آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - گذرى بر يك تاريخنامه اسماعيلى - جهانبخش جويان
گذرى بر يك تاريخنامه اسماعيلى
جهانبخش جويان
تاريخ اسماعيليه. محمّد بن زين العابدين خراسانى فدائى, به تصحيح و اهتمام: الكساندر سيميونوف, انتشارات اساطير, ١٣٧٣, وزيرى.
(هداية المؤمنين الطّالبين) نامِ نگارشى تاريخى ـ تبليغى است كه ظاهراً با مقاصدِ ويژه اى در راهِ تحكيمِ پايه هايِ اسماعيلى گريِ آقاخانى در شبه قارّه پديد آمده است.
نويسنده كتاب محمّد بن زين العابدين خراسانى فدائى, به نام و نسب ايرانى مى نمايد و گويا از نزديكانِ آقاخانِ سوم بوده است.١
(آقاخانيّه) فرقه اى از اسماعيليانِ نزارى و منسوب به (آقاخانِ محلاّتى)اند. جدّشان سيّد ابوالحسن خان اهلِ كهكِ قم و از ساداتِ اسماعيلى به شمار بود و از آغازِ فرمانرواييِ زنديان تا روزگارِ آقا محمّدخانِ قاجار حكومت كرمان را داشت. پس از مرگ وى به سال ١٢٠٧ق. پسرش شاه خليل اللّه به پيشوايى رسيد كه به سال ١٢٣٢ق. در نزاعى كشته شد. فتحعلى شاهِ قاجار از حسنعلى شاه پسر شاه خليل اللّه دلجويى نمود و دخترش را به همسرى او درآورد و او را به حكومت قم و محلاّت برگماشت. همچنين لقب (آقاخان) به وى داد. آقاخان بعدها به هند كوچيد و آنجا را مركزِ فرقه و دستگاه خويش ساخت. او ـ كه به (آقاخان اوّل) معروفست و پيشوايى همه اسماعيليّه هند را داشت ـ به سال ١٢٩٨ق. درگذشت. پس از وى پسرش آقا على شاه الحسينى (م١٣٠٢ق.) و سپس سلطان محمّد شاه ملقّب به (آقاخانِ سوم) پيشوايِ اسماعيليان هند شدند. آقاخانِ سوم رهبر اسماعيليان نزارى در هند و همچنين خوجه ها و اسماعيليان ايران و ماوراءالنهر و سوريه و خاور افريقا شد. هموست كه به سال ١٣٢٧ش. از ايران درخواستِ تابعيّت كرد و محمّدرضا پهلوى ضمنِ موافقت, به وى لقب (حضرت والا) داد.٢
بر اين بنياد (هداية المؤمنين الطالبين) از تاريخنامه هاى متأخّر اسماعيلى است, ولى تأخّر آن را نبايد دستمايه بى اعتنايى بدان ساخت. زيرا ظاهراً فدايى, مؤلّف كتاب, در كار نگارش به كتبخانه غنى آقاخان در شهر پونه كه دربردارنده دستنوشتهاى كهن و كميابست دست رسانده و از آن بهره برده است. ضمناً وى از سنن شفاهى برجاى مانده نزد رهبران فرقه سود جسته و در يك كلام به مجموعه اى از منابع كتبى و شفاهى دسترسى داشته است كه امروز در اختيار هر پژوهشگرى نيست.
پيشينه اسماعيليان آميخته با پنهانكارى ها و رازناكى هاى فراوان است و دستيابى به منابع فرقه اى اسماعيلى مى تواند گشاينده برخى بواطن تيره تاريخ تمدّن اسلامى باشد. البته همواره بايد احتياط را در برخورد با كتاب هايى از قبيل (هداية المؤمنين الطالبين) از دست نداد و دانست كه مورّخ مبلِّغ گاه براى تزيين و تحسين پيشينه تاريخى عقيدت خويشتن, باورش را به اين متفكّر يا آن شاعر مى بندد و او را همكيش خود معرفى مى كند.
در مورد (هداية المؤمنين الطالبين) از سويى احتمال مى رود كه چنين تحريفات تاريخى ـ آگاهانه يا ناآگاهانه ـ به كتاب درآمده باشد; ولى از سويى هم نبايد فراموش كرد در سده هاى مختلف با شدّت و ضعف, اسماعيليگرى ـ به ويژه از سوى حكومتهاى متعصّب سنّى مذهب ـ جُرم محسوب مى شده است و اى بسا دانشوران بزرگ مسلمان كه باور اسماعيلى خود را پنهان مى داشته اند.
كتاب فدايى, دو بخش اصلى دارد: مطالب تاريخى و كرامات ـ كه اين بهره دوم هم پرداخته از سودمندى هاى تاريخى و جامعه شناختى و آگاهى هاى ارزنده براى متخصّصان ملل و نحل نيست.
متن (هداية المؤمنين الطالبين) براساس دستنوشت ظاهراً منحصر به فرد آن, به كوشش الكساندر سيمينوف منتشر شده است و انتشارات اساطير طبع افست پاكيزه اى از آن را در ايران تاكنون دوبار (١٣٦٢/١٣٧٣) ارائه نموده است. دستنوشت مبناى چاپ بس مغلوط است, بويژه اغلاط املايى فزون از حدّى دارد كه گمان سماعى بودن كتابت را نيروبخش است; يعنى مى توان حدس زد كه كسى كتاب را مى خوانده و كاتب كتابت مى نموده است.
نقل يا نقدِ اطلاعات تاريخى ـ فرقه اى خُرد و كلانِ كتاب, نوشتارى درازدامن را طالب است و كم نيست آگاهى هاى بحث انگيز و حتّى بى همانند كتاب فدائى:
سوزنى سمرقندى ـ طبق مندرجات اين كتاب ـ يك مبلّغ اسماعيلى است (و نسبش به سلمانِ فارسى ـ قدّس سرّه ـ مى رسد), (ص١٠٨); يا يكى از قصيده هاى قاآنى, ستايشنامه آقاخان به هنگام حكومت كرمان تلقّى مى گردد (ص١٩١); يا….
از اطلاعات پرارزش كتاب فدايى, مطلب وى درباره (مذهب شمس تبريزى) است كه به ويژه با بررسى بيشتر قدر و ارزشى بسيار از خود مى نمايد.
فدايى نوشته است:
(… در زمانيكه مولانا ركن الدّين محمّد در تبريز تشريف داشته بودند از پيروان در آن ديار بسيار بودند و مولانا ركن الدّين محمّد بعد از ورود آنجا چندى از رؤساى طايفه را از هرجا طلبيد و منصب باطنى كه امر ولايت است به ولد خود شمس الدين كه اسم مبارك او محمّد زردوز مشهور بود, واگذار نمود و شمس الدين بعد از والد ماجد خود جاى پدر را گرفت و معلمان و داعيان از هر طرف مى آمدند و تجديد عهد مى كردند و مرخّص شده به سر كار و وطن خود مى رفتند و شمس الدين خود به نفس نفيس در بين جماعت و پيروان خود كه شيعه اسمعيليّه باشند, گردش مى نمودند. اوّل از تبريز كه بيرون شدند از طرف جيلان و چندى در آن ملك ماندند و بعد به طرف كاشان و ورامين چندگاهى توقف نمودند و از آن بلد به طرف قزوين و از آنجا بدامغان و رودبار و در آن ديار خيلى مكس [(ظ. مكث)] نمودند و بعد روانه خراسان و هرات (شدند) و از هرات به بخارا و باز مراجعت به هرات و تمام آن ديارها و كابل و بدخشان تا الى پنجاب و مُلتان و قدرى از ملك سند را سير نمودند و باز مراجعت در ملتان توطّن نموده و باز از آنجا روانه تبريز (شدند) و از تبريز به ديلم و از ديلم به جانب مغرب و مصر و شام و روميه و با ملاّى روم ملاقات نمود(ند) و چندى در آن ديار مانده و از آنجا به همراه ملاّ جلال الدّين صاحب كتاب مثنوى به تبريز آمدند و بعد از تبريز باز به ملتان و ملك پنجاب آمدند و بقيه عمر در همان ديارها بودند و پيروان از اطراف مى آمدند و به مطلب رسيده و مراجعت مى كردند و مولانا شمس الدّين محمد تبريزى وليعهد خود قرار داد ولد خود قاسم شاه را و داعيان و معلّمان و ريش سفيدان طايفه اسمعيليّه را خبر داد كه بعد از من ولد من قاسم را بدانيد كه اوست صاحب تمام عالم و حسام الدّين را به طرف روم فرستادند و ملاّى روم اكثر اوقات ملازم خدمت (او) بود و كار او نصيحت و موعظه بود و در سنه ششصد(؟) و سه مولانا قاسم شاه در جاى پدر بزرگوار خود قرار گرفته و مدّتى بر مسند امامت برقرار بود.) (ص١١٧ و ١١٨).
گذشته از اطلاعات متفرقه مثل نام و نشانِ پدر و فرزند شمس و سفر مولانا به همراه شمس و مسير سفرهاى شمس و…, نسبت (اسماعيليگرى) كه به شمس تبريزى داده شده و وى از رهبران اسماعيليان به شمار آمده, بس درخور توجه است.
اهميت موضوع وقتى بيشتر مى شود كه بدانيم استاد علامه ذوالفنون, مرحوم جلال الدين همايى, ـ طاب ثراه ـ سالها پيش جايى نوشته است:
(…در طريقه و مسلك نهايى كه از شمس الدين تبريزى به مولانا رسيد به طورى كه… تفصيلش محتاج مقاله و رساله جداگانه است, بويى از تعليمات شيعه باطنيه شنيده مى شود; منظورم نه اين است كه شمس تبريزى از پيروان و معتقدان آن طايفه باشد; بل كه مقصود توافق در پاره اى از عقايد و افكار است كه مابين همه فرق و طوايف اتفاق مى افتد بدون اين كه با يكديگر پيوستگى و اتحاد مذهب و مسلك داشته باشند;…).٤
مرحوم همايى خود افزوده است كه (توافق پاره اى از افكار و عقايد شمس تبريزى با تعليمات عميق شيعه باطنيّه با شيعه به معنى اعمّ)٥ را (سربسته با نهايت اختصار و اجمال, و بر سبيل استظهار و احتمال)٦ ذكر كرده (به اين منظور كه كليدى به دست اهل تحقيق داده)٧ باشد.
مرحوم همائى از تعاليم انتقال يافته از شمس به مولانا بوى اسماعيليگرى شنيده است (ظاهراً بى آن كه روايتى تاريخى يا گزارشى فرقه اى را مورد استناد قرار داده يا ديده باشد).
وقتى حدس و استنباط استاد فقيد را در كنار گزارش تاريخى ـ تبليغى فدائى قرار مى دهيم ـ بى آن كه بخواهيم بر خُرد و ريز اطلاعات فدايى درباره شمس صحّه بنهيم ـ تصويرى پررنگتر از احتمال اسماعيلى بودن شمس به دست مى آوريم.
راستى اين مرد شوريده شگفت آفرين كه سراسر حضورش در حيات شورناك مولانا رمزآميز است, آيا از رهبران اسماعيلى است؟ آيا رمزناكى و رازگينى خود خواسته اش برخاسته از پنهانكارى هاى اسماعيليانه اش نيست؟
به قطع و يقين نمى توانيم سخن گفت; بايد به تحقيق و تبيين بيشتر چشم دوخت ـ إن شاءاللّه الرّحمن.
جالبست كه شيخ اكبر محى الدّين ابن عربى نيز در (هداية المؤمنين الطالبين) اسماعيلى معرفى مى شود و از دعوتگران و دلالت كنندگان: (در نواحى مصر و شام و سلميّه و خوابيّه و سائر آن ولايت ها محى الدّين عربى را از براى دعوت و دلالت برقرار نمودند و محى الدّين جماعت را دلالت مى نمود به امامت حضرت شاه نزار و مى گفت به مردم كه ولى عهد مولانا نزار بدانيد كه ولد او شاه هادى مى باشد و آن جناب با حسن سعيد به ايران رفته اند و تا آن ملك مسافت بسيار است اگر بخواهيد كه امام زمان را ديدار كنيد, بايد رياضت بكشيد تا صفاى قلب پيدا كنيد تا نور حقّ در دل شما تجلّى كند و مولا را ديدار توانيد كرد و محتاج برفتن آن ديار نيست و وفات محى الدّين عربى در بيست ودوم ربيع الثانى سنه ششصد و سى و هشت در دمشق بوده در دامن كوه قاسيون. از براى او شاه ناصر خسرو علوى فرمود:
فرد
عقل فرمود صاحب الارشاد
سال ترحيل او بقدر زمين).
(ص١٠٧).
درباره مذهب شيخ اكبر قيل و قال بسيارست و فراوانند كه او را شيعه اهل تقيّه شمارده اند اين باور درباره ابن عربى در ميان متأخّرين و متقدّمين طرفدارانى بزرگ دارد.٨ امّا به نظر نمى رسد اسماعيلى بودن شيخ اكبر با اين كيفيّت كه فدائى بيان كرده است, درست باشد.
ضمناً تطبيق ناصرخسرويى كه درباره (ابن عربى) شعر بگويد, با ناصرخسروى اسماعيلى معروف, ناشدنى است و بُعدِ تاريخى ايشان و ناهمزمانيشان براى اهل فضل روشن تر از آن است كه محتاج استناد و ارجاع باشد.
مطالب درخور بررسى در تاريخنامه اسماعيليّه بسيارست و ما تنها براى نمونه موردى ديگر را ياد كرده, اسلام پژوهان و ايرانشناسان را به مطالعه كتاب فرا مى خوانيم:
فدايى آنگاه كه مأمون را پس از شهادت امام على بن موسى الرّضا ـ عليهما آلاف التّحيّة والثّناء ـ وصف مى كند, گويد:
(در آن اوقات مولانا احمد بن محمّد بن اسمعيل تصنيف كرده بود كتاب مستطاب اخوان الصّفاء و خلاّن الوفاء را كه محتويست در او علوم حكميّه از رياضيّات و طبيعيّات نجوم هندسه احكام نواميس و شرايع و بعث و قيامت و معاد و معرفت اللّه تعالى و غيرها و اين در پيش عرفاء مرغوب القلوب گرديد و رفته رفته به نظر مأمون رسيد…) (ص٤٨).
دانشنامه اخوان الصفا كه فدايى آن را به (احمد بن محمّد بن اسمعيل) منسوب مى دارد, موافقِ مشهور محققان امروز ريخته خامه انجمنى است از دانشوران گردآمده به بصره در سده چهارم هجرى. گردآيندگان اين انجمن نام خود را در دفاتر اين دانشنامه برجاى ننهادند و از روزگاران پيش تاكنون كيستى ايشان براى انديشه گزاران بسيارى جاى پرسش بوده است.٩
قفطى درباره اين دانشنامه گفته است: (…فقوم قالوا هى من كلام بعض الائمة من نسل على بن ابى طالب كرّم اللّه وجهه واختلفوا فى اسم الامام الواضع لها اختلافا لاتثبت له حقيقة…).١٠
جانِ سخن قفطى اين است كه گروهى اين رسائل را از يكى از پيشوايان تبار امام على ـ عليه السلام ـ دانسته اند ولى نام وى محل اختلاف ايشان است, اختلافى كه حقيقت را از ميان آن نمى توان تشخيص داد. سخن قفطى مرا به ياد ادّعاى فدايى مى اندازد.
ديلمى, فقيه و مورّخ سده هفنم و هشتم, باطنيّه را (اخوان الصفا و اهل الود والولاء)١١ مى خواند كه به يادآورنده پُرسمانِ اسماعيلى بودن نگارندگان دانشنامه مى تواند بود.
در دانشنامه اخوان الصفا گواه هايى راه نماينده به گرايش هاى شيعى اخوان هست, ولى ظاهراً شيعه دوازده امامى نبوده اند.١٢ پس آيا بايد ايشان را شيعه اسماعيلى به حساب آورد و رمزناكى كيستيشان را به حساب رازآلودگى فرقه اى ايشان گذاشت؟ به فرض اسماعيلى بودن عقيده حاكم بر نگارش كتاب, آيا مى توان پذيرفت دانشنامه نگاشته يك تن است؟ و اگر يك تن است, آيا (احمد بن محمّد بن اسمعيل) است كه فدايى مى گويد؟
پيشينيان ما در چنين مواضعى مى نگاشتند: (واللّه اعلم بالصّواب); بس بجاست ما هم پيرويِ سنّت نيكوى ايشان كنيم.پي نوشت ها:
١. ر.ك: تاريخ اسماعيليه.
٢. ر.ك: دائرةالمعارف تشيّع, مدخل (آقاخانيّه).
٣. ر.ك: تاريخ اسماعيليه, ص ج.
٤و ٥ و٦ و٧. تفسير مثنوى مولوى, استاد علامه جلال الدّين همائى, مؤسسه نشر هما, ١٣٧٣, ص شصت و سه. (تذكر اين كه مرحوم همائى در جايى از اسماعيلى گونگيِ برخى تعاليم شمس سخن گفته و فدايى نيز شمس را اسماعيلى مى داند, از استاد جمشيد سروشيار است.)
٨. ر.ك: دائرةالمعارف تشيّع, مدخل (ابن عربى), بخش (ابن عربى در عالم تشيّع).
٩. ر.ك: مجمل الحكمه (ترجمه گونه اى كهن از رسائل اخوان الصّفا), به كوشش محمّد تقى دانش پژوه ـ ايرج افشار, پژوهشگاه علوم انسانى, ١٣٧٥, ص يك و دو.
١٠. مأخذ پيشين, ص بيست وپنج.
١١. مأخذ پيشين, ص شش.
١٢. ر.ك: تاريخ تمدن اسلام, دكتر على اصغر حلبى, انتشارات اساطير, ١٣٧٢, ص١٦٠ـ١٦٢.