آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - معرفىهاى اجمالى
معرفىهاى اجمالى
از ديروز تا امروز
شهيدى، سيد جعفر، از ديروز تا امروز «مجموعه مقالهها»، به كوشش هرمز رياحى و شكوفه شهيدى. (تهران: قطره، ١٣٧٢). ٨٤٢ ص.
اين مجموعه در بر دارنده شصت و هشت مقاله، سخنرانى و گزارش سفر آقاى دكتر شهيدى از سال ١٣٣٦ تا ١٣٧١ هست.
مقالات، سخنرانيها و گزارشهاى اين مجموعه قبلاً به چاپ رسيدهاند و اينك بى كمترين تصرفى و با حفظ صورت نگارشى گذشته، يكجا چاپ مىشوند.
اين مجموعه در سه بخش تنظيم شده است: تاريخ و فرهنگ اسلامى (سى مقاله و سخنرانى)، زبان و ادبيات (سى مقاله و سخنرانى) و سفرنامهها (هشت گزارش).
قديمىترين مقاله درباره مرگ سيد عبدالحسين شرف الدين است كه در تاريخ ١٣٣٦ تحرير شده است. در اين مجموعه كه حاوى تجربهها، خاطرات و تحقيقات استاد است، خواندنيهاى بسيار مىتوان يافت.
استاد هرچند مسائل تاريخى و دينى را نيز چون مسائل ادبى كاويدهاند، اما اين صبغه ادبى از ديگر جنبههاى كار نمىكاهد.
طول مقالات از دو تا شصت صفحه متغير و سطح علمى آنها متفاوت است و گوياى بالندگى و تكاپوى نويسنده در مراحل گوناگون زندگى خود.
مقالات «افكار و عقايد كلامى ناصرخسرو»، «مينوى و فرهنگ اسلامى» و «چهره ناشناخته تشيع» از مقالات خواندنى و همچنان آموزنده بخش نخستِ كتابند.
بخش دوّم كه قويتر از ديگر بخشهاست - داراى مقالات خواندنى متعدد است از جمله: «نقدى تاريخى و ادبى بر ميميه فرزدق» درباره درستى و نادرستى انتساب اين قصيده به فرزدق و تعداد حقيقى ابيات آن و ممدوح فرزدق در اين قصيده، و «ستايش و سوگ امام هشتم(ع) در شعر».
براى آشنايى با سبك استاد و محتويات اين مجموعه مقالات، چكيده سه مقاله را نقل مىكنيم. اين مقالات به ترتيب عبارتند از «تفسير، تفسير به رأى، تاريخ و حدود استفاده از آن» (ص ٣-١٤)، ضرورت شناخت تاريخ اسلام (ص ١٣٣-١٣٨) و سمندر (ص ٥٢٩-٥٣٤).
«تفسير، تفسير به رأى، تاريخ و حدود استفاده از آن»
اين مقاله، در اصل سخنرانى استاد در مجمع البحوث * ٧٠ * الاسلاميه در قاهره و به زبان عربى بوده است كه بعدها به پارسى برگردانده شده و بسط يافته است.
استاد نخست معناى لغوى و اصطلاحى تفسير، تأويل و استنباط و تفاوت آنها را با يكديگر بيان مىكند. آنگاه ضرورت دست زدن به تفسير قرآن را روشن كرده حدود استفاده از تفسير و تأويل را باز مىنمايد.
مؤلف تفسير را دو گونه مىداند:
١. تفسير به مأثور يا اخبار معصومين و گفته مفسران سلف.
٢. تفسير به رأى يا استناد به استنباطات شخصى مفسر.
سپس درباره دامنه تفسير به رأى و حدود آن و تاريخچه آن بحث مىكند و نهى از تفسير به رأى را متوجه نوع خاصى از تفسير بر طبق هوى و هوس شخصى تلقى مىكند.
ضرورت شناخت تاريخ اسلام
پس از انقلاب فرهنگى درس دو واحدى تاريخ اسلام، به عنوان درسى عمومى براى تمامى رشتههاى دانشگاهى الزامى شد. اين تصميم مايه دو سؤال شد:
١. دانشجوى - مثلاً - شيمى چه نيازى به آموختن تاريخ اسلام دارد؟
٢. اساساً آيا آموختن تاريخ نياز به تعليم و معلم دارد؟
استاد مىكوشد تا در اين مقاله به اين دو پرسش پاسخ دهد؛ درست است كه دانشجوى شيمى - به عنوان شيميست - نيازى به تاريخ اسلام ندارد اما او هميشه دانشجو نبوده و فردا مىخواهد يكى از سرنوشت سازان جامعهاش باشد و بايد سررشته جامعه خود را بشناسد و از تاريخ چهارده قرنه جامعهاش مطلع باشد.
در پاسخ به پرسش دوّم بايد گفت، اگر مراد از تاريخ افسانه گويى باشد. نيازى به معلم نيست و حيف از عمر كه صرف آن شود و اگر مراد تحليل حوادث و تعليل آنها براى راهيابى به آينده باشد، بايد آن را آموخت. آن هم زير نظر معلمى خبير.
سمندر
استاد در اين مقاله مىكوشد مفهوم و حقيقت «سمندر» را روشن كند؛ اين واژه از «سالامندرا»ى لاتينى و يونانى است و در ادبيات فارسى و عربى به نام جانورى است افسانهاى كه آتش آن را نمىسوزاند.
استاد شواهد متعددى از نظم و نثر درباره معناى اين كلمه ذكر مىكند و در نهايت نتيجه مىگيرد كه ريشه اين افسانه به آنجا بر مىگردد كه مسلمانان پنبه نسوز را كه در چين قديم وجود داشته شناختهاند و آن را پَر يا پشم پرنده يا چرندهاى پنداشته، و به قياس، آن حيوان را نسوز گمان زدهاند و ديگران بر اين تصور بناها نهاده و افسانهها پرداختهاند تا كار بدينجا رسيده است.
مؤيد اين نظر آن است كه در فرهنگ لاروس ذيل كلمه سالامندر يكى از معانى آن سنگى آمده است كه در برابر آتش مقاوم است و به اصطلاح به آن پنبه نسوز مىگويند.
درباره اين گردآورى
به گردآورندگان اين مجموعه بايد دست مريزاد گفت و تذكراتى براى بهبود اين اثر در چاپهاى آينده:
١- مصاحبههاى مؤلف، در اين مجموعه نيامده و معلوم نيست چه فكرى براى آنها شده است.
٢- اين مجموعه در بر گيرنده همه مقالات استاد نيست و مقالات متعددى از چشم گردآورندگان دور مانده است. مانند مقالات مندرج در ماهنامه پاسدار اسلام (شمارههاى نوزدهم تا بيست و چهارم: تاريخچهاى از حج و حرمين) و فصلنامه ميقات (شماره اوّل: استطاعت چيست؟) همچنين مقالات متفرق استاد در روزنامههاى اطلاعات، كيهان هوايى و...
٣- محل و تاريخ اولين چاپ بسيارى از مقالات و سخنرانيها - بر خلاف وعده گردآورندگان - در پايان آنها نيامده و يا ناقص است مانند صص ١٣١، ١٣٨، ١٨٤، ٢١١، ٣٦٨، ٥٢٦، ٦٥٨ و ٦٦٣.
٤- تهيه سالشمار زندگى استاد و افزودن آن به اين مجموعه، مىتواند بر ارزش آن بيافزايد.
* ٧١ * سخن آخر آنكه تهيه چنين يادنامهها و جشننامههاى بزرگان در زمان حياتشان بيانگر رويكردى جديد در فرهنگ تقدير از زندگان و آثارشان است. به اميد انتشار چنين مجموعههايى درباره بزرگان دين و پاسداران اين آيين.
اين نكته نيز گفتنى است كه تاريخ انتشار اين كتاب ١٣٧٢ ثبت شده، اما به حقيقت شهريور ٧٣ منتشر شده است.
سيد حسن اسلامى
طبقات اعلام الشيعه
الكواكب المنتشره فى القرن الثانى بعد العشره
تأليف الشيخ آغابزرگ الطهرانى، تحقيق على نقى منزوى، دانشگاه تهران، ١٣٧٢، ٩٦١ ص.
حاج شيخ آغابزرگ طهرانى را با شاهكار كتابشناسى اش الذريعه و ساير كتب ارزشمند رجالى اش، هرقدر بستايند كم است. وى خوشبختانه چهرهاى شناخته شده و از سوى حوزه و دانشگاه، ايرانى و عرب، مستشرق و محقق خودى مورد تجليل و احترام و محل استفاده و استناد است. از جمله آثار آن مرحوم كه در اواخر سال ١٣٧٢ از چاپ بيرون آمد، اعلام قرن دوازدهم است كه علماى شيعه را به ترتيب الفبا آورده و طبق معمولِ اكثر كتب مرحوم حاج شيخ آغابزرگ، مقدمه و حواشى فرزندش دكتر علينقى منزوى را همراه دارد. در اينكه دو فرزندِ حاج شيخ آغابزرگ مخصوصاً دكتر علينقى منزوى سهم مهمى در تدوين و تنظيم و چاپ و حتى در يادداشت بردارى براى كتب شيخ آغابزرگ داشتهاند، شكى نيست. هر كس در الذريعه اسم كتابهاى مدرن و تازهچاپ (مثلاً رُمانها و علوم جديده و شعر نو) را ببيند مىفهمد كه مرحوم حاج شيخ آغابزرگ مستقيماً با آن گونه كتب تماسى نداشته و دستيارانى براى تهيه آن يادداشتها داشته است. تا اينجا بحثى نيست. بعضى ايراد كردهاند كه دكتر منزوى در مقام مقدّمهنويس و ويراستار گاهى مطالبى نيز از خود در متن افزوده و تفسير بما لايرضى صاحبه كرده است. البته اين گونه موارد كم است، اما در مقدمه اين كتاب اشاراتى به گنوسى شيعى - ايرانى در مقابل تسنن و اخباريگرى و قشريگرى ترك و عرب شده كه توضيحى اساسى را مىطلبد.
درباره گنوسيسم و بقاياى آن مىتوان پرسيد كه آيا اين مسلك وسيع با شاخههاى گوناگونش، يكباره نيست و نابود شد؟ مسلماً نه. گنوسيسم كه در وسعت هلال خصيب گسترش داشت. جذب نحلهها و فرقههاى آينده گرديد. بطور مسلم در چهار دسته از متفكران زيرين بقاياى گنوسيسم محسوس است:
- اصحاب طلسمات و علوم غريبه و تنجيمات و ملاحم.
- حكماى هرمسى و فيثاغورثى (شاخه رسمى حكمت، يعنى حكمت مشائى البته با افكار نو افلاطونى تلفيق شده است).
- بعضى صوفيان افراطى
- غُلات شيعه
مثلاً ما در قرن دوّم با آئينهاى ساخته و پرداخته و نظام يافته بين غلات مواجه هستيم. آيا اين نظامهاى فكرى پيچيده به همان سرعت پديد آمد يا صورت «ترجمه شده» و تغيير شكل يافته نظامهاى پيشين گنوسى است كه در مقولات اسلامى و شيعيانه ريخته شده كه مسلماً از اسلام راستين به دور است؟
ما در كتابهاى ابن عربى (خصوصاً فتوحات) به مطالب مفصل و گاه عجيب و غريبى بر مىخوريم كه به نظر در معارف صوفيه تازه و بى سابقه مىنمايد. آيا اينها بقاياى انديشه هايى نبوده است كه از پيش از اسلام در نطقه وجود * ٧٢ * داشته و به نحوى به شيخ اكبر رسيده و او با خلاقيت فكرى و قدرت تركيب كنندهاى كه داشته، رنگ عرفانى - اسلامى بدان داده است؟ حتى صوفيانى همچون حلاج كلمات و اصطلاحاتى آوردهاند كه پيش از آن سابقه نداشته است.
درباره آئين مانى كه يكى از شاخههاى شناخته شده گنوسى است، محققان جا پاى گسترش آن را تا نافِ اروپا بين بوگوميلها و كاتارها يافتهاند. مىتوان پرتو يا سايهاى از فلسفه مانى را در حكمة الاشراق نيز يافت.
يك رشته مطالب التقاطى و تطبيقهاى شگفتانگيز نيز وجود دارد كه نمىتوان توجيهى براى آن يافت، جز اينكه اين تطبيقهاى غريب، آش در هم جوشى است كه در ديگ گنوسيستم پيش از اسلام پخته شده. مثلاً تطبيق ادريس پيغمبر با هِرمس مثلث تطبيق سليمان پنجم با جمشيد تطبيق ابراهيم با زرتشت يا رزوان و تطبيق شيث با آغانامه ذيمون... و چيزهايى از اين عجيبتر را نمىتوان گفت كه همه در دنياى اسلام ساخته و پرداخته شده است.
اين اندازه كه اشاره شد نوع و نمونه تأثيرات گنوسى را در انديشههاى دوران اسلامى نشان مىدهد. البته دو نكته توضيحى را بايد افزود:
الف - هيچ متفكرى تيپ خالصى را ارائه نمىكند. مثلا در يك انديشمند معروف ممكن است تأثيرات يونانى با اسرائيليات توأم باشد.
ب - گنوسيستم مقوله جغرافيايى نيست، بلكه تاريخى - اعتقادى است.
اگر تشيع را در معناى وسيعش در نظر بگيريم كه طيفى وسيع از زيديه معتزله مسلك تا شيخيه باطنگرا و از اسماعيلى معتدل تا فليسوف صدرايى را در بر مىگيرد، مسلماً در اين دامنه گسترده از تشيع (به معناى دوست داشتن و اولى دانستن خاندان پيغمبر و اولاد على(ع)) تأثيراتى نيز از گنوسيسم وجود داشته است و مخصوصاً اسماعيليه و غلات و باطنگرايان چنين ارتباطاتى داشتهاند كه در كتب قديم اجمالاً بدان اشاره شده است. اما ممكن است مؤلف براى يك مطلب درست يا دست كم قابل بحث و تأمل دلايلى غلط بياورد.
تئورى دكتر منزوى گرچه به طور منسجم و يكجا بيان نشده، ولى اجمالاً اين اشكال را دارد كه رنگ جغرافيايى به مطلب داده شده: اين سوى فرات و آن سوى فرات (بعضى اوقات نوشتهاند: اين سوى دجله و آن سوى دجله). ديگر اينكه بالاخره براى خواننده معلوم نمىشود كه اين سوى دجلهاىها (يا اين سوى فراتىها) عقلگرا بودهاند يا اشراقى؟ به عقيده دكتر منزوى توحيد عددى و اعتقاد به قديم بودن كتاب مقدس، نظريهاى است يهودى و متقابلاً عقيده هند و ايرانى مبتنى بر توحيد اشراقى (وحدت وجودى) و حادث بودن كتاب مقدس است.
حال آنكه هر كس همان ابتداى اوپانيشاد را نگاه كند مىبيند كه هنديان به قديم بودن ودا معتقد بودهاند. اشكال ديگر اينكه گاهى براى مطلب صحيح، دلايل نادرست آوردهاند:
در اينكه ملا محسن فيض مورد حمله و طعن و تعريض و حتى تكفير واقع شده، شكى نيست اما نه از سوى اخباريان (خود ملامحسن اخبارى بوده است) بلكه بايد گفت از طرف قشريان. قشرى ممكن است اخبارى يا اصولى باشد.
جالب اينكه دكتر منزوى همه جا روحانيان مهاجر عرب را مساوى اخبارى و قشرى گرفته است حال آنكه در واقعيت تاريخى، تقسيم به اين شكل صورت نگرفته بلكه در مرحلهاى اخباريان با عرفا و فيلسوفان همفكرى مىكردهاند و اصوليان مظهر جناح سختگير و حكومتى روحانيت بودهاند. شيخ عبدالعالى كركى اصولى عربنژاد با اخبارى مسلكان و صوفى مشربان و حكمت انديشگانِ ايرانى برخورد پيدا مىكند. متقابلاً شيخ بهائى فقيه عربنژاد، آدمى عارفمنش و اهل حكمت و قلندر و ضمناً رياضى دان و عالم ذوفنون بوده است. پس اين مقوله، نه مقوله نژادى است و نه مقوله جغرافيايى.
انتظار مىرود مطالبى كه در اصل مايه تحقيقى و علمى دارد به شيوهاى فارغ از احساسات و خطابيات و با شواهد و دلايل مقنع مطرح شود؛ تا اگر حرف حقى نيز هست، ميان انبوه شعار و مغالطه و سفسطه گم نشود.
* ٧٣ * در پايان اهل تحقيق را به ملاحظه و مطالعه اصل كتاب، الكواكب المنتشره فى القران الثانى بعد العشره كه سرشار از اطلاعات گرانبها در تاريخ فرهنگ ايران و تشيع و اسلام است دعوت مىكنيم و توفيق بيش از پيش ناشر و محقق كتاب را خواهانيم. انشاءالله كه بقيه آثار حاج شيخ آغابزرگ طهرانى نيز به همين صورت آبرومند عرضه گردد.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
نفس الرحمن فى فضائل سلمان
تاليف الحاج ميرزا حسين النورى الطبرسى، تحقيق جواد قيومى الجزهاى الاصفهانى، موسسة الآفاق، ١٤١١ ق - ١٣٦٩ ش
سلمان فارسى صحابى بزرگ پيغمبر اسلام و نخستين ايرانى مسلمان، شخصيتى است پيچيده و چند جانبه كه اطلاعات و اخبار مربوط به او ميان تاريخ و اسطوره نَوَسان دارد. سلمان تاريخى با سلمان اسطورهاى، مرزهاى نامشخص دارند و در اين زمينه گرچه روايات شيعيان و ايرانيان مبالغه آميزتر است، اما روايات اهل سنت نيز (كه بهترين مجموعه خلاصه شده آن در صفة الصفوة ابن جوزى حنبلى، از حلية الاولياء ابونعيم اصفهانى شافعى برداشت شده) خالى از جهات باطنى و مرموز و اسطورهاى سلمان نيست. سلمان بهترين يار على بن ابىطالب و اولين «باب» ائمه بود. همچنين پير جوانمردان و قطب صوفيان و مرجع خاكساريان و سرسلسله اهل حق تلقى مىشود؛ ضمن آنكه بين غُلات نيز موقعيت خاصى دارد مثلاً دروزيه و مخمسه و مفوضه از غلات، سلمان را انسانى الهى و مظهر خدا مىدانند. به تعبير لوئى مايسنيون كلاً غلات را به دو گروه «سينيه» و «ميميه» مىتوان تقسيم كرد كه غلات سينيه منتسب به سلمان هستند. البته بايد توجه داشت صرف توجه و يا اظهار علاقه و ارادت جماعتى به كسى دليل نمىشود كه خود او راضى به آن نحوه ارادت و علاقه و اظهارات بوده باشد. مشهور است كه حضرت على(ع) خود، بعضى از غلات را مجازات كرد (براى نمونه ر ك: رجال كشى، چاپ مصطفوى، ص ٨-١٢٧)
لذا برداشت عقلى و عقيده دينى، هر دو به ما حكم مىكند كه سلمان را يك مسلمان تمام عيار و بدون هيچ گونه تمايل غلوآميز بشناسيم. اما به هر حال مجموعه شرايط تاريخى بر گرد اسم اين بزرگمرد هالهاى غليظ و گاه غير قابل نفوذ پديد آورده و پيروان فرقههاى مختلف او را به خود منتسب داشتهاند؛ تا آنجا كه اديب الممالك فاضل و شاعر عصر مشروطيت كه مدتى با ماسونيان هم محفل بوده، سلمان را از پيشكسوتان آن طريقه مىشمارد! البته مىدانيد كه ماسونيان طبق يك افسانه، شروع طريق خود را به «حيرام» معمار بيت المقدس در زمان سليمان(ع) بر مىگردانند. شعر اديب الممالك اين است:
موبد پارساى پارسيان
پير دستور رازدان سلمان
راز زرتشت را به استادى
برد در كعبه مه آبادى
تا چو احمد به كعبه راند كميت
ديد مردى به بيت از اهل البيت
چون نماينده حقايق بود
برگزيدش چنانكه لايق بود
(ديوان اشعار، ص ٥٨٨)
حتى در روزگار پيامبر و پس از او، سلمان آدمى غير عادى شناخته شده. از اين اطلاعات ما درباره او اندك و * ٧٤ * پراكنده است: طبق حديث صحيح، پيامبر(ص) و على(ع) و نيز ساير امامان، سلمان را ستودهاند. گفتار مشهور سلمان نيز پس از داستان سقيفه (كرديت و نكرديت) كه در تواريخ معتبر آمده است، و اينكه عُمَر، سلمان را متهم مىداشت فاطمه(س) را شبها در خانه انصار مىبرد تا براى على(ع) احقاق حق كند. و اينكه سلمان را خود عُمَر به حكومت مداين برگماشت (حاكم بعدى مداين حذيفة بن يمان، صاحب سرِّ پيغمبر(ص) و نيز از ياران على(ع) است.) و اينكه سلمان از دختر عمر خواستگارى كردوعمر ابتدا اين تقاضا را نپذيرفت چرا كه سلمان على الظاهر يك برده بازخريد شده عجمى بود، و سپس طبق اصول و موازين اسلامى پذيرفت، اما سلمان لبخندى زد و گفت: من نيازى به اينكه داماد تو شوم، ندارم، مىخواستم تو را بيازمايم كه آيا از حمّيت و عصبيت جاهلى چيزى در تو باقى مانده است يا نه؟! و نيز اينكه سلمان نمونه زهد و علم، اخلاص و خردمندى و مسؤوليتشناسى و دليرى در ابراز حق بين اصحاب پيغمبر بوده است و اينكه در مرتبهاى از ايمان و دانش باطنى قرار داشته كه «لو علم ابوذر ما فى قلب سلمان لقتله، و قد اخى رسول الله بينهم فكيف ظنكم بسائر الناس».
درباره سلمان اطلاعات پراكنده فراوان است. اما مرحوم خاتم المحدثين حاج ميرزا حسين نورى (١٢٥٤ - ١٣٢٠ ق) صاحب مستدرك الوسائل با حسن سليقهاى كه داشته، جامعترين كتاب شيعى راجع به سلمان را فراهم آورده، و در آن تبحر علمى و مهارت در حديث را با ادبيّت توأم كرده است. جالب است بدانيم كه تاريخ تأليف اين كتاب (١٢٨٣ ه ق) با پيدايش انديشه خودآگاهى در مسلمانان و شيعيان ايران همزمان است. حاج ميرزا حسين نورى كه از نزديكترين شاگردان ميرزاى شيرازى بوده، در واقع وظيفهاى دينى، مذهبى و ملى را با تأليف كتاب نفس الرحمن فى فضائل سلمان ايفا كرده است. چنانكه شاگرد شايسته نورى، يعنى مرحوم شيخ آغابزرگ تهرانى نيز با احاى آثار و مآثر شيعه، به اسلام و تشيع و ايران خدمتى بس بزرگ كرد.
اين كتاب كه در زمان مؤلف، چاپ سنگى شده و ناياب بود، اخيراً توسط فاضل محترم جواد قيومى جزهاى اصفهانى، مورد ملاحظه و تصحيح قرار گرفته و با تخريج احاديث و ترتيب فهارس لازمه به صورت مطلوب و امروزى چاپ شده است.
محقق كتاب در مقدمه پر مطلب و جالبى، مرحوم ميرزا حسين نورى و آثارش را معرفى كرده است. البته بايد توجه داشت كه مرحوم نورى سليقههاى بخصوص داشت كه گاه مورد پسند واقع نمىشده؛ مثلاً كتاب فصل الخطاب فى مسألة تحريف الكتاب و دفاعيهاش از آن (رسالة فارسية فى جواب شبهات فصل الخطاب) كه طبق سليقه يك شيعه افراطى نوشته شده و همچنين نجم ثاقب كه شامل برخى احاديث ضعيف است، با وجود پرخواننده بودن، محقق پسند نيست. مرحوم نورى مردى متتبع و كتاب شناس بود كه از جمله مكاتباتش با مير حامد حسين اين تبحّر را نشان مىدهد (رك: نور علم، شماره ٤٨، آذر و دى ٧١، ص ١٠٨ / ٨٦). همين تماس با امثال ميرحامد حسين و نيز مؤلفان نامور دانشوران سليقه او را كمال بخشيده، و خود نيز طىّ يك عمر كار علمى و تحقيقى، داراى شمّ خاص شده بود. وى يك سال به آخر عمر مانده (١٣١٩ ق) رساله ارزشمندى تحت عنوان لؤلؤ و مرجان در شرط پله اوّل و دوّم روضه خوان، نوشت كه در آن با شجاعت و موقعيتشناسى به روش نامسؤولانه ذاكران كه به هر قيمت مىخواستند از مستمعان روضه، اشك بگيرند، تاخت. اين كتاب كه حق آن گزارده نشده از متعهدانهترين رسالاتى است كه به قلم يك عالم دلسوز منتقد نوشته شده و مع الاسف از طرف بعضى كوتهفكران، مورد طعن و تعريض واقع شده است. در پايان، توفيق ناشر و مصحح كتاب ارزشمند نفس الرحمن فى فضائل سلمان را در عرضه آثار بهتر آرزومنديم.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
* ٧٥ *
ترتيب كتاب العين
تأليف الخليل بن احمد فراهيدى، تحقيق مؤسسه النشر الاسلامى، قم
پس از آنكه زبان عربى از محدوده خاورميانه گذشت و به جاى زبان سريانى، به زبان علمى منطقه «هلال خصيب» و دورترها تبديل گرديد، به تدريج فرهيختگان جامعه در صدد آن برآمدند كه زبان عربى را تحت نظام و قاعده و آيين درآورند و اوّلين قدمها در اين راه به همت روايات شفاهى در مسائل ادبى بود: لغت، صرف، نحو، اشتقاق، بلاغت، امثال و حكم، قصص و ايّامِ عرب.
در علوم نقلى (علوم زبانى، شرعى و تاريخى) مبنا روايت است و در علوم زبانى بويژه كه اينجا مورد بحث ماست، سلسله روايت بايد به عرب بدوى برسد تا حجّت باشد. حتماً آن داستان مشهور را خواندهايد كه سيبويه و كسائى دو اديب نحوى طراز اوّل در مطلبى اختلاف پيدا كردند و ارجاع به يك بَدَوى شد كه نظر بدهد محمّد امين (پسر هارون الرشيد) شاگرد كسائى كه احساس مىكرد ممكن است استادش اشتباه كرده باشد، به آن اعرابى بدوى رشوه داد تا طرف سيبويه را نگيرد و نظر كسائى را تأييد كند.
نمونه ديگر در اين مورد، بشّار تخارستانى است كه زاييده بصره بود در ميان قبيله بنى عقيل بزرگ شد كه در حوالى بصره بسر مىبردند. از اين رو بين شاعران عصر عباسى تنها قول بشار را در لغت و قواعد حجت مىدانند زيرا مىگويند زبانش آلوده نشده و پيرو مستحدثات نيست با آنكه در شعر عصر عباسى وى پايه گذار مضامين نو محسوب مىشود.
كار نخستين اديبان كه در ابتدا «راويه» ناميده مىشدند، گردآورى و ثبت رواياتى بود كه گفتيم در نهايت بايد به يك بدوى برسد. ثبت كتبى روايات ادبى (از جهت زبانآموزى غير عربها) از اواسط امويان رايج شد و در اوايل عباسيان فرهنگ كتبى بر فرهنگ شفاهى غلبه يافت.
نسل بعدى «راويهها» كارشان دسته بندى و نوعى تدوين ابتدايى معلومات بود. مثلاً لغتها و تعبيرات و نيز اشعار، ضرب المثلها و داستانهاى مربوط به اسب را گرد مىآوردند و آن را «كتاب الخيل» مىناميدند. يا مطالب (لغت، تعبير، ضرب المثل و داستان و شعر) راجع به چاه را فراهم مىآوردند و آن را «كتاب البئر» نام مىنهادند و... از اين قبيل كتب و جزوات فراوان بوده كه اكثر از بين رفته، ولى نام آنها در الفهرست ابن النديم باقى مانده است.
در مرحله بعد اديبان كوشيدند صورت علمى به نوشتههاى خود بدهند، و طبق نظر مستشرقان و بعضى محققان معاصر عرب، براى اين كار از سنتهاى علمى علوم زبانى (يونانى، لاتين، هندى، و پهلوى) سود جستند؛ چنانكه طه حسين تصريح كرده كه براى تنظيم نحو و بلاغت عربى از زبان يونانى استفاده شده است. به هر حال، اگر فعلاً از اين مسأله معركةالآراء صرفنظر كنيم، مسلم اين است كه يكى از مبتكران روش علمى در علوم زبانى، خليل بن احمد نحوى بوده كه نوآورى و پيشاهنگى اش در دو موضوع مسلم است: يكى اينكه مبدع علم عروض (اوزان شعر عربى) بوده و ديگر اينكه نخستين كتاب لغت جامع عربى را نوشته است. و در هر دو مورد از شم موسيقىشناسى و دانش موسيقى نظرى كه در آن تبحّر داشته، استفاده كرده است.
شايد ارتباط عروض و موسيقى روشن باشد و نياز به توضيح نداشته باشد اما ارتباط لغت با موسيقى قدرى دور از ذهن مىنمايد و نياز به توضيح دارد.
خليل بن احمد براى تبويب و تنظيم لغت عربى، حروف الفبا را از انتهاى حلق تا لب دسته بندى كرد و لغات را بر حسب آن مرتب ساخت و چون عميقترين مخارج حروف، بنا بر شمّ صداشناسى خليل، مخرج حرف «عين» است، لذا كتاب لغت خليل بن احمد، كه * ٧٦ * كتاب العين ناميده شده با لغات عين شروع مىشود.
ارزش كتاب خليل به عنوان نخستين كتاب لغت جامع عربى (بعد از مرحله جزوات مربوط به موضوع خاص) در كهنگى آن است. مسلماً كتابى كه به وسيله يك متخصص درجه اوّل عرب در نيمه دوّم قرن دوّم تكميل شده، ما را به معانى درست قرآن و حديث و اخبار بهتر راهنمايى مىكند تا كتب لغتى كه به استعمالات مستحدث و نوآيين درآميخته شده است. تنها يك مثال براى اثبات اين مدعا كافى است: كلمه خليفه كه در قرآن براى «آدم» به كار رفته (اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة...) و عرفا آنقدر در مورد خليفة اللهى انسان بحث كردهاند، در عرف عرب و در قرن يكم و دوّم هجرى چگونه فهميده مىشده است؟ در كتاب خليل مىخوانيم كه «الخليفة من استخلف مكان من قبله و يقوم مقامه، و الجنُّ كانت عُمارّ الدنيا، فجعل الله آدم و ذريته خليفة منهم يعمرونها و ذلك قوله عز اسم: انى جاعل فى الارض خليفة...» (ص ٢٣٩)
اينجا اصرارى در تأييد و قبول نوشته كتاب العين نيست و مراد تنها اين است كه بكوشيم قرآن را به عربى قديم بفهميم تا به حقيقت آن نزديكتر شويم. البته در تفاسير خوب مثلاً (مجمع البيان) و نيز كتب لغت معتبر مثل (لسان العرب) كوشش شده تا معانى قديم لغات بررسى شود و از جمله منابعشان مسلماً كتاب العين بوده است. اما باز هم محقق از اين كهنهترين فرهنگ عربى بى نياز نيست. منتهى استفاده از كتاب العين به علت نظم غير متعارف آن، آسان نبود و انتظار مىرفت كسى متقبّل تنظيم آن به سياق الفبايى امروز باشد. اينك محقق محترم شيخ محمّد حسن بكائى اين كار را انجام دادهاند و كتاب العين را در يك مجلد به صورت خوانا و مطلوبى عرضه كردهاند كه سعى شان مشكور و مأجور باد، و براى ايشان مزيد توفيق آرزو مىكنيم.
نكتهاى كه مىتوان گرفت اين است كه مقدمه كتاب العين كه بحث در ترتيب مخارج حروف است در اين كتاب نيامده، ديگر اينكه گاه مآخذ اشعار تخريج نشده، در زير تنها به يك نمونه اشاره مىكنم.
«عيث... الذئب يعيث فى الغنم... قال: والذئب وَسطَ غَنَمى يعيثُ»
در حاشيه نوشته است: «لم نهتد الى القائل و لا الى القول فى غير الاصول» حال آنكه اين شعرى است فكاهى معروف اهل ادب و تمام آن چنين است:
أما اتاك عنى الحديث / اذانا بالغائط استغيث
والذئب وسط غنمى يعيث / و صحت بالغائط يا خبيث!
(جاحظ، كتاب الحيوان، ج ١، ص ١٨٢ و ج ٦، ص ١٣٨)
البته جاحظ نيز از گوينده نام نبرده و گفته است «على قول الراجز» و «قال بعض الرجاز»
ندرتاً غلط چاپى هم دارد كه به يك مورد اشاره مىكنيم كه شايد هم چاپى نيست و در اصل كتاب است: آيه «قد شغفها حباً» (يوسف ٣١) هم جزء شواهد «شعف» و هم جزء شواهد شغف آمده؟ آيا اين را جزء اختلاف قرائت مُحتَمَل و ممكن محسوب بداريم يا اشتباه؟
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
* قلائد الفرائد
آيت الله العظمى ملاغلامرضا قمى. مقدمه جعفر سبحانى. (چاپ دوّم: قم، مؤسسه امام صادق(ع)، ١٤١٤ ق). ٥٠٤ ص، وزيرى
اصول فقه شيعه به علت تكيه بر احاديث و اخبار ائمه اطهار(ع) از غناى ويژهاى برخوردار است و از دير زمان تا كنون مورد توجه فقهاى شيعه بوده و در اين فن بسيار قلم زدهاند. نگاهى به كتابهاى اصولى شيعه، كه قديميترين آنها كتاب «التذكرة باصول الفقه» از شيخ مفيد است، بيانگر اهتمام فقيهان و عالمان بزرگ شيعه در بارور ساختن اين علم است.
* ٧٧ * با ظهور بزرگانى همچون ميرازى قمى (م ١٢٣١ ق) صاحب قوانين الاصول، شيخ محمّد حسين اصفهانى، صاحب الفصول فى علم الاصول (م ١٢٦١ ق) و برادرش شيخ محمّدتقى اصفهانى، صاحب هداية المسترشدين (م ١٢٤٨ ق) اين فن شريف رو به گسترش نهاد، تا آنكه نوبت به خاتم الفقهاء و المجتهدين، شيخ مرتضى انصارى (١٢١٤ - ١٢٨١ ق) رسيد. او نيز با مهارت و چيرگى تمام با تأليف اثر بى نظر خود فرائد الاصول به نقد و بررسى آراى اصولى و طرح مباحث جديد و تأسيس قواعد اصولى پرداخت. گستره و ژرفايى انديشههاى اصولى شيخ، عالمان پس از او را بر آن داشت تا هر يك به شرح و تفسير و نقد و تكميل مبانى شيخ دست زنند و از رهگذر شرح و حاشيه و تعليقه بر فرائد الاصول بود كه اينك شيعه گنجينه غنى و پربارى از علم اصول را پيش روى خود دارد.
(براى آشنايى با شروح و تعليقات فرائد رك: تأليف و آثار شيخ انصارى، ناصرالدين انصارى، مجله حوزه، ش ٤٦، ص ١٥٣-١٧٠ و مجله آينه پژوهش همين شماره.)
كتابى كه اينك قصد معرفى آن را دارم، از بهترين تعليقههاى رسائل به شمار مىرود. مؤلف بزرگوار آن مرحوم آيت الله العظمى ملاغلامرضا قمى (حدود ١٢٥٥ - ١٣٣٢ ق) معروف به حاج آخوند، از پيشوايان بزرگ و بانفوذ قم در اوايل قرن چهاردهم هجرى بوده است. وى به همراه شريك بحثش آيت الله العظمى حاج سيد صادق قمى، در سال ١٢٧٩ ق به نجف اشرف مهاجرت كرد و مدت دو سال از محضر درس شيخ انصارى بهره برد (آثار اين استفاده در جاى جاى كتابش به چشم مىخورد). وى پس از وفات شيخ (در ١٢٨١ ق) مدت پانزده سال (تا ١٢٩٦ ق) به درس برترين شاگرد شيخ، آيت الله العظمى ميرزا حبيب الله رشتى (م ١٣١٢ ق) و پس از آن دو سال در سامرّا به درس ميرزاى شيرازى (تا ١٢٩٨ ق) حاضر گرديد و بهرهها بُرد. سپس به قم بازگشت و به تدريس و تأليف و پرورش شاگردان و فصل خصومات و حل مشكلات مردم پرداخت. از آثار ديگرش كتاب القضا، كتاب الصلاة، صلاة المسافر، قواعد الاصول و كنوز الجواهر را مىتوان نام برد. (نقباء البشر، ج ٤، ص ١٦٥٧).
اثر حاضر، قلائد الفرائد يا قلائد العقيان على نحور الخُرَّد الحسان، مشهورترين تأليف اوست، به گونهاى كه مؤلف را «صاحب قلائد» مىخوانند. اين كتاب نخستين بار در سال ١٣١٤ ق، همراه با تقريظ منظوم علامه سيد مهدى قمى و به خط زيباى خطاط مشهور ميرزا زين العابدين قمى، به چاپ رسيده و اكنون به همان صورت افست گرديده است (و چه بسيار شايسته مىبود اگر بر اين كتاب پيش از چاپ مجدد، تحقيق و تصحيح صورت مىگرفت.) اين تعليقه كامل است و تا پايان فرايد را در بر دارد. اين كتاب ويژگيها و امتيازاتى را داراست كه آن را براى هر دانشمندو طالب علم سودمند ساخته است. اين امتيازات عبارتند از:
١- اين كتاب آكنده از مطالب توضيحى، نقد و ايراد بر مطالب شيخ، اشتقاق شقوق، تمهيد مقدمات براى مباحث كتاب، تكميل ايرادها و انتقادات شيخ بر ادله است.
٢- عبارات در برخى جاها بسيار زيبا و مسجّع و مقّفى است (ص ٢، ٦٢).
٣- برخى از حواشى بيار مفصّل و خواندنى است: خصوصاً فصل استصحاب.
٤- معرّفى كتابها و مؤلفين آنها (ص ٥٩ و ٦٢) كه درباره قرب الاسناد و غوالى اللئالى است.
٥- ذكر كامل احاديث (ص ٦٠، ٤٥٩ و ٥٠٣).
٦- لغتشناسى (ص ٤٠، ٦١، ٦٤، ٦٥، ٤٧٣).
٧- فوايد رجالى (ص ٦٢، ٦٤، ٦٥، ٦٧).
٨- استفاده از كتابهاى تفسيرى، حديثى، رجالى و لغوى (ص ٦٢).
٩- مطالب بسيار جالب و خواندنى (ص ١٥، ٢٠، ٦٣، ٣٢٧، ٢٧٤ و ٢٨٠، درباره قاعده لاضرر و ص ٥٠١ و ٥٠٢)
١٠- معرفى علما و فقها (ص ٦٦، ٦٧).
١١- رفع دشوارى عبارات شيخ (ص ٤١، ٦٦).
١٢- مشخص نمودن گويندگان اقوال (ص ٣٠، ٢٤٥، ٢٦٢، ٤٥٨).
* ٧٨ * ١٣- ذكر سخنان فقها از كتابهايشان (ص ٢١، ٢٤٧، ٤٦٢، ٤٦٣، ٤٨٣).
١٤- بيان وجوه تأمل در سراسر كتاب.
١٥- از همه مهمتر اينكه، مؤلف سخنان مرحوم شيخ را در مجلس درسش ضبط كرده و همه آنها را در شرح عبارات رسائل ذكر كرده است (ص ١١، ١٣، ١٤، ١٨، ٢٠، بحث شيخ درباره اخباريها و ص ٢٧، ٥٦، ٥٧، ٥٩، ٦٢، ٦٣). مؤلف عباراتى را نيز كه خود شيخ به جاى عبارات رسائل القا فرموده بود، ذكر كرده است (ص ٤٨٧ و ٥٠٣).
حاشيهها و تعليقات اين كتاب كوتاه و متوسط است و گاه - كه اهميت مقام اقتضا كرده - به اطاله سخن متمايل گرديده است (ص ٤٦٨ - ٤٧٣ و ٤٩٢ - ٤٩٤).
كوتاهترين بخش كتاب فصل تعادل و تراجيح (٢٠ صفحه) و گستردهترين فصل كتاب، بخش استصحاب (٢٠٠ صفحه) است و بر تمام فصل انسداد نيز تعليقه نگاشته است. خواندن اين كتاب به تمامى اساتيد و دانشپژوهان توصيه مىشود.
ناصرالدين انصارى قمى
سرچشمههاى فردوسى شناسى
امين رياحى، محمّد. سرچشمههاى فردوسىشناسى: مجموعه نوشتههاى كهن درباره فردوسى و شاهنامه و نقد آنها. (چاپ اوّل: تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ١٣٧٢). هشت + ٥١٢ ص، وزيرى. نمايه.
اثر حاضر كارى است گرانمايه و ارزشمند براى شناخت فردوسى و شاهنامه. پديد آورنده در اين اثر كليه گفتهها و نوشتههاى مربوط به فردوسى و كتاب او را از نوشتههاى مورّخان و تذكره نويسان و مقدمههاى كهن دستنويسهاى شاهنامه و ستايشهايى كه از او كردهاند، از سالهاى نزديك به عصر او تا اواخر قرن پيش - كه آغاز تحقيقات جديد درباره فردوسى است - فراهم آورده و در مقدمه هر بخش به نقد آنها پرداخته است.
در تنظيم مطالب، ترتيب تاريخى رعايت گرديده؛ نخستين مقاله از مقدمه شاهنامه ابومنصورى و آخرين نوشته از مجمع الفصحاست.
در آغاز كتاب، ذيل عنوان رنج و روزگار فردوسى، پديدآورنده به مسائلى چون ارزش شاهنامه، دشمنى با آن، مدت سرودن شاهنامه، تصحيح شاهنامه و مسائل ديگرى از اين دست پرداخته است. پس از آن اشعار فردوسى درباره خودش گردآورى شده و بدين ترتيب زندگينامه خودنوشت فردوسى فراهم آمده است. آنگاه نوشتههاى مربوط به فردوسى از لابلاى كتابها و تذكرهها فراهم آمده كه عناوين برخى از آنها عبارت است از: فردوسى و محمود از تاريخ سيستان، شاهنامه مأخذ كتابهاى تاريخ از مجمل التواريخ، سنايى و فردوسى از حديقه سنايى، پشيمانى محمود و مرگ فردوسى از چهار مقاله نظامى عروضى، غزالى و فردوسى از مرزباننامه، شاهنامه خوانى در ميدان جنگ از تاريخ جهانگشاى جوينى، فردوسى در كتاب مجمل فصيحى، فردوسى و جامى از بهارستان، صباى كاشانى و فردوسى از حديقة الشعراء، آخرين نوشته از مجمع الفصحاء.
بدين ترتيب كتاب حاضر - همانگونه كه عنوان اصلى آن گوياست - خواننده را سرچشمههاى فردوسىشناسى در هزار سال گذشته آشنا مىسازد. با تأمل در اين اثر مىتوان نظريات شاعران و تذكره نويسان گذشته را درباره فردوسى و كتاب او فراچنگ آورد و دانست كه در هزار سال گذشته، درباره فردوسى چه گفتهاند و شاهنامه او را چگونه بررسى كردهاند.
ناگفته نماند كه آقاى امين رياحى در آغاز هر بخش، پس از آوردنِ نوشتهاى از گذشتگان، به نقد آن پرداخته و ارزش تحقيقى آن را به محك نقد زده است. در پايان كتاب هم فهرستى از مطالب عرضه شده به دست داده شده * ٧٩ * تا خواننده با ملاحظه موارد اشتراك هر نكته و مطلب دريابد كه آن نكته نخستين بار در كدام متن آمده و مؤلفان بعدى آن را از كدام منبع گرفتهاند و يا موارد اختلافها چيست.
كتاب حاضر از آن رو كه مجموعه نوشتههاى كهن را درباره فردوسى و شاهنامه شامل است و خواننده را از رجوع به كتابها و تذكرههاى متعدد بى نياز مىگرداند، درخور اهميت است. همانگونه كه اشاره شد، آقاى رياحى در مقدمه كتاب، تحت عنوان رنج و روزگار فردوسى (ص ١١١ - ١١٢) به برخى از جوانب فردوسى و شاهنامه نگريسته و داد سخن داده است. از جمله وى ذيل عنوان «سرودن شاهنامه چند سال طول كشيده است» براى نخستين بار پارهاى از اشعار به ظاهر متناقض شاهنامه را در مدت سرودن اين كتاب كنار هم نهاده و با توضيحات و تحقيقاتى عالمانه، از آنها رفع تناقض كرده است. آقاى رياحى گفتهاند كه شاهنامه سرايى فردوسى در چند دوره بوده و لذا بايد گفت فردوسى اين كتاب را چند بار تدوين كرده است. تدوين نخست آن بيست و پنج سال به طول كشيده است چرا كه فردوسى گفته است:
دو ده سال و پنج اندرين شد مرا
همه عمر رنج اندرين شد مرا
از همين روست كه نظامى در چهار مقاله مىگويد:
«فردوسى... بيست و پنج سال در آن كتاب مشغول شد كه آن كتاب تمام كرد...» و هكذا عطار در اسرارنامه مىگويد: به بيست و پنج سال از نوك خامه / به سر مىبرد نقش شاهنامه. ولى فردوسى خامه را به زمين ننهاد و پنج سال ديگر از نقد عمر را در كار شاهنامه كرد، اين بيت اشاره به سى سال شاهنامه سرايى فردوسى دارد:
بسى رنج بردم در اين سال سى
عجم زنده كردم بدين پارسى
سپس با ملاحظه قدرنشناسى سلطان محمود، اباتى متضمن نكوهش او سرود و بر شاهنامه افزود و به تدوين نهايى آن كمر بست:
سى و پنج سال از سراى سپنج
بسى رنج بردم به اميد گنج
با انتشار كتاب سرچشمههاى فردوسىشناسى، جا دارد كه فردوسىشناسى ديگر، با الهام و استفاده از اين اثر، عهده دار كتابى درباره سرچشمههاى فردوسىشناسى در جهان اسلام شود و آنچه عالمان اسلامى و دانشوارن عرب زبان در سدههاى گذشته درباره فردوسى و شاهنامه گفتهاند، در يك كتاب گردآورد. محض نمونه اشاره مىكنيم كه از عالمان اسلامى، شيخ آقابزرگ تهرانى در كتاب الذريعه (ج ١٣، ص ١٦-٢٠)، بحث مبسوطى درباره شاهنامه و نسخههاى خطى آن كرده است.
عبدالمحمّد نبوى.
الذريعة الى مكارم الشريعة
راغب اصفهانى. الذريعة الى مكارم الشريعة. تصحيح ابواليزيد العجمى. (چاپ افست: قم، انتشارات شريف رضى، ١٣٧٣). ٤٩٩ ص، وزيرى.
شمار زيادى از تأليفات عالمان اسلامى را كتابهاى اخلاقى تشكيل مىدهد. اگر كتابهاى عالمان اسلامى را در اين موضوع گرد آوريم، كتابخانهاى پر برگ و بار تشكيل مىدهد. اين از آن روست كه اساساً هدف از بعثت بمكارم الاخلاق و محاسنها تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق ابوعلى مسكويه، تهذيب اخلاق يحيى بن عدى، تلبيس ابليس ابوالفرج بن جوزى، ارشاد القلوب ديلمى، كيمياى سعادت غزالى، اخلاق ناصرى و اخلاق محتشمى خواجه نصيرالدين طوسى، جامع السعادات نراقى، مكارم الاخلاق شيخ ابومنصور طبرسى، اخلاق جلالى دوانى، اخلاق محسنى ملا حسين واعظ كاشفى و دهها كتاب و رساله ديگر اخلاقى، بخشى * ٨٠ * از آثار فخيمى است كه در حوزه فرهنگ اسلامى پديد آمده و هماره مطمح تدريس و تعليم و مطالعه دانش پژوهان بوده است.
به گفته ابن ابى الحديد معتزلى، پايه گذار علم اخلاق اميرالمؤمنين على(ع) بوده است. علّامه سيد حسن صدر نيز اين نكته را خاطر نشان ساخته و گفته است:
نخستين كسى كه در اسلام علم اخلاق را پى نهاد، اميرالمؤمنين على(ع) بود. او هنگام بازگشت از صفّين، نامهاى به فرزندش، امام حسن(ع) نوشته است. اين نامه را عالم اهل سنّت، ابواحمد حسن بن عبدالله عسكرى در كتاب الزوار و المواعظ آورده و درباره آن چنين گفته است:
«اگر از حكمت عملى چيزى يافت شود كه بايد آن را با آب زر نوشت، همين رساله است.» اين رساله بس طولانى است و امام(ع) در آن همه ابواب علم اخلاق و طرق سلوك اخلاقى را بيان كرده و منجيات و مهلكات و ملكات فاضله را تبيين كرده است. اين رساله را عالمان ما از طرق متعدّد نقل كردهاند و شريف رضى نيز آن را در نهج البلاغه آورده است (تأسيس الشيعة الكرام لعلوم الاسلام، ص ٤٠٤).
كتاب الذريعة الى مكارم الشيعة، از آثار مهم و معتنابه اخلاقى است كه راغب اصفهانى آن را به خامه آورده است. مؤلف كتاب، ابوالقاسم حسين بن محمّد بن مفضل بن محمّد، معروف به راغب اصفهانى، بلندآوازهتر از آن است كه در اين مختصر شطرى از زندگيش آورده شود. امام فخر رازى در كتاب اساس التقديس او را با غزالى برابر دانسته است و غزالى نيز كتاب الذريعه او را همواره بر بالين داشته و آن را بس نيكو مىدانسته است: قيل ان الامام حجةالاسلام غزالى كان يستصحب كتاب الذريعة دائماً و يستحسنه لنفاسته (رك: كشف الظنون، ج ١، ص ٨٢٧، ذيل عنوان الذريعة الى مكارم الشريعة).
از آثار مهم او پس از كتاب ياد شده «تفصيل النشأتين» و «محاضرات الادباء» و از همه مهمتر «المفردات فى تفسير القرآن» است. تفصيل النشأتين و المفردات او به فارسى ترجمه و چاپ شده است. الذريعة الى مكارم الشريعة نيز بارها منتشر شده كه چاپ حاضر بهترين نسخه آن است. اين اثر پيشتر به كوشش طه عبدالرؤف سعد، تصحيح و در مصر (مكتبة الكليات الأزهرية، ١٣٩٣) چاپ شده و توسط منشورات شريف رضى نيز در قم افست شده است. چاپ حاضر، به تصحيح دكتر ابواليزيد ابوزيد العجمى، منقّحترين و عالمانهترين تصحيح آن است؛ به طورى كه حجم كتاب با مقدّمه و تعليقات و فهرستهاى راهگشاى پايان كتاب، تا دو - سه برابر چاپهاى ديگر كتاب افزايش يافته است.
مصحّح در آغاز كتاب به زندگى راغب، شأن علمى او، مذهب او (كه شيعه نبوده است)، كتابهاى راغب، درونهشناسى كتاب الذريعة الى مكارم الشريعة، چاپها و نسخههاى خطى آن و شيوهاش در تصحيح پرداخته و آنچه را بايد گفت، گفته است. در تعليقات كتاب به نسخه بدلها اشاره شده و نشانى آيات و روايات متن كتاب، به دست داده شده است. در پايان كتاب نيز فهرست آيات و روايات آمده در متن، سخنان بزرگان، اعلام، تعبيرات و اصطلاحات كتاب آورده شده است.
اثر حاضر در شمار بهترين كتابهاى اخلاقى و همواره مورد عنايت عالمان شيعه و سنى بوده است. همانگونه كه پيشتر نيز گفته آمد، امام غزالى آن را حتى در سفرها با خويش مىبرد: ان الامام الغزالى كان يحمله معه دائماً فى رحلاته؛ و اين را بايد دليل بر اهميت اين كتاب دانست. مهمتر اينكه با گذشت نزديك به هزار سال از تأليف كتاب حاضر، غبار زمان بر آن ننشسته و طراوت و ارزندگى خود را از كف نداده است.
الذريعة در هفت فصل سامان يافته است. نخست از ماهيت انسان و فضايل او، تفاوت انسان و ديگر موجودات، لزوم طهارت نفس و عوامل سائق به فضايل و موانع اكتساب آن سخن رفته است. پس از آن به عقل و علم و جهل و تفاوت عقل و علم و انواع جهل و نطق و سكوت و ادبِ دانش پژوهان وواعظان پرداخته شده * ٨١ * است. آنگاه از قواى شهويه سخن گفته شده و حيا و فخر و عفت و ورع مورد بررسى قرار گرفته است. در ادامه به قواى غضبيه پرداخته شده و در ذيل اين موضوع به مسائل ذيل اشاره رفته است: صبر و انواع آن، شجاعت، حلم، عفو، غضب و... بحث بعدى كتاب درباره ظلم و عدالت است و در آن به مسائلى چون انواع عدل، مكر، كيد، حيله، خديعه، عداوت، سودها و زيانهاى گوشهگيرى از مردم، توجه شده است. مباحث پايانى كتاب درباره صناعات و كوششهاى دنيوى است.
در سراسر كتاب، فراوان به آيات و روايات و سخنان بزرگان استشهاد شده و اساساً راغب نويسندهاى است كثيرالاستشهاد. مصحّح چنانكه پيشتر گفتيم شواهد كتاب را استخراج كرده و مأخذ آنها را نشان داده است. در ضمن تصفّح كتاب، چند حديث از اميرالمؤمنين على(ع) ملاحظه شد كه در متن آمده و مصحّح از كنار آنها گذشته و متوجه حديث بودن آنها نشده است. از جمله در صفحه ٢٣٢، «من جهل شيئاً عاداه» حديث على(ع) است كه در مستدرك نهجالبلاغه كاشف الغطاء آمده است. همچنين در صفحه ياد شده، «الناس اعداء ما جهلوا» حديث آن حضرت است كه در نهج البلاغه آمده است. همچنين در صفحه ٢٦٨، «قيل ما الانسان لولا اللسان الا بهيمة مهملة او صورة ممثلة» حديث آن حضرت است كه در دُستُور معالم الحكم و مأثور معالم الشيم قاضى قضاعى آمده است. نيز در همان صفحه «قيل المرء مخبوء تحت لسانه»، حديث آن حضرت است كه در بخش حكم نهج البلاغه آمده است. همچنين در صفحه ٣٣٧ «قيل ربّ ساعٍ لقاعد»، حديث آن حضرت است و در غرر الحكم و درر الكلم آمده است.
ضمن تشكر از ناشر و ميراثبان كتاب حاضر كه بدون هيچ چشمداشت مادى به چاپ آثار و مآثر عالمان گذشته و احياى آنها پرداخته است، خوانندگان را به مطالعه و غوررسى در كتاب حاضر دعوت مىكنيم.
عبدالمحمد نبوى
المنهج الأثرى فى تفسير القرآن الكريم حقيقته و مصادره و تطبيقاته
هدى جاسم محمّد ابوطبره، قم، مكتب الأعلام الإسلامى، ١٤١٤، ٣٢٩ ص، وزيرى.
جريانشناسى تفاسير قرآن و كندوكاو در چندى و چونى آثار تفسيرى نگاشته شده در آستانه كتاب الهى و به ديگر سخن، تاريخ تحليلى تفسير قرآن كريم، پيشينهاى ديرپاى ندارد. در سدههاى گذشته عالمان در حوزه فرهنگ اسلامى بيشتر به تاريخ عالمان مىپرداختند تا تاريخ علم.
از اين رو هرچند آثارى با عنوان «طبقات المفسرين» پيشينهاى دراز دارد، اما سخن از شكلگيرى تفسير و تحولات و تطورات آن چندان كهن نيست.
در قرن چهاردهم اگر از پژوهشهاى كوتاه و بلند، در قالب مقاله و نگاشتههاى مفرد در اين زمينه، بگذريم بلندترين و شاملترين اثر در اين باره كتاب خواندنى «التفسير والمفسّرون» دكتر محمّدحسين ذهبى است. اين كتاب با همه كاستيها و گاه غرض آلودگيها، اثرى است سودمند و كارآمد. پس از وى عالمان و فاضلان بسيارى در اين باره قلم زدهاند و آثارى درباره تاريخ تفسير، نقد و تحليل تفسيرها، ارزيابى جريانهاى گونه گون تفسير سامان داده اند (رك: بيّنات، شماره ٣/١٦٢).
آنچه اينك بدان مىپردازيم اثرى است خواندنى در چگونگى يكى از جريانهاى تفسير نگارى در حوزه فرهنگ اسلامى و ظاهراً اولين اثر مفرد و شامل در اين زمينه. نويسنده، كتاب را در چهار فصل تدوين كرده است. در * ٨٢ * فصل اوّل از تعريف تفسير مأثور و روش تفسيرنگارى منقول سخن گفته و ابعاد آن را شناسانده است. وى براى دست يافتن به تعريفى دقيق از عنوان «المنهج الأثرى» با دقت واژههاى «منهج» و «اتجاه» را تعريف كرده و فرق آن دو را باز گفته (ص ٢٤-٢١) و آنگاه از چگونگى شكلگيرى تفسير مأثور بحث كرده است. در اين بخش تفسير مأثور را در سه مرحله، به بحث نهاده است:
١) عصر پيامبر (ص ٢٧-٣٣)
٢) عصر صحابه كه در ضمن آن از مصادر صحابيان در تفسير، تفاوت صحابيان در فهم قرآن، برجستهترين مفسران دوره صحابه و ويژگيهاى تفسير دوره صحابه، گفتگو كرده است (ص ٣٣-٤٥).
٣) عصر تابعين، كه در ضمن آن از مصادر تابعين در تفسير قرآن، مدرسههاى تفسيرى دوره تابعين، مفسران برجسته دوره تابعين، ويژگىهاى تفسير آن دوره بحث كرده است. وى بدانسان كه ياد شد بحث را در روزگار شاگردان تابعين نيز ادامه داده است. (ص ٤٧-٥٨)
فصل دوّم عهده دار تبيين مصادر تفسير مأثور است. اين فصل