آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - برگى از تاريخِ ادب شيعى - جهانبخش جويان

برگى از تاريخِ ادب شيعى
جهانبخش جويان


تاريخ محمّدى, مولانا شيخ حسن كاشى, به كوشش رسول جعفريان, كتابخانه تخصصى تاريخ اسلام و ايران, قم, ١٣٧٧, ١٧٥ص.
تاريخ شيعه پيوندى شگفت با ادبيّات ـ به معناى ويژه آن ـ دارد و از صدر تا ذيلش با گونه اى حيات ادبى درآميخته است.
يكى از اعاظم نويسندگان اهل سنّت در جايى كه از شاعرى توانا ياد مى كند, مى نويسد كه اگرچه در شعر دستى قوى داشته با امير مؤمنان على(ع) چندان خوب نبوده است.١ اين نگرش و نگارش بخوبى مى رساند كه دوستى امام على(ع) و ادبيّت, در قديم, چقدر قرين بوده اند و دوستداران آن حضرت در فنون ادبيّت شهرتى داشته اند.
در اين مقوله سخن بسيار است, ولى همين اندازه كه چهره هاى درخشان امثال شريف رضى و شريف مرتضى در گستره ادب تازى و فردوسى بزرگ و ناصرخسرو در پهنه سرايش هاى پارسى ياد كرده شوند, براى آشنايى با كمّ و كيف درخشش ادبى شيعه بسنده است.
متأسفانه با همه كوشش هاى پژوهشگران تاريخ و فرهنگ, هنوز كثيرى از متن هاى ادبى شيعى, بررسى و منتشر نشده اند و برگ هاى ناگشوده و ناشناخته در تاريخ ادبيات تشيّع فراوانند.
يكى از اين برگ هاى ناپژوهيده تا ديروز, (تاريخ محمّدى), اثر طبع مولانا شيخ حسن كاشى, بود كه ـ بحمداللّه ـ به همّت والاى استاد گرامى, جناب حاج شيخ رسول جعفريان ـ دامت بركاته ـ تصحيح و منتشر گشت. ملا تاج الدين حسن كاشى از سرايندگان شيعى سده هاى هفت و هشت است. تولد او احتمالاً به سال ٦٤٨هـ.ق. در آمل رخ داده, ليك پدر و نياى او از كاشان بوده اند.٢
او از ثناخوانان و منقبت سرايان اهل بيت(ع) بوده است و خود گفته:
مخدّرات سراپرده ضمير مرا
به مدح آل على بسته اند عقد وصال٣
ميرزا عبداللّه افندى, صاحب (رياض العلماء), مقام وى را در ترويج تشيع, برابر با محقق كَرَكى و علامه حلّى دانسته است.٤
گويا در همان روزگار خود در خراسان و عراق آوازه اى داشته, چه خود مى گويد:
در خراسان و در عراق همى
شعر كاشى همى كنند از بر٥
و باز گويا از جهتِ تشيّعش در عراق تحت فشار بوده كه سروده است.
… گناه من همه اين است در عراق ولى
زهى گناه كه بر عصمت من آمد و آل٦
از شاعران متأخّر از وى, محمد بن حسام خوسفى و سليمى و محتشم و فيّاض و سالك, از او تأثر يافته اند.٧ اين تأثرها در كنار وجهه اى كه كاشى در اين روزگاران نزد مردم و اهل سواد داشته, شگفت نيست. كسى كه ملا حسين كاشفى از او به نام (افضل المداحين) ياد كرده و صاحب هفت اقليم (احمد امين رازى) ديوان شعرش را در عهد خود متداول مى شمارد,٨ بايد كه چنين باشد.
اين هم كه مدفن او در جانب قبله شهر سلطانيه هنوز باقى است و به دستور شاه طهماسب صفوى عمارتى بر بالاى قبر او ساخته و باغچه اى در آنجا طرح انداخته اند,٩ نمودار همان مقبوليت پيشگفته است.
لااقل در برهه اى از زندگانى اش به تنگدستى مى زيسته كه خود سروده:١٠
گرچه اندر شاعرى همتا ندارم در زمين
نيست اندر نامرادى نيز كس همتاى من
… آن توانگر همتم در دين كه با افراط فقر
روشنست از خلق عالم شرح استغناى من
تا نريزد آب رويم پيش دونان بهر نان
قفل خاموشيست محكم بر دل گوياى من
و از همين تنگدستى و بى چيزى است كه از خواجه رشيدالدين فضل اللّه, درمى خواهد تا او را بركشد و از عدل و عطا دست وى گيرد.١١
شعر كاشى بر چَكاد نمى ايستد, ولى از لطايف و ظرايف ويژه هم خالى نيست; با همه چربدستى هايى كه گهگاه فرا مى نمايد, بايد اين را كه مى گويد:
سلطان سخنوران عالم
من بوده ام از نژاد آدم١٢
تنها به حساب گزافه اى شاعرانه گذاشت!
تأثر سبكى ـ وزنى ـ زبانى شعر كاشى از نظامى گنجه اى چشمگير است, هرچند كه روى هم رفته, در صناعت شعرى به پاى گنجينه آفرين گنچه نمى رسد و با او فاصله بسيار دارد.
يكى از جاذبه هاى روحى و ادبى كاشى ـ بويژه براى جماعت متشرعه ـ گرايش باطنى او به شعر متعهد و مذهبى است. وى در آستانه (تاريخ محمدى) چنين به خود مى گويد:١٣
انگشتريى بساز در دين
منسوب به خاتم النبيين
چون ساختى آن زمان تمامش
(تاريخ محمدى) بنامش١٤
از جوهر جان دهش نگينى
تا بر تو كنند آفرينى
منقوش بدان صفت كه نامش
خوانند دوازده امامش
كاشى, فرزندان روزگار خويش را از دل بستن به آنچه او (قصه مجاز) و ما (افسانه هاى غير آئينى) مى خوانيم, پرهيز مى دهد و در منظومه اى مى سرايد:
اى پسر قصه مجاز مخوان
الحذر الحذر ز خواندن آن
چند خوانى كتاب شهنامه
ياد كن زود زين گنه نامه
چند ازين ذكر وامق و عذرا
ياد كن نيز خالق خود را
چند خوانى تو ويس ورامين را
قصه فاسقان بى دين را
چند گويى حديث رستم زال
لعب و بيهوده [و] دروغ مُحال…١٥
البته, با اين همه, فردوسى را سخت احترام مى كند و در جايى چنين از او ياد مى نمايد:
قومى در طبع برگشاده
شهنامه صفت بنا نهاده
فردوسى پاك دين دانا
آن بر همه حكمتى توانا
شهنامه بران نمط كه او گفت
و ان درّ بدان صفت كه او سفت
وزن متقاربست يكسر
بنگاشته همچو درّ و گوهر
خالى ز خطا و سهو گفته
صد گنج گهر درو نهفته١٦
از خطبه توحيديى كه در آستانه (تاريخ محمدى(ص)) قرار داده,١٧ مى توان حدس زد كه در شاعرى تا حدّى هم متأثر از فردوسى است, چه در اين خطبه رائحه اى از خطبه توحيدى شاهنامه به مشام مى رسد.١٨
كاشى چونان هر مبلّغ دينى ديگر ـ منش و دغدغه هايى متكلمانه دارد و اين از اينجا و آنجاى آثارش بخوبى قابل درك است. اين كه دولتشاه سمرقندى لقب پرطمطراق و اغراق آميز (افضل المتكلمين) را براى او ذكر مى كند,١٩ شايد هم گوشه چشمى به منش و مقام متكلمانه كاشى داشته باشد.
وى رساله اى منظوم به نام (معرفت نامه) (يا: فائدت نامه) در كلام دارد كه استاد جعفريان به پيوست (تاريخ محمدى(ص)) به چاپ آن مبادرت نموده اند.
در سيماى كلامى ـ عقيدتى كاشى جاى باريك بينى بسيار هست, چرا كه عصر او يكى از حساس ترين ادوار تاريخ شيعه بوده است.
وى در (تاريخ محمدى(ص)) از كنار مسأله (سقيفه) خاموش گذر مى كند و گويى كمتر مى خواهد به پُرسمان هاى اختلافى دامن بزند. در آستانه (تاريخ محمدى(ص)) به ستايش صحابه و تابعين مى پردازد٢٠ و در كتاب از عايشه و حفصه و عمر به نيكى ياد مى كند;٢١ ليك در جايى هم حضور ابوبكر را در غار ثور چندان بجد نگرفته مى سرايد:
آن كيست كه يار غار او بود؟!
در غار خداى يار او بود٢٢
كاشى گذشته از دو اثر پيشگفته, هفت بندى منظوم در ستايش امير مؤمنان على بن ابى طالب(ع) دارد كه آوازه بسيار داشته و استاد جعفريان هم در همين دفتر آن را به طبع رسانده اند. در اين هفت بند هم ديده تيز و موشكاف سراينده به آيات و احاديث و اخبار نگرشى قابل توجه دارد. مثلاً در آغاز بند پنجم مى سرايد:
اى گزيده مر خدايت يا اميرالمؤمنين
خوانده نفس مصطفايت يا اميرالمؤمنين٢٣
كه مصراع دوم آن اشارتى صريح دارد به آيه مباهله و استفاده اى كه اهل كلام ـ در استدلال ـ از آن مى كنند.٢٤
شيخ حسن كاشى در كنار تيزبينى ها و اصابت آرا, از سهو و لغزش تاريخى بر كنار نيست. براى نمونه, تاريخ وفات رسول اكرم(ص) را سال بيست ويكم هجرى مى گويد;٢٥ ولادت امام زمان(ع) را سيزدهم شعبان مى داند;٢٦ و قبر حضرت خديجه(س) را در مدينه در بقيع ياد مى كند.٢٧
در گزارش كار و روزگار ابومسلم خراسانى, از افسانه هايى كه برخى قصه خوانان نقل مى كنند, متأثرست.٢٨
در جايى هم مى گويد قطامه گجسته سه چيز از ابن ملجم ـ عليه اللعنة ـ به كابين خواست, آنگاه چهار چيز را برمى شمارد!٢٩
يكى از ارزش هاى (تاريخ محمدى) به سبب آگاهى هايى است كه درباره تاريخ سياسى و اجتماعى عهد خويش به دست مى دهد.
كاشى در آغاز كتابش به طور اغراق آميزى به ستايش خواجه رشيد و اولجايتو (سلطان محمد خدابنده) ـ كه كتاب را به وى اهدا نموده است ـ مى پردازد. مثلاً خطاب به خواجه رشيد مى گويد:
در علم نظير انبيائى
در صدق وليّ اوليائى
خلاّق ز روحت آفريدست
از بعد نبيت برگزيدست٣٠
در وصف خيرات و عمارات و كتب خواجه مى سرايد:
خيرات و عمارتت عيان است
در ملك زمانه داستان است
از بس كه خرابه كردى آباد
عالم به تو نوگرفت بنياد
… سى پاره كتابتست و تصنيف
شهره به لغات و نحو وتصريف
تفسير و رسائل و تواريخ
معروف چو مشترى و مريخ
گر خامه كند بيان و تحرير
ور عقل كند هزار تقرير
در عجز و قصور باز مانند
جان بر سر دانشت فشانند٣١
در همين جاست كه مى گويد اين تاريخنامه منظوم براساس كتابى از خواجه رشيد شكل گرفته است:
اين نامه كه بنده مى كند درج
نظمى ست كه مى كند درو خرج
تخريج كتاب تست يكسر
پاك آمده همچو درّ و گوهر٣٢
شايد آنجا هم كه مى گويد:
اى خواجه صد هزار دستار
دينى كه بيافتى نگهدار٣٣
اشارتى به يهوديت در اسلاف خواجه مى كند.
بارى, به نظر مى رسد كاشى در نظم تاريخنامه اش به يك مأخذ اكتفا نكرده است. در تاريخ ولادت امام صادق(ع) مى گويد:
يك شنبه و هفتم صفر بود
كو جام جمال چهر بنمود
يك سال كم از صدر و سى آمد
كو لايق تخت و كرسى آمد
در نسخه ديگرى بديدم
هشتاد و سه نقش بركشيدم
گفتند برين بسى حكايت
امّا به روايت از روايت
نگرفت قرار بر نخستين
الا به ثلاثه و ثمانين٣٤
از جاى هاى ديگر كتاب هم تعدّد منابع را مى توان دانست.
كاشى كتاب را به سال ٧٠٨هـ,ق, در واسط و حلّه و بغداد ساخته٣٥ و انگيزه اش اين بوده كه با اين سرايش برگ زندگانى آن جهانى خويش را فراهم كند.٣٦
قبل ازين گفتم كه كاشى غير از (تاريخ محمدى) و (معرفت نامه) (در كلام), هفت بندى در ستايش مولاى متقيان على(ع) دارد. اين هفت بند ظاهراً مقبول افتاده ترين اثر كاشى است. گفته شده است كه كسى امام على(ع) را به خواب ديده كه زيارت قبرى مى كردند. آن شخص گفته: يا على! اين قبر كيست؟ فرموده: صاحب هفت بند مولانا حسن مدّاح. او گفته: يا على زيارت او را چه فضلى است؟ حضرت فرموده اند: هر شب آدينه شهر رمضان المبارك من كه على بن ابى طالبم بر سر قبر او مى آيم و او را زيارت مى كنم و تكبير مى گويم و هركه او را زيارت كند, چنان باشد كه براى من هفت بند گفته باشد و هركه هفت بند مولانا كاشى را هر روز يك بار بخواند, حق ـ سبحانه و تعالى ـ ثواب نماز هفتاد ساله بفرمايد كه در نامه عمل او ثبت نمايند و از جميع بلاها محفوظ باشد و هركه ماه نو بر روى اين قصيده ببيند, من كه على بن ابى طالبم از بليات و مكروهات ـ بعون اللّه تعالى ـ او را نگاه مى دارم و معاون او باشم, هركه اين قصيده را حفظ كند آتش دوزخ بر او حرام گردد و تا در دنيا باشد در حفظ و امان اللّه تعالى باشد.٣٧
از كاشى دو اثر ديگر هم شناخته شده است: يكى كتاب الانشاء, و ديگر ديوان٣٨ ـ كه اميدست هرچه زودتر احيا و نشر گردد.
اگرچه مجموع مطبوع فعلى ـ يعنى (تاريخ محمدى) و معرفت نامه و هفت بند ـ حجم چندانى ندارد, از منظر متن شناسى فارسى خوراى نگرش و بررسى است و سند درخور رويكردى از فارسى منظوم سده هاى هفت و هشت به شمار مى آيد.
مناسب است براى آشنايى بيشتر خواننده, دو پاره از متن را با هم بخوانيم.
زير عنوان (معجزات طلب كردن ازو [= نبى اكرم(ص)] كه با درخت در آواز آيد و درخت را به خود خواند و…) مى خوانيم:
… شاه رسل آن رسول يزدان
داناى رموز سرّ قرآن
ناديده كتاب و كرده تحصيل
از درس خدا و علم تأويل
چون كرد درخت را اشارت
زان بود درخت را بشارت
در حال روان ز بيخ برخاست
آمد بر او چنانك او خواست
گفتا به درخت كاى سرافراز
با طوبى و سدره بوده انباز
اى بارور بلند پايه
فرخنده پى و خجسته سايه
گرزانك تو بنده خدايى
بر راستيم بده گواهى
در حال درخت گردن افراز
آمد ز درون خود به آواز
گفتا به يكى كه جز يكى نيست
در حكم نبوتت شكى نيست
از ماه دهند تا به ماهى
بر حكم نبوتت گواهى٣٩
درباره اختبار آدمى مى گويد ـ در معرفت نامه:
خواه بر مصطفا درود فرست
خواه معشوقه را سرود فرست
هر دو را قادر و توانايى
بر بد و نيك هر دو دانايى
آرد انگور مر ترا در باغ
داد توفيق و دستگاه و فراغ
خواه در سركه كن كه هست حلال
خواه در باده كن كه هست وبال
دست و پايت بداد ايزد فرد
هرچه خواهى بدان توانى كرد٤٠
چنان كه ديده مى شود كتاب داراى اهميت ادبى ـ زبانى است. از همان بيت يكم٤١ گرايش سراينده به آرايه هاى ادبى پيداست, ولى اين گرايش به پيدايى متن ادبى فوق العاده اى منجر نگرديده, روى هم رفته, از جهت زبانى و تكيه بر بلاغت طبيعى زبان, متن قابل توجه تر است.
ما نمونه هايى از واژگان و تعبيرات متن را بيرون نويس كرده ايم كه از پيش چشتمان مى گذرد:٤٢
آوخ (ص٤٥), جان دارو (ص٤٧), گزيدن كسى بر كسى (ص٤٧), كرامت كردن (ص٤٨), برآوردن نام (ص٤٨), خاطر تيز (ص٤٩), بادند (ص٥٠), خاندان دوست (ص٥٢), رنجش (= بيمارى,ص٥٩), برآسود (ص٦٠ و٦٦), فال گرفتن از رخ كسى (ص٦٠), راستينه (ص٦١ و٨٨ و١٠٧ و…), كام و ناكام (ص٦٢), پرسيدن (= مؤاخذه, ص٦٨), نرينه (ص٧٠), خون گشودن از چشم كسى (ص٧١), خاندان (= اهل بيت(ع), ص٧٤ و…), زن پدر (= پدرزن, ص٨١), فرزند شدن (ص٨٣), برآمدن از ملت و كيش خود (ص٨٧), عمر به اميد گذاشتن (ص٩٠), فرو خواندن نامه به كسى (ص٩١), فرو شماردن شرح (ص٩٣), راه كوفتن (ص١٠١), راه جايى برداشتن (ص١٠٣), با (= به, ص١٠٣), برآراستن (ص١٠٤), منادى كردن (ص١٠٤), از در (ص١٠٤), آماه (ص١٠٥), بادپيماى (ص١٠٦), فروگشادن (ص١٠٧), برآوردن مقصود (ص١٠٩), برآمدن مراد (ص١٠٩), چير (ص١١٠), خست (ص١١٠), راست داشتن چيزى از كسى (ص١٣٠), دامن از زمانه دركشيدن (ص١٣٢), رقم فرو كشيدن (ص١٣٧), همان (ص١٣٩), رو در كشيدن از چيزى (ص١٥١), از پى چيزى را (ص١٥٨), اولاتر (ص١٦٠), دروغ را به راست برگرفتن (ص١٦٢), دانستن چيزى از چيزى (= بازشناختن, ص١٦٣), چيز (= مال و منال, ص١٦٤), دادآور (ص١٦٨ و١٦٩), چو (= چگونه, ص١٧٤).
در اين كتاب برخى خصلت هاى عروضى اشعار كهن نيك هويداست. مثلاً كشش قرائت در بيت:
كو را حنفيّه خواندندى
برديده جان نشاندندى٤٣
يا قرائت دزديده يا خفيّ (ت) ى (برخاست) در:
برخاست و بكوفه رفت آن شوم
مى گشت نهان در آن در و بوم٤٤
همچنين برخى تلفظ هاى ديرينه را مى توان باز جست; مثلاً تلفظ بى تشديد ماده (مقابل نرينه, بر وزن ساده) كه امروز مردم به تشديد مى گويند:
بودش چهل و سه دانه گوهر
در يك نسخه ز ماده و نر٤٥
*
او بيست و چهار داشت فرزند
از ماده و نر همه برومند٤٦
خصوصيات دستورى كهن نيز در كتاب به چشم مى خورد; مانند كاربرد دو حرف اضافه براى يك متمم:
كردند لقب به مصطفايش
بگزيده به خلق بر, خدايش٤٧
ما در اينجا از بيم ملال خاطر خواننده, سخن از بعضى اوصاف و فوايد (تاريخ محمدى) را به پايان مى بريم, و بر سر برخى كاستى ها, نارسايى ها و ابهامات مى شويم ـ البته با ذكر دو نكته:
يكى آن كه هنوز گفتنى هايى درباره ويژگى هاى تاريخى, كلامى و ادبى كتاب هست كه بايد در فرصت مقتضى به آنها پرداخت. از اين شمار است سه وجهى كه درباره حقّانيت خلافت امير مؤمنان امام على(ع) طرح مى كند: شرعى, نقلى, عقلى;٤٨ و به عنوان دليل شرعى,٤٩ حق ميراث را, به سبب ابن عمّ بودن امام(ع), ياد مى كند كه معمولاً مورد نظر و اشارت متكلمان شيعى نبوده است. همچنين است خوابى كه ناظم ديده و بشرح به سرايش درآورده٥٠; و….
ديگرى آنكه متن چاپ شده كنونى آكنده از اشكال و ابهام است و ما ازين پس تنها شمارى از اشكالات و ابهامات را برمى شماريم. ناگفته نماند كه قرائت كاملاً شفاف متن تا زمانى كه نسخه هاى صحيح تر و اصيل تر از آن به دست افتد, شدنى نيست و ما اميدواريم در اين بخش مقاله تنها دست يارى به مصحح سختكوش تاريخنامه كاشى داده باشيم ـ كه (همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند).٥١
اما انتقادها و پيشنهادها ـ كه به ترتيب صفحه(ص) و سطر(س) عرضه مى شود:
روى جلد: نوشته اند: (تاليف: مولانا شيخ حسن كاشى) گذشته از همزه كه گذاشته نشده, اساساً كاربرد لفظ (تأليف) در اينجا چندان درست به نظر نمى رسد و شايد (سرايش) درست تر باشد. همچنين در متن كتاب (ص٨١) از سرايشگر به عنوان (مصنف) ياد شده كه خالى از تسامح نيست.
ـ ص١٥, س٣, (به بخش)/ درست (ببخش) است.
ـ ص١٩, س٢, (وى در ادامه…)/ بايد سر سطر برده مى شده است.
ـ ص٢٠, س آخر, (پس از آن…)/ بايد سر سطر برده مى شده است.
ـ ص٢٩, ص١٦, (رغبيت)/ (رغبت) صحيح است.
ـ ص٢٩, س١٧, (خواندش را به جان طلب كارند)/ (خواندنش را…) صواب است.
ـ ص٣٠, ص٢١ـ٢٣, (از… سرزنش مى كند)/ (از چيزى سرزنش كردن) در اينجا صحيح و فصيح نيست.
ـ ص٤٣, س٧, (لم يلد و لم يولد صفاتش)/ صحيح چنين است: (لم يولد و لم يلد صفاتش); و مصراع به شكل قبلى موزون نيست.
ـ ص٤٣, س١٢, (نبازد)/ ظاهراً: (بنازد) صواب باشد.
ـ ص٤٣, س١٨, (هستى بجز او مدان او هست)/ ظاهراً (…مدان [كه] او هست) صحيح باشد و شكل سابق موزون نيست.
ـ ص٤٣, س٢٢, (او را به سخن ورى ستودن ـ بس دانيست وانمودن)/ وزن و معنا مختل است.
ـ ص٤٣, س٢٤, (به گفته)/ درست (بگفته) است.
ـ ص٤٤, س٢, (بر هستى وجود ديدن)/ وزن مختل است.
ـ ص٤٤, س٦, (مبالش)/ غلط فاحش است; شايد: مقامش,….
ـ ص٤٤, س١٠, (كوى انكله كمال سپهر اعظم)/ نه وزن دارد, نه معنا!
ـ ص٤٤, س١٧, (اصحاب و گروه تابعين را ـ رضوان الله عليهم اجمعين را)/ وزن مصراع دوم مختل است; شايد: (رضوانٌ عليهم اجمعين را) (سنج: همين سبك در ص١٢٣, س٤).
ـ ص٤٦, س١٨, (آن ارشد ارشد زمانه)/ گويا (آن راشد ارشد…) صحيح باشد.
ـ ص٤٧, س١١, (استاده)/ گويا (اُستاد) صواب باشد.
ـ ص٤٨, س١٢, (هرچند به اجرت مى خورند نان)/ غير موزون است و گويا (ت) زائد باشد.
ـ ص٥٢, س٧, (بيش از خرد وراى دولت)/ ظاهراً (بيش از خرد [و] وراى دولت) اصح باشد.
ـ ص٥٣, س٣ از آخر, (بديدست)/ گويا (پديدست) اصح باشد.
ـ ص٥٨, س٨, (جعفر كه بودش جهان موافق)/ (بدش) صحيح است.
ـ ص٦٠, س٣ از آخر, (بد خاتمش از مستعان باللّه)/ وزن ندارد.
ـ ص٦١, س١٧, (مَلِك خوست)/ (ملَك خوست) (به فتح لام) صواب است, يعنى فرشته خوى است.
ـ ص٦٢, س١٦, (كم باد)/ گويا (گُم باد) اصح باشد. همچنين است در ص١٠٦, س١٨; ص١١٩, س٨; ص١٢٢, س آخر; ص١٤١, س٧.
ـ ص٦٣, س٣ از آخر/ اشكال در صفحه آرايى است.
ـ ص٦٤, س١٧, (خون آب)/ ظاهراً (خوناب) صواب باشد.
ـ ص٦٥, س١٩, (در دايره به هشت و پنجاه)/ وزن ندارد!
ـ ص٦٥, س٢١, (كُشت ست)/ (كشته ست) صحيح است.
ـ ص٦٦, س٣ از آخر, (هارون الرشيد زهر دادش)/ شايد: هارونِ رشيد….
ـ ص٦٧, س٧/ اشكال در صفحه آرايى است.
ـ ص٦٩, س١١, (احسنت زهى خليفه راد)/ سراينده در مقام تعجب انكارآميز است; زين رو نشان تعجب پس از (احسنت) و (زهى) و (راد) در بايست است.
ـ ص٧٠, س آخر, (صلوات بروست رحمةاللّه)/ اگر (رحمةاللّه) را (رحمه اللّه) نخوانيم, نسخه بدل (: صلوات برو و…) طبعاً ارجح است. همچنين است در ص١٠٩, س٥; ص١١٠, س١٣; ص١٢١, س٥; ص١٢٦, س١١.
ـ ص٧٢, س٧, (بى بها)/ شايد: (پُربها) صحيح باشد.
ـ ص٧٤, س٤, (ايشان كه امام و پادشاهند ـ دين پرور و سالكان دينند)/ به جاى (دينند) گويا بايد (راهند) باشد.
ـ ص٧٤, س١٢, (سنيشان)/ (سنينشان) بايد باشد.
ـ ص٧٥, س١٢, (اول زين انبيايش)/ موزون نيست.
ـ ص٧٦, س١, (اندر انجيل فرقليطاست ـ معنيش نبى داور ل است)/ كذا؟!
ـ ص٧٦, س٣ از آخر/ شعر قافيه ندارد! همچنين است در ص٧٧, س آخر; ص٧٩, س٥ از آخر; ص١٢٣, س٣ از آخر; ص١٣١, س٢; ص١٦٧, س آخر; ص١٦٨, س٥.
ـ ص٧٧, س٨, (چهارمين)/ (چارمين) صواب است.
ـ ص٧٧, س١٦, (در سى جور همى ادب نگهدار)/ وزن مختل است.
ـ ص٧٨, س٨, (زاده)/ (ء) زائدست.
ـ ص٧٨, س٢ از آخر, (يك زن ديگر از قبيله سعد)/ وزن ندارد; شايد: (دگر).
ـ ص٨٣, س٤, (شويى)/ با توجه به وزن, بايد (شو) باشد.
ـ ص٨٤, س٥, (زان داشت بدنيا اختيارى)/ اگر (به دنيى) خوانده شود, ظاهراً درست تر باشد.
ـ ص٨٤, س٦ از آخر, (بنى)/ ظاهراً (نبى) صحيح است.
ـ ص٨٧, س١٧, (گواهى)/ ظاهراً بايد (گوايى) باشد (به قياس (خدايى) در پايان مصراع يكم).
ـ ص٨٧, س٤ از آخر, (شنيدم)/ بايد (شنودم) باشد ـ تا با (بودم) قافيه شود.
ـ ص٨٩, س٩, (سپندى)/ صواب (سپيدى) است.
ـ ص٩١, س١٧, (پپرش) (؟!)/ گويا (تيرش) صحيح باشد.
ـ ص٩٣, س٤ از آخر, (مراتب)/ در وزن نمى گنجد و (مرتبت) بايد باشد.
ـ ص٩٦, س٥, (شاهى كه سد اللّه ست نامش)/ ظاهراً: (شاهى كاسد اللّه ست …).
ـ ص٩٨, س١٤, (چون)/ به ضرورت وزن (چو) بايد باشد.
ـ ص٩٩, س٣, (كردت)/ (كردست) صحيح است.
ـ ص١٠٠, س٣ از آخر, (هبحرتين)/ ظاهراً (هجرتين) است.
ـ ص١٠١, س٣, (هژبر)/ صورت اصيل اين واژه عربى الاصل, (هزبر) (به زاء) است; آيا در نسخه چنين بوده يا چنان؟!
ـ ص١٠٣, س١, (سنگى)/ به ضرورت وزن (سنگ) بايد باشد.
ـ ص١٠٣, س٦, (از آن جوانمرد)/ چيزى مانند (اى جوانمرد) صحيح است.
ـ ص١٠٣, س٧, (كلّه)/ (گلّه) (به گاف) درست است.
ـ ص١٠٣, س٧ از آخر, (بشمارمشان به گرد دامان ـ يا كوى گسسته گريبان)/ چه معنا دارد؟!
ـ ص١٠٣, س٢ از آخر, (…شيرى ـ …طبيبى)/ شعر قافيه ندارد!
ـ ص١٠٤, س١٣, (آبگينه)/ شايد صحيح (آبلينه) باشد.
ـ ص١٠٥, س١, (كينه)/ (سينه) بايد باشد ـ احتمالاً.
ـ ص١٠٦, س٧, (كان نامه)/ گويا (كارنامه) صواب است.
ـ ص١٠٦, س٥ از آخر, (نسخت)/ گويا (نخست) صواب باشد.
ـ ص١٠٦, س٤ از آخر, (بگذشت)/ به ضرورت قافيه (در مقابل (برداشت)) (بگذاشت) صحيح است.
ـ ص١٠٧, س٧ از آخر, (ديگر عمرو ابن بكير مشؤم)/ در نسخه (عمر بن بكر) بوده است و به ضرورت وزن همان بايد باشد ولو اين كه سهو تاريخى به حساب سراينده گذاشته شود ((مشؤوم) هم ظاهراً به شكلى كه ما همين جا تحرير كرده ايم, صحيح تر باشد.).
ـ ص١٠٨, س١, (بَرَك) (به فتحتين)/ به ضرورت وزن بايد به سكون ثانى ضبط شود.
ـ ص١٠٨, س٤, (عمرو ابن بكير)/ در وزن نمى گنجد. آيا همان (عمر بن بكر) نبوده كه مصحح تغييرش داده؟
ـ ص١٠٩, س٣, (كشت است)/ صواب (كشته ست) مى باشد.
ـ ص١٠٩, س١٢, (بيش)/ آيا (پيش) صواب نيست؟
ـ ص١١٠, س آخر (حاشيه), (چيره!)/ وجه تعجب مصحح ـ كه ظاهراً اين يادداشت را در معناى (چير) نوشته اند, با توجه با شناختگى اين واژه ـ دانسته نشد!
ـ ص١١٣, س١١, (برگرد)/ از لحاظ معنايى, صحيح به نظر نمى رسد. آيا (برگاشت) (از مصدر (برگاشتن) ـ كه در شاهنامه هم هست) يا (بركرد) نيست؟
ـ ص١١٤, س٢, (شير او زن)/ (شيراوژن) صواب است.
ـ ص١١٤, س١٢, (الارضيين)/ ظاهراً (الارضين) صواب باشد.
ـ ص١١٥, س١٥, (بسان)/ معناى صحيحى نمى دهد. شايد (سراى) يا لفظ ديگرى از اين قبيل باشد.
ـ ص١١٦, س٥, مصراع دوم/ معناى روشن و درستى نمى دهد; تا نظر مصحح چه باشد؟!
ـ ص١١٧, س٥, (… را [ى] بود ـ … مصطفى بود)/ تصحيحى كه كرده اند, قافيه را برهم زده است.
ـ ص١١٧, س آخر, (ماند)/ با توجه به وزن شعر, (بماند) صحيح است.
ـ ص١١٨, س٢٠, (تاريخ…)/ عنوان تكرارى است.
ـ ص١١٩, س١٤, (بفشاند خون…)/ شايد (بفشاند [ز] خون…) درست باشد.
ـ ص١١٩, س٧ از آخر, (ابريم و…)/ شايد (ابر [و]يم و…) درست باشد.
ـ ص١٢٠, س٦ از آخر/ وزن شعر مختل است.
ـ ص١٢٢, س٦, (آدينه كه نماز بد راست)/ هم ضبط نص و هم وزن مختل است. به زعم حقير, قرائت صحيح مصراع (آدينه گَه نماز…) است.
ـ ص١٢٢, س٩, (كعبه)/ ظاهراً (كعبه اى) درست است.
ـ ص١٢٢, س٢ از آخر, (جبرئيل)/ به ضرورت وزن (جبريل) بايد باشد.
ـ ص١٢٢, س آخر, (بر حروف)/ آيا (پر حروف) صواب است؟
ـ ص١٢٤, س٧, (زيد و عمراند)/ آيا نبايد (عمرو) (با واو) باشد؟
ـ ص١٢٤, س٢١, (يك)/ به ضرورت وزن, (يكى) بايد باشد.
ـ ص١٢٤, س٢ از آخر, (صف در آن)/ (صفدران) نيست؟
ـ ص١٢٧, س٤ از آخر, (به پروريده)/ (بپروريده) درست است.
ـ ص١٣٠, س١١, (خواست)/ (خاست) درست است.
ـ ص١٣٠, س١٧, (قيامة)/ به ضرورت وزن بايد (قيامه) (به هاء ناملفوظ) خواند.
ـ ص١٣٠, س١٨, (اشك, بارى)/ (اشكبارى) هم مى توان خواند.
ـ ص١٣١, س١٦, (روى)/ (وى) بايد باشد.
ـ ص١٣٢, س١٩/ وزن مصراع يكم مختل است.
ـ ص١٣٣, س١٤, (شد)/ به ضرورت وزن (بشد) بايد باشد.
ـ ص١٣٤, س١, (چون)/ به ضرورت وزن (چو) بايد باشد.
ـ ص١٣٤, س١٠, (عدوشكن)/ بايد (عدوشكر) (شكاركننده عدو) باشد تا با (تبر) قافيه شود.
ـ ص١٣٥, س٨, (بران)/ ظاهراً (پَرّان) گفته بوده.
ـ ص١٣٥, س١٥/ معناى بيت نامعلومست!
ـ ص١٣٧, س١٥/ وزن مصراع دوم خالى از اختلال نيست.
ـ ص١٣٨, س٥, (مادْرش) غلط چاپى است و سكون روى (راء) بايد باشد.
ـ ص١٣٨, س١٢/ وزن شعر مختل است و به نظر مى رسد (بود) از مصراع يكم بايد حذف شود.
ـ ص١٣٩, س٤, (خداست)/ (ست) در وزن و معنا زائدست.
ـ ص١٤٠, س٣ از آخر/ مصراع يكم از نظر ضبط نص و وزن مختل است.
ـ ص١٤٢, س١ و٢, (ابن)/ (بن) (بى الف) بايد باشد. همچنين است در ص١٤٢, س٢; ص١٤٤, س٢; ص١٤٧, س٢; ص١٥٠, س٣; ص١٥٩, ص١٥.
ـ ص١٤٢, س آخر/ وزن و ضبط نص مصراع يكم مختل است.
ـ ص١٤٤, س٨, (حيايش)/ به ضرورت وزن, (حياش) صواب است.
ـ ص١٥٠, س١٦, (عطرسان)/ آيا (عطرساى) نبايد باشد؟
ـ ص١٥٢, س٢ از آخر, (آگه)/ ظاهراً (آنگه) صحيح است. (سعدى مى گويد: ما بت پرستى مى كنيم آنگه چنين اصنام را).
ـ ص١٥٦, س٤, (كرامى)/ (گرامى) درست است.
ـ ص١٥٦, س٤/ مصراع دوم وزن ندارد.
ـ ص١٥٧, س١٤, (اى بزرگا! مدبرا! كه خداست ـ وى عظيما صنايعا كه وراست)
از طرز سجاوندى برمى آيد كه الف ها را الف خطاب پنداشته اند, حال آنكه الف هاى (بزرگا مدبرا) و (عظيما صنايعا) الف تعظيم و تفخيم است كه پيشينيان به كار برده اند; بنابراين به نظر مى رسد به جاى دو علامت تعجب كنونى, بايد در پايان هر مصراع علامت تعجبى گذاشته مى شد ـ والله أعلم.
ـ ص١٥٨, س٣, (ز آهويى مسك آذفر آرد)/ (اَذفر) بايد بجاى (آذفر) باشد; كلمه (اوى) هم از آخر مصراع جا افتاده است.
ـ ص١٥٩, س٥, (ديده گان)/ (ديدگان) صحيح است.
ـ ص١٦٠, س١, (لعب و بيهوده دروغ محال)/ ظاهراً قبل از (دروغ) يك واو بى جا نباشد.
ـ ص١٦٠, س٢, (ذكر گبران و اهل استوران)/ مصراع بدين صورت معناى درستى ندارد; (استوران) به زعم حقير مصحّف (استودان) (با دال) بايد باشد. (استودان) به معناى استخوان دان و دخمه اى است كه مرده در آن دفن مى كرده اند و از (اهل استودان) مراد همان (گبران) است.
ـ ص١٦٠, س١٥, (چون بپردازى ازين سراى فنا)/ وزن مصراع مختل است. احتمالاً (… از سراى فنا) درست باشد.
ـ ص١٦٠, س٤ از آخر, (آنچه خواص است و آنچه هست عوام)/ مصراع وزن ندارد. شايد: (آنچه خاص است و آنچه هست عوام).
ـ ص١٦٠, س آخر, (خواندش)/ گويا (خواندنش) صواب باشد.
ـ ص١٦٢, س٤, (او بحجّت شناسد ايزد نار)/ ظاهراً (ايزد [و] نار) اصح باشد.
ـ ص١٦٢, س١٤, (وين چه گفتم هيچ نيست محال)/ وزن مصراع مختل است.
ـ ص١٦٣, س٣/ شعر قافيه ندارد! شايد در پايان مصراع دوم (مَنِه) صواب باشد.
ـ ص١٦٣, س٢٢, (آن عوض هست نيز برو آوار)/ وزن مختل است.
ـ ص١٦٤, س٧, (فقرت)/ معناى درستى نمى دهد. شايد (غفلت) در اينجا درست باشد.
ـ ص١٦٤, س٧, (دى)/ ظاهراً (زى) (= به سوى) صحيح باشد.
ـ ص١٦٤, س٨, (ظلم را نهاد او ننهد)/ موزون نيست.
ـ ص١٦٤, س١٣, (گويى)/ گويا (گوى) درست باشد.
ـ ص١٦٤, س٦ از آخر, (نكرد)/ بنا بر معنا, (بكرد) صواب است.
ـ ص١٦٥, س٥, (به نمردى)/ (بنمردى) درست است.
ـ ص١٦٥, س١١, (يا نئى بسر قصاص او ظاهر)/ نه وزن دارد, نه قافيه! شايد: (يا نئى بر قصاص او قادر).
ـ ص١٦٥, س١٥, (رازق)/ بنا بر وزن و معنا (رزق) درست است.
ـ ص١٦٦, س٤, (گاه خوف افكند ابر بر مردم)/ (بر) در وزن و معنا, زائدست.
ـ ص١٦٦, س٦ از آخر, (بر تو قول تو به مال و بتن)/ نه وزن دارد, نه معنا!
ـ ص١٦٧, س١, (بارّ)/ تشديد ـ به ضرورت وزن ـ زائدست.
ـ ص١٦٨, س٦, (كز)/ ظاهراً بايد (گر) باشد.
ـ ص١٦٨, س٦ از آخر, (آمد)/ به ضرورت وزن (بيامد) بايد باشد.
ـ ص١٦٩, س٢, (خود بدين سان طبيعت انس)/ به ضرورت وزن و معنا, واژه اى چون (بود) بايد پيش از (طبيعت) قرار گيرد.
ـ ص١٦٩, س١٤, (دانند)/ (داند) صحيح است.
ـ ص١٧١, س٣, (چهار)/ به ضرورت وزن (چار) صحيح است.
ـ ص١٧١, س٤, (عالم علم لدنّى, شهسوار لو كشف)/ در نسخه بدل به جاى (لدنى), (سلونى) آمده و اين ارجح است; چرا كه (سلونى) اشاره است به (سلونى قبل أن تفقدونى) و (لو كشف) اشاره به (لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا); بدين ترتيب هر دو بهره مصراع قرينه مى شوند.
ـ ص١٧٢, س١٣, (خلق هفت اقليم اگر آن روز چون همدستان شوند)/ به ضرورت وزن (چون) زائدست.
ـ ص١٧٣, س١, (روز فتح الباب ابر دريا سيل تو)/ وزن ندارد.
ـ ص١٧٣, س٤, (ساقى كوثر نه چندان مدح باشد تو را)/ وزن ندارد. شايد: (مر تو را).
ـ ص١٧٣, س١٥, (ور بود ممكن بود قدر تو دان مصطفى)/ چه معنا دارد؟ آيا (دان) كوتاه گشته (دانى) است؟ به هر روى, نسخه بدل ارجح است.
ـ ص١٧٤, س٧ از آخر, (لمعه گوى)/ ظاهراً (لمعه كوى) بايد باشد.
ـ ص١٧٤, س٤ از آخر, (شأن)/ بايد (شان) (بى همزه) ضبط كرد و خواند تا قافيه غلط نشود.
نيز, در سراسر كتاب قاعده دال و ذال فارسى, گاهى رعايت شده و گاهى نشده; چنان كه حتّى در دو مصراع در يك بيت گاهى اين ناهماهنگى ديده مى شود.
در پايان, بار ديگر از مصحح گرامى كتاب بابت زحمتشان تشكر مى كنيم و خاتمه را دو بيت از حسن سليمى قرار مى دهيم كه گفته:
چاكر و مدّاح اهل بيت شو زيرا كه نيست
هيچ كارى بهتر از مدّاحى اين خاندان
اندرين كارست پير و مُرشد ما جبرئيل
كاو به وحى آورد مدح از كردگار غيب دان٥٣يادداشت ها ١. دريغ كه نشان اين مطلب را هم اكنون در دسترس ندارم, ولى گمان مى كنم سخن ابن خلّكان باشد كه مرحوم قاضى نوراللّه شوشترى در (احقاق الحق) نقل كرده است. ٢. ر.ك: تاريخ محمدى, ص١٢ و١٣. ٣. همان, ص١٥. ٤. همان, ص٢٠. ٥و ٦. همان, ص١٦. ٧. همان, ص٢١ـ٢٤. ٨. همان, ص١٩. ٩. همان, ص١٩ و٢٠. ١٠. همان, ص١٤. ١١. همان, ص٤٩. ١٢. همان, ص٤٥. ١٣. همان. ١٤. شايد كاشى, گذشته از نسبت اصلى نام كتاب كه به حضرت خاتم النبيين(ص) است, به نام مهدى اليه كتاب كه سلطان محمد خدابنده (اولجايتو) بوده هم نظر داشته. ١٥. ر.ك:تاريخ محمدى, ص١٥٩ و١٦٠. ١٦. همان, ص٥٤; بر خواننده پوشيده نيست كه اين شاهنامه ستايى بيشتر ناظر به صناعت لفظى فردوسى است وگرنه از نظر مضمون ـ چنانك قبل از اين ديديد ـ كاشى از پرداختن به (شهنامه)ها برحذر مى دارد. ١٧. ر.ك: همان, ص٤٣. ١٨. مثلاً (هستى و يگانگيش ميدان/ زين بيش مجو بيان و برهان) را از كاشى (ص٤٣) بسنجيد با: (به هستيش بايد كه خستو شوى/ ز گفتار بيكار يكسو شوى/ پژوهنده باشى و جوينده راه/…) از فردوسى. ١٩. ر.ك: تاريخ محمدى, ص١٨. ٢٠. همان, ص٤٤. ٢١. همان, ص٨١ و٨٢. ٢٢. همان, ص٨٩. ٢٣. همان, ص١٧٤. ٢٤. تفصيل اين مطالب را در (دقائق التأويل) ابوالمكارم حسنى (زير چاپ) مى توان ديد. ٢٥. ر.ك: تاريخ محمدى, ص٥٩. ٢٦. همان, ص٧٢. ٢٧. همان, ص٨١. ٢٨. همان, ص١٣٤. ٢٩. همان, ص١٠٨. ٣٠. همان, ص٤٦. ٣١ و٣٢. همان, ص٤٧. ٣٣. همان. ٣٤. همان, ص٦٥; نيز ر.ك: ص٣٤ و٦٧. ٣٥. همان, ص٣٢. ٣٦. همان, ص٢٧. ٣٧. همان, ص٢٦. ٣٨. همان. ٣٩. همان, ص٨٧. ٤٠. همان, ص١٤٢. ٤١. آغاز سخن به نام يزدان/ روزى ده انس و خالق جان (ص٤٣). ٤٢. اعداد مقابل واژگان و تعبيرات, نماينده صفحات كتاب است. ٤٣. ر.ك: تاريخ محمدى, ص٩٧; سنج با اين مصراع از شاهنامه: (همى كنگ دز هوختش خواندند). ٤٤. همان, ص١٠٨. ٤٥. همان, ص٥٩. ٤٦. همان, ص٦١. ٤٧. همان, ص٧٦; و نيز: ص٨٨, ١٠٢, ١٠٩, ١٢٣ و١٦٣. ٤٨و ٤٩. همان, ص٩٩. ٥٠. همان, ص١٥٢ و١٥٣. ٥١. از پندهاى بزرگمهر است در قابوس نامه. ٥٢. چنان كه در (يادداشتها)ى صدرالدين عينى (چ تهران, آگاه) مكرر آمده است. ٥٣. ر.ك: تاريخ محمدى, ص١٢.