آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - چون چراغند ليك پژمرده - مشتاق مهر رحمان

چون چراغند ليك پژمرده
مشتاق مهر رحمان

نقدى بر گزيده حديقه سنايى
(آب آتش افروز) گزيده حديقه سنايى, به كوشش دكتر رضا اشرف زاده.
حديقه, نخستين و يكى از مهم ترين مثنوى هاى عرفانى به زبان فارسى است. سنايى در ابواب اين كتاب, علاوه بر نعت خدا و رسول و آل و اصحاب او, ابوابى را به عقل و علم و حكمت و عشق اختصاص داده است و در دو باب اخير كتاب, از احوال خود و مدح بهرامشاه و صدور و اكابر دولت او سخن گفته است. اين كتاب در ادبيات فارسى, تأثير فراوان داشته و در ايجاد منظومه هايى از قبيل (تحفة العراقين) خاقانى و (مخزن الاسرار) نظامى, اثر مستقيم گذاشته است.
ناپختگى زبانى اثر و تازگى و دشوارى و اهميت موضوع و معانى آن, سبب شده است كه از ديرباز شرح هاى بسيار بر همه يا بعضى ابيات آن بنويسند كه آخرين آنها (تعليقات حديقة الحقيقة) از شادروان استاد مدرس رضوى است. علاوه بر اين, به سائقه فراهم آوردن كتابى براى دو واحد درس حديقه رشته ادبيّات فارسى دانشگاه ها, در سال هاى اخير گزيده هاى فراوانى از اين كتاب, تهيه شده است كه مسلماً شمار آنها از ده مى گذرد! بديهى است كه اين گزيده ها به لحاظ چاپ مكرر و قرار گرفتن در دسترس دانشجويان و اعتماد آنها به توضيحاتى كه در ذيل ابيات دشوار آمده است, هر كدام محتاج بررسى و باريك بينى است, امّا تعدد و تنوع گزيده هايى كه از يك اثر فراهم آمده و مى آيد, امكان مطالعه و دقت در يكايك آنها را متعذّر مى سازد.
آنچه به دنبال اين مقدمه كوتاه مى آيد بررسى و نقد يكى از اين گزيده هاست كه توط استاد ارجمند دكتر رضا اشرف زاده فراهم آمده و مشكلات ابيات آن توضيح داده شده است. دليل انتخاب اين گزيده (از ميان حدود ده گزيده اين كتاب) محرز بودن فضل و دانش مؤلف محترم آن و تازگى تأليف آن بوده است.
ممكن است بسيارى از توضيحات بنده, نه در نقض بلكه در تكميل توضيحات استاد گرامى بوده باشد, ولى متأسفانه بايد اذعان كرد كه يادداشت ها و گزارش ابيات كتاب با شتابزدگى صورت گرفته است كه البته موجب بعضى خطاهاى فاحش نيز شده است. از حدود ده هزار بيت متن حديقه, در اين كتاب هزار و سيصد و بيست و يك بيت گزيده و گزارش شده است كه ما تنها به دويست و هفتاد بيت نخست آن پرداخته ايم.
در هر مورد, بيت مورد بحث و توضيحات استاد را به دنبال آن آورده و آنگاه نظر خود را بيان كرده ايم.
١. چند مورد بدخوانى
بيت٦٣. هر يكى ديده جزوى از اجزا
همگان را فتاده ظنّ خطا
قرائت درست مصراع دوم چنين است: همگان را فتاده ظن, خطا
(را) بدل از كسره اضافه و معنى بيت بدين صورت است: هر كدام اندامى از اندام هاى فيل را لمس كردند; در نتيجه گمان همگان, خطا رفت (همه به اشتباه افتادند).
بيت١١٩. نه بپرسيد كاهلى زعلى
چون شنيد از زبان دل كسلى
(دل كسل) را در مصراع دوم, تركيب وصفى خوانده و آن را (آن كه دلش از شور و حال, خالى است; دل مرده; دل افسرده) معنى كرده اند; در حالى كه كسلى, حاصل مصدر و به معنى كسالت و مفعول (شنيد) است. از زبان دل, كسلى شنيدن: احساس كسالت و ملالت كردن. معنى بيت: آيا شخص كاهلى, وقتى خود را بيحال و ملول ديد, از على(ع) نپرسيد كه…
بيت١٢٩. تيغ قهر تو سرفرازان را
سَر بُرَد پس به سَر دهد جان را
(به سر دادن: از سر دادن, دوباره دادن ـ پس به سر دهد جان را: دوباره به آنها جان مى بخشد.) اگر مراد سنايى از (به سر دادن), (از سر دادن) بود, نمى توانست به جاى (به), (ز) بياورد تا خواننده, بدون اشكال منظور او را دريابد؟ گمان مى كنم قرائت درست (سر) آخر بيت به كسر درست باشد; يعنى سَر آنها را مى بُرد (زندگى ظاهرى را از آنها مى گيرد) و به دل و درون آنها جان مى بخشد (حيات حقيقى بدانان مى دهد.)
بيت١٦٨. از توكّل, نفس تو چند زنى؟
مردِ نامى و ليك كم ز زنى
مرد را با كسره خوانده و (نام) را, (شهرت و آوازه) معنى كرده اند.
قرائت درست بيت به سكون مرد و معنى آن چنين است: تو اسماً مردى, ولى به حقيقت از زن هم كمترى. (از مردى تنها نامى بر تو هست و از حقيقت آن در تو نشانى نيست).
بيت٢٢٧. آن كه با توست, سوز كى دارد
و آن كه بى توست روز كى دارد
يكى از فاحشترين اشتباهات گزارنده گرامى در اين بيت, رخ داده است.
ايشان به خاطر قرائت نادرست بيت, براى به دست دادن معنايى قابل قبول, به تكلّف دچار شده اند و درباره بيت گفته اند: (روزك (روز«ك تصغير براى تحقير) يعنى آن كه بى توست روز دارد ولى روزگار ندارد.) (؟!)
بديهى است كه هر دو مصراع بايد سؤالى خوانده شود و از استفهام آنها, مفهوم انكارى استنباط شود; يعنى: كسى كه با توست رنج و غصه و پريشانى و دلنگرانى را در او راهى نيست و كسى كه بى توست از زندگى واقعى و روزبهى و سعادت بى نصيب است.
قياس كنيد با:
هركه عاشق نيست او را روز نيست
هركه را عشق است و سودا, روز شد
(كليات شمس, ج٢, ب٨٥٢٤)
دو بيت قبل و بعد نيز راهگشاست:
كس بود زنده بى عنايت تو؟
يا توان زيست بى رعايت تو؟
از غم مرگ در ز حيرم من
جان من باش, تا نميرم من
٢. توضيحات ناقص يا نادرست
بيت٤. آش و آب و باد و خاك سكون
همه در امر قدرتت بيچون
بيچون, بى مانند معنى و صفت قدرت فرض شده در حالى كه به معنى بى چون و چرا و مطيع محض و مسند جمله است: همه عناصر در زير فرمان قدرت تو, بى چون و چرا و تسليم محض اند.
بيت٥. عقل با روح پيك مسرع توست
(جان خرد, دو قاصد شتابنده توست (به سوى انسان ها).)
اين توضيح چه مشكلى از بيت را حل مى كند؟ حداقل بايد يادآورى مى شد كه دليل اختصاص عقل و روح به رسالت, منشأ روحانى داشتن و مجرّد بودن آن دواست; اينكه آن دو از عالم علوى اند و موقتاً به اين دنيا فرود آمده اند و در زندگى دنيوى حيات و هدايت انسان ها مرهون برخوردارى از آن دو است.
بيت٨. هركجا عارفى است در همه فرش
هست چون فرش, زير نعلش عرش
(آسمان چون زمين, زير كفش اوست)!
مسخّر روح و همت بلند والاى آنهاست. اشاره است به عروج روحانى و سير معنوى مردان حق.
بيت١٠. آن كه داند ز خاك تن كردن
باد را دفتر سخن كردن
بيت مستقل فرض و چنين معنى شده است: (آن كه مى تواند از خاك, تن آدمى بيافريند, مى تواند از نفخه خويش, كتاب سخن را به او بياموزد (به او سخن گفتن بياموزد).
همچنان كه مى بينيم در بيت هيچ قرينه اى براى استنباط (مى تواند) دوم نيست و بيت در واقع بدل از (آفريننده) بيت پيشين و از لحاظ معنى موقوف به بيت بعدى است.
شايد بتوان مصراع دوم را چنين معنى كرد: آن كه مى تواند باد (=هوا) را وسيله انتقال سخن [شفاهى] قرار دهد; همچنان كه كتاب از جهتى وسيله انتقال سخن كتبى است. مقايسه كنيد با اين دو بيت از مولوى:
ز عشق اين مى, خاك است گشته رنگ آميز
ز تفِّ اين مى, آتش فروخت خوش رخسار
وگر نه باد چرا گشت همدم و غمّاز
حيات سبزه و بستان و دفتر گفتار؟
(غزليات شمس, ج٣, ب١٢٠٢٤)
بيت١٤. دل عقل از جلال او خيره
عقل جان با كمال او تيره
دشوارى تركيب هاى (دل عقل) و (عقل جان) و مناسبت هر كدام با جلال و خيرگى و كمال و تيرگى بركسى پوشيده نيست و نگاهى به نسخه بدل هاى بيت نشان مى دهد كه حتى فهم بيت براى نسخه نويسان نيز خالى از اشكال نبوده است. در توضيحات اين بيت به نقل معنى جلال و خيره اكتفا شده است در حالى كه يكى از دو معنايى كه براى خيره ذكر شده است (بيهوده) در اينجا بكلى زايد و گمراه كننده است.
بيت١٦. چيست عقل اندرين سپنج سراى
جز مُزَوَّر نويس خط خداى
(مُزَوَّر نوين خط خداى) چنين معنى شده است: (مقلدى كه آفريده هاى خداوند را درمى يابد و منعكس مى كند.) به نظر مى رسد كه مقصود شاعر اين باشد كه (موضوع و ماده تعقّل, آفرينش الهى است و عقل به استقلال, از انديشه ناتوان است; در واقع ذهنيات عقل, از عينيّات و صور محسوس مايه مى گيرد.
بيت١٨. عزّ وصفش كه روى بنمايد,…
عزّ وصف, (شرافت وصف او) معنى شده, در حالى كه معنى درست آن چنين است:
صفت عزيزى و چيرگى و غلبه و كبريايى او; مقايسه كنيد با اين بيت عطار:
در حريم عزّت است آرام او
نيست حدّ هر ز فانى نام او
(منطق الطير, ب٧١٤)
بيت١٩. عقل كانجا رسيد, سر بنهد
مرغ كانجا پريد پر بنهد
با توجه به قرينه عقل در مصرع نخست, گمان نمى رود كه از مرغ در مصراع دوم, معنى لغوى آن مراد باشد و احتمالاً استعاره از وهم و خيال باشد; يعنى: مرغ وهم و خيال آدمي…
بيت٢١. چند از اين چرخ و طبع رنگ آميز؟
تنها به معنى كردن (طبع) و (رنگ آميز) اكتفا شده است. به نظر مى رسد معنى آن چنين باشد:
تا كى بايد فريفته ظواهر فريبنده و گمراه كننده افلاك و عناصر و طبيعت شد و از خدا غافل ماند؟
بيت٢٤. عشق را داد هم به عشق كمال
عقل را كرد هم به عقل, عقال
مصراع نخست معنى نشده است, شايد بتوان اين معنى را از آن استنباط نمود كه: كمال عشق در عشق ورزى است; يعنى: عشق, هرچه شديدتر و عميق تر شود, كامل تر مى شود و حال آن كه عقل, هرچه كامل تر و استوارتر باشد, بازدارنده تر و محتاط تر و ميدان عمل آن, محدودتر مى شود.
بيت٣٠. سوى حق شاهراه نفس و نفَس
آينه دل زدودن آمد و بس
مولانا در اين معنى فرموده است:
١. ره آسمان درون شد پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوى شد غَم نردبان نماند
(كليات شمس, ج٢, ص٨٠٥٢)
٢. آن كه او بى نقش ساده سينه شد
نقش هاى غيب را آيينه شد
(مثنوى, دفر نخست, ب٣١٤٦)
٣. رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها
وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
(كليات شمس, ج٥, ب٢٢٥٤٩)
ابيات٣٣ـ ٣٥.
پيش آن كش به دل, شكى نبود
صورت و آينه, يكى نبود
گرچه در آينه به شكل بوى
آن كه در آينه بود نه توى
دگرى تو, چو آينه دگر است
آينه از صورت تو بى خبر است
در بيانِ دوگانگى صورت و آينه يا حق تعالى و بنده غزلى هم مضمون از عطار به عنوان شاهد معنى ذكر شده است براى نشان دادن تحوّل مفهوم وحدت وجود در شعر عرفانى فارسى شايد خالى از لطف نباشد نظر مولانا نيز كه در نقد آن ديدگاه و در بيان يگانگى آن دو است, از مثنوى نقل شود:
چون خدا اندر نيايد در عيان
نايب حق اند اين پيغمبران
نه, غلط گفتم كه نايب با منوب
گر دو پندارى, قبيح آيد نه خوب
نه, دو باشد تا توى صورت پرست
پيش او يك گشت كز صورت برست
چون به صورت بنگرى, چشم تو دو است
تو به نورش در نگر كز چشم رُست
… اتحاد يار با ياران خوش است
پاى معنى گير, صورت سركش است
(مثنوى, دفتر اول, از ب٦٧٣ به بعد)
بيت٤٠. آفتابى كه نيست نور دريغ
آبگينه ت نمايد اندر ميغ
(نور دريغ: آن كه نور خود را از كسى مضايقه نمى كند. (درست آن, (مضايقه مى كند), است).
بيت٤٢. حق ز باطل معاينه نكند
خنجرت كار آينه نكند
(معاينه كردن: برابرى كردن/ حق در مقابل باطل قرار نمى گيرد و با آن برابرى نمى كند.)
با توجه به فحواى كلام معنى درست آن چنين است: حق را با دل گمراه و باطل نمى توان ديد و دريافت; حق در آينه كژ و تيره, ديده نمى شود همچنان كه در صفحه كژ خنجر, تصوير, درست ديده نمى شود. قياس كنيد با:
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينه پاك انداز
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند
پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
(حافظ, غ٢٦٤)
بيت٤٩.
مردمان را ز بهر ديدن پيل
آرزو خاست زان چنان تهويل
(همه مردمان آرزو داشتند كه آن چنان پيل ترسناك را ببيند.)
اگرچه بيت, مغشوش و بدين صورت داراى تعقيد است, ولى در هر حال نمى توان تهويل را به صورت وصفى معنى كرد و صفت پيل گرفت. (نسخه بدل, (در چنان تهويل) است كه ممكن است مناسب تر از اين باشد.)
ابيات ٨٠ و٧٩.
علم بى حلم, شمع بى نور است
هر دو با هم چو شهد و زنبور است
شهد بى موم, رمز احرار است
موم بى شهد, بابت نار است
در بيت٧٩ به پيوستگى و همراهى علم و حلم (تا حدودى نزديك به مفهوم عمل و كارآييِ آموخته ها) تأكيد شده است و علم بدون حلم, بى فايده و ملازمت آن دو, مثل ملازمت زنبور عسل و عسل, سودمند تلقى شده است. در بيت بعدى ملازمت علم و حلم با تمثيل شهد و موم مطرح شده است. همچنان كه موم بى شهد (علم بى حلم) زيانبار و درخور آتش دانسته شده است (در مصرع دوم), قاعدتاً در مصرع نخست نيز, شهد بى موم (حلم بى علم) مى بايست چيزى ناسودمند باشد; پس احتمالاً نسخه بدل (زهر احرار) درست باشد. تقابل زهر و شهد قابل توجه است. قياس كنيد با:
نوش دان هرچه زهر او باشد
لطف دان هرچه قهر او باشد
(بيت٩٩ همين گزيده)
بيت٨٤. در كژيّ ام مكن به نقش نگاه
تو زمن راه راست رفتن خواه
در متن حديقه, به جاى عيب, نقش ضبط شده ولى گزارنده محترم, نسخه بدل را ترجيح داده است. مصرع نخست بر پايه ضبط متن چنين معنى مى شود: تو براى داورى در كژى من, به صورت و ظاهر من منگر…
بيت٨٩. دست عقل از سخا بنيرو شد
چشم خورشيد بين از ابرو شد
اين بيت در ضمن ابياتى كه بر آفرينش حكيمانه بارى تعالى دلالت دارد, آمده و سعى شده است با ذكر نمونه هايى اثبات شود كه (از او نيايد بد). ابرو, كج و خميده و به ظاهر عضوى زايد است در حالى كه هنگام نگريستن چشم به خورشيد, سايه بان چشم مى شود و ديدن خورشيد را ممكن مى سازد.
با توجّه به فحواى كلام, مصراع نخست يعنى چه؟ آيا سخا چيز بدنمونى است كه توجيه مى شود. البته بيت مغشوش است و ضبطِ نسخه بدل ها نيز به حلّ بيت كمك نمى كند, ولى نمى توان به همين سادگى از آن گذشت و به همين اكتفا كرد كه: (دست خرد از بخشش نيرومند مى شود).
آيا مى توان سخا را تصحيف شده (سَفَه) گرفت و به مصداق مثل (تُعرفُ الاشياءُ بِاَضدادِها) در توجيه آن گفت: (اگر سفاهت و بيخردى نبود, اهميّت عقل آشكار نمى شد.)
يعنى حتى در آفرينش بيخردى نيز حكمتى است و آن نشان دادن توانمندى و ارج و اعتبار عقل است؟
بيت٩٣. عفو را از گنه علف او داد: (و از گناه غذايى براى عفو و بخشايش فراهم آورد.)
به نظر مى رسد كه عفو الهى به آتشى تشبيه شده كه هيمه و هيزم آن, گناه بندگان است; يعنى ظهور و استمرار عفو خداوندى به گناه كردن بندگان باز بسته است: (كه مستحق كرامت گناهكارنند).
بيت٩٥. گُل عمر كسى كه گِل خواهد
كى دهد گِلش اگرچه دل خواهد
(گل عمر: اضافه تشبيهى).
گل عمر: اضافه استعارى است --- گلِ باغ عمر و كنايه از فرزند (=حاصل زندگى) است; يعنى: اگر فرزند كسى از او گِل بخواهد با اينكه پدر و مادر به او و دلبستگى هاى او علاقه مند است, كى خواسته او را اجابت مى كند؟
بيت٩٧. پيل را پشّه گر بدرّد پوست
گو بدان گوش پشّه ران با اوست
(اگرچه پشه پوست پيل را مى درد, ولى خداوند گوشى بزرگ براى پشه رانى به او داده است.)
در صورتى كه معناى بيت فارغ از جزئيات متن باشد, البته اهميتى ندارد كه (بدان) باشد يا (بران) يا (بدر), ولى اگر معنا بدقّت براساس متن باشد ناهماهنگى (بدان) به زودى آشكار مى شود.
متن حديقه به جاى (بدان), (بران) دارد: گو بران… و يكى از نسخه بدل ها (بدر) ضبط كرده است كه با توجه به نحو زبان فارسى در اين قبيل جمله ها, صورت درست همان است. قياس كنيد با:
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست
(مثنوى)
پيل را پشّه گر بدرّد پوست
گو بدر, گوش پشه ران با اوست
بيت ١٠٨. آن بشنيده اى كه بى نم ابر
مرغ روزى بيافت از در گبر
در نم ابر: رطوبت. آية اللّه حسن زاده آملى در شرحى كه در دو شماره مجله وقف, ميراث جاويدان بر بعضى از ابيات حديقه نوشته اند (بى نم ابر) را در اين بيت و (بى نم ميغ) را در بيت ديگر حديقه (تاج و تخت ملوك بى نم ميغ
دسته گرز دان و قبضه تيغ), (بدون هيچ وسوسه و اشكالى) معنى كرده و البته مأخذى براى آن ذكر نفرموده اند.
بيت١٠٩. گبر را گفت پس مسلمانى
زين هنر پيشه اى سخندانى
هنرپيشه و سخندان به تهكّم و طنز آمده و معنى درست آن همچنان كه در بيتى ديگر از حديقه به تصريح آمده (اندر آموز شرط ره ز زنى
كه از او گشت خوار لافزنى), همان لافزن و فضول است.
بيت١٢٢. عاشقان را در اين ره جانسوز
تبش راز به ز تابش روز
تبش راز, همچنان كه در بيت بعد آمده (هركه دارد ره تبش در دل…), سوز درون است; يعنى سوز و تب و تاب درون بهتر از گرما و روشنى روز است.
گزارنده محترم بيت را به اين صورت معنى كرده اند: (براى عاشقان در اين راه خطرناك, گرمى و شور راز يافتن بهتر از تابش خورشيد است.)
ابيات ١٣١ و ١٣٢. هرچه جز حق, چوزان گرفتى خشم
جبرئيلت نيايد اندر چشم
زان كه از حرف لا همى به اله
كس نداند كه چند باشد راه
(اگر از هرچه ـ جز از خداوند ـ خشمگين شدى, …؟!) خشم گرفتن از چيزى در اينجا طرد كردن, راندن: اگر غير خدا را نفى كنى و از آن به خدا پناه ببري….
تلميح گونه اى دارد به داستان ابراهيم(ع) و اذن يارى خواستن فرشتگان مقرب ـ از جمله جبرئيل ـ از او و اظهار بى نيازى او (و انت فلا) گفتن او.
بيت١٣٤. پس به آخر چو چشم باز كنى
كار بر خويشتن دراز كنى
(كار بر خويشتن دراز كردن: بر خود سخت گرفتن, ترسيدن) ترسيدن بكلى زايد و بى معنى است. در (فرهنگنامه شعرى), سخت و دشوار كردن كار بر خود, معنى شده است.
معنى بيت: پس در نهايت وقتى به خود بيايى و به حال خود واقف شوى احساس مى كنى كار را بر خود سخت و دشوار كرده اى.
بيت١٣٥. بى خود ار هيچ آيى اندر كار
يا بى اندر دودم بدين در بار
معنى بيت افتادگى دارد: (اگر بى خود [قدم در اين راه گذارى,] در دو نفس به اين درگاه اجازه ورود مى يابى.)
بيت١٤١. پيش آن كس كه عشق رهبر اوست
كفر و دين هر دو پرده در اوست
نقل اين بيت سنايى از قصايد او مناسبت تامّ داشت:
به هر چ از راه باز افتى, چه كفر آن حرف و چه ايمان
به هر چ از دوست وامانى چه زشت آن نقش و چه زيبا
(تازيانه هاى سلوك, ص٧٣)
بيت١٤٣. پى منه باتفاق بر درگاه
به توكل روند مردان راه
(باتفاق: به همراهى كسى) در متن حديقه, بانفاق آمده كه درست نيز, همان است.
نفاق در مقابل توكل و اخلاص و اطاعت محض است و معنى بيت بايد چنين باشد كه: با دودلى و اضطراب خاطر حركت مكن كه مردان حق, راه را با اعتماد و دلسپردگى كامل به او طى مى كنند (در ظاهر توكل كردن و در دل نگران و مردّد بودن نشانه نفاق است).
بيت١٥٠. ماند بر جاى يك گُرُه ز عيال
بى قليل و كثير و بى اموال
(قليل و كثير: كم و زياد, مقصود هيچ چيز). معنى به شرطى درست مى بود كه (بى قليل و كثير) معنى شده باشد وگرنه قليل و كثير, همچنان كه در معنى بيت ١٦٧ همين گزيده آمده, معنى همه و هر چيز مى دهد:
حاجت آن را بود سوى زنبيل
كش نباشد زمين كثير و قليل
بيت١٥١. حال وى سر به سر بپرسيدند
سر به سر: همه, يكان يكان معنى شده است, در حالى كه به نظر مى رسد مراد از آن بكلى و به تمامى باشد يعنى از جزئيات احوال او جويا شدند. (در فرهنگنامه شعرى, كنايه از تمام, همه و سراسر معنى شده است.)
بيت١٧١. دل نگه دار و نفس دست بدار
كاين چو باز است و آن چو بوتيمار
(دل را بپرور و نفس را رها كن كه دل چون باز است و نفس چون غمخورك)
به نظر مى رسد كه در تشخيص مرجع ضماير اشاره, اشتباهى رخ داده باشد. اين به نفس و آن به دل برمى گردد و معنى چنين است: دل را حفظ كن و نفس را ترك كن زيرا دل مانند غمخورك و نفس همچون پرنده شكارى است و اين دو را نمى توان با هم در يك قفس نگه داشت; با وجود نفس قهّار, خطر هر لحظه دل ضعيف را تهديد مى كند.
بيت١٧٣. جان و دل بذل كن كز آب و ز گل
بهتر از جودهاست جود مُقِل
متن به جاى (جود) آخر بيت, (جُهد) دارد كه درست تر است; قياس كنيد با:
افضل الصدقة جهد المقل الى فقير فى سرٍّ ـ فايُّ الصدقة افضل؟ قال جهد المقل ـ جهد المقل غير كثير.
بيت١٧٩. گل درويش صفوت ازلى است
دل او كيمياى لم يزلى است
(گل درويش: گل وجود عارف و صوفى, طينت صوفى)
با توجه به زمينه سخن و به قرينه تقابل توانگر و درويش, از كلمه درويش معنى لغوى آن مراد است نه مفهوم اصطلاحى كه البته بعدها پيدا شده است و بى ارتباط با معنى لغوى آن نيست.
درمى صدقه از كف درويش
از هزار توانگر آمد بيش
زان كه درويش را دلى ريش است
از دل ريش صدقه, زان بيش است
به توانگر, تو آن نگر كه دلش
هست تاريك و تيره همچو گلش
گل درويش صفوت ازلى است
دل او كيمياى لم يزلى است
همچنان كه معلوم است دل و گل توانگر, تيره و دل و گل درويش مصفا توصيف شده است.
تلميح ابيات نيز گوياى همين نكته است و از طرفى همين فقر بود كه به مرور زمان با هاله اى از قداست و معنويت پوشيده شد و به فقر اصطلاحى تبديل گشت.
بيت١٨٠. از تن و جان و عقل و دل بگذر
در ره او دلى به دست آور
(دلى به دست آور: كارى كن كه صاحبدل شوى)!
به ابيات قبل از اين در حديقه نگاه كنيم: بشنو تا چه گفت فضل اله
با كه گويم كه نيست يك همراه
با شهنشاه و خواجه لولاك
گفت لاتعد عنهم عيناك
از پيامبر خواسته شده است كه چشم از آنان (درويشان) برنگرداند و از آنان دلجويى كند.
بيت٢١١. كان نمازى كه عادتى باشد
خاك باشد كه باد بر پاشد
مصرع دوم شايد تلميحى داشته باشد به آيه وقدِمنا الى ما عملوا مِن عمل فجعلناه هباءً منثوراً) (٢٣ سوره فرقان) و به اعمالى كه كرده اند, پردازيم و همه را چون ذرات خاك بر باد دهيم. (ترجمه آيتى)
بيت٢١٥ و٢١٦. آنچه بدهى به بنده, دينى ده
با رضاى خودش قرينى ده
دلم از ياد قدس دين خوش كن
نسب باد و خاكم آتش كن
معنى مصرع آخر (يعنى ابعاد غرور و خاكسارى وجود مرا,تبديل به گرمروى و شوق كن)!
با توجه به سه مصراع نخست كه شاعر از خداى تعالى, رضاى او و توفيق در پايبندى به ارزش هاى دينى و كمال معنوى را طلب مى كند, معنى مصرع اخير بايد چنين باشد: وجود مادى (باد و خاك = عناصر= هستى جسمانى) مرا دستخوش آتش نيستى كن; دلبستگى هاى مادى و هرچه را غير دينى است, در وجود من نابود كن.
بيت٢٢٠. دل گمراه شد انابت جوى
مردم ديده شد جنابت جوى
(جنابت جوى: ترسان و گريان, طلب گناه)! بايد گفت كه حتى نسخه بدل ها نيز جنابت جوى ندارند. در متن حديقه جنابت شوى آمده است كه بدون ترديد درست همان است والاّ ضبط بيت بدين صورت تنافر معنوى خواهد داشت. چطور ممكن است دل توبه كند و ديده همزمان, هم ترسان و گريان باشد و هم طالب گناه؟!
در واقع مردم ديده نيز, همگام با دل پشيمان و توبه خواه است و به قول حافظ غسل بر اشك مى زند و گناهانش را مى شويد و خود را پاك مى كند.
بيت٢٢٣. اى به رحمت شبان اين رمه تو
چه حديث است؟ اى تو, اى همه تو!
(اى تو و اى همه تو) را مولانا نيز به كار برده است:
به وقت درد بگوييم كاى تو و همه تو
چو درد رفت حجابى ميان ما بنهاد
(كليات شمس, ج٢, ب٩٧٨٢)
ولى چو (اى همه) گويم نداندت اجزا
كه فردِ جزو نداند به غير افرادى
(كليات شمس, ج٦, ب٣٢٤٨٨)
بيت٢٣٩. تو چو يوسف به چاهى از شيطان
خردت بشرى ورسن قرآن
(در قرآن مجيد آمده است: و ما جعله الله الا بشرى ٣ـ١٢٦)
بعد از اين كه برادران يوسف او را در چاه انداختند, كاروانى از آن منطقه عبور مى كرد, كاروانيان غلام خود را در طلب آب, بر سر چاه فرستادند. چون غلام, دلو در چاه انداخت, يوسف در دلو نشست و بيرون آمد. در آيه ١٩ از سوره يوسف مى خوانيم:
(وجاءت سيّارة فَاَرسَلُوها وارَدهم فادلى دلوه, قال يا بشرى هذا غلام و اَسَرُّوه بضاعةً) قال يا بشرى را ترجمه كرده اند: (گفت: مژدگانى بدهيد! يك پسر زيبا!) (آيتى)
ولى همچنان كه گزارنده محترم از (غياث اللغات) نقل كرده اند, به نظر مى رسد كه بعضى مترجمان و مفسران قرآن از جمله سنايى از ديرباز, (بشرى) را نام غلامى فرض كرده اند كه دلو را فرستاده و يوسف را بيرون آورده است. مطمئناً كلمه بشرى در بيت با توجه به قراين مربوط به داستان يوسف به همين آيه از سوره يوسف اشاره دارد نه به آيه اى كه در ذيل بيت آمده است.
بيت٢٤٢. رادمردان رسن بدان دارند
تا بدان آب جان به دست آرند
آب, رونق و آب روى معنى شده است و درست نيست; زيرا همچنان كه با دلو و ريسمان معمولى از چاه, آب (كه مايه حيات تن است) بيرون مى آورند, با رسن قران نيز, آب معنوى (كه مايه حيات جان است) به دست مى آورند.
بيت٢٤٥. دست عقلت چو چرخ گردان است
پايبند دلت, تن و جان است
بيت هيچ توضيحى ندارد. به نظر مى رسد كه ذكر معنى چرخ گردان (دولاب, چرخ چاه)
ضرورت داشته است. بيت بعدى اين معنى را تأييد مى كند: (گر تو را تاج و تخت بايد و جاه ـ چه نشينى مقيم در بن چاه)
بيت٢٥١. پرده ها بست ظلمت از شب شرك
بوسه ها داد كفر بر لب شرك
(ظلمت از تاريكى شرك, خيمه ها برافراشت و كفر بوسه ها بر لب شرك داد.)
به نظر مى رسد كه بدون بيان مفهوم بيت, معنى نيز به اندازه خود بيت توضيح لازم داشته باشد.
مفهوم: تاريكى شرك همه جا را فراگرفت و عالم در ظلمت فرو رفت و كفر و شرك مجال كامرانى پيدا كردند.
بيت٢٥٥. خاكپاشان آتش آشامان
با توجه به قرينه آتش آشام (ظالم) خاكپاش
نيز بايد به معنى مغرور و متكبر باشد (كه جولان مى دهد و حريف مى خواهد و غبار برمى انگيزد).
در بيت (مصيبت نامه) نيز خاكپاش در مقابل خاكسار آمده است و مؤيد همين معنى است, نه معنايى كه گزارنده محترم براى آن ذكر كرده است (مسكين و خاك نشين كه خاك بر سر مى پاشد).
باد آمد خاكسارى پاى بست
خاكپاش كوى تو بادى به دستپي نوشت: * مصراع دوم آن اين است: به نمى زنده و زدمى مرده (ص٣٥٥ حديقه)