آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

معرفي هاي اجمالي



  ثمارالقلوب فى المضاف والمنسوب. تأليف ابومنصور ثعالبى نيشابورى, پارسى گردان: رضا انزابى نژاد, انتشارات دانشگاه فردوسى مشهد, ١٣٧٦, ٦٦٨ص.
ابومنصور ثعالبى از نويسندگان و نقادان بزرگ قرن چهارم به پركارى و وسعت اطلاع و حسن سليقه وانتخاب مشهور است. از جمله كتاب هاى مورد توجه و سودمند ثعالبى (فى المضاف والمنسوب) است كه دقت نظر و ذوق عالى و بيان شيرين اين دانشمند اديب را مى رساند و خوشبختانه به صورتى شايسته به قلم مترجمى صاحب صلاحيت به فارسى برگردانده شده است.
موضوع اين كتاب اضافات مشهور و معروف در عبارات عربى است كه شامل بعضى ضرب المثل ها نيز مى شود و البته دوران جاهليت و محضرمين و اسلامى را در بر مى گيرد, چون بعضى از اين اضافات خود (تاريخ دار) است و به شخصيتى معين يا واقعه اى مشخص برمى گردد (وليمه اشعث/ يتيمه ابن مقفع/ صدق ابى ذر/ لحن الموصلى/ بنات طارق/ عدو السليهك/ عبد نبى الحعاس)
اين كتاب گذشته از اينكه مرجع ارزشمندى است, فى نفسه كتابى است شيرين و خواندنى و حاوى حكايات پرمعنى و لطيفه هاى نمكين و نكات آموزنده.
با تأكيد برزيبايى و شيوايى ترجمه, بعضى يادداشت ها را كه در حاشيه كتاب نوشته ام عرضه مى دارم, شايد در صورت اقتضا در تجديد چاپ مورد توجه قرار گيرد:
* (… والامور الى مديً…) را (در سراسر روزگار) ترجمه كرده اند. (ص١١) حال آنكه صحيحش چنين است: (كارها دامنه و محدوده اى دارد).
* در صفحه١٤١ (تيس) به (قوچ) ترجمه شده كه (بُزنر) صحيح است.
* و ماكانت الدنيا وانت اميرها/ لتعدن عندالله عبة طائر (ص١٥٣) را چنين ترجمه كرده اند: (حكمرانى [واقعى] تو در پيشگاه خداوند براى آن است كه تو كوته زمانى ـ هرچند به اندازه زمانى كه پرنده اى نوك به آب بزند ـ دادگرى كنى). در حالى كه ترجمه صحيح به نظر مى آيد كه چنين باشد:
(دنيا در حالى كه تو امير آن هستى نزد خدا به اندازه اى كه پرنده اى به آب نوك بزند ارزش ندارد).
* (حرمت ها و نواميس ديگران بر تو حلال) (ص١٦٩)
منظور شاعر اين نبوده بلكه برعكس مى خواهد در هجو بگويد: (حرم و نواميس تو بر ديگران حلال).
*٣٤٣ (دبير تاريخ) را به (كاتب سرنوشت) اصلاح فرمايند.
*٣٦٣ (بوده) غلط چاپى و (برده) صحيح است.
*٤٠٨ (نرينه بد مادرش را به كار مى گمارد) رسا نيست, منظورش اين است كه در هجو گويد: (نرينه بد مادر خودش را به كار مى گيرد).
* (فحش) به معنى گفتار و كردار آشكارا زشت است و (فحش موسسه) يعنى (بى پروايى زن تباهكار در گناه) (ص٤٠٨).
* (مدبة) را (صف مورچگان) معنى كرده اند (ص٤٢٦) كه (جاى پاى مورچگان صحيح است).
* و طائفى من الزبيب به/ ينتقل الشرب حين ينتقل (ص٤٢٨) را چنين ترجمه كرده اند: (و مويز طائفى كه باده نوشان آن را هنگامى كه بگردد و شراب شده با خود به هرجا مى برند) (ص٤٢٩) در حالى كه صحيح آن چنين است:
(و مويز طائفى كه باده نوشان با آن تنقل مى كنند وقتى تنقل مى كنند) مرادش اين است كه مويز طائفى نقل و مزه شراب شان بوده است.
* عبارت (ينميك ام الكسائى) درست معنى نشده است (ص٤٣٠) و نيز در ترجمه شعر عربى صفحه ٤٢٤ سطر دوم و سوم جاى تأمل هست.
* در صفحه ٥١٠ كلمه (بى خبر) غلط چاپى و (بى خير) صحيح است.
* در صفحه ٥٣٠ (زير كوه) نادرست و (زيرپاى لبد) صحيح است.
* در صفحه ٥٣٤ (همدمى با چهار چيز) به (همدمى من با چهار چيز) اصلاح فرمايند.
توفيق بيش از پيش مترجم دانشمند را خواستاريم و خوانندگان را به مطالعه اين مرجع سودمند سفارش مى كنيم. عليرضا ذكاوتى قراگزلو
* دين و دولت, محمد سروش, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم, چاپ اول, ١٣٧٨, ٧٢٧ص.
تأسيس جمهورى اسلامى در ايران, طرح ولايت فقيه را سبب گشت; مقوله اى كه اندك اندك, جايگاه خاصى در نظام سياسى حاكم يافت و سرانجام در مجموعه قانون اساسى كشور, رسميت پيدا كرد. از سال ها پيش از پيروزى انقلاب, رهبر فقيد انقلاب ـ كه خود ارائه دهنده نظام حكومتى بر پايه ولايت فقيه بود ـ هماره در چند و چون مفاهيم و مبانى آن سخن گفت و نسبت دين و دموكراسى را آشكار ساخت; به گونه اى كه كمترين تقابل و تضاد ميان حكومت فقيه و حقوق انسانى و شهروندى مردم, به سهولت از ذهن ها زدوده گشت. (ميزان بودن رأى مردم) كه از جانب امام خمينى(ره) اظهار شده و پيوسته بدان عنايت مى ورزيد, حاكى از آرمان هاى اوليه انقلاب ـ آزادى و استقلال ـ است. بدينسان به دست مى آيد كه (ولى فقيه) در منظر فقهى ـ سياسى بنيانگذار جمهورى اسلامى, خدمتگزارى است كه به رستگارى در چارچوب آموزه هاى متعالى پيامبران ابراهيمى مى انديشد و از رهگذر حاكميت سياسى, آزادى, استقلال و عدالت فراگير را مى طلبد.
كتاب حاضر, كوششى است در جهت تبيين نظريه ولايت فقيه. فصل هاى زير, نمايانگر تحقيق و نظر نويسنده مى باشد: دين و دولت; اسلام و حكومت; رئيس دولت اسلامى; خاستگاه دولت اسلامى; اختيارات دولت اسلامى.
فصل هاى يكم و دوم, در واقع مدخل هايى براى ورود به حوزه تحليل فقهى و سياسى ولايت فقيه, به شمار مى آيد. نويسنده با طرح ارتباط ميان دولت و ايدئولوژى, و نقدونظرهايى در عرصه فلسفه سياسى, زمينه بحث تفكيك دين از سياست در مغرب زمين و نيز اقاليم قبله را فراهم مى آورد. رابطه دين و تجدد, در حوزه سياست و امكان سازگارى ميان اسلام و زمان, مقوله ديگرى است كه نويسنده براى رفع ابهام ها, بدان نظر دارد. هرچند ايدئولوژى هاى معاصر و بن بست ها و يأس هاى حاصل از آن, سبب سرگردانى بشر و روگردانى پاره اى از انديشمندان گشته است, ولى نمى بايست از ايدئولوژى صرف نظر كرده و با تعميم دادن ناكامى ها و ناكارآمدى ها به ديگر مكتب ها از جمله ايدئولوژى دينى, از حوزه سياست ايدئولوژيك بيرون رفت. (ص٣٤) در اشارتى كه به ريشه يابى نظريه جدايى دين و سياست در غرب مى رود, نخست برداشت هاى ناروا از آيين مسيح (تعارض بين دنيا و آخرت, احكام مسخ شده, عدم ارائه نظام مطلوب و نفى حقوق اجتماعى) مطرح مى شود. از آن پس عملكرد زورمدارانه روحانيون كليسا و زراندوزى و تزويرگرى آنان جلب توجه مى كند, كه تصوير خشن و ناخوشايندى از دين را پديد مى آورد. ظهور فلسفه هاى مادى و الحادى, جاذبه انديشه هاى اصلاح گرانه, و منفعت گرايى اصحاب قدرت را نيز بايد بر آن افزود. (ص٥٧ ـ٦٧) نويسنده از انديشه گرانى مسلمان همچون علامه اقبال لاهورى, علامه طباطبايى و استاد مطهرى ياد مى كند كه هر كدام با تكيه بر عنصر اجتهاد در اسلام و جاودانگى آن, امكان پاسخ گويى و سازگارى دين را با دگرگونى هاى حيات بشرى, خاطرنشان ساخته اند. (ص٧٦) در سازگارى اسلام و دموكراسى به مفهوم حكومت آراى مردم و استبدادستيزى, هيچ جاى ترديد نيست. خطرخيزى مقوله دموكراسى به عقيده نويسنده, آنگاه مشاهده مى شود كه همه چيز به رأى واگذار گردد. (ص١١٦) در پايان فصل نخست, اين نتيجه به دست مى آيد كه زمينه هاى اجتماعى و سياسى, مانند فروپاشى خلافت عثمانى, و انگيزه هاى روانى در سالكان گريخته از سياست و رويكرد فرهنگى و علمى آنان, در مجموع باعث رونق گرفتن تز تفكيك دين و سياست گشت. (ص١٢٠ـ١٤٤)
در فصل دوم, ضرورت حكومت و جايگاه دولت در نظام حقوقى و عبادى اسلام يادآور شده است. پيشينه انديشه سياسى در تاريخ مسلمانان ـ كه در گروه هاى گونه گون, به استثناى خوارج, وجود داشته است ـ نمايانگر اهتمام اسلام در امر حكومت و سامان دهى امور اجتماع مسلمان هاست. نويسنده با يادكرد غدير و سيره رهبران دين, اهميت سياست و مديريت جامعه را در اسلام خاطرنشان مى سازد و از اين رهگذر تحقق آرمان هاى دينى را ممكن مى شمارد. (ص١٥٣) (اسلام منهاى دولت, به مثابه اسلام منهاى اسلام مى باشد و همچنان كه توحيد به عنوان يك بنيان اعتقادى در تمام شاخ و برگ اسلام حضور دارد, حكومت نيز به عنوان يك نظام سياسى, همه اجزاى اين پيكره را به يكديگر متصل مى سازد و آن را به صورت قامتى استوار درمى آورد). (ص١٥٩) حدود و ديات, امر به معروف و نهى از منكر, صلح و جنگ, اختلافات زناشويى, سياست خارجى, قصاص, هركدام, نياز مسلمانان را به حكومت و حاكم صالح مى نماياند. (ص١٥٨ـ١٧٤) در فصل سوم, پيامبر و دولت اسلامى, و دولت نبوى از ديدگاه قرآن مطرح مى شود. نويسنده از پيامبر اسلام, به عنوان بنيانگذار دولت و زمامدار مسلمانان نام مى برد كه در تمامى ابعاد زندگى و اجتماع آنان تأثيرگذار بوده است. به قرآن هم كه باز مى گرديم, عدم تفكيك رهبرى دينى و دنيوى را در سيره نبوى مى نگريم. امر و نهى خداوند در عصرهاى گونه گون و لزوم تبعيت و اطاعت از پيامبر اسلام, همه و همه حاكى از همراهى دين و سياست مى باشد. (ص١٩١ـ٢٤١).
در فصل چهارم, مبانى شرايط رهبرى: وحدت رهبرى دينى و دنيوى, امانت دارى و حكومت, حاكميت قانون و فلسفه اجتماعى رهبرى طرح شده است. (ص٢٤٥ـ٢٦١) نويسنده ديدگاه هاى متفكران مسلمان, و نيز افلاطون, فارابى, ماكياولى و ماركس را ذكر كرده و نوع رهبرى آرمانى را طرح مى كند. رئيس دولت كه همانا فقيه مى باشد, مى بايست از صلاحيت علمى (فقاهت و اعلميت) و صلاحيت اخلاقى (عدالت و تقواپيشگى در ابعاد فرهنگى, سياسى و اجتماعى و اقتصادى) برخوردار باشد. (ص٢٤٦ـ٣٥٤) بدين سان, مى نماياند كه رهبرى در اسلام, از سويى با علم و از سويى ديگر با عمل در ارتباط بوده و در پرتو ايمان و تقوا شكل گرفته است. (حضرت امام خمينى, به صورت روشن و صريح از قانون خدا به عنوان زيربناى حكومت اسلامى ياد كرده اند, تا جايى كه رأى زمامدار مسلمين, حتى اگر پيامبر(ص) هم باشد, در حكومت هيچ گونه نقشى ندارد و آن حضرت نيز بايد صرفاً تابع اراده الهى باشد: حكومت اسلام, حكومت قانون است. در اين طرز حكومت, حاكميت منحصر به خداست, و قانون, فرمان و حكم خداست… حكومت در اسلام به مفهوم تبعيت از قانون است و فقط قانون بر جامعه حكم فرمايى دارد). (ص٢٥٣)
نويسنده در فصل پنجم از دو زاويه تاريخى و حقوقى, منشأ دولت را مورد تحليل قرار مى دهد. وجوب شرعى و عقلى انتخاب حاكم در ميان اشاعره و معتزله, حاكى از پيشينه تاريخى مقوله ياد شده است. (ص٣٦٦) از منظر حقوقى بايد گفت: (از نظر مبانى فكرى و اعتقادى شيعه, ترديدى وجود ندارد كه تسلط بر حكومت, هيچ گونه ملازمه اى با حق بودن آن ندارد, چه اين كه تاريخ پيشوايان معصوم شيعه, در برخورد با حاكمان بنى اميه و بنى عباس, به عنوان سلاطين جور, شاهد آن است). (ص٣٨٢) طرح حاكميت الهى و ويژگى هاى آن, ضرورت نصب و حاكميت الهى در دوران حضور و غيبت معصوم, در واقع, درآمدى است بر مسأله ولايت فقيه. (ص٣٦٣ـ ٤٠٥)
نويسنده بحث انتخاب و نصب را در مقوله ولايت فقيه مطرح مى كند و نتيجه مى گيرد: (بنابراين ديدگاه كسانى كه از يك سو مبناى نصب را پذيرفته, از سوى ديگر, انتخاب رهبر را در جامعه اسلامى توسط مردم تأييد مى كنند, قابل تفسير و توجيه است… با اين تفسير, تأكيد بر انتخاب, به معناى نفى مبناى نصب و عدول از آن تلقى نمى شود. مثلاً حضرت امام خمينى كه در آثار گوناگون خود, ولايت فقيه را براساس نصب تثبيت كرده اند, شيوه انتخاب را نيز براى تعيين رهبرى پذيرفته و مى گويند: (اگر مردم به خبرگان رأى دهند تا مجتهد عادل را براى رهبرى حكومتشان تعيين كنند, وقتى آنها هم فردى را تعيين كردند تا رهبرى را بر عهده بگيرد, قهراً او مورد قبول مردم است. در اين صورت او ولى منتخب مردم مى شود و حكمش نافذ است). (ص٤٩١) بدين سان, نقش محورى را مجلس خبرگان رهبرى خواهد داشت, كه اعضاى آن پس از نظارت استصوابى شوراى نگهبان, معرفى و گزينش خواهند شد.
فصل ششم به اختيارات دولت اسلامى مى پردازد. انجام امور ضرورى جامعه مسلمانان (كودكان بى سرپرست, تأمين معيشت درماندگان, خدمات عمومى و سازندگى, و حراست از اموال عمومى), و هماهنگ سازى و جهت دهى فعاليت هاى اقتصادى, نظم و امنيت, دفاع و مقاومت, نيازمند اقدام و دخالت حكومت اسلامى است. حذف بخشى از اين اختيارات به معناى ناديده گرفتن فلسفه وجودى حكومت اسلامى و يا در تنگنا قرار گرفتن رهبرى نظام, براى اداره جامعه است. (ص٥٠٦) در ادامه, نويسنده از روايت هايى چند مانند توقيع منسوب به امام عصر(عج) ياد مى كند كه حاكى از اختيارات بر مبناى نيابت از امامان معصوم مى باشد. نيابت عامه در فقه شيعه و دولت اسلامى و ولايت مطلقه فقيه, گستره ولايت مطلقه و اصول و مبانى آن و حدود سلبى ولايت (نفى جانبدارى از منافع شخصى و تصرفات خودسرانه و دخالت در امور شخصى و قانون گريزى و روح فردگرايى و پيمان شكنى) مباحثى است كه از سوى نويسنده كتاب پى گرفته مى شود. (ص٥٢٦ ـ ٦٦٦) بخش پايانى كتاب به فهرست هايى چند (آيات و روايات, كسان, كتب و منابع) اختصاص يافته است. ابوالفضل هدايتى
* فتح الرحمن بكشف مايلتبس فى القرآن, قاضى القضاة شيخ الاسلام ابن يحيى زكريا الانصارى (م٩٢٦) قدّم له و حقَّقه و عَلَّق: عبدالسميع محمد احمد حنين, مكتبة الرياض الحديثه, ٧٠٩ص.
چگونگى بيان قرآن, و گونه گونى بيان حقايق, و بكارگيرى قالب هاى مختلف براى يك حقيقت, و گاه تكرار آيات و يا مضمون آنها ـ كه از آن به (متشابه) تعبير مى شود ـ از جمله بحث هاى علوم قرآنى است كه از ديرباز مورد توجه عالمان و قرآن پژوهان بوده است. اين موضوع را بواقع مى توان بخشى از مبحثى دانست كه در روزگاران پيشين گاه با عنوان (مجاز القرآن) به بحث مى نهادند. زكرياى انصارى آنچه را كه ياد شد با شرح و بسط آياتى كه ظاهرى دشوار دارند, گرد آورده و با اين سمت و سو كه فهم اين گونه آيات بر برخى دشوار و مشتبه بوده است, به تفسير و تبيين آنها پرداخته است.
زكرياى انصارى, كه از عالمان اواخر قرن٩ و ربع اوّل قرن ١٠ است, در يكى از شهرهاى مصر به دنيا آمده و در قاهره دانش آموخته است. او از محضر عالمان بسيار در الأزهر بهره برده و در فقه, حديث و تفسير به جايگاه بلندى دست يافته و روزگارى منصب داورى نيز داشته است. انصارى آثار بسيارى در موضوعات مختلف بر جاى نهاده است; از جمله كتاب مورد گفتگو و نيز تفسيرى عظيم با عنوان (فتح الجليل ببيان خفى انوار التنزيل) كه شرحى است درازدامن بر تفسير بيضاوى.
انصارى آنچه را در آيات دشوار مى پنداشته, و يا با همگون آن در مواردى ديگر ظاهراً متضاد مى دانسته طرح كرده و به بحث نهاده است. به مَثَل چرا در آيه ١ سوره انعام (ظلمات) جمع است, اما (نور) مفرد؟ (ص٢٥٦) چرا در آيه٩٩ يونس (ولو شاء ربك فأمن من فى الأرض كلهم جميعاً) هم (جميعاً) را آورده است و هم (كلهم)؟ در حالى كه هر دو افاده شمول و احاطه دارند. (ص٣٣٣) در سوره عنكبوت آمده است: (ولمّا أن جاءت رسلنا لوطاً) و همين آيه در سوره هود بدون (ان) (و لما جاءت رسلنا) آمده است.(ص٣٥٢) چرا؟
چرا خداوند در سخن از تسبيح موجودات گاه گفته است (سَبَّحَ) و گاه (يُُسَبِّحُ) و…. (ص٥٧٥)
در سوره نجم آمده است: (ماضل صاحبكم وماغوى). چه فرق است بين ضلَّ و غوى كه در آيه هر دو آمده است؟ (ص٤٥٦) و….
به هر حال, كتاب با اين سبك و سياق از آثار سودمند اين موضوع است. آقاى عبدالسميع حنين كتاب را براساس پنج نسخه مقابله و تصحيح كرده است و در اين تصحيح و تحقيق ـ راستى را ـ رنج گرانى متحمل شده است. در پانوشت ها نشانى آيات و روايات را بدقت نشان داده است و گاهى توضيحاتى براى تبيين مباحث متن افزوده و گاه ديدگاه نويسنده را درباره تفسير آيات, نقد كرده است.
وى در مقدمه اى درازدامن (١٣٨ صفحه) به تفصيل از مؤلف آثار و سوانح زندگى او, چگونگى تأليف كتاب, و موضوع كتاب سخن گفته است. مقدمه محقق پرنكته است و سودمند و كارآمد.
مقدمه كتاب در دو باب است: در باب اول و در ضمن دو فصل از زندگانى و آثار مؤلف بحث كرده است و در بحث از زندگانى او از زادگاه, سالزاد, رشد و دانش اندوزى, استادان و شاگردان و سالمرگ او سخن گفته است. (ص١٧ـ٣٧) در فصل دوم با دقت, آثار وى را در موضوعات مختلف تفسير و علوم قرآن, حديث, فقه, اصول, ادبيات و تصوف, بلاغت و ادب, منطق و جدل و علم كلام شناسايى كرده و شناسانده و جاى هاى نسخه هاى كتاب ها را نيز بازگفته است.
از جمله تفسير جليل وى را با عنوان (فتح الجليل ببيان خفى انوار التنزيل) (ص٣٩ـ ٥٥) معرفى كرده است.
سپس از شيوه مؤلف در نگارش آثارش بحث كرده و چگونگى تأليف و تحقيق وى را بازگفته است. محقق مى گويد برخى از آثار انصارى ابتكارى است; برخى ديگر شرح و تفسير آثار ديگران است و بعضى گزينش آثار ديگران و گاه نيز در تصحيح و استوارسازى ناهنجارى هاى ديگران كوشيده است و بالاخره آثارى نيز در ترتيب و تنظيم آثار ديگران سامان داده است, و نتيجه گرفته است كه برخلاف آنچه برخى پنداشته اند آثار وى يكسره تلخيص و گزارش آثار ديگران نيست, آنجا هم كه چنين است از فوايد و ويژگى هاى شايسته اى در سنجش با اصل برخوردار است. (ص٥٦ ـ ٥٥) ويژگى هاى علمى, اخلاقى و پژوهشى مؤلف را محقق در پايان اين باب گزارش كرده است. در باب دوم و در ضمن چند فصل از كتاب و موضوع آن, شيوه مؤلف در تدوين كتاب و سير تاريخى نگاشته هاى اين موضوع بحث كرده است كه بحثى است سودمند. محقق ابتدا اسم كتاب را به دقت مشخص كرده است و آنگاه از شيوه مؤلف سخن گفته, و نشان داده است در بازشناسى موضوع ـ برخلاف پيشينيان ـ شيوه اختصار را جسته و جز در مواردى به تفصيل نگراييده و در نقل اقوال كوشيده است گزينه ديدگاه ها را عرضه و از درازى بحث ها جلوگيرد.
او براى دست يافتن به هدف و زدودن ابهام از ظاهر آيه به وجوه قرائت و تعليل آنها, وجوه اعراب, اقوال مختلف در آيه و گزارش روايت پرداخته و افزون بر آن تأويل و اجتهاد و درنگريستن در مقضى كلام را نيز پيشه خود ساخته است. سپس محقق كتاب از مصادر انصارى سخن گفته و نشان داده است كه وى بيشترين بهره را از كتاب (المسائل و أجوبتها) نگاشته محمد بن ابى بكر رازى برده است. البرهان فى متشابه القرآن, نوشته محمد بن حمزه كرمانى, غرائد القرآن نيشابورى, تأويل مشكل القرآن ابن قتيبه را نيز از جمله مصادرى برشمرده است كه انصارى از آنها بهره برده است. محقق نمونه هايى از بهره گيرى ها را نيز نشان داده است. مؤلف در اين بهره ورى ها كاملاً هوشمندانه برخورد كرده است و هرگاه مقتضاى كلام را با ديدگاه هاى خود نااستوار يافته به تلخيص و توجيه پناه برده است. (ص٦٦ ـ ٧٦) محقق چنانكه پيشتر آورديم, از شخصيت مؤلف در آغاز كتاب به تفصيل سخن گفته است. در اين مرحله از بحث كوشيده است چهره مؤلف را براساس اثر او و فكرى كه در كتاب عرضه كرده است, بنماياند و از چگونگى انديشه و شيوه او براساس واقع كتاب سخن بگويد . به باور محقق, مؤلف كتاب براساس اين نوشته نويسنده اى است پراطلاع, استوارانديش, گزينش گرى هوشمند, نقاد با گرايش به استشهاد به نصوص كهن و منقول از پيشينيان در بحث و تحقيق.
سپس محقق از ارزش كتاب در ميان آثار همگونش سخن گفته و نشان داده است كه كتابْ (سهل العباره) و (واضح المعانى) و بدور از پيچيدگى و نااستوارى و زياده گويى است و در پايان برخى از بخش هاى كتاب را به نقد كشيده و نااستوارى قسمت هايى از آن را نشان داده است; از جمله نقلِ برخى از احاديث ضعيف و اسرائيليات, بويژه در داستان حضرت داود و… (ص٧٨ـ٨٠)
در فصل اول باب دوم, محقق از پيشينه موضوع كتاب و سير تاريخى آن بحث كرده است و چنانكه پيشتر آورديم چون موضوع آن را بازشناسى آيات و جملات دشوارنماى قرآن دانسته عملاً در اين بحث به نگرش تاريخى تفاسير پرداخته است كه گاه از آنها با عنوان (تفسير بيانى) ياد مى كنند. بدين سان اين نگرش سريع را از (مسائل نافع بن ازرق) آغاز كرده و با اشاره به تلاش هاى كسانى چون حافظ با بحث از كتاب ابوعبيده معمر بن مغنى با عنوان (مجاز القرآن) ادامه داده است. محقق, بدرستى اشاره مى كند كه (مجاز) در عنوان اين كتاب مقابل (حقيقت) در بحث هاى بلاغى نيست, بلكه مراد نوعى از بيان و تعبير است. او از كتاب ابوعبيده و چگونگى آن اندكى به تفصيل بحث كرده و چگونگى آن را شناسانده است. (ص١٠٥ـ١٠٩) آنگاه (تأويل مشكل القرآن) ابن قتيبه را مى شناساند.
سپس از كتاب ارجمند (درة التنزيل و غرة التأويل) بحث كرده است و مانند بسيارى از تفسيرپژوهانْ اين كتاب را به اشتباه به خطيب اسكافى نسبت داده است. ما در مواردى از جمله در سلسله مقالات سير نگارش هاى قرآنى (ر.ك: مجله بيّنات) نشان داده ايم كه اين كتاب از آنِ راغب اصفهانى است, نه اسكافى. آنگاه از اثر ارجمند سيد مرتضى با عنوان (تلخيص البيان فى مجازات القرآن) بحث كرده و بسيار آن را ستوده است.
محقق همانند سلف ناآگاه خويش, سيد را معتزلى اما با افزون سازى عنوان (رافضى) شناسانده است. بحث او از كتاب سيد مرتضى و سپس سيد رضى با عنوان (تلخيص مجازات القرآن) دقيق, خوب و ستايشگرانه است. (البرهان فى متشابه القرآن) كرمانى (ملاك التأويل) ابن زبير ثقفى نيز از جمله كتاب هايى است كه محقق به شناساندن آنها در اين سير تاريخى پرداخته است. چنانكه پيش تر گفتيم كتاب انصارى را محقق ارجمند آن آقاى عبدالسيمع محمد احمد حسين بدرستى و نيكويى تحقيق كرده و مقدمه درازدامن او بواقع خود كتابى است سودمند و كارآمد. پايان بحث كتاب فهرست هاى فنى آن است: فهرست آيات, روايات, اعلام, موضوعات و…. (مدينه منوره, ٦/١/٧٩)
محمّدعلى مهدوى راد
* تحريرالاحكام الشرعية على مذهب الامامية.علامه حلّى ابومنصور جمال الدين حسن بن على بن يوسف بن مطهر (٦٤٨ ـ ٧٢٦ق), تحقيق: شيخ ابراهيم بهادرى, اشراف: آية اللّه جعفر سبحانى,قم, مؤسسة الامام الصادق, ١٤٢٠ق/ ١٣٧٨ش, ٦٥٨«٦٠٠ص, وزيرى.
فقه اماميه, در گذر زمان دوران هاى مختلفى را پشت سر نهاده است: دوران آغازين آن, فصل حضور امام معصوم و القاى اصول به وسيله آنان بود. در اين زمان, امامان(ع) به ويژه امام باقر و امام صادق(ع) تلاش عظيمى را براى گسترش فقه شيعى و تبيين حقائق دين و تمييز سره از ناسره, آغاز كردند كه برآيند گفتار ايشان ـ كه از آبشخور زلال وحى سرچشمه مى گرفت ـ در اصولِ حديثى راويان اخبار تدوين شد.
دوران دوم فقه شيعى, با غيبت صغراى آخرين سفير الهى ـ امام زمان(ع) ـ آغاز شد و در اين زمان بود كه از ميان اصولِ فراوان حديثى, (اصول اربعمأة) برگزيده شد و ملاك عمل قرار گرفت و ثقةالاسلام ابوجعفر كلينى (م٣٢٩ق) هم, كتاب عظيم (كافى) را بر مبناى آنها ـ در سه بخش: اصول, فروع و روضه ـ تدوين و گردآورى كرد. در اين زمان ـ كه استنباط و بيان احكام حلال و حرام بر عهده فقها قرار گرفت ـ سير تأليف كتاب هاى فقهى آهنگى شتاب گرفت. اين كتاب ها در آغاز بر مبناى نصوص احاديث به نگارش درمى آمدند و از ابداع رأى تهى بودند. فقه الرضا ـ كه همان كتاب تكليف ابن ابى العزاقر شلمغانى (م٣٢٣ق) است ـ شرايع على بن بابويه قمى (م٣٢٩ق), مقنع و هدايه شيخ صدوق (م٣٨١ق), مقنعه شيخ مفيد (م٤١٣ق) و نهايه شيخ طوسى (م٤٦٠ق) از اين قبيل است.
دوران سوم فقه شيعه, با ظهور فقيهانى مانند: ابن ابى عقيل عمانى (م ح٣٥٠ق), ابن جنيد اسكافى (م٣٨١ق) و شيخ مفيد (م٤١٣ق) و شاگردان فراوانش, مانند سيد مرتضى (م٤٣٦ق), ابوالصلاح حلبى (م٤٤٨ق) و شيخ طوسى (م٤٦٠ق) آغاز شد. در اين زمان و پس از آن, فقه وارد مرحله جديدى شد و رأى و نظر و استدلال و استنباط فروع از اصول در آن به كار گرفته شد و همين روش مورد قبول ساير فقيهان در دوران هاى بعد قرار گرفت و تا به امروز ادامه يافته است. از چهره هاى شاخص و برتر فقه اجتهادى, حلّيون خمسه: ابن ادريس حلّى (م٥٩٨ق), ابن سعيد حلى (م٦٧٢ق), محقق حلى (م٦٧٦ق), علامه حلى (م٧٢٦ق) و فرزندش فخرالمحققين حلّى (م٧٧١ق) را مى توان نام برد.
اما در اين ميان, نقش علامه على الاطلاق, ابومنصور جمال الدين حسن بن على بن يوسف بن مطهر حلّى بيش از همه است. او به جز تأليفات فراوانش در علوم: كلام, رجال, درايه, تفسير, اصول فقه, حكمت و فلسفه, تاريخ و لغت (ر.ك: مكتبة العلامة الحلّى, از استاد محقق مرحوم حجةالاسلام والمسلمين سيد عبدالعزيزطباطبايى) كتاب هاى بسيار در علم فقه نگاشته است.
برخى از اين كتاب ها ـ كه هر كدام خصوصيت ويژه اى دارند ـ عبارتند از:
١. تبصرة المتعلمين فى احكام الدين ـ رساله فتوايى علامه و دوره كامل فقه (از طهارت تا ديات) بدون شرح و استدلال.
٢. ارشاد الاذهان الى احكام الايمان: دوره كامل و مفصل تر فقه در پانزده هزار مسأله, بدون استدلال.
٣. قواعد الاحكام فى مسائل الحلال والحرام: دربرگيرنده ٦٦٠ قاعده فقهى همراه با فتاواى خويش.
٤. مختلف الشيعة فى احكام الشريعة: دوره كامل فقه همراه با نقل فتاواى فقيهان شيعه در هر مسأله و استدلال هريك و ترجيح قول حق, و هرجا كه دليلى از آنان در دست نبوده, دليلى براى آنان ابداع كرده است.
٥. تذكرة الفقهاء على تلخيص فتاوى العلماء و ذكر قواعد الفقهاء: فقه استدلالى و مقارن از طهارت تا نكاح, همراه با فتاواى علماى عامه و خاصه و ادله هريك از ايشان و محاكمه بين آنان.
٦. منتهى المطلب فى تحقيق المذهب: كتابى است گسترده تر از تذكره, با همان ويژگى ـ فقه استدلالى مقارن ـ و دربرگيرنده احكام عبادات, از طهارت تا جهاد.
٧. نهاية الإحكام فى معرفة الأحكام: در برگيرنده تمام مسائل فقهى همراه با دلائل آن. (طهارت, صلاة, زكات و بيع)
٨. تحرير الاحكام الشرعية على مذهب الامامية: كتاب حاضر.
اين كتاب, از ارجمندترين و بلندپايه ترين كتاب هاى فقهى علامه است كه در آن فروع فقه شيعه در تمام ابواب (از طهارت تا ديات) بدون استدلال و اطناب, در چهار قاعده (عبادات, معاملات, ايقاعات و احكام) گرد آمده و شمار احكام و فروع آن, بالغ بر چهل هزار مسأله است. (شيخ آقا بزرگ تهرانى, الذريعة, ج٣, ص٣٧٨) علامه, خود در خلاصة الاقوال درباره آن مى نويسد:
(اين كتاب, نيكو و پسنديده و شايسته است. در آن فروعى را استخراج كرده ام كه با تمام گزيده نويسى, كسى بر من بدان پيشى نگرفته است). (خلاصه, ص٤٥, ش٥٢)
جلد نخست كتاب, با مقدمه اى در اهميت, فضيلت و شرافت علم فقه و حرمت كتمان آن و استحباب يادگيرى اش و حرمت فتوا بدون علم و وجوب عمل به آن مى آغازد. سپس كتاب طهارت, صلاة, زكات, خمس, صوم و مقدارى از حج (در ٢٢١٤مسأله) در ادامه آمده است.
دومين جلد كتاب, شامل ادامه مباحث حج و مزار, جهاد, متاجر, ديون (قرض, رهن و حجر), ضمان (كفالت و حواله) است, كه دربرگيرنده ١٨٠٠ فرع فقهى مى باشد.
علامه در اين كتاب, بسيارى از آراء فقيهان پيش از خويش (به ويژه شيخ طوسى و معاصرانش: سيد مرتضى, ابن براج, ابوالصلاح حلبى) و فقيهانى كه كتاب هايشان مفقود است (مانند: ابن ابى عقيل عمانى و ابن جنيد اسكافى) را نقل كرده و احياناً به نقد آن پرداخته است.
ويژگى اين كتاب, احتوا و استقصاى فروع هر باب است و اين نشان از چيرگى فراوان علامه در علم فقه است. كتاب پيش از اين با چاپ سنگى غيرمنقح به طبع رسيده و استفاده از آن بسى مشكل بود, اما اينك با اشراف آية اللّه سبحانى و به همت محقق فرزانه جناب حجةالاسلام حاج شيخ ابراهيم بهادرى ـ كه پيشتر تحقيق كتاب هاى: اصباح الشيعه قطب الدين كيدرى, غنية النزوع ابن زهره حلبى(٢ج), احتجاج طبرسى (٢ج), اشارة السبق على بن ابوالفضل حلبى, عمده ابن بطريق حلى, جواهر الفقه ابن براج طرابلسى و رسائل اعتقادى شيخ طوسى را از او ديده ايم ـ به بهترين كيفيت تحقيق و به چاپ رسيده است.
امتيازات اين چاپ عبارتند از:
١. تقويم نص و تصحيح كتاب.
٢. مراجعه و مقابله كتاب با تذكره و منتهى علامه و خلاف و مبسوط شيخ طوسى.
٣. استخراج آيات و روايات و گفتار فقيهان از مصادر اصلى آن.
٤. مشخص نمودن گويندگان اقوال فقهى كه در كتاب با (قيل) و (قال بعض الاصحاب) از آنها ياد شده است. (ص٢٥٤, ٣٧٦, ٤٢٩)
٥. تفسير لغات مشكله و توضيح مكان هاى جغرافيايى. (ص٦٤, ٦٥, ٧٩, ١٤٤, ١٥٦, ١٦٨, ١٩٧, ٢٤١, ٣٣٠)
٦. تبديل ترتيب ابجدى مسائل به ترتيب عددى.
٧. ارائه يك كتاب عربى بدون حتى يك غلط چاپى.
٨. ذكر نسخه بدل هاى مهم و پرهيز از نسخه بدل هاى غير ضرورى.
٩. چاپ زيبا و منقح با حروف دلنواز و صحافى چشم نواز.
١٠. مقدمه پرمطلب و خواندنى فقيه محقق, آية اللّه حاج شيخ جعفر سبحانى, در توضيح مشرب كتاب هاى فقهى علامه حلى و تفاوت آنها با يكديگر و دليل اختلاف فتاواى ايشان.
آية اللّه سبحانى, شرح حال مفصل علامه را به مقدمه خود بر (نهايةالمرام فى علم الكلام) ـ چاپ مؤسسه امام صادق ـ احاله داده است. كتاب در ٦ مجلد به چاپ خواهد رسيد, كه اينك ٢ جلد آن از چاپ خارج شده است.
توفيق افزون استاد معظم و محقق گرامى كتاب را در ارائه آثارى ديگر از فقيهان شيعه, از درگاه خداوند متعال خواستاريم. ناصرالدين انصارى
* علوم پايه, نظريه بداهت, محمّدتقى فعالى, چاپ اول, زمستان٧٨, قم, نشر دارالصادقين, ٣٠٣ص, وزيرى.
گرايش به دانش, ريشه در ژرفاى وجود آدمى دارد و كنجكاوى لَب بر لُبّ هستى انسان نهاده است. حقيقت پژوهى در گذر زمان از روز نخست حيات بشر مى آغازد و يار ديرين و همراه و همنشين وى بوده است. نگاه اين غريزه هماره بيرون را مى نگريست و انسان بر آن بود تا با شناخت جهان و قوانين حاكم بر آن حيرت ارزشمند خود را پاسخ گويد. خود آن ذهن بشر از سفره طبيعت فراهم مى آمد و كشف اسرار جهان, تمام همت او را صرف خود كرد. از اين رهگذر علم ها پديد آمد و هريك روزنه اى و زاويه اى از هستى را به روى انسان گشود. منطق, فلسفه, فيزيك, نجوم و ده ها شاخه علمى ديگر, پنجره هاى خانه معرفت بشرند كه با آنها آدمى به تماشاى جهان نشست.
ناگاه بشر گامى به عقب نهاد و نگاه خود را از متعلَّق شناخت به خود شناخت برگرداند و از خود پرسيد: اگر من در پى شناخت عالم هستم, حقيقتِ شناخت چيست؟ ماهيت مفاهيم و قضايا كه ابزار كشف واقع اند چيست و روابط آنها چگونه است؟ ذهن چگونه ماهيتى دارد؟ اينها و ده ها سؤال ديگر, معرفت را به يك پرسش تبديل كرد. مسأله معرفت گرچه با شكاكيت آغاز شد و علل و انگيزه هاى خاص خود را داشت, اما اصل طرح آن و حساسيت بدان, مبارك و ارزشمند بود. توجه جدى به ذهن, معرفت, منطق, رياضيات, تقسيم بندى هاى دقيق تر علوم, پى ريزى نظريات افلاطون و ارسطو و امورى از اين دست, نتايج ارزنده اين رهيافت نوين به پديده ذهن و معرفت بود. ليكن مسأله معرفت را راز و رمزهاى بسيار است و اسرار ناگشوده فراوان دارد. و با كشف هر لايه از ذهن, انبوهى از پرسش هاى تازه و گزنده سر برمى آورد. (ص١٢)
مسأله معرفت در جهان غرب به گونه اى ره پيمود و در عالم اسلام به گونه اى ديگر. در آن سوى گيتى, آغازِ شكاكانه داشت و در جهان اسلام به شك و شكاكيت گرفتار نيامد و يقين هماره رهاورد معرفت و بار درخت ذهن بوده است.
مسأله ديگر اين بود كه اگر نگاهى گذرا به محتواى ذهن كنيم, شكى باقى نمى ماند كه علوم انسان مركب است. آيا تحليل و سير قهقرايى اين علوم را به علوم بسيط رهنمون مى شود؟ اگر به بسائط رسيد, معارف اوليه و بسائط دانش انسانى كدام است؟ بسائط چگونه براى ذهن حاصل مى آيند؟ ابتناى معارف بر بسائط و كيفيت توليد آنها از بسائط چه ماهيتى دارد؟ (ص١٢)
از سوى ديگر فلاسفه مسلمان جهان از همان قرون اوليه, اين سؤال را پيش روى خود مى ديدند كه صور ذهنى تا چه حد در حكايت گروى از واقع توفيق دارند؟ اگر فرض را بر اين نهيم كه عالمى مستقل از ذهن وجود دارد, نمايان گرى و حكايت گرى ذهن از خارج, حدود واقع گروى را مشخص مى كند, آيا ذهن و ذهنيات نسخه مطابق با اصل را در اختيار دارد؟ ميزان انطباق ذهن بر عين تا چه حد تواند بود؟
به ديگر سخن طرح مسأله حقيقت و ارزشمندى علوم, چهره منطق و فلسفه اسلامى را دگرگون ساخت. پاسخ نهايى تمام فلاسفه و متفكران اسلام اين بود كه در ميان علوم و معارف ذهنى, ادراكات صادق مى توان يافت و آنها همگى ريشه در مضمون ا لصدق ها دارند. در اينجا است كه بديهيات پا به ميان مى نهند و آفتاب صدق و ارزش را بر ذهن و انديشه آدمى مى تابانند. علوم بديهى است كه دست انسان را در دست واقع مى گذارند تا غريزه حقيقت جويى انسان را اجابت كنند. (ص١١ـ١٣)
هدف اصلى نوشتار حاضر اثبات بديهيات است. بدين منظور پيش درآمدى در چهار فصل بدين ترتيب تدوين گشته است:
١. حقيقت علم; ٢. علم حضورى و علم حصولى; ٣. تصور و تصديق; ٤. بديهى و نظرى.
در پيش درآمد, نخست جايگاه مسأله علم در علوم مختلف اسلامى مطرح شده است. بررسى ابعاد علم و مسأله حقيقت و جايگاه مسأله بداهت از ديگر مباحث اين قسمت است. نويسنده در اين بخش مطرح مى كند كه مسأله معرفت در جاى جاى علوم اسلامى مطرح شده است. علوم عقلى از دو دريچه و دو زاويه به ادراك نگاه كرده اند: نگاه آلى و نگاه استقلالى. هريك از اين دو نگاه مسائلى چند را در فلسفه, كلام و منطق پديد آورده است. در زمينه مبحث حقيقت, مؤلف متذكر مى شود كه ما با دو ملاك روبرو هستيم: ملاك ثبوتى و ملاك اثباتى. بديهيات به عنوان مهم ترين ملاك اثباتى در مسأله حقيقت و صدق مطرح مى شوند. (ص١٥ـ٢٧)
نويسنده در فصل اول حقيقت علم را بررسى مى كند و به اعتقاد وى ساختار كلى علم اقتضا مى كند كه نخست ماهيت علم برملا شود. چارچوب كلى در علوم اسلامى ـ اعم از فلسفه, منطق و كلام ـ تقسيم علم به دو قسم حضورى و حصولى است. علم حصولى به تصور و تصديق و هريك از اين دو به بديهى و نظرى تقسيم مى شود. از اين رو لازم است كه تحليل جوهره علم, سخنِ آغازين در اين كتاب باشد. در اين رابطه قريب بيست نظريه به ترتيب تاريخى مطرح و تحليل شده است. (ص٣٥ـ٦٢)
موضوع فصل دوم, اولين تقسيم بندى علم است. اين فصل به سه ديدگاه در مورد تمايز علم حضورى از حصولى پرداخته است. ويژگى هاى علم حضورى, اقسام آن و نهايتاً اثبات اصالت علم حضورى و علم حصولى به همراه بيان ديدگاه ها در اين زمينه ديگر مباحث اين بخش را تشكيل مى دهند. (ص٦٣ ـ٩٠)
فصل سوم با محور قرار دادن تصور, تصديق و حكم به تحليل و بررسى ديدگاه در اين سه زمينه مى پردازد. تعريف تصور و تصديق, پله اول است. در زمينه حكايت گرى تصور از خارج سه ديدگاه مطرح است كه به آن اشاره شده است. ماهيت حكم در تصديقات و قضايا از ديگر مباحث پيچيده اى است كه مؤلف به شش نظريه اشاره كرده است. ماهيت تصديق و بيان اجزاء قضيه از ديگر مباحثى است كه لازم بود قبل از طرح مسأله بديهى و نظرى پرداخته شود. (ص٩١ـ١٣٤)
آخرين فصل كتاب كه پربرگ و بار نيز مى باشد, (تحليل و بررسى مسأله مهم بديهى و نظرى) است. نويسنده در آغازِ راه واژگان را مطرح كرده به تاريخ واژه (بديهى و نظرى) اشاره مى كند. از آنجا كه تعريف, بسيارى از موارد ابهام را برطرف مى سازد, چهار ديدگاه يعنى آراء ايجى, خواجه, حكما, ابن سينا و ملاصدرا مد نظر قرار گرفته است. از نكات جالب توجه احكام گزاره هاى بديهى است. مؤلف در جمع بندى نهايى تمام بديهيات ثانويه را براساس يك تعريف از محدوده بداهت خارج مى داند, مگر آنكه بديهى را به معناى (كاملاً واضح) مطرح كنيم. نگاه جديد مؤلف در نظريه بداهت, از قسمت هاى خواندنى اين فصل است. آنچه آخرين قسمت اين بخش را تشكيل مى دهد, بيان شش دليل به سود بديهيات و نقادى ده اشكال در اين زمينه مى باشد. (ص١٣٥ـ ٢٩٥)
پايان سخن اينكه, كتاب حاضر اولاً با تمركز و عمق بخشيدن به يكى از مهم ترين مسائل معرفت شناسى, اطلاعات فراوانى در اختيار خواننده قرار مى دهد, ثانياً نويسنده سعى دارد با توجه به برخى مباحث معرفت شناسى نوين, نگاهى جديد و متفاوت به مسأله بداهت داشته باشد, ثالثاً ابتكاراتى در نوشتار حاضر به چشم مى آيد; از جمله در زمينه تعريف و احكام گزاره ها, تعريف علم, حقيقت حكم, تعريف بديهى و نقد اشكال هاى بديهى.
در اين كتاب ضعف هايى نيز راه يافته است; از جمله عنوان كتاب, يعنى (علوم پايه) ايهام به مباحثى دارد كه در علوم دانشگاهى بيشتر ناظر به رياضيات است. هرچند عنوان (نظريه بداهت) تا حدى اين ايهام را مرتفع مى سازد, اما در نگاه نخست اين امر چندان كارساز نيست. دوم, هدف اصلى كتاب پرداختن به مسأله بديهيات است, اما بخش عمده اى از حجم كتاب حاضر به مقدمات گذشته است. به هر تقدير, اين كتاب از جمله كتاب هايى است كه به طور استقلالى به يكى از مباحث اساسى معرفت شناسى پرداخته است, لذا مى تواند براى اهل تحقيق سودمند افتد. بايد حضور اين اثر را در جمع مباحث تخصصى, مغتنم شمرد و تلاش نويسنده فاضل و ناشر را ارج نهاد. عبداللّه بهشتى
* سرشت كليّت و ضرورت (پژوهشى در فلسفه منطق), عسكرى سليمانى اميرى, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, چاپ اول, ١٣٧٨.
غزالى (٥٠٥ ـ ٤٥٠ق.) منطق را (معيار العلم) و فارابى آن را (خادم العلوم) ناميده بود. همه كسانى كه دستى در علوم عقلى دارند و هر از گاه فكر و انديشه خود را در چالش هاى فلسفى مى اندازند, به اهميت علم منطق و القابى كه فيلسوفان براى اين فنّ شريف, گفته اند, وقوف كامل دارند. منطق در سنت مباحث فلسفى, ركن, معيار و اساسِ اقتباس شمرده شده است و به حق چنين مدح و ثناهايى در حق منطق, سزاوار و برازنده اوست.
منطق در همه آثار و رسالات مربوط, به دو بخش عمده تقسيم مى شود: تصورات و تصديقات. مبحث تصورات در نهايت, به مثابه مقدمه اى است براى تصديقات و بخش تصديق در منطق, شيرين ترين ميوه اى كه مى دهد, توانايى در ارائه برهان و يا كشف مغالطه هاى برهان نما است. از سوى ديگر, پايه هاى برهان بر علوم ضرورى و يا بديهى استوار است و همين اهميت و جايگاه (ضرورت) را در علوم عقلى نشان مى دهد.
به عبارت ديگر, فلسفه بر برهان تكيه دارد و تنها تكيه گاهى كه براى برهان است و از لغزش و لرزيدن مصون است, بديهيات يا ضروريات است. همين اهميت كنكاش و بازنگرى در امور بديهى را به خوبى نشان مى دهد. مع الوصف, كمتر به اين پايه مهم و اساسِ مرصوص پرداخته اند و گويا تصورِ جمعى بر آن بوده است كه بديهى, از آن رو كه بديهى است, پس نياز چندانى به بحث و دقتِ نظر در آن نيست! حال آنكه يك گزاره بديهى ـ به شرط بديهى بودن ـ از هرگونه مقدمه نظرى و يا ضرورى بى نياز است, اما ماهيت آن و اصالتِ عنوانش, خود نظرى است. به عبارت ديگر يك قضيه ضرورى, از آن جهت كه براى اثبات ضرورى بودن خود, نياز به دليل دارد, نظرى است.
غير از ضرورت, مقدمات هر برهانى نيازمند (كليت) است; يعنى از دو مقدمه برهان, به حتم بايد يكى ضرورى و ديگر كلى باشد; به نحو مانعةالخلو. تحقيق حاضر, راه هاى رسيدن به كليت و ضرورت را در قضايا معلوم مى دارد و اشاراتى نيز به معناى يقينى بودن مقدمات برهان مى كند.
نويسنده در اين كتاب مى كوشد تا كيفيت دستيابى به قضاياى كلى و ضرورى را نشان دهد و در دو بخش كتاب, به تفصيل درباره راه هاى صيد ضرورت (بخش اول) و كسب كليت (بخش دوم) سخن مى گويد.
بخش نخست كتاب, با تعريف قضيه مى آغازد و در ذيل آن نظريه (استراوسون) را در مورد صدق و كذب قضايا برمى رسد. پس از آن, قضيه حمليه را ـ مطابق سنت معمول در كتب منطقى ـ به قضاياى طبيعيه و مهمله و محصوره و شخصيه تقسيم مى كند و در ميان آنها, قضاياى معتبر را در علوم مى شناساند. در قسمت ديگر, سخن از قضاياى حقيقيه, خارجيه و آمارى, به ميان آورده و اصطلاحات مختلف قضيه حقيقيه را شناسايى مى كند و ميان دو نظريه اثيرالدين ابهرى و محقق طوسى درباره قضاياى خارجيه به داورى مى نشيند.
در قسمتى ديگر از همين بخش, قضاياى شرطيه منفصله و متصله مطرح و ارجاع آنها به قضاياى حمليه بررسى مى شود. سپس قضايا را به بديهى و نظرى تقسيم مى كند و اقسام بديهى را پس از برشمردن, برمى رسد. در همين قسمت, دو اصطلاح بديهى شناسايى شده سپس راه هاى رسيدن به قضاياى كلى را نشان مى دهد. نويسنده در اين قسمت نتيجه مى گيرد:
(علوم به طور كلى به لحاظ روش تحقيق, به علوم عقلى, تجربى, نقلى و استقرايى تقسيم مى شود و كليت قضاياى غيربديهى در پرتو اين تقسيم روشن مى شود). وى در فصلى از فصول بخش نخست, به كليت قضاياى حملى و شرطى مى پردازد و درباره ملاك كليت آنها سخن مى گويد و در آخرين فصل از بخش اولِ كتاب, راه هاى دستيابى به كليت را در قضاياى ارزشى (علوم توصيه اى) و قواعد روشى, مانند كليت قواعد منطقى بحث مى كند.
در بخش دوم كتاب براى دستيابى به قضاياى ضرورى, قضايا را به لحاظ محمول, به بديهى و نظرى, ذاتى و عرضى, حمل ذاتى اولى و شايع صناعى, تحليلى و تأليفى, و پيشينى و پسينى تقسيم مى كند. در هريك از اين تقسيم ها ابتدا آنها را تعريف كرده و سپس اصطلاحات را مورد مداقّه قرار مى دهد. از اين رو اصطلاح بديهى و نظرى را از نظر قدما و متأخران بازشناسانده و اصطلاح تحليلى و تأليفى را از ديدگاه كانت و پوزيتيويست ها بررسى مى كند و در نهايت خود اصطلاح جديدى را برمى گزيند. نويسنده در ضمن مباحث, به برخى جنبه هاى تاريخى بعضى از اين تقسيم ها توجه مى دهد و معلوم مى كند كه تقسيم قضيه به ذاتى و عرضى, غير از تقسيم آن به ذاتى اولى و شايع صناعى است. سپس در مقايسه هريك از اين اقسام با ديگرى نشان داده است كه حمل ذاتى و حمل ذاتى اولى, مصداقاً يكى نيستند. همچنين به عقيده وى, اصطلاح تحليلى و تأليفى, با حمل ذاتى اولى و شايع صناعى متفاوت است و اين دو تقسيم به لحاظ صدق, كاملاً بر هم منطبق نيستند.
در قسمت ديگرى از بخش دوم, در قضاياى شرطى متصله, جريان تقسيمات فوق را بررسى كرده و نشان داده است كه تقسيمات (ذاتى و عرضى) و (ذاتى اولى و شايع صناعى) در شرطى ها جريان ندارد.
نويسنده پس از فراغت از تقسيم قضايا, به معانى ضرورت مى پردازد و براى آن سه معنا را پيش مى نهد:
١. ضرورت به معناى بداهت;
٢. ضرورت به حسب جهت قضيه;
٣. ضرورت صدق.
نويسنده هرجا كه به اختلاف و چندگانگى در آراء مى رسد, پس از بررسى و امعان نظر در آنها, خود به يكى از طرفين نزاع رأى مثبت مى دهد و از صرفِ نقل انظار و طرح آراى مختلف پرهيز مى كند; مثلاً وى, قضاياى طبيعيه را كلى مى داند و بر اعتبار قضاياى شخصيه كه مقدمه تجربه قرار مى گيرند, پاى مى فشرد و كلى بودن قضاياى خارجى را مى پذيرد و ميان تقسيم هاى قضايا به لحاظ محمول, دست به مقايسه و سنجش مى زند.
روش نويسنده در مباحث كتاب حاضر, عقلى است و اين بدان روى است كه در چنين مباحثى, هيچ شيوه ديگرى نزد اهل فن مقبوليت ندارد; ليكن به مناسبت و ضرورتِ بحث, گاه به روش نقلى روى مى آورد و اين در جاهايى است كه مى خواهد اصطلاحات منطقيون و پيشينه آنها را شرح دهد.
پس از پايان دو بخش اصلى كتاب كه به ترتيب به كليت و ضرورت اختصاص دارد, ذيل (خاتمه) به رابطه كلى و ضرورى مى پردازد و در اين بخش از كتاب, رابطه كلى را با هريك از معانى ضرورى برمى رسد. پايان بخشِ كتاب, فهرست اصطلاحات, اعلام, كتب و فرهنگ مصطلحات است. در كتابنامه اثر حاضر, ٧٢ كتاب نام برده شده است كه محقق گرامى براى تكوين مباحث كتاب, بدان ها مراجعه كرده است.
ناشر اين اثر, پژوهشكده فلسفه و كلام اسلامى, وابسته به مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم است. ناشر در مقدمه كوتاهى كه بر كتاب, نگاشته است, يادآور مى شود:
(مسأله سرشت كليت و ضرورت از زمره مباحث فلسفه منطق است; هرچند كه به اعتبار ديگرى مى تواند زيرمجموعه مباحث فلسفه علم يا فلسفه علوم عقلى نيز باشد. از آن جا كه در ميان كتاب هاى فارسيِ موجود, جاى چنين تحقيقى خالى است و به دليل اهميت و جايگاه اين بحث, اين پژوهشكده اقدام به نشر اثر حاضر نموده است). (ص٢١)
براى نويسنده محترم و فاضل اين تحقيق سودمند, و همچنين براى استادانى كه وى را در تكوين و تدوين كتاب حاضر يارى رسانده اند (استاد على عابدى شاهرودى و استاد مصطفى ملكيان), آرزوى توفيقات بيشتر داريم.
* جهان بينى و معارف تطبيقى, يحيى كبير, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, چاپ اول (١٣٧٨).
كتاب حاضر, با درك ضرورت شناخت (فلسفه دين) و جهان بينى الهى و معارف دينى, براى فهم بهتر قرآن و سنت, اصول پنجگانه دين را به شيوه متكلمان سنتى بررسيده است. نويسنده همچنين در مقدمه كتاب, اين گونه بررسى ها را براى شناخت اديان آسمانى و ارتباط آنها با علوم انسانى و گسترش گفتگوهاى علمى با نسل جوان, براى اسلام شناسان ـ و بلكه براى هر دين پژوهى ـ امرى ضرورى مى داند. از همين منظر است كه وى, ايجاد همبستگى ميان راه و روش اسلام و شيوه زندگى انسانى, و به عبارت ديگر براى ارتباط بين اسلام شناسى و انتشار بهتر معارف الهى ميان جوامع انسانى و حفظ كيان امت اسلام و نظام مقدس جمهورى اسلامى و انديشه آن, دين فهمى را از نيازهاى اساسى مسلمانان مى شناساند. به گفته وى:
(در حقيقت, فقه را بايد دو بخش دانست: فقه احكام و فقه اعتقادات و اخلاق. آنچه در ساخته شدن آدميان, بيش از هر چيز مورد نياز است و در قرآن و روايات مورد تأكيد قرار گرفته, همان فقه اعتقادات (اصول پندار انسان) است كه بايد آن را فقه اكبر ناميد. حدود نود درصد آيات قرآن درباره آن نازل شده است. حال آنكه تنها حدود ده درصد آيات به فقه احكام (اصول كردار خارجى انسان) پرداخته است). (ص١٩و٢٠)
با اين همه به عقيده نويسنده, بيشتر تلاش حوزه هاى علوم اسلامى تاكنون در تقويت فقه احكام بوده است, نه فقه اعتقادات و اخلاق. اين در حالى است كه فرهنگ اسلامى و حوزه هاى كهن علوم اسلامى, از همه جهات از غناى كامل برخوردار است و بالقوه آمادگى حضور در همه عرصه هاى انديشگى, نظرى و عملى را دارد.
كتاب, به سه روش كلامى, فلسفى و عرفانى, وارد مباحث فلسفه دين و معا