آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - وصفى از صفوة الصفا - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
وصفى از صفوة الصفا
ذکاوتى قراگزلو علي رضا
صفوة الصفا. ابن بزاز اردبيلى, مقدمه و تصحيح: غلامرضا طباطبايى مجد, تبريز ١٣٧٣, ١٣٤٨ص.
كتب و رسالات مربوط به سيره عارفان و صوفيان از خصوصياتى برخوردار است كه مايه جاذبيت آنها در طول قرنها شده است. آن ويژگيها در شرح حال عرفايى كه بيشتر مردمى بوده اند, نمودارتر است و فى المثل اسرار التوحيد, فردوس المرشديه, مناقب العارفين, سيره ابن خفيف را مى توان نام برد. كتابى نيز كه در اين گفتار معرفى مى شود, از همين قبيل است. امّا خصوصيات اين نوع كتابها عبارت است از:
ـ ساده بودن و دربرداشتن واژه ها و تعبيرات عاميانه.
ـ جذاب بودن به سبب مورد خطاب قرار دادنِ عواطف و احساسات.
ـ تلطيف عقايد و مراسم دينى و تأويل و بيان عرفانى قرآن و حديث.
ـ دربرداشتن مواد فراوانى از تاريخ اجتماعى, از آن جهت كه مريدان اين عارفان و صوفيان غالباً از طبقات و اقشار پايين و متوسط جامعه بوده اند و خواه ناخواه اطلاعاتى مربوط به زندگانى و كار آنان در اين آثار منعكس شده است.
ـ و بالأخره ارزش اين كار در جنبه تاريخ زبان و سبك شناسى است, چون هريك مرحله مهمى از تحول فارسى بعد از اسلام را نشان مى دهند.
آنچه گفتيم درباره همه اين كتابها به يكسان صادق است, اما هريك از اين كتابها براى شناخت شخصيت آن عارف بخصوص ارزش بى همتايى دارد. ما از مناقب العارفين, مولوى و شمس و ديگر وابستگان اين دو را بهتر مى شناسيم, چه به لحاظ جايگاه اجتماعى و چه از نظر روانشناسى شخصى.
كتاب صفوة الصفا نوشته ابن بزاز اردبيلى از زمره كتب تذكره عرفاست كه گرچه نام آن معروف است, ولى در مجموع كمتر مورد استفاده قرار گرفته و تحليل و تبيين شده است. اين كتاب قبلاً (به سال ١٣٢٩هـ ق) در هند چاپ شد و چاپ فعلى طبق نوشته مصحح براساس شش نسخه است كه قديم ترين آنها تاريخ تحرير ٨٩٦هـ ق را دارد, يعنى يكصدوشصت سال پس از رحلت شيخ صفى الدين (٧٣٥هـ ق).
صفوةالصفا ربع قرن پس از درگذشت شيخ صفى تكميل شده است (٧٥٩هـ ق).
مصحح در مقدمه كتاب راجع به نحوه تصحيح بحث كرده و مخصوصاً مسأله مهم تحريف در صفوةالصفا را بيشتر حلاجى نموده است (ص٢٠ـ٣٠). چون ميان محققان در صحت انتساب صفوةالصفا و يا دست كم در مورد نسبت شيخ صفى و اينكه سيد بوده است يا نه؟ و آيا سيد حسينى بوده يا حسنى؟ اختلاف نظر وجود دارد و برخى بكلى منكر نسبت سيادت صفى الدين شده اند (ر.ك: كسروى, شيخ صفى و تبارش).
در هرحال صفوةالصفا در تصحيح فعلى كتابى است خواندنى و شيرين و پرفايده, مخصوصاً كه مصحح با آوردن اختلاف نسخ (ص١١٩٦ـ١٢٤٤) و نيز توضيحات (ص١٢٤٥ـ١٣٠٤) و فهارس (ص١٣٠٥ به بعد) دسترسى خواننده را به مطالب آسانتر كرده است.
در اين كتاب شيخ صفى الدين, آنچنانكه بوده است, يعنى عارفى متشرع و معتدل, انسانى بزرگمنش و مهربان و اجتماعى و صاحب نفوذ در اقشار و طبقات گوناگون جامعه از شاه تا گدا و از تاجر تا پيشه ور و از شهرى تا روستايى, معرفى مى شود. كسانى كه با شيخ بيعت كرده اند (توبه كار) ناميده مى شدند. شيخ آنان را به پيروى شريعت و رعايت اخلاق حسنه و نيكوكارى و مردمدارى و اخلاص فرامى خواند, بلكه وامى دارد. بديهى است كه در اين كتاب نيز مثل تمام كتب سيره (اولياءالله) با كرامات مواجه مى شويم. اين كرامات از سه قسم بيرون نيست:
١) كراماتى كه از قبيل اشراف بر ضماير و تصرف در نفوس است و ممكن است راست باشد, ولى به شكل اغراق آميزى نقل شده.
٢) كراماتى كه وابستگان و جانشينان شيخ براى بزرگتر كردن او در انظار و استفاده هاى تبعى از آن بزرگتر فرانمودن شيخ, برساخته اند. بعضى از اين كرامات به بعد از مرگ شيخ و حتى به قبر او مربوط مى شود (ص٨١٩ ـ ٨٢٠).
٣) مواردى نيز كرامات واقعى وجود دارد كه به اذن خدا بر دست ولى خدا جارى مى شود (از قبيل استجابت دعا) كه نمى توان بطوركلى منكر شد. به قول مولوى:
هركه گويد جمله حق, از احمقى است
هركه گويد جمله باطل, او شقى است
همين موقعيت و شهرت و محبوبيت عظيم و بى نظير كه براى شيخ صفى حاصل شد و در دوره جانشينانش حفظ گرديد و توسعه يافت, با توجه به شرايط سياسى و اجتماعى خاص قرن هشتم و نهم منجر به برپايى دولت صفوى, بر سه پايه تشيع و تصوف و مليّت گرديد. در همين كتاب نفوذ شگفت انگيز خلقى شيخ صفى الدين در زندگى و مرگ نمودار است و اگر ما خود نظاير اين صحنه را در عصر خود نديده بوديم, نمى توانستيم صحت آن را باور كنيم: (كوه و صحرا از فوج در فوج, موج مى زد و مردم را از غايت ازدحام مجال زيارت نمى بود; اميرعلى خوانچى با صد مرد زورمند ايستاده بودند كه مردم را از غلبه منع مى كردند به ضرب چوب. چون طالبانِ دردمند منع اميرعلى ديدند روى به وى آوردند, او از بيم گريخت… و عزم آن خانه كردند كه شيخ در آنجا بود. درش بركندند و به غلبه در آنجا رفتند. شيخ چون نظر فرمود كه مردم بيخود و عقل از سر رفته درآمدند, برپاى خاست و ايشان را از آمدن منع فرمود و… و از آن خانه چون آفتاب بر بام برآمد و پرتو مبارك بر آن خلايق انداخت و مردم گرد بر گرد تا به دامن كوه صحرا در صحرا هريك به اميدى ايستاده. چون خواستند كه توبه كنند از سر بام دستارى فرومى گذاشتند و شيخ يك سر دستار به دست مبارك مى گرفت و طرف ديگر مردم مى گرفتند و باقى مردم فوجاً بعد فوجٍ سلسله مى گرفتند تا به آخر جمع كه در دامن كوه و صحرا مى بودند و قريب به پنجاه آدمى صيّت (داراى صداى بسيار قوى) در اطراف مى ايستادند و كلمات توبه و تلقين كه شيخ مى فرمود آن پنجاه كس به آواز بلند بازمى گفتند تا طوراً بعد طورٍ مى شنيدند و توبه مى كردند و تلقين مى گرفتند.) (ص٨١٧ ـ ٨١٨).
دو نسل بعد, وقتى امير تيمور از نواده صفى مى پرسد كه تعداد مريدان شما چند است؟ پاسخ مى شنود: (چندانكه اصحاب جلادت است, صد چندان ارباب ارادت هستند!) و با همين ارباب ارادت بود كه صفويه قوى ترين دولت ملى ايران را تشكيل دادند.
خود شيخ صفى به استظهار همين رابطه جاذب و مجذوبى كه با توده هاى شهرى و روستايى و ايلياتى داشته, در امور حكومتى و سياسى, مداخلاتِ بجا و خيرخواهانه مى نمود (ص٤٠٥ـ ٤٠٨) و متقابلاً مورد توجه خاص بزرگان زمان بود (نمونه موقوفات و مكاتبان خواجه رشيدالدين فضل الله همدانى راجع به او, ر.ك: ص٧ـ١٣).
اينك چند فقره برگزيده از كتاب, كه نمونه نثر و نوعِ مطالب آن را نشان مى دهد:
اخى مير مير روايت كرد از استاد حسن خياط تبريزى كه در آن روزى كه (نو توبه) بودم از ناگاه عزيمت سفر كردم از حضرت شيخ [صفى الدين] استجازت كردم فرمود كه بر سر توبه باش و از لقمه حرام خود را نگاهدار. اتفاق افتاد كه آنجا زرگرى مرا به خانه خود برد و جامه اى دوختن فرمود و سفره پيش آورد. من دست بدان دراز كردم و دو سه لقمه بخوردم. در آن خانه در خواب رفتم. شيخ را همى ديدم كه بيامدى و گفتى از سرِ حدّت كه بگيريد اين سگ را كه مردار خورده است تا شكمش بدريم! من از ترس آن بيدار گشتم و از آنجا كه بودم سر و پا برهنه مى دويدم تا به حضرتِ شيخ رسيدم و پاى هايم پاره پاره گشته بود. چون نظر شيخ به من افتاد فرمود: آرى, بالا به گور! رفتى و لقمه حرام خوردى؟ (ص٦٩٨ ـ ٦٩٩).
پيره حاجى محمد گويد: در زمان سپاهى كه هنوز توبه نكرده بودم, با نوكرى چند به طرف تبريز رفتم. مرا ببردند تا به كار بد مشغول شويم. چون خواستم كه در آنجا روم و به خمر مشغول شوم, باز پشيمان شدم و بازگرديدم. شب شيخ را در عرض خواب ديدم فرمود: بازگرد كه نه كارى است. از همت شيخ از آن خواب انتباه يافتم (ص٨٥٣).
روايتى است از پيره محمد تولي… كه بعد از آنك توبه كرده بودم و به قدر گشايشى حاصل شده, روزى در حضرت شيخ نشسته بودم و شيخ در وقت خود بود و من نيز… در خود تصورى كردم. درحال در واقعه شيخ را ديدم كه با من عتاب كرد كه (محمد! فراموش كردى كه در بازار مركيل گيلان اسب را مى جهانيدى و كله و جعد موى بر دوش مى انداختى و خود از بر زنان عرض مى كردى و در دل زنا مى كردى, اين زمان خودپسندى مى كنى؟) در اين حال بودم كه ناگاه سربرداشتم, شيخ را ديدم كه به صريح با من مى گفت: پندار فايده نمى دهد, كار بايد كردن تا در خود آنچه بخواهند بيابند (ص٨٨٠).
فرمود: هيچ مشايخ خلاف شريعت نگفته است. هركه از معنى خبر دارد خلاف شريعت نكند و نگويد (ص٨٨٧).
سلطان ابوسعيد [بهادر] به خدمت شيخ آمد و شيخ از عدل و احسان سخن آغاز كرد و سلطان ابوسعيد گفت كه شيخ از حقيقت سخن بگويد. شيخ بغير ا لفاظ حسنه در عدل و احسان چيزى ديگر نمى گفت (ص٩٠٧).
شيخ, اعزاز و احترام علماى سادات بغايت مى فرمودى و تواضع نمودى, علما را به سبب علم و سادات را به سبب سيادت. … و سلام فاش كردى و در تحيّت منحنى نشدى و دايم متبسم و بشاش بودى و تواضع در صحبت او پاك از تكلفِ بدعت… و در روى خلق مدح و تملق نمى كردى, و هركسى را فرزند و بابا و برادر مى خواندى و اين تواضع و فروتنى نسبت با درويشان و اهل صلاح نمودى اما با سلاطين و پادشاهان و امرا و ابناى دنيا با وقار و تمكّن بودى.
پادشاه ابوسعيد [بهادر] چون به خدمت شيخ آمد و آن زمان شيخ در خانه بود, پادشاه در زاويه (خانقاه) همچنان از پا بايستاد و نمى نشست تا وقت حضور شيخ. و چون شيخ را خبر دادند, وضو ساخت و دو ركعت نماز بگزارد و محاسن مبارك شانه كرد و بيرون آمد و تحفيه [دستار كوچك و سبك] در سر پيچيده. مگر يكى از مريدان گفت كه اگر شيخ دستار و جامه اى نيكوتر بپوشيدى, نيكوتر بودى. گفت: آرى! يعنى مرا به دستار مى آرايى؟ عجب, اگر اين چنين نباشد ما را التفات نكنند؟ (ص٩١٠ـ٩١١).
امين الدين تبريزى گفت از وزير غياث الدين محمد رشيدى شنيدم كه… ابوسعيد [بهادر] گفت: پادشاهى را پيش من وقعى نمانده است. گفتم: چرا؟ گفت: از براى آنكه روزى به زيارت شيخ صفى الدين رفتم, چون زاويه اى بزرگ از آجر ساخته, در دل فكرى كردم كه زهد در اينجا كمتر گنجد. چون در زاويه رفتم خود را در عالمى ديدم كه صدهزار خلق آنجا موج درهم مى زدند و مرا در آن عالم به قدر كاهى نمى سنجيدند. گفتم: (نه من پادشاه ابوسعيدم؟) گفتند (بلى) اما پادشاهى تو در آنجا نگنجد; در اين راه چيزى ديگر بايد…).
چون زمانى برآمد ديدم كه شيخ مرا دربرگرفته و گفت: فرزند, زهد پيش ما چه كند؟ زاهد شماييد كه سر بر متاع (قليل دنيا) فروآورده ايد! همت اين طايفه [يعنى عرفا] بر آن است كه سر به آخرت فرونيارند تا به مطلوب رسند….
پس دست شيخ ببوسيدم, و شيخ به من گفت: (آنچه ديدى از دولتِ و سعادت تو بود) و آنچه من آنجا ديدم بدين عالم نمى ماند. از آن سبب پادشاهى بر دلم سرد شده است (ص٩١١ـ٩١٢).
و سلاطين و امرا كه پيش شيخ آمدندى همچنان نشستندى كه غلامان پيشِ خواجه. و شيخ فرمود كه پيش ابناى دنيا خود را فروتن نبايد كردن كه ايشان پندارند كه مگر طمع چيزى كرده اند, پس ايشان زيانكار شوند [به سببِ تصوّر باطل خود دچار خسران شوند].
شيخ فرمود كه اثر گشايش اندرون وعلاماتش كه پيدا شد دو چيز است: حصن سخاوت و حُسنِ خُلقى, و هردو تصرف الهى است در بنده (ص٩٢٩).
نوبتى غلّه گران شد و مردم را تنگيِ نان بود. شيخ انبارِ گندم ايثار مى كرد و به مردم مى داد. حاجى اسماعيل برادر شيخ آمد و گفت: شيخ اجازه فرمايد تا از گندم قدرى بفروشيم كه كيلى به پنج دينار مى خرند, و از براى زاويه (= خانقاه شيخ) ملكى بخرم. شيخ در او نظر كرد و گفت: (نمى دهم… خداى تعالى از من يكى ده مى خرد بلكه بيشتر… به پنج دينار چون فروشم؟) و همه را لوجه الله صرف كرد (ص٩٣٢).
حاجى عموله ورزقانى گفت: به وقتى كه شيخ به بغداد رسيد مردم بس انبوه غلبه استقبال كردند و چندان مردم در قدم مبارك مى افتادند كه بيم بود كه در پاى ستوران پاى سپر و هلاك شوند. و از آنجا چون بگذشتيم و از بغداد بيرون رفتيم, اتفاقاً در منزلى شبى جاى مى خواستيم كسى ما را جاى نمى داد تا عاقبت قدرى مقامِ شبى به چهار دينار اجاره گرفتيم و شيخ نزول فرمود. چون شب درآمد, ناگاه شيخ را ديديم كه به ذوق و طرب عظيم درآمد و كسى را قدرت سؤال نبود تا از سر ذوق و بسط فرمود كه از حضرت عزت نداى هاتف رسيد كه من آن خدايم كه به جايى چندان مردم را به زيارت تو فرستادم كه مردم در پاى تو هلاك خواستند شد و اين زمان آن مقدار مقام كه بنشستى به چهار دينار به كرايه مى گيرى!(ص٩٦٦).
از جمله فوايد اين كتاب, تفسيرهايى است كه شيخ صفى الدين از اشعار عرفانى گذشتگان (عطار و مولوى و عراقى و…) بازنموده است; مثلاً در معناى اين شعر مولوى:
بيار باده كه ديرى است در خمار توام
اگرچه دلق كشانم نه يار غار توام؟
(باده) را به (ميِ الست بربّكم) و (دلق) را به (قالب جسمانى) تعبير مى نمايد (ص٥٣٥); و در معنى اين شعر:
يك بار زايد آدمى, من بارها زاييده ام
گويد: اين تولد هاى مكرر, يكى ولادتِ صورى بشرى است, ديگرى تولدِ صفتي… و (ترقى از عالمى به عالمى) كه حينِ ورود به هر عالمى طفلِ آن عالم باشد تا آخراً كه توالد او در عالم الهى باشد (ص٥٣٧).
در اينجا قابل ذكر است كه صفى الدين با اينكه با مقولات ابن عربى و اهل وحدت آشنا بوده, تعبيرات نزديكتر به شرع از گفته هاى آنان بيان كرده است; مثلاً شعر عراقى را كه گويد:
غيرتش غير در جهان نگذاشت
لاجرم عينِ جمله اشيا شد
و مأخوذ از كلمات محيى الدين است, چنين معنى مى كند: (اين را حمل بر ظاهر نتوان كرد كه در وجود خارج عين جمله اشياء شود, بلكه محمول بر آن است كه چون اندرون صافى گردد, مجموع اشياء در نظر او بر مثال آينه نمايد و چون صفت حق تعالى ظهور يابد و متجلى گردد در نظر طالب, در مجموع مصنوعات آن متجلى ظاهر نمايد, چنانكه ابوعثمان حيرى گفته است: مانظرتُ فى شئٍ الاّ وقد رأيت الله فيه) (ص٥٦٣ ـ ٥٦٤). ملاحظه مى كنيد كه وحدت وجود شعر عراقى را به وحدتِ شهود برگردانيده است.
ديگر از فوايد اين كتاب نكاتى است كه در تفسير بعضى آيات قرآنى به زبان آورده است (ص٤٣٤ـ ٤٧٨) و نيز پاسخ بعضى سؤالات عرفانى. بايد اضافه كنيم كه راوى اين كلمات و بيانات, پسرش شيخ صدرالدين است و احتمال ôصرّف و تغيير مى رود, اما در مجموع مشرب اعتدالى صفى الدين قابل انكار نيست; مثلاً مى گويد: (ما را كشف و كرامات و قدم و همت است. كشف آن است كه به عيوب خود و هنر خود بينا گردد…; كرامات آن است كه قطع علايق از درون خود بكند و دل خود مجرد گرداند; قدم آن است كه… سفرى كند بيرون از خود و به مقصد رسد; همت آن است كه سر به دو كون و مادونِ حق فرونيارد (ص٤٨٣).
درباره ذكر خفى و ذكر جلى نيز كه مورد بحث طرق مختلف صوفيانه بوده, كلام جامعى دارد: در مراحل اول سلوك كه بيمارى نفسانى شديد و وابستگى جسمانى قوى است, ذكر جلى خوب است, وقتى سالك به دل نزديكتر شد با ذكر خفى تربيت مى شود (ص٤٨٨ـ ٤٨٩).
غياث الدين وزير از شيخ صفى مى پرسد كه درباره ذكر لا اله الا الله به روش (چهار ضربى) نظرش چيست!؟ شيخ مى گويد: (كلمه لا اله الاّ الله به اخلاص بايد گفتن) (ص٤٨٩).
مشاجرات كلامى و لفاظى مورد توجه صفى الدين نبود. (عالمى از شيخ سؤال كرد كه حق تعالى را بر زنا كه بر بنده اى صادر شود, رضا هست؟ شيخ فرمود: نه. آن عالم گفت: پس قدرت و حركت و تمكّن چرا مى دهد؟ شيخ فرمود: حركت دهنده و خالقِ آن حركت اوست (والله خلقكم وماتعملون) اما عامل* من و توأيم (جزاءً بماكانوا يعملون). چرا آن حركت به حلال خرج نكند تا از او فرزندى در وجود آيد كه منفعت مسلمانان باشد؟ (ص٥٠٠ ـ ٥٠١). مى بينيد كه مطلب را خيلى كوتاه و درست تمام كرده, بدون آنكه وارد بحثهاى بى نتيجه شبهه انگيز شود.
ديگر از فوايد اين كتاب, وجودِ اشعارى به لهجه آذرى قديم است كه از اصيلترين اسنادِ زبانى لهجه هاى فارس در دوره پس از اسلام است, و نيز لغات و تركيبات فارسى اصيل و رسا همچون: بزرگين, تختينه, پلاو, دستنماز, روارو, شيشه باز كمخا, گندماب, غلبه (به معنى شلوغى و ازدحام و هجوم جمعيت) كه تعبير اخير در دارابنامه بيغمى نيز آمده است.
)