمند را احيا كرده اند.
به ويژگى نثر كتاب برگرديم كه غالباً پر است از زوائد و مترادفات و تتابع اضافات و استعارات بعيد و قلمبه پردازى فضل فروشانه بى وجه. البته خود مؤلف منكر اين عيوب است (آغاز و انجام كتاب) اما ما با آوردن نمونه از عبارات اصل كتاب و صورت ويراسته و تلخيص و پاك شده آن نشان مى دهيم كه چگونه پس از اخذ زوايد, بدون افزودن حرفى يا كلمه اى, معنا واضح تر مى شود و عبارت زيباتر و شيواتر جلوه مى كند و مقصود بهتر ادا مى گردد. اصل عبارت را در بالا و تلخيص شده آن را در پايين مى آوريم:
اصل: (مهمان چون آن حال مشاهدت كرد و آن جزع و زارى بديد, استخبار و استفسار واجب ديد و گفت: طريق كرام و شيوه آزادمردان نيست بر روى مهمان دژم بودن و اگر اين اندوه و استيحاش به جهت نزول من است, پرداخته دل بايد بود. همين لحظه حركت كنم و گرانى ببرم تا اندوه شما زايل گردد. طيار گفت: اى برادر, ما به جهت تو تحمل رنجى و تكلف مؤونتى نكشيديم تا بدان استدلال كنى بر دژم بودن ما. آنچه ما را گريان و دردزده و پژمرنده مى بينى, اگر هزار درد و غصه از روزگار بر جان ما متراكم بودى, به حضور تو خوش بوديمى. اگر طرفى از احوال ما به سمع مبارك تو گذر كند و شمه اى از غصه ما, تحت ادراك تو درآيد, بر زندگانى ما به جاى آب, آتش از ديده بارى.)
تلخيص: (مهمان چون آن جزع و زارى بديد گفت: شيوه آزادمردان نيست بر روى مهمان دژم بودن و اگر اين اندوه به جهت نزول من است, همين لحظه حركت كنم و گرانى ببرم. طيار گفت: اى برادر ما به جهت تو رنجى نكشيديم آنچه ما را گريان و پژمرده مى بينى, اگر طرفى از احوال ما بر سمع تو گذر كند, بر زندگانى ما به جاى آب آتش از ديده بارى.)
در تلخيص تقريباً نيمى از كلمات دور ريخته شد. گاهى عباراتى هست كه براى تصفيه آن مى توان دو سوم كلمات را حذف كرد, بى آن كه لطمه اى به جزييات مطلب وارد آيد. مانند عبارت زير:
اصل: (سيد كائنات محمد مصطفى(ص) از سيد اوليا على مرتضى(ع) پرسيد كه (من اشقى الاولين) يعنى از كسانى كه در اول عهد آفرينش و ابتدا ظهور معجزات به انبيا و رسل نگرويدند و بر پيامبران و فرستادگان خداى ايمان نياوردند, كدام بدبخت تر است؟ قال (عاقر الناقه) گفت: آن بدبخت ملعون كه ناقه صالح را بكشت و دلائل و براهين او در نبوت خرافات و هذيانات شمرد. سيد(ص) بار دوم گفت: (من اشقى الاخرين) يعنى بدبخت ترين كسانى كه در عهد نبوت من پس از ظهور چندين علامت مرا مصدق ندارند و بر منهاج حق قدم ننهند, كيست؟ قال: الله و رسول الله اعلم گفت: يا رسول الله اين علم غيب است مرا آن قوت نباشد كه از مغيبات سخن گويم و از وقايع و حوادث پيش از وقوع خبر دهم كه علم غيب خداى داند و رسول او كه روح القدس به وى اِنها كرده باشد. قال (قاتلك) گفت: بدبخت ترين اين گروه و سخت ترين ايشان به عذاب روز قيامت, كشنده تو باشد.) (ص٤٠ـ٣٩)
تلخيص: (محمد مصطفى از على مرتضى پرسد: من اشقى الاولين يعنى از كسانى كه در اول عهد آفرينش به ابنيا و رسل نگرويدند, كدام بدبخت تر است؟ قال عاقر الناقه گفت: آن كه ناقه صالح را بكشت. سيد بار دوم گفت: من اشقى الاخرين, يعنى بدبخت ترين كسان در عهد نبوت من كيست؟ قال: الله و رسول اعلم; گفت علم غيب خداى داند و رسول او. قال قاتلك; گفت: بدبخت ترين گروه, كشنده تو باشد.)
گاهى اطناب و تطويل در كلمات اضافى نيست, بلكه در ساختار بيان است; مثل قطعه زير كه جملات داخل پرانتز اگر حذف شود, هيچ ضررى به مطلب نمى خورد و اشكال در جمله معترضه است:
(روزى بر پشت عصا [نام اسبى است] سوار شدم و بر عزيمت صيد روى به باديه نهادم و شب درآمد و جهان سياه شد و من و اسب از غايت ماندگى افشانده [=داغون و از هم ريخته] شده بوديم و از فرط تشنگى هلاك نزديك آمد و در آن وادى آب نبود (و زمين از بى آبى چون طبع جاهلان خشك شده و چون روى بى باكان سخت گشته و آتش عطش در احشاى من چنان ملتهب گشته كه آب به جان مى طلبيدم و گرچه از چشمه شمشير بودى و سيل به ديده مى جستم اگر خود از فواره ديده برخاستى) در اين ميان قطايى [=مرغ سنگخواره اى] از سر بچه برخاست و هيچ چيز در تاريكى شب از وى راهبرتر نبود (و دليل استاد و رهبر زيرك را به وى مثال زنند و گويند: اهدى من القطاة يعنى راهبرتر است از اسفروز) مرا حقيقت شد كه به طلب آب مى رود. عصا را تازيانه زدم و بر آواز بر وى مى دوانيدم و چون ساعتى بود, او از هوا و من از زمين هر دو به هم به ساحل چشمه رسيديم. (ص٤٦٨ـ٤٤٧).
شمس سجاسى از لحاظ داستان نويسى واقع گرا و از ايده آليسم دور است, حتى گاه به ناتوراليسم مى گرايد. اخلاقياتى كه او توصيه مى نمايد, دست نيافتنى نيست. مثلاً در باب عفت گويد: اگر هم گناهى واقع شود, بايد چنان نشود كه به بى احترامى شخص مرتكب, و تجرى او منجر گردد (ص٥٤٩). و نيز برزيگر را بر راست بودن با مالك توصيه مى نمايد: (تا چون برق از صراط بگذرد) (ص٦١١). جسم انسان نيازهاى مبرم خود را دارد و انسان ممكن است نيك شود, اما هرگز فرشته نمى شود. خصوصيات جسمانى انسان در روحيات منعكس مى گردد. (ص٣٣٠و٢١٤)
در داستان هاى فرائد السلوك, زن واقع بينانه و قانع كننده مورد توصيف قرار گرفته و در غالب اختلافات در اين داستان ها حق با زن است. همچنان كه در عينيت و خارج نيز چنين است و محور خانواده شكيبايى و پايدارى و رنجبردارى زن مى باشد. حتى در حكايت (ملكه زباء) صرف نظر از تعبيرات و صحنه هايى كه مربوط به اصل ضرب المثل مى باشد, طبق بيان اين كتاب زباء موفق مى شود انتقام خون پدر را از جذيمه بگيرد و شخصيت فكريش بر جذيمه كه مرد است و قلمرو پادشاهى اش هميشه گسترده تر از زباء است, برترى دارد.
مؤلف از ديدگاه فلسفى, مرجان را بالاترين محصول عالم جماد (ص١٠) و درخت خرما را برترين موجود عالم نبات (ص١١) و نسناس يا بوزينه را آخرين درجه عالم حيوان مى داند (همان) هريك از اينها مى كوشند به درجه بالاتر تشبه جويند, اما نمى توانند چنان كه انسان نيز مى كوشد مانند ملائكه شود, اما البته فرشته نمى شود (ص١٣ و١٦).
به لحاظ اجتماعى و سياسى, طبق يك انديشه كهن ايرانى, ملك و دين توأمانند كه البته به صورت عبارت عربى يا حديث مأثور نيز نقل كرده اند (ص٤٢). هر پادشاهى كه رعايت مصالح دين نمايد, سزوار سلطنت باشد و هركس كه از كفايت مهمات دين بازماند, (پادشاهى بر او بشورد و ملك او را آفت رسد)(ص٤٥).
بعضى از پادشاهان به سعادت عقل و فر الهى ممتازند, اين ويژگى را به درى (فرّه) و به پهلوى (ورج) و به پارسى (خوره كيانى) خوانند (ص٥٠). فريدون و كيخسرو از جمله شاهانى بودند كه از فر الهى برخوردار بودند (ص٥١). كسانى كه بدون اين ويژگى الهى بخواهند به زور يا نيرنگ بر تخت نشينند, (ملك از وجود ايشان متنفر و گريزنده) است (ص٦٦ ). مؤلف بر پيشانى پادشاه معاصر خود, يعنى ازبك بن محمد بن ايلدگز (آن نور علوى) را معاينه و مشاهده مى كند (ص٦٤) لذا كتابى را كه سال ها آرزو داشته بنويسد, بدو تقديم مى نمايد:
(مى خواستم كه بر عبارت اهل زمانه خويش كتابى سازم كه جامع باشد فصاحت و بلاغت را و حاوى بود نتف [=گزيده هاى] عبارات و طرف [شگفتى هاى] حكايات را و اقتدا كنم به صاحب كليله و سندباد و غير آن) (ص١). مؤلف به خود گمان نمى برده كه بتواند مثل (كليله دمنه) و (سندبادنامه) بنويسد, لذا از نوشتن دست نگه داشته بود تا كسى كه كتابى به تقليد از (كليله و دمنه) نوشته بود, در مجلسى عرضه مى داد و آن را بر (كليله و دمنه) ترجيح مى نهاد كه (او از وحوش و بهايم حكايت كرده است و من از مردم حكايت كنم و اين راست بود) (ص٢). مؤلف گويد (فى الجمله مرا از آن كتاب بيش از آن فايده نبود كه دلير گشتم و در اين كتاب شروع كردم و با خود گفتم اگر بدان [يعنى كليله و دمنه] در نتوانم رسيد, آخر از اين [يعنى كتاب شخص مدعى] در توانم گذشت) (ص٤). و در خاتمه كتاب كار خود را تحسين مى نمايد: (اگر كس از سر انصاف به تأمل و تأنى در اين مجموع نگرد, او را معلوم شود كه قدرت بنده در راندن سخن تا چه حد بوده است و قوت ايراد معانى تا چه غايت) (ص٥٩١) و ادعا مى كند كه با وجود (تطويل) از (تكرير معنى و ترديد لفظ) خوددارى ورزيده, كه البته چنين نيست, اما در خلاصه قصه هاى برگزيده كه ما از اوايل و اواسط و اواخر كتاب آورده ايم, اين عيب برطرف شده است.
اينك چند حكايت برگزيده كه پس از حذف زوائد از نظر خوانندگان مى گذرد:
حكايت:
يك. چنان شنيدم كه عيسى(ع) در ايام جالينوس حكيم بود. چون عيسى دعوت آغاز نهاد و خلق را به خداى خواند. قوم به نزديك جالينوس آمدند و گفتند: مردى پيدا شده, دعوى سخت عظيم مى كند و لافى به غايت عريض و طويل مى زند و مى گويد من از خداى به نزديك شما رسولم و ما را از عادتى كه بوده است, منع مى كند و كارى كه از دل و طبع ما بعيد مى نمايد, به ما مى فرمايد. جالينوس جواب داد: هر كارى كه بناى آن براساس عقل نهند, هرگز منهدم نشود; و آنچه مى گوييد كه عقل ما آن را قبول نمى كند, تواند بود كه آنچه او گويد, معقول بود وهم شما را از صواب منع مى كند و از قبول قول حق باز مى دارد و بسيار چيز است كه دل مردم در آن كاره [=بى ميل] باشد و خير او در آن بود و نيز فراوان است كه دل مردم پرستار و آرزومند چيزى باشد كه شر او در آن بود. اكنون شما اين مرد را آزمايش كنيد و بر محك طب زنيد تا عيار علم را ببينيد. اگر چنانكه تب ربع [=تب نوبه] در بهاران از جوانان برد و در ايام خريف [=پاييز] از پيران, ايمان آريد كه پيغمبر است و تصديق قول او شما را سود دارد. گفتند: اى حكيم چه مى گويى؟ تب چه باشد؟ اين مرد كور مادرزاد را بينا مى كند و مرده هفتادساله را زنده مى گرداند. گفت: كور مادرزاد و مرده هفتادساله شماييد كه با چندين اعجاز ايمان نمى آوريد. گفتند: چون چنين است, نخست تو ايمان آور تا ما تابع تو شويم. گفت: اى بدبختان اگر خداى را همه بندگان چون من بودندى, هرگز بديشان رسول نفرستادى. و غرض جالينوس از اين قول نه آن بود تا به عيسى ايمان نيارد, بلكه تبعيت پيامبر فرض است و تصديق قول او واجب و چون جهال و عوام به متابعت نبى مأمور باشند, علما و خواص به طريق اولى (ص٢٨ـ ٢٥).
دو. شنيدم در زمين پارس مرزبانى بود. اين مرزبان را پسرى بود ناخلف, فرومايه و نابكار. هميشه دانه شره در دام شهوتى مى پراكندى تا دخترى خوب رُخ را چون صيد كند. عشق جمال زنان و معاشرت ايشان بر وى چنان غالب كه عمر جز در مطالبت ايشان مصروف نداشتى و روز و شب جز مراقبت احوال ايشان نكردى. پدر از اعمال شنيع او به غايت پريشان خاطر و از تهتك او براَستار مسلمان سخت انديشناك. مگر روزى اين پريشان كار بر ساحل دريا شكار مرغان آبى مى كرد. در آن ميان لعبتى بحرى از قعر دريا بر سطح آب آمده بود و از هر سو نظاره مى كرد. پس مرزبان از سر شهوت صادق در روى او نگريست, مدهوش و متحير گشت و به هزار دل عاشق ديدار او و به هزار جان جوياى وصال او شد. نه او را از تلاطم امواج دخول ممكن و نه بحرى را بر خشكى از آب خروج ميسر. بحرى به ديده تعجب در شكل او نگران و او به چشم عشق در حسن بحرى حيران. چون مرزبان زاده را وقوف بر ساحل, و بحرى را اقامت بر سطح آب از حد تجاوز كرد, بحرى به مراجعت با قعر تعجيل نمود و مرزبان زاده معاودت شهر جست و همه شب چون بيماران ديده در آسمان گذاشته تا روى روزكى بيند.
چون برداشت پرده ز پيش آفتاب, مرزبان زاده برخاست و بى حشم و خدم بر ساحل دريا رفت و تنها روى از جهت آن اختيار كرد كه زيارت معشوق زحمت اغيار برنتابد. چون زمانى برآمد, بحرى چون آفتاب رخشان سر از دريا بر زد. قد و بالايى چون سرو از آب رسته و رخساره اى چون آب و آتش به هم پيوسته. مرزبان زاده به كلى خود را فراموش كرد. در اين ميان نهنگى آهنگ شكار كرده بود از دريا به خشكى آمده, بسيار گرديده, بر هيچ حيوان قادر نگشته, وقت مراجعت گذرش بر آن ساحل افتاد و مرزبان زاده در ذوق مشاهده جمال محبوب, مدهوش, كه ناگاه بر ياد لب او در دهن نهنگ جان بداد و در كام آن پتياره [=مخلوق اهريمنى] بى كام هلاك شد). (ص٣٩٧ـ٣٩٣)
سه. شنيدم كه در شهر بصره عطارى بود هشيار و زيرك و در معرفت ادويه و خلط معاجين صاحب بصيرت. و در خانه او آشيانه مور بود و اهل خانه به بلاى نمل گرفتار. اين عطار خنبره اى چند معجون داشت و آن را در سُلّه [=زنبيل] نهاده بود و به هيچ وجه دفع مور از آن معجون نمى توانست كرد و راه دخول ايشان نمى توانست بست. پس از انديشه بسيار در ميان خانه حوضى ساخت و آن را پرآب كرد و سلّه در ميان آب در سر سنگى نهاد و از غم مور فارغ شد و به معاملت خويش مشغول گشت. روزى دو بر اين قضيه بگذشت. مشتريان معجون به در دكان عطار آمدند. عطار به خانه آمد و سلّه از آب برگرفت. چون نگاه كرد سلّه و معجون پر مور يافت. ديوانه شد و سودا در دماغ او اثر كرد و با خدمتكاران سراى و اهل خانه گفت مور چگونه بر اين آب گذر تواند كرد؟ شما در اين معاجين خيانت كرده ايد و موران را براى نفى تهمت خويش در آن انداخته; ايشان سوگندان خوردند.
عطار سله و خنبره پاك كرد و اين بار بنهاد و نشانى ساخت كه امكان برداشتن بى محو شدن نشان متصور نشدى. پس به دكان رفت, آن روز به سر برد. روز ديگر چون به فروختن معاجين احتياج افتاد, بيامد نشان بر جاى بود و علامت درست. چون سلّه برداشت ديده را از كثرت مور در خنبره, پرواى ديدن معجون نيامد. عطار متحير بماند و مدهوش گشت و گفت: آخر دانستن آن كه اينان در اين سلّه چگونه راه مى يابند از فايده اى خالى نماند و تجربت و تفكر در همه كارى نيكوست. پس سلّه پاكيزه كرد و بر جاى خويش نهاد و در گوشه اى نشست و مى نگريست. حشم مور فوج فوج مى آمدند و روى به سلّه مى نهادند و به لب آب جمع مى شدند و چون گذر ايشان بر آب متعذر بود, بعد از نوميدى باز مى گشتند و چون برق بر سقف خانه مى آمدند و راست كه به محاذات سلّه و موازات خنبره مى رسيدند خود را از سقف در سله مى افكندند. عطار ايمان تازه كرد و در دلايل صنع بارى متحير ماند و از اهل خانه عذرها خواست و احوال با ايشان بگفت, جمله متعجب بماندند) (ص٤٠٠ـ ٣٩٨).
چهار. وقتى يكى از فصحاى عرب در مجلسى سخنى نغز مى راند و او را كنيزكى بود صاحب سخن با حذاقتى تمام و اين كنيزك از پس پرده مى شنيد. چون جماعت پراكنده شدند كنيزك را گفت: سخن مرا در متانت و فصاحت تا چه حد دانستى؟ [كنيز] گفت: سخنى به غايت فصيح و نيك عذب [=گوارا] الا آن كه در تكرار لفظ و ترداد معانى مبالغتى مى نمودى. گفت: تكرار از براى تفهيم كلام مى كردم تا اگر كسى بار اول فهم نكند, به تكرار معلوم گرداند [كنيز] گفت: تا آن كس كه ندانسته است بداند, آن كس كه دانسته است ملول شده باشد. (ص٥٩١ ـ٥٩٢)
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
حافظ و الهيات رندى, دكتر محمود درگاهى, قصيده سرا, تهران, ١٣٨٢, ٣٧٢ص, وزيرى.
كتاب (حافظ و الهيات رندى) كه به شعر آشناى هوشيار, جناب محمدرضا شفيعى كدكنى و پيشاهنگ نقد ادبى در ايران, استاد عبدالحسين زرين كوب, تقديم شده است, در هفت بخش مسلسل, به موضوعات زير مى پردازد:
١. جستجو [در منظرها و ديدگاه هاى ناهمگون درباره حافظ];
٢. رند و الهيات رندى;
٣. مبانى عرفان و انديشه حافظ;
٤. گفتار رند يا شعر رندانه;
٥. روزگار حافظ: روزگار ريا و رندى;
٦. رفتار رندانه;
٧. حافظ: منتقد و مصلح يا مديحه گو.
درباره اينكه چرا مؤلف كتاب, اين منظر (الهيات رندى) را براى نگاه كردن به شعر و شخص حافظ برگزيده است, توضيح پشت جلد كتاب, بسيار گوياست:
(جهان بينى رندانه, انعكاسى است از زندگى رند, و زندگى رند, انعكاسى است از اين جهان بينى! و چون در اين شيوه از زندگى, پايبندى بر هيچ هنجار و قاعده اى ضرورت ندارد, هستى نيز در مسير خود از اين بى قاعدگى پيروى مى كند, و در واقع رند, جهان و آيين را بر الگوى رفتار خود مى سازد, و نوعى هستى شناسى رندانه تأسيس مى كند تا ناپيبندى خويش را بر هر گونه هنجار و قاعده اى تفسير كند. اين است كه همه دعوى ها, باورها, رفتار و گفتار حافظ, با اين قاعده و در حقيقت بى قاعدگى هماهنگى دارند و در كار تبيين و توجيه سلوك رندانه او درآمده اند.)
در (سرآغاز) كتاب, نويسنده از سه گونه تحقيق درباره حافظ ياد مى كند كه جز يكى از آنها, باقى مرجوح و نامطلوب است:
١. تفسيرهاى تقليدى;
٢. تفسيرهاى ذوقى;
٣. تفسيرهاى انديشيده و علمى.
سپس درباره نوع سوم كه به باور و گفته نويسنده, تنها راه نفوذ به جهان حافظ و انديشه هاى اوست, مى گويد: (تفسيرهاى انديشيده و خلاّق كه اصيل ترين گونه اين گزارش هاست, كار خود را بر پايه ها و اصول علمى, و روش هاى سنجيده پژوهشى بنا مى نهد و سعى آن دارد كه در برابر دنباله روى ها و پراكنده كارى هاى دو شيوه نخستين, تفسير انديشه و اشعار حافظ را با روش هاى معتبر علمى همراه كند و عناصر انديشه او را در يك هيئت هندسى و سازگار با يكديگر فراهم آورد. بديهى است كه گزارش انديشه حافظ, به اندازه انطباقى كه با چنين هندسه اى پيدا مى كند, و عناصر و اضلاع آن را در يك مجموعه معنى دار ارائه مى دهد, اعتبار خواهد يافت; و از اين ميان هر تفسيرى كه در اجزا و عناصر آن هيچ گونه ناهمخوانى و گسستگى پيش نيايد, و تا پايان به گونه يك نظام هماهنگ پيش رود, ارزش و اعتبارى ممتاز خواهد يافت.) (ص١١)
دعوى كتاب حاضر آن است كه حافظ از ميان همه آيين ها, مسلك ها, مذاهب و شيوه هاى سلوك, تنها (آيين رندى) را مطلوب خود يافته است. از اين رو ارجاع شعر او به اصول و مبانى آيين هاى ديگرى چون عرفان و تصوف و ملامتى گرى و زهد و پارسايى و… گرهى از كار حافظ شناسى نمى گشايد. (ر.ك: ص١٢) بدين رو جستجو در آيين رندى, شيوه رفتار, گفتار و كردار رندانه, و حوزه معنايى اين مفهوم, مى تواند نخستين روزنه هاى پژوهشگر براى راه يافتن به دنياى حافظ و معانى و مقاصد او باشد.
فصل نخست كتاب با عنوان (جستجو), شمارى از نقش ها, تصويرها و تصوراتى را كه دوستداران حافظ و يا مفسّران شعر او, از انديشه و آيين او ارائه داده اند, مرور مى كند. سپس در فصل دوم, به ارائه محك ها و تكيه گاه هاى محكم ـ و نه متشابه ـ رهنمود تازه اى براى حافظ شناسى فراهم مى آورد و اين كار را بر قاعده و نظامى ديگر استوار مى كند. (ر.ك: ص١٣) در فصل سوم, از ميان محكمات زندگى و انديشه حافظ ـ كه تعداد آنها را به بيش از ده مى رساند ـ رندى و ملزومات آن را محكم ترين دستاويز براى حافظ شناسى مى شناساند. اثبات اينكه انديشه و شعر و سلوك حافظ هيچ گونه همخوانى و آشتى با اصول و مبانى عرفان رسمى ندارد, محتوا و سمت و سوى فصل چهارم كتاب را تشكيل مى دهد.
شعر رندانه كه پر از (گسست) و (تناقض) است, موضوع فصل پنجم كتاب, و پايان بخش (حافظ و الهيات رندى) فصل ششم كتاب است كه از همه مفصل تر و پر مطلب تر است. در اين گفتار, زندگى حافظ يا (رفتار رندانه) او را بررسى و ارزيابى مى كند. همچنين از (ستايش گويى), (لذت جويى) و… حافظ كه از خطوط برجسته زندگى و رفتار روزانه اوست, سخن مى گويد. سپس براى درك و داورى در باب رفتار رندانه حافظ, مى كوشد حافظ را در فضاى زندگى و شرايط آن روزگار قرار دهد. از اين رو پيش از اين گفتار, تصويرى از فضاى عصر حافظ ارائه مى دهد با نام (روزگار حافظ: روزگار ريا و رندى).
در پايان نيز نوشته اى را به صورت ضميمه مى آورد كه متن بازبينى شده يك سخنرانى در روز حافظ در شيراز ـ مهر ماه٧٩ ـ بوده است, و موض